ناهيد كه جواب مثبت را از منير گرفته بود دست به كار شد كه برادرش را به خواستگاري ببرد. او صحبتهايش را با رضا كرده بود و قرار گذاشته بود چند جلسه اي با منير صحبت كند. او عقايدي براي خود داشت. زندگي ساده و بي دغدغه. اهل بريز و بپاش نبود و ميخواست اگر قرار است زندگي جديدي را شروع كند بدون تشريفات اضافي باشد. او ميخواست به همسر اينده اش بگويد از دار دنيا چي دارد و چگونه ميخواهد زندگي كند بايستي فردي كه ميخواهد با او ازدواج كند با مشكلات يك جانباز اشنا شود. بايد بداند با يك فرد معمولي ازدواج نمي كند. بايد بداند شوهرش نمي تواند چون ديگر مردان بدود و چون ديگر مردان كارهاي روزمره خود را انجام دهد و بسيار اوقات پيش مي ايد كه به كمك همسرش حتي براي بلند شدن از جايش نياز داشته باشد. اما ميتوانست به او اطمينان دهد كه زندگي سالمي را براي او تضمين كند. ميتوانست قلبي كه مملو از عشق به خانواده باشد را به او تقديم كند و آرامش را در خانه براي همسرش برقرار سازد. ناهيد همه اين دغدغه هاي برادرش را ميدانست و همه را تماما براي منير توضيح داده بود. منير هم ماهها روي اين مسئله فكر كرده بود. حتي با مشاور صحبت كرده و نظرات خودش و او را جمع بندي كرده بود و با چشمي باز جواب مثبت داده بود.
ناهيد تقويم را باز كرد. ورق زد و هر روز ان را بخاطر آورد. بعضي از روزهاي تقويم برايش زيبا بود و بعضي ناخوشايند. اما هميشه سعي ميكرد با اميد به آينده زندگي كند. فكر رضا و ازدواج او مشغولش كرده بود. اما تاريخهايي كه در تقويم روزهاي خاصي را حك كرده بود به روزهاي دور مي بردش. عمليات كربلاي 5 ، صفحه را باز گذاشت و به فكر رفت. به ياد قبل از عمليات كربلاي 5 كه ناصر به جبهه رفته بود و برنگشته بود. نمي دانست اين روز را شادي كند يا عزاداري؟ اما هميشه اين عمليات در ذهنش باقي خواهد ماند و اين چيزي بود كه خود ميدانست و حفظش كرده بود. باز ورق زد. صفحه زيبايي روي برگ تقويم طراحي شده بود.تقويم زيبايي بود روزهاي جشن و سرور را برگي زيبا به خود اختصاص داده بود. ازدواج حضرت علي و فاطمه زهرا . مكث كرد روز جمعه بود. بايد با رضا هماهنگي كند و با خانواده منير قرار خواستگاري را بگذارد. دلش ميخواست عيد جمع انان سه نفره شده باشد. دلش ميخواست برادرش از اين تنهايي بعد از سالها بيرون آيد. اين آرزويي بود كه هر سال سر سفره هفت سين از خدا طلب ميكرد. احساس زيبايي به او ميگفت امسال رضا و منير در كنار يكديگر زندگي خوبي را شروع خواهند كرد. لبخند بر لب داشت و هنوز در فكر برنامه خواستگاري بود. روز خواستگاري خودش را بياد آورد و با اينكه ناصر رفته بود اما همچنان برايش زيبا بود . چقدر دلش ميخواست مادرش بود و چقدر دلش ميخواست سخنان دلنشين پدري مهربان را چون روزهاي كودكي مي شنيد. اما يقين داشت كه روح پاك آنان همچنان همراه هر دو نفرشان است. ميدانست موفقيت در زندگي جز با دعاي والدينشان ميسر نبوده است. او باور داشت كه هر دو زنده هستند و نظاره گر برنامه هاي فرزندانشان. از جا بلند شد. به درب اتاق رضا آرام كوبيد. نمي توانست منتظر بيدار شدن باشد. هر وقت ميخواست كاري كند تحمل نداشت صبر كند به همين خاطر برخلاف روزهاي ديگر كه رضا خود از خواب بعدازظهر بيدار ميشد امروز ميخواست بيدارش كند. با اينكه خيلي آرام به در زده بود صداي رساي رضا را شنيد كه او را دعوت به داخل شدن كرد. در را باز كرد برادر را پاي كامپيوتر ديد و داشت عكس پدر و مادرش را روي كامپيوتر در قابي زيبا و اطراف آن را فرشته هاي كوچك و زيبايي بود طراحي ميكرد. ناهيد دست روي سر برادرش كشيد و بر موهاي او بوسه زد. دستي هم بر عكس پدر و مادر كشيد و بر چشمان خود گذاشت. اوج عشق و علاقه اين خواهر و برادر به هم و هر دو به پدر و مادر را ميشد در رفتار آنان تماشا كرد. ناهيد دست روي يكي از فرشته ها گذاشت و گفت از خداوند ميخوام سال ديگر چنين فرشته زيبايي مرا عمه صدا كند. رضا كه همچنان مشغول كار بود سر برگرداند و گفت اگر خداوند امورات دنيا را به دست خواهر كوچولوي من بدهد همه را ميخواهد در يك روز به سرانجام برساند . انوقت كار دنيا ميشد فيلم هندي كه بچه بدنيا مياد و بزرگ ميشه و در تلاطم عشق و زندگي مي افتد و به مراد دلش ميرسد و پير ميشود و ميميرد. ناهيد خنديد و گفت از شوخي گذشته من روز ازدواج حضرت علي و حضرت فاطمه را براي خواستگاري معين كردم اگر مشكلي نداري ميخواهم به خانواده منير زنگ بزنم و قرار مدار را بگذارم داداش ما حرفي سخني ، پيشنهادي ندارد؟
رضا ميدانست كه هر حرفي بزند ناهيد تصميمش را گرفته است بهتر ديد موافقت خودش را اعلام كند و هر چه زودتر اين مسئله را فيصله دهد. ناهيد از اتاق خارج شد. داشت جملاتي را كه ميخواست به مادر منير بگويد تكرار ميكرد. تا بحال چنين برنامه اي برايش پيش نيامده بود و حال ميخواست رل مادري مهربان را براي پسرش بازي كند. اول بايد از خصوصيات رضا بگويم. نه ميگويند از خودشان تعريف ميكند . چند تا پيشنهاد را بررسي كرد. بالاخره كاغذي برداشت و جملاتي كه ميخواست بگويد را نوشت. چند بار خط زد و باز نوشت. استرس داشت. بالاخره جملاتي را نوشت تا آن را به مادر منير بگويد و قرار بگذارد. از سر ميز بلند شد تا به طرف تلفن برود كه زنگ تلفن به صدا در امد. اضطراب تمام وجودش را گرفت. دست خودش نبود. به خودش گفت بخاطر برنامه خواستگاري اينظوري شده با دستاني لرزان تلفن را برداشت. به محض گفتن الو آن طرف تلفن صداي آقاي رضوي را شنيد كه سلام كرد. اما صداي او شادي دفعات قبل را نداشت. بعد از سلام و احوالپرسي سراغ رضا را گرفت . ناهيد اجازه خواست تا گوشي را به برادرش بدهد. همچنان دلشوره داشت. به اتاق رضا رفت و گوشي را به او داد و از اتاق خارج شد. بعد از لحظاتي برادر را ديد كه لباس پوشيده و قصد خارج شدن از خانه را دارد. رنگ به چهره نداشت. اما جرات نداشت بپرسد چي شده ؟ رضا متوجه حالت ناهيد شده بود اما خود نمي دانست چه بايد به خواهر بگويد ؟ لبخندي كه نشاني از غم در آن بود به خواهر زد و گفت جايي كار دارد و برميگردد. در حال پوشيدن كفشهايش بود كه صداي بوق در پشت در حياط را شنيد. آرام آرام بيرون رفت . آقاي رضوي دنبال او آمده بود. هر دو در ماشين ساكت بودند. نه رضا ميتوانست سوالي كند و نه آقاي رضوي ميتوانست توضيحي دهد. سكوتي در ماشين بود و گاهي بوق ماشيني باعث ميشد رضا سرش را بلند كند. جلو آسايشگاه معلولين و جانبازان ايستاد. هر دو پياده شدند. به طرف در رفتند. اينجا جايي بود كه رضا بارها براي فيزيوتراپي امده بود. بعضي از بچه ها را ميشناخت. اين بار آقاي رضوي به سراغ تخت هميشگي نرفت بلكه به طرف اتاق مسئول آسايشگاه رفت. هر دو وارد شدند. مسئول آنجا رضا را مي شناخت. صورت او را بوسيد و گفت در همه اين سالها من نمي دانستم شما با ناصر آشنا هستيد. اما متاسفم كه اينك بايد خبر بدي به شما بدهم. ناصر در وضع خوبي به سر نميبرد. او سالهاست كه حافظه اش را از دست داده است. آقاي رضوي خيلي سعي كرد به او كمك كند. خيلي سعي كرد او را با آشنايان روبرو كند اما ناصر اجازه نداد. ديشب ناصر از تخت بلند ميشود چند قدمي كه راه ميرود سرش گيج ميرود و به زمين ميخورد و بيهوش ميشود. به من زنگ زدند و خودم را به اينجا رساندم. ناصر را به بيمارستان منتقل كرديم . بعد از آزمايش و سي تي اسكن متاسفانه دكتر متوجه وجود تومور در سر ناصر ميشود كه منشا شيميايي دارد. هنوز هم بهوش نيامده و من از آقاي رضوي خواستم چنانچه كسي را از اشنايان ناصر ميشناشد خبر كند كه حال فهميدم شما هستيد. رضا حرفهاي اخر رئيس را نمي شنيد. باورش نميشد اين همه سال ناصر اينجا بوده و او بي اطلاع بوده است . فقط دلش ميخواست او را ببيند. به همراه آقاي رضوي به بيمارستان مراجعه كرد . ناصر در سي سي يو بود و پرستارها به رضا اجازه دادند فقط چند لحظه اي آهسته بالاي سر ناصر برود. رضا سرش را كنار تخت ناصر گذاشت و ارام گريست و با او حرف زد. " مرد قهرمان چرا اينقدر پير شده اي؟ تو كه بي معرفت نبودي اين همه سال همسرت را تنها گذاشتي؟ باورم نميشود. قهرمان چرا بايد تو را در چنين حالي ببينم؟ چرا زودتر ما را خبر نكردي ميداني همسرت سالها در فراقت اشك ريخت حال به او چه بگويم؟ او منتظر توست . قهرمان هيچوقت از پا نيافتادي و چون هميشه لجباز بودي. "
رضا گريه ميكرد و در دل با او درد دل ميكرد. پرستار وارد شد و آرام از او خواست اتاق را ترك كند. رضا بلند شد كمرش خميده شده بود. با اينكه هميشه به خواهرش ميگفت اميدي به بازگشت ناصر نيست اما در دل خودش اميدوار بود. حال با ديدن وضعيت دوست و همرزمش بعد از سالها شكسته شده بود. مشكلات زندگي او را استوار نگه داشت اما حال نمي دانست به خواهر چه بگويد؟ آقاي رضوي به طرف او آمد دستان رضا را در دست گرفت و گفت اميدمان به خدا است هر چه خواست او باشد همان ميشود. رضا ميخواست با دكتر بيمارستان صحبت كند و به طرف اتاق رئيس بيمارستان رفت. حدود 15 دقيقه رئيس بيمارستان وضعيت ناصر را توضيح داد و فراموشي او را هم ناشي از وجود تومور ميدانست. آخرين جوابي كه به آنها داد اين بود كه از ما كاري ساخته نيست بايد تسليم خواست خدا شويم.
ناهيد روي صندلي نشسته بود و به عكس ناصر كه در قاب بالاي قبرش قرار گرفته بود نگاه ميكرد و با او درد دل ميكرد. مي دانست اينك ناصر همه حرفهاي او را مي شنود . ميدانست او زنده است و يادش در دلها باقي مي ماند. او خود را سرزنش ميكرد كه اين همه سال ناصر در آسايشگاه بوده و او بي خبر در خانه نشسته بوده است. اما دلش شاد بود كه ناصر به آرزوي واقعي خودش رسيده و در جوار سيد و سالار شهيدان امام حسين آرام گرفته است. روح همه شهيدان شاد.
پايان


