تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

بعد از سلام و احوالپرسی ؛ پدر لادن همراه با ما به داخل برگشت و از حیاط خانه لادن را صدا زد. لحن مهربانی که پدر لادن بکار برده بود و لادن عزیزم گفتن او باعث شد قدری به لادن حسودی کنم. هرگز کلامی محبت آمیز از دهان پدرم نشنیده بودم. پدر لادن خداحافظی کرد و رفت و لادن با رویی شاد و بشاش به سراغ ما امد. همراه با او در خیابان راه افتادیم . همه چیز را برای لادن تعریف کردم. نامه ای را که نوشته بودم به او دادم تا بخواند و نظرش را بدهد. سر راه پارکی کوچک بود . هر سه نفر دقایقی به اون پارک رفتیم و لادن نامه را خواند. خندید و گفت دختر خودت از همه این زهره ها بدبخت تری . هنوز کارت به وزن کشی و شیشه پاک کردن نکشیده . اگر اینجوری بخواهی ادامه دهی حتما اینکاره خواهی شد. هر سه نفر خندیدیم. از نامه چند تا کپی تهیه کرده بودم . در اداره پست داخل چندین پاکت گذاشتم و نام روزنامه های مختلف را نوشتم و پست کردم. گویی باری از دوشم برداشته شده بود. پست شلوغ بود. همه نوع آدمی در اداره پست بودند . بعضی باجه ها صفهای طولانی داشت. باجه هایی که دفترچه ثبت نام برای بعضی از مشاغل توزیع میکردند شلوغ بود و این نشانه این بود که چقدر از جوانان در جامعه بیکارند و دنبال کار هستند. دختران و پسران جوانی که در صفهای طولانی ایستاده بودند تا نوبت شان شود. تازه این اول کار بود و بعد از اون باید اطلاعاتی را که قرار بود امتحان بگیرند بخوانند و از بین هزاران متقاضی تعداد محدودی از این افراد پذیرفته شوند. در کنار این امتحان داشتن پارتی هم لازم بود تا در مراحل بعدی بتواند کارساز باشد و مشغول بکار شود. صف دیگری برای گرفتن وام بود و فرمهایی که توزیع میشد . جالب بود همه مردم مشکل داشتند. بیکاری و بی پولی مشکل عدیده مردم بود. نمی دانم تا کی باید انسان دنبال پول باشد؟ تا کی باید برای یه لقمه نان اینقدر سختی کشید؟ اصلا انسان برای چه آفریده شد؟ فلسفه آفرینش انسان چی بوده؟ وقتی قرآن کریم می فرماید ما انسانها را بیهوده نیافریدیم ؛ بنابراین نمی تواند انسان فقط بخاطر لقمه ای نان آفریده شده باشد. مگر نه اینکه انسان اشرف مخلوقات خداوند است پس چرا باید این همه سختی بکشد.؟ چرا باید اینقدر حق یکدیگر را زیر پا گذارند؟ چرا باید اینقدر بین فقیر و غنی فاصله باشد؟ و هزاران چرای دیگر که تا الان برای من بی جواب مانده است . همراه با لادن و مهرزاد از اداره پست بیرون آمدیم. مهرزاد را تا کلاس زبان بدرقه کردیم و با هم تصمیم گرفتم به جایی برویم و بشینیم ساعتی حرف بزنیم. درد دلم زیاد بود. سوال چرا باید بین فقیر و غنی اینقدر اختلاف باشه ذهن مرا مشغول کرده بود. رو به لادن کردم و گفتم : راستی لادن چرا باید اینقدر در جوامع اختلاف طبقاتی وجود داشته باشد؟

-         خوب این طبیعت زندگی است نمی شه که همه مثل هم باشند به هر حال هر کسی بیشتر تلاش بکنه بیشتر درآمد داره.

-     اما لادن اینطور نیست . خیلی ها خیلی تلاش میکنند چند شیفت کار میکنند اما همیشه در بدبختی خودشون دست و پامیزنند. اما عده ای توی خونه هاشون خوابیدند و بهترین زندگی ها ؛ بهترین سفرها؛ بهترین امکانات را در اختیار دارند.

-     ببین نرگس جان درست میگی . عده ای از نظر سطح سواد پایین هستند مثلا کارگرها و مشاغل طبقه پایین خوب از صبح کار میکنند میرن سر ساختمان بیل میزنند امام اندازه مهندسی که میاد یه نظارت میکنه و میره ندارند . درسته کار جسمی سختی انجام میدن اما مسئولیت اون مهندس را ندارند . خارج از اینکه سالهای زیادی از عمرش را درس خوانده و زحمت کشیده .

-     نه لادن من منظورم این افراد نیستند. خیلی ها رو من می بینم از راههای غیر شرعی و قانونی صاحب ثروت های انچنانی شده اند. نه سواد درستی دارند و نه خانواده اصیلی . مثلا همین قاچاقچی ها یا افرادی که دست در کاری مهم دارند و اختلاس میکنند و به ثروت های آنچنانی میرسند. کسی هم کاری به کارشون نداره. ببین بابای خودم کارمند است اما من یک روز ندیدم خدائیش درست برای دولت کار کنه و همیشه هم دنبال گرفتن رشوه و از این حرفها است. لادن من دیگه نمی تونم با این نانی که پدرم به خونه  میاره زندگی کنم. پول رشوه حرامه ؛ حقوقی که بابت کار نکردن میگیره حرامه. خدایا به کی باید بگم؟ راه هم به جایی ندارم. نه کاری دارم که بتونم درآمدی داشته باشم  و نه مکانی که بتونم از این خونه برم . میگی من چیکار کنم؟ خودم هم میدونم پول پدرم حلال نیست . خوب اگر برم به مسئولین هم بگم و اونو زندان بیندازند کدوم قانون به زن و سه تا فرزند بدبختش کمک میکنه؟ لادن نگاه به پدر خودت نکن او خیلی خوبه . تازه منم خوبم حالا ببین اونایی که بیکارند مجبورند دست به کار خلاف بزنند . دزدی کنند و دچار قاچاقچی ها بشوند و برای چند هزار تومان پولی که بخواهند به زن و بچشون بدند یا اجاره خونه را در بیارن مجبورند دست به هر کثافت کاری بزنند. لادن آدمها ذاتا بد و ناپاک نیستند وضعیت زندگی جامعه اونا را به این روز در میاره. هر کسی دلش میخواد در جامعه همه براشون احترام قائل باشند. چرا باید مسئولین جلو این بدبختی ها رو نگیرند؟ این همه کودک خیابانی برای چیست؟ این همه کارتون خواب برای چیست؟این همه دختر و پسر فراری برای چیست؟ لادن این فکرها منو دیوانه میکنه. کاش خودم مسئولیتی داشتم و جلو این همه بدبختی را می گرفتم.

لادن خندید و گفت : کاشکی کاشتند و سبز نشد. ببین نرگس جان من یه روایتی برات تعریف میکنم . میگن روزی فرعون مهمانی برگزار میکنه و میگه میخوام از تمام غذاهایی که در دنیا وجود داره در این سفره باشه خلاصه خدمه کاخ و مسئولین میگردند و همه نوع غذا که بوده تهیه میکنند و به مهمانی میاورند. نوعی خاص ماهی بوده که کسی اطلاع نداشته خداوند فرشته ای را به مامور میفرماید به صورت مردی ماهی فروش به جلو کاخ فرعون برود و این ماهی هم در سفره او قرار میدهد. فرشته ها در تعجب هستند و می پرسند : خدایا تو که میدانی فرعون ادعای خدایی کرده و ظالم است چرا اینچنین آرزویش را بر آورده میکنی ؟ خداوند می فرماید این کار را کردم که هر چه خواسته در این دنیا گرفته باشد و حاجتی برای اخرت از من نداشته باشد. می بینی نرگس جان شاید بعضی ها که خوب نیستند و زندگی بسیار مرفهی دارند خارج از اینکه در زندگی خصوصی آنها معلوم نیست چه بدبختی هایی وجود دارد خداوند در مرحله ازمایش قرار داده . حالا هر کسی را به طریقی آزمایش میکند. یکی را مرفه میکند و یکی را فقیر . یکی بوسیله بیماری و یکی بوسیله خوشبختی . خداوند ظرفیت انسانها را میسنجد. مطمئن باش تو خانواده ات هم بوسیله پدرت داره آزمایش میکنه . سعی کن بردبار باشی و کاری درست را انجام دهی.

حرفهای لادن قدری آرامم کرد. لحظاتی ساکت بودیم. توپی به ساق پایم خورد. سر بلند کردم پسربچه ای بود که داشت بازی میکرد. جلو من ایستاده بود و خجالت میکشید توپ را بردارد. توپ را برداشتم و به طرفش دراز کردم. خندید جلوتر امد و توپ را از دستم گرفت. در همین حین جوانی حدود 25 ساله جلو آمد و عذرخواهی کرد. به رسم ادب از جایم بلند شدم و جوابش را دادم و گفتم: خواهش میکنم چیزی نیست. جوان مجددا گفت این خواهر زاده من خیلی شیطون است خواهرم نبود آوردمش تا کمی بازی کنه قصد مزاحمت درست کردن برای شما نداشتم. میخواست برود که لحظه ای مکث کرد و گفت: ببخشید شما اهل این محله هستید؟

-         گفتم نه .

-         هر روز به این پارک می آئید ؟

-         اتفاقی بود . شما چی اهل اینجا هستید؟

-     راستش اینجا خونه خواهرم است . من اهل این شهر نیستم. چند روزی را برای دیدن خواهرم و خانواده او امدم. خواهرم شاغل است . این مدتی که من اومدم مسئولیت نگهداری از رضا بعهده من است. هر روز صبح اونو برای بازی به این پارک میارم . خوب سرتون رو درد آوردم ببخشید. با اجازه.

-         خواهش میکنم . 

جوان رفت و مرا با افکار خودم و لادن تنها گذاشت. کم کم پارک داشت شلوغ میشد . بسیاری از خانمها و آقایون مسن برای پیاده روی آمده بودند. گاهی روی نیمکتی هم کسانی پیدا میشدند که کتابی دستشان بود و می خواندند. نگاهی به ساعت کردم وقت تعطیلی مهرزاد بود. از لادن خواستم دنبال مهرزاد برویم و بعدش هم بریم خونه. البته اگر پدرم نیامده باشد و مشکلی برایمان درست نکند . اما روی حرفهای لادن فکر میکردم. خدا بنده هاش رو هر کدام به طریقی آزمایش میکنه. درسته و من باید از این آزمایش سربلند بیرون بیایم. همراه لادن به طرف کلاس زبان مهرزاد راه افتادیم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 11:42 |

درد نامه را نوشتم. چندین بار ان را خواندم اما اینقدر فکرم مشغول بود که نمی توانستم از نظر  دستوری و انشایی درستش کنم. آن را مابین کتابهایم گذاشتم و اینقدر خسته و ناراحت بودم که همانجا خوابم برد. با صدای داد و فریاد مادرم از خواب پریدم . تا بحال ندیده بودم مادرم این چنین سر و صدا کند. بلند شدم به طرف سالن رفتم . پدرم روی مبل لم داده  و مادرم روبروی او ایستاده بود. آثار گریه بر گونه هایش مشخص بود. هنوز نمی دانستم بخاطر چی اینقدر سر و صدا میکند و پدرم که هیچوقت کسی جرات نداشت جلو او بایستاد اینچنین ساکت نشسته بود. مادرم تا چشمش به من افتاد زد زیرگریه و گفت: بفرما بفرما این پدر مسئولیت شناست . آقا هر روز ماموریت است منت سر ما داره که بخاطر شما می روم. الان هم خسته و کوفته از  شهرستان اومده. دیروز از اداره زنگ زدند و میگن کار فوری دارند . وقتی گفتم ماموریت هستند با تعجب گفتند ماموریت؟ نه خانم وقتی پرسیدم اصلا شغل ایشان طوری نیست که بخواهد ماموریت برود. آقا هفت روز هفته را ماموریت تشریف دارند و منت سر ما آنوقت سر از خانه خانم رحیمی در می اورد . همین امروز تکلیفم رو مشخص میکنم. من میرم و درخواست طلاق رو میدم دیگه این همه تحقیر شدن بسه. دیگه نمی تونم بوسیله این مرد تحقیر شوم. بیا نرگس بیا این بابات و اینم شما. من که هنوز هاج  و واج مانده بودم و با اینکه قبلا همه چیز را می دانستم و اشاره ای هم به مادرم کرده بودم  اما باور نداشت. نميدانستم چی جواب دهم.  در حالی که حق را به مادرم میدادم اما صلاح نمی دیدم مادرم خانه را ترک کند و میدان را خالی کند. در حالی که پدر منتظر چنین روزی بود که خود مادر درخواست طلاق دهد. پدر خانم رحیمی را بدون اجازه مادرم عقد کرده بود و قوانین هم آنچنان نبود که به داد مادرم برسد . حتما در دادگاه به او می گویند برو رضایت بده و با هویت زندگی کن و از این جور حرفها. مادرم ناراحت بود. گریه میکرد و در وضعیتی نبود که من بتوانم آرامش کنم . غرورش خرد شده بود. در مقابل همه تحقیر شده بود. من چیکار میتوانستم بکنم. تصمیم گرفته بودم درس بخوانم و از طرفی اگر مادرم میرفت باید به کارهای خانه هم می رسیدم . از طرفی هم نمی توانستم با مادرم بروم. او میخواست به خانه پدرش برود. اتاقی که به زحمت جای پدر بزرگ و مادربزرگ و دائی که جوانی علیل بود و هیچ کاری نمی توانست بکند بود. مادرم همانطور که گریه میکرد ساکی کوچک از چند تکه لباس همراه با خواهر کوچکم را برداشت و رو به من کرد و گفت: نکنه برای این نامرد غذا درست کنیا؟ تکلیفم که مشخص شد می ایم و شما دو نفر هم می برم. حتما داداگاه او را مجبور میکند خانه ای برای ما بگیرد. همانطور که حرف میزد دست دور گردن من انداخت و صورتم را بوسید و خداحافظی کرد و رفت.

