تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من - قسمت 22

 دوستان عزيز خواننده با توجه به اينكه داستان رو به اتمام است و حدود ۲۱  اسم براي اين داستان ارسال شده است در اين فرصت اندك منتظر بقيه اسامي پيشنهادي هستم تا انشا الله جايزه نفيس به خوانند خوش ذوق تعلق گيرد.

من بايستي از مملكت و دينم در مقابل متجاوزان دفاع ميكردم ....." محسن داشت تعريف ميكرد سرش زير بود و ناهيد در حال گريه كردن رضا در عالمي ديگر ، يادشان رفته بود ميخواستند با محسن دعوا كنند. بعد از اين همه مدت محسن اولين كسي بود كه اينقدر به ناصر نزديك بوده و حتما از سرنوشت ناصر اطلاع دارد. ناهيد دلش ميخواست هر چه زودتر از او بپرسد. دلش ميخواست بگويد از ناصر نه نامه اي؛ نه اثري، نه پلاكي هيچ نيامده . حتي در ليست اسراي عراقي هم نبوده است. بايد از محسن بپرسد و مي ديد كه محسن با چشمان اشك الود در حال تعريف است . وسط حرفهاي او پريد و گفت ببخشيد آقاي رضوي شما ...شم...شما از ناصر خبر داريد ؟ شما تنها فردي هستيد كه در اين همه سال مي بينيم كه به او اينقدر نزديك بوده؟ ناصر كجاست ؟ ما بارها بدنبال او گشته ايم . ستاد شهدا رفته ايم ستاد اسرا رفته ايم بنياد جانبازان رفته ايم اما هيچ كسي از او خبري ندارد. شما را به خدا قسم ميدهم اگر خبري داريد ما را بي خبرنگذاريد.

در پي حرفهاي ناهيد رضا هم نگاهي ملتمسانه به محسن كرد و دستي به شانه اش زد و گفت بله خواهرم راست مي گويد . زندگي ما زندگي خواهرم بستگي به اين مسئله دارد. خواهرم سالها چشم به اين در دارد تا روزي گمشده اش به خانه بازگردد حتما مي دانيد كه اينها زن و شوهر عقدي هستند. يك روز بعد از عقد كنانشان ناصر به جبهه برگشت . او گفت حتما برميگردد اما ديگر هرگز برنگشت . هيچ خبري هم از او نشد. من خودم سالهاست ميگردم . اما نه بچه هايي كه در جبهه بودند و نه ستادها خبري از او ندارند و گذاشتند جز شهداي مفقود الاثرها .

محسن بارديگر به سخن امد و با اين شعر شروع كرد :

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

                                                          هر كجا هست خدایا به سلامت دارش

با خواندن اين شعر ناهيد منقلب شد . رضا يكه خورد . منظور محسن چي بود يعني ناصر زنده بود. يعني محسن چيزي مي داند و مخفي مي كند .؟ ناهيد سراسيمه رو به محسن گفت :  ناصر زنده است؟ شما خبر داريد؟

محسن گفت : ببنيد خواهرم با اين نشانه هايي كه شما داديد و هيچ خبري نه از شهادت و نه اسارت ايشان است اميدواريم به درگاه بي يزال خداوند. اميدوارم روزي خداوند چشم همه ما را روشن كند وانگهي بايد درصدي هم براي واقعا مفقود الجسد بودن ايشان قرار دهيم. شايد هرگز او ايشان خبري نشود. من هم مدت زيادي است كه دورا دور مراقب خانواده شما هستم . متاسفم كه مدتي شما را اذيت كردم. احساس وظيفه بود. بايد مرا ببخشيد.

رضا در مورد محسن و كارش پرسيد و او هم شرح حالي كامل از خودش در اختيار انها قرار داد و گفت مي توانيد روي من حساب باز كنيد . احساس تنهايي نكنيد. خدا كريم است هر چه خواست خداست حتما همان خواهد شد. اما با شرايطي كه پيش آمده بود ديگر نتوانست علاقه خود را بگويد و خواستگاري كند بهتر ديد فعلا اين موضوع را نديده بگيرد. شماره و ادرس خود را به انها داد و خداحافظي كرد.

حال و روز رويا در كارگاه روز به روز بهتر شده بود. خانم حسيني با ديدن پشتكار و صداقت رويا چون دخترش از او نگهداري كرد و تمام اختيارات كارگاه را به او سپرد. رويا همزمان با كار در كارگاه به صورت غير حضوري به ادامه تحصيل مشغول شد. شبها  تا دير وقت مي نشست و درس ميخواند. ديگر آن زن شكست خورده طلاق گرفته و بي نواي ماهها قبل نبود. يك  انسان شريف ، يك جوانمرد ، فردي كه در عمل ثابت ميكرد مسلمان است نه در گفتار هر چند در محل كار و جامعه با مشكلات عديده اي روبرو بود به همرهي يك شير زن كه نمونه ان در جامعه كم نيست اما در گوشه اي براي خود و خداي خود كار ميكنند بدون داشتن چمشداشت اين زن جوان را از پرتگاه بدنامي نجات دادند. احساس مسئوليت هيچگاه در آنها گم نشد و پست و مقام و ثروت آنها را مغرور نكرد. بارها خانم حسيني موقعيتهاي زيارت عتبات و حج و ... غيره داشته اما گفته بود به فرموده پيامبر اسلام " حج در خانه فقرا است" زندگي خود را وقف اين خانواده ها كرده بود و با وجداني راحت و اسوده هر شب سر بر بالش ميگذاشت و از طرفي جواني مومن و فداكار كه در نهادي حساس چون دادگستري مشغول به كار بود و ميتوانست بهترين زندگي را از راه نامشروع بدست آورد اما هرگز خدا را فراموش نكرد. او رشته حقوق و قضاوت را انتخاب كرده بود تا بتواند فردي باشد كه در اين حوزه پاكي و صداقت ، عزت نفس و پاك سرشتي را به نمود برساند. هر شب از شر شيطان و وسوسه هاي او به خدا پناه برد و هر صبح با كمك خواستن از خدا و گفتن خدايا شيطان هر لحظه  در كمين انسان است و من نيز بنده حقير و ضعيف تو . خودم را در اين مسير و در جايي كه هر ان وسوسه ها ممكن است مرا از راه پاكي به در كند به تو مي سپارم كمكم كن تا انساني باشم كه كمك به همنوع سرلوحه كارهاي من باشد تو گره گشاي من هستي و هيچ كسي نمي تواند جز تو از من محافظت كند.

اين دو نفر بودند با اين خصوصيات كه بارها و بارها زنان و كودكان و مرداني را كه ممكن بود به ناهنجاري كشيده شوند دستگيري كرده بودند و هيچ توقعي هم نداشتند. رويا هر شب و روز و هر لحظه با خواندن نماز براي انها دعا ميكرد و سعي ميكرد خود را به خداوندنزديك و نزديكتر كند.

 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 12:23 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی