تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من - قسمت 21

بالاخره تحمل ناهيد تمام شد و با عصبانيت به رضا گفت :" تو اصلا به حرف من گوش دادي ؟ گفتم اين رزمنده اي كه دستش دور گردن ناصر هست كيست؟ بنظر تو چهره اش آشنا نيست؟ من اين رزمنده را مي شناسم تو چطور تا بحال او را نشناختي؟ رضا خودش را جمع و جور كرد عكس را از دست ناهيد بار ديگر گرفت و گفت :" خواهر كوچولوي من جوابت را دادم تو نشنيدي اين محسن تخريبچي است از دوستان صميمي ناصر بود. خيلي پسر با حال و خوبي بود. اكثر اوقات در مدتي كه  با ما در يك جبهه بود شبها به شوخي و خنده مي گذرانديم چون خيلي جك مي گفت و خيلي پسر پيله اي بود خدا نكند به چيزي يا كسي پيله ميكرد تا انجامش نمي داد دست بردار نبود. ناصر او را خيلي دوست داشت مي گفت از دوران مدرسه با هم دوست بودند. ولي ديگر هرگز او را در جبهه نديدم مي گفتند همراه ناصر به منطقه اي ديگر منتقل شدند. خلاصه حالا هم كه تو به اين بنده خدا كه معلوم نيست زنده است يا شهيد شده پيله كرده اي راستي چرا؟

ناهيد كه از عصبانيت دندانهايش را به هم مي سابيد گفت :" نه خير اقا داداش شهيد نشده بلكه مانده تا همچنان به پيله شدنش ادامه بده اين ديگه چه جور دوستي بوده كه ناصر داشته ؟"

رضا هاج و واج بود يا خواهرش ديوانه شده بود يا چيزي مي دانست كه او بي خبر بود بهتر ديد كه بقيه ماجرا و شرح ان را از ناهيد بشنود. ساكت شد و با نگاه به او فهماند كه منتظر بقيه ماجرا است.

ناهيد قيافه حق به جانبي گرفت و گفت: " اين رزمنده پيله همين اقاي رضوي است كه براي ما گل فرستاد مرا به بيمارستان رساند هر روز سر راه من سبز ميشود قربون بزرگي خدا بروم كه از كجا به كجا انسانها را مي كشاند. واقعا كه اين رزمنده بوده كه عين پسر بچه هاي 13 – 14 ساله برخورد ميكند؟

ناهيد در حال حرف زدن بود و رضا در حال قاه قاه خنديدن . حرفهاي ناهيد؛ رفتارهاي آقاي رضوي يا همان محسن تخريبچي ، پيدا شدنش در اين موقعيت ، شناخت او و نشانختن رضا باعث شده بود غم هاي چند دقيقه پيش و خاطرات جبهه را براي لحظاتي فراموش نمايد. ناهيد هم كه نمي دانست رضا براي چه مي خندد بيشتر عصباني ميشد و قصد ترك اتاق برادرش را داشت كه زنگ خانه به صدا در امد . رضا عصا را به دست گرفت و به طرف درب خانه رفت . در را باز كرد و هر دو نفر به هم زل زده بودند. رضا كه هنوز آثار خوشحالي از اينكه يكي از دوستان ناصر را يافته است در چهره اش مشخص بود جلوتر رفت و محسن تخريبچي را كه روبروي او ايستاده بود در آغوش گرفت. محسن نمي دانست چرا رضا او را در اغوش گرفته و هرگز فكر نمي كرد كه هويت او توسط ناهيد كشف شده است وقتي سر از روي شانه رضا برداشت اشكهاي شادي رضا را ديد او بر حسب شغل و رشته اي كه داشت سريع متوجه شد رضا او را شناخته است. دستان رضا را در دست فشرد و گفت: قهرمان چطوري ؟ فكر نمي كردم اين خواهر و برادر اينقدر باهوش باشند و كارگاه بازي كنند و هويت اين حقير را شناسايي نمايند حالا هم اگر اجازه بدهيد داخل شوم تا بهتر بتوانيم از گذشته ها صحبت كنيم. رضا كنار رفت و محسن را به داخل دعوت كرد. ناهيد كه نمي دانست چه كسي زنگ زده است ميخواست بيرون بيايد كه از پنجره رضا را دست در دست محسن ديد و دندانها را به هم فشرد و به اتاقش رفت. رضا يا الله گفت و دوست قديمي و همرزم را به داخل دعوت نمود. محسن به محض ورود به هال چشمش به قاب عكسي كه روي تاقچه بود و مادر و پدر به همراه خردسالي رضا و ناهيد بود جلب شد. قاب را برداشت و دقايقي به آن نگريست پشت سرش بر روي ديوار عكس ناصر بود كه در كنار رضا روي تپه اي ايستاده و با اسحله اي كه در دست بالا برده بود شادي يك پيروزي را نشان ميداد . خانه ساده و بي تكلف اين خواهر و برادر نظر او را جلب كرده بود. قاب را سر جايش گذاشت و به طرف عكس ناصر رفت سر بلند كرد و به ان نگريست و گفت :" خدا رحمتش كند ارتش عراق از دستش عاجز شده بود. تك تيراندازي مثل ناصر نداشتيم . با تعارف رضا نشست و نمي دانست كه دو تا گوش در پشت در اتاق به محض شنيدن حرف ناصر تيز شده بود تا بشنود در مورد نامزدش چه مي گويند. رضا ميخواست بداند اين همه سال محسن كجا بوده و چگونه روز زمين خوردن ناهيد او را به بيمارستان رسانده و خود را معرفي نكرده است. شايد او از ناصر خبري بيشتر داشته باشد تا تكليف خواهرش هم روشن شود. خب آقا محسن تعريف كن چرا اين همه مدت خودت را از ما پنهان ميكردي در حالي كه از حال و روز ما خبر داشتيد؟ كجا كار ميكني چه مي كني ؟ محسن كه در شناخت خودش غافلگير شده بود و مدتي را با نگاه كردن به عكسها بيشتر براي اين بود كه فكرش را جمع كند شرمندگي خود را نشان داد و گفت:

راستش خيلي وقت هم نيست كه شماها را پيدا كردم . روزي داشتم از خياباني عبور ميكردم كه ناهيد خانم را جلو محل كارش  ديدم خيلي برايم اشنا بود. چند روزي فكر مرا مشغول كرده و مجبور شدم به محل كارش بروم و در مورد او تحقيق كنم. بعد از تحقيق و پرس و جو فهميدم كه ناهيد خانم همان نامزد دوستم ناصر و خواهر قهرمان جبهه ها اقا رضا است . بخاطر اينكه نمي دانستم شما چه اطلاعاتي از ناصر داريد نمي توانستم خودم را نشان دهم اما رازي باعث شد كه دورا دور شما دو نفر را زير نظر داشته و چنانچه كاري داشتيد به صورت غير مستقيم انجام دهم. امروز هم امده بودم تا خودم را معرفي و همه جريان را بگويم كه غافلگير شدم و شما مرا شناخته بوديد.

ناهيد بهتر ديد كه بيرون بيايد و بعد از سلام و احوالپرسي چاي بياورد هر چه باشد او هم ميهمان آنها بود و هم دوست نزديك ناصر. چادري بر سر انداخت و با سرفه اي بيرون امد . محسن سراسيمه از جا بلند شد و از اينكه بد موقع مزاحم شده عذرخواهي كرد و احوالپرسي نمود. ناهيد به آشپزخانه رفت و رضا را صدا كرد. مدتي خواهر و برادر با هم صحبت كردند و قرار شد او هم در جمع انها باشد تا از وضعيت ناصر مطلع گردد.

"شب عمليات بود . ناصر حال و هوايي ديگر داشت . وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند بارها كاغذي را از جيب در ميآورد و ميخواند و نگران بود. به طرفش رفتم دستي به شانه اش گذاشتم و گفتم چيه مرد نگراني ؟ حتما امشب پيروز خواهيم شد. سرش را به طرف من گرفت و گفت : از خودم نگران نيستم بخاطر ناهيد نگرانم كاش نامزد نكرده بودم و او را در اين مسير بي انتها قرار نداده بودم. ....."

 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 11:2 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی