محسن چون هميشه اين مكان را محلي براي آرامش افرادي مي دانست كه سرگردان و حيران نمي دانند چه كنند؟ يادش مي امد روزي كه خانم حسيني ميخواست اينجا را راه اندازي كند چقدر دوندگي كرد و چقدر به اين اداره و آن اداره سر زد . كاغذبازي هاي اداري او را دلسرد نكرد و كمر همت براي تاسيس اين مكان بست. نگاهي به عكس همسر خانم حسيني كه روي ديوار بود انداخت و چشمانش را به سوي آسمان دوخت و برايش دعا كرد. آراستگي ميز و دفتر كار منضبط بودن حاجيه خانم را نشان ميداد. لحظاتي بود كه تنها نشسته بود و منتظر بود تا خانم حسيني كه رفته بود به كارگاه دوخت سري بزند برگردد. با خود آرزو ميكرد كاش همه مردم چون اين شيرزن براي رفع مشكلات يكديگر قدم برمي داشتند و فداكاري و گذشت تنها به نام پطرس فداكار و دهقان فداكار ثبت نگردد. كاش كتابهاي درسي بچه ها مملو از اين سرگذشتها ميشد تا هم رسم فداكاري به بچه ها آموزش داده شود و هم يادي از اين بزرگوارن در اذهان بماند . اما مي ديد كه ديگر حتي از جواناني كه با اخلاص و پاكي در جبهه ها نبرد كردند هم يادي نمي كنند. نام شهدا تنها بر تابلو خيابانها و كوچه ها ديده ميشود. راهي كه شهدا براي آن مبارزه كردند به فراموشي سپرده شده و بسياري از مسئولين تنها نامي از مسلماني بر انها نهاده شده است. محسن هر وقت تنها ميشد فكرهاي روز به او فشار مي اورد و باعث سردردي كه از دوران جنگ مبتلا شده بود به سراغش مي امد اما مي دانست كه يك دست صدا ندارد. ولي هرگز نااميد نمي شد و سعي ميكرد هم خود عامل به عمل خير باشد و هم ديگران را تشويق و ترغيب نمايد. درب كوچك آهني كه مابين دفتر و كارگاه قرار داده شده بود و مقداري از زنگ خوردگي را مشخص ميكرد به چشم ميخورد. كليدي كه يك قاب كوچك به ان وصل بود در قفل ان بود و بالاي در هم قابي كه آيه و ان يكاد در ان بود آرامشي به ادم ميداد. همه اين نشان اعتقادات قلبي خانم حسيني بود . محسن داشت دفتر را كه بارها ديده بود برانداز ميكرد كه در باز شد و خانم حسيني با لبخند هميشگي وارد شد و عذرخواهي كرد. او گفت بايستي يك سري از كارها را امروز عصر تحويل دهد و به همين خاطر قبل از شروع به صحبت به كارگاه رفته تا به اين موضوع رسيدگي كند و بدقولي پيش نيايد.
موفقيت هر كاري را در انضباط و خوش قولي نسبت به مشتريان و احترام ميدانست. پشت ميزش قرار گرفت و ليواني نيمه پر از آب كه دستمال كاغذي روي ان انداخته شده بود برداشت و قرص سفيدرنگي كه روي يك دستمال ديگر بود برداشت و به دهان گذاشت و آب را سركشيد. نفسي عميق كشيد . رو به محسن گفت : از صبح قرص را گذاشته بودم بخورم گاهي درد قفسه سينه به من فشار مي اورد دكتر هم اين قرص را داده تا كنترل كنم بايستي صبح ميخوردم اما كار آنچنان زياد است كه به كل فراموش كردم حالا كه آمدم چشمم به قرص افتاد. خوب ديگه پيري و هزار و يك عيب شرعي . گاهي بچه ها اذيتم ميكنند و مي گويند خانم خيلي هواي خودت را داري . ميگم چيكار كنم حفظ سلامتي هم جزء واجبات دين است بايد سالم باشم تا بتوانم كار كنم خوب الان نيروهاي كارگاه 32 نفرند. همه هم نان آور خانواده خداي نكرده مشكلي پيش بياد 32 تا خانواده از نان خوردن مي افتند. راستي بايد يك تشكر جانانه هم از شما بكنم به خاطر معرفي رويا خانم . واقعا خانم كاردان و باهوشي است تمام امور كارگاه را سپردم به او . خودم بيشتر به كارهاي اداري مي رسم . الحق او هم خيلي خوب از پس كارها برآمده و همه كارگران هم دوستش دارند.
خانم حسيني يك ريز حرف ميزد و اجازه نمي داد محسن حرفي بزند. محسن هم با حوصله كامل گوش ميداد در حالي كه ميخواست از خودش ، ناهيد و ناصر و رضا و خيلي چيزهاي ديگر حرف بزند گوش داد تا بالاخره حرفهاي خانم حسيني تمام شد و منتظر اظهار نظر محسن شد. چهره محسن هم نشان ميداد كه از رضايت خانم حسيني شاد شده و خدا را شكر ميكرد كه رويا هم سر و سامان گرفته . استكان چايي را كه خانم حسيني ريخته بود برداشت و با برداشتن قندي از قندان روي ميز چايي را خورد. خانم حسيني همينطور كه در حال ورق زدن زونكني مدارك مالي بود سرش را بلند كرد و گفت : اينجا امده اي كه بر و بر من را نگاه كني خوب يك چيزي بگو. محسن كه خنده اش گرفته بود و دوست داشت بگويد مگر شما اجازه مي دهيد كسي حرفي بزند ؟ اعتراضي نكرد و گفت : خيلي خوشحالم كه از كارگاه راضي هستيد . امروز هم رفته بودم اسايشگاه پيش ناصر . حال عجيبي پيدا كرده است شما كه مي دانيد من به ناهيد علاقه داشتم.
هنوز جمله او تمام نشده بود كه خانم حسيني وسط حرف او پريد و گفت : علاقه داشتي ؟ يعني الان ديگه علاقه نداري؟
محسن كه تعجب او را ديد گفت علاقه اي به اون شكل قبلي نه . الان ديگر ناهيد براي من چون يك خواهر مي ماند. به همين خاطر هم آمده ام از شما مثل هميشه كمك بگيرم. من حتم دارم كه ناصر حافظه اش را به دست خواهد اورد تازه اگر اينچنين هم نشود ناهيد كه ميداند محسن نامزد اوست. من خانه انها رفتم ميخواستم بگويم ناصر را يافته ام اما نتوانستم. ناهيد هنوز منتظر برگشت ناصر است. قبل از اينكه ناصر را پيدا كنم خودم هم فكر ميكردم يا شهيد شده يا مفقود الاثر است اما شما كه تمام ماجرا را مي دانيد در يك اتفاق من او را در اسايشگاه پبدا كردم. از آن موقع تا بحال وجدانم ناراحت بود كه چرا بايد به ناهيد علاقه داشته باشم در حالي كه نامزدش سالم است اما از وجود يكديگر خبر ندارند. ؟ بارها با ناصر صحبت كرده ام . در اين ديدار او خيلي عوض شده بود . ميخواهد از تبعيدي كه براي خود در اسايشگاه درست كرده بيرون بيايد. خيلي خوشحال شدم حتما با آمدن در بين مردم وضعيت روحي او هم بهتر خواهد شد . شايد خداوند كمك كرد و حافظه اش را بدست آورد. خانم حسيني خيلي فكر كردم ميخواهم با ناهيد و رضا در مورد اينكه ناصر را يافته ام صحبت كنم اما نياز به كمك دارم. نمي دانم چگونه. ؟ بايد آنها را اماده كنم تا با ناصر روبرو شوند. شايد با ديدن ناهيد حافظه ناصر برگردد. تازه اگر هم حافظه او برنگردد خوب با ديدن عكسهاي نامزدي و صحبتهاي ناهيد و رضا حتما راضي خواهد شد و ميتواند زندگي جديدي را با ناهيد شروع كند. ميخواهم تمام تلاشم را به كار ببرم تا اين دو نفر را كه سالها از هم دور بودند در كنار هم قرار دهم. مطمئن باشيد آن روز بهترين روز زندگي من خواهد بود.
صداي در زدن در آهني بين دفتر و كارگاه باعث شد كه محسن ادامه ندهد. در باز شد و رويا وارد شد سلام كرد و به طرف ميز خانم حسيني رفت اما هنوز متوجه نشده بود كه ميهمان خانم حسيني آقاي رضوي است كه باعث شده بود زندگي او عوض شود ميخواست چيزي بپرسد كه خانم حسيني رو به رويا گفت : رويا خانم مثل اينكه متوجه حضور آقاي رضوي نشدي . رويا كه دست پاچه شده بود برگشت و به پشت سرش نگاهي كرد از خجالت سرخ شد و سرش را زير انداخت و جلوتر آمد و سلام كرد و از اينكه متوجه نشده عذرخواهي . محسن هم كه بعد از معرفي او به خانم حسيني ديگر او را نديده بود متعجبانه او را نگاه ميكرد. چقدر عوض شده بود براي خودش خانمي شده متين و با وقار. از جا بلند شد جواب سلام او را داد و ابراز خوشحالي كرد كه با خانم حسيني كار ميكند. محسن تصميم گرفت فعلا انجا را ترك كند كه خانم حسيني مانع شد و گفت تشريف داشته باشيد فعلا با شما كار دارم ميدانم رفتي ديگر تا سال بعد هم تو را نخواهم ديد فكر كنم سالي يك بار نوبت من ميشود . هر سه خنديدند و رويا سوالش را بپرسيد و به كارگاه برگشت.