مادرم رفت و باید زندگی بدون مادر را تجریه میکردیم. من هم تصمیم گرفتم سر ناسازگاری را با پدر شروع کنم. نگاهی مغضوبانه به او کردم و به طرف اتاقم راه افتادم. صدای پدر مرا سر جایم میخکوب کرد. نرگس یه چایی درست کن که خیلی خسته ام. شاید با این دستور میخواست حساب کار را بکنم و من هم که تصمیم گرفته بودم با او کنار نیایم بدون هیچ ترسی و بدون جواب مجددا به طرف اتاقم حرکت کردم. میدانستم پدر با این کار من عصبانی خواهد شد. اما مهم نبود. پایم که در اتاقم رسید از پشت ضربه محکمی به سرم کوبیده شد به حدی که تا اعماق استخوانم نفوذ کرد. سرم گیج میرفت برگشتم و پدر را عصبانی در حالی که میخواست ضربه ای دیگر بزند دیدم. تلو تلو خوردم و دیگر چیزی نفهیدم. وقتی بهوش آمدم برادرم را در حالی که گریه میکرد همراه با زن همسایه کنار خودم دیدم. پارچه ای سفید به سرم بسته بودند. معلوم بود در زمین خوردن سرم به جایی اصابت کرده و شکسته بود. مهرزادا گریه میکرد. تمام صحنه کتک کاری پدر را به خاطر آوردم. اما نمی دانم چگونه سرم شکسته بود. مهرزاد همانطور که گریه میکرد دست مرا گرفته بود و فشار میداد. دستی به صورتش کشیدم و گفتم چیزی نیست. گریه نکن عزیزم. همانطور که گریه میکرد گفت: مامان کی برمیگرده. نگاهی پر اندوه به او کردم گفتم نمی دونم اما من هستم ناراحت نباش. عصمت خانم رو به من کرد و گفت: هر چه به این رویا میگم خانم مردها همشون سر و ته یه کرباسند. ولش کن زندگیت رو بکن. مگه ما چه کردیم. همه مردا تا شلوارشون دو تا میشه فکر زن بعدی می افتند . سر به سر این جمشید اقا نذارید. بخدا یه بلایی سرتون مییاره به گوشش فرو نمی ره . خوب ببین اینجوری خوبه. اگر زبونم لال اتفاقی برات افتاده بود چیکار میکردیم. بازم الهی شکر بخیر گذشت. ببین مادر این چند روزی که مادرتون نیست سر به سر پدرتون نذارید. ایشاالله خودم میرم دنبال رویا خانم و برش میگردونم. اگر چیزی هم کم و کسر داشتید رودربایستی نکنیدا. شما مث بچه های خودم هستید. عصمت خانم به حق هر وقت مشکلی برای ما پیش اومده بود کوتاهی نکرده . او رفت و من و مهرزاد تنها ماندیم . خواستم بلند شوم که سرم گیج رفت و نشستم . با کمک مهرزاد بلند شدم و به اشپزخانه رفتم. مهرزاد برام تعریف کرد وقتی خونه اومده من روی زمین افتاده بودم و خون از سرم می امده . هیچ کس هم خانه نبوده. مهرزاد بدنبال عصمت خانم میره و با هم سرم منو می بندند و بهوش می ایم. مهرزاد پسر فهمیده ای بود. همه چیز را برای او تعریف کردم. از او خواستم نترسد و مقاومت کند تا بتوانیم مادر را به خانه برگردانیم. دست مرا گرفت و گفت : چشم من هم از کتکهای پدر دیگر نمی ترسم.  شامی درست کردم و با مهرزاد خوردیم . میدانستم زندگی سخت تر خواهد شد. میدانستم باید با مشکلات زندگی مبارزه کنم. نباید جا میزدم. باید بودن خودم را ثابت میکردم. باید به دنیا نشان میدادم که من هم هستم. یادم به نامه ای که برای روزنامه نوشته بودم افتاد. بلند شدم از خانه بیرون بروم میخواستم با نوشتن این نامه ها مشکلات جامعه و خانواده ها را به همه بگویم. لباس پوشیدم که از خانه بیرون بروم پدر روی مبل نشسته بود. خارج از ادب دیدم سلام نکنم. هر چه باشد او پدر من است. آروم سلام کردم وقتی خواستم از جلو او عبور کنم مچ دستم را گرفت و گفت: کجا؟ فکر کردی رویا رفته هر جا دلت خواست میتوانی بروی؟ برگرد اتاقت. بغض راه گلویم را گرفت و گفتم: کار دارم با لادن دوستم قرار گذاشتم. میخوام چند تا کتاب بخرم. بار دیگر با عصبانیت گفت: لازم نکرده میمونی خونه و ناهار درست میکنی . فهمیدی ظهر که برگشتم باید ناهار آماده باشه . اگر پات رو از خونه بیرون گذاشتی قلم پات رو خورد میکنم فهمیدی؟ از جاش بلند شد و بطرف در خروجی رفت. مهرزاد هم بیدار شده بود و بیرون امد. وقتی پدر رفت همراه با مهرزاد از خونه بیرون رفتم. دو تا کیک خریدم و بعنوان صبحانه خوردم. هنوز سرم درد میکرد. مهرزاد ترسیده بود. بین راه تا خانه لادن گفت: نرگس اگر برگشتیم حتما کتک میخوریم. گفتم مهم نیست ما باید حقمان را بگیریم. حال غریبه باشه یا پدر فرقی نمی کنه حق گرفتی است و اگر می بینی امروز این رفتار را با مادر و ما کرده بخاطر این بوده که او ظلم کرده و مادر حرفی نزده. جلو خانه لادن ایستادیم.دستم که روی زنگ رفت در باز شد. پدرش پشت در بود و میخواست سر کار برود.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 9:51 |

فکر این دختر کوچولو باز منو به عالمی دیگر برد. میخواستم یه روز از دنیای روزمرگی خودم دور بشم اما نمیشد. وقتی التماسهای فرشته رو به این و اون می دیدم و زمانی که خیلی از افرادی که تیپی متشخص داشتند و بی اعتنا به التماسهای او حتی نگاهی هم به او نمی انداختند گویی اصلا کسی اونجا نیست و حرفی نمی زنه و التماسی نمی کنه را بیاد می آوردم دلم سراسر نفرت از مردمی میشد که فقط خودشون را می بینند. اگر افراد بی اعتنایی چون این مردمی که فکر می کنند از دماغ فیل افتادند و زمانی هم به آنها گفته میشه می گویند خودمان هزار و یک مشکل داریم نبودند نباید دختری به سن زهره کنار خیابان بشینه و التماس کنه. همانطور که در فکر بودم لادن با آرنج دستش به پهلوی من زد و گفت: دختر ببین لباستو به چه روزی در آوردی ؟ تمام بستنی آب شده ریخته روی لباست. آخه حواست کجاست؟نگاهی به لادن انداختم گویا اونم عین همون مردم بی غم و بی اعتنا بود. انگاری در این دنیا فقط خودش بود. با اخم بهش گفتم الحق که تو هم عین همونها هستی. ازتون بدم میاد. لادن با تعجب به من نکاهی کرد و کفت: چی شده نرگس؟ منظورت منم؟ اشکم جاری شد. به او گفتم چطور وقتی دختری به این سن و سال در بدبختی می بینی میتونی راحت بخندی و بستنی بخوری؟ من دقیقا درد اونو حس میکنم. همراه با گفتن این جمله بستنی را در پلاستیکی که در کیفم داشتم گذاشتم. با اینکه آمده بودیم ساعتی را با هم خوش بگذرانیم هم به دهان خودم و هم به دهان بیچاره لادن زهر کردم و به خانه برگشتم. به اتاقم رفتم. در را بستم. در راه فکر کردم مقاله ای بنویسم و به روزنامه ها ارسال کنم. سریع کاغذ و خودکار آوردم و شروع به نوشتن کردم.

روزنامه محترم ......

سلام خدمت دوستان عزیزی که درددلهای ما را جهت اطلاع همه به چاپ می رسانند

نمی دانم این اولین درددلی که دارم می نویسم چی ازآب در بیاد. اما باور کنید حرفهای دل یک دختر را می خوانید. دختری که در این جامعه همه توقعی از او دارند اما جهت امنیت، رفاه و اسایش او هیچ کاری نمی کنند.

در جامعه ای قرار داریم که در هر جایی دم از رعایت حقوق همه اعم از زن و مرد می زنند. دائم کلام قرآن را می خوانند و تساوی زن و مرد را عنوان می کنند . درست است خداوند تبارک در کتاب قران همه را برابر افریده مگر به اندازه تقوایی که در انسان وجود دارد. اما متاسفانه هنوز که هنوز است زن در این جامعه جنس دوم میباشد و انواع ظلمها در حق او صورت می گیرد. هیچ قانونی نیست که از زن دفاع کند. از زمان تولد باید در اختیار پدر و برادر قرار گیرد و حتی اگر مادر از پدر جدا شود فرزند دختر را هم از او بعد از هفت سالگی جدا می کنند. هیچ اختیاری به دختر نمی دهند تا خود انتخاب کند. در امر ازدواج باید انتخاب شود. خواستگارهای متفاوتی بیایند و هر کدام عیبی روی دختر بیچاره بگذارند و بروند.در کتاب حقوق زن در اسلام نوشته شده امر خواستگاری ارج و منزلتی است که به زن داده شده اما میدانیم که در صدر اسلام همه یکدیگر را می شناختند و حقیقتا دختری را که میخواستند به خواستگاری بروند با جان و دل می خواستند اما امروزه دختر شده کالایی که در خانه بنشیند و پسرها بیایند و خوب و بد کنند. خواستگاری از زن در جامعه ما شده تحقیر کردن زن. در اسلام برای زن ارزشهایی در نظر گرفته شده حتی حق کار در خانه را به خود زن واگذار کرده و میتواند تقاضای خدمتکار نماید اما ایا در جامعه ما اگر زنی چنین حرفی بزند محکوم نیست؟ زمان عقد مهریه را باید عندالمطالبه بپردازند و این از شروط عقد است اما آقایون عزیز مد کرده اند که مهریه را کی داده و کی گرفته وای اگر زنی این حق شرعی و قانونی خود را طلب کند . حتی زمانی که طلاق می گیرد بلایی سر او می آورند که مهریه ام حلال جانم آزاد را طلب می کند. مرد درخانه حق هر گونه توهینی را دارد ، زن را تحقیر کند ، کتک بزند اما زن بیچاره چون پشتیبانی در جامعه ندارد باید سکوت کند و حرفی نزند. چرا که زن مطلقه در جامعه ما مطرود است. هر کس به چشمی به او نگاه میکنند وای اگر به یکی از این مردهای هوس ران کارش بیفتد. تا می فهمد مطلقه است چنان او را آزار میدهد و در آخر جهت حل مشکل خانم حال شاید جای دخترش هم داشته باشد تقاضای صیغه می نماید. همین مسائل باعث میشود که زن زیر بار هر گونه ظلم و ستمی برود اما دم بر نیاورد. همین امروز زهره را دیدم. دخترکی 12 ساله بجای اینکه در خانه کنار مادر و پدرش خوش بگذراند برای امرار معاش گوشه خیابان نشسته بود و وزنه ای جلو پایش قرار داده بود. خواننده محترم شاید شما هم یکی از اونایی باشی که دلت سوخت و به روز وزنه رفتی و سکه ای کف دست او قرار دادی. شایدم نه بی اعتنا از جلو او گذشتی و حتی او را ندیدی. اما زهره واقعیت جامعه ماست. مادر و زن فردای این جامعه است. در فقر و بدبختی زندگی میکند. دوران کودکی را اینچنین سپری میکند و چون طبیعت روزگار بایستی ازدواج کند و فرزندانی چون خودش را تحویل این جامعه دهد. زهره نمونه بارز زن بدبخت این جامعه است. یه کن به قسمت اعیان نشین شهر میروی . ماشینهای اخرین سیستم. دخترکان 12 ساله ای که لباسهایش را زهره حتی در خواب نمی بیند. سفرهای خارجه و .... وقتی از جلو زهره عبور میکند. عروسک چندین هزارتومانی خودذش را به او نشان میدهد . بچه است به خیال خودش زهره را شاد کرده است اما وقتی عبور کرد عقده حفارتی سنگین در زهره بوجود می اید. در اینده بر سر کودکان خود فرود می اورد. و این سلسله بار کودکانی میشوند عقده ای و بزه کار. دوستان نمونه زهره زیاد است. نمونه زن اینده این مملکت زیاد است و بسیارند که از درد بدبختی و بیچاره گی به کام فساد هم فرو می روند. زنان بزه کار خیابانی و ... در جامعه گسترش پیدا میکند و این علتی ندارد جز اینکه هیچ قانونی نیست از حق و حقوق این زن در جامعه دفاع کند. دوستان بجای اینکه اینقدر تیترهای جنجال برانگیز بزنید در جامعه بگردید و مظلومیت زن را نشان دهید. بجای اینکه بنویسید فلان ورزشکار در فلان رشته قرارداد میلیونی بسته به داد زهره ها برسید. به داد کودکان خیابانی ، کودکانی که تا نیمه شب زیر باران شیشه ماشین پاک می کنند و بعد خسته و کوفته باید به خانه بروند شاید لفمه ای نان ته سفره باشد و بخورند و در سرمای جان سوز خانه اشان با هشت خواهر و برادر به هم بچسبند تا سوز سرما را حس نکنند. دلم پر درد است میخواهم بنویسم اما میدانم که اگر تا فردا هم بنویسم کاغذ کم میارم. درد دلهایم را همینجا به پایان می رسانم با این امید که در روزنامه چاپ شود و با اینکه همه این معضلها را میدانیم بازم هم تلنگاری باشد برای انان که به خواب غفلت فرو رفته اند.

 ببخشید که من نتوانستم ردیف و قافیه این نوشته را رعایت کنم.

 

                                                                                                                      دوستدار شما نرگس احمدی

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 18:15 |

پدرم از خونه بیرون رفته بود. بعد از آن همه فریاد زدن و تهدید کردن و بد و بیراه گفتن رفته بود. هرگز فکر نمی کرد دختر خودش اینچنین با او برخورد کند. وقتی قضیه تعقیب و گریز را برای مادرم گفتم گرچه میدانستم ناراحت میشود اما خوشحال شد که من اینچنین همراه او هستم. تصمیم گرفتیم خیلی راحت با قضیه برخورد کنیم. تا پدر از نقشه ما بویی نبرد. خودم هم نقشه هایی داشتم که نمی توانستم به مادرم بگویم. حتما به خاطر ترسی که داشت مخالفت میکرد. برنامه ریزی که برای درس خواندن کرده بودم با این اتفاقاتی که افتاده بود بکلی بهم خورد. خیلی از درسها عقب افتاده بودم. اما فکر میکردم این کار از هر چیزی واجبتر است . کتابم را باز کردم اما تمام هوش و حواسم به رفتارهای پدر و مظلومیت مادرم بود. نمی خواستم همه گناهها را گردن مردها بیندازم چون دیده بودم زنهایی زندگی را به دل مرد زندگیشان خون کرده اند. بین زنها هم افرادی پیدا می شوند که زندگی را به کام خانواده و مردشان تلخ میکنند اما تعداد اینها نسبت به مردها کمتر است. مردها بخاطر زور بازویی که دارند ظلم بیشتری روا میدارند مگر به اصول اخلاقی و دینی پایبند باشند و بخاطر تعهدی که دارند احترام و شان و منزلت زن را حفظ می کنند. گاهی فکر میکردم اگر کسی چه زن و چه مرد بخواهد به زور بازویش بنازد و به خاطر اینکه طرف مقابل از نظر قدرت بدنی ضعیف است به او ظلم کند با چهارپایان هیچ تفاوتی ندارد. چرا که بسیاری از چهارپایان چنان زور و قدرتی دارند که قوی ترین انسان هم از پس آنها بر نمی آید. بنابراین این قدرت عشق ، محبت ، منطق است که باید در هر جایی بکار رود و می بینیم که آنوقت هیچ قدرتی نمی تواند در مقابل آن ایستادگی نماید. با اینکه خسته بودم اما با لادن تماس گرفتم و خواهش کردم با هم بیرون برویم تا بهتر بتوانم فکر کنم و از فکر لادن هم استفاده کنم. لادن همیشه و در هر حالی به من کمک کرده بود. او از یک خواهر به من نزدیک تر بود. چون مسیر خانه آنها به مرکز شهر دور بود قرار بر این شد که به خانه ما بیاید. طبق معمول خوش قول بود و سر ساعتی که قرار گذاشته بودیم زنگ خانه ما را به صدا در آورد. در را باز کردم و لادن پشت در منتظر ایستاده بود منتها با تاکسی تلفنی آمده و از من خواست سریع آماده شوم . من سریع کیفم را برداشتم از مادرم خداحافظی کردم و همراه با لادن سوار تاکسی شدیم. لادن میدانست سوالات زیادی در ارتباط با تاکسی تلفنی دارم به همین خاطر قبل از اینکه من سوال کنم گفت: ببین کج کج نگاهم نکن. امروز عموم آمده بود. قبلا گفتم که آنها پولدار هستند. وقتی دید میخواهم از خانه بیرون بروم هر کاری کردم زنگ زد و تاکسی اومد حالا چیه ما هم مثل دختر پولدارها یک روز را با تاکسی بگردیم. داشتم شرح ماجرا را برای او تعریف میکردم که وسط حرفهای من لادن از راننده خواست جلو یک بستنی فروشی نگه دارد. چند لحظه ای بیشتر طول نکشید که مقابل بستنی فروشی نگه داشت و لادن پیاده شد و به داخل مغازه رفت. من هم که رو به پیاده رو نشسته بودم چشمم به دخترک حدود ۱۰ ساله افتاد. کنار دیوار با وزنه ای نشسته بود. لباس رنگارنگی تنش بود. سر زانوهایش پاره بود. موهای خرمایی و کثیفی از زیر روسری بیرون زده بود. روی گونه هایش جای اشک خودنمایی میکرد. هر رهگذری که عبور میکرد با التماس از او میخواست که وزن کند. با کلام التماس و چشمانی که خستگی از ان هویدا بود. جملاتی که میگفت دل را به درد می اورد. "خانم ترو خدا بیا وزن کن هرچی دلت میخواد بده. آقا ترو خدا بیا وزن کن ۱۰ تومان هر چی دلت میخواد بده ." این جملات را می گفت اما از هر ۲۰ یا ۲۵ عابری که از آنجا می گذشت یکی می ایستاد سکه ای کف دست دخترک می گذاشت و وزن میکرد. هر سکه ای که به او میدادند برق شادی در چشمانش می درخشید. نگاهی به من انداخت که در ماشین بودم. با لبخندی که چند لحظه پیش سکه به لبان او آورده بود گفت: خانم میای وزن کنی ؟ گفتم آره عزیزم الان میام. نگاهی به اون سمت خیابان انداختم مغازه شلوغ بود و لادن هنوز منتظر ایستاده بود. پیاده شدم کنار دخترک قرار گرفتم . سوال زیاد داشتم.

- دختر خانم چند سالته؟  

= ۱۲ سال .

- کمتر بنظر می یای، مگه مدرسه نمی ری؟

= نه پول ندارم کتاب بخرم ، شهریه ثبت نام را بدم، دفتر و روپوش بخرم.

- پدر و مادرت کجان؟

= پدرم کارگر است رفته سر کار مادرم هم با خواهر کوچیکم توی خونه ها کار میکنه. آخه کرایه خونه نداریم بدیم هممون باید کار کنیم. خانم ترو خدا وزن می کنی؟

- اره عزیزم وزن میکنم. در حالی که غمی عظیم از وضعیت این دخترک در دلم بود روی وزنه قرار گرفتم. همون اول میخواستم پول را به او بدهم اما من از گداپروری بدم می آمد. گفتم بهتر است روی وزنه بروم تا دخترک فکر کند پول حق الزحمه و کار کرد خودش است.نگاهی معصوم و مهربان داشت. روی وزنه رفتم بدون اینکه نگاهی به عقربه کنم پایین آمدم کنارش نشستم . دستش که پوستی خشک شده داشت را در دست گرفتم. خانم خوشکله اسمت چیه؟

= زهره خانم.

- به به چه اسم قشنگی داری زهره خانم عین خودت. چرا مدرسه نمی ری. ؟

= خانم بابام پول نداره که منو مدرسه بفرسته. تا سوم ابتدایی که رفتم دیگه پول نداشتیم. ناهید خواهرم و حمید برادرم هم همینطور. اونا هم دیگه مدرسه نمی رن. آخه مدرسه برای ثبت نام پول میگیره ما که نداشتیم.

- زهره جان مدرسه که نباید پول بگیره . طبق قانون تا پایان دبیرستان هیچ پولی نباید از بچه ها بگیرن.

= خانم بخدا خود خانم مدیر گفت باید پول بدید. مادرم هر چی گریه کرد گفت ما پول نداریم خانم مدیر گفت به من ربطی نداره مدرسه نیاد. تازه دختر همسایه ما هم پدرش مرده ثبت نامش نمی کردند رفت از یه جایی نمی دونم کجاست که به بچه یتیم ها پول میدن پول ثبت نامش رو گرفت. من که پدر داشتم بهم پول ندادند. تازه ما بعضی روزها پول غذا هم نداریم. چطوری بریم مدرسه و الا منم دلم میخواد برم مدرسه با سواد بشم کتاب داستان بخونم . راستی خانم شما آدرس رئیس جمهور را دارید؟

- واسه چی میخوای عزیزم؟

- آخه یه روز خیلی دلم میخواست برم مدرسه. بچه ها میرفتند دلم گرفت روی یه کاغذی نشستم واسه رئیس جمهور نامه نوشتم . خودم پاکت درست کردم اما تمبر نداشتم هینجوری انداختم توی صندوق پستی پشت پاکت نوشتم برسد به دست رئیس جمهور محترم ایران. انداختم صندوق پستی . فکر نمی کنم رسیده باشه دستش اگر رسیده بود حتما پول ثبت نام من را می فرستاد.

نگاهی به زهره کردم با اون قلب صافش چشمان معصومش و دستان خسته اش در آن گرما عین آدم بزرگها حرف میزد. اصلا به دختر بچه فقیری نمی زد . معلوم بود که چقدر به این مسائل و مسائل اطرافش اهمیت میدهد. پرسیدم هر روز اینجا هست؟ گفت : اره من هر روز صبح تا ظهر  میام و عصر تا شب هم میام. در فکرم بود برنامه ای با لادن درست کنم بتوانیم به او درست بدهیم و متفرقه برود امتحان دهد. احساس کردم من چقدر ناشکرم اما سریع به ذهنم رسید که نه تو ناشکر نیستی اندازه ظلم ها فرق میکند. به من ظلم میشود اما به زهره ظلم بیشتری می شود. تصمیم دیگری هم داشتم از امشب می شینم توی خونه و برای روزنامه ها مقاله می نویسم. از مشکلات جامعه ، از دربدری خانواده ها، از کودکانی که باید در مدرسه باشند اما کنار خیابانها یا مردم را وزن می کنند یا شیشه ماشین پاک می کنند یا ......

هنوز در کنار زهره نشسته بودم که صدای لادن منو به خودم آورد که دختر جا خوش کرده ای بلند شو بیا بستنی آب شد. چهار تا بستنی توی دست زهره بود. ما که دو نفر بودیم چرا چهار تا؟ زهره خندید و گفت : خانم یک بار اومدم سه تا خریده بودم برای خودمان و آقای راننده . دیدم کنار دست این دختر گرم حرف زدن هستی خوب دیگه برگشتم یکی هم برای ایشان خریدم. خوشحال شدم که دوستم هم مث خودم فکر میکند. بستنی را از لادن گرفتم و به زهره دادم و گفتم بازم به دیدنت میام و همراه با لادن سوار ماشین شدیم و از شیشه عقب ماشین به زهره نگاه میکردم که ماشین دور میشد و زهره کوچک و کوچکتر میشد تا جایی که در پیچ خیابان دیگر از نظرم ناپدید شد من ماندم و حرفهای زیبا و حقیقت تلخ زندگی خیلی از کودکان فقیر این جامعه.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 6:42 |

حتی جلو دوستم لادن خجالت کشیدم. باورم نمی شد پدر همه زندگیش را فدای دختری کرده باشد. میخواستم جلو بروم زنگ خانه را بزنم و با انها روبرو شوم اما لادن جلوگیری کرد. او گفت اینجوری برای مادرم مشکل ایجاد می شود و پدرم فکر میکند مادر مرا دنبال او فرستاده است. تا خانه هیچ حرفی بین من و لادن رد و بدل نشد. حوصله هیچ کاری را نداشتم . حتی جلو در خانه تعارف لادن هم نکردم که وارد شود. درخانه را بستم و یکراست به اتاق خودم رفتم. حتی قدرت روبرو شدن با مادرم هم نداشتم میدانستم از حالت چهره من خواهد فهمید اتفاقی افتاده است و نمی خواستم شوک به او وارد شود. روی تخت دراز کشیدم به روزهای گذشته و به زندگی از دست رفته مادرم فکر کردم. به زجرهایی که کشیده بود تا به این رسیده بود. شبهایی که سر گرسنه به زمین می گذاشت تا پولی پس انداز کند و زمانی که فرزندانش بزرگتر شدند زندگی راحت تری داشته باشد. گاهی تنها می شدیم از زندگی و اوایل ازدواجش با پدر حرف میزد. از کتکهایی که از پدر به هر خاطری می خورد و به شبها تا صبح بیدار نشستنها که پدر از عیاشی به خانه برگرددو تازه مادرم چای تازه دم جلو او بگذار. به یک تنه فرزندانش را بزرگ کردن فکر میکردم . اعصابم داغون شده بود. مادرم راحت در خانه بود. هر وقت پدر می گفت به ماموریت می رود اعصاب همه راحت می شد اما حال که می دیدم بجای ماموریت رفتن با خانم رحیمی می گذراند بکلی به هم ریخته بودم. تا کی باید اینچنین مادر بیچاره مرا فریب میداد و هر وقت هم خانه می امد تمام غر زدنهایش برای مادرم باشد. باید عین دفعه قبل تحمل میکردم و کارهایم را با نقشه پیش می بردم. دو روز آخر ماموریت ایشان هم تمام شد و قصد منزل نمودند. وقتی وارد خانه شدند با قیافه ای حق به جانب مادرم را صدا کرد و چای میخواست. در حالی که کت از تنش بیرون می آورد گفت: روزهای خسته کننده ای بود. توی این ماموریت ها ادم نصف عمر میشود. کاریش نمی شه کرد زندگی خرج داره اونم با این بچه های پرتوقعی که تو به بار اوردی . باید توی جاده ها با جان خودم بازی کنم تا شما زیر کولر باشید و زندگی راحتی داشته باشید. همه این ها به درک اما ای کاش چون نرگست توی روی من هم نمی ایستاد. پدر پشت سر هم غر میزد و من عصبانی بودم از حرفهایی که می زد. داشتم منفجر می شدم. میخواستم تمام حرفهایش را که زد او را رسوا کنم اما دیدم مدرکی ندارم. بعد از اینکه حرفهایش تمام شد پرسیدم راستی هوای بندرعباس چطور بود؟ پدر باز نگاهی به من کرد و گفت : گرم ، وحشتناک گرم بود. اصلا نمی شد لحظه ای بیرون باشی. آرزو میکردم هر چه زودتر ماموریت تمام بشه و برگردم. با این حرف پدر سوالی به ذهنم آمد شاید بهترین سوال برای مچ گیری بود. پرسیدم: چه زلزله وحشتناکی اومده بود. تلویزیون میگفت خیلی کشته داده. شما چی نظرتون هست؟ سوال را دو پهلو کردم. پدر برگشت و با حالت تعجب پرسید: کجا زلزله اومده؟ چند روز ماموریت از همه خبرا باز ماندیم. خندیدم و گفتم : ما نگران شما بودیم. مگر شما بندرعباس نبودید؟ پدر که جا خورده بود حتما اطراف بندر عباس بوده اونجا که خبری نبود. با این حرفش از دهانم در رفت و گفتم: آره راست می گوئید کسی که بندرعباس نرفته باشه و در جایی دیگر توی همین شهر خوش بگذراند نباید هم چیزی بداند. این حرف از دهانم خارج شد و به قول معروف لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود . صدای سیلی پدر تا اعماق مغزم رسوخ کرد. داد و فریادش هم راه انداخت و هر چه بد و بیراه بود نثار من کرد. دیگر نتوانستم تحمل کنم و با صدای بلند که از خشم بود فریاد زدم بله حق با شماست . خانه خانم رحیمی چیکارش به من و مادرم ؟ فکر میکنی نمی دانم این یک هفته را با خانم رحیمی گذراندی؟ دیگه کارد به استخوانم رسیده چقدر باید تحمل کنم؟ من رویا خانم همسر صبور و جورکش شما نیستم. من نمی توانم مثل مادرم ساکت باشم و خودم را به خری بزنم و بگویم هیچ نمی دانم. خوب میدانم که مادرم همه چیز را می داند اما شما سالهاست صدای او را خفه کرده اید؟ مادرم بی اختیار اشک می ریخت اما بهت زده چیزی نمی گفت. باورش نمی شد شوهرش اینچنین به او خیانت کرده باشد. مینا را برداشت و به اتاق رفت پشت سرش رفتم دیدم ساک را زمین گذاشته و دارد لباسهایش را در ان می ریزد. میخواستم جلو او را بگیرم. اما حقیقتا دلم برای مظلومیت او سوخت. از طرفی میدانستم با رفتن مادرم از این خانه راه برای کارهای پدر بازتر می شود. همانطور که گریه میکردم جلو رفتم و از او خواستم این کار را نکند اما چشمان زیبای مادرم که مملو از اشک بود و سرخ شده بود مرا منقلب کرد. دستش را در دست گرفتم. به چهره زیبای مادرم خیره شدم. بوسیدمش و گفتم: مادر مهربانم من تنهات نمی ذارم. فقط قدری تحمل کن بخاطر من ، بخاطر مینا کوچولو، بخاطر مهرزاد و از همه بالاتر بخاطر رضای خداوند. من کمکت میکنم. من حق این جفای پدرم را می گیرم. مادر ترو خدا نرو . خواهش میکنم. تو که عمری ماندی تحمل کردی ، شاید قسمتی هم مقصر خودت بودی که هیچوقت از حقت دفاع نکردی. مقصر بودی که همیشه از او ترسیدی . می بینی که با دفاع من او کوتاه می اید. مادرم خواهش میکنم.

در این هق هق گریه هر دوی ما سکوتی از رضایت بود. سکوتی که باعث شد لبخند را به لبان مادرم بیاورد. مرا در اغوش گرفت و گفت: چشم نرگسم ، می مانم و میدانم با همت و پشتکاری که تو داری همه چیز درست میشه. حق با تو هست اشتباه از من بوده. من همیشه از سر و صدای پدرت ترسیده ام، مرا طوری تربیت کرده اند که حجب و حیا باعث شده هر جا بخواهد سر و صدایی بشود ساکت شوم همه سختی ها را به جان بخرم اما اینجا دیگر خودم تنها نیستم. تو ، مینا و مهرزاد هم هستید. نرگس خوبم دختر عزیزم می مانم و همراه با تو این مشکل را حل می کنیم.

خوشحال بودم که مادرم اینچنین حرف میزند. بارقه ای از امید در دلم روشن شد. از اینکه دیدم مادرم از اون حالت بیرون آمده و تصمیم ماندن و مبارزه کردن را گرفته خوشحال شدم. نمی دانستم پدرم بیرون رفته یا نه اما هیچ صدایی نمی امد. صورت مادرم را شستم. آبی خنک به او دادم. کمی آرام شد. خندیدم و گفتم حالا میخوای ماجرا را برات تعریف کنم؟ مادرم خندید ولی میدانستم در دلش غوغایی برپاست. میدانستم یک زن وقتی مرد زندگیش به او خیانت کند چه حالی دارد. بهتر دیدم فعلا چیزی نگویم اما به محض اینکه خواستم به اتاقم بروم مادر خندید و گفت: شیطون جنگ راه می اندازی و میری؟ بیا همه چیز را از اول خانم مارپل برام تعریف کن.

از لقب خانم مارپل خنده ام گرفت. جلو رفتم و گفتم: دستت درد نکنه مادر حالا دیگه ما شدیم خانم مارپل؟ یعنی اینقدر پیر شدم؟

مادرم که از ته دل می خندید گفت : فضولی هات و کشف جرم را مثال زدم . عین خانم مارپل فضولی و تا به نتیجه نرسی دست بردار نیستی. خدا به داد مردی برسه که در اینده با تو ازدواج میکنه.

روبروی مادر نشستم و از اول ماجرا را برای او تعریف کردم. مادرم هم سراپا گوش بود. گاهی می خندید و گاهی حالت اخم در چهره اش آشکار می شد اما عصبانیتی پنهان در چشمانش مشخص بود.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 8:14 |

روزهای متمادی در فکر بودم تا رابطه بین پدر و خانم رحیمی را برملا کنم. چرا باید اینچنین به مادرم که زنی وفادار ، کدبانو و مهربان بود خیانت کند و مهر و محبتش را نثار زنی دیگر نماید آنوقت مادر من که با عشق به زندگی سختی ها را تحمل کرده و بارها و بارها از پدر کتک خورده در گوشه خانه افتاده باشد و بداخلاقی ها و بی مهری های پدر را داشته باشد؟ کجای قانون چنین حقی به مردها داده است؟ با اینکه به خاطر رسوا کردن خانم رحیمی و برادرش چندین بار کتک خوردم اما از حق خود نگذشته و حتی تصمیم خود را راسختر کردم تا درس بخوانم. شبها پارچه ای به دریچه اتاقم نصب میکردم تا نور به بیرون نرود و حتی گاهی به بهانه حمام رفتن کتاب را لای حوله می پیچیدم و در حمام مشغول درس خواندن میشدم. زمستان سرد پدر کمتر به خانه می آمد. بارها خواستم رابطه پنهانی پدر با خانم رحیمی را برای مادرم بگویم اما میدانستم که با کم تحملی مادر وضع بدتر می شود. پدر کاری نیمه وقت در شرکتی گرفته بود و گاهی میگفت که به ماموریت می رود و منت سر ما داشت برای زندگی بهتر ما خودش را به هر آب و آتشی میزند.

پدر به قول خودش ماموریتی یک هفته ای داشت ، گر چه میدانستم که خیلی از ماموریتهایش دروغی است اما همینکه در خانه نبود و مادرم نفسی راحت می کشید راضی بودیم. با دوستم لادن قرار گذاشته بودم برای خرید کیف به بازار برویم. هوا سرد بود . اول همراه با مهرزاد به طرف مدرسه او راه افتادیم. خانه لادن نزدیک مدرسه مهرزاد بود. سر راه جلو خانه لادن ایستادم و با مهرزاد خداحافظی کردم. به محض اینکه زنگ خانه را فشار دادم لادن جلو در امد و چون هنوز تا بازکردن مغازه ها وقت زیادی مانده بود داخل رفتم و ساعتی با هم صحبت کردیم. لادن از خواستگاری که برای او آمده بود صحبت کرد و اینکه پسری تحصیلکرده و از خانواده خوب می باشد. بعد از قدری شوخی با او پرسیدم خودش راضی است یا نه جواب مثبت او مرا به وجد آورد. احساس کردم دیگر لادن را ندارم اشک در چشمم جوشش گرفت و سریع حالت چهره ام عوض شد. لادن متوجه تغییر حالت من شد و گفت: بابا هنوز نه به داره نه به باره تو عزا گرفتی. تازه باید خوشحال باشی که دوستت میخواد ازدواج کنه. ببینم نکنه حسودی می کنی و با این جمله دستی به شانه من زد و خندید. بعد از ساعتی صحبت کردن همراه با لادن از خانه بیرون رفتم. روزهای خوبی با لادن داشتم.وقتی پدر به ماموریت می رفت یا او خانه ما می امد برای درس خواندن یا من به خانه آنها میرفتم. گاهی هم وقتی گذاشته بودیم برای زنگ تفریح که از خانه بیرون برویم. آن روز هم با هم قرار گذاشتیم بعد از پیاده روی در پیاده روها در هوای سرد و مطبوعی که ایجاد شده بود به بازار رسیدیم. مغازه ها کم کم داشتند باز می کردند. خود را پشت ویترین مغازه ها سرگرم کردیم تا بازار کار خود را شروع کند. از هر دری صحبت میکردیم. همیشه به طلا و جواهرات علاقه داشتم. دلم میخواست در آینده همسر مردی پولدار شوم تا بتوانم هر چه طلا میخواهم بخرم. وقتی از جلو مغازه طلا فروشی عبور میکردم لحظاتی مکث کرده و به زیور آلات داخل ویترین زل میزدم و گاهی برای خودم داستان سرایی میکردم. هر وقت آمدم برای خرید ازدواج این حلقه را انتخاب می کنم یا این گردنبند را برمیدارم یا این النگو و دستبند را انتخاب می کنم. این آرزوهای دور و دراز من همیشه پشت ویترین مغازه ها به داستانی تخیلی تبدیل میشد. پدر هم در عین حالی که وضع مالی بدی نداشت اما هرگز حاضر نشد یک انگشتر کوچولو برای من بخرد. تازه بسیاری از طلاهای مادر هم فروخته  و بهانه خرید ماشین را کرده بود. پشت ویترین طلافروشی غرق در آرزو بودم و هیچ توجهی به اطرافم نداشتم. حتی حضور لادن را فراموش کرده بودم که لادن با آرنج دستش چنان به پهلویم زد که درد ناشی از ان باعث شد جیغی آرام بکشم. خواستم چیزی به او بگویم که دستم را گرفت و به داخل مغازه برد. طوری ایستاد که از بیرون معلوم نباشیم. قدری ترسیده بودم مگر لادن کاری کرده بود که میخواست پنهان شود؟ از دید چه کسی میخواست پنهان بشه. خواستم چیزی بگویم که کف دستش را روی دهانم گذاشت و آرام گفت هیس. مغازه دار از حرکت ما دو تا هاج و واج مانده بود. میخواست به این کار ما اعتراض کند که باز لادن با زبان بی زبانی از او خواست اجازه دهد لحظه ای در همانجا بمانیم. جایی قرار گرفته بودیم که اگر کسی داخل مغازه قرار میگرفت به زحمت ما را می دید. دیگر تحمل نداشتم و رو کردم به لادن و پرسیدم چه اتفاقی افتاده و از چه کسی خودمان را باید پنهان کنیم. ؟ یک لحظه خنده ام گرفت و گفتم نکنه خواستگارت را اینجا دیده ای و نمی خواهی تو را ببیند و بگوید صبح اول وقت این خانم توی خیابان چه میکند؟ اره خوب حدس زدم؟ لادن که از حرف من هم خنده اش گرفته بود و هم کلافه شده بود گفت : نه خانم انشتین، یه کم اگر فکرتو کار می انداختی و همیشه در رویا نبودی اطرافت را بهتر می دیدی . چند لحظه صبر کن تا چیزی نشانت بدم . هنوز حرفش تمام نشده بود که مجددا دست بر دهان من گذاشت و نگاهی ملتمسانه به مغازه دار کرد و همانجا نشستیم. هر از گاهی هم سرک می کشید و از داخل مغازه پشت ویترین را نگاه میکرد. زمانی بلند شد و دست مرا گرفت و از مغازه دار تشکر کرد و بیرون رفتیم. من که هنوز از کارهای لادن سر در نیاورده بودم با حالت تعجب به او نگاه کردم . لادن با دست به نقطه ای اشاره کرد و گفت: خنگ خدا اونجا را نگاه کن ببین . از پشت شبیه پدرم بود اما او که باید هم اکنون در بندرعباس باشد. ماموریت یک هفته ای داشت. حتما اون یکی هم خانم رحیمی بود. دیگر منتظر نماندم و به طرف انها راه افتادم اما قبل از اینکه به آنها برسم لادن مجددا مانع شد و جلو مرا گرفت. او مرا متقاعد کرد که دنبالشان برویم تا ببینیم کجا می روند. سر تا پا از عصبانیت شده بودم کوره اتش . با اینکه دل خوشی از پدر نداشتم اما نمی توانستم اینقدر واضح خیانت او را ببینم. اما بهتر دیدم حرف لادن را گوش کنم و محل زندگی آنها را پیدا کنم. آنها خیلی راحت به بازار امده بودند و خرید میکردند. هنوز نمی توانستم باور کنم. پدر دست در دست خانم رحیمی در خیابانها قدم می زد و مادر من باید عین کلفتی بی مزد و مواجب در خانه می ماند. خدایا تا کی باید اینچنین شاهد ظلم بود و حرفی نزد ؟ داشتم دیوانه می شدم . تازه متوجه شدم که پدر برای نزدیکتر شدن به خانم رحیمی میخواسته مرا به برادر متاهل و با اون اختلاف سنی بدهد. تا نزدیک ظهر پشت سر انها راه افتادیم تا بالاخره برای سرکار خانم خرید کردند و به طرف خیابان محل پارک ماشین رفتند. سریع تاکسی دربست کردیم و از او خواستیم به طوری که پدر متوجه نشود پشت سرش برود. راننده اول غرغر کرد اما وقتی برایش شرح دادم که اون دختره پدرم را فریب داده و از مظلومیت مادرم گفتم آتشی شد و گفت هر کاری از دستش بربیاید انجام میدهد. بعد از دقایقی جلو دری توقف کردند و خندان به داخل رفتند. جلو رفتم و پلاک در را خواندم. روی آیفون در نام خانوادگی رحیمی زده شده بود. حدس زدم پدر بدون اطلاع ما با خانم رحیمی ازدواج کرده است. الان همه چیز رو شده بود. با گریه آنجا را ترک کردم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 8:23 |

با پدر درگیر شدم . پدر که تا چند دقیقه پیش من دختر عزیزش بودم حال شده بودم آینه دق. اما او خود متعجب از این بود که این مسائل را از کجا فهمیده ام و چرا در این مدت هیچ نگفته ام. پدر هر چه از دهانش بیرون امد نثار من و مادرم کرد و با عصبانیت از خانه بیرون رفت. من که با همه ناراحتی خنده ام گرفته بود پشت سر مادر به آشپزخانه رفتم تا در تمیز کردن ظرفها به او کمک کنم. دستم را روی شانه های مادر گذاشتم و گفتم : خوشت اومد چطوری آبروی اونا رو بردم؟

مادر که هم ناراحت بود هم از حاضر جوابی من خوشحال شده بود برگشت رو به من کرد و گفت: ای شیطون این چیزها را از کجا می دانستی و رو نکردی.؟ صندلی را کنار کشیدم و روی ان نشستم و گفتم اجازه بده پشت تریبون سخنرانی قرار گیرم همه چیز را می گویم و اما اینکه چرا نگفتم می دانستم که شما یعنی علیا حضرتا مادر من تحمل نخواهند کرد و برنامه های من لو می رود و بعد اینکه از همون روزی که پدر این چنین تغییر اخلاق دادند وانمود کردم که با همه حرفهاش موافقم . وقتی فهمیدم برادر سرکار خانم رحیمی همکار پدرم است به طوری که پدر و خانم رحیمی متوجه نشوند یکی از دوستانم همراه با مادرش را به اداره فرستادم برای تحقیق . خوب توی اداره ها هم افراد فضول زیاد هستند. آدرس محل زندگی برادر جانش را پیدا کردم و رفتم آنجا آدرس منزل پدر خانم محترمشان را به من دادند به آنجا مراجعه کردم که خانم بیچاره و موقر و نجیب همین اقا همه چیز را برای من تعریف کردند. در اصل این برنامه خانمش بود که بیایند و من اینچنین با ایشان برخورد کنم. اما یک سوال ؟ چرا پدر که این چیزها را می دانست میخواست مرا بدبخت کند؟ حتما نفعی به حال او داشته که ارزش قربانی کردن دخترش هم داشته و منم که دختری جسور و فضول هستم باید این معمای پلیسی رو خودم حل کنم از توی مادر هم که کاری بر نمی یاد و الا روزگارت این نبود که هست.  مادر که از داشتن چنین جسارتی خوشحال شده بود و آرزوهای بر باد رفته خود را در من می دید دست دور گردنم انداخت و مرا بوسید و گفت: دخترم خوشحالم . همه آرزو داشتم در مقابل کسی که به من ظلم می کنه بایستم اما پدر و برادران من خود چنان مرد سالار بودند که هرگز جرات نکردم از خواسته های منطقی خودم دفاع کنم . مرا به زور به پدرت جمشید دادند و از زمانی هم که در خانه این مرد هستم جز زور و ظلم چیزی شامل من نشده. بارها و بارها از او کتک خوردم اما هر بار به سراغ پدرم می رفتم مرا دست از پا درازتر به خانه شوهر برمیگرداند. نرگس من تو میتونی همونی باشی که من میخوام . جسارتی که امروز در تو دیدم می دونم که در زندگی موفق می شی و چون من روزگار سیاه نخواهی شد. بهت تبریک می گم .

از اینکه دیدم مادرم اینقدر خوشحال شده مایه دلگرمی من بود و احساس پشتیبانی زیادی کردم. به اتاقم رفتم و با خیال راحت کتابهایم را پهن کرده و شروع به درس خواندن کردم. هنوز ساعتی از خواندن نگذشته بود که از سر و صدای پدر به خود امدم و فهمیدم که روز از نو روزی از نو شاید هم بدتر. به محض اینکه چشمش به من افتاد به طرف من آمد و با عصبانیت دستش را بالا برد که به صورتم بزند که عقب نشینی کردم و دست پدر محکم به دیوار خورد. دلم براش سوخت مچ دستش را در دست دیگرش گرفت و معلوم بود خیلی درد گرفته. کاش عقب نرفته بودم و به صورت خودم خورده بود. اما عکس العمل من غیر ارادی بود . پدر با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت: دختره چشم سفید. خوب آبروی مرا بردی. وقتی می گم نباید بذاریم دختر از خونه بیرون بره همینه دیگه . آزادت گذاشتم به هر خونه ای سرک کشیدی . مگه تو فضول مردمی که رفتی خونه بنده خدا؟ میخواستی به خودم بگی میرفتم تحقیق میکردم. چرا جواب نمی دی؟ سعی کردم به خودم جرات بدم. جلو امدم و گفتم: شما همه چیز را می دانستید اما نمی دانم چرا میخواستی مرا دستی دستی بدبخت کنی. ؟ صدای خفه گفتن پدرم بلند شد . مادر به گوشه آشپزخانه رفته و مینا را در بغل گرفته بود.  به اتاق من رفت . نمی دانستم چه میخواهد بکند. پشت سرش رفتم . کتابها و جزوه هایم را برداشت و به حیاط آمد هر کاری کردم از دستش بگیرم نتوانستم. پدرم مردی قوی و هیکل دار بود. گالن نفت را برداشت و هر چه التماسش کردم و گریه کردم توجهی نکرد و همه را به اتش کشید. باورم نمی شد حالا که تصمیم گرفته بودم درس بخوانم اینچنین حادثه ای برای رخ دهد. تاوان دفاع از حقم این بود و شاید کمترین تاوانی که پس دادم. به اتاقم برگشتم و در را به روی خودم قفل کردم. پدر به پشت در اتاق امد و با صدای بلند گفت: از این به بعد باید در خانه بمانی و خارج نشوی . ببینم دیگه میتونی از این زبان درازیها بکنی. تقصیر من است که گفتم برو درس بخوان و ادامه تحصیل بده اما نه تو لیاقتش رو نداری. اینها را گفت و رفت. در گوشه ای کز کرده بودم. خدایا من که با تو درد دل کرده بودم. من که تو را به کمک طلبیده بودم. من که قسمت داده بودم چرا با من چنین کرد. مگر تو خود نگفتی کسی هم که ظلم را بپذیرد گناهکار است؟ پس چرا جلو خواسته ناحق پدرم را نگرفتی. همانجا دراز کشیدم و با چشمانی گریان خوابم برد. صدای در اتاق مرا از خواب بیدار کرد. صدای مادرم بود که با التماس میخواست در را باز کنم. او گفت که پدرم رفته اداره . بلند شدم چشمانم ورم کرده بود. در را باز کردم و به محض اینکه چشمم به مادر افتاد هر دو در اغوش هم های های گریه کردیم. اما من قصد جا خالی دادن را نداشتم. من باید حقم را می گرفتم. بعد از اینکه لقمه ای غذا خوردم به خانه دوستم زنگ زدم و از او خواستم مجددا برایم کتاب تهیه کند و جزوه های خودش را کپی بگیرد. لادن گفت از بچه هایی که قصد کنکور دادن ندارند برای من کتاب و جزوه می گیرد. چند روز بعد لادن کتابها را زمانی که پدر نبود به خانه ما آورد. آنها را پنهان کردم و هر وقت پدر نبود و شبها که می خوابید شروع به درس خواندن میکردم. خیلی مراقب من بود که از خانه خارج نشوم و برای اینکه برای مادرم مشکلی درست نشود سعی داشتم در خانه بمانم. با لادن هم هماهنگ کرده بودم که ببینم رابطه پدرم با خانم رحیمی چیست؟ در یکی از روزها لادن با منزل ما تماس گرفت و گفت : با برادرش پدر را دیده که همراه خانم رحیمی بوده است. کنجکاو شدند و به دنبال انها میروند . پدر را می بینند که همراه با خانم رحیمی خیلی صمیمی به داخل رستورانی میروند و با هم ناهار میخورند. تقریبا با این خبر مسئله برایم مشخص شده بود.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 9:5 |

با تصمیمی قاطع بر خواسته ام پا در میدانی گذاشتم که راهی پر فراز و نشیب و سخت داشت اما به نتیجه که فکر میکردم برایم هر کاری سهل و راحت می شد. گر چه میدانستم که شاید انتهای این مبارزه به نفع خودم نباشد اما امیدوارم بودم که نفعی برای دختران و زنان بعد از خودم داشته باشد به قول شاعر دگر کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم و دگران بخورند. مادرم با اینکه با نظر من مخالف بود و میگفت حتی آمدن این خواستگار به خانه به نفع ما نمی باشد اما مقاومت کردم و گفتم میخواهم با مشکلات روبرو شوم و مبارزه کنم. پدرم قرار گذاشته بود عصر جمعه همکارش همراه با برادری که ادعا میکرد از فرنگ برگشته و با دیدن عکس من یک دل نه صد دل عاشق بی قرار شده به خواستگاری بیایند. بهترین لباسم را آماده کردم و حتی تصمیم گرفتم با بهترین قیافه بیایم که از عکسم هم زیباتر شده باشم و آنوقت با اراده و خواسته خودم جواب منفی بدهم. نمی دانم شاید خواستگار بر خلاف افکار و برداشتهای ما مرد محترم و خوبی هم باشد اما همین سرسختی و لجبازی که در من بوجود امده بود همه چیز را از دید منفی می نگریستم. پدر خیلی خوشحال بود. در این چند روزی که به مراسم مانده بود رفتارش با همه خوب شده بود بخصوص با مادرم شوخی میکرد شادی میکرد. مادرم هم از این وضعیت ناراضی نبود اما میدانست که داومی نخواهد داشت. به مادر گفتم که قدر هر روز زندگی را باید بدانیم شاید روزی دیگر نباشد یا به قول شاملو زندگی شاید همین باشد.

استرسی عجیب در من ایجاد شده بود. خانواده خانم رحیمی همکار پدرم تماس گرفته بودند که یک ساعت دیگر می رسند. وسایل پذیرایی آماده شده بود. من هم حسابی به خودم رسیده بودم. مادرم تعجب کرده بود. با آرایش ملایمی که روی صورت کرده بودم زیبایی مرا دو چندان کرد. سعی میکردم استرس را از خودم دور کنم. باید همین امروز به پدر می فهماندم که دوره مرد سالاری تمام شده است . باید می فهمید که با زور نمی تواند کاری را از پیش ببرد. گر چه او خوشحال بود از اینکه من به این راحتی قبول کردم و دردسری برایش نداشتم اما از اصل ماجرا با خبر نبود.

صدای زنگ خانه که بلند شد همه خودشان را جمع و جور کردند. مهرزاد مینا را به اتاق خودش برد تا گریه نکند. پدر باتقاق مادر به استقبال میهمانان رفتند. من در اتاقم بودم و از جا کلیدی بیرون را نگاه میکردم. از برخورد پدر با انها متوجه شدم قبلا همدیگر را ملاقات کرده اند و این اولین دیدار آنها نبود. پدر طوری جلو آنها ایستاده بود که هیچ کدام را نمی دیدم تنها صدای تعارف کردنها می امد. دلم میخواست در را باز کرده و جلو می رفتم اما کاری خارج از عرف بود. صدای ظریف زنی که حتما خانم رحیمی همکار پدرم بود شنیده میشد. لحظاتی گذشت که مادر با رنگی پریده به اتاق من آمد. او را که دیدم نگران شدم. سراسیمه پرسیدم چطور بودند؟ همانی که پدر میگفت هستند؟ مادرم که ناراحت بود گفت: نرگس حداقل دو برابر تو سن دارد. او جای پدر تو حساب میشود. نمی دانم پدرت به چه حسابی این کار را کرده است؟ حتما منافعی داشته . با لبخندی به مادر رو کردم و گفتم ناراحت نباش تو که تصمیم مرا میدانی و گفتم که این اولین گام من در مخالفت با حرفها و کارهای غیر منطقی میباشد. شما نمی خواهد نگران هیچ چیزی باشی . همراه با مادر به آشپزخانه رفتم و سینی چای را طبق معمول آوردم. با سلام من همه از جا بلند شدند. چشمم که به اقا داماد افتاد خنده ام گرفت. اگر خودم را کنترل نکرده بودم حتما سینی واژگون میشد و آبروریزیی درست می شد. خواهرش را که دیدم راستی راستی خوشکل بود و جذاب . چهره ای سبزه نمکی داشت با چشمانی میشی که خیلی به صورت گرد او می امد. قدری از موهایش را از زیر روسری بیرون گذاشته بود. چشمم به کنار دستش افتاد مانتو قهوه ای را دیدم که از تن بیرون آورده بود و با کت و دامنی شیک به رنگ ارغوانی که زیبایی او را دو چندان کرده بود نشسته بود. چنان نگاهی به خواهرش انداختم گویا من میخواستم او را بپسندم نه او مرا. آقا داماد قدی بلند داشت . صورتش را به قول معروف ۶ تیغه کرده بود. موهای جو گندمی داشت که نشان از گذر عمر او میداد. کت و شلوار یشمی به تن داشت و کراواتی به رنگ کتش که به  پیراهن سفیدی که تن داشت میآمد. خوب روی هم رفته بد نبود اما نه برای دختری به سن من بلکه برای دختری در حد سن و سال خودش . حقیقتا من جای دختر او بودم . جو سالن ساکت بود. روبروی خواهرش نشستم . هر از گاهی که سر بلند میکردم داشت به من نگاه میکرد و به محض اینکه چشمامون به هم تلاقی میکرد لبخندی میزد. خواهرش سکوت را شکست و گفت : به به نرگس خانم خیلی خوشحالمان کردی که اجازه دادی خدمت برسیم. واقعا از چهره معلوم است که کمال از سر و رویت می بارد. در دل خندیدم و گفتم همچین کمال باریدنی بهتون نشون بدم که حض کنید. کاملا مشخص بود که خواهرش قصد دارد این پیوند سر بگیره و اصلا برای پسندیدن نیامده است. گاهی پدر حرف میزد و گاهی خواهر آقا داماد، گویا داماد به این سن و سال لال بود و فقط هر از گاهی به من نگاهی میکرد و لبخندی میزد که با چشم غره من روبرو میشد. دلم میخواست دو تا حرف گنده تحویلشان بدهم که کیف کنند اما در جمع نمی شد. بالاخره با پیشنهاد خواهر شوهر گرامی به اتاق من رفتیم تا گفتگویی با هم داشته باشیم و به تفاهم برسیم. آقا داماد میخواست ادب را رعایت کند و باصطلاح ادای اروپایی ها را در اورد دائما با کلماتی از قبیل تمنا میکنم استدعا دارم حرف میزد. نگاهی به اتاق مملو از کتاب من انداخت. هر دو نشستیم ، لحظاتی به سکوت گذشت و از انجا که خودم را ارج میدانستم برای شروع صحبت پرسیدم: میشه قدری از خودتان و بیوگرافی خودتان بفرمائید؟ او که انتظار این صلابت سخن را از دختری به سن و سال من نداشت و متوجه اوضاع شده بود خودش را جمع و جور کرد و با احتیاط شروع به صحبت کردن کرد.

در کودکی پدرم را از دست دادم . سه خواهر و یک برادر داشتم. مادرم سال پدرم که تمام شد ازدواج کرد. من فرزند اخر خانواده بودم. با بدبختی ما را بزرگ کرد. از قضا دیپلم که گرفتم یکی از دوستانم میخواست به خارج از کشور برود. به من هم پیشنهاد داد من که در رویا هم چنین پیشنهادی نمی دیدم فقط گفتم پول ندارم . گفت از راه مرز می رویم . پول زیادی نمی خواد. بالاخره با مشکلاتی که اینجا مجال گفتن نیست از راه ترکیه به اروپا رفتیم و از انجا هم به انگلیس . هر کاری که فکر کنی انجام دادم . حالا هم وضع مالیم بد نیست . به پیشنهاد خواهرم سهیلا عکس شما را که دیدم خوشم امد و الان هم در خدمت هستم.

- با حالت کنایه گفتم : چه شرح حال مفید و مختصری. پرسیدم : میدونید من چند سال دارم ؟

 = گفت : اره .

 - خوب اگر اشتباه نکنم باید بیش از ۴۰ داشته باشید درسته؟

= بله من ۴۴ سالمه .

- یعنی ۲۴ سال از من بزرگترید؟

= خوب درسته اما مهم تفاهمه.

- ببینم شما تا بحال ازدواج نکردید؟

= یک بار در خارج از کشور زن خارجی گرفتم اما روحیاتش با من جور نبود جدا شدیم.

- راستی اما من تحقیقی که کردم شما دو تا بچه دارید، زن شما خارجی هم نیست ایرانی هست و دختر عمه شماست. شما هم این همه مدت خارج از کشور نبودید تنها سه ماه رفتید و شما را به دلیل غیرقانونی رفتن برگرداندند. همسرتون رو هم طلاق ندادید و میدونم با هم اختلاف دارید و بیچاره رو فرستادی خونه مادرش . ببینید آقای نه چندان محترم شما خجالت نمی کشید که دست به چنین کاری زدید.

 آقاداماد کلاهبردار از خجالت سر را زیر انداخته بود و حتی قدرت نفس کشیدن درست را نداشت. بلند شدم و او هم همراه من بلند شد از اتاق بیرون رفتیم. خواهرش که او را دید گویا همه چیز را حس کرده بود از جا بلند شد و برای اینکه خودش را نشکند 

= گفت به سلامتی که هر دو به تفاهم رسیدید ؟

- لبخندی زدم و گفتم اره قرار شد تشریف ببرید و بنده خدا بروند سر خونه و زندگیشون و با همسرشون زندگی کنند.

مادرم هاج و واج مانده بود. خواهره گیج شده بود. پدرم عصبانی بود. رو به من کرد و گفت خفه شو دختره پررو از جلو چشمم دور شو. آنها رفتند و تازه دعواها شروع شد و مادرم مانده بود که من این همه اطلاعات را از کجا آورده ام و چرا تاکنون چیزی نگفتم. ؟ برای خود من یک نکته مبهم بود و اینکه چرا پدر که همه این چیزها را می دانست میخواست مرا به او بدهد. ؟ باید این قضیه برای من روشن میشد و بهتر دیدم فعلا چیزی نگویم.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 10:12 |

با اینکه تا اون لحظه از پدر متنفر بودم اما چهره مهربانی که پیدا کرده بود باعث شد حس کنم واقعا دوستش دارم. یک لبخند محبت آمیز او تمام بی مهری هایش را فراموش کنم. دلم میخواست او را در آغوش بگیرم و از ته دل بهش بگم دوستش دارم. اما چیزی به من میگفت نه همش فیلم بازی میکنه. مادرم او را خوب شناخته بود. به همین خاطر دل نگران بود که چه تصمیمی برای ما گرفته. ناهار آماده شد و سفره را پهن کردیم. مهرزاد و من روبروی هم می نشستیم . همیشه همین کار را می کردیم. مینا در آغوش مادر بود . پدر طوری نشسته بود که همه ما را زیر نظر داشت. با اینکه در دل نگران بودم اما چهره ای بشاش داشتم. مادرم را نگاه میکردم نگرانی از سر و رویش می بارید . او پدر را خوب شناخته بود و میدانست که بی دلیل کاری انجام نمی دهد. سکوتی بین همه حکمفرما شده بود. حتی مینا کوچولو هم گریه نمی کرد گویا متوجه شرایط خاص خانه شده بود. زیر چشمی پدر را نگاه میکردم و می دیدم که تمام مدت به من نگاه میکند. هر چه سعی میکردم چشمم به چشمان پدر برخورد نکند نمی شد. ناهار که تمام شد میخواستم به اتاق خودم بروم که صدای پدر مرا سر جای خود میخکوب کرد. نرگس بابا بشین کارت دارم. با ناباوری دست به روی سینه گذاشتم و پرسیدم با من؟ اره دخترم واجب است راجع به مسئله ای با تو مشورت کنم. هر چه باشد تو یک طرف قضیه هستی. نگاهی به مادرم کردم رنگ از رویش پریده بود. گویا متوجه وخامت اوضاع شده بود.بدون هیچ حرفی نشستم. مادر از جایش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت احساس میکردم که نفسش گرفته است تحمل جو حاکم را نداشت . در چنین مواقعی میرفت کمی استراحت میکرد تا عصبانیتش باعث دعوا نشود. آرزو میکردم هر چه زودتر برگردد. نمی دانستم من در این میان چکاره ام. ؟ منتظر ماندم تا پدر حرف بزند. دستی به سرم کشید و گفت نرگس دخترم الحمد الله دختری بزرگ شده ای و دختر رشید هم خوب از گوشه و کنار برای او خواستگار میفرستند. دیگر متوجه تمام کارها و رفتار امروز پدر شدم. پس ماجرا اینچنین بود و معلوم نبود که چه کسی خواستگار من است. ؟ بهتر دیدم ساکت باشم تا پدر ادامه دهد. او اینچنین گفت: داداش یکی از همکارانم هست. مرد خوبی است ، گویا سالها خارج زندگی کرده. اینطورکه من عکسش را دیدم خوش قیافه است. خواهرش که در اداره ما کار میکنه هم دختر خوب و خوش برخوردی است. چند روز پیش داشتم از تو تعریف میکردم خواست که عکسی از تو نشونش بدم. از خونه بردم و اونم برده و به برادرش نشون داده . هر دو تو را پسندیدند. میخوان یه قراری بذارن و به خواستگاری بیان. خودت رو آماده کن. نرگس جان پسره خارج زندگی میکرده باید قدری به سر و وضعت برسی به رویا مادرت هم میگم بره برای تو یه دست لباس شیک و مرتب بخره . هر چه باشه تو دختر بزرگ منی و باید آبروداری کنی. با مادرت صحبت میکنم روزی را برای خواستگاری قرار بده تا من همکارم را خبر کنم. پدر از جاش بلند شد بدون اینکه از من بپرسه میخوای ازدواج کنی یا نه؟ راضی به دیدن خواستگار هستی یانه؟ گویا اختیار تام داشت و خیلی هم باید سپاسگزار باشم که با من صحبت کرده. حالت خفگی به من دست داده بود. شوکه شده بودم نه می توانستم حرف بزنم و نه از جایم تکان بخورم. به یک نقطه خیره شده بودم و هیچ چیز جز سفیدی دیوار روبرو را نمی دیدم. زمانی به خود آمدم که مادرم با گریه داشت آب به صورت من می پاشید. اطرافم را نگاه کردم. بالشی زیر سرم گذاشته بودند. مهرزاد مینا را بغل کرده بود و راه می برد. مادرم ظرفی آب خنک در دست داشت و به صورت من می پاشید. عصمت خانم هم با بادبرن حصیری که در دست داشت بادم میزد. مقداری آب قند به حلق من ریختند. صدای عصمت خانم را که می گفت فشارش افتاده باید آب قند بیشتری بخوره تا فشارش برگرده. خدا ذلیل کنه مردان اینچنینی را همین احمد اقای ذلیل شده هم دختر منو دستی دستی بدبخت کرد. هر چه گفتم بابا این دختر بچه هست وقت شوهر کردنش نیست. پاشو کرد توی یه کفش که نه دختر دست چپ و راستش را که شناخت باید شوهرش داد. شوهرش داد به یه پسری که شاگرد قنادی بود. چشمتون روز بد نبینه دخترم مث یه جواهر رفت خونه شوهر حالا بیا ببینش عین کلفتها شده باید کار یه خونواده ده نفری رو یک تنه انجام بده. لباس خواهر شوهر و برادر شوهر و مادر شوهر و پدر شوهرش هم باید بشوره. بهانه دارند که بچه ها درس میخونند و مادر شوهرش هم پیر هست و مریض. از صبح یا توی آشپزخونه هست یا پای حوض . مادر مرده از بس نشسته پای لگن رختشویی کمر درد گرفته. کاش فقط کار کردن بود. اگر ذره ای غذا شور یا بی نمک بشه اگر یکی از خانواده شوهرش پیش شوهر گور به گور شدش شکایتش کنه کتک مفصلی هم میخوره. همین چند روز پیش با چشمان کبود شده به خونه اومد. وقتی نشون باباش داد خونسرد و بی اعتنا گفت: دختر درست تربیت نکردی حتما کار اشتباهی انجام داده که کتک خورده دفعه دیگه حواسش را جمع کنه تا کتک نخوره. بیچاره لیلا با چشمان کبود و پر اشک دست از پا درازتر به خونه شوهرش برگشت. میدونست که توی خونه پدرش هم پناهگاهی نداره باید بسوزه و بسازه. رویا خانم نمی دونی وقتی می بینم پاره تنم اینجوری سیاه روز شده جگرم آتیش میگیره. عصمت خانم دیگه تحمل نکرد و زد زیر گریه. مادرم سرش رو توی بغل گرفت و گفت گریه نکن زن توی مملکت ما همینجوری از روز اول و اذل بدبخت بوده. کاش مث همون دوران که دختران رو زنده به گور میکردند ما رو هم زنده به گور میکردند نه اینکه روزی هزاز بار بمیریم و زنده بشیم . این که زندگی نیست ما می کنیم تمام اختیارمون دست مردامون هست. تازه ما زحمت ۹ ماه بارداری و دو سال شیر دادن و بزرگ کردن بچه را می کشیم بعدش هم میگن بچه مال پدره. بخدا اگر بچه هام رو بهم می دادند یه لحظه هم با جمشید زندگی نمی کردم. گفتم که نرگس بیچاره امروز از ترس گرفتار شدن به سرنوشت لیلای شما این بلا سرش اومد. مگه کسی جرات میکنه روی حرفش حرف بزنه. قشقرقی بپا می کنه که نبین و نپرس. مادرم هم با نگرانی داشت حرف میزد که به زحمت نشستم و گفتم نه مامان من لیلا یا رویا خانم یا عصمت خانم نیستم. من زیر بار چنین زوری نمی روم. کجای دین گفته به زن و دختر این چنین ظلم کن. کجای دین گفته هر بلایی سر دخترت بیار. ؟ والله تا آنجا که من خوندم میگن هر خواستگاری که برای حضرت زهرا می امده پیامبر از او می پرسیده میخواد یا نه؟ زمانی که حضرت علی میاد خواستگاری حضرت زهرا بازم پیامبر نظر دخترش را می پرسه . پیامبر اعلام میکنه با اینکه نظر حضرت زهرا را می دانستم اما میخواستم ارزش نظر دختر را نشان دهم . مامان من به هیچ عنوان اگر بمیرم هم زیر بار این ازدواج نخواهم رفت . خدا میدونه چه نفعی از این ازدواج به بابا میرسه که اینچنین میخواد سر منو شیره بماله.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 8:54 |

چهره مادرم که نگاه میکردم و تکیدگی و رنگ پریدگی او را از هر چه مرد بود بیزار میشدم. آخه مادر من نمونه یه زن فداکار و مهربان بود. نمی دانم چرا پدرم به خودش این اجازه رو میداد که او را اذیت و آزار کند؟عشق به زندگی او را وا داشته بود که تمام ظلم ها را بپذیرد و زندگی کند. اما من نمی توانستم اینچنین زندگی را بپذیرم. من میخواستم با این تبعیضی که بین زن و مرد قرار داده بودند و هزاران مرتبه از تبعیض نژادی بدتر بود مبارزه کنم و تنها راه مبارزه با این تبعیض ادامه تحصیل و وارد شدن به جمع تحصیلکرده ها و روشنفکران بود. من میخواستم نظر واقعی اسلام را در مورد زن در جامعه نشان دهم. برایم قابل قبول نبود که مسلمان باشم و تنها یک نماز و روزه و حجاب را از دینم یاد گرفته باشم اون هم به صورت ارثی . دختر باید از  ۹ سالگی خودش را از نامحرم بپوشاند، نماز بخواند، روزه بگیرد، حرف بزرگترهایش را گوش دهد ، زبان درازی نکند و و و ... اما هرگز به او نگفتند چون زینب کبری زیر بار زور نرود، در مقابل ناحق بایستد، به هنگام دفاع از علی ،فاطمه خطبه فدک معروف را ایراد فرمودند. هر چه فکر میکردم می دیدم که اسلام ارزش زیادی برای زن قائل شده اما مردان ما آگاهانه و نا آگاهانه و بنا به دیده شخصی خود هرگز تا بحال در برابر خواسته خداوند و اسلام سر تسلیم فرود نیاورده اند. مصمم تر شدم که در رشته حقوق درسم را ادامه دهم. فکر میکردم بهترین رشته ای که میتوانم بدنبال حقوق حقه زنان از لحاظ قانونی و شرعی باشم همین رشته است. با این امید شروع به خواندن کردم و با برنامه ریزی دقیق ماهها را با مشکلات ریز و درشت آن پنجه نرم کردم غافل از این بودم که آینده چه برنامه ای برای من تدارک دیده است. مادرم از اینکه می دید به طور جد درس میخوانم خوشحال بود . مهرزاد هم شوق بیشتری برای درس خواندن پیدا کرده بود. تنها پدرم بود که همیشه سرم داد و فریاد راه می اندخت که برای چه چشمت رو روی درس خواندن گذاشتی. فردا اگر ضعیف شد و گفتی عینک لازم داری کور خوندی ، آخرش چی؟ باید بری خانه داری و بچه داری کنی. معلوم نیست توی دست کدوم نامرد هم بیفتی و تو دختری که این زن ناز پروده بارت اورده تحمل کنی یا نه؟ چقدر باید خرج تو رو بدم. بهتر است شوهر کنی و بری سر خونه و زندگیت.

این حرفهای همیشگی پدرم بود. اما اون روز با همه روزها فرق داشت. همیشه تهدید میکرد اما اون روز واقعیت را می گفت. با کیسه ای پر میوه برای اولین بار با روحی شاد به خونه اومد. من و مادر نگاهی به هم کردیم . صدای بخیر گفتن زیر لبی مادرم را شنیدم. مادرم می دونست هر وقت کاری داره که میدونه با داد و فریاد درست نمی شه اول میخواد با شیرین زبانی و این کارها ما را راضی کنه . هر فکری میکردیم جز اینکه در مورد سرنوشت من تصمیم گرفته باشه. ولی من تا زمانی که یادم می امد هرگز کلمه نرگس جان را از دهان او نشنیده بودم. کفش را که بیرون اورد صدا زد نرگس جان بابا بیا به من کمک کن . بیا بابا جون . جالب بود یعنی پدر من هم از این حرفهای سوسولی و خوشکل بلد بود. اگر بلد بوده چرا تا بحال بکار نبرده ؟ شاید امروز جایی سرش به سنگ خورده و این کلمات را یاد گرفته. نه شایدم معلم گرفته و بهش یاد داده. این افکار که به ذهنم می رسید خندم می گرفت. جلو رفتم میخواستم ادای دخترای لوس رو در بیارم جلو پدری که داشت خودش را لوس میکرد. سلام بابایی خسته نباشی . وای چقدر چیز گرفتی ؟ و جالبتر بود که با لوس کردن من پدر خودش جلو آمد و گفت : سلام دختر گل نرگسم. خوشکلم چطوری بابا؟ از تعجب داشت شاخم در می آمد . منتظر بودم پدرم بگه بسه بسه خودتو لوس نکن. اما نه اون هم جواب لوس بازی منو داد . اما چقدر همین چند کلمه ای که ظاهر سازی هم بود خداییش بدلم نشست . اولین بار حس کردم پدرم را دوست دارم. حس کردم منم مث همه دختران پدر دارم. نمی خواستم شادی همان چند لحظه هدر بره. حاضر بودم هر چی دارم بدم اما خوشی اون چند لحظه تا ابد در دل من بمونه. کیسه میوه را گرفتم و در حالی که از خوشحالی صورتم گل انداخته بود وارد آشپزخانه شدم. مادرم صدای من و پدر را می شنید. وقتی چشمش به صورت گل انداخته من افتاد اشک توی چشماش جمع شد. جلو آمد میوه ها را از دستم گرفت. نگاهی به من کرد و گفت: دختر گلم فکرش هم نکن خدا کریمه. منم در مقابل او در این ۲۰ سال زندگی چنین لحظاتی داشتم اما همیشه کوتاه بوده امیدوارم در مورد تو همیشگی باشه. خودم را در آغوش مهربان مادرم رها کردم و سرم را روی شانه هاش گذاشتم که باز صدای پدر بلند شد که چیه مادر و دختری واسه هم نوشابه باز می کنند.؟ یکی هم به ما توجه کنه . جلو رفت گونه مادر را بوسید. وای خدای من بیدارم یا خواب می بینم این همان پدر بداخلاق روزهای قبل است . خدایا چه لحظات زیبایی را می بینم. امیدوارم پایدار باشه. پدر به سراغ قابلمه رفت به به چه بویی راه انداختی دمپخت هویچ دستت درد نکنه زود ناهار رو اماده کن که از گشنگی مردیم. 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 9:56 |

از خواب بیدار شدم هنوز گیج بودم که صدای گریه ای مرا بطرف آشپزخانه کشاند.هنوز خواب از سرم نپریده بود. با بی رمقی جلو رفتم. پایم به کناره فرش وسط هال گیر کرد. میخواستم زمین بخورم که دستم را به دیوار کنار گرفتم و از سقوط خودم به زمین جلوگیری کردم. با این واقعه از خواب بیدار شدم. نفس راحتی کشیدم و گفتم : خوب که زمین نخوردم حتما سرم به دیوار یا لبه کناره میخورد و می شکست. باز متوجه گریه شدم. وارد آشپزخانه که شدم مادرم دستش به سر بود و زار زار گریه میکرد. این وقت صبح چرا ؟ میدانستم که داداشم مهرزاد هم رفته مدرسه و مینا خواهرم هنوز در خواب ناز است. مادرم زن خوبی بود. مهربان و با وقار. برعکس پدرم مردی رفیق باز و بددهن. حتی زورش می امد خرج زندگی را بده. تا پاش به خونه می رسید غرغرش شروع میشد و اگر کسی ذره ای جلو او حرف میزد دست به کتک کاریش هم بد نبود. صدای پاش که توی خونه می امد هر کدام به جایی پناه می بردیم. مادرم سریع تلویزیون رو خاموش میکرد مباد با اعترا ض پدرم روبرو بشه. بگذریم رفتم روی صندلی روبروی مادرم نشستم. دستش را از سرش جدا کردم و گفتم: مامانی سلام صبح بخیر. اشک چشمای میشی قشنگش رو قرمز کرده بود. معلوم بود خیلی وقت است داره گریه میکنه. دستی به لبش زدم و خندیدم گفتم: اغو مغو چیه خانمی؟ باز چی شده صبح اول وقتی داری گریه میکنی؟ با بابا حرفت شده؟ مادر همانطورکه داشت گریه میکرد لبخندی زد و گفت پاشو دختر پاشو مزه نریز سر ظهره میگه صبح بخیر . خانم برنامه ریزی کرده واسه کنکور درس بخونه. تازه میخواد وکیل بشه منو از دست باباش نجات بده. برو خدا روزیت جای دیگه بده. حوصله ندارم. تاهمین جا هم که مامان به حرف اومده بود خوشحال بودم. درست حدس زده بودم با بابا دعواش شده بود. یه نگاه به ساعت کردم وای ساعت ۱۱.۳۰ بود. باورم نمی شد فکر کردم الان ساعت ۸ یا حداکثر ۹ صبح است. برنامه ریزی کرده بودم امروز صبح را آمار بخونم اما خوب وقت گذشت یه ساعتی دیگه ای باید جبران کنم. آبی به صورتم زدم و رو به مامان کردم و گفتم: خوب نگفتی چی شده که عزا گرفتی وای چه بوی خوشمزه ای میاد چی درست کردی؟ همینجور که حرف میزدم سر گاز رفتم و سر قابلمه رو برداشتم. باید حدس میزدم قورمه سبزی درست کردی؟ دستت درد نکنه چقدر گشنمه. میخواستم قاشق رو توی قابلمه بزنم که مامان زد پشت دستم و گفت: دختر خوب نیست اینقدر شکمو باشه. برو پنیری چیزی توی دهنت بذار تا ناهار رو با هم بخوریم. فردا رفتی خونه شوهر اگر توی اشپزخونه دست به غذا بزنی هزار و یک حرف پشت سرت می زنند ما اینکار رو نکردیم حرف و حدیث داریم وای اگر اینجوری بودیم. برگشتم سراغ مامان پرسیدم: خوب نگفتی چی شده؟

گفت: هیچی بابات سر هر چیزی بیخود بهانه میگیره. صبح که میخواست از خونه بره بیرون بهش گفتم مقداری پول بده میخوام برم واسه مینا کفش بخرم آقا شروع کرد به در وری گفتن. خدا نکنه اسم پول جلوش بیاری . چیکار کنم کفشاش کوچیک شده پاشو اذیت میکنه. ببین دختر بهت میگم برو درس بخون جایی مشغول کار بشو که دستت توی جیب خودت باشه همینه دیگه. من خدا زده واسه بچم هم نمی تونم چیزی بخرم. جلو مامان نشستم و گفتم: غصه نخور وقتی وکیل شدم اولین پرونده رو پرونده شما و بابا میگیرم برای شما رایگان کار میکنم اما برای بابا دوبله پولش رو میگیرم. حقشو کف دستش میذارم. همه جا داد میزنم چرا توی ایران اینقدر به زنان ظلم میشه. چرا باید قانون همه منافعش برای مردا باشه. خوب بایدم اینطور باشه شاید اگر ما زنان هم قانون رو نوشته بودیم به نفع خودمون می نوشتیم . اما مامان خوبم من نمی ذارم مث شما حقم پایمال بشه. از صبح تا شب توی این خونه عین کلفت کاری میکنی آخرش چی همه چیز واسه مرداست. این حقه؟ ما که بابای خودمون رو می شناسیم توی ادارش هم کار نمی کنه. خدا وکیلی من اگر جای رئیس او بودم اخراجش میکردم. همش دنبال کارهای شخصی خودشه . توی خونه که هست می بینم که هی با این دلالهای خونه و زمین و ماشین توی اداره قرار میذاره. نمی دونم اداره دفتر کار خصوصی او هست یا دولتی . خوب معلومه چهارتا کارمند اینجوری باید دولت را به بدبختی بکشند. مادر لبخندی زد و گفت: شعار بسه . فکر میکنی بقیه کارمندا  چیکار میکنند؟ انگشت شماری باشند واقعا کار کنند. هیچکدام کار نمی کنند. بابات گاهی که سر کیفه برام تعریف میکنه. تازه خانمها یا دارند قصه تعریف میکنند و غیبت این و اون میکنند یا بافتنی و از این جور کارها من که ندیدم بابات میگه. ببین نرگس مادر عزیزم تو دختر منی دوستت دارم به آیندت اهمیت میدم. نمی خوام بدبخت بشی . نمی خوام فردا تو سری خور مردی مث پدرت بشی بشین درس بخون و واسه خودت کاره ای بشو. منم از فکر در بیار. یک ساله دیپلم گرفتی چند ماه دیگه هم کنکور داری همش یا خوابی یا میخوای این ور و اون ور بری بشین درست و حسابی درس بخون. نیشگونی از گونه مادرم گرفتم و گفتم چشم . چشم مامان خوبم من برای گرفتن حق شما هم که شده میرم درس میخونم و وکیل میشم. من همه جا داد میزنم اهای مردم اهای دنیا بیان ببینید چگونه حق مامان منو خوردند. اینها رو داشتم با صدای بلند میگفتم که صدای باز شدن در اومد. مامان سریع رفت پای ظرفشویی منم دویدم توی اتاقم و کتابی رو جلو خودم باز کردم یعنی دارم درس میخونم. بابا همیشه یکی دو ساعت زودتر از تعطیل شدن اداره می آمد. همیشه مرخصی اداری میگرفت و به بهانه دنبال کار اداره رفتن می امد خونه ناهارش رو سر وقت میخورد و خوابش رو میکرد بعدش هم توی این بنگاه معاملاتی و اون بنگاه معاملاتی چرخ میزد. تمام زندگی او پول هست. اصلا معنی محبت رو نمی دونه چیه؟ فکر میکنه همین که یه لقمه نان بخور و نمیر به زن و بچش میده کارش تمام شده است. صدای سرفه او بلند شد. مادرم توی آشپزخانه مشغول کشیدن ناهار شد. صدای پدرم را شنیدم که میگفت: رویا رویا کجایی؟ مادر سراسیمه بیرون امد و بعد از سلام کردن منتظر اوامر شوهر محترمش بود. پدرم همانطور که کتش را در می آورد گفت: زود ناهار بیار که روده کوچیکه روده بزرگه را خورد . مادر همراه با برگشت به آشپزخانه مرا صدا کرد. به آشپزخانه رفتم و در غذا کشیدن به مادر کمک کردم و همزمان مهرزاد هم از سر مدرسه به خونه امد. مینا گاهی بلند میشد مامان را صدا میکرد و باز میخوابید. دختر شیرین زبانی بود. اما لجباز . مامان میگفت عین بابات است. با اینکه بیشتر از ۲ سال نداشت . آرزو داشتم میتونستم عین دیگر دوستانم ساعتی بشینم و با پدرم خوش و بش کنم اما او اصلا اهل این حرفها نبود. هر وقت هم چیزی می گفتم که بخنده با لحنی جدی میگفت بلند برو دنبال درست خودتو لوس نکن. اگر حرفی از درس خوندن به میان می امد سریع این دختر فامیل و اون دختر همکار و ... را به رخ من می کشید. خدا نکنه یکی از دختر یا پسران دوست و فامیل جایی مشغول کار بشن یا اینکه کنکور بدهند و قبول شوند تا مدتها باید کنایه های پدرم را می شنیدم تحمل میکردم و دم نمی زدم. همیشه آرزو داشتم روزی برای خودم کاره ای شوم . گاهی به خودم میگفتم هرگز با چنین مردی ازدواج نخواهم کرد. آرزو داشتم روزی شغلی داشته باشم که بتوانم از حقوق زنان دفاع کنم. نمی توانستم باور کنم که اینچنین با زن رفتار کنند. وقتی به کتاب آسمانی و احادیث مراجعه میکردم و می دیدم چقدر برای زن ارزش قائل شده اند متعجب بودم از این جماعت که مسلمانیم و ذره ای به احادیث و کلام خدا اهمیت نمی دهیم. هرکاری به نفع ما بود می گوئیم خدا و پیغمبر این حرف رو زده اون حرف رو زده اما اگر جایی به نفع ما نباشه هزار توجیه میکنیم و بعدش کار اشتباه رو انجام می دهیم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 9:43 |

دوستان عزیز سلام انشا الله که همگی خوب باشید. بعلت شهادت حضرت فاطمه زهرا س بهتر دیدم تا سوم ان بانوی بزرگوار چیزی ننویسم و در ختم بی بی دو عالم شرکت کنیم. انشا الله از این هفته رمان جدیدی بنام نرگس به رشته تحریر در می اورم امیدوارم خداوند متعال همواره مرا یاری کند تا رسالت خود را در این راه به انجام رسانم . این رمان  سرگذشت دختری در این جامعه است که با فراز و نشیب های زیادی روبرو میگردد. به درس و تحصیلات علاقه مند است و در راه این هدف به مسائل زیادی برخورد میکند که با اینکه آسیبهای زیادی می بیند اما آنها را بعنوان تجربه ای پیش خود نگه میدارد. تا راه کمال و پیشرفت را بپیماید. امید است بتوانم هر روز قسمتی از این رمان را تقدیم شما همراهان همیشگی نمایم.

                                                                                          

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 10:34 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی