تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من - قسمت 24

روبروي ناصر نشست و با شوخي سر صحبت را چون هميشه باز كرد. ناصر از دنياي بيرون از آسايشگاه پرسيد. غم عجيبي در چشمان او موج ميزد. محسن تصميم گرفته بود كم كم موضوع رضا و ناهيد و اينكه آنها را يافته است براي دوستش بازگو كند.

بايستي زمينه را اماده ميكرد. بعد از صحبت و احوالپرسي هاي هميشگي روي به او كرد و گفت :

ببين ناصر تو بايد سعي كني خاطرات گذشته را بياد بياري ، اينكه خانواده تو كجا يودند؟ ميدانيم كه تو اهل دزفولي و حتما خانواده تو هم آنجا بوده اند. ما روزهاي زيادي را در جنگ گذرانديم يادته تو آرپيجي زن بودي ميگفتي ميخواي به شكار تانك بري ميگفتي وقتي اين نخاله ها را از روي زمين حذف ميكني تمام خستگي روز از تنت بيرون ميره ، يادمه ميگفتي نامزد داري يك بار توي جبهه بوديم نامه اي از او برات رسيد خيلي گريه كردي خيلي دوستش داشتي يادمه اسم زيبايي هم داشت زهرا ، نه نازنين ، زيبا ، فاطمه، صديفه، خداي من اسمش چي بود؟ ناصر تو اسمي به خاطر نداري؟

- نه محسن جان من حتي اسم خودم را نمي دانستم و تو به من گفتي اصلا چرا امروز اين حرفها را پيش كشيدي من با اين وضعيت كنار آمدم. من مي دانم اسم او چي بوده و اين هم نمي دانم كه آيا مرا با اين حال و روز قبول دارد؟ اصلا بعد از اين همه سال حتما از من نااميد شده است و ازدواج كرده چرا بايد با اين فكرهاي بيهوده خودم را درگير چيزي كنم كه نمي دانم اصلا وجود دارد يا نه؟ تازه تو هم اگر خودت سراغ من نيامده بودي و معرفي نمي كردي نمي دانستم كيستي ؟ درسته عكسهاي ما مويد اين است كه روزي ما با هم دوست و همرزم و همسنگر بوديم . چند روز پيش با پزشك آسايشگاه صحبت كردم ميگفت احتمال اينكه تا اخر عمر خاطره ات را بدست نياوري زياد است من از نظر جسمي سالم هستم و روحيه من است كه دارد مرا از پا مي اندازد . دلم ميخواهد جايي مشغول كار شوم. ميخواهم از اين بن بست و حصاري كه براي خودم درست كردم بيرون بيايم . ميخواهم در بين مردم باشم ولي نمي دانم چگونه؟ احتياج به كمك دارم. تو ميتواني به من كمك كني شايد بتوانم زندگي جديدي را تجربه كنم، از اين وضعيت كه گوشه اي بنشينم و غصه بخورم خسته شدم تا كي بايد اينچنين ادامه دهم؟

محسن تحت تاثير حرفهاي ناصر قرار گرفته بود و احساس خوبي داشت . او حس كرد همين كه ناصر ميخواهد به ميان مردم و جامعه برگردد جاي اميدواري دارد. در اين سالها هرگز ناصر را اينچنين متحول نديده بود. محسن ناصر را از برادر بيشتر دوست داشت پسري بود كه هيچ وقت نديده بود زيربار زور رود. هرگز نديده بود خودسرانه كاري كند؟ دوران جنگ را به ياد مي اورد كه عاشقانه در زير رگبار گلوله هاي دشمن نماز مي خواند و اشك مي ريخت و با صلايت در در حملات شركت مي كرد. آرزو داشت روزي كه موج انفجار او را از بالاي تپه به پائين پرت كرده بود آنجا مي بود و وضعيت روحي ناصر را مي ديد . يادش نمي رود كه همرزمانش مي گفتند چنان كوه با صلابت از جا بلند شد و دور خودش چرخي زد و چون بيگانه اي به سمت ديگر همرزمانش رفت و پرسيد چي شده؟ جاهايي از بدنش زخمي شده بود به بيمارستان منتقلش كردند . بيهوش شده بود و وقتي بهوش آمد پزشكان متوجه از دست دادن حافظه اش شدند. محسن در راه بازگشت به همه اين موارد فكر ميكرد. بهتر ديد سري به حاجيه خانم حسيني بزند و از حال و احوال او با خبر شود . ماهها بود از او خبري نداشت . دلتنگ بود . به خيابانها نظر مي انداخت و به اسم كوچه هايي كه جلو انها عبور ميكرد. به اسم شهيداني كه روزي در اين زمين خاكي با جسمي سالم و روحي پاك زندگي ميكردند و اينك در جوار پروردگارشان زندگي ميكنند. معتقد بود انسان بايد آزاد زندگي كند. بايد از آزادي بهره كافي ببرد. بايد در هر كجاي دنيا است چون سرو قامت آزاده داشته باشد. معتقد بود خون اين همه چوان پاك هم براي بدست آوردن ازادي ريخته شد. ابراز عقيده اي كه باعث شد اين همه شهيد بدهيم چون نمي خواستيم زير بار زور استكبار و مزدورانش برويم اما براستي امروز به آنچه مي خواستيم رسيديم؟ خون شهدا ثمر داد يا خودمان در مقابل نسل امروز جوانان شديم مانعي براي ابراز عقايد و آزادي انها؟ آيا در بوجود آوردن نسلي موفق و مومن و متعهد به كشور موفق بوده ايم؟ يا نه باعث شديم با ندانم كاريها بسياري از جوانان تحصيلكرده كه سرمايه هاي آيندگان بودند از كشور خارج شوند و ابزار پيشرفت كشورهاي ديگر بخصوص غرب شوند؟ چه شد كه اين همه جوان تحصيلكرده از كشور خارج شدند و در ديار غربت سكني گزيدند؟ چي شد كه بسياري از نوجوانان و جوانان ما بيكار و الاف در خيابانهاي پرسه بزنند و هيچ كسي هم به فكر نباشد كه آينده اين همه جوان چي ميشود؟ چي شده كه بزه كاري و مواد مخدر از سن 10 الي 12 سالگي شروع شده و بنيان خانواده ها را از هم گسسته است؟ محسن همينطور كه رانندگي ميكرد به هزاران شهيد و همرزمش فكر ميكرد و به اينكه چرا نتوانستيم جايگزيني براي شهدا  در جامعه داشته باشيم؟ در فكر بود كه خود را روبروي كارگاه خانم حسيني ديد . ماشين را كنار ديواري پارك ميكرد كه نظرش روي ديوار به عكس شهيدي افتاد كه روي ديوار نقش بسته بود. برگشت و سوار ماشين شد و از جلو عكس به جلوتر رفت . از شهيد خجالت مي كشيد كه مانعي براي ديدن تصوير او باشد. لحظه اي روبروي عكس ايستاد . سرش را به نشانه احترام به زير انداخت و در دل سلامي به او داد و به طرف كارگاه راه افتاد. زنگ زد . خانم حسيني كه در دفتر كارش نشسته بود بلند شد و چادرش را درست كرد و جلو در آمد وقتي چشمش به محسن افتاد خوشحال شد و با شعف گفت : به به آقاي رضوي ؟ چي شده راه گم كرده ايد از اين طرفها آمديد؟ قبل از تعارف كردن داخل شد و در طرف كارگاه خانمها را بست و انوقت اقاي رضوي را به داخل دعوت كرد . هر دو سالها بود با هم دوست بودند و از يك خواهر و برادر به هم نزديكتر . محسن بهتر ديد از رويا چيزي نپرسد تا خانم حسيني خود شروع به صحبت كند . او هميشه درد دلهايش را براي خانم حسيني مي گفت و او هم موضوع علاقه محسن به ناهيد را خبر داشت . فكر ميكرد امده تا او را با خود به خواستگاري ببرد اما غافل از اين بود كه اين دفعه محسن به سراغش آمده تا همه چيز را تغريف كند و جگونه روبرو كردن ناهيد و ناصر را از او كمك و راهنمايي بخواهد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 12:14 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی