تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من - قسمت 23

آسايشگاه جانبازان را كه وارد ميشوي جز صحنه هاي فداكاري و ايثار، از خودگذشتگي در مرداني كه روزگاري چون ديگر انسانها در بين مردم زندگي ميكردند و امروز بر روي تخت هاي آسايشگاه و ويلچرها و ... زندگي را در بين يكديگر سپري مي كنند و لبخندي رضايتمند از اين نوع زندگي بر لبان انان نمي بيني. اينان بزرگ مرداني هستند كه خود را عمري قرباني دين و مملكت و مردم خود كردند. اينان جواناني بودند كه روزگاري در بين ما رفت و امد و كار ميكردند. اينك يا قطع نخاع شده اند يا معلوليت به حدي است كه چون يك فرد عادي قادر به زندگي عادي نيستند. نفس هايي كه بايستي هر لحظه خفه شدن  و خس خس سينه را تجربه كنند و يا قطع نخاع هايي كه شبانه روز روي تخت دراز كشيده و از زخم بستر رنج ميبرند .جانبازان شيميايي كه درد ريه و آسيبهاي ناشي از بمبهاي شيميايي كه كشورهاي متمدن و باصطلاح حقوق بشر به عراق دادند و خود را شريك اصلي اين جنايات كردند هر روز اين مردان بزرگ را رنج مي دهد اما بخاطر انگيزه وهدفي كه پا به جبهه ها گذاشته اند خم به ابرو نمي آورند و كمر خم نمي كنند هنوز هم خود را در ميدان مبارزه مي بينند و اين عشق به معبود و دين و ميهن را بزرگترين سرمايه خود مي دانند. وقتي وارد شدي و با انها شروع به صحبت كردي ديگر نمي تواني بيرون بروي و نمي فهمي چطور وقتت گذشته خود را در مقابل ان همه بزرگ منشي كوچك ميبيني و ديگر حرفي براي گفتن نداري . با اين همه دلت مي گيرد كه كمتر به اين عزيزان بي مدعي رسيدگي ميشود و كمتر هموطنان يادي از انان مي كنند گويا فراموش كرده اند جانبازي و فداكاري آنان بوده كه امروز ما در كمال اسايش و آرامش زندگي مي كنيم. اينجا مكاني بود كه هر روز محسن سركشي ميكرد و با تك تك جانبازان اين مركز سلام و عليك داشت. دوستاني زيادي اينجا يافته بود و روزها ميشد بعضي از انها را با خود به گشت زدن در شهر مي برد و يا مراسم دعا و ميهماني با كمك دوستانش ترتيب مي داد تا روحيه تازه اي در كالبد اين عزيزان بدمد. بعد از ظهر بود و با جعبه شيريني وارد شد و با دوستان شوخي كرد و به طرف تختي رفت كه دوستش بر روي ان دراز كشيده بود. دستي به پشت او زد و با صداي بلند كه عادت هر روز او بود پرسيد حال دوست غريب و عزيز ما چطور است؟ هنوزم در عالم برهوت زندگي مي كند يا بيرون امده است؟ روي صندلي نشست و در حالي كه دوستش هم روي تختخواب نشسته بود روبروي او قرار گرفت. جواني كه روزگار او را شكسته تر نشان ميداد اما بيشتر از 35 سال نداشت روزهاي متمادي را در آسايشگاه گذرانده بود اما هرگز بياد نمي اورد كجا بوده  و چرا به اين مكان امده است ؟ دوستان براي او ماجراي جنگ را تعريف كرده و اينكه در جنگ خاطره اش را از دست داده و هيچ كسي و هيچ چيزي را به ياد نمي اورد. سالهاست كه با دوستانش زندگي ميكند و ارزو دارد روزي همه چيز را به خاطر اورد نمي داند پدر و مادري كه در قيد حيات باشند دارد يا نه؟ خبر ندارد خواهر و برادري او را ياري خواهد داد يا نه؟ تنها دلخوشي او همين دوستان و مددكاران آسايشگاه هستند و محسن كه سالهاست او را تنها نگذاشته است. با اينكه محسن همه چيز را براي او گفته اما نمي تواند باور كند شايد براي دلخوشي او اين حرفها را ميزند. اما عكسهاي جبهه و جنگ قدري به او روحيه ميدهد. حتي در مورد خانواده هم صحبتهايي با او كرده اما نشاني از آنها ندارد.

محسن روزي كه ناهيد را در خيابان ديد و آدرسش را پيدا كرد براي دوستش تعريف كرد . به او گفت كه دوران نوجواني كه به جبهه ميرفته او را ديده و علاقه پيدا كرده اما بعدها فهميده كه او نامزد دارد و به خاطر مفقود شدن نامزدش نمي خواهد ازدواج كند. او منتظر نامزدش است در حالي كه هيچ اثري از او نيست . محسن با توجه به رشته حقوق و كنجكاوي كه در اين خصوص كرده بود فهميد دوستش كه در اسايشگاه هست همان ناصر است اما هرگز نتوانست به او بگويد دختر مورد  علاقه اش همان ناهيد نامزد اوست . بارها با مشاوراني صحبت كرده بود. با خانواده و دوستانش مشورت كرده بود اما هيچوقت به نتيجه نرسيد. او نمي توانست به دوستش وفادار نباشد ميدانست بالاخره روزي ناصر خاطره اش را بياد خواهد آورد و به فرض ممكن هم كه بياد نياورد او كه ميدانست ناهيد نامزد ناصر است نه وجدان ديني و شرعي به او اين اجازه را ميداد نه وجدان عقلي به همين خاطر بعد از ملاقات با ناهيد و رضا تصميم گرفت براي هميشه فكر ازدواج با ناهيد را از سر بيرون كند و براي او چون برادر و دوستي باشد كه تلاش كند تا او را به ناصر برساند و ميدانست كه راهي سخت در پيش رو دارد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 12:0 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی