تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

دوستان عزيز و مهربانی که در طی اين رمان همواره به من دلگرمی و اميد جهت ادامه داديد . بالاخره اين رمان هم چون ديگر رمانها به پايان رسيد . از شما عزيران ميخواهم با نظرهای خودتان مرا ياری دهيد تا رمان بعدی را با دلگرمی و کمک شما عزيزان به رشته تحرير در اورم . با اينکه بسياری از دوستانم درخواست چاپ اين رمان را کردند اما چون خودم بيشتر ارزش معنوی ان برايم مهم هست بهتر ديدم که در وبلاگ بنويسم تا همه کسانی که به خواندن رمان علاقه دارند به راحتی بتوانند از طريق اين دنيای مجازی به آن دسترسی داشته و بخوانند . اينک منتظر نظرها و انتقادها و پيشنهادهای شما عزيزان می باشم .

                                                                          ارادتمند همه شما عزيزان

                                                                                  خاتون تنهايی

 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه دوازدهم دی 1384 و ساعت 11:38 |

خواهر و برادرانی که اینک پیش روی من نشسته بودند و از روزهای اول مهر انها در دل من قرارگرفته بود را میدیدم و میخواستم فریاد بزنم من برادر شما هستم . من میخواهم با شما زندگی کنم . من میخواهم در کنار شما باشم . مردی که در کنار شماست پدر عزیز من است . اما بغض گلویم را فشار میداد . اشک در چشمانم پر شده بود اما داشتم کنترل میکردم . داشتم با دلم مبارزه میکردم تا اسیبی ناگهانی به پدرم و خانواده او نرسد. چایی که بوی عشق و محبت میداد را آوردند و شاید در عمرم چایی به این خوشمزه ای نخورده بودم. دیوارهای اتاق بوی محبت میداد . تابلو خیلی ساده ای که روز ان نوشته شده بود : از محبت خارها گل میشود از محبت سرکه ها مل میشود. چقدر زیبا بود. چقدر به دل می نشست چرا تا بحال من معنای این جمله را که بارها و بارها دیده  و شنیده بودم حس نکرده بودم. چرا تا بحال متوجه عظمت این جمله نشده بودم . همه منتظر حرف زدن پدر بودند. مشهدی نگاهی مملو از محبت به همگی انداخت و گفت:

+ شاید مطلبی که میخواهم بگویم شما را متعجب کند . همگی میدانید که من سالهاست که فراموشی به من دست داده و هیچ چیز از گذشته قبل از ازدواج بامادرتان را بیاد نمی اوردم . حتی نمی دانستم پدر و مادرم چه کسانی بوده اند. رنجی که سالها در دلم گذاشتم و چون نمی خواستم شما را ناراحت کنم هرگز حرفی از این غم و رنجی که مرا آزار میداد به زبان نیاوردم. حتی به مادرتان هم نگفتم. فرزندان من خیلی سخته که انسانی نداند کیست و اهل کجاست. گمنام بودن من را همه میدانستند اما تنها چیزی که خانواده ای که مرا همراهی کردند بیاد دارم همان است که پیرزن و پیرمردی که در حقیقت حکم پدر و مادر را برای من ایفا کردند را میشناختم. آنها هم به من گفته بودند خانواده ام در تصادفی فوت کرده اند. امروز حادثه ای پیش آمد که همه این مشکلات و سوالات بی جواب را جواب داد. امروز من گذشته ام را بیاد اوردم . بیاد اوردم کیستم و خانواده ام کیست ؟ امروز روز بزرگی برای من میباشد. شما باید به من کمک کنید تا خانواده ام را پیدا کنم. پدرتان روزگاری از وضع مالی و خانوادگی خوبی برخوردار بود. من راننده کامیون بودم و زن و فرزند داشتم . دو تا دختر و یک پسر دارم که الان هیچ خبری از آنها ندارم  و انتظار دارم کمکم کنید تا آنها را پیدا کنم. لحظاتی ساکت شد و منتظر عکس العمل خانواده اش شد. شاید هر کسی در شرایط و موقعیت آنها بود شوکه میشد. همسرش که زنی فهمیده و با کرامت بود سکوت مجلس را شکست و گفت:

- حتما همه منتظر پاسخ من میباشند . حتما همه فکر میکنند زندگی ما دستخوش تغییر گردیده . من بارها و بارها درنمازهایم دعا کردم گذشته ات را بخاطر بیاوری و خودم را برای هر واقعه ای آماده کرده بودم. میدانستم مردی به آن سن و سال حتما خانواده ای داشته و دارد. روزی که همراه پدر و مادرت به خواستگاری من آمدید مادرت در همان زمان حقیقت را به من گفت. اگر تا بحال به شما حرفی نزدم نمی خواستم در خانه احساس نا امنی کنی. حالا هم خوشحالم که خانواده ات را بیاد آوردی . مطمئنا بچه هایی هم که من تربیتشون کردم و مادرشون هستم همراه و همگام با من خواهند بود. امیدوارم هر چه زودتر خانواده ات را بیابی.

اشک از چشمان پدر جاری شد . من اولین باری بود چنان برخوردی را از یک زن می دیدم . چقدر بزرگوار بود . او میدانست هر لحظه ممکن است حضور خانواده پدرم زندگی او را متزلزل کند اما شخصیت والای این زن صبر و استقامت و متانت او مثال زدنی بود. 20 سال رابا همین افکار زندگی کرده بود و این مرد و زن عجب بردبار و مهربان بودند. بچه ها همه به پدرشان نگاه میکردند. حرفهای مادر را تائید کرده و اعلام کردند بهترین پدر دنیا بوده و ما هم به جبران آن همه مهربانی و فداکاری تمام سعی خود را برای پیدا کردن خواهران و برادرمان انجام خواهیم داد. خدای من چه بزرگوارند این خانواده . چه عزیزند این خانواده . خوشحال بودم که چنین و خواهران وبرادرانی دارم . از من دعوت کردند ناهار را با آنها بخورم و من هم با کمال افتخار و خوشحالی پذیرفتم . روز بسیار خوبی بود و من باید با فرزانه همسر خوبم و مهربانم موضوع را مطرح میکردم و از او کمک و راهنمایی میخواستم . شب به خانه رفتم و تمام ماجرا را برای فرزانه تعریف کردم. فرزانه از تعجب انگشت به دهان مانده بود. او گفت که باید برنامه ریزی کنیم و با برنامه جلو برویم. میگفت صلاح نیست یک دفعه متوجه مرگ مادرم شود. حتما حال منتظر دیدن مادرم هست و این عشقی که باعث شده شور وشوق پیدا کردن آنها را داشته باشد نباید از بین برود. پدرم حتما در اولین مرحله به محل زندگی گذشته خود خواهد رفت

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه دهم دی 1384 و ساعت 8:34 |

اشک در چشمانم جمع شده بود و جلو ریزش ان را گرفته بودم. باور نمی کردم این همه مدت پدردر کنارم بوده و من بی توجه به او بودم. نمیدانستم چگونه با او برخورد کنم . شوکه شده بودم. دائما تکرار میکرد باید همسرو فرزندانش را بیابد. باید به دنبال انها بگردد. یه دفعه بعد از این همه حرف زدن گفت:

+ راستی این عکس پیش شما چه میکرده ؟ شما انها را می شناسید. همسر و خانواده مرا می شناسید. باید به من کمک کنید انها را پیدا کنم. خدای من عترت همسر خوب و مهربانم چه بر سرش امده .

میخواستم قدری از هیجانش کم کنم .کنارش نشستم دستش را در دست گرفتم . چقدر گرم بود چقدر چهره مهربانی داشت . چقدر در این همه مدت سختی کشیده بود. گفتم صبر داشته باش همه چیز درست میشود. حتما خانواده شما هم خیلی دنبالتان گشته اند. بر خودت مساط باش. نگاهی به چشمان من انداخت . نمیتوانستم به چشمانش نگاه کنم. اما چشم در چشم من همچنان نگاه میکرد.مجددا پرسید:

+ آقای جعفری چرا نمی گویی خانواده من کجا هستند؟ ایا زنده هستند ؟ در این شهرند؟ عکس اونا بین وسایل روی میز شما بود پس شما باید اونا رو بشناسید.

- نگاهی به او انداختم و گفتم : بله می شناسمشون . اما باید کمی تحمل کنید . اگر من شما رامستقیما پیش انها ببرم ممکن است شوکه شوند . صبر داشته باشید. باید انها هم امادگی داشته باشند. اول باید به منزل شما برویم و با خانواده خودت صحبت کنیم . بعد کمی که ارام گرفتی من به سراغ خانواده ات میروم و همه چیز را توضیح خواهم داد.

نمی دانم چرا چنین مات من شده بود . احساسی در او بوجود امده بود یا برای تاکید اینکه من پیگیر پیدا کردن انها باشیم به من خیره نگاه میکرد. پرسید:

+ شما خودت یک پدری میدونی من چی میکشم . میدونی اشتیاق دیدن زن و فرزندم بعد از 20 سال چه حالی به من دست داده . جان سوگلت قسمت میدم هر چه زودتر این کار را برای من بکن. اما نمی دانم چرا خانواده ای که با انها زندگی میکردم به من دورغ گفتند. چرامیگفتند خاتواده من در تصادف مرده اند . انها طوری حرف میزدند گوهی خانواده مرا می شناختند . در حق من کار خوبی نکردند.

قدری پدرم را دلداری دادم و گفتم :

- برداشت بد نکنید . شما تصادف کرده و فراموشی به شما دست داده بوده . اگر میگفتند از خانواده ات خبر نداری شاید از نظر روحی افت شدیدی میکردی . انها در حقیقت  به شما کمک کردند تا زندگی جدیدی تشکیل دهی . حتما خانواده ات از دیدن خواهران و برادران دیگری خوشحال خواهند شد. مطمئن باش بچه هایت همیشه در حسرت دیدن شما بوده اند.

حالت و چهره خوشحال همراه با نگرانی او مرا به وجد اورده بود. میخواستم بگویم فرزند بزرگ شما روبروی شما ایستاده میخواهد شما را بابا صدا کنم . میخواهم شما را در اغوشم بگیرم و با عشق بوی پدرم را حس کنم . میخواهم زار زار گریه کنم. در دل خودم غوغایی به پا بود. اما میدانستم اگر الان بگویم پدرم شوکه خواهد شد. هر چه باشد تحمل من بیش از او میباشد.

همراه با مشهدی در حالی که همه پرسنل شرکت منتظر این بودند که بدانند چه اتفاقی برای مشهدی افتاده و نگران بودند از اتاق خارج شدیم . چشمان سرخ شده من و مشهدی گواهی میداد حالت عادی نیست اما لبخندی که من بر لب داشتم آنها را آسوده خاطر کرد . همراه مشهدی به طرف خانه انها راه افتادیم . در ماشین از همسرش عترت یعنی مادر عزیز من میگفت و هر دفعه که نام او را به زبان می اورد داغ مرا تازه میکرد اه اگر بفهمد پسرش علی چه بر سر مادر و خواهرانش اورده دیگر به من نگاه هم نخواهد کرد. از شیطونیهای فرزندانش و اینکه هر شب که ازکار به خانه می امد انها را بر پشت خود سوار میکرد و در اتاق میچرخاند با چه شور و اشتیاقی حرف میزد. حال می فهمیدم چرا مادرم اینقدر شوهرش را دوست داشت در حقیقت انها یک روح در دو جسم بودند.

زنگ خانه را به صدا در اورد و از پشت ایفون امدن خودش را اعلام کرد.در باز شد یا الله گفت و مرا به داخل شدن دعوت نمود. همسر و فرزندانش با توجه به بی موقع امدن مشهدی به خانه منتظر توضیحی از طرف ما بودند. مشهدی خندید و  گفت : امروز آقای رئيس قابل دونستند و ما را سرافراز کردند و به خانه ما امدند.

چقدر زندگی انها ساده بود يادم به زمانی افتاد که بچه بودم و با خواهرانم به مدرسه می رفتيم مادرم يک تنه کار ميکرد و خرج ما را ميداد. پدرم هم دست کمی از مادرم نداشته . خانه ای محقر و ساده فرشی ساده کف انرا پوشانده بود و قابهايی که هنر گلدوزی محتوی انها بود ديوار را پوشانده بود . با حداقل امکانات خانه ای با ظاهری زيبا درست کرده بودند اما گرما و صميميتی که در انجا به چشم ميخورد ارزش ان خانه و صاحبان ان را بالا ميبرد. مانده بودم چه کنم . اگر به مشهدی بگم من فرزند تو هستم و دو دختر ديگرت هم هستند ايا زندگی اين خانواده دگرگون نمی شد؟ ايا بچه ها ما را بعنوان خواهران و برادر خودشان می پذيرفتند؟ نمی دانم چيکار بايد ميکردم؟

                                                                                                   ..............ادامه دارد

 

 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه هشتم دی 1384 و ساعت 8:33 |

زندگی جديدی را شروع کردم و بعد از سالها داشتم طمع ارامش را می ديدم . فرزانه الحق زن شايسته ای بود . مهربان و فداکار . صبور و متين . چنان با سوگل جور شده بود که کسی باور نمی کرد تنها چند ماه است که به خانه دل سوگل قدم نهاده . هيچ کدام تحمل دوری همديگر رو نداشتند . من خوشحال بودم که اين رابطه عميق و صميمی بين اين دو نفر برقرار گشته . در حالی که من سالها از خدا و نماز و معنويات دور شده بودم ديدن به نماز ايستادن فرزانه مرا سر شوق می اورد. بارها و بارها با هم صحبت کرده بوديم و من قول داده بودم با يک امادگی کامل نمازم را شروع کنم . ميخواستم با خدا اشتی کنم و لذت بودن با خدا را دگر باره بچشم . ميخواستم ساعتها گريه کنم و سر سجاده اشک بريزم و از خدا بخشش بخواهم . فرزانه به من کمک کرد . او خدا را به زندگی من برگرداند . او به من خدا را نشان داد. متانت و وقار او ايمان و اعتقاد او عبادت و گذشت او برای من تازگی داشت . چيزی که در اين سالها هرگز نديده بودم و نمی توانستم درک کنم. در کنار فرزانه معنای زندگی را داشتم می چشيدم . روزها ميگذشت جمع خانواده سه نفره ما صميمی و گرم بود و من بدنبال فراهم کردن زندگی ارامی برای انها بودم. غروب جمعه بود . صدای قران خواندن از مسجد محل به گوش ميرسيد. خدای من چقدر خودم را در دنيای ناپاکيها گم کرده بودم . ميخواهم يک بار ديگر برگردم . بدون اراده بلند شدم و برای وضو گرفتن به طرف دستشويی رفتم . چقدر اب وضو خوشايند بود. اين ابی را که روی دستم ميريختم با همه ابها فرق داشت . اين ابی بود که ميخواستم غبار  گناه را بشويم و پاکی را به خودم هديه کنم. اشک در چشمانم جولان ميداد . در خانه تنها بودم . فرزانه با سوگل به خانه مادرش رفته بود. من که بعد از يک مريضی چند روزه بلند شده بودم خواستم تنها باشم. به سراغ ساکی رفتم که روزگاری متعلق به مادرم بود. يادگارهای مادرم را درون ان گذاشته بودم . ميخواستم يک بار ديگر انها را در لحظاتی که ميخواهم به سراغ خدای مهربانم بروم را باز کنم . ميخواستم با ياد نمازهای مادرم بر سجاده او که روزی بعنوان يادگار عشق و ايمان او نگه داشته بودم نماز بخوانم . بوی مادرم از جای جای ساک به مشام ميرسيد. چادر سفيد گلدارش و روسری سفيدی که ميگفت پدرم برايش خريده و مقدس است را ديدم . بوی دل انگيز لباسهای مادرم ما به ياد مهربانی های او و جفای خودم انداخت. اه مادر کجايی که به تو خيلی نياز دارم . مادر کجايی که بی تو هيچم . مادر اگر همين الان هم دعای خير تو نباشد می ميرم . مادر بهت نياز دارم و به بوی تو به لبخند تو نياز دارم . مادر ميدونم که داری منو نگاه ميکنی . منو ببخش . مادر مادر منو ببخش که در حقت خيلی جفا کردم . من علی همان پسر کوچولوی شيطون تو دوباره برگشته اگر چه از نظر جسمانی نيستی اما ميدانم روحت همه جا حاضر هست . ميدانم الان داری منو نگاه ميکنی در حالی که من قدرت درک تو را ندارم . ميخواهم برگردم به سوی خدايی که هميشه مرا به بودن با ما دلخوش ميکردی. مادر يادته گفتی خدا بزرگه .؟ يادته گفتی خدا بنده هاش رو رها نمی کنه ؟ يادته گفتی تا خدا رو داريم غم نداريم؟ مادر حالا ميخواهم برگردم و ميخواهم تو هم کمکم کنی . تو که الان در اسمانها هستی و ارتباط نزديکی با عالم حقيقت داری . مادرم مادرم دست منو بگير و ديگه نذار اين کودک نافرمانت از راه حق سرپيچی کنه.

دقايق زيادی با مادرم درد دل کرده و گريه کردم بودم و گذر زمان را نفهميدم . حضور مادرم را در اتاق حس ميکردم. سجاده را برداشتم و رو به خانه معبودم پهن کردم . سبک بال دو زانو نشسته بودم . تسبيحی را که از تربت سرور شهيدان اقا امام حسين در جانماز بود برداشتم . بر ديدگانم گذاشتم و بوئيدم و بوسيدم . خدايا مرا دگر بار بپذير . خدايا من اشتباه کردم منو ببخش و در خيل دوستدارانت قرار ده. سرم را به سوی اسمان بلند کردم . جلو بارش اشکم نمی توانستم بگيرم. از خدا طلب ببخش نمودم. خدايا مرا به خانه خود راه ده . خدايا تو بزرگی و بخشنده پس مرا ببخش و بيامرز. من بد کردم اما تو مهربانی تو بزرگی تو بخشنده ای دست مرا بگير و از خاک بدبختی بلند کن . خدايا همان طور که تا حالا مرا ياری نمودی باز هم مرا ياری ده . خدايا کمکم کن تا گذشته را جبران کنم . کمکم کن که بجای ان همه کوتاهی که درحق مادرم انجام دادم در حق ديگران بتوانم خدمت کنم. با خدا حرف ميزدم که بانک اذان مغرب از مسجد محل به گوش رسيد. الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر . چه طنين دل انگيزی بود نجوای اذان . چقدر وقت بود ان را نشنيده بودم. گوش شنوايی ميخواستم برای درک اذان و  شنيدن نجوای عشق. چه زيبا بود اين اذان و چه دل انگيز بود ارامشی که در اين لحظات روحانی بر من حاکم شده بود. احساس سبک بالی ميکردم . بار ديگر با خدای خودم داشتم آشتی ميکردم و اين نبود مسببی بجز فرزانه که دوباره به زندگی من روح معنويات را دميد. انتخاب درست و واقعی در زندگی باعث شده بود گذشته را به فراموشی بسپارم و ميخواستم نمونه يک انسان باشم. خدايا چقدر بين معنويت و ماديات فرق ميباشد. زمانی فکر ميکردم همه چيز دارم . عشق همسر پول مقام و شهرت و هر چيزی که دلم ميخواست اما اينک می بينم در واقع هيچ نداشتم و اکنون همه چيز دارم . به نماز ايستادم نماز مغرب و عشا را بجا اوردم و مشغول نماز شکر شدم . شکرگزاری از احد و واحدی که مرا هرگز رها نکرد . شکر گزاری از معبودی که با تمام جفاکاری من منو پذيرفت . ميدانستم لذتی که از اين نماز بردم نشانه پذيرفته شدنم در نزد معبود بزرگ هست. يادم امد که مادرم هميشه ميگفت : خدا هرگز با بندگانش قهر نمی کنه و هميشه منتظر شنيدن صدای بندهاشه . خدا بنده هاش رو خيلی دوست داره مخصوصا اونايی که خطايی ميکنند و برميگردند و ميگن خدا ما بد کرديم تو ما را ببخش . چقدر احساس راحتی کردم . سبکبال شده بودم . بحدی که ميخواستم به آسمانها پرواز کنم. يک بار ديگر خودم را پيدا کرده بودم . از اون برهوتی که برای خودم درست کرده بودم بيرون امدم . از اون برهوتی که زندگيم را داشت بر باد ميداد بيرون امده بودم . خوشحال و سرحال بلند شدم و به تميز کردن خانه پرداختم ميخواستم تا فرزانه و سوگل به خانه می ايند دکور خانه را عوض کنم ميخواستم همه چيز عوض شود و با روحيه ای ديگر شروع کنم. آن شب را تا نيمه به تميز کردن خانه مشغول بودم . خستگی خواب را به چشمانم اورده بود و با صدای باز شدن در اتاق بيدار شدم. فرزانه هاج واج مرا و خانه را نگاه ميکرد. چشمانم را با پشت دستم مالش دادم تا خاطرات ديشب را به ياد آورم . چه شبی بود. آفتاب بلند شده بود و فرزانه و سوگل به خانه برگشته بودند. با لبخند زيبا و چشمان مهربانش گفت:

+ معلوم ميشه اقا چيکار کرده؟ با من نيومدی که استراحت کنی يا زندگی منو به هم بريزی . ببينم کمکی داشتی يا خودت همه اين کارا رو کردی؟

نگاهی با عشق و محبت به او انداختم و گفتم :

- نه خانم خانما نه خانم من خودم تنها اين کار رو کردم . بايد برات از ديروز و کارهايی که کردم تعريف کنم . بايد بگم ديشب خدا منو بازم پذيرفت . بايد بهت بگم که چقدر ديشب خوب بود و من دوباره به زندگی برگشتم. خواستم همه چيز با هم عوض بشه . خواستم تغيير رو حس کنم . از اين به بعد ديگه علی چند روز قبل نيستم.

خنديد و گفت :

+ آقا يواشتر کجا با اين همه عجله ؟ پياده شو با هم برويم . بابا دست ما رو هم بگير. ديگه به کسی اجازه نمی دی حرف بزنه . بعد ميگن بيچاره خانما همش حرف ميزنند.

چقدر حرف زدنش به دلم می نشست چقدر ارومم ميکرد. چقدر مهربون بود. فرزانه فرشته ای که وارد زندگی من شده بود و حالا داشت مرا به اوج لذتهای مادری و معنوی سوق ميداد بدون اينکه خودش بدونه و در همه اين مدت حرف زدن ما سوگل کوچولو به ما نگاه ميکرد و بالاخره تحملش تمام شد و گفت:

= ميشه يکی به من به شما ها از چی حرف ميزنيد. بابا مامان چقدر دعوا ميکنيد . من حوصلم سر رفت بابا يکی کوتاه بياد حالا اگر مامان از اين همه عوض کردن جای وسايل ناراحته کاری نداره بابا امروز عوضش ميکنه.

هر دو خنديديم از اين هوش و ذکاوت سوگل . فرزانه او را در اغوش گرفت و گفت :

+ نه دختر خوبم مامان بابا دعوا نمی کنند . من دارم سر به سر بابا ميذارم . تازه ببين چقدر اتاق تو عوض شده . نگاه کردی . بابای زرنگی داری . هر وقت کاری داشتی دوستات گفتند ميخوايم اسباب اثاثيمون رو جابجا کنيم بگو زنگ بزنند به بابا.

لحظاتی شاد روهر سه نفر گذرونديم . صبحانه رو خورديم و ميخواستم از خونه بيرون بروم که تلفن زنگ زد و خانم رضايی منشی شرکت هراسان گفت:

= اقای رئيس سلام زود تشريف بياريد شرکت. برای مشهدی مشکلی پيش اومده ميخواد شما رو ببينه. من گفتم الان زنگ ميزنم تا آقای رئيس بياد.

نگران شدم نکنه اتفاق ناگواری برای او و خانوادش افتاده باشه. با نگرانی به طرف شرکت راه افتادم . وارد که شدم همه دور مشهدی جمع شده بودند. هر کس سوالی می پرسيد و مشهدی گيج شده بود. جلو رفتم . تا مرا ديد سر روی شانه ام گذاشت عين بچه ها گريه کرد. او را به اتاقم بردم . از خانم رضايی خواستم ليوانی اب به او بدهد تا ببينم چی شده؟ قدری که ارام گرفت گفت :

+ چی بگم امروز صبح که اومدم شرکت مثل هميشه اتاقها رو تميز کردم و ميزها رو دستمال کشيدم. کتابی از روز ميز شما زمين افتاد و چيزی بين او قرار داشت که زندگی منو داره دگرگون ميکنه. نمی دونم چه جوری بگم اما من همه گذشتم رو امروز به ياد اوردم . عکسی بين کتاب بود که متعلق به زن و فرزند من بود. زن و فرزندی که ساليان سال اونا رو فراموش کرده بودم. آقای رئيس نمی دونم اين عکس اتاق شما چه ميکنه اما اين پسرم و اينم همسرم هست. همه خاطرات گذشته رو بياد اوردم . من راننده کاميون بودم زندگی خوبی با خانواده ام داشتم . باری قرار بود به طرف استانبول ببرم اما بعد از اون را ديگر بياد ندارم . تا الان که حدود ۲۰ سال ميگذره . بايد به من کمک کنی اونا رو پيدا کنم .شما حتما اونا رو می شناسی که اين عکس رو داشتی يا کسی به شما داده . آقای جعفری به من کمک کن خواهش ميکنم.

همينطور که به دهان او نگاه ميکردم شوکه شده بودم . قدرت چشم به هم زدن هم نداشتم . گيج شده بودم . او چی ميگفت؟ نمی توانستم باور کنم . يعنی او مشهدی پدر من بود؟ زبانم بند امده بود. مشهدی اشک ريزان حرف ميزد و حرف ميزد. اصلا فکرش را بکار نمی انداخت . فقط ميگفت بايد زن و بچه هام رو پيدا کنم. بدنم يخ کرده بود. ميخواستم فرياد بزنم داد بزنم و شادی کنم. اما نمی توانستم . گويی طلسم شده بودم و ميخکوب در جايم . اين همه مدت در اين يک سال و اندی پدرم در کنارم بوده و نمی دانستم . خدای من هميشه چقدر نسبت به اين مرد احساس نزديکی ميکردم . چقدر برای او احترام قائل بودم. چقدر پير و شکسته شده بود. مات به او نگاه ميکردم . شايد او هم نمی توانست باور کند که علی اين پسری که اين همه درد و بدبختی کشيده و بارها با او درد دل کرده همان فرزند گمشده او ميباشد. حال چگونه خبر مرگ همسرش زنی را که بعد از ۲۰ سال عاشقانه اسم او را به زبان می اورد به او بدهم. مشهدی حرف ميزد و گويی من در اون اتاق نبودم . ميخواست عقده دل خالی کند . همانطور که وقتی من با او درددل ميکردم عقده دلم را خالی ميکردم. ميخواستم روی پاهای او بيفتم و دستان گرم و مهربانش را بگيرم و غرق بوسه کنم. ميخواستم جانم را فدای وجود سراسر مهرش کنم. پس من برادران و خواهران ديگری هم دارم .

                                                                                                               .............ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه هفتم دی 1384 و ساعت 8:32 |

چقدر سبک شده بودم لحظاتی باخدا درد دل کردن منو اروم کرده بود . تصميم گرفته بودم و بايد گذشته ها رو فراموش ميکردم. من يه دختر خوشکل داشتم که همه اميدش من بودم و بايد به او می رسيدم. کمتر از يک هفته از ديدار خانواده هاشمی گذشته بود که با من تماس گرفتند و اعلام امادگی کردند بابک برای خواستگاری مجدد به منزل انها برود . خيلی خوشحال بودم . بعد از مدتها از خودم احساس رضايت ميکردم. بابک هم خيلی خوشحال بود باور نميکرد منی که روزی عاشق مينا بودم بتونم اين کار رو به پايان برسانم اما اينک داشتم موفق ميشدم . مينا تصميمی عاقلانه گرفته بود و پيوند مقدس ازدواج بين او و بابک خيلی ساده برگزار شد. آقا و خانم هاشمی خيلی خوشحال بودند. من هم که خيالم از جانب مينا راحت شده بود به کار و زندگی خودم پرداختم . رابطه اما با خانواده خواهرانم خيلی خوب شده بود. آنها فرصتی دوباره به من دادند تا بتواتم گذشته را جبران کنم . سوگل با فرزند خواهرم خيلی مانوس شده بود. شوهران خواهرم در شرکت با من همراه شده بودند و اينک دست تنها نبودم . احساس لذت با انها بودن تمام وجودم را فرا گرفته بود. خود را تنها نمی ديدم اما خلاای در زندگی داشتم که همه مرا دائما به پر کردن ان هشدار ميدادند. همه ميخواستند دوباره من ازدواج کنم و تشکيل زندگی بدهم . نمی دانستم ميتوانم يا نه؟ ديگر نمی خواستم با اشنايان و عزيزانم لجبازی کنم. به خواهر بزرگم سپردم چنانچه مورد مناسبی يافتند حتما با انها همراه خواهم شد . منتها ديگر ملاک من پول و زيبايی و شهرت و مقام نبود. ملاک من خوب بودن واقعی دختر بود. دختری که بتونه منو بسازه و گذشته هام رو به باد فراموشی بسپاره. گذشته هايی که با همسرم داشتم و هميشه زندگی پر از جنگ و جدال بود. من هرگز معنای زندگی مشترک را نفهميدم و فقط چند ماه اخر عمر همسرم کمی با من نرم شده بود. با اين حال دوستش داشتم. ياداوری صحنه هايی که مست و لايعقل به خانه می امد عذابم ميداد . گاهی خوشحال بودم که نيست تا سوگل مادرش را در ان حال نذار ببيند.  گرچه سوگل من دختر نازنينم هرگز طعم مادر داشتن را نچشيده بود اما اينگونه ترجيح ميدادم که سوگل بدون مادر بزرگ شود تا اينکه هر روز مادرش را به ان حالت ببيند. خاطرات شبهای تنهايی کانادا مرا اذيت ميکرد. خاطرات جنگ و جدالهای ما با هم و به خانه نيامدنهای بيتا زندگی را بر من حرام کرده بود. بيتا مغرور زيبايی و ثروت شده بود و با امدن به کانادا خيلی عوض شد. شب نشينی ها و همراه شدن با دوستانی که هرگز من بعنوان همسر بينا نتوانستم بشناسمشون زندگی ما را تباه کرده بود. در اين مدتی که امده بودم ايران و مجددا مشغول کار شدم بيتا را فراموش کردم . گرچه سوگل هر چه بزرگتر ميشد بيشتر به مادرش شبيه ميشد و همين باعث ياداوری خاطرات گذشته بود اما پذيرفته بودم که گذشته مرده و من بايد از نو شروع کنم و همين کار را هم کرده بودم.

سرم خيلی شلوغ بود. کارهای شرکت تمام وقت مرا گرفته بود و همه همکاران با جان و دل کار ميکردند . خانم رضايی منشی من به اتاقم امد و گفت : خواهرتان با شما کاری فوری دارند. با اينکه جلسه داشتم اما تصميم گرفته بودم رسيدن به امور خانواده را در اولويت قرار دهم . از جلسه خارج شدم و به اتاق منشی رفتم . معصومه نشسته بود اما معلوم بود حال خوشی ندارد. نگران شدم جلو رفتم دستش را در دستم گرفتم و پرسيدم چی شده؟ لحظاتی به من نگاه کرد اشک در چشمانش پر شد . معلوم بود به زحمت جلو ريزش ان را گرفته است . نگران شده بودم و هراسان پرسيدم بگو چی شده ؟ با لکنت زبان گفت: رضا پسرم تصادف کرده . ميخوان او را به اتاق عمل ببرند و احتياج به پول دارم . نمی خواستم مزاحمت بشم اما محمود هم مسافرت ميباشد . دسترسی به کسی نداشتم . معصومه داشت حرف ميزد و همراه من که راه افتاده بودم راه افتاد و گريه ميکرد سريع خودمان را به بيمارستان رسانديم و رضا را به اتاق عمل بردند . تمام مدت را همراه خواهرم پشت در اتاق عمل نشستم و او را دلداری دادم . معصومه گاهی به من نگاه ميکرد و گاهی به در اتاق عمل تا بالاخره در باز شد و دکتر از اتاق عمل بيرون امد . چهره او نشان ميداد که عمل موفقيت اميز بوده و رضا از مرگ حتمی نجات پيدا کرده بود. معصومه نگاهی که حاکی از تشکر بود به من انداخت و من سرش را در اغوش گرفتم و خوشحال بودم که فرزند خواهرم از مرگ نجات پيدا کرده بود. او را به خانه برگرداندم و خودم به بيمارستان امدم . رضا را به بخش منتقل کرده بودند و حالش بهتر شده بود. چند روزی را همراه با خواهرم به بيمارستان برای رسيدگی به رضا می امدم . کنار تخت رضا ايستاده بودم . پرستار برای تزريق امپول به سرم رضا امده بود. معصومه نگاهی به من کرد و اشاره ای به پرستار . متوجه منظور او نشدم . با ته آرنجش به پهلوی من زد و گفت بابا يه نگاه به اين پرستار بکن . چقدر دختر متين و لايقی هست. خنديدم و با اشاره به او گفتم اينجا جای اين حرفا و خواستگاری و غيره نيست اما او خنديد وگفت ديگه مجرد بودن بسه اگر پسنديدی که همينجا سفره عقد رو پهن کنم. همگی خنديديم و قرار شد بعد راجع به اين مورد با هم صحبت کنيم. رضا هم که پسری شوخ طبع بود نگاهی به من انداخت و گفت : دائی اخه زودتر تا من اينجا پارتی داشته باشم نمی دونی همين خانم پرستار چه امپولی به من ميزنه . امروز بهش ميگم اگر اذيتم نکنی حتما شما رو برای دائيم خواستگاری ميکنم . لحظاتی با شادی و خنده گذشت و وقت ملاقات رو به اتمام بود. اما معصومه و فاطمه خواهرانم دست بردار نبودند. بالاخره گفتم هر کاری ميخواهيد بکنيد فقط با من هماهنگ باشيد. الحق که خانمها کارشان را خيلی خوب بلدند و خيلی سريع مراسم خواستگاری را راه انداختند . ساعتها با او صحبت کردم و از مشکلاتم گفتم . از اينکه دختری دارم که با ما زندگی خواهد کرد. به او گفتم که چه بحرانهايی رو پشت سر گذاشتم و حالا فقط ارامش و اسايش می خواهم . به او گفتم ميخواهم زندگی بنا کنيم که زيربنای ان عشق و محبت باشه و شرايط کاريم را توضيح دادم . خوشبختانه فرزانه دختری فهميده بود و حضور سوگل را در زندگيمان نعمتی ميدانست . در کمتر از دو ماه مراسم ازدواج ما برگزار شد و سوگل ديگر بار به خانه خودم برگشت . از همان روزهای اول علاقه شديدی بين فرزانه و سوگل بوجود امد و سوگل خيلی راحت فرزانه را به عنوان مادر پذيرفت .

                                                                                                           ......... ادامه دارد

 
 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 8:31 |

مشهدی روبروی من نشست و منتظر شد من با او چيکار دارم . ساعتهای زيادی وقت صرف کرده بودم تا در مورد مشهدی اطلاعاتی کسب کنم. خودم دلهره داشتم. چند دقيقه ای به سکوت گذشت تا اينکه گفتم مشهدی ميخواستم در مورد زندگيت بيشتر بدونم در مورد زن و فرزندات . در مورد پدر و مادرت و گذشته شما. شايد فضولی باشه اما کنجکاوی که پيدا کردم باعث شده که بيشتر مشتاق بشوم و در مورد شما و خانواده ات بدانم. روز اولی که امدی شرکت و تقاضای کار کردی احساس کردم قبلا شما را جايی ديدم اما هر چه به مغزم فشار اوردم يادم نيامد که شما را کجا ديده ام . مشهدی اگر اشکالی نداره برام از زندگيت و گذشته ات بگو .

مشهدی لحظاتی متعجب به چهره من نگاه کرد. راستی عين کودکی که با پدرش صحبت ميکند صحبت ميکردم . شايد خواسته ای بسيار کودکانه بود که او متعجب شده بود. برق نگاه او مرا جادو ميکرد. ميخواستم از او بيشتر بدانم هر وقت قدم به اتاقم ميگذاشت و دستمال در دست ميز و وسايلم را پاک ميکرد خجالت ميکشيدم . سوگل را که به شرکت می اوردم اروم و قرار نداشت و هميشه در کنار مشهدی بود. مشهدی به او خيلی خيلی محبت ميکرد و همين باعث عشق و علاقه بين سوگل و مشهدی شده بود. مشهدی شروع به سخن کرد و گفت:

+ پسرم نمی دونم چرا اين سوال رو می پرسی بارها و بارها پرسيدی و من جواب شما را دادم اما مثل اينکه قانع نشدی . من پدر و مادرم را يادم نمی ياد قوم و خويشان ميگويند بچه بودم انها را از دست داده ام . بعد هم بيماری دچار شدم و همه چيز را فراموش کردم . فقظ ميدانم که به من گفتند با عزت ازدواج کن تا از تنهايی در بيای . منهم با همسرم ازدواج کردم و خيلی خوشبخت هستم . گذشته را بخاطر همان بيماری به ياد نمی اورم .

- بيماری شما چی بوده؟

+ خودم هم نمی دانم تا انجايی که ميدانم خانواده ای که من با انها زندگی ميکردم ميگويند در اثر يک زمين خوردگی همه چيز را فراموش کرده ام و آنها به من گفتند که پدر و مادرم چه کسانی بوده اند و من در نزد انها بزرگ شده ام . حالم که بهتر شده ازدواج کردم و الحمد الله راضی هستم . همسر خوبی دارم که با دار و ندار من ساخته و بچه های خوبی برای من تربيت کرده . آقا مهندس من واقعا از زندگيم راضی هستم.

- خوشحالم که راضی هستی . شما مثل پدر من می مونيد. دلم ميخواد هر کمکی لازم داشته باشيد به من بگيد . منتی نيست خودم دلم ميخواد . مشهدی شما در مدتی که در اين شرکت کار ميکنی باعث دلگرمی من شده ايد.

+ مهندس شما هم مثل پسر من هستيد شما هم زندگی مرا و بچه ها مرا عوض کرديد اگر کمکهای شما نبود چطور پسر من درسش رو ادامه ميداد من هميشه مديون محبتهای شما هستم. خدا حفظتون کنه . اميدوارم مشکلهای شما هم حل بشه.

- مشهدی دلم ميخواد با خانواده شما ارتباط صميمی تری برقرار کنم من هيچکس رو ندارم . ميخوام با خانواده ای که بتونند منو ياری بدند همراه بشم و چه کسانی بهتر از شما.

+ پسرم شما هر وقت دوست داشتيد تشريف بياريد . قدم شما بر سر و چشم ما . خانه محقر ما گرچه قابل شما رو نداره اما دلهای گرمی در اون زندگی ميکنند. مطمئنم زن و بچه های من خوشحال ميشوند که با شما باشند.

جلو ريزش اشکم رو گرفته بودم . نمی خواستم بريزه . روزی عاشق بودم و امروز تنها شدم . حتی همسرم مرا رها کرد و رفت . تاوان اون همه بدبختيها رو دارم پس ميدم اما نمی خوام به گذشته برگردم . ميخوام گذشته ها رو فراموش کنم . ميخوام عشق رو دوباره تجربه کنم. ميخوام با حضور گرم عزيزانم  زندگی را بچشم . معنی عشق رو دوباره بچشم . ميخوام راحت زندگی کنم. کمکم کنيد تا بتونم دوباره همه چيز رو از نو بسازم . کمکم کنيد تا دوباره معنای عشق و دوستی در قلب من فوران کنه . من زندگی رو دوست دارم . خدايا زندگی رو دوست دارم ميخوام بازم زندگی کنم ميخوام از گذشته جدا بشم من ميتونم چون اراده دارم . من ميتونم چون ميخوام بازم معنای عشق و زندگی رو درک کنم . خدای من کمکم کن.

                                                                                                                  ..........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه پنجم دی 1384 و ساعت 8:30 |

دوستان عزيز سلام- به علت گرفتاری که برای من پيش امد متاسفانه نزديک يک هفته نتونستم رمان رو ادامه بدهم و حتما عزيزانی که برای خواندن بقيه رمان مراجعه کردند و وقت گذاشتند ناراحت و دلگيرند و حق دارند . اميدوارم عذر خواهی و پوزش فراوان اين حقير رو بپذيرد و مرا از انتقادها و پيشنهادهای خود بی نصيب نگذاريد. مژده ديگری که دارم بزودی هر روز قسمتی از قصه های کودکان را هم می نويسم باشد که مورد قبول شما عزيزان واقع گردد.

مينا بزرگواری کرد و از پدرش که گفته بود ديگر هرگز نمی خواهد مرا ببيند خواست به حرفهای من گوش کند. آقای هاشمی با کنايه ای که تيری بود به اعماق قلبم گفت: با اينکه به اين راحتی نمی شه به افراد بی جنبه اعتماد کرد و ميدانم باز هم فايده ای ندارد گوش ميکنم . هر چه ميخواهی بگو و برو.

گفتم: همه چيز حق به شما و خانواده شما بخصوص مينا خانم هست و شما هر جوری بخواهيد مرا تنبيه کنيد و از گناه من بگذريد اماده ام. من اينجا نيامده ام برای خودم چانه بزنم و از دخترتان خواستگاری کنم ميدانم که اين شايستگی رو ندارم . اما ديروز فردی به دفتر من امد که مرا بر ان داشت به هر سختی و مشقتی هست از شما بخواهم او را به جمع خانواده خودتان راه دهيد . فردی که دلی شکسته اما با وفا دارد و سالها منتظر مانده تا بتواند در کنار مينا خانم زندگی شاد و موفق را پايه گذاری کند. او ديروز با اينکه مرا نمی شناخت به ديدن من امد و حرفهای دلش را که سالها به کسی نگفته بود بيان کرد. اشکاش جاری شد و مرا منقلب کرد. از خودم متنفر شده بودم . چگونه عاشقی بودم که مقام و ثروت هم خودم را بدبخت کرد و هم مادرم را ازم گرفت و باعث بدبختی مينا خانم شدم . او با همه امکانات و با اينکه مينا به او پشت پا زده بود ماند با درماندگی های خودش و عشقی که ساليان سال در غربت با خود يدک کشيد تا شايد روزی دوباره مينا را در کنار خود داشته باشد.

جملات را بدون وقفه به زبان می اورم و با اينکه چهره اقای هاشمی و مينا رنگ پريده بود و هاج و واج نمی دانستند در مورد چه کسی حرف ميزنم باز هم ادامه دادم . ميخواستم قبل از اينکه انان حرفی بزنند و جواب رد دهند حرفهای خودم را زده باشم و اينطور ادامه دادم:

آقای هاشمی پسری که عاشقانه مينا را می پرسته . عاشقانه منتظر او مانده . جوابهای سرد و بی دليل مينا او را خرد کرده هنوز منتظر لب تر کردن شما هست. هنوز ميخواهد عشقش را نثار دختر شما کند.

با اينکه صدايم اشکارا می لرزيد اما قوت قلبی گرفته بودم برای جبران عملکرد های خودم در قبال اين دختر مظلوم و دل شکسته. چشمانم مملو از اشک شده بود و سعی ميکردم از باريدن ان جلوگيری کنم و صورت برافروخته شده بود چون تاب نگاههای مينا را نداشتم. من امده بودم حقانيت را ثابت کنم و به او بقبولانم که لجبازی دوباره او تاوانی در اينده بد پس خواهد داد.

مينا خانم ميدونی اون کيه؟ پسری که با توجه به بی مهری شما هنوز ميخواهد و برای شما اشک ميزيزد کيست؟ اری بابک پسر دايی شما. همونی که ميگفتی هيچ علاقه ای به او نداری و نميخواهی با او ازدواج کنی . فرق من و شما چيست ؟ اگر من رهايت کردم و رفتم تو همان با کمال شقاوت پسری که سالها نامزد او بودی را رها کردی و برای لجباری با من و يا شايد نه با خودت که هنوز درونت را و دلت را نشناخته بودی با بهروز ازدواج کردی. مينا خانم اگر چه در اين مدت جرات نکرده با شما در ميان بگذارد اما او عشقی واقعی به شما دارد. او را از بچگی می شناسی . ميتوانست به ايران برنگردد و همانجا با بهترين دخترها ازدواج کند همانگونه که من اين کار را کردم اما مانده تا تو را بدست اورد. دست از لجباری و سرسختی بردارد. مطمئن باش در مقابل چنين مردی خوشبخت خواهی شد. به قول معروف ميگويند برای کسی بمير که براين تب کند . مينا خانم بچگی نکن و دوباره در مورد ازدواج با بابک فکر کن . اجازه اظهار نظر و حرف زدن به او بده . بگذار او هم حرفهای ناگفته اين همه مدت را به تو و رو دررو بگويد. مينا خانم هر کسی عيبها و قوتهايی دارد و اگر شما هم چيزی در بابک می بينيد اما هيچ کس خوب مطلق نيست دوما زن و مرد هر دو نقصهايی دارند که با هم و در کنار هم ان نقصها برطرف ميشود. اگر قرار بود زن يا مرد کامل باشند ديگری نيازی به هم نداشتند. اجازه بدهيد با او تماس بگيريم و بگويم بيايد خانه شما و حرفهايش را بزند و شما هم بشنويد. خواهش ميکنم مينا خانم . آقای هاشمی شما مردی ديده دنيا و با تجربه هستيد و ميدانم همان سالها از بابگ خيلی راضی بودی خواهش ميکنم اجازه دهيد بياد خواستگاری و حرفهای او را بشنويد.

اشک در چشمان اقای هاشمی جمع شده بود. به وضوح ميشد فهميد که چقدر به بابک علاقه دارد و با اين پيام چقدر خوشحال شده است. مينا ساکت و مبهوت به فرش زير پايش نگاه ميکرد. هنوز هم همان دختر يک دنده و لجباز بود. هنوز هم نمی شد به راحتی با او ارتباط برقرار کرد. اما از رنگ پريده او ميشد فهميد که به اين پيشنهاد فکر ميکند. آقای هاشمی به چشمان من نگاه کرد و گفت:

من از شما ممنون هستم که قدم پيش گذاشته ايد . ميدانم با شما خيلی تند برخورد کردم و بايد به من حق بدهيد. مينا برای من خيلی عزيز هست و ميبينی که غم و غصه او مرا زمين زده است . تحمل ديدن ناراحتی های او را ندارم . درسته که ما به خواستگاری و نامزدی بابک جواب منفی داديم اما هرگز نگفتيم او عيبی دارد يا در حد و اندازه ما نيست . من خودم او را جوانی لايق و شايسته ميدانستم اما نميخواستم به دخترم اجبار کنم. انسان اينده را نمی تواند حدس بزند شايد روزی اگر اين وضعيت با بابک برای مينا پيش می امد مرا مقصر ميدانست . حالا هم قصد سرزنش دخترم را ندارم. درسته زندگی او تباه شد.

لحظاتی آقای هاشمی ساکت ماند . نگاهی به مينا انداختم تا عکس العمل او را ببينم . چشمانم به چشمانش چون چند سال گذشته تلاقی کرد. دوباره دلم لرزيد . سعی کردم کنترلش کنم. امده بودم شرايط را برای بابک فراهم کنم. جای ياداوری عشق گذشته ام نبود. اما نگاه مينا هم بی معنی نبود. من چندين بار معصومه خواهرم را فرستاده بودم از او خواستگاری کند اما مينا قبول نکرده بود . اين نگاه او برای چه بود؟ او تمام حرفای مرا شنيده بود و ميدانست خودم را فدا کردم تا بابکی که حقش هست به مينا برسد. مينا حق ندارد با دل من بازی کند. نگاه او را ديگر نمی خواهم دلش را ديگر نمی خواهم مهرش را از دلم بيرون می ريزم . او بايد بابک را باور کند. بايد دست از لجبازی بردارد. بر احساسم غلبه کردم و به او با زبان نهی سخن گفتم . به دلم گفتم نامردی ديگر بس است تو امدی برای بابک حرف بزنی تو بايد مينا را از زندگی خودت بيرون کنی . همه ساکت بوديم . ديگر حرفی برای گفتن نداشتم . تنها اخرين جمله را گفتم : آقای هاشمی اگر فکراتون را کرديد و تصميم گرفتيد حتما هر چه زودتر مرا در جريان قرار دهيد . بدون خوردن چيزی از جايم بلند شدم . همراه من مينا و پدرش هم بلند شدند.

 خداحافظی کردم و از خانه انها بيرون امدم به پارکی که هميشه همراه با اقای هاشمی می رفتم رسيدم قدم در ان پارک گذاشتم و ساعتی را بر روی نيم کتی نشستم و به گذشته ها فکر کردم . گذشته هايی که فراز و نشيب زيادی داشتم . به شرکت فکر کردم و مشهدی و اون خانواده گرم وصميمی او . دلم ميخواست به او کمک کنم . علاقه زيادی به او پيدا کرده بودم . حالتی صميمی و دلنشين داشت حرفهايش به دلم می نشست . ميخواستم بيشتر در مورد زندگيش بدانم اما هر دفعه سوال ميکردم او طفره ميرفت. چيزی را از من پنهان ميکرد. دوباره به شرکت برگشتم و به دفترم رفتم . مشهدی مثل هميشه به من محبت داشت چای تازه دم را اورد و روی ميز گذاشت ميخواست از اتاق خارج شود که مانع شدم . از او خواستم بنشيند. او هم سينی را روی گل ميز قرار داد و روبروی من روی صندلی قرار گرفت.

                                                                                   ..........ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه چهارم دی 1384 و ساعت 8:30 |

مينا هم آشكارا ميلرزيد . نمي تونستم حرف بزنم . ميخواستم از آنجا برم كه مينا گفت: چرا چرا اينجا اومدي زندگي منو بر باد دادي بس نبود. چرا نمي ذاري ارامش داشته باشيم. برگشتي آرامش مجدد ما را بهم بزني؟ برو برو و ديگه برنگرد. پدر .و مادرم هم نميخواهند شما را ببينند. برو دست از سر ما بردار. خواهش ميكنم برو.

مينا جملات اخرش رو با گريه ميگفت. هق هق گريه او مرا ميسوزاند. نگاهي به او كردم و گفتم: حق داريد كه نخواهيد مرا ببينيد. حق داريد كه از من ناراحت باشبد. من گله اي ندارم. اما منم تاوان بدي پس دادم . منم نابود شدم . زندگي من نابود شد . خانواده ام نابود شد. مادرم رو از دست دادم . همسرم رو از دست دادم حالا هم با يك دختر بي مادر مانده ام چيكار كنم؟ ي

هر دو ساكت شديم. جلو در خانه انها ايستاده بوديم . مينا از كنار من رد شد و زنگ خانه را به صدا دراورد. صداي خانم هاشمي از اون ور ايفون به گوش رسيد كيه؟ مينا گفت : مادر منم در رو باز كن در ضمن مهمان داريم. اين حرف مينا يعني اجازه داده بود من بار ديگر قدم به خانه انها بگذارم . خانه اي كه روزگاري محل درددلهاي من بود. حيات حال و هواي اون روزها رو نداشت. درخت ها پژمرده و بي روح شده بودند. از گلهاي اطلسي و ياس باغچه خبري نبود. گويا سالها كسي پا به اين خانه نگذاشته است. هواي حيات دلگير بود. قدمهايم مي لرزيد. اما پشت سر مينا راه مي رفتم. جلو در هال پدرش رو صدا كرد. آقاي هاشمي جلو امد. چشمش كه به من افتاد اخمهايش بهم رفت. سلام كردم. آهسته جواب سلامم رو داد. مينا رو كرد به پدرش و گفت : بخاطر من بذاريد يه بار ديگه حرفاش رو بزنه. بازم به حرفاش گوش بديد. شايد به نتيجه برسه كه چيكار كرده و حق رو به ما بده.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه دوم دی 1384 و ساعت 8:29 |

قدمهايم را استوار برميداشتم. ميخواستم توکل به خدا داشته باشم ميخواستم تمام مخاطرات را به جان و دل بپذيرم . جمعيتی از کلاغهای سياه سطح اسمان را پوشانده بودند. قارقار انها زيبايی به اطراف بخشيده بود. اکثر افرادی که در ان محدوده بودند سر به اسمان انها را نگاه ميکردند. اگر اسمان سياه بود و اگر هرگز پيدا نبود چه ميشد؟ سايه انها روی زمين افتاده بود . ماشين ها در حال عبور و مرور بودند. با اينکه ساعاتی زيادی از ظهر گذشته بود اما جنب و جوش عصرانه در بين مردم برقرار بود. احساس ميکردم همه دارند ميدوند. همه عجله دارند تا زودتر کارهاشون رو انجام بدن. شايدم چون من خيلی عجله داشتم اينطور احساس ميکردم اما نه همه درجنب و جوش بودند. همه سعی ميکردند زودتر و با عجله کارشون رو انجام بدهند. صدای بوق ممتد ماشينها ازار دهنده بود. اما برای من اهميتی نداشت. حتی لحظه ای به فکرم نرسيد که اين مسير طولانی رو با ماشين برم. نمی دونم چرا همش رو پياده رفتم. اون لحظه فکرم فقط داشت فکر ميکرد چگونه با انها روبرو شوم و چی بگويم؟ شايد بيشتر از يک ساعت راه رفته بودم. اون مسير رو با چشم بسته ميرفتم. با اينکه سالها ميشد پياده نرفته بودم اما هميشه پيچ و خم خيابونها و کوچه ها در ذهنم بود. به کوچه خودمان رسيدم کوچه ای که خيلی خاطره ها در اون داشتم . کوچه ای که ميخواستم هميشه در اون بمانم و ميخواستم از اون کوچه زندگی ايندم رو تشکيل بدم. اما لحظه ای غفلت همه زندگی مرا نابود کرد به خونه اقای هاشمی رسيده بودم. ميخواستم زنگ بزنم دستم می لرزيد انگشتم را روی زنگ گذاشتم . دودل بودم باز برداشتم اما من به نيت اينجا امده بودم باز اومدم زنگ بزنم نتونستم اومدم برگردم سينه به سينه مينا برخوردم . رنگ از روی من پريد . تمام تنم داغ کرد. قدرت نگاه کردن به صورتش رو نداشتم. با اينکه چند سال بزرگتر شده بود اما پخته و زيباتر شده بود

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 و ساعت 8:23 |

سعی کردم عاقلانه پيش بروم ديگر زمان احساسی تصميم گرفتن گذشته بود. سعی داشتم با مشورت با فردی امين و متخصص اين کار را انجام دهم . ادرس بهترين مشاوران را گرفتم و وقتی تعيين شد . تمام مشکلات و مسائلی را که در اين چند سال پيش امده بود يادداشت کردم تا با مشاور مشورت کنم. ميخواستم بصورت منطقی مشکلات را از سر راهم بردارم. چند روزی گذشت و هر روز طبق معمول به شرکت ميرفتم و سوگل را گاهی با خود همراه ميبردم . سوگل دختری فوق العاده دوست داشتنی بود و ميخواستم اينده ای برای او بسازم که در جامعه بين دوستان و خانواده سربلند باشه. ميخواستم دخترم هم از نظر علمی و هم اجتماعی سرآمد همسن و سالان خودش باشه. سوگل در شرکت به مشهدی اکبر هم خيلی علاقه داشت اونو بابابزرگ صدا ميکرد. اونم سوگل را خيلی دوست داشت. هر وقت به شرکت می امد اکثر اوقات در کنار مشهدی اکبر بود. همه مشهدی رو دوست داشتند. به او احترام ميگذاشتند. با بچه ها ارتباط خوبی داشت. چای دم کردن او معروف بود خوش رنگ و خوشمزه. مردی تميز و قابل احترام بود. گرچه سواد او در حد خواندن و نوشتن بود اما درک و فهم او از بسياری افراد تحصيلکرده بالاتر بود. ارتباط دوستانه ای که با خانواده و بچه هايش داشت مرا به ذوق مياورد. قلبی به وسعت اقيانوس داشت. هم محل درددل و غمهای همکاران بود و هم جايگاه شادی انها. همکاران در مشکلات با او مشورت ميکردند. من هم وقتی درددل خودم را به او گفتم قبل از هر اظهار نظری گفت : پسرم بهتر است با اين مشکلاتی که شما داشتی به مشاور مراجعه کنی. وقتی اين حرف را زد به بلند نظری او بيشتر پی بردم . برايم عجيب بود مردی با اين همه فهم و درک در چنين جايگاهی قرار گرفته باشد.

بعد از ظهر بود و سرم به شدت درد ميکرد. در دفتر کارم سرم را روی ميز گذاشتم و به گذشته فرو رفتم. بارها سعی کرده بودم گذشته را فراموش کنم اما نمی شد. چرا يک ندانم کاری و يک غرور بی جا باعث اين همه شکست و بدبختی غيرقابل جبران در زندگی من گردد. ؟ چرا هوای نفس که ميشد با اتکال به خداوند مهارش کنم مرا اسير خود کرد. اشتباهات زيادی مرتکب شده بودم. نمی دانم تا کی بايد انتقام پس ميدادم. ؟ تا کی بايد عواقب انها همراه من باشد؟ به اشتباه خود پی برده بودم اما ذهن اطرافيان به اين راحتی تغيير نمی کرد. سالها بايد ميگذشت تا بتوانم ثابت کنم من عوض شده ام. خدای من چه روزهای سختی در پيش رو دارم . بين خواب و بيداری روی ميز بودم که منشی در زد و وارد شد. سرم را بلند کردم. به عقب برگشت و عذرخواهی کرد. ميخواست از اتاق خارج شود که مانع شدم.

- بفرمائيد خانم رضايی ؟

+ ببخشيد اقای رئيس نمی دانستم حال شما خوب نيست ميخوايد دکتر خبر کنم؟

- نه نيازی نيست خستگی هست. کاری داشتيد؟ ا

+ آقايی بيرون با شما کار دارند. ميگويد از دوستان قديمی شما هست.

ـ بگو بياد داخل . بعدش هم به مشهدی اکبر بگو دو تا چای بياره.

+ چشم .

 از اتاق خارج شد و دقايقی بعد در باز شد و فرد مورد نظر وارد شد. او را نمی شناختم. تا بحال هم او را نديده بودم . با اينکه خودش را دوست قديمی معرفی کرده بود اما بنظرم اشنا نمی امد. مردی با شخصيت به نظر می امد شايد چند سالی از من بزرگتر بود. قيافه ای متين و با وقار داشت. چهره ای زيبا و دوست داشتنی . از سر و وضعش معلوم بود که از خانواده مرفهی است. با قدمهای اهسته جلو ميز امد. بلند شدم با او دست دادم و تقاضا کردم بنشيند. لحظاتی سکوت برقرار شد. هر دو نمی دانستيم چگونه شروع کنيم.

- پرسیدم: عذر ميخوام من شما را بجا نمی اورم.

+ گفت: حق داريد . چون تا بحال افتخار اشنايی با شما را نداشتم.

احساس کردم فردی هست که شايد مشکلی دارد يا بيکار هست و اينجا را به او معرفی کردند. اما با يک جمله که جواب مرا داد تمام فکر مرا بهم ريخت.

+ من بابک هست پسر دائی مينا خانم دختر آقای هاشمی.

جا خورده بودم. نمی دانستم چه بگويم؟ غافلگير شده بودم. اشکارا دستم ميلرزيد. او هم متوجه تغيير حالت من شد . عنوان کرد:

+ آقای جعفری اگر حالتان خوب نيست زمانی ديگر بيام.

- گفتم نه تشر يف داشته باشيد . ميدونيد ميدونيد من کمی غافلگير شدم. انتظار هر کسی رو داشتم جز شما . خوش امديد.

قدری ارام گرفتم. بهتر شده بودم . واقعا جوانی شايسته بنظر می امد چرا مينا او را رد کرده بود. از هر نظر خوب بود. بعد از لحظاتی پرسيدم :

- کی از خارج برگشتيد؟

+ ۶ ماه پيش . من در غربت سختی زيادی کشيدم. خيلی منتظر شدم که درسم تمام شود و به ايران برگردم. مينا را دوست داشته و دارم . با اينکه به من پشت کرد اما باز هم دوستش دارم . زمانی که پدرش زنگ زد و گفت مينا نمی خواهد با تو ازدواج کند دنيا برام تمام شده بود. من از بچگی به مينا علاقه داشتم . بخاطر جلب رضايت او هر کاری که دوست داشت انجام ميدادم . اما نمی دانم چرا مينا از من خوشش نمی امد. از وقتی به ايران برگشتم با اينکه مينا ازدواج کرد و در زندگی شکست خورد چندين بار به خواستگاری او رفتم. پدرش ميگفت سر لجبازی با بهروز ازدواج کرده و الا علاقه ای به او نداشته. چندين روز پيش مجددا نزد آقای هاشمی رفتم و ايشان آدرس شما را به من دادند. گفتند شما ميدانيد چرا مينا با بهروز ازدواج کرد؟ دلم ميخواد به من حقيقت رو بگيد. برای من خيلی مهم هست که ايا واقعا مينا مرا دوست نداشته یا خانواده اش خواستند با بهروز ازدواج کنه؟ خواهش ميکنم آقای جعفری حقيقت رو به من بگيد.

چرا اقای هاشمی خواسته بود من با بابک حرف بزنم. ؟ او که ميدانست من هم به مينا علاقه داشتم. چی بايد به اين جوان ميگفتم. ؟ بگويم اونی که تو هنوز دوستش داری منم دوستش دارم؟ بگويم به خاطر لجبازی و اينکه من به عشق او پشت پا زدم خود را بدبخت کرد؟ چه بگويم به جوان عاشقی که با هزار دل اميد نزد من امده؟ چه ميخواست از من بشنود؟ در اين افکار غوطه ور بودم . نمی دانستم چی بگويم؟ اخه دو تا رقيب را با هم روبرو کردن کار خوبی نبود. از او خجالت ميکشيدم. با اينکه مينا او را نمی خواست و با اينکه زمانی که من هيچ بودم او همه چيز بود عاشق واقعی بود. حق او بود که با مينا ازدواج کند. حق او بود که در کنار کسی باشد که سالها بخاطر او زجر کشيده است. در همين افکار بودم که صدای بابک مرا به خود اورد .

+ آقای جعفری آقای جعفری حالتون خوبه؟

- بله .... بله خوبم ببخشيد . لحظاتی به گذشته برگشتم. اخه من خيلی وقت هست که مينا خانم رو نديدم. قبل از ازدواج او هم از ايران رفتم.

+ درسته طبق گفته پدرش به شما گفته بود که نمی خواهد با من ازدواج کند. من فقط علت را ميخوام.

- راستش من هم علت دقيق را نمی دونم فقط يادم هست ميگفت چون سنش کم بوده و بدون مشورت با او شما را با هم نامزد کردند نمی خواد با شما ازدواج کنه. من بعنوان دوست خانوادگی انها با من مشورتی کرد و گفتم بهتر است با شما بيشتر صحبت کند. گفتم شما هنوز با هم روبرو نشديد و در اين مورد صحبت نکرديد اما او مصر بود و ميگفت نميخوام با پسر دائيم ازدواج کنم. بعد از ان ديگر من خبری از نحوه ازدواج او با بهروز و مسئله طلاق و غيره ندارم.

+ آقای جعفری چرا الان هم که من به خواستگاری ميرم جواب رد ميده. ؟ خواهش ميکنم اگر شما ميتونيد به من کمک کنيد. من قول ميدم مينا رو خوشبخت کنم.

-  اجازه بديد چند روزی من فکر کنم که به چه صورتی با آقای هاشمی و خانواده او صحبت کنم حتما نتيجه کار را به شما خبر خواهم داد.

 بابک با چهره ای گرفته و پريشان دفتر مرا ترک کرد در حالی که امدن او مشکل مرا چند برابر کرد. من چندين بار مجددا از مينا خواستگاری کرده بودم. ميخواستم مستقيما با او صحبت کنم اما حال با اين درخواست بابک بايد واسطه ای ميشدم برای ازدواج او و مينا. خدای من اين چه انتقامی هست که داری از من ميگيری؟ مانده بودم حيران در اين کار خدا. خودم را که با بابک مقايسه ميکردم لايق همسری مينا نمی ديدم . بابک با توجه به جواب رد دادن مينا باز هم مينا رو دوست داشت و بر عشقش استوار مانده بود. اين من بودم که بايد کنار ميرفتم. روز موعود نزد مشاور رفتم و ساعتها با او صحبت کردم. همه مسائل قبل را و زندگيم را برای مشاور تعريف کردم. مشکلات بوجود امده و امدن بابک را با او در ميان گذاشتم و راه حلهای مختلفی پيش پای من قرار داد و من ميتوانستم برای حل مشکلاتم راه حلهای مختلف را انتخاب کنم و بايستی با توجه به شرايط موجود عمل ميکردم. ساعاتی که با مشاور صحبت کردم از نظر درونی خالی شده بودم . احساس ارامش ميکردم. تصميم گرفتم با اقای هاشمی و مينا در مورد ازدواج مينا با بابک صحبت کنم. ميدانستم حتما دوباره مرا از خود خواهند راند اما اين دفعه تصميم گرفتم مصرانه موضوع را پيگيری کنم . ميدانستم اگر مينا قبول ميکرد و با بابک ازدواج ميکرد خوشبخت ميشد. بابک او را دوست داشت. عزمم را جزم کردم. بايد به خانواده آقای هاشمی ثابت ميکردم من در صدد جبران اشتباهات گذشته هستم. بايد ثابت ميکردم هنوز هم همان علی چند سال قبلم که عضوی از خانواده انها شده بود. بايد ثابت ميکردم ميتوانم برادر خوبی برای انها باشم.  با اين اميد و با توکل به خدا بسوی خانه انها رهسپار شدم.  

                                                                                    ........ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 و ساعت 8:22 |

بايد کاری ميکردم بايد از نو شروع ميکردم . نياز به فردی داشتم که مرا همراهی کند اما کسی را برای خودم نگه نداشته بودم . اين چند سال تنها با کسانی ارتباط برقرار کرده بودم که دنبال پول من بودند . خسته بودم خيلی . در اولين روزهای اقامتم در ايران تصميم گرفتم چند روزی را به زيارت امام رضا بروم . ميخواستم پيوندی دوباره با خدا و ائمه برقرار کنم. بليطی تهيه کردم و به مشهد مقدس رفتم . هر روز از صبح اول وقت به حرم ميرفتم و با امام درد دل ميکردم. از گذشته و اشتباهات گذشته ميگفتم و از او کمک ميخواستم. خيلی تحقير شده بودم . چند روزی که ماندم احساس سبکی خاصی کردم . به تهران برگشتم. سوگل هنوز نزد مادر بزرگش زندگی ميکرد. هر شب به او سر ميزدم . سوگل روز به روز بزرگتر و بزرگتر ميشد. اما هميشه معمايی برای من باقی مانده بود که چرا پرستار پرسيد من پدر سوگل هستم يا نه؟ دو سال از برگشتنم به ايران گذشت و تقريبا جا افتاده بودم سعی کردم در اين مدت با خواهرانم ارتباط برقرار کنم با اينکه از دست من ناراحت بودند اما عذرخواهی من و برقرار کردن ارتباط صميمانه با انها باعث شد که گذشته را فراموش کنند و مرا در جمع خودشان راه دهند. چند شرکت در ايران تاسيس کردم و جهت پرسنل به دنبال افراد کم درامد بودم . جوانانی که دنبال کار بودند اما بخاطر نداشتن سابقه و پارتی بيکار مانده بودند. افرائ کاردانی که ميتوانستند کار کنند اما مشکل داشتند را انتخاب کردم و با هزينه شرکت به کلاسهای مورد نياز فرستادم تا با دانش کافی مشغول شوند. بين من و سوگل هم رابطه خيلی صميمی و الفتی زياد ايجاد شده بود . هر روز او را به مهد می بردم و در پايان روز دنبال او ميرفتم و او را منزل مادر بزرگش ميگذاشتم. ميخواستم دخترم مستقل و باهوش بار بيايد. از تنهايی خسته شده بودم. دورا دور از وضع مينا با خبر بودم. با خواهرم معصومه مشورت کردم و قرار شد با مينا صحبت کند. ميخواستم گذشته ها را جبران کنم. ميخواستم همه مرا ببخشند . شايد خودخواهی بود که اينطور ميخواستم اما از کرده های خود پشيمان بودم. روزها از پی هم ميگذشت . با اينکه از نظر مالی مشکلی نداشتم اما احساس بيهودگی ميکردم. ارتباط با خانواده های کم درامد و رفت و امد با انها برايم شادی افرين بود. مردی مسن را بعنوان ابدارچی استخدام کردم. هر وقت سرم خلوت بود می امد و برايم تعريف ميکرد. چهار بچه داشت همگی بين ۲۰ تا ۱۴ سال سن داشتند. وضع مالی خوبی نداشت. ميگفت خود نمی داند کيست . ؟ هيچ کس را نداشت فقط خانواده همسرش گفته بودند که خانواده اش را در تصادفی از دست داده . به همسر و فرزندانش خيلی علاقه داشت. مونسی برای من شده بود. دلم ميخواست هر کاری از دستم بر می ايد برای او انجام دهم . از طرفی هم دلم نمی خواست به غرور او لطمه ای وارد شود. پيشنهاد کردم وامی به او بدهم و خانه ای بخرد و به اقساطی که توانش را دارد وام را بازپرداخت کند. او هم پذيرفت و خيلی تشکر کرد. از زمانی که خانه خريده بود چهره ای شاد پيدا کرده و خوشحال بود. از شادی او من هم شاد بودم. گاهی پسر بزرگش که ۲۰ سال داشت به شرکت ميامد و از ارزوها و اينکه ميخواهد روزی مانند من موفق شود صحبت ميکرد. بارها به او گفتم سعی کن اما مغرور نشو. تجربه های خودم را در اختيار او قرار ميدادم . ميخواستم درسهايی که از زندگی گرفته بودم را در اختيارش بگذارم. الفت زيادی بين ما برقرار شده بود. بارها و بارها به مينا فکر کردم . حال بعد از اين همه مصيبت متوجه عشق و علاقه خودم به مينا شدم. با معصومه تماس گرفتم و او گفت چندين بار با مينا صحبت کرده اما او ديگر قصد ازدواج را ندارد. حتی گفته اگر بخواهد ازدواچ هم کند با من ازدواج نخواهد کرد. حق داشت در زمانی که به من نياز داشت من او را رها کرده بودم . من باعث بدبختی او و خودم در زندگی بودم. من تاوان اين همه بدی را بدجوری پس دادم. بايستی خودم با او صحبت کنم . بايد ثابت ميکردم ان علی چند سال گذشته نيستم.

                                                                                                                      .............ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و ششم آذر 1384 و ساعت 8:21 |

آدرس بانک خون را گرفتم و سريع به انجا رفتم خيلی شلوغ بود و همگی برای گرفتن خون امده بودند. سريع هزينه را پرداخت کردم و خون را تهيه کردم و برگه ای به من دادند و به بيمارستان برگشتم. سوگل زير عمل بود و بيتا در گوشه ای نگران و مضطرب نشسته بود. رفت و امد پرستارها و ديگر پرسنل بيمارستان بطور دائم جلو من جلوه نمايی ميکرد. نگران بودم و از طرفی حرف پرستار برای من معمايی شده بود. سوگل عمل شد و دکتر از اتاق عمل بيرون امد و گفت که جای نگرانی نيست . ديوارهای بيمارستان و همه چيز به من چشمک ميزد. دکتر از من و بيتا خواست به خانه برگرديم و استراحت کنيم . به ما اطمينان داد که به خوبی از سوگل مراقبت ميشه و نيازی به ما نيست . بيتا مغموم و اشفته بود. با اينکه خيالم از بابت سوگل راحت شده بود اما حال و روز بيتا خوب نبود. چندين باز از او پرسيدم چی شده اما او وانمود کرد که نگران سوگل هست اما ميدانستم به جز سوگل موضوعی او را رنج ميدهد. من بيتا را دوست داشتم و ومی پرستيدمش . عشق بيتا باعث شده بود به احدی نگاه نکنم. هيچ زنی در برابر من جلوه ای نداشت. همراه با بيتا به خانه برگشتم . شامی که خدمتکار درست کرده بود را خورديم و  به اتاق خواب رفتيم اما بيتا همچنان مغموم و اشفته بود. خيلی خسته بودم . چندين نامه در صندوق پستی برداشته بودم اما حتی حوصله اينکه انها را باز کنم نداشتم.

سوگل بعد از يک هفته از بيمارستان مرخص شد و به خانه برديم . دخترک شيرين زبان من خيلی درد کشيده بود و من خود را مقصر ميدانستم . اما با اينکه روز به روز حال عمومی سوگل بهتر ميشد بيتا به به بهبودی نرفت. کم کم وضعيت بيتا مرا نگران کرد. گوشه گير شده بود. حالت افسردگی به او دست داده و هر روز او را به روانپزشکی نشان ميدادم اما هيچکدام علت را نمی فهميدند. تنها علت را افسردگی ناشی از ناراحتی درونی ميدانستند و توصيه کردند مدتی او را از محيط کنونی دور کنيم . بليطی تهيه کردم و با هم به ايران امديم . ميخواستم ديدن خانواده اش برای او تنوعی ايجاد کند . با اينکه خانواده او خيلی خوشحال شده بودند اما باز هم در روحيه او اثری نکرد. روز به روز حال او وخيم تر شد . دکتر تشخيص داد در بيمارستان بايد بستری شود. بهتر ديدم او را در ايران و در کنار خانواده اش بستری کنم. مدت يک ماه در بيمارستان بستری بود اما بيشتر موقع را گريه ميکرد. نمی دانستم علتش چيست. خودم هم داشتم داغون ميشدم. سوگل بهانه مادرش را ميگرفت.روز به روز حال و روز او بدتر شد . دکترها قطع اميد کرده بودند. معتقد بودند بيماری ناشناخته ای در او بوجود امده . چندين بار روانپزشکان خارج مشورت کردند اما نتيجه نگرفتند. صبح زود به بيمارستان رفتم و با چهره ناراحت پرستارها و پرسنل بخش مواجه شدم . دلم ريخت احتمال خبر ناگواری ميدادم . به طرف پرستار بخش رفتم. حال بيتا را جويا شدم . گفت بايد به اتاق دکتر معالج بروم با من کار دارند. به انجا رفتم در زدم و داخل شدم. دکتر مرا که ديد از جا بلند شد . با من دست داد و گفت : اقای جعفری متاسفانه عليرغم ميلم بايد خبر ناگواری به شما بدهم. همسر شما صبح امروز با تزريق امپولی دور از چشم پرسنل بيمارستان خودکشی کرده. اتاق دور سرم ميچرخيد. چهره دکتر را نمی ديدم . لامپ وسط اتاق چون پاندولی به دو طرف در حرکت بود. زمان ايستاده بود. روی مبل ميخکوب شده بودم. شوک به من دست داده بود. زمانی که چشم باز کردم خود سرم در دستم بود. پرستاری داشت امپولی به سرم وارد ميکرد. نمی دانستم چرا اينجا هستم. بيتا را صدا کردم سوگل را صدا کردم. تنها صدای پرستار را شنيدم که دکتر را صدا ميکرد. اقای دکتر بهوش امد. دکتر به اتاق امد و کنار تخت من نشست. پرسيدم من اينجا چه ميکنم ؟ دکتر گفت فعلا استراحت کنيد تا بعد همه چيز را برای شما توضيح دهم . ميخواستم از جا بلند شوم اما نگذاشت کم کم همه چيز به خاطرم امد. پرسيدم : بيتا مرد؟ دکتر گفت در کما هست. امپولی که تزريق کرده او را به کما برده . وقتی موضوع خودکشی را به شما گفتم فرصت ادامه صحبت نداديد و بيهوش شديد . آقای جعفری قوی باشيد و به خدا توکل کنيد. نزديک ظهر مرا مرخص کردند. خواستم بيتا را ببينم گفتند برای چند لحظه به همراه پرستار او را ببينيد. چهره زيبای بيتا تکيده و زرد شده بود. پوستی روی استخوان بود. راحت خوابيده بود. هيچوقت بيتا را چنان ارام نديده بودم. چرا چرا بيتا به اين روز افتاد. مادر و پدرش در راهرو نشسته بودند. مرا که ديدند به طرفم امدند . سرم را روی شانه پدر بيتا گذاشتم و هاهای گريه کردم . چرا در زندگی که من احساس خوشبختی ميکردم اينچنين نابود شدم. نفرين چه کسی پشت سرم بود؟ چهره معصوم و درد کشيده مادرم و التماسهای ان روز خواهرم و گريه آقای هاشمی همه و همه جلو من رژه رفتند. روزگار داشت از من انتقام ميگرفت.  بعد از دو روز بيتا از بين ما رفت. او برای هميشه با رازی سر به مهر که چی شد يک دفعه به اين روز افتاد رفت. غم از دست دادن بيتا مرا گوشه گير و تنها کرد. بايد برميگشتم اما با سوگل نمی توانستم . سوگل را پيش خانواده بيتا گذاشتم و به کانادا برگشتم. جای جای خانه بوی همسرم ميداد . چندين ماه گذشت تا روحيه ام عوض شد . تصميم گرفتم به ايران برگردم . نمی توانستم انجا زندگی کنم . شرکت را فروختم و وسايل منزل را فروختم. همه چيزهايی را که فکر ميکردم لازم دارم در چمدانی قرار دادم و بقيه را به اوراقی ها دادم. چندين نوار کاست و سی دی که بيتا خيلی دوست داشت را بعنوان يادگار نگه داشتم . همه وسايل من چمدانی بود که همراه خود ميخواستم به ايران ببرم. بالاخره ازکشوری که فکر ميکردم بيتا را از من گرفته فرار کرده و به وطن خودم برگشتم.

                                                                                                     ...........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 و ساعت 8:21 |

تنم يخ کرد . هنوز نميدانستم چه بر مينا گذشته و چيکار کرده ؟ميدانستم تمام کاسه کوزه ها سر من شکسته خواهد شد. حال خوشی نداشتم مدتها بود مينا را فراموش کرده بودم . ورود من در زندگی مينا از روز اول دردسر ساز شده بود و اينک بعد از چند سال مجددا امده بودم تا مشکلی ديگر برای او درست کنم. بايد ميرفتم و همه چيز را توضيح ميدادم. بدنبال آقای هاشمی رفتم و زنگ را بصدا در اوردم خود آقای هاشمی در را باز کرد . به محض اينکه مرا ديد ميخواست در را ببندد که دستم را جلو در قرار دادم و گفتم بايد  حرفهای مرا بشنويد. با اکراه در را باز کرد داخل شدم و بدنبال او را افتادم . قامتش شکسته شده بود و مانند پيرمردی که لب گور ميباشد قدم برميداشت. باور نمی کردم در عرض اين چند سال اينقدر  پير شده باشد. وارد اتاقی شدم که خاطره های زيادی از آنجا داشتم. نگاههای مينا و بوی مينا در ان اتاق ديده ميشد. سکوتی سنگين بر ما حکمفرما بود . جرات حرف زدن نداشتم . نمی دانستم چه بگويم . خانه ای که روزگاری نه چندان دور بوی عشق و دوست داشتن ميداد اينک سوت و کور بود. لحظاتی بعد خانم هاشمی قدم به اتاق گذاشت . خدای من او هم خيلی پير شده بود. يعنی چه شده بود. در اين چند سال چه بر سر اين خانواده خوشبخت امده بود. مرا که ديد خيلی سرد جواب سلامم را داد و سينی چای را گذاشت و از اتاق خارج شد . جو سنگينی ايجاد شده بود. نمی دانستم از کجا شروع کنم.؟ ميخواستم حرفی بزنم که آقای هاشمی پيش دستی کرد و گفت : ارزو داشتم هرگز نبينمت. از روزی که پول و مقام ترا از جاده اصلی زندگی خارج کرد از چشم همه افتادی . وقتی پای درد دل مادر خدا بيامرزت می نشستم و گريه های او را می ديدم بارها و بارها تو را لعن کردم. مگر مادرت در حق تو چه کوتاهی کرده بود که بايد اينچنين مجازات ميشد؟ بيچاره کمرش شکست اما تا اخرين لحظه ها نام تو را بر زبان مياورد . خواهرانت خيلی دور او را گرفتند اما افسردگی او را از پا در اورد. ضربه ای که از جانب تو خورد از جانب پدرت نخورد. بعد از رفتن تو و فراموش کردن خانواده ات رفت و امد ما زياد شد. مينا روز به روز ضعيف تر ميشد . مينا نامزد داشت . يک روز امد و به من گفت نامزدش ر انمی خواهد . او دوستش ندارد و بالاجبار تن به اين نامزدی داده . از من خواست نامزدی او را بهم بزنم. بارها و بارها با او صحبت کردم اما هر دفعه سرسختتر ميشد. من خوشبختی دخترم را ميخواستم. با همسرم صحبت کردم اما هر دفعه با او صحبت کردم تا ببينم فرد خاصی را ميخواهد هيچوقت حرفی نزد. بعد از بهم زدن نامزدی و رفتن شما مينا هم مدتی افسرده شده بود اما نمی دانستيم علت چيست ؟ درسش تمام شد و بهروز همسر اخر کوچه به خواستگاری مينا امد . نمی دانم چرا پای خود را در يک کفش کرد و گفت ميخواهد با او ازدواج کند. ميدانستم بهروز بدرد مينا نمی خورد. اما او زير بار نمی رفت . بالاخره با ازدواج انها موافقت کردم . اما چيزی از ازدواج انها نگذشت که متوجه اعتياد بهروز شديم. مينا پشيمان شده بود اما چون خودش بر اين ازدواج اصرار کرده بود خجالت ميکشيد حرفی بزند. چندين بار بهروز را در بازپروری بستری کرديم اما ترک نکرد و نکرد . الان مدتی است که مينا درخواست طلاق داده . دخترم بدبخت شد . اما امشب که نامه او را در منزل شما ديدم شوکه شدم. هرگز فکر نمی کردم مينا به شما علاقمند بوده. شما از اين موضوع باخبر بوديد اما مينای مرا رها کرديد و رفتيد . يکی از مسببين بدبختی مينا شما هستيد. بيچاره مادرت بارها و بارها به من گفت ارزو داشته مينا عروس او ميشد. اما اين ارزو و هزاران ارزوی ديگری که برای تو در سر داشت به گور برد. نمی دانم اين مقام و اين پول چيست که انسانی را تا حد حيوان تنزل ميدهد. مدتی ساکت شد. همه حرفهاش درست بود و من حرفی در جواب او نداشتم. تنها گوش ميدادم. سر بلند کرد و به صورت من که از خجالت به زير بود نگاهی انداخت و گفت : اين چشمان روزی از حجب و حيا به فرش روی زمين دوخته شده بود و حالا از شرمساری .

سرم را بلند کردم و گفتم: حق با شماست . من هم در زندگی خواسته هايی داشتم. ميخواستم پله های ترقی را بپيمايم. ميخواستم همسری انتخاب کنم که در حد پست ومقام من باشد. تاوان اين اشتباه که راه بازگشتی ندارد از دست دادن خانواده ام ميباشد. الان همسر من در خارج از کشور باردار هست هر چه زودتر بايد برگردم . او در انجا به من نياز دارد. اميدوارم مشکلات شما حل شود. اما در خصوص مينا خانم من در نامه ای مفصل براش توضيح دادم . نميدانم چرا بعد از بهم زدن نامزدی با بهروز که ميدانست پسری اوباش هست ازدواج کرده . خيلی دلم ميخواهد اين موضوع را بفهمم. اميدوارم مشکلاتش حل شود. مرا تنها مقصر ندايند . من هم سالها سختی کشيدم. بی پدری کشيدم . درسته مادرم زحمت مرا کشيد اما در اخرين روزها که با هم بوديم مرا درک نمی کرد. بارها از او خواستم همراه با پيشرفت من رشد کند اما او حرف خود را ميزد. الان اتشی در دلم نهاده که هيچکس نمی تواند انرا خاموش کند. اميدوارم مرا ببخشد. از جايم بلند شدم. استکان چای سرد شده بود . معلوم بود از سر ناچاری اين چای را برای من اورده بودند. آقای هاشمی همان جايی که نشسته بود تکان نخورد. خداحافظی کردم و از در بيرون امدم . به خانه برگشتم . بايد وسايل سفرم را جمع ميکردم. روی کاناپه دراز کشيدم . نفهميدم کی صبح شده بود. بلند شدم و  صبحانه ای خوردم و وسايل خود را جمع کردم و دگر بار بدون خداحافظی عازم سفر شدم . سفری که معلوم نبود کی برميگردم. ؟ تمام مدتی که در هواپيما بودم در فکر بودم. مدت گذشته را در ذهنم مرور کردم . اما دوباره برگشتم جای اول . بيتا را دوست داشتم . او همسر ايده الی برای من بود. با اينکه در خارج از کشور سر ناسازگاری ميگذاشت اما مادر فرزند من محسوب ميشد. او هم ميتوانست همسری مناسب تر از من بدست اورد. ۱۶ ساعت خسته کننده در هواپيما و فکر کردن اندازه ۱۶ سال بالاخره هواپيما بر باند فرودگاه فرود امد. هيچ کس در انتظار من نبود. با اينکه تقريبا در اين مدتی که به ايران برگشته بودم هر شب با بيتا تماس ميگرفتم و حالش را می پرسيدم اما برای استقبال من نيامده بود. در بين مستقبلين دنبال آشنايی ميگشتم اما هرگز چشمم به آشنايی نخورد. تاکسی گرفتم و به خانه رسيدم. بيتا در خانه نبود. خدمتکار جلو امد و خوش امد گفت . پرسيدم بيتا کجاست؟ گفت : خانم با دوستاش رفته بيرون. گفته احتمالا دير مياد به شما بگم منتظرش نباشيد و شام را بخوريد. اگر خدمتکار انجا نبود روی زمين می نشستم و زار زار به حال خودم گريه ميکردم. همسر من کسی که دوستش دارم و ماههای اخر بارداری او ميباشد هنوز در فکر گشت و گذار خودش هست. حتی بعد از ۴۰ روز که برگشتم در خانه نمانده مرا ببيند. اخرهای شب خسته به خانه برگشت. خانه شده بود محل استراحت و خواب او. لبخندی به من زد و گفت : خوش گذشت؟ با نيشخندی گفتم: به شما بيشتر خوش گذشته تامن. با گفتن جمله حوصله ندارم سر به سرم نذار در لای رختخواب فرو رفت و از خستگی به خواب رفت. من هم با نا اميدی هر چه بيشتر خوابيدم تا روز ديگری را با بدبختی های خودش شروع کنم.

تلفن همراه من زنگ خورد. در دفتر کارم بودم که صدای خدمتکار را شنيدم که گفت : اقا زود باشيد بيتا خانم را بيمارستان بردند. بچه ميخواد دنيا بياد . سريع حرکت کردم زمانی که به بيمارستان رسيدم بيتا در اتاق عمل بود. پرستار مرا کنار کشيد وخواست که ارامش خودم را حفظ کنم. ميگفت زايمان همسرم سخت ميباشد و احتمالا بايد با عمل سزارين بچه به دنيا بياد. اجازه نامه را امضا کردم و بيتا را سزارين کردند. دختری زيبا با چشمانی به رنگ اسمان بدنيا اورده بود. خوشحال بودم . اميدوارم بودم با امدن سوگل روابط من و بيتا رو به بهبود برود. چند روزی در بيمارستان بستری شد و بعد به خانه امد. با شيرينی و دعوت از دوستان خانوادگی جشن مفصلی گرفتم . کم کم وضع زندگی ما بهتر شده بود . خوشحال بودم . رابطه من و سوگل خيلی خوب بود. بيتا هم روحيه ديگری پيدا کرده بود. بيشتر در خانه بود . با خواندن کتابهای کودکياری و غيره مطالعه ميکرد و من خيلی خوشحال بودم . سوگل روز به روز بزرگتر و خوشکل تر ميشد. احساس خوشبختی ميکردم. بيتا خيلی عوض شده بود. سوگل راه افتاده بود و بسيار کلمات را ادا ميکرد. من هم از صبح تا عصر کار ميکردم. به خانه ميامدم سوگل به سويم می امد و با خنده بچه گانه خود شادی را به من هديه ميکرد. خستگی از تنم بيرون ميرفت . تمام روزهای سخت را فراموش کرده بودم تا ان واقعه تلخ زندگی برای من پيش امد.

                با سوگل بازی ميکردم . با قدمهای کوچکش بطرف من ميدويد. به زمين خورد و سرش شکست و خونريزی کرد. سريع او را به بيمارستان رسانديم. بايد به اتاق عمل ميرفت. احتياج به خون داشت. بيتا به علت کم خونی که داشت نمی توانست به او خون بدهد. من به اتاق خونگيری رفتم. خون مرا برای ازمايش گرفتند. بعد از دقايقی پرستار مراجعه کرد و با کمال ناباوری گفت : خون شما به بچه نمی خوره. بعد با تعجب پرسيد مگر شما پدر بچه نيستيد. ؟ گفتم بله . سری تکان داد و به کشو ميز نگاهی کرد و برگه ای به من داد و گفت به بانک خون سريع مراجعه کن و خونی که به بچه بخورد تهيه کن .

                                                                                                     .......ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و ساعت 8:19 |

نمی دانم چرا اين کارها را ميکردم؟تمام زندگی مرا پول گرفته بود. غافل از اين بودم که همين هموار شدن مسير پولدار شدن من جاده ای است به سوی سقوط و تباهی. همراه با دوستم و همسرش به خواستگاری دختر مورد نظر رفتم و عجب انکه در اولين ديدار دل به او بستم و ان خانواده هم بدون هيچ ايرادی با وصلت ما موافقت کردند. در گردابی گرفتار شده بودم و خود با دست خودم داشتم اينده خرابی را رقم ميزدم. فکر ميکردم با امدن بيتا در زندگيم به زندگی مشترک ايده ال ميرسم. خانواده را کنار زدم و به خواسته دلم توجه کردم . حتی لحظه ای به فکر مينايی که براش نوشته بودم بهش علاقه دارم نبودم. ياد و خاطره او از ذهن من پاک شده بود بطوری که گويی هرگز چنين فردی در زندگی من وجود نداشته. پا به اداره ميگذاشتم مسرور از سلام کردن همکارانم و احساس غروری که به من دست ميداد لبريز از شادی ميشدم. احساس ارامش ميکردم. از صبح که از خانه بيرون ميامدم تا اخرهای شب مشغول بودم . با اينکه سن کمی داشتم اما پيشرفت چشمگيری کرده بودم. جلسه روز جلسه. از کار اداری که راهی شده بود برای اشنايی با سرمايه داران و شريکهايی کذايی خلاص ميشدم به دفتر شرکتم ميرفتم. منشی از اول وقت می امد وبرنامه های مرا تنظيم ميکرد. غرور و تکبر سراسر وجودم را گرفته بود. با افراد زير دستم کاری به سن و سال نداشتم با تکبر برخورد ميکردم. منشی تا کوچکترين خطايی ميکرد گرفتار داد و فرياد بی مورد من ميشد. ترسی در وجود او بود که تا من را می ديد لرزه بر اندامش می افتاد . گويی عزرائيل به سراغش امده. دفتر کارم الحق زيبا بود. مبلهای سلطنتی ميز کار با چوب ايتاليايی اباژور رويايی پرده های قرمز رنگ بسيار زيبا . وقتی پا به دفتر کارم ميگذاشتم سيل نامه ها و درخواستها به چشمم ميخورد. چنان سرم گرم بود که خلايی از خانواده ام در زندگی کنونی خودم حس نمی کردم. چندين نامه هم هر روز داشتم که درخواست کمک مالی برای خيريه ها و ....شده بود. بعضا جاهايی که ميديدم لازم است اسمی از من برده شود کمک ميکردم و بعنوان مردی خير معرفی شده بودم. کسانی که هيچ سودی برای من نداشتند نامه انها را پاره ميکردم و روانه سطل زباله ميشد. ريا و تزوير شده بود شيوه کار من . شرکت در نمازهای جماعت اجباری و راه اندازی مراکز خيريه برای معروف شدن و قيافه مذهبی گرفتن به خودم بر من واجب شده بود. همه مرا مردی نيک و با ايمان ميدانستند. دوستانم به سرعت مراسم ازدواج مرا برنامه ريزی کردند و در يک شب مهتابی جشن ازدواج من در بهترين هتل شهر و با صرف هزينه هنگفتی بدون حضور خانواده ام برگزار شد. با اينکه در لحظه عقد دلم برای مادرم تنگ شد اما به روز خود نياوردم. فردای ان روز با هماهنگی های انجام شده ماه عسل را با بيتا به فرانسه رفتيم. پاريس شهر روياهای من را برای اولين بار ديدم . برج ايفل و چمنهای اطراف ان واقعا زيبا بود. برجی که در کارت پستالها بزرگی ان اصلا به نظر نمی ايد. اما خود به مانند اسمان خراشی می باشد. شلوغی جمعيت در پاريس مرا ياد خيابانهای تهران می اندازد با اين تفاوت که اينجا همه چيز مدرن است. خيابان شانزه ليزه با ان ساختمانهای بسيار زيبا و طاق نصرت در ابتدای شانزه ليزه ديدنی بود. ارزو کردم هر چه زودتر به اينجا نقل مکان کنم و زندگی اروپايی خود را اغاز کنم. وسوسه های بيتا هم مرا به کار راغب تر ميکرد. از روسری پوشيدن بيتا بدم می امد. از زندگی در ايران خسته شده بودم. ميخواستم مدرن فکر کنم و مردن زندگی کنم. ميخواستم همسرم چون زنان اروپايی زندگی کند. از طرز لباس پوشيدن زنان در ايران بدم امده بود. ميخواستم بيتا مانند زنان اروپا زندگی کند و لباس بپوشد و بيتا هم در اين تصميم همراه من بود. بعد از دو هفته به ايران برگشتم. کشوری که در انجا بدنيا امده بودم و بزرگ شده بودم حال برايم قفسی شده بود. وکيلی گرفتم دنبال راهی برای مهاجرت به خارج از کشور بودم . برايم مهم نبود کجا باشد ميخواستم از اين قيد و بندهای سنتی ومذهبی خارج شوم. وکيلم بطور مستمر گزارش کارهای خودش را به من ميداد . برای انتقال دارايی خود به خارج از کشور بايد مراحل زيادی طی ميکردم. روزی در دفتر کارم بودم که منشی به درون اتاق امد و گفت اقای رئيس خانمی با شما کار دارد. پرسيدم کيست؟ گفت چندين دفعه امده و گفته فقط ميخواهد شما را ببيند. گفتم او را به اتاقم بفرست. بيرون رفت و بعد از او خانمی که وارد شد سر جايم ميخکوب شدم. خدای من باورم نميشد . ادرس مرا از کجا گرفته بود؟ خواهرم معصومه بود. چشمانی اشک الود داشت و رنگ و رويی زرد. يکه خوردم . گفتم خودت را که معرفی نکردی؟ گفت : نه. نشست . لحظاتی مانند دو غريبه به هم نگاه ميکرديم . نزديک دو سال بود او را نديده بودم .

با صدای لرزانی گفت: نمی خواستم مزاحمت بشم. مجبور شدم. پسرم مريض است بايد عمل شود. به پول نياز داشتم . به خيريه ای سر زدم و شما را معرفی کردند . باورم نمی شد برادرم علی مسئول و رئيس اينجا باشد. زمانی که به اينجا امدم وقتی عکس شما را ديدم تعجب کردم . نامی که از شما در خيريه ميبردند هرگز فکر نمی کردم برادر خودم باشه. علی مادرمان خيلی غصه ميخوره . برگرد و به او سری بزن.

گفتم: سرم شلوغه. مادری که برای ابروی فرزندش قدمی برنمی دارد چه توقعی از من داره. ب منشی ميگم پول درمان فرزندت را بده . نميخوام بدونه خواهر من هستی . از  اتاقم بيرون رفت و در را با چشمانی گريان بست  . بعد از رفتن او به منشی زنگ زدم و گفتم پول درمان فرزند خانم را به او بده. منشی گفت : بدون حرفی از در شرکت بيرون رفت. متوجه شدم که به او برخورده که گفتم خودت را معرفی نکن . لحظاتی به فکر فرو رفتم . خواهری که روزگاری اشک چشم او را نمی توانستم ببينم حال با تضرع و نااميد از پيش من رفته بود. اما خودخواهی من اجازه لحظه ای فکر کردن را به من نمی داد. با خود گفتم او هم فکر ابروی من نبود. اگر می فهميدند کسی که به خيريه برای دريافت کمک مالی مراجعه کرده خواهر من بوده به ابروی اجتماعی من لطمه ميخورد. ترجيح دادم ادامه ندهم . گفتم اگر نياز مبرم داشته باشد برميگردد. بعد از رفتن معصومه- همسرم بيتا زنگ زد و پرسيد برنامه رفتن به کجا رسيده و گفتم با وکيلم صحبت خواهم کرد و نتيجه را ميگويم. قرار مهمانی شبانه در خانه گذاشته بود. بيتا تا ميتوانست خرج ميکرد. مهمانی های انچنانی که خرج ان از خرج يک سال خانواده ای متوسط بيشتر بود راه می انداخت . کمتر از ۶ ماه از ازدواج ما گذشته بود. بيتا چنان غرق برگزاری مهمانی و پارتی بود که گاهی يادش ميرفت ازدواج کرده و شوهری هم دارد. هر وقت به خانه می امدم با قيافه خسته او روبرو ميشدم و اه و ناله او که :((علی حوصله ندارم سر به سرم نذار . خيلی خسته ام )). ميدانستم که بازم يا مهمانی داده يا مهمانی بوده و يا با دوستانش به گشت و گذار در پاساژها و مغازه های لوکس شهر پرداخته. تنها اعتراضی از جانب من باعث سر و صدا و قهر کردن يک هفته ای او ميشد. ترجيح ميدادم حرفی نزنم و بعد از اينکه اشرف خانم خدمتکار خانه شامی برای من می اورد با بی ميلی چند لقمه ای خوردم و به اتاق خواب رفتم و خوابيدم. زندگی يکنواخت با بيتا برايم ازار دهنده بود. باورم نمی شد بيتا مرا تنها برای پولم ميخواسته. بارها وقتی با او صحبت کردم عنوان ميکرد خيلی خوشحال باش که با چنين مدرکی و خانواده ای همسر تويی که هيچ کس نداری شده ام. سرزنش بيتا برايم عذاب اور بود. دوستانم ميگفتند به خارج برويد وضعيت فرق ميکند. انجا اشنايی ندارد و بيشتر وقتش را با تو ميگذراند. من هم تمام اميدم به همين بود. کم کم برنامه سفرم به کانادا رديف شد و در يک روز بهاری بار سفر را بستم و بدون خداحافظی از کسی ايران را برای هميشه ترک کردم. سفر به دنيای زيبايی ها تنوعی ديگر به زندگی ما بخشيده بود. اوايل زندگی در انجا رفتار بيتا خيلی خوب شده بود و بيشتر وقتش را با من ميگذراند. اما کم کم انجا هم دوستانی برای خود دست و پا کرد و مرا دوباره فراموش نمود. کار کردن در کانادا به مراتب مشکل تر از ايران بود. هنوز بعد از چند ماه اقامت در انجا و گرفتن استاد زبان نمی توانستم با خارجيان ارتباط بر قرار کنم. تنها ضمانت من در انجا سرمايه ای بود که با هزار پارتی بازی و زد و بند در ايران توانسته بودم به خارج از کشور منتقل کنم. درست کردن اوراق جعلی راه اندازی شرکت توليدی به نفع منافع ايران و ... راهی بود برای خارج کردن سرمايه از ايران. بهشت برينی که روزی ارزويش را داشتم داشت به جهنم سوزانی تبديل ميشد که هيچ راه فراری از ان نداشتم. تنهايی به من فشار اورده بود. از بيتا خواستم بچه دار شويم اما او با فرياد مخالفت کرد و گفت مگه ديوانه شده ام خودم را گرفتار بچه کنم؟ من امادگی بچه دار شدن را ندارم. بيتا خود پزشک بود و راه مبارزه با بچه دار شدن را بخوبی ميدانست . بارها و بارها از او خواستم که اجازه بده خانه و کاشانه ما که هيچ چيزی جز خنده های يه بچه کم ندارد با صدای خنده بچه مان گرمتر شود اما هر روز بيشتر از قبل مخالفت ميکرد و بحث را به درگيری ميکشيد و مرا تهديد به شکايت ميکرد. در انجا هم که برای حمايت از زنان کميته هايی ترتيب داده بودند و کاری به از هم پاشيدن کانون خانواده نداشتند تمام حق را به او ميدادند و مرا مجبور به سکوت ميکردند. اکثر شبها وقتی بيتا به خانه می امد دهانش بوی مشروب ميداد. نيمه های يک شب حالش به هم خورد و من خيلی ترسيده بودم . سريع او را به بيمارستان بردم . بعد از معاينه او دکتر بيرون امد و با لبخندی تبريک گفت . تعجب کردم وقتی دکتر تعجب مرا ديد خنديد و گفت اولين فرزندت هست؟ هاج و اوج مانده بودم . يعنی بالاخره من هم داشتم به ارزويم ميرسيدم و بيتا باردار بود؟ خيلی خوشحال بودم. اشک از چشمانم سرازير شد. ان شب تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد. پرستاری گرفتم خواستم که تمام مدت از بيتا مراقبت کند. بيتا در حالی که ميخواست خودش را خوشحال نشان دهد اما معلوم بود که خوشحالی او تصنعی ميباشد. اهميتی نمی دادم برايم مهم بود که بزودی پدر ميشوم. بيتا ۶ ماهه بود که يکی از دوستانم به من ايميلی زد و خبر فوت مادرم را به من داد. با همه بی مهری که نسبت به او در پيش گرفته بودم ضربه سختی خوردم . تصميم گرفتم برای مراسم ختم مادرم به ايران برگردم. زمانی که قدم در حياط خانه قديمی گذاشتم و سيل جمعيت را ديدم از خودم خجالت کشيدم. مادرم در اثر بيماری قلبی و گريه های شب و روز در فراق پسرش سکته کرده بود. همه به ديده تحقير به من نگاه ميکردند. چشمم به آقای هاشمی افتاد . سرم را زير انداختم . صورتم را بوسيد و تسليت گفت. اشک پيرمرد روان شد و گفت : آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ اشکم جاری شد. حرفی برای گفتن نداشتم. تمام نگاه ها شماتت بار بود. شوهران خواهرهايم حتی برای تسليت هم به سراغ من نيامدند. خواهرم فاطمه جمله ای گفت و دور شد((حتما حالا هم برای تقسيم ارث و ميراث امده ای و الا تو کجا و ما کجا)) اين جمله تا مغز استخوانم را سوزاند. بيشتر از سه سال بود مادرم را نديده بودم. دلم هوای ديدنش کرد اما افسوس که ديگر مادری وجود نداشت تا مرا در اغوش بگيرد و به روی من لبخند بزند. وقتی مهمانها رفتند خواهرانم نيز انجا را ترک کردندو رفتند. در گوشه خلوتی نشستم و زانوی غم بغل کردم. های های بنای گريه سر دادم به هيچ قيمتی نمی توانستم مادرم را زنده کنم. به همه جای ساختمان سر زدم  و اتاقی نبود که مادرم عکسی از مرا قاب نکرده باشد و به ديوار نزده باشد. با مادرم چه کرده بودم؟ هوای نفس و پول و پست مرا تا چه حد به تنزل کشيده بود. ؟ به آشپزخانه رفتم ميزی را که ساليان سال با مادرم روی ان غذا خورديم هنوز سر جايش باقی بود. تخم مرغی از يخچال برداشته و نيمرويی درست کردم و برای شام خوردم . مدت زيادی بود غذايی به اين خوشمزه ای نخورده بودم. جای جای خانه بوی مادرم ميداد. به اتاق قديمی خودم رفتم و هنوز کامپيوتر من در جای خودش بود. کتابها و همه وسايلم تميز و مرتب سر جايش بود. معلوم بوده مادرم در اين مدت بطور دائم تميز ميکرده. کامپيوتر را روشن کردم . به فايلهای قديمی سری زدم و  مقاله هايی که ذخيره کرده بودم را بازبينی کردم. عکسهايی که اون زمان خوشم می امد را در فايلی ذخيره کردم. به قفسه کتابها نگاهی انداختم . شاهنامه را برداشتم . کاغذی از بين ان زمين افتاد .برداشتم بازش کردم. نامه مينا بود. لرزشی خفيف سراسر وجودم را فرا گرفت. خاطرات ان زمان عين پرده سينما جلو من ظاهر شد. حتما مينا با نامزدش ازدواج کرده و از ايران رفته بود. در حال خواندن نامه بودم که صدای زنگ در به گوشم رسيد. بدون برداشتن ايفون دکمه باز شدن در را زدم. صدای پايی سکوت مرا شکست. نامه را بين شاهنامه گذاشتم و روی ميز قرار دادم و به طرف در هال رفتم . آقای هاشمی بود. او را دعوت کردم و به وارد شد . خيلی پير شده بود. روی مبل کنار ميز نشست . اجازه خواستم چايی درست کنم و به پيش ايشان برگردم . چای را در استکان ريختم وقتی به پذيرايی برگشتم آقای هاشمی را ديدم در حالی که کاغذی در دستش بود و گونه های چروک خورده از سختيهای روزگار بر صورتش مملو از اشک بود از جايش بلند شده بود و ميخواست برود. جلو امدم گفتم: حاجی کجا باهات کار دارم. نگاهی به صورتم انداخت و گفت تف بر تو ای روزگار با اين نامردی ها. تف بر تو ای روزگار با اين جوانانی که پرورش دادی . پرسيدم حاجی چی شده؟ کاغذ را به طرف من گرفت و من ان را گرفتم . حاجی سريع خانه را ترک کرد در حالی که نامه مينا را لای کتاب شاهنامه ديده بود.

                                                                                                                  .........ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت 8:19 |

همراه اقای هاشمی و به دعوت مصرانه ايشان به منزلشان رفتم . جز مينا کسی خانه نبود. از ديدنش خيلی خوشحال شدم . هر کاری ميکردم می توانستم از عشق او چشم پوشی کنم. به محض اينکه ميديدمش شعله های عشقم زبانه می کشيد . آقای هاشمی به اتاقش رفت و من بدنبال ايشان. خيلی راحت از من خواست مينا را صدا کنم تا داروهای ايشان را بياورد . بهترين فرصت بود برای رساندن نامه به او. از اتاق خارج شدم و مينا را صدا کردم . اول جوابی نداد اما بعد از چند دفعه صداکردن از اتاقی انتهای هال صدايش را شنيدم که جواب داد . از او خواستم داروهای پدرش را به من بدهد . اول کمی ناراحت شد اما به حالت عادی برگشت وقتی داروها را اورد نامه را به او دادم . نگاهی به من کرد و با استرسی که در لرزش دستانش مشهود بود از من گرفت . پيش پدرش برگشتم و داروها را طبق تجويز پزشک به او دادم . ساعاتی با هم حرف زديم . از هر دری و هر کاری که دوست داشتم انجام بدم . ازبرنامه های اينده ام گفتم و ارش راهنمايی خواستم و اونم هر چه تجربه داشت در اختيار من گذاشت . به دنيای ناگفته های ذهنم رجوع کردم و از ايشان خداحافظی کرده و برگشتم . دنيای ناگفته ذهنم ميدونست که عاشقم . عاشق دختری که قولش را به هم جنس من داده اند اما ميگويد دلی در پيش او ندارد. روزها از پی هم گذشت چنان فکر و ذهنم مشغول شده بود که ديگه کم کم داشتم همسايه ای که روزگاری در کنارش بودم و داشتم عضوی از خانواده انها ميشدم را فراموش ميکردم . به خاطر کارهايم در اداره و اينکه سعی ميکردم هرکاری را به موقع و خوب انجام دهم طولی نکشيد که پست معاونت قسمت را به من دادند. ای کاش هرگز به اين پست و پستهای بعدی نمی رسيدم . گرفتن پست مرا خيلی عوض کرد يعنی در حقيقت ظرفيت ان را نداشتم . من که تا چندی قبل تصميم گرفته بودم بهترين شوم از نظر شيوه فکر کردن و به ديگران رسيدن به اوج ذلت روحی تنزل پيدا کردم.  ديگر نه اقای هاشمی را در حد و اندازه خودم ميدانستم نه دخترش مينا را که روزی همسر ايده ال خود ميدانستم .هر زمان هم انها را ميديدم مشغله کاری را بهانه ميکردم. تصميم به فروش خانه گرفتم و با مادرم در ميان گذاشتم. با ناراحتی مخالفت کرد و گفت بهترين روزهای زندگی با پدرت در اين خانه بوده ام و حاضر به ترک و فروش انجا نيستم. نمی دانم چی شده بود و چرا به اين درجه از بدبختی افتاده بودم که بدون هيچ شرمی گفتم: من ميتوانم خانه را بفروشم و سهم ارث خودم را بردارم اما چون مرا بزرگ کرده ای سهم خود را به شما می بخشم و از اينجا ميروم . مادرم باور نمی کرد من همان علی سال گذشته باشم که قول داده بودم برای او بهترين باشم. حقوق و درامدم بالا بود . از طرفی هم افرادی که با انان در ارتباط بودم مرا در قسمتهايی از کارهايشان وارد کرده و به قولی شريک شده بودم. اما در واقع جهت توجيه کارهای خلافشان به گونه ای به من رشوه ميدادند. در کمتر از يک سال وضع مالی من خيلی خوب شد . خانه ای در بهترين قسمت شهر خريدم و صاحب ماشين مدل بالا شدم. خود را در اوج قدرت و عزت ميدانستم . ماه به ماه به مادرم سر نميزدم و هر وقت هم ميرفتم با اکراه بود. خواهرانم را فراموش کرده بودم . زندگی را که برای خود تدارک ديده بودم باعث شده بود ديگر از گذشته خود جدا شوم . يادم رفت که مادرم با چه زحمتی و کار کردن برای ديگران مرا بزرگ و کرد و به اينجا رساند. خوشحال بودم که اسمی از مينا نبردم. مينا ديگر در حد و اندازه من نبود. با اين موقعيت و ثروتی که داشتم هر زيبا رويی را ميتوانستم بدست اورم. روز به روز موقعيت من بالا ميرفت و عجب که هر چه به روشهايی قانونی خلافهای من پوشيده ميشد مسئولين بدون توجه با توجه به موقعيت و روابطی که پيدا کرده بودم پستهای بالاتری به من ميدادند. کم کم به فکر ازدواج افتادم. يکی از دوستانم دختری را به من معرفی کرد. پزشک بود و از خانواده ای سطح بالا . از زيبايی خاصی برخوردار بود که هر پسری را شيفته خود ميکرد. با مادرم تماس گرفتم و گفتم ميخواهم ازدواج کنم . خودشو اماده کنه برای خواستگاری . قبل از قطع تلفن به او گفتم مقداری پول ميفرستم و لباسی مناسب تهيه کن تا مايه شرمساری من نباشه. مادرم يکه خورد . باور نمی کرد علی پسر او دارد اين حرفها را ميزند. بدون هيچ حرفی تلفن را قطع کرد. بجای اينکه از خودم خجالت بکشم با دهان کجی همراه با دوستم به خواستگاری رفتم .

                                                                                           ............ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه نوزدهم آذر 1384 و ساعت 8:18 |

يک هفته بود که خاطره نويسی را شروع کردم.هميشه در درس انشا ضعيف بودم و يک جمله درست نمی توانستم بنويسم اما بايد همت ميکردم و طوری مينوشتم که اگر زمانی کسی خواست بخواند مسخره نکند. دفتر خاطراتم را با نام خدا و مدد خواستن از درگاه حضرت باريتعالی شروع کردم. هر شب نکاتی را که ميتوانست برای ديگران تجربه باشد در ان مينوشتم . خودم از خواندن انها لذت می بردم . بعد از يک هفته منزل اقای هاشمی تماس گرفتم . مينا گوشی را برداشت بعد از سلام و عليکی خواستم با پدرش صحبت کنم گفت رفته پارک. به او گفتم نامه اش را خوانده ام و جوابی تهيه کردم که در وقت و فرصت خوبی تقديمش ميکنم. لحن مينا اگر چه گرفته بود اما مهربانتر شده بود. بايد عاقلانه قدم برميداشتم . شايد مينا از روی احساسات اون نامه را نوشته و نامزدش را اينجوری معرفی کرده . به طرف پارک راه افتادم و آقای هاشمی را جای هميشگی ديدم . سلامی کردم و او بلند شد صورت مرا که حسابی از باد سرد يخ کرده بود بوسيد. معلوم بود از دستم ناراحت ميباشد. دقايقی حرفی نزد و خودم پرسيدم چه خبرا؟ الحمد الله حالتان خيلی بهتر است که تونستيد تنهايی به پارک بياييد؟

گفت : شکر از محبت دوستان . بهت عادت کرده بودم و تو هم رفتی و پيدات نشد.

کار و مشغله اداری را بهانه کردم و خواستم که بقيه داستان زندگيش را ادامه بدهد. با زيرکی نگاهی به من کرد و گفت : حالا هم برای شنيدن زندگينامه اين پيرمرد امدی ؟

گفتم : نه به جون حاج اقا زندگی شما مملو از تجربه هست. خوشحال ميشم بشنوم . سراپا گوشم حاج اقا.

پرسيد : تا کجا گفته بودم؟

گفتم : تا اونجايی که قرار شد رويا خواهر دوستت محمد را خواستگاری کنيد.

گفت: بله درسته بعد از اينکه موضوع را با پدر محمد مطرح کردم گفت بايد با رويا صحبت کند حدود  دو هفته بعد موافقت رويا را اعلام کرد و من با هماهنگی پدر و مادرم را به تهران اوردم و رسما بعد از مراسمی که پدر رويا گرفت نامزد شديم . فکر ميکردم خدا به من روی اورده که دختری از چنين خانواده ای نصيب من شده است . پدر و مادرم که اول مخالف بودند وقتی وضع زندگی انها را ديدند خيلی خوشحال شدند و در فاميل اين مورد را مطرح ميکردند که پسرمان اله و بله. خلاصه خيلی سريع مراسم عقد را برگزار کردند و من رسما به همسری رويا در امدم . اوايل دوران عقد رويا خيلی با محبت بود و پدرش خرجهای زيادی برای ما ميکرد. يک روز که از دانشگاه به خانه انها رفتم با رويا جهت ديدن فيلم به سينما رفتيم. در وسط فيلم متوجه شدم حال رويا خوب نيست . او را به بيرون سالن اوردم اما يک دفعه رويا تشنج کرد و به روی زمين افتاد . خيلی ترسيده بودم اورزانس را خبر کرديم و او را به بيمارستان رسانديم در انجا متوجه شدم بيماری صرع اونهم از نوع پيشرفته ان دارد. داشتم داغون ميشدم . کلاه بزرگی سر من گذاشته بودند . از پدر و مادرش توقعی نداشتم اما از محمد تعجب ميکردم که خودش را نزديکترين دوست من ميدانست اما اين موضوع را مخفی کرده بود. ان روز رويا فراموش کرده بوده داروهايش را مصرف کند و همين باعث تشنج شده بود. بعد از اينکه حالش بهتر شد با رويا به خانه انها برگشتم. در بين راه رويا التماس کرد چيزی به خانواده اش نگويم. گريه کرد و گفت به خاطر بيماری من شانس ازدواج را از دست داده ام . هر کس متوجه ميشود از ازدواج منصرف ميشود. حق دارند . اما من چه گناهی مرتکب شدم . وقتی پدرم پيشنهاد ازدواج با تو را داد اول مخالفت کردم و گفتم که نمی توانم با سرنوشت تو بازی کنم اما با صحبتهای خودش مرا قانع کرد. ميگفتم اگر بطور دائم قرصم را بخورم مشکلی پيش نميايد.

گفتم: اما ميدانی که افرادی که دچار صرع ميباشند نمی توانند بچه دار شوند با اين موضوع چه ميکني؟

گفت : نمی دانم . من شرمنده ام حالا هم هر کاری تو بگويی من انجام ميدهم. اينقدر در اين مدت به من محبت کردی که عاشقت شدم اما بخاطر همين دوست داشتنت بگويی برو هم ميروم. او را به خانه بردم در حقيقت خودم هم به او علاقمند شده بودم. به خوابگاه برگشتم سرم به شدت درد ميکرد. بغضم ترکيد و شروع به گريه کردم . در تنهايی خودم با خدا حرفها زدم از سولماز و عشقش گفتم و از ازدواج کنونی . خدايا چه بايد ميکردم . خواب به چشمانم نمی امد. داشتم ديوانه ميشدم . بالاخره تصميم گرفتم يک بار هم که شده خودم را ناديده بگيرم و با او زندگی مشترک را تشکيل دهم. ميگفتم هرگز بچه دار نمی شوم يا ميروم از پرورشگاه بچه می اوردم . با اين فکر و خيالها به خواب رفتم. فردای ان روز در دانشگاه به محمد گفتم ميخوام زندگی مشترکم را شروع کنم از او خواستم با پدرش صحبت کند. کمتر از يک ماه خانه ای برای ما خريدند و وسايل مورد نياز را تهيه کردند و من در کمال سادگی زندگی مشترکم را با خواسته خودم شروع کردم. رويا دختر خيلی خوبی بود. کدبانو و هنرمند. بوسيله سفارشهای پدرش در اموزش و پرورش استخدام شدم . هر روز که به خانه می امدم خانه ای مرتب و دوست داشتنی ميديدم بحدی که خستگی را فراموش ميکردم. با کمال سليقه ميديدم که از صبح زود بلند شده خانه را مرتب کرده غذای مورد علاقه مرا پخته و منتظر امدن من شده. وقتی به خانه می امدم مرا در اغوش ميگرفت و می بوسيد . بحدی که از کاری که کرده بودم راضی بودم. همه چيز را در بچه دار شدن نمی ديدم . کدبانويی او اخلاق مهربانش و خصلتهای خوبی که در او بود بيماری او را از خاطرم برده بود.

روزهای ميشد خسته و بد اخلاق به خانه می امدم اما چهره بشاش او را که می ديدم تمام خستگی روزانه و بد اخلاقی فراموشم ميشد. او بحق نمونه يک زن خوب بود. نزديک يک سال از زندگی ما گذشته بود و من خودم را خيلی خوشبخت ميديدم . يک روز رويا گفت : علی من توی خونه خيلی تنها هستم اگر ميشه سری به پرورشگاه بزنيم و بچه ای را به فرزندی قبول کنيم . من مخالفتی نداشتم . در حقيقت خودم هم دلم ميخواست صدای خنده بچه ای اشيانه ما را رونق بده . مدت يک هفته دائم به پرورشگاه ميرفتيم اما موفق به گرفتن بچه نشديم. رويا سعی ميکرد خودش را با خواندن کتاب و کارهای هنری که برای وسايل خانه درست ميکرد سرگرم کند. امتحانات پايان سال بچه ها تمام شد و فصل تابستان شروع شد. همراه با رويا سفری به شهرم کردم و پدر و مادرم از ديدن ما خيلی خوشحال شدند. انها در خانواده ها به پسر و عروس زيبايشان پز ميداند. با هماهنگی قبلی برای چند روز هم پدر و مادر رويا همراه با محمد به شيراز امدند. همگی خوشحال بوديم . همراه با ميهمانها به بازديد از اثار تاريخی پرداختيم . تابستان خوبی را در کنار خانواده ام سپری کرديم . در برگشت به تهران اتوبوسی که با ان مسافرت ميکرديم تصادف کرد و بعد از دو هفته که به هوش امدم متوجه شدم رويا در تصادف مرده است. ضربه هولناکی بر من وارد شد. تا مدتها دچار افسردگی شديد شدم . مدتی را در بيمارستان بستری شدم تا توانستم با مصيبت بوجود امده کنار بيايم. از پدرش خواستم که دستور انتقالی مرا به شهرم بگيرد . او هم بعد از اينکه فهميده بود من با اطلاع از بيماری رويا با او ازدواج کردم خود را مديون من ميدانست . بعد از مرگ رويا پدرش پيگيری کرد و مرا به شيرازمنتقل کردند. شروع سال جديد برايم خيلی سخت بود. اما به هر طريقی بود بايد با شرايط جديد خودم را وفق ميدادم . با اينکه مرگ عزيزان خيلی سخت ميباشد اما گذر زمان و مشغله کار باعث تحمل و گاهی برای افرادی کم رنگ ميکند. در مدرسه ای که در شيراز مشغول کار شدم چند تا معلم زن هم بود. انها وقتی از سرگذشت و مرگ همسرم با خبر شده بودند سعی ميکردند با من همدردی کنند . شرايط اين مدرسه از تهران بهتر بود. همکارانی خونگرمتر داشتم بطوری که بعضی از روزها يادم ميرفت عزادار هستم . دو سال را در ان مدرسه تدريس کردم و هر وقت خانواده ميخواستند حرفی از زن گرفتن من بزنند با عکس العمل شديد من روبرو ميشدند. ديگر نمی خواستم ازدواج کنم . غم از دست دادن رويا برايم خيلی سنگين بود . بعد از مرگش تازه فهميدم چقدر او را دوست داشتم و عاشقش بودم. همکاران هم هر از گاهی موردی را پيشنهاد ميکردند و من جواب منفی ميدادم . غم از دست دادن رويا هنوز مرا رها نکرده بود که مادرم به بستر بيماری افتاد . با بيمار شدن مادرم و درخواستش جهت ازدواج مجدد من و خواهشهای اطرافيان به خواستگاری فردی که يکی از همکاران معرفی کرده بود رفتيم و خيلی سريع مراسم عقد و ازدواج به خاطر مادرم برگزار شد. همسر فعلی من همان دختری بود که به خواستگاريش رفتم. مدت ۲۵ سال ميباشد که با ايشان ازدواج کرده ام اما ايشان هم در زندگی با من خيلی سختی کشيده . چرا که ازدواج ما با درگيری انقلاب برخورد کرد و مدتی را به زندان افتادم. علی جان بقيه سرگذشت باشه برای فرصتی ديگه. بلند شو خونه بريم . خسته شده ام. همراه با آقای هاشمی به طرف خانه انها راه افتاديم.

                                                        

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 و ساعت 10:15 |

در حقيقت يکی از علتهای امدن من به منزل شما خود شما هستيد و اگر تا بحال حرفی نزدم فقط و فقط بخاطر احترامی که برای خانواده شما قائل هستم و نمی خواستم برداشت سوء استفاده کردن از خانواده شما نسبت به من داشته باشند . مطلبی که در مورد نامزدت نوشتی اگر نمی خواهی و به اين نتيجه رسيده ای ميتوانی با پدرت صحبت کنی و مشکل را حل کنی . در مورد ازدواج و زندگی مشترک تعارف و شرم و حيا درست نمی باشد چرا که خدای ناکرده اگر روزی برای شما مشکلی پيش بيايد قبل از شما عواقب خطرناک ان متوجه پدر و مادر و ديگر اعضا خانواده شما خواهد شد. من در اين چند ماه شناختی که از پدر شما پيدا کرده ام ايشان را فهميده تر از ان ديده ام که بخواهد دخترش را مثل زمانهای قديم چشم و گوش بسته شوهر دهد و من سعی ميکنم با هماهنگی خودتان در يک فرصت مناسب بدون اينکه اسمی از شما ببرم موضوع خواستگاری از شما را مطرح کنم پس توکل به خدا داشته باش درست را خوب بخوان و منتظر رحمت خداوند باشيم. به اميد وصال . دوستدار هميشگی شما  علی

نامه را تمام کردم و در جيب کتم قرار دادم تا در فرصتی مناسب به دست مينا برسانم . مقداری از پرونده های اداره را به خانه اورده بودم و مشغول انجام انها شدم مادرم برای عيادت عمه ام که مريض بود به خانه انها رفته بود و يادداشت گذاشته بود که شب را ميماند . من هم از تنهايی استفاده کردم و کامپيوتر را روشن کردم و طبق معمول به سراغ چت کردن با دوستم اگر باشد رفتم . چندين بار دينگ زدم اما جوابی نشنيدم به همين خاطر به دنبال اخبار ان روز دنيا رفتم . عجب دنيايی شده همش جنگ و خونريزی چرا يکی از صلح و دوستی واقعی حرف نمی زند.؟ اين همه لشکرکشی به سوی کشورهای ضعيف بخاطر چيست؟ اين همه سازمانهای حقوق بشر و ..... چيکار ميکنند. چرا همه طرف کشورهای مستعد و رفاه زده را ميگيرند. کشورهای قدرتمند حتی در جلب نظر مجامع بين المللی نيز موفقتر از ديگران هستند. گرچه چيزی بنام مستعمره به شکل گذشته وجود ندارد اما عملا بسياری از کشورهای جهان سوم به اسم استقلال دولتی و پرچمی و ... دارند و الا بدون حمايت ابرقدرتها و خط گرفتن از انها هيچ هستند. استعمار پنهانی ک سراسر کشورهای جهان سوم را فرا گرفته است و زور و قدرت ثروت انها را به يغما می برند . اينک زمانی رسيده که بسياری از ملتها بيدار شده اند و در پی گرفتن حق و حقوق خود ميباشند بسياری از ملتها جوانهای فداکاری را روانه ميدانهای کارزار ميکند که چون ديگر جوانان هزاران اميد و ارزو دارند. يادم افتاد به روزهای اول انقلاب و انقلاب مردم ايرلند و فداکاريهای جوانانی چون بابی ساندز . يادم امد به اون شبهايی که اين جوان غيور و دوستانش چگونه بيش از ۷۵ روز را اعتصاب غذا برای استقلال کشورشان انجام دادند و نام جاويدی از خود باقی گذاشتند. اما هم اکنون کشورهای قدرتمند که دم از ازادی و حقوق بشر می زنند خود تروريسم تربيت کرده و جهت کشتن مخالفان به اقصی نقاط جهان صادر ميکنند انگاه اگر ملتی برای حقوق حقه خود ساز مخالفت با انان را بزند بنام تروريسم معرفی ميگردد. سايتهای زيادی را در مورد تمدن ايران زمين بازکردم و خدمات کورش کبير را . مردی که در قران به نام ذوالقرنين لقب گرفت و منشور عدالت خواهی خود در سازمان ملل در لوحی بزرگ نصب شده است . افتخار ما ايرانيان را که در ايران باستان با چنان تمدنی زندگی کرده ايم که سندهای زيادی وجود دارد و عالمان رياضيدان و ستاره شناس و پرشک و شميدان و.... در که در ايران وجود داشته و دارد باعث سربلندی هر ايرانی در هر کجای جهان ميباشد . و از مسلمانی ما همان بس که عادلی چون مولا علی را داريم و آزاده ای چون امام حسين و دانشمندی با ۶۰۰۰ هزار دانشجو چون امام صادق را داريم. افتخار ما همين را بس که دين و مليت در هم اميخته شده و يک شيعه مسلمان در جهان بی عدالتی ها تشکيل داده ايم. هر جا از ايرانی بودنمان حرف بزنيم افتخارات زيادی داريم و هر جا از مسلمان بودنمان صحبت شود چون سلمان فارسی را که پيامبر اسلام در شان ايشان فرمودند سلمان از  خانواده من است . وقتی در سايتها جستجو ميکردم به نکاتی زيادی برميخوردم نکاتی که تا بحال خود نمی دانستم در خصوص تاريخ ايران خودمان و کتابخانه مجازی که ميتوانستم روزانه بسياری از مطالب را بخوانم و ورق زنم . همه چيز را فراموش کرده بودم و خوشحال بودم که يک ايرانی مسلمان هستم . ميخواستم ايرانی بمانم و ايرانی زندگی کنم . ميخواستم ازاده باشم و برای سربلندی کشورم تلاش کنم . تصميم گرفتم از شروع فردا زندگی نويی را شروع کنم . دلم ميخواست در کمال صداقت زندگی کنم و از دغلباريها و فريبکاريها چشم بدوزم . نزديک شب بود و لباس پوشيدم و از خانه بيرون زدم . فردی سر کوچه توجه مرا جلب کرد بنظرم قبلا هم ايشان را ديده بودم اما نمی دانم کجا . بطرف خيابان راه افتادم فرد مورد نظر وقتی مرا ديد بصورتی که چهره اش را نبينم برگشت. من هم کنجکاو نشدم . هر کسی را برای انجام دادن کاری مختار ميدانستم و نمی خواستم در مسائل خصوصی مردم دخالت کنم. شايد مشکلی داشته يا به هر دليل موجهی اينجا ايستاده باشد. در همان پارکی که صبحها ميرفتم روی نيم کتی نشستم . دوباره نامه مينا را باز کردم و يک بار ديگر خوندم . به عبور و مرور مردم نگاه ميکردم . چهره هايی که هر کدوم ميتوانست داستانی برای خود باشد . همان مرد ژنده پوش سر کوچه شايد داستانهای زيادی در زندگی خود داشت. کسی چه ميداند که در زير چهره های شاد و گاهی غمگين مردم چه مشکلاتی وجود دارد. تنها خواسته من اينک که ساليان سال در دلم وجود دارد ديدن پدرم ميباشد. کاش بيايد ان روزی که او را در آوش بگيرم. لحظات زيادی به خيابان چشم داشتم . پيرمردی بسيار مسن که کمری خم شده از مشکلات زندگی داشت مدتی بود ميخواست از خيابان عبور کند اما ماشينهايی که به سرعت در حرکت بودند اين اجازه را به او نمی دادند. بلند شدم بطرف او رفتم سلام کردم و اجازه خواستم همراهيشان کنم و او را به اون طرف خيابان برسانم. برقی از خوشحالی در چشمانش درخشيد . دست گرم او را در دستم گرفتم چه احساس خوشايندی بود و ارام ارام از مابين ماشينهايی که خيلی عجله داشتند گذشتم و به اون طرف خيابان رفتم . تشکر کرد و دعای خيری را بدرقه راه من نمود. خدايا همين دعا مرا بس. پسرم خير از جونيت ببينی . اری همين پاداش بزرگ مرا بس . برگشتم . نيمکتی که من نشسته بودم را خانمی با دختر بچه ای اشغال کرده بودند . بطرف نيمکت ديگری به راه افتادم نشستم . بيشتر نيمکتهای پارک را دانشجويان يا دانش اموزی اشغال کرده و مشغول درس خواندن بودند. وسط پارک چند تا ميز شطرنج و پينگ پنگ قرار داده شده بود که همگی مشغول بود. گروهی از جوانان نيز گل کوچک قرار داده بودند و فوتبال بازی ميکردند . همه در جنب و جوش بودند . در اون طرف پارک از راه دور جوانی کنار چمنها نشسته بود و سرش را بين دو دستش قرار داده بود. از زمانی که پيرمرد  را از خيابان عبور داده بودم به همان طريق نشسته بود. بيشتر از دو ساعت در ان پارک بودم و هوا کاملا تاريک شده بود شبهای طولانی زمستان به کندی می گذشت و فرصت خوبی بود که بتوانم بسياری از چيزها را که می بينم در دفتری بنويسم . خون زندگی در رگ زمان جاری بود و بايد زندگی کرد چون زنده ايم . با يک نگاه سطحی ميتوانستيم بفهميم که همه مشکل دارند بلکه شدت و ضعف دارد. به خانه برگشتم و مقداری از ناهار ظهر را که مادرم در يخچال قرار داده بود گرم کردم و خوردم .ميخواستم از همين امشب کارهايم را در دفتری بنويسم اما چون ميخواستم ماندگار  بماند تصميم گرفتم دفتری تهيه کنم که با گذر زمان زياد اسيب نبيند. شام را خوردم و برنامه های فردايم را يادداشت نمودم. روزهای متوالی از پی هم ميگذشت و من با مطالب جديدی که ياد گرفته بودم روزهای خود را پربارتر ميديدم . خوشحال و سرخوش بودم اينکه ميديدم روز به روز زندگيم رونق بيشتری ميگيرد. هر وقت از خانه بيرون ميرفتم احساس ميکردم دو تا چشم مرا زير نظر دارد و هميشه بدنبال کسی بودم که باورم شده بود دورادور دوستم دارد. روزی يکی از نوشته هايم را برای روزنامه ای فرستادم و با کمال شادی ديدم علاوه بر چاپ ان از من تقدير هم شده است . همين باعث شد به نوشتن بيشتر رو اورم و سعی کنم بيشتر و بيشتر بنويسم و ميخواستم نوشته هايم حاوی دردهای جامعه باشد. نمی خواستم معروف شوم بلکه ميخواستم سهمی در جامعه داشته باشم . در مطرح کردن مشکلات و ارائه پيشنهاد . من خود را عضوی از اين جامعه بزرگ ميدانستم. اميد داشتم در اينده برای فرزندانم از خوبيها بگويم و از اينکه کجا بوديم و به کجا رسيديم.

                                                                                                     ..........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 8:13 |

نمی دونم از کجا بايد اين نامه رو شروع کنم . اما ميدونم که شايد اولين و اخرين کلامهايی باشه که دارم مينويسم اما خواهشی که دارم در هر زمان و موقعيتی اين موضوع بين من و شما و خدا باقی بماند. علی اقا چند ماهی است که به خانه ما راه باز کرده ای و جای خودت را در دل اين خانواده قرار داده ای و بايد بدانی که شما پيش از اين به خانه دل من راه بازکردی و خود نمی دانی که در ان مدت من چه کشيدم و اين مدتی که رسما به خانه ما رفت و امد ميکنی چه ميکشم . هر دفعه خواستم با نگاهها به شما بفهمانم که راضی به نزديکتر شدن به خانواده ام نيستم . شايد تعجب ميکنی که از طرفی ميگويم در دلم خانه کرده ای و از طرفی ميگويم به خانه ما نيا. درسته از طرفی به شما علاقه پيدا کرده ام و از طرفی ميگويم نيا. از روزی که به اين محله امديم و شما را هر روز صبح هنگام عبور از کوچه ميديدم به شما دل بستم اما با خودم مبارزه کردم ميدانی چرا؟ بله علی اقا من دو سال ميباشد که نامزد پسر دائيم هستم و او درخارج از کشور درس ميخواند و دو سال ديگر ميايد تا مراسم رسمی ازدواج را برگزار کنيم . پدر و مادرم او را خيلی دوست دارند و هرگز به فکرشان خطور نمی کند مينای آنها به ديگری دل بسته باشد . زمانی که مرا برای او نامزد کردند حدود ۱۹ سال بيشتر نداشتم و فرقی نميکرد و شايد اصلا در اين حال و هواها نبودم اما به مرور که گذشت متوجه شدم هيچ علاقه ای به او ندارم و در اين مدت هم علاقه ای پيدا نکردم و همين باعث شد به شما دل ببندم اما ميدانم که هرگز نمی توانم به پدر ومادرم بگويم و بايد تن به اين ازدواج بدهم . از طرفی اگر پدرم متوجه علاقه من به شما شود با توجه به نامزد داشتن من حتما فکر ميکند شما باعث بوديد و اين اعتمادی که به شما پيدا کرده را از دست خواهد داد و من نمی خواهم ارتباط شما با خانواده ام خراب شود . اگر با اخم نگاهتان ميکردم ميخواستم به خانه ما نيائيد تا بتوانم از شدت اين علاقه بکاهم و با اينکه شما به من علاقه ای نداريد روز به روز به شدت علاقه من افزوده شد و حال از شما خواهش ميکنم به هر بهانه ای کمتر به خانه ما بيائيد و ارتباطتان را کم کنيد. فقط بدونيد که در دلم روزنه ای از اميد هست شايد در دنيای ديگر در کنار شما باشم.

                                                                     دختر تنهای مينای عاشق                                                           

نامه را خواندم و بطور و بطور وضوح دستم می لرزيد و عرق سردی سراسر تنم رو پوشانده بود. هرگز فکر نمی کردم نگاههای خشمگين مينا ناشی از عشق زياد او به خودم باشد و هرگز فکر نمی کردم جوی در خانه انها باشد که نتواند موضوع را با خانواده اش در ميان بگذارد . برايم مشکلتر شده بود . حال ديگر ميدانستم ان آهوی وحشی خود عاشق من ميباشد و بخاطر احترامی که برای پدر و مادرش قائل است ميخواهد خواسته دل خود را زير پا بگذارد . نمی توانستم بی تفاوت از کنار اين موضوع بگذرم بايد کاری ميکردم اما چگونه بايد قدم برميداشتم. از من خواسته بود اين موضوع را فاش نکنم و از سويی نمی توانستم بگذارم کسی را که اينقدر دوستش داشتم نابود شود. خدايا چرا همه دردها و غصه ها به سراغ من می ايد ؟ چرا هيچکس نمی خواد ما جوانها را درک کند؟  چرا نبايد بتوانيم حرف دلمان را راحت بر زبان بياوريم؟ برای اينکه بتوانم ساعاتی از اين فکر و خيال بيرون بيايم به سراغ کامپيوتر و دنيای مجازی ارتباطات رفتم . وارد مسنجر شدم و ای دی دوستم اينترنتيم را ديدم که روشن است . کليک کردم و نوشتم:

- سلام هستی دوست من؟

- دينگ دينگ

+ سلام علی آقای گل . نبودی مدتی .

- حال شما؟ سرم شلوغ بود . چه خبرا؟

+ خوبم مرسی مشغول تحصيل و گشت و گذار در اين دنيای دور از دسترس .

- چرا دور از دسترس شما که در اونور ابها زندگی ميکنی و ازادی عمل برای هر کاری داری چرا اين حرفو ميزنی؟

+ آواز دهل شنيدن از دور خوش است . نه علی اقا بدترين مردمان ما هستم که از اون فضای مهر و عطوفت خانه و خانواده و مملکتمان دوريم. اينجا بويی از عاطفه و ارتباطاتی که در ايران هست استشمام نمی کنی . چيه اين دفعه لحن حرف زدنت عوض شده با اينکه صدات رو نمی شنوم اما بخوبی حس ميکنم مشکلی پيداکردی؟

- زدی توی خال . اتفاقا اپ کردم که با شما حرف بزنم شمايی که اونور دنيائيد و ميتونی بی طرفانه با من حرف بزني.

+خوب به گوشم چی شده؟

همه ماجرا را در چت برای او گفتم و او تنها ساکت بود و نوشته های منو می خوند. خيلی صبور بود حتی زمانی که نوشتم شما ننوسيد و فقط انچه را می نويسم بخونيد تا بتوانيد نتيجه بگيريد فقط نوشت اوکی.

- خوب اين بود کل ماجرای اين مدت من حالا فکر ميکنی من چيکار کنم؟

+ اين که مشکلی نيست . خوبش اينکه که مينا خانم شما رو دوست داره و بالعکس بايد خوشحال هم باشی . عشق يعنی با مشکلات پيش رفتن . گر همسفر عشق شدی يار سفر باش هم منتظره حادثه هم فکر خطر باش.

- تو هم امروز شاعريت گل کرده.

+ اره والله چيکار کنيم بايد ادای ادم بزرگا در بيارم اولين باری است که يکی واقعا ميخواد بهش کمک کنم اونم کسی که نزديک يک سال هست داره به درد دلهام گوش ميده.

- خوب بگذر بنظرت چيکار کنم؟

+ اولا جای شکرش باقی است که نامزد معشوقه شما که من اسمش رو نمی دونم دو سال ديگه مياد. دوما وقت بسيار است ميتونی سر فرصت با هم فکرامون رو روی هم بريزيم و راه حل مناسبی پيدا کنيم.

- يعنی تو ميگی راه حلی داره که هم مينا از اين وضعيت خلاص بشه هم رابطه ها بهم نخورد؟

+ حتما همينطوره برای هر مشکلی يه کليد حل معمايی داره منتها يکی به راحتی با کليدش باز ميشه ديگری کليد سختری داره که بايد پيداش کرد اما هيچ مشکل بدون کليد راه حل وجود ندارد.

- کمی دلگرم شدم . از خودت بگو بالاخره نگفتی اسمت چيه ؟

+ حالا  که خيلی مشتاقی بدونی من کی هستم بهت ميگم . اسمم عاطفه هست و ۳۰ سال دارم . در امريکا زندگی ميکنم يعنی از مشکلات پيش پا افتاده فرار کردم و به اين بهشت موعود و خيالی سفر کردم . راه بازگشتی برام نمانده و الا برميگشتم. کافيه؟

از تعجب دهانم باز مانده بود . اخه در اين همه مدت من فکر ميکردم با پسری دارم چت ميکنم و حالا او خود را دختر معرفی کرد. بازم گفتم شايد دروغ ميگويد . پرسيدم:

- جدی جدی تو دختری ؟ باورم نمی شه اين همه حرف زدی بيشتر به پسرها شبيه بود تا حرف زدن دختر.

+ بايد اينچنين برخورد کنم بعدها ميگويم چه مشکلاتی در زندگی من بوجود امده که در اين شرايط سخت تنها زندگی ميکنم. بايد برم درس يک ساعت ديگه بايد محل کارم باشم اجازه ميدی؟

- خواهش ميکنم . بازم از راهنمائی شما ممنونم . سعی ميکنم بيشتر باهاتون صحبت کنم.

+ حتما . خدا نگهدار . مواظب خودت و مينا خانم باش.

- خدانگهدار ممنون

عاطفه خداحافظی کرد و رفت . تصميم گرفتم جواب نامه مينا را هر چند کوتاه بدهم فقط ميخواستم بداند چقدر دوستش دارم . شروع به نوشتن کردم.

بنام خدای عشق و بنام پيوند دهنده قلبهای پاک

سلام سلامی که از سر اخلاص و از دلی عاشقتر بيرون مياد به دختری که خود عاشق هست  و ميخواهد دل عاشقش را سرکوب کند و نمی داند خود چه ميکند؟ مينا خانم نامه شما را خواندم و چندين بار مرور کردم و از صميم قلب به دل پاکت افرين گفتم . اما اينکه گفته ای عشقی يک طرفه داری خيالی بيش نيست چرا که اين کسی که ظالمانه در موردش فکر کردی خود ماههاست گرفتار عشق توست ميخواد با تو باشد و با تو ماند . مينا خانم .....

                                                                                                                     ........ادامه دارد

-

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت 8:12 |

از اينکه دکتر از فرزانه خواست بيرون باشد نگرانی من بيشتر شد. دلشوره ای که باعث بوجود آمدن حالت تهوع شده بود. بدون توجه به حضور دکتر در عالم خودم خدا را خواندم . خدايا ديگر تحمل شکست و درد و رنج را ندارم . ميخواهم راحت زندگی کنم. نکنه بيماری داشته باشم که برای فرزانه مضر باشد. خدای من کمکم کن . در هر زمانی که به تو نياز داشتم کمکم کردی . مرا تنها رها مکن. خدايا قسمت ميدم به بزرگان دين و به آنهايی که در پيش تو آبرو دارند مرا ياری ده . عرق تمامی بدنم را پوشانده بود. تب همراه با لرز سراسر وجودم را فرا گرفته بود. هيچ چيز را در اتاق نمی ديدم . احساس ميکردم اخرين لحظات عمرم را ميگذرانم دلم گواهی بد ميداد . ميخواستم از جايم بلند شوم و به دکتر بگويم نمی خوام نتيجه را بدانم . ميخواستم از اتاق خارج شوم اما توان بلند شدن از جايم هم نداشتم. آرزو ميکردم اگر قرار است زندگی کنونی من خراب شود خداوند جان مرا بگيرد. نااميد شده بودم . دکتر ليوانی آب به دهان من نزديک کرد و گفت : آقای جعفری بر خودتان مسلط باشيد . هر کسی مشکلی دارد خداوند خودش همه را ياری ميکند . حتما همسر شما اينقدر مهربان خوب هست که شما را در اين بحران تنها نگذارد . من هنوز حرفی نزده شما عزای قبل از مرگ گرفته ای . بهر حال مطمئنا همسر شما که من ديديم خانمی با کمال و مهربان هستند که مشکل شما را در نظر ميگيرند و حتما لازم نيست شما بچه خودتان را بزرگ کنيد.

گفتم : آقای دکتر بفرمائيد جواب آزمايش چيست ؟ مرا در برزخ قرار ندهيد.

دکتر گفت: متاسفانه طبق آزمايشها شما هرگز بچه دار نمی شويد. خانمتان هيچ مشکلی ندارند. نه اينکه بر اثر بيماری باشد بلکه شما از روز بدنيا آمدنتان اين مشکل را داشته ايد.

خنديدم و گفتم : فکر ميکنم قبلا به شما گفته باشم که من يک دکتر ۱۰ ساله دارم . حتما در جواب آزمايش اشتباهی پيش آمده .

دکتر گفت : کمتر پيش می ايد اينچنين آزمايشاتی اشتباه باشد و اميدوارم که اشتباه باشد علی ايحال من مجددا آزمايش را برای شما می نويسم و آزمايشگاه ديگری ببريد اميدوارم که اشتباهی پيش آمده باشد.

حال مطمئن شدم که آزمايشگاه اشتباه کرده . آزمايش را گرفتم و همراه با فرزانه به آزمايشگاه ديگری رفتيم و مجددا جواب را بعد از چند روز گرفتم و نزد دکتر بردم . اين دفعه را تنها رفتم. نمی خواستم فرزانه را بار ديگر بيرون اتاق نگه دارم و از نظر روحی مشکلی برای او پيش بيايد. با دلگرمی خاصی پا به درون اتاق دکتر گذاشتم و آزمايش را روی ميز گذاشتم . دکتر برگه آزمايش را خواند و چينی بر پيشانی انداخت و به من گفت: آقای جعفری به شما که گفتم متاسفانه جواب آزمايش شما منفی ميباشد و هرگز توان بچه دار شدن را نداريد. حال نمی دانم شايد معجزه ای صورت گرفته .

با پاهای لرزان از اتاق دکتر خارج شدم . يادم افتاد به سالی که ميخواستم به سوگل جهت عمل جراحی خون بدهم بيمارستان بعد از آزمايش گفت خون من به او نمی خورد. ياد سوال خانم پرستار افتادم که پرسيد: مگر تو پدر اين دختر نيستی و با حالتی متعجب مرا با اين سوال تنها گذاشت و رفت. خدای من چه اتفاقی داشت می افتاد. نه نه اين حقيقت ندارد. سوگل دختر من است من او را عاشقانه می پرستم. يک راست به طرف مدرسه سوگل راه افتادم . به دفتر مدرسه مراجعه کردم و جهت آزمايش خونی خواستم اجازه دهند او را با خود ببرم . سوگل در کنار من روی صندلی ماشين قرار گرفت و دائم می پرسيد بابا چرا مرا با خود ميبری . من درس داشتم کجا می رويم . من با اعصابی خرد خودم را کنترل کردم و گفتم : دخترم نگران نباش برای سلامتی تو نياز به آزمايشی هست که بايد انجام دهيم اما به بابا قول بده چيزی به مامان فرزانه نگی.

سوگل با اون صدای کودکانه و مهربان خودش گفت چشم بابا . چون نمی خوای مامان از اينکه شايد من مريض باشم ناراحت بشه چشم به او چيزی نمی گم.

او را همراه خودم به مطب دکتر بردم و خواستم آزمايش ژنتيکی را برای او بنويسد. اول دکتر کمی تعلل کرد و گفت : فکر نمی کنم نيازی باشه و شما می توانيد همچون گذشته زندگی کنی و به همسرت بگويی که بر اثر بيماری نمی توانی بچه دار شوی .

اما من اصرار کردم که ميخواهم شک از دل خودم برداشته شود بايد اين موضوع برای من روشن گردد. با اصرار من دکتر آزمايش را نوشت و همراه با دخترم به آزمايشگاه مراجعه کردم . جواب اين آزمايش نزديک دو هفته طول می کشيد و من در اين دوهفته داشتم ديوانه می شدم. اما ميدانستم که در هر صورت اين دختر معصوم هيچ گناهی ندارد. با فرزانه در مورد جواب آزمايش صحبت کردم گرچه دلم ميخواست حقيقت را به او می گفتم اما نمی خواستم رابطه مادر و فرزندی او  خراب شود. فرزانه با اون نگاه مهربانش لبخندی به روی من زد و گفت : عزيزم شايد اين مشکل برای من پيش می آمد تو مرا رها ميکردی و ميرفتی . درسته بچه نعمت زندگی زن و شوهر هست . خدا هم به من بچه ای به زيبايی و شيرينی سوگل داده . ديگه چی از خدا ميخوام . خيلی از مادرها بچه را بدنيا می اورند اما هرگز اون مهر و عاطفه مادری بين آنها برقرار نمی گردد اما بين من و سوگل چنان رشته محبتی کشيده شده که اگر روزی تو بخواهی از من جدا شوی من سوگل را به هر قيمتی باشد از شما می گيرم. علی من بخاطر بچه دار شدن با تو ازدواج نکرده ام که حال بخواهم از تو جدا شوم.

فرزانه حرفهايش را کمال و تمام زد و ساکت شد . و من عشق واقعی و انسانيت تمام را در وجود اين زن ديدم . چيزی که هرگز در وجود بيتا نديده بودم. او فرشته ای بود که بعد از ان همه بدبختی و رنج خداوند برای من فرستاده بود. صحبتهای فرزانه مرا آرام کرد. آن شب با خدای خودم ساعتها درد دل کردم . برای بيتا طلب بخشش نمودم. تصميم گرفتم هرگز بدنبال پيگيری آزمايش نروم و نتيجه را پای اشتباه آزمايشگاه بگذارم و ميدانم در دنيای ديگر هر کس جوابگوی اعمال خود خواهد بود و توشه ای را که با خود می برد همه چيز را مشخص ميکند حال که بيتا در اين دنيا نيست تا بخواهد جوابگوی اعمال خود باشد و روزهای آخر با درد و رنج زيادی اين دنيا را ترک کرد از خداوند ميخواهم گناهان همه ما را بيامرزد و دختر عزيزم سوگل و همسر مهربانم فرزانه را هميشه سالم و سربلند نگه دارد. وضو ساخته و پای جانماز نشستم تا اذان صبح گفته شود و با خواندن نماز صبح خودم را از تمام قيد و بندها ازاد کنم و بقيه عمرم را در خدمت خانواده ام باشم . حال که پدر و خواهران و برادرانم که بزرگترين نعمتها بود را به من برگرداند و همسر پدرم که در واقع در اين مدت آشنايی جای خالی مادرم را پر کرده بود و مرا همچون ديگر فرزندانش گرامی ميداشت را داشتم خدا را شاکر شدم و با اذان صبح در حالی که اشک شوق و دوباره متولد شدن را خداوند به من ارمغان داده بود به نماز ايستادم تا روزی نو و جديد را در زندگيم آغاز کنم . الله اکبر و الله اکبر الله اکبر و الله اکبر اشهد ان لا اله الا الله .............

                                                                                                                والسلام

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه دوازدهم آذر 1384 و ساعت 8:37 |

تا پاسی از شب با فرزانه در اين مورد حرف ميزدم و راه ها و شيوه های بهتر حل اين مشکل را بررسی کرديم. لحظاتی که در کنار فرزانه قرار ميگرفتم آرامشی ميگرفتم که سالها بدنبال آن بودم. طنين دلگرم کننده صدای فرزانه آرامم ميکرد و مرا از تمام غم ها و غصه ها رها ميکرد. هرگز فکر نمی کردم روزی در کنار همسری قرار گيرم که خاطرات بد دوران چندين ساله با بيتا را فراموش کنم. وقتی به گذشته ها فکر ميکردم خنده ام ميگرفت. روزهايی بود که فکر ميکردم ديگر هرگز روی خوشبختی را نخواهم ديد اما مهربانی فرزانه و عشق و علاقه ای که به سوگل پيدا کرده حلال تمام مشکلات من بود. بارها سجده شکر کردم که خداوند بعد از اون همه سختی بالاخره ساحل ارامش را به سوی خانه دل من روانه کرده بود. فرزانه زنی صبور و مهربان بود . همت او در خانه داری و کار بيمارستان مثال زدنی بود. تربيت سوگل را بعهده گرفته بود و حقيقتا از پس ان خوب بر امده بود. من هم با ديدن لبخندی از او تمام خستگی روز را فراموش ميکردم. روزها از پی هم گذشت و در شرکت من شغل پدرم را عوض کرده بودم. او را مسئول تمام کارهای شرکت کردم و در هر موردی با او بدون اينکه بداند چرامشورت ميکردم . ارج و قربی که در شرکت بيش از پيش پيدا کرده و احترامی که ديگر پرسنل برای او قائل بودند او را روز به روز اميدوارتر ميکرد. بارها از من خواست برويم و آدرسی خانه او را پيدا کنيم و من هر بار به او گفتم من خودم پيگير موضوع هستم. در حقيقت جلسه ای با خواهرانم و همسرانشان گرفتم و در اين جلسه دوست قديمی خودم آقای هاشمی را دعوت کردم . زمانی که موضوع را مطرح کردم فاطمه و معصومه هر دو به گريه افتاده بودند. باورشان نمی شد بار ديگر پدرمان را ببينيم . با اينکه آنها مشتاقانه منتظر ديدن پدر بودند اما خواستم که تحمل کنند و چيزی نگويند تا کارها بر وفق مراد پيش برود تا اينکه در يک روز صبح ان اتفاق افتاد و همه برنامه های ما را بهم ريخت.

معصومه همراه با پسرش به شرکت امده بود و ميخواسته بدون اينکه پدر متوجه شود او را ببيند . لحظاتی با منشی شرکت صحبت ميکند که پدر از بانک به شرکت برميگردد. معصومه را انجا می بيند و لحظات زيادی به چهره او خيره ميگردد. به نزد معصومه ميايد . مادرم هميشه ميگفت معصومه کپی عمه ات ميباشد و اگر همسن بودند انهارا با هم عوضی ميگرفتند. پدر با ديدن معصومه به سوال و جواب میپردازد و معصومه که آشکارا ميلرزيده نمی دانسته چی جواب دهد. پدر نام مادر را از معصومه می پرسد و معصومه برای رد گم کردن نامی ديگر ميگويد و ميگويد مادرم فوت کرده . با اصرار پدر بر دانستن مشخصات خانواده معصومه بالاخره اشک از چشمان معصومه روان ميگردد و در آغوش پدر جا ميگيرد. وقتی من وارد شرکت شدم معصومه و پدر را گريان ديدم در حالی که همکاران شيرينی گرفته و مشغول پذيرايی بودند. پاهايم سست شده بود و قلبم به شدت ميزد. حال همه چيز را فهميده بود. لرزان جلو رفتم و به يک باره عقده سالها دوری را باز کردم و سرم را روی شانه های گرم پدر گذاشتم و های های گريه کردم. همه گريه ميکردند اما نه از غم و ناراحتی بلکه از خوشحالی . پدر چندين بار سر تا پای مرا نگاه کرد گويی اولين بار است مرا می بيند. باور نمی کرد فردی که يک سال و نيم در کنارش کار ميکرده فرزند خودش بوده . من بارها از سختی ها و غم ها و غصه ها برای او تعريف کرده بودم و اينک ميدانست عترت همسر خوب و مهربانش ديگر در قيد حيات نيست. قرار گذاشتيم بعد از ظهر دوستان و همسايه و آشنايان را دعوت کنيم و با گل و شيرينی بر مزار مادرم برويم . مادری که سالها چشم انتظار همسر خوب و مهربانش بود. حضور مادرم را ميان خودمان بخوبی حس کردم و خوشحال بودم که بالاخره پدر را يافتم و به مادرم قول دادم تا آخرين لحظه زندگيم خدمتگزار پدر باشم.

روابط گرمی و صميمی با ديگر خواهران و برادرانم پيدا کرده بودم و خوشحال و سر مست بودم از اين همه خوشبختی که خداوند نصيب من کرده بود. نزديک چهارسال از ازدواج من و فرزانه گذشت و در اين مدت سوگل برای خودش خانمی شده بود. زيبايی خيره کننده ای داشت . همه ميگفتند سوگل بايد خواهر يا برادری داشته باشد . خودم هم بی ميل نبودم که فرزندی ديگر کانون گرم خانواده ام را گرم تر کند اما روز به روز نااميدتر شدم . فرزانه ناراحت بود از اينکه نميتوانست بچه دار شود. بارها خواستم به پزشک مراجعه کنيم تا اگر قابل درمان باشد مشکل حل شود اما زير بار نمی رفت . او خود را با سوگل سرگرم کرده بود . اصرارهای من باعث شد تن به درمان دهد و در اولين آزمايش مشخص شد فرزانه هيچ مشکلی برای بچه دار شدن ندارد. همه و از جمله دکتر متعجب بوديم و اينک دکتر ميگفت شايد در اثر مسائل روانی برای من مشکلی پيش امده باشد و قرار بر اين شد کليه آزمايشهای لازم را انجام دهم . جواب آزمايشها را نزد دکتر بودم و او در حال مطالعه بود . من و فرزانه بيصبرانه منتظر شنيدن جواب آزمايشها. دکتر بعد از خواندن آزمايشها نگاهی به من انداخت و از فرزانه خواست ما را تنها بگذارد . دلشوره داشت ديوانه ام ميکرد.

                                                                             .............ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه یازدهم آذر 1384 و ساعت 9:36 |

شعر را که خواندم خيلی تحت تاثير قرار گرفتم. وقايعی که اين همه مدت برام پيش امده بود زندگی را برايم دگرگون کرده بود. تجربيات زيادی ياد گرفته بودم . عشق و اميد در زندگيم رخنه کرده بود . يک موضوع مرا ازار ميداد و اينکه اين دختر چرا با من چنين برخورد ميکند ؟ اين سوالی بود که ميخواستم بدانم . روز پرکاری را گذروندم و بعد از ظهر را تقريبا در خانه خوابيدم. خستگی شب پيش و خستکی روحی و روانی باعث شد تا غروب بخوابم. مادرم عصرانه ای درست کرده بود و مرا صدا کرد . گفت که تعبير خوابم را پرسيده  گفته اند خوب است. ميگفت معمر گفته اسب سياه و اينکه به سفيد تبديل شده معنی ان اين است که مشکلاتی که در زندگی داشتی از بين ميره و بجای ان خوشی و خوبی مياد. قدری اسوده شده بودم با اينکه زياد به اينگونه تعبيرها اعتقاد نداشتم بخاطر مادرم لبخندی زدم و اظهار خشنودی کردم. در کنارش نشستم . سرم را روی شانه مادرم قرار دادم احساس پسر بچه ای ده ساله را داشتم که به دستان نوازشگر مادر که روی موهای او کشيده شود نياز داشت. در اين مدت خانواده آقای هاشمی مرا خيلی مشغول کرده بود و از مادرم غافل شده بودم. اه که چقدر مادرم را دوست داشتم. ميخواستم با او درد دل کنم . رازهای نهان دلم را برای يگانه پشتيبانم بگويم. گرمای دستان مادرم بر سرم را احساس کردم چقدر من خوشبخت بودم که چنين مادری دارم. هم جای پدر بوده و هم جای مادر. همه چيز من مادرم بود. اشکم جاری شد . سر بلند کردم و به چشمان مادرم نگاه کردم چقدر دوستش داشتم. چقدر مهربان بود. فرشته ای به تمام معنا. اشک مرا همچون زمانی کودکی پاک کرد و گفت: پسرم ميدانم خيلی سختی کشيدی ميدانم دل گير است و ميدانم شرم و حيا و مسائلی که خود ميدانی از عنوان کردن عشق برحذرت ميدارد . اما خدا بزرگه . همه چيز درست ميشه. اگر بخوای من ميتونم با اقای هاشمی صحبت کنم. دختر خوبی هست.

گفتم:نه مادر . از روز اول آقای هاشمی به من گفت دختران من برادری يافته اند نمی خوام اين مورد باعث بدگمانی انها شود. اگر خدا بخواهد همه چيز خودبخود درست ميشود. عصرانه ای با مادرم خوردم و جهت عيادت اقای هاشمی به منزلشان رفتم. در زدم و مونا در را باز کرد. وارد شدم . جلو ورودی در مينا را ديدم کمی اضطراب در چهره اش ديدم شايد برای پدرش مسئله ای پيش امده بود. قدری دست پاچه به نظر ميامد . تعجب کردم اما به روی خودم نياوردم در حين در اوردن کفشم کاغذی کنار پايم گذاشت و برگشت داخل . دلهره ای در دلم افتاد . نمی خواستم بدانم در ان چه نوشته و از طرفی کنجکاو شدم. کاغذ را در جيبم گذاشتم و وارد شدم و با استقبال گرم حاج اقا روبرو شدم الحمد الله سر حال و بشاش بود. نسبت به چند روز پيش خيلی بهتر شده بود. حاج خانم هم مادرانه جواب احوالپرسی مرا داد و گله کرد که چرا تنها امده ام و من هم نيامدن مادرم را به شکلی توجيه کردم و در کنار اقای هاشمی قرار گرفتم. اقای هاشمی به محض نشستن من عذر خواهی کردن را شروع کرد و اينکه ما باعث بوجود امدن مشکل برای تو شده ايم. و از اين جور حرفها. من هم گفتم که اصلا اينطور نبوده و نيست. پرسيد: علی اقا ايا تا بحال در فکر پيدا کردن پدرت افتاده ای ؟

گفتم: راستش بطور جدی نه. اخه خانواده پدرم معتقدند که حتما پدرم مرده و الا حتما خبری از او ميشد به همين خاطر من گاهی از دوستانش که به ما سرميزنند چيزهايی می پرسم اما بطور جدی پيگيری نکرده ام.

گفت: ديشب تا حالا خيلی فکر کرده ام. بيا هم به از اداره پليس کمک بگيريم و هم عکس ايشان را در روزنامه ای مجله ای چاپ کنيم تا خيال خودتان هم راحت شود. قدری در مورد اين موضوع صحبت کرديم و قرار شد با مادرم و عمو و عمه ها هماهنگ کنم و بعد عکس پدرم را به روزنامه ای جهت چاپ بدهيم. آقای هاشمی گفت دوستی هم در اداره پليس دارد که ميتونه به ما کمک کنه و قرار شد سر فرصت مرخصی بگيرم و به همراه اقای هاشمی به اداره پليس مراجعه کنم. حرفهای زيادی بين ما رد و بدل نشد و لحظاتی ساکت بوديم و که پرسيد: نمی خواهی بقيه داستان زندگی مرا بدونی؟ گفتم : نگران سلامتی شما هستم ميترسم برای شما ياداوری ان خاطرات مشکل ساز شود . گفت : نه مهم نيست من حتی از ياداوری روزهای سخت هم لذت ميبرم چون خيلی تجربه ها کسب کردم . او چنين ادامه داد: بعد از مرگ سولماز سال تحصيلی ان سال را با همه سختی هايش به پايان رساندم و درخواست کردم مرا به جايی ديگر منتقل کنند اما ميگفتند چون سرباز وظيفه هستم موافقت نمی شود. با هزار پيگيری و التماس بالاخره پذيرفتند که باچند ماه اضافه خدمت خوردن بدليل انتقالی موافقت شود به روستايی ديگر بروم . پذيرفتم و دوران سخت سپاهی دانش را در روستای ديگری شروع کردم و بگذرد که مشکلات انجا هم زياد بود و خودش کتابی می طلبد. هنوز چند ماهی از خدمت من مانده بود که در کنکور شرکت کردم و همان سال در رشته دبيری ادبيات فارسی پذيرفته شدم و بمحض تمام شدن دوران خدمتم به دانشگاه تهران رفتم و ادامه تحصيل دادم . دوران دانشجويی من مصادف شد با درگيريهای مصدق و تشکل های دانشجويی . من هم که سرم درد ميکرد برای اينجور کارها وارد حزب دانشجويان مسلمان شدم  و به قول خودمان مبارزه را شروع کردم . در همين گير و دارها بود که متوجه دستگيری بسياری از همکلاسی های خودم شدم و اينکه از اين به بعد مشکلات زندان و ... در پيش رو دارند و من که نمی خواستم اين موقعيت تحصيلی رو از دست دهم و تازه اول راه بودم دور مسائل سياسی را خط کشيدم و همه گفتند که من خيلی راحت جا زده ام و گاهی افرادی مرا جاسوس ميدانستند. اما وقتی به دست های پينه بسته پدرم نگاه ميکردم و اينکه حاصل اين همه زحمت او را با زندان رفتم هدر ميدادم تصميم قطعی گرفتم سرم به کار خودم باشد و دنبال مسائل سياسی نروم . اما همان مدت کم هم برای من پرونده درست کرده بودند و در يکی از روزهايی که سر کلاس درس بودم دنبال من امدند و مرا جهت بازجويی به اداره اطلاعات بردند. چند روزی مرا کتک زدند تا بگويم افرادی که در گروه ما فعاليت ميکردند کيا بودند و چه مسئوليتی داشته اند و من تماما منکر شدم . دلم نمی خواست حال که خودم به دلائلی خانوادگی از مبارزه ای که اعتقاد به ان داشتم کنار کشيده بودم دوستان خوبم را لو دهم . در حقيقت چيز زيادی هم نمی دانستم و تنها بعنوان يک هوادار مرا معرفی کرده بودند وقتی مطمئن شدند من کاره ای نيستم ازادم کردند و به دانشگاه برگشتم اما در اولين فرصت با  مسئولی که قبلا با او در تماس بودم تماس گرفتم و شرح ماجرا را گفتم و  از اينکه امانت داری کردم و حرفی نزدم تشکر کرد و من هم خواستم که دور مرا خط بکشند و مشکلات مرا درک کنند. زمان دانشجويی دوران خوبی بود دوستان زيادی پيدا کردم و سال اخر دانشگاه بودم که محمد يکی از دوستانم مرا به خانه شان دعوت کرد. او پسری مهربان و درسخوان بود . شعر ميگفت و داستان مينوشت اما هرگز جايی مطرح نمی کرد و هميشه به محض اينکه شعری در دفترش می نوشت به من ميداد و ميخواست که نظر بدهم و من هم حسابی از خواندن انها لذت ميبردم . روزی که به خانه انها رفتم متوجه تفاوت زندگی انها با خانواده خودم شدم خانواده ای امروزی و به قولی متمدن بودند و با ما تفاوت فاحش داشتند مادر و خواهرش بدون هيچ رو گرفتنی با ما سر ميز غذا نشستند و ناهار خوردند. هنگام خداحافظی پدرش با احترام گفت دوست دارد باز هم به انها سر بزنم . بارها و بارها در ان ترم پايانی به خانه انها رفتم و روابط گرمی با انها پيدا کرده بودم . روزی قبل از رفتن من پدرش مرا کناری کشيد و گفت: احمد اقا زندگی ما را می بينی و اينکه کم و کسری نداريم . هم من هم بقيه خانواده از تو خيلی خوشمان امده دلم ميخواد پيشنهادی به تو بدم فکر کن اگر پذيرفتی که بهتر اگر نه برای هميشه فراموش کن من  چنين پيشنهادی دادم . ساکت بودم و گوش ميدادم . ادامه داد : اول صحبتهايم گفتم وضع ما را می بينی که فکر نکنی از سر ناچاری اين حرف رو می زنم . رويا دخترم خواستگاران زيادی دارد اما همه بخاطر مال و منال من پيش می ايند و نه من و نه خانواده راضی نيستيم . از روزی که شما به خانه ما می ايی همگی به شما علاقمند شديم . دلم ميخواد با رويا ازدواج کنی . البته نظر او هم شرط است اول  خواستم نظر تو را بدانم اگر موافق بودی با او هم صحبت خواهم کرد . لازم نيست همين الان جواب بدی فکر کن و بعد جواب بده. دلم ميخواهد اين صحبت بين من و تو بماند و حتی محمد هم مطلع نشود. اين قول را به من بده که هميشه پيش خودمان بماند .

حرفهای او روی من خيلی تاثير گذاشت اما فاصله خانواده من با انها زمين تا اسمان بود. شب را تا نيمه فکر ميکردم . تصميم گرفتم با خانواده ام مطرح کنم و بعد از جلب نظر انها اقدام کنم . من هم از اين وصلت بدم نمی امد . هم رويا دختر خوبی بود و هم برادرش محمد دوست صميمی من بود. به پدر محمد گفتم بايد با خانواده ام صحبت کنم . هفته اينده به شهرستان ميروم و انها را در جريان قرار خواهم داد. از اين پيشامد خوشحال بودم و برنامه سفرم به شهرستان را اماده کردم و به شهرستان رفتم. وقتی موضوع با پدرم در ميان گذاشتم اول بخاطر اختلاف طبقاتی مخالفت کرد اما بعدش با دلايلی که برای او اوردم موافقت کرد و با  بقيه خانواده در ميان گذاشت و قرار شد من برنامه ها را درست کنم و بعد جهت مراسم خواستگاری به انها جواب دهم . البته گفتم که هنوز با خانواده محمد صحبت نکرده ام شايد انها جواب رد بدهند و اين را گفتم که اگر امدند و وضع زندگی و خانواده مرا ديدند و پشيمان شدند به پدرم برنخورد. در برگشت به تهران با اولين ديدار موافقتم را به پدر محمد اعلام کردم و او خيلی خوشحال بود . روزهای خوبی در پيش رو داشتم و هر روز همراه محمد به خانه انها ميرفتم و کم کم خاطره سولماز از ذهن من پاک شده بود.

آقای هاشمی چای را برداشت و به من هم تعارف کرد . احساس کردم خسته شده و از طرفی دلم ميخواست زودتر به خانه برگردم و نوشته مينا را بخوانم. زمانی که آقای هاشمی تعريف ميکرد فکرم بيشتر متوجه نامه مينا بود. دلم ميخواست هر چه زودتر تعريف اقای هاشمی تمام بشه و من خانه مراجعه کنم . گفتم : امروز هم خسته شديد . من فراموش ميکنم که نبايد زياد وقت استراحت شما را بگيرم . وقت زياد داريم . بهتره شما استراحت کنيد و من رفع زحمت البته اگر اجازه بفرمائيد. گفت: نه علی جان شما مزاحم نيستيد عين بچه های خودم ميمانی من با شما خيلی راحت هستم اما بودن شما در کنار من باعث دلگرمی من ميباشد. بهتره شام اينجا باشی و حاج خانم را هم تماس بگيری تشريف بيارن. گفتم : نه حاج اقا من امشب خواهرم منزل ما مهمان هستند . در ثانی نوبت شماست که به من ما بياييد . بلند شدم و خداحافظی کردم و دل نگران از اينکه چی برای من نوشته بطرف خانه حرکت کردم . سريع به اتاقم رفتم و نامه را باز کردم و شروع به خواندن کردم .

بنام زيباترين زيباهای دنيا خدای مهريان و عزيز

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه دهم آذر 1384 و ساعت 8:11 |

تا صبح خوابم نبرد. فکر خوابی که ديده بودم داشت داغونم ميکرد. دلم ميخواست کسی ميتوانست تعبير خوابم را بگويد. چهره ای خسته داشتم و معلوم بود که خوب نخوابيده ام . بلند شدم اما نگران. بخاری اتاق خاموش شده بود. و سردی محسوسی هوای اتاق را فرا گرفته و من را مجبور ميکرد پتو را به دور خودم بکشم . حوصله اينکه از تخت بيرون بيايم و بخاری را روشن کنم نداشتم. احساس خوبی نسبت به خوابم نداشتم و هزاران نمونه فکر در مغزم خطور کرد. اسب سياه که خود رنگ سياه نشان بدی بود و اسب سفيد که نشانه زيبايی و پاکی بود را مجسم ميکردم. بلند شدم و ابی به صورتم زدم و به آشپزخانه برای صبحانه ای که هر روز مادرم قبل از رفتن من آماده ميکرد رفتم . مثل هر روز صبح با لبخندی بر لب اين فرشته زندگی من به استقبالم آمد و روح دوباره زندگی را درمن دميد. برای لحظاتی خواب ديشب را فراموش کردم اما به محض اينکه نشستم و مشغول خوردن شدم دوباره عين پرده سينما جلو من ظاهر شد. چهره ام در هم رفت و خوردن غذا برايم سخت شد . مادرم متوجه حالت من شده و پرسيد: چيز خاصی پيش آمده که ترا نگران کرده ؟ گفتم: نه ديشب خوابی ديدم که خيلی برايم عجيب بود و شروع بع تعريف خواب برای مادرم کردم. بعد از اينکه صبحت من تمام شد مادرم گفت: خير است و حتما چون ديروز خيلی خسته بودی اين خواب را ديده ای . شما صبحانه رو بخور و اداره برو من ساعتی ديگر با يکی از دوستانی که تعبير خواب ميکند تماس ميگيرم و از او ميپرسم. بعد از صرف صبحانه از خونه بيرون زدم و به طرف ايستگاه حرکت کردم . ساعت را نگاه کردم متوجه اين شدم که دير آمده ام و سرويس رفته تاکسی سوار شدم و به محل کارم رفتم. شلوغی خيابان و رفت و آمد اون موقع صبح در فصل سرد زمستان ديدنی بود . همه در حال تلاش برای زندگی بهتر بودند و بسياری از مردم کار ميکردند تا حداقل احتياجات روزانه خود را تهيه کنند. سر و وضع ظاهر افراد مشخص ميکرد در چه طبقه ای از جامعه قرار دارند البته بجر اندکی که يا با سيلی صورت خود را سرخ ميکردند يا اينکه در لباس کهنه در فکر فريب مردم جهت جمع کردن اعانه بودند اما ديگران يا از طبقه بسيار بالا که نمی دانستند با پولهای خود چه کنند و يا چنان فقير که محتاج نان شب فرزندان خود بودند.  در تاکسی يک زن و مرد در کنار دست من نشسته بودند و دو تا جوان در جلو بودند. يکی از آن دو جوان از لحظه ای که سوار شده بود داشت با موبايلش حرف ميزد و چنان بلند حرف ميزدکه موجب ناراحتی بقيه مسافرين شده بود و با اينکه بغل دستی او به او تذکر داد که ارام تر صحبت کند به روی مبارک خودش نياورد وادامه داد . از صحبتهای او و اينکه نسبت به ديگران بيخيال ميباشد مشخص بود که دارد معامله ميکند. در حال چانه زدن بود و خانه ای که نام ميبرد قيمت بسيار بالايی داشت و او سر حدود ۱۰۰ ميليون تومان چانه ميزد قيمتی که به فکر ما هم نمی رسيد و شايد در روياهايمان هم نمی ديديم اما اين افرادی که چنين مبالغی را معامله ميکنند چرا نسبت به اطرافشان بی توجه هستند و چرا هرگز فکر نمی کنند نبايد مخل آسايش ديگران باشند. در فکر اين مسائل بودم که سر و صدای مرد کنار دست من بلند شد و گفت : آقا خجالت نمی کشی صبح اول وقت اعصاب همه را در اين ترافيک شلوغ بهم ريختی. شما که ميخواهيد در تاکسی معامله کنيد لطف کنيد و دربست ماشين تهيه کنيد و مزاحم ديگران نباشيد. همسر من بيمار هست و اين سر و صدای شما ايشان را اذيت ميکند. بگو و مگويی بين اين دو نفر درگرفت و مسافر خاطی کرايه اش را داد و با ناراحتی قبل از رسيدن به مقصد پياده شد . دقايقی بعد هم من به مقصد رسيدم و پياده شدم. و به سوی اداره که در انتهای خيابان فرعی بود حرکت کردم . روی ميزم مملو از پرونده بود و يک روز که اداره نميامدم بايد تاوان ان را پس ميدادم . گرفته و مغموم پشت ميز کارم نشستم . اتاق مملو از ارباب رجوع بود . چند نفر از آنان کارشان مربوط به من بود که با غرولند اينکه ديروز هم نبوديد منتظر گرفتن پرونده خود بودند. ضمن عذر خواهی گفتم : ديروز مشکلی برايم پيش امد و نتونستم بيام . شروع به کار کردم و نزديک ظهر کارم تمام شد. حوصله نشستن را نداشتم . حياط اداره باغچه ای زيبا داشت که مملو از درخت بود . تکه ای روزنامه روی زمين افتاده بود برداشتم و اولين ستون ان اين شعر توجه مرا به خود جلب کرد:

 با خـــــــبر نيست كسي از غم تنهايـــي من              کس نـــدارد خبر از ديـــــده دريايـــی من

صبر تا كي كـــــــنم اي ساقي ميخانــــه دل
              بشــــكند از غم تـــــــو بغض شكيبايي من

غم و انـــدوه به دل دارم و لبخنـــــد بـه لب             خـــوش فريبد همه را شادي سيـــمايي من

همه شب پلك نــــــــــــــــزد چشم من آري              امـــا
همه خفتند در اين خانه ز لالايي من

مانده ام بر گل غم بر نفس تنگ غــــــروب             تـشنه جـــام مي ات اين دل شــــيدايي من

روي چشمم همه آه است و سياهي و صليب           رفتـه شــــمع و سحر و ياور بيـــنايي مـن

سخنم يكسره درد و بـــــــــــــــدنم ، خستـه            كــبود دم به دم ميشكند ساز نكــيسايي مـن

در امانند همه در عرشه اين كشتي نـــــوح              مانـــده است در دل دريا دل نيــمايي مـن

 ميشود پــــــــــــاره صدايم و زبانم بـر در              كو كجا رفته صفا و گل شيوايي مـن ؟!!!

در زمستانم و من منتظر فصل بـــــــــهار             
  كو كجا رفته صفا و گل شيوايي مـن ؟!!! 
    
                                                                                                                                          ...... ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هشتم آذر 1384 و ساعت 7:40 |

ان روز را به اداره نرفتم و به کار درمان آقای هاشمی رسيدم اما از اين داستان عشق آقای هاشمی خيلی چيزها ياد گرفتم . جالب اينکه شايد مينا هم چون سولماز نسبت به من بی علاقه نبود و من اينطور می پنداشتم و ياد داستان ليلی ومجنون افتادم که ميگويند روزی ليلی و مجنون با هم قهر ميکنند و ليلی جهت آشتی کردن با مجنون آش نذری ميدهد . چندين بار مجنون به سراغ ليلی برای گرفتن آش ميايد و ليلی ظرف او را می شکند و مردم ميگويند ليلی از  تو خوشش نمی ايد و کاسه ات را شکسته است. مجنون می گويد : اگر ليلی به من ندارد هيچ ميلی چرا کاسه مرا بشکسته ليلی . ؟ و معتقد بود که ليلی کاسه او را دايم برای امدن مجدد مجنون می شکسته. و حال مينا چنين اعتقادی دارد و ميخواد بر اثر عشق و علاقه خودش مرا متوجه کند منتها اين روش رو انتخاب کرده. آن روز را تا اخر شب در منزل آقای هاشمی گذراندم وقتی به خانه برگشتم چنان خسته بودم که بدون توضيحی برای مادرم به اتاقم رفتم و به خواب عميقی فرو رفتم . نيمه های شب بر اثر خواب وحشتناکی که بيشتر به کابوسی شبيه بود از خواب بيدار شدم . تا لحظاتی گيج بودم و متوجه حالت خودم نبودم . آنچه در خواب ديده بودم را احساس کردم در بيداری بوده . مشتی آب بر صورتم زدم تا حالت عادی خود را يافتم. خدای من چی در خواب ديده بودم . خدا رو شکر کردم که همه را خواب ديده ام. در خواب خود را سوار بر اسبی به سياهی شب ديدم و در جاده ای که معلوم نبود انتهايش کجاست در حرکت بودم . بدون هدف به پيش ميرفتم و خود نمی دانستم کجايم و چه ميخواهم. لگام اسب را به هر طرف برميگرداندم ميرفت گويا او تنها به فرمان من بود . اما سياهی او چنان بود که مرا در خواب ترسانده بود. گاهی سرش را به طرف من برميگرداند و به حالت مسخره نگاهی به من می انداخت و خنده زشتی ميکرد و انگاه دوباره به راه ادامه ميداد. هر جا سبزه ای ميديدم از ان رو بر ميگرفتم . جاده ای که می رفتم سياه بود و اگر کسی در ان جاده بود اسب را نمی ديد. با پاهايم به پهلوی اسب ميکوبيدم و ميخواستم که تندتر برود . به ناگاه اسب شيهه ای کشيد و بر جا ايستاد او در لب پرتگاهی قرار داشت و ميخواست به ان پرتگاه سقوط کند. دگر بار برگشت و ميخواست تائيد مرا بگيرد اما اصلا نگران خود نبود گويی وجود نداشت . سر به اسمان بلند کردم و خدا را ياد کردم که چه کنم؟ سياهی اسب از بين رفت و به رنگ سفيد در امد و برگشت و مرا محکم به زمين کوبيد و بر اثر کوبيده شدن به زمين دست و پايم خرد شد. خواستم بلند شوم نمی توانستم. از اسبی که اينک سفيد شده بود کمک خواستم . تکه ای چوب با دهانش به طرف من انداخت و پشت به من کرد و با سرعتی وصف نشدنی از انجا دور شده بود. چوب را برداشتم و شروع به حرکت در برهوت بيابان کردم . چند قدمی رفتم که از بالای سرم لاشخوری ظاهر شد ميخواستم با چوب او را بزنم که محکم زمين خوردم . با زمين خوردن در خواب از خواب پريدم. عرق سراسر بدنم را پوشانده بود و قدرت حرکت نداشتم . خدايا اسب سياه و بعد سفيد شد پيامش چی بود؟ بايد حتما به کسی مراجعه ميکردم و تعبير ان را می پرسيدم اما چيزی که برايم روشن بود زمانی که سر به اسمان کردم اسب سياه به سفيد تبديل شد و فهميدم تنها راه نجات من از کوره راه زندگی ياد و راه خداوند منان ميباشد.

                                                                                                           .........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه ششم آذر 1384 و ساعت 9:26 |

هر سه نفر بطرف او برگشتيم . ميخواست چيزی بگويد . چشمها به دهانش دوخته شده و منتظر حرف زدنش مانديم. هق هق گريه اجازه حرف زدن به او را نمی داد. حاجی از او خواست که کمی ساکت باشد. از قرار معلوم به او خيلی علاقه داشتند. سولماز کناری نشست و گفت:

شما مرا ميخواهيد به کسی بدهيد که نه خود ميخواهيدش و نه من . ولی هرگز عنوان نکرديد. هرگز از من نپرسيديد که او را ميخواهم يا نه؟ هرگز فکر نکرديد که دخترتان بدبخت خواهد شد. شما فکر نکرديد که با زندگی من چه ميکنيد؟ اما حالا به اين آقا معلم ميگوئيد که خواهان او بوده ايد. بدون اينکه نظر او را بدانيد . من حرمت شکنی کردم و شايد با گفتن اين حرفا مستوجب مرگ باشم اما بايد حرف دلم را بگويم. بايد بدانيد در دل من چی ميگذره . ؟ شما بزرگ من هستيد و همين الان هم بگوئيد به چاه برو ميروم همانطور .که تا بحال مخالفتی نکردم . اما سخنان مادرم در اين موقع من را دگرگون کرد. ميدانيد آقا معلم برا چی ميخواد اينجا را ترک کند؟ بخاطر من . بله بخاطر من . چون به من علاقه دارد و نمی تواند عروسی مرا با ديگری ببيند. نمی تواند در جايی زندگی کند که عشقش به خانه ديگری ميرود. بله. آقا معلم برو مم نيست . ديگه برو و هرگز هم برنگرد . من هم به خواست خانواده با اون پسره لات ازدواج ميکنم.

ازدختری که عمرش رو در روستا گذرونده بود و با اون رسم و رسومات روستايی و متعصب بزرگ شده چنين حرفايی عجيب بود. اخه باور نمی کردم با اين خانواده ها دختری هم با اين فکر و عقيده پيدا بشه. نگاش ميکردم و ميديدم با اعتماد به نفس داره حرفش رو ميزنه بطوری که پدر و مادرش قدرت بازداری او رو نداشتند . لذت ميبردم از اين همه جسارتی که از خود نشان داده بود. احساس کردم خودم اينقدر ترسو بودم که حتی جرات مقابله با اين مشکل پيش امده رو نداشتم و ميخواستم فرار کنم . ساکت شد و منتظر جواب پدر و مادرش و شايد هم من شد . حاجی نگاهی به من انداخت و همسرش و دخترش. بنظر می امد از حرفهای سولماز شوکه شده و قدرت حرف زدن رو نداره. نگاهش حالت التماس رو داشت به من نگاه کرد و دقيقا فهميدم که میپرسد چه ميگويد؟ سرم را زير انداختم . فضای سنگين اتاق قلبم را فشار ميداد جو ساکتی که هر ان ممکن بود به صحنه ای خشونت بار تبديل شود عذابم ميداد. عرق سردی تمام تنم را پوشانده بود. احساس خفکی ميکردم اما بايد خودم را از اين برهوت مرگبار خلاصی می بخشيدم . يا دستور مرگ مرا صادر ميکردند يا به خواسته من و سولماز تن ميدادند. نمی دانم داشتم کلمات را با خودم مرور ميکردم تا عصبانيت حاجی را بالا نبرم . ميخواستم حرفی بزنم تا سولماز را تبرئه کنم. اگر میپرسيد سولماز را کجا ديدی و چگونه به هم علاقه پيدا کرديد چه بگويم؟ بخوبی معلوم بود همه منتظر سخن گفتن من بودند. سرم با بالا کردم . يه بار ديگر همه را از ديده گذراندم و نفسی بلند کشيدم و گفتم:

روزی کنار چشمه رفته بودم . کتاب ميخواندم که صدای فريادی توجه مرا جلب کرد. بطرف صدا رفتم دختر شما را ديدم که در لبه پرتگاه خود را به سنگی اويزان کرده و هر ان ممکن بود سنگ از جای خود جدا شود و همراه با دخترتان به پايين سقوط کند. ميخواستم برای کمک به روستا بيايم اما با اينکه تا ان زمان نمی دانستم ايشان دختر شما هستند فوت وقت باعث سقوط او به دره ميشد و مجبور شدم خطر کنم و خودم ايشان را نجات دهم. به طريقی بود از مرگ نجات پيدا کردند و خواستند که به کسی چيزی نگويم. گويا برای گردش به اون اطراف امده بودند که دچار اون حادثه شدند. از همان زمان با اينکه تا زمان بيماری ديگر اين دختر را نديدم هر چه جستجو کردم اثری از وی پيدا نکردم تا اينکه شما امديد و مرا برای عروسی دعوت کرديد. از همان موقع فهميدم ان دختری که مهرش به دل من افتاده و بعدا فهميدم او هم به من علاقه دارد دختر شما سولماز ميباشد. کل ماجرا همين بود و حال برای هر تصميمی از جانب شما آماده ام. 

سرم را زير انداختم و منتظر جواب حاجی بودم. نمی دانستم چه عکس العملی انجام ميدهد. سرش را بالا کرد و آثار ناراحتی بخوبی در چهره اش هويدا بود نمی دانستم چه ميخواهد بگويد. آهی کشيد و گفت:

کاش همان زمان که اين اتفاق افتاده به من خبر داده بوديد. کاش ماجرا را گفته بوديد اما چه کنم که الان ديگر ابروی من در خطر است. خانواده خاله اش و داماد خود را برای عروسی اخر هفته اماده کرده اند و به هيچ طريقی نمی توانيم عروسی را بهم بزنيم . خونريزی در روستا راه می افتد و بسياری بر اثر کينه و کينه جويی نابود ميشوند. نمی توانم يک روستا را فدای دخترم کنم. خودش ميداند چقدر برای من عزيز ميباشد. و خودش موقعيت مرا درک ميکند. از خداوندميخواهم که خوشبخت شود.

حاجی با همه غروری که داشت اما به گريه افتاد .ميدانستم چه ميکشد و چه ميگويد؟ بعد از صحبتهای او متوجه روح بلند و بزرگ حاجی شدم .وارستگی او به من قوقت قلب داد و جرات کردم با ديگر حرف بزنم. گفتم:

حاج اقا من هم برای سولماز ارزوی خوشبختی ميکنم. او دختر صبور و با کفايتی هست حتما ميتونه شوهرش رو خوشخبت کنه . سولماز با هر مردی زندگی کنه آن مرد خوشخبت خواهد شد. گرچه دل هر دوی ما پيش هم هست اما شايد خداوند مصلحت نديده ما با هم زندگی کنيم . من از اين روستا ميروم تا ياد و خاطره من برای هميشه از ذهن او بيرون رود. برای من هم دعا کنيد شايد روزی خداوند مرا به خواسته قلبم برساند و وسيله ای فراهم شود که دوباره شما و سولماز را ببينم.

حاجی ساکت شد بنظر می امد از رفتن من راضی ميباشد. مادر سولماز هم نظری مهربانانه به من کرد و گفت: پسرم شما با اين بزرگواريتون خانواده ما را از مرگ نجات ميدهيد .

سولماز ارام و با وقار نشسته بود. به گلهای قالی نگاه ميکرد. در انها چه ميديد؟ گلهای زيبايی که با ظرافتی خاص بافته شده بود و دور هم گلستانی را تشکيل داده بودند و هيچکس جز گذر عمر نمی توانست انها را از هم جدا کند يا اينکه به دستان توانمندی که کمک کرده انها در در کنار هم برای عمری قرار داده بود؟ رنگهای زيبای زندگی را در ان ميديد يا گذر عمر بر باد رفته در کنار ادميان را که با مهری زيادی که به ان فرش داشتند اما لگدکوبش ميکردند و ميگفتند هر چه پا بخورد با ارزشتر ميگردد. به چه فکر ميکرد. اما درد را در چهره اش ميشد ديد ميشد ديد که فرياد ميزند مرا به سمت دره مرگ نفرستيد ميشد ديد که فرياد ميزند زن چقدر مظلوم است که به خاطر حفظ ابرو و جلوگيری از کشتار و ... بايد قربانی اين رسومات جاهلی شود. ميشد در چهره اش فرياد مظلوم خواهی را مشاهده کرد که به همه فکر ميکنند جز دل عاشق او برای همه دل ميسوزانند جز وجود سوخته او. اگر پطرس فداکار يا دهقان فداکار کتاب فارسی بود تا ابد نامش جاودان ميماند برای فداکاری او اما نامی از او برده نميشود چون او محکوم است . چون جنسيت او زن است. عين مرده ای نشسته بود حتی چشمانش به هم نمی خورد سرد و ارام نگاهش حرکتی نداشت و بدنش خشک بود. از جايم بلند شدم تا خداحافظی کرده بروم . دلم ميخواست اخرين نگاهش را بيينم و با ديدن به او بگويم منتظرش خواهم ماند. ميخواستم بگويم تا اخر عمر منتظرتم . اما او از جايش بلند نشد. حرکتی نکرد . سرش را بلند نکرد. مادرش صدايش کرد جوابی نداد. ارام ارام نشسته بود و در گلهای قالی فرو رفته بود. پدرش صدايش کرد و جوابی نشنيد. چرا جواب نمی دهد يعنی تصميم گرفته سکوت کند و با سکوت مبارزه کند. همسر حاجی به طرفش رفت تا بلندش کند اما تا دست به او گذاشت عين مجسمه ای به زمين خورد. گويی سالها مرده بود. بدنش خشک شده بود. سولماز در کمال ناباوری با عشقی مقدس و پاک بدون انکه بدانم از کی به من علاقه داشته و چقدر در راه اين عشق سختی کشيده جان به جان افرين تسليم کرد.

نگاهی به آقای هاشمی انداختم. داشت گريه ميکرد گويی همين الان اين صحنه اتفاق افتاده . حالش دگرگون شده بود. صورتی برافروخته و چشمانی گريان از مرگ معشوق . داشت تکرار ميکرد سولماز من مرد سولماز من مرد. او مظلوم مرد. احساس خطر کردم . تازه از بستر بيماری بلند شده بود . مينا داشت در پارک قدم ميزد صدايش کردم به طرفم امد وقتی حال پدرش را ديد ناراحت شد. کمک کرديم و ماشينی گرفتيم و آقای هاشمی را به خانه برديم . از وقت اداره خيلی دور شده بود. تماسی گرفتم و خواستم ان روز را مرخصی برای من رد کنند. بايد برای معاينه وی را به بيمارستان ميبرديم.

                                                                                                    ..........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 10:22 |

     تازه متوجه شدم آن دختری که پارچه خيس روی پيشانی من ميگذاشت کی بوده و اون دختری که من نجاتش دادم کيست  ؟ اری سولماز دختری که ماهها بدنبالش ميگشتم دختر کدخدا بوده و من هرگز تا اون زمان نديده بودمش . حالا عروسی او بود. چرا من تا بحال نفهميده بودم شايد فکر ميکرده من اين موضوع را ميدانم . خدايا چرا من اينقدر نادان بودم که نفهميدم اون با همه وقار و متانتش دختر کدخدا بوده چرا چند روز در خانه انها بودم اما متوجه حضور او نشدم. در همون مدتی که در خانه کدخدا بودم بارها احساس کردم سولماز انجاست ولی بيماری اجازه فکر کردن را به من نداد . سولماز دختر مورد علاقه من کسی که بخاطرش بيمار شدم و ماهها به دنبالش گشتم در خانه کدخدا بود و حال مرا به عروسی او دعوت کرده بودند. اين نامه مرا دگرگون کرد چطور بايد به او می گفتم من نمی دانستم کيستی؟ برداشتم از نامه اين بود که من سولماز را می شناسم و بی ميلم . اما نه . سولماز برای من غريبه ای اشنا بود. خدايا سولماز به اجبار داشت عروسی ميکرد. من نمی توانستم اين را ببينم . و نمی توانستم عروسی را بهم بزنم . ميدانستم که اگر اين کار را بکنم حکم مرگ سولماز و خودم را امضا کرده ام . تصميم گرفتم از انجا بروم . برای هميشه. قبل از رفتن چند کار را بايد انجام ميدادم . يکی نامه ای به سولماز بنويسم و همه چيز را تعريف کنم . دوم به خانه کدخدا بروم از انها خداحافظی کنم و کار اخرم بچه ها را جمع کنم و عذر خواهی کنم که نمی توانم معلم آنها باشم. سخت ترين مرحله رساندن نامه به دست سولماز بود. بايد راهی را پيدا ميکردم و نامه را به او می رساندم . شروع به نوشتن نامه کردم .

سلام سلامی به کسی که روزها از من مراقبت کرد و من نمی دانستم همان گمشده من ميباشد. سلام به کسی که درد کشيدن عشق را به دوش من نهاد و حال دارد تنها به مسافرت بی برگشت زندگی می رود . ای کاش در همان روز اول گفته بودی کيستی ؟ اما ماهها بدنبالت گشتم اما هرگز نمی دانستم تو دختر کدخدايی. هرگز فکر نمی کردم کسی که چندين روز بر بستر بيماريم پرستارم بوده تو بوده ای . حال کار از کار گذشته و دل گرفتار من بايد از اين روستا برای هميشه برود . چون نمی توانم ازدواج ترا با ديگری ببينم . ای کاش زودتر فهميده بودم و اينکه فرشته زندگيم تو بودی. برای هميشه از تو و از اين روستا خداحافظی ميکنم اما دل عاشق من هميشه بيادت خواهد بود. خدانگهدار

نامه را نوشتم و از خانه بيرون امدم به اميد اينکه راه حلی پيدا کنم و ان را به دست سولماز برسانم. ايا کارم درست بود. ايا در اين مرحله ای که سولماز تصميم گرفته بود به خانه بخت برود بايد فکرش را پريشان ميکردم . ؟ بهتر نبود نداند به او علاقه داشتم تا با همين فکر به زندگيش بپردازد و از من دل بکند؟ خدايا اين سرگردانی و ترديد را از من دور کن. عاشق سولماز بودم و در عشق او روز و شب نداشتم آيا اين خودخواهی نبود که بخواهم فکرش را مشوش کنم و از اينجا بروم؟ ديگر ازدواج من و او محال بود و من اگر او را دوست دارم بايد به خوشبختی او کمک کنم . به طرف محلی که هميشه ميرفتم به راه افتادم . کنار چشمه ماههای گذشته را مرور کردم و خاطره روزی که سولماز به اينجا امده بود را و حال همه چيز را بر باد رفته ميديدم . ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری شد . نامه را در اوردم بار ديگر ان را خواندم و از فرستادنش برای سولماز پشيمان شدم. خواستم انرا پاره کنم و به چشمه بسپارم تا خاطرات اين ماهها را به دوست رود سپرده باشم . صدايی که با طنينش دل مرا بار ديگر به لرزه انداخت پرده گوشم را نوازش داد و گفت: نه پاره نکن . بذار حرفهای دلت را بخوانم . برگشتم پشت سرم ايستاده بود. با چشمانی غمبار و اشک آلود. دست و پايم به لرزه افتاد . هم از ديدن او و هم از اينکه اگر کسی در شرايطی که ميخواهد ازدواج کند او را اينجا و با من تنها ببيند چه ميشود؟ سرم را زير انداختم صدای شرشر اب چشمه که از کوه سرازير ميشد اين لحظات را دل انگيزتر ميکرد. يک لحظه به خود امدم با تحکم به او گفتم:

 برگرد به خانه ات . اخر هفته عروسی تو هست. اگر کسی تو را اينجا ببيند آبروريزی ميشود. همه چيز را فراموش کن.

 گفت: نامه را به من بده تا بروم . گفتم اين نامه ای بود که برای خانواده ام نوشته بودم و ارتباطی با تو نداشت.

گفت : به همين خاطر بعد از خواندن ان گريه کردی و خواستی ان را پاره کنی. ؟

عاشق به راحتی به مکنونات دل معشوق پی ميبرد . ميخواستم بهانه ای ديگر بياورم که دستش را دراز کرد و نامه را خواست . بی اراده نامه را بطرفش دراز کردم.

نامه را گرفت و شروع به خواندن کرد . نمی دانستم باسواد هست . متعجب بودم که سريع آن را خواند. به چهره ساکت اما اشکهايی که بر گونه اش جاری بود نگاه کردم . تحمل ديدن را نداشتم خواستم از انجا بروم که بار ديگر صدايش مرا ميخکوب کرد.

پرسيد : واقعا تو نمی دانستی من کيستم؟

گفتم : نه.

گفت: چند شبی را بر سر بسترت بيدار نشستم. ميگفتم شايد چشم باز کنی و مرا ببينی و از دلم و عشقم برايت بگويم . ميخواستم بگويم که قرار است پسر خاله ام به خواستگاری بيايد. اما به محض اينکه به هوش می امدی روز بود و خانواده ام بودند و من بايد انجا را ترک ميکردم. اگرمرا دوست داری به نزد پدرم بيا و اين عروسی را بهم بزن .

گفتم : ديگر نمی توانم . خودت ميدانی که اينکار چه لطمه ای به ابروی پدرت که کدخدای ده هست ميزند. و اين کار شدنی نيست. من از اين روستا ميروم و تو هم سعی کن زندگی خوبی برای خود و همسرت که حتما ترا دوست دارد بسازی .

گفت: من پای همه مشکلات ايستاده ام .  

به او رو کردم و گفتم: منم ميتوانم پای همه مشکلاتی که برای خودم پيش می ايد بايستم اما پدرت حق پدری گردن من دارد و من نمی توانم با آبروی او بازی کنم. من در اين مدت با رسم و رسومات اين روستا آشنا شده ام و ميدانم اين کار آبروی خانواده تو را خواهد برد در حالی که من و تو هم هرگز نمی توانيم با هم زندگی کنيم. برو و تا کسی ما را با هم نديده به تدارک عروسيت بپزداز. برايت ارزوی خوشبختی ميکنم.

حرکت کردم و هر چه صدام کرد ديگر به عقب برنگشتم. در حالی که عين بچه ها شکسته بودم و گريه ميکردم بطرف خانه کدخدا به راه افتادم . بين راه از رودی که جاری بود ابی به صورتم زدم و به خانه کدخدا رفتم . او در خانه بود. خانه ای زيبا و پر از درخت . نمای داخلی خانه زيباتر از هر قصری بود. فرشهای دست باف زنان ده کفپوش ان بود و بر ديوارها کارهای هنری خودشان خودنمايی ميکرد. توی طاقچه ها ظرفها چيده شده بود و خبری از کمدهای امروزی نبود. اتاقی که جای اشپزخانه امروزی را داشت و گودالی که درست کرده  بودند و مقداری دور ان سنگ چيده شده بود و داخلش هيزم ريخته و اتشی درست کرده بودند و باديه ای که دور تا دور ان سياه بود و از دود اين هيزمها ساليان دراز سفيدی خود را سياه کرده اما دلی روشن و سفيد داشت تا در ان برای اهالی خانه خوراک درست شود داشت روی ان اتش قرار داشت.

و در اطرافش وسايل جاری اشپرخانه قرار داشت . از مکانی که من به پشتی استوانه ای که خودشان درست کرده بودند و با وسايل بسيار ابتدايی  آن را تزيين کرده بودند تکيه داده بودم و داخل آشپزخانه را ميديدم منتظر آمدن کدخدا شدم . با يا الله گفتن وارد شد و در کنار دست من نشست. نگاهی به سرتا پای من کرد و با تجربه ای که از روزگار اموخته بود گفت:

 غبار ناراحتی و غم را در چهره ات نبينم جوان. چی شده انشا الله که خير است.

گفتم حاجی شما در اين مدتی که من در اين روستا خدمت ميکردم حق پدری را در مورد من بجا اورديد اما مشکلی در شهر برايم پيش امده بايد بروم و از آموزش و پرورش بخواهم معلم ديگری را به اين روستا بفرستند.

او گفت: چه مشکلی که ترا يک دفعه از اين رو به اون رو کرده؟ تا ديروز که خبری نبود و اينجا هم وسيله ارتباطی وجود ندارد . بگو چی پيش آمده . من کدخدای اين روستا هستم و ميتوانم کمکت کنم. مرا بعنوان ريش سفيد اينجا پذيرفته اند اگر همان طور که ميگويی مرا پدر خود ميدانی بگو مشکلت چيست؟

لحظاتی سکوت کردم . خلع سلاح شده بودم . چی بايد ميگفتم ؟ اينکه عاشق يگانه دخترش شدم و به همين خاطر ميخواهم بروم .؟ نه اين را نمی توانستم بگويم. گفتم :

خسته شده ام و ديگر تحمل اينجا را ندارم . ايام تعطيل که به شهر رفتم خانواده ام ناراحت بودند. بايد بروم و کمک حال پدرم باشم. گفت:

من ميدانم که تو در حال گذراندن خدمت سربازی هستی و به اين راحتی نمی توانی انتقال دهی . دو ماه ديگه هم درس بچه ها تمام ميشود. حتما اتفاقی در اينجا افتاده و ملاحظه ميکنی و نمی گويی. بگو پسرم هر چه بايد من ميتوانم بشنوم.

ساکت ماندم حرفی برای گفتن نداشتم. بين ما سکوت حکمفرما بود. همسرش برای ما جايی اورد و در کنار جمع دونفره ما نشست. نگاهی به من کرد و نگاهی به حاجی. گويی ميخواست چيزی بگويد اما ميخواست در چهره حاجی ببيند بگويد يا نه؟ چهره ارام حاجی را بررسی کرد . نگاه مادرانه به من انداخت و گفت:

اين هفته عروسی دخترمان هست. بارها ارزو کردم ای کاش شما داماد ما بودی. اما فرق بين ما و شما شهری ها خيلی زياد هست . شما دختر از شهر ميگيريد . من به ازدواج سولماز با خواهر زاده ام راضی نيستم. او پسری شرور و بد اخلاق هست. اما چه کنم که وقتی خواستگاری امدند جرات نه گفتن را نداشتيم. کسی از مردان ده هم خود را هم شان خانواده ما نمی دانستند که به خواستگاری بيايند. دختران ده همه در سن ۱۵ سالگی ازدواج کرده اند اما سولماز نزديک ۱۸ سال داشت و هنوز ازدواج نکرده بود. مجبور شديم .

ساکت شد اما سخنان او قلبم را اتش زد . چه بگويم ؟ اينکه من بخاطر همين دختر شما ميخواهم اينجا را ترک کنم؟ حاجی هم ساکت شده بود. از اين همه صداقت انها و سادگی که در کلامش داشت لذت بردم. بدون هيچ پنهان کاری و با قلبی صادق گفت که مرا دوست داشتند اما چرا حالا؟ چرا زودتر نگفتند و حال دل و جان مرا به آتش ميکشيدند. ؟ هر سه نفر ساکت بوديم که ورود سولماز به اتاق توجه همه را جلب کرد. چنان گريه کرده بود که چشمانش ورم کرده و قرمز بود.

                                                                                                                 ......ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت 9:21 |

وقتی خواستيم به خانه برگرديم آقای هاشمی گفت فردا صبح زودتر بيا دنبال من با هم به پارک برويم . و قرار را برای ساعت ۵.۳۰ صبح گذاشتيم. به خانه برگشتم در حالی که خيلی خسته بودم اما مادرم از اين مهمانی راضی بود. قبل از خوابيدن مادرم گفت :

علی چرا تا بحال به من نگفته بودی آقای هاشمی دختر به اين خانمی و خوبی داره؟ خودت يواشکی کارات رو ميکنی؟ خنديدم و گفتم :

مادر من اشتباه شما همينجاست که فکر ميکنی با هر کس دوست شدی و رفت و آمد کردی بايد خبری باشه. نه مادر مينا و مونا عين خواهران خودم ميمانند و من هيچ نظری ندارم.

مادرم گفت : تا وقتی وصلتی صورت نگرفته بله عين خواهرانت ميمانند اما بعدش نه . من که خيلی از اين خانواده خوشم آمد بخصوص از خانمی و کدبانويی مينا خانم . مادرش ميگفت از بچگی به آشپزی خيلی علاق داشته و حالا از خودش بهتر غذا درست ميکنه. رشته شيمی ميخونه فردا برا خودش خانم مهندس ميشه . حتی طرز لباس پوشيدنش خانمانه بود . دختری موقر - زيبا - خانم ديگه چی ميخوای علی جان.

گفتم : مادرا ميبرن و می دوزن و می پوشن. همه چيز رو تمام و کمال انجام دادی . نکنه با مادرش حرفی زده باشی ؟

نه پسرم مگه بچه ام . اول گفتم نظر خودت رو بپرسم اگر موافق بودی بعدش سريع همه کارها رو انجام ميديم .

نه مادرجان هيچ نظری ندارم لطفا رابطه دوستانه من و آقای هاشمی رو بهم نزنيد. من قصد ازدواج ندارم حالا هم اگر اجازه بدی برم بخوام خيلی خسته ام . ديدی که قرار شده ساعت ۵.۳۰ هم برم سراغ آقای هاشمی با هم بريم پارک . شبت بخير خوب بخوابی.

شب تو هم بخير پسرم .

به اتاقم رفتم . ساعت را روی ۵ صبح کوک کردم و هنوز نخوابيده صدای زنگ ساعت منو از خواب پراند. چه زود صبح شد من هنوز نخوابيده بودم . سريع بلند شدم و اماده شدم و به دنبال اقای هاشمی رفتم . اقای هاشمی اماده منتظر من بود اما تنها نه. مينا هم با او آمده بود . نمی دانم اين دختر چرا اين کارها رو ميکرد؟ قصد اذيت کردن منو داشت يا چيز ديگری بود. اما حرف زدنش با من رنگ به مسخره گرفتن احساسات منو داشت . احساس ميکردم منو دست انداخته . وقتی به او نگاه ميکردم نگاهش شماتت بار بود نمی دانم چرا ؟ برايم معما شده بود. او که هيچوقت با پدرش به پارک نمی امد چرا حالا که ما با هم قرار گذاشته بوديم او هم آمده بود. سلام کردم و قبل از جواب گفتن آقای هاشمی مينا گفت عليک سلام آقای جعفری . فکر کنم اولين صبحی هست اين وقت بيدار ميشی . گفتم اره من شبها دير ميخوابم و صبح زودتر ديرتر بيدار ميشم . چون با سرويس ميرم مشکلی ندارم. اما ميخواهم همراه پدرتون سحرخيری رو ياد بگيرم . ايشان در همه زمينه ها برا من معلمی دلسوز هستند. خنديد و با کنايه گفت: خدا از دلتون خبر داشته باشه و بعدش زد زير خنده . من سرخ شده بودم اما نمی دانم چرا آقای هاشمی اصلا ناراحت نمی شد . شايد برخورد دخترش را شوخی میپنداشت. شايد شوخی خواهری با برادرش ميگرفت . اما من خيلی دلخور شده بودم . از اول صبح اين دختر خودخواه و مغرور اعصاب منو بهم ريخته بود. ما که با هم تا بحال صحبتی نکرده بوديم چرا با من اين برخورد را داشت . در بين راه تا پارک يه ريز حرف ميزد . ديگه اجازه حرف زدن به من يا پدرش نمی داد . آقای هاشمی هم هيچ آثاری از ناراحتی در چهره اش نبود. خدايا اين دختر چنگ انداخته بود با بی رحمی تمام ميخواست قلبم رو بيرون بکشه. وقتی به چهره اش نگاه ميکردم سريع سرخ ميشدم و متوجه دگرگونی درونم ميشد. با پدرش روی صندلی نشستم و بدون مقدمه گفتم يک ساعت در خدمتتون هستم دلم ميخواد بقيه داستان خودت رو برام بگی.

نفسی عميق کشيد و گفت: وای لطيفيه بعد از مدتها توی خونه بودن امروز سرحال شدم . حيف نيست مردم اين موقع صبح توی خونه ميخوابند و از اين هوای تميز استفاده نمی کنند. باشه پسرم مثل اينکه اين داستان حسابی شما رو گرفته و اينچنين ادامه داد:

      با اينکه کدخدا بارها از من پرسيده بود چرا توی خواب اينقدر ناله ميکردی و من هم جوابی برای او نداشتم گفتم شايد بخاطر تب زياد بوده . ميدانستم ايام عيد مردم اينجا به ديد و بازديد هم ميروند و شايد در اين گير و دار بتوانم آن دختر را پيدا کنم . قدم زنان به طرف خانه خودم راه افتادم و در فکر بودم به چه بهانه ای تعطيلات را اينجا بمانم و خانواده ام را ناراحت نکنم . در اتاقم را که باز کردم کاغذی به درون افتاد . آن را برداشتم چند جمله ای نوشته شده بود که حسابی جا خوردم و برنامه عيد هم مشخص شد.

بنام خدا . آقا معلم سلام خوشحالم که حالتان خوب شد. نمی دانيد در اين مدت من چی کشيدم اما هميشه به طريقی مواظب شما بودم . از اينکه اون روز نتوانستم خودم رو معرفی کنم عذر ميخوام . اسمم سولماز است اما دنبال من نگرد کيستم . فقط چون عيد ميخواستيد برويد خواستم از حالم با خبر باشيد و يک بار ديگه از شما تشکر کرده باشم. اما هميشه بيادتان هستم . سولماز

نمی دانستم خوشحال باشم يا ناراحت ؟ اما همينکه بعد از چند ماه دوباره خبری از او بدستم رسيده بود خوشحال شدم . دلم ميخواست خطی که معلوم بود خيلی ابتدايی نوشته شده و نويسنده از سواد زيادی برخورد ار نبوده را قاب کنم و توی اتاقم به ديوار بزنم اما ديدم جايش بيشتر در قلبم هست . اگر کسی از اهالی روستا می ديد حتما فتنه ای به پا ميشد. اما خدايا اين دختر کيست که  چنان مرا مجذوب خود کرده و از ديده من پنهان ميشه؟ اگر منو دوست داره چرا خودش رو مخفی کرده . اون روز گفت بخاطر من انجا بوده اما به حرفش توجه نکردم . اما اين نامه همه چيز را مشخص کرد. حداقل فهميدم که فراموشم نکرده و بعد از تعطيلات که برگشتم ميتوانم بهتر خبری کسب کنم. اين دختر سواد داشت يا شايدم خواهری يا برادری داشته که ازش خواسته اين چند خط را برای من بنويسه . ميتوانستم با برگه های امتحانی شاگردانم تطبيق دهم تا خط او يا خانواده اش را بشناسم . با بدرقه بچه هاو تعدادی از والدين انها خداحافظی کردم و از کوه به طرف پايين حرکت کردم تا تعطيلات سال جديد را در کنار خانواده ام بگذرانم .

سفره هفت سين پهن بود و هر کسی ارزويی داشت منهم طبق معمول ارزويی کردم و اينکه ميخواهم سولماز را ببينم و برای هميشه با او پيوند ببندم . برام مهم نبود که دختری روستايی و بی سواد هست . برام مهم نبود که من شهرنشينم و او در روستايی دور دست زندگی ميکنه و از يک خانواده روستايی هست . برای دل پاک و قلب بی آلايش او و خانواده اش مهم بود. برای من صداقت و مهربانی آنان و بدور از دورنگی های شهر مهم بود. ميدانستم در کنارش خوشخت خواهم شد . آرزو کردم هميشه در کنارش باشم  و فرزندان سالمی با هم داشته باشيم . سال نو تحويل شد و ديد و بازديدهای عيد هم شروع گرديد. زمزمه هايی بين خانواده ام به گوش ميرسيد و اينکه فکر زن گرفتن برای پسرشان بودند. به روی خودم نمی اوردم چون نه ميخواستم در ان شرايط زن بگيرم و نه اينکه سولماز را می شناختم که بتوانم به خانواده ام معرفی کنم. تازه اگر هم می فهميدند مخالفت ميکردند. مادرم هميشه ميگفت من خودم بايد عروسم را انتخاب کنم. و بارها حرفی مهری دختر خاله ام را پيش کشيده بود . من هيچ احساس عاطفی نسبت به مهری نداشتم و عين خواهران خودم ميدانستم. هيچگونه کششی نداشتم . مادرم هم عين بقيه مادرها هزار و يک آرزو برای من داشت. بارها جلو من مهری را بوسيده بود و او را عروس گلم خطاب ميکرد. نمی دانستم حال با مادرم چگونه برخورد کنم. اگر ميگفتم من مهری را نمی خواهم حتما عصبانی ميشد و اگر ميگفتم دختری در روستا را ميخواهم جنجال به پا ميکرد. خدايا اين سرنوشت من بود چيکار کنم؟ بهتر ديدم تا مستقيما با خودم صحبتی نکردند عکس العملی نشان ندهم . سيزده بدر با خانواده خاله رفتيم گردش . همانجا بود که مادرم مسئله خواستگاری از مهری را عنوان کرد . من اعتراض کردم و گفتم فعلا قصد ازدواج ندارم. مادرم گفت : براش نشون ميذاريم . دختر دم بخته هر لحظه ممکنه خواستگاری بياد . نمی شه بلاتکليف گذاشتشون. گفتم خوب خواستگار مورد دلخواهشون امد ازدواج کنه . ما که نبايد مانع ازدواج او باشيم. منهم فعلا قصد ازدواج ندارم . مهری هم عين خواهرم ميمونه . دوستش دارم عين خواهرم. از کنار مادرم بلند شدم اما آثار عصبانيت و خشم را در چهره او می ديدم . روی خواسته او حرف زده بودم اما يه عمر زندگی بود. من ميخواستم زندگی کنم و ازدواج کنم نه مادرم. نمی توانستم خواسته غير منطقی او را بپذيرم . با تمام احترامی که برای مادرم قائل بودم ثابت ايستادم و با اينکه تا پايان تعطيلات بارها عنوان کرد جواب رد دادم. با خاله ام صحبت کرده بود و حال به قول خودش خجالت ميکشيد. به او گفتم بدون اطلاع من نبايد صحبتی ميشد حالا هم بگو که علی قصد ازدواج نداره. مادرم ميگفت عيد ان سالشان را خراب کرده ام. اما پدرم از مقاومت من بسيار راضی بود. خوشحال بود که پسرش داره برای خودش تصميم ميگيره . قبل از برگشتن من به روستا مرا کناری کشيد و گفت : پسرم الحق که خون من توی رگهاته. گفتم نکنه بخاطر مهر مادری خودت رو بدبخت کنی. خودت که ميدانی خانواده زن سالاری هستند. مهری دختر خوبيه اما به درد تو نمی خوره. لبخندی زدم و از اينکه پدرم را راضی ديدم خوشحال شدم . مادرم با دلخوری خداحافظی منو جواب داد و من راهی ديار عشق شدم . دياری که تا ديروز به عشق درس دادن و با بچه ها بودن ميرفتم اما امروز بخاطر دل پريشان خودم قدم می گذاشتم. بخاطر يافتن گمشده ام . دل توی دلم نبود . زمانی که به روستا رسيدم همه جا را سر سبز ديدم . هوای بهاری فضای انجا را عوض کرده بود . درختان و چمنها سرسبز و زيبا بودند . هوای بهاری روستا هيجان انگيز بود و رح زندگی ديگری را در مردم بوجود آورده بود . در اين مدتی که در اينجا زندگی ميکردم روح همدلی و يکی بودن را درميان اهالی ديده بودم . بندرت پيش ميامد بين اهالی دعوايی رخ دهد. اگر کدورتی پيش ميامد بزرگان سريع با پا در ميانی رفع ميکردند. بار ديگر کلاس درس شروع شد و دانش آموزان با انرژی مضاعفی که در تعطيلات بدست آورده بودند مجددا سر کلاسها حاضر شدند. فکر سولماز و نامه او رهايم نمی کرد. روی خط بچه ها دقت ميکردم شايد اثری از خط نامه بيابم اما اين خط ناشناس و نويسنده آشنا و گمگشته مرا رها نمی کرد. بعداز ظهر در اتاقم نشسته بودم و کتاب حافظ را برداشتم و شروع به خواندن فاتحه کردم و فالی به نيت سولماز گرفتم  .

يوسف گم گشته باز آيد به کنعان غم مخور                       کليه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 کمی دلگرم شدم شايد بتونم سولماز رو پيدا کنم. روز و شب هر جا می رفتم بدنبالش بودم و بخاطر تعصبی که بين خانواده ها حکم فرما بود نمی توانستم حرفی بزنم يا نشانی بگيرم. روزها و شبهای زيادی را به ياد و فکر سولماز گذروندم تا اينکه کدخدای روستا برای دعوت عروسی دخترش به خانه من آمد . از من بعنوان مهمان افتخاری دعوت کرده بودند و من با کمال ميل پذيرفتم شايد گمشده ام را در آن جمع ببينم. دو هفته ای به عروسی مانده بود و روزی يکی از شاکردانم به خانه من آمد و کاغذی به من داد و سراسيمه دور شد. سريع به اتاقم پناه بردم و شروع به خواندن کردم . نامه ای از سولماز گمشده بودبدين مضمون:

آقای معلم سلام . ماهها در فراق تو سوختم و ساختم و پنداشتم به سراغم ميايی . آن روزی که ميخواستم به پايين پرت شوم ای کاش به کمک من نيامده بودی . و اکنون ديگر اين درد و رنج را تحمل نمی کردم . چند شب بالای سرت نشستم تا حالت بهتر شد باز هم سراغی از من نگرفتی . برايت نامه ای نوشتم جوابی دريافت نکردم .

                                                                                                    ..... ادامه دارد

 

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 و ساعت 13:31 |

..... در دو راهی افتاده بودم . آيا به تنهايی ميتوانستم اين کار را بکنم؟ مجبور بودم و بايد او را نجات ميدادم . نگاهی پر از تمنا به من انداخت . ميشد در نگاهش التماس همراه با ترس را خواند. تا بحال او را نديده بودم . دختری در حدود ۱۸ ساله . زيبا و با اون لباسهای رنگی و زيبا که بر تن داشت زيبايی دو چندان پيدا کرده بود. چشمان آبی به زنگ آسمان و اينکه حال از ترس افتادن و رفتن برای هميشه چهره اش را دوست داشتنی کرده بود. نمی دانم آنجا چه ميکرده اما در ان زمان در حال مرگ بود و من تنها ناجی او در مکان بودم. در مدتی که در آنجا زندگی ميکردم متوجه تعصب بيش از حد خانواده ها روی دخترانشان شده بودم و دختری به سن و سال او هرگز جايی به تنهايی نمی رفت اما او چه ميکرده خدا ميداند؟ سعی کردم به او دلداری دهم و ضمن اينکه بتونه خودش رو نگه داره ارامش خودش رو هم حفظ کنه. بهش گفتم :

سعی ميکنم کمکت کنم . فقط از جات تکون نخور. سنگ از جا در آمده و تو بايد صبوری کنی . تا دهکده مقداری راه هست و وقت کمک آوردن را ندارم . تو ميتونی خودت رو نگه داری هم با قدرتی و هم خيلی صبور که به چنين جايی رفتی. همينطور که حرف ميزدم بطرفش ميرفتم و هر از گاهی تکه ای کوچک سنگ از زير پای خودم در ميرفت و به پايين دره سقوط ميکرد. صدای برخورد ان با پايين کوه انعکاس وحشتناکی داشت . کم کم خودم هم ترسيده بودم . بايد از مسير می رفتم که خطر کمتری داشته باشه . به او نزديک شده بودم و دستم را دراز کردم . ازش خواستم دست مرا بگيرد . اول کمی تعلل کرد اما به او گفتم دختر اگر دست مرا نگيری حتما به پايين می افتی . ميخواست پايين را نگاه کند که فرياد زدم نه نگاه نکن . ميدانستم اگر نگاه کند ترسی که به سراغش ميايد حتما سقوط ميکند. بار ديگر سعی کردم و دستم را به طرفش دراز کردم . او با نگاهی خريدارانه در اون وضعيتی که داشت دستش را دراز کرد و من دست او را گرفتم . با اينکه فقط در فکر نجات او بودم نمی دانم چرا تا دستش را گرفتم با اينکه از ترس يخ کرده بود اما عين برق گرفته ها شدم . به ارامی او را بطرف خودم کشيدم و در لحظه ای که به من نزديک شد چاره ای جز در آغوش گرفتن او برای نجاتش نداشتم . او را آرام آرام به جلو اوردم اما احساس عجيبی به من دست داده بود. نفس گرمش به صورتم ميخورد و صدای ضربان قلبش را بخوبی احساس ميکردم . وقتی کاملا از خطر دور شده بود او را زمين گذاشتم و او با زبان بی زبانی و با نگاه آسمانی خود تشکر کرد و قبل از حرکت با صدايی که کاملا لرزش داشت گفت: آقا معلم ترو خدا به کسی نگيد من اينجا بودم و اين اتفاق افتاده. اگر پدرم بفهمه منو ميکشه.

پرسيدم چرا؟ خوب اتفاقی بوده و شکر خدا به خير گذشت . ميدونم اما من نبايد اينجا می امدم ترو خدا چيزی نگيد . نگاه التماسش رو خوندم. بهش قول دادم که چيزی نگم . اما دلم لرزيد . وقتی ميخواست بره حرکت که کرد يه آن ايستاد و بدون اينکه برگرده و به من نگاه کنه گفت : من بخاطر شما اينجا بودم . خدانگهدار.

با قدی رعنا توی اون لباس زيبا حرکت کرد و رفت و مرا با هزار معما تنها گذاشت. چرا به خاطر من ؟ شايدميخواسته من بهش درس بدم . شايد سوالی داشته . اما چرا اينجا؟ چرا مرا با هزار سوال تنها گذاشت؟ به او نگاه ميکردم که آرام آرام از آنجا دور ميشد . يه بار ديگه اتفاق را مرور کردم . باز چشمان آبی او را و نگاه زيبايش را ديدم . التماس او را و اينکه چرا ميخواست خانواده اش چيزی ندانند.؟ اون اتفاق زندگی مرا از اون روز به بعد دگرگون کرد. هر جا ميرفتم بدنبال او ميگشتم. حتی نمی دونستم کيه اسمش چيه ؟ از کدوم خانوادس .؟ فقط لباسش و سر و وضعش مشخص ميکرد که از خانواده های مرفه اون روستا هست . توی اين مدتی که اونجا بودم اينو تشخيص داده بودم . بچه هايی که با سر و وضع بهتری می امدند مدرسه وضع مالی بهتری داشتند. هر جای روستا قدم ميذاشتم دنبال سايه او بودم . در خودم فرو رفته بودم . همينکه وقت کلاس درس تمام ميشد بی قرار از روستا خارج ميشدم و به طرف همون چشمه ميرفتم . خودش گفت بخاطر من اونجا آمده پس حتما بازم مياد. ساعتها اطراف رو می پائيدم شايد بياد . اما روزها گذشت و او نيامد . قدری در خودم فرو رفته بودم ديگه زياد منزل اهالی نمی رفتم ترجيح ميدادم در خونه کوچک خودم تنها باشم و به او فکر کنم . هر روز چندين بار خاطره اون روز را بياد می اوردم و چهره او را در نظرم مجسم ميکردم . اهالی تا حدودی متوجه تغيير حالت من شده بودند . تمايلی به اينکه با مردان روستا به بحث و گفتگو بپردازم نداشتم . دو ماه گشت اما خبری از اون دختر نشد. بخود گفتم از خانواده پريان بود چرا گفت چيزی به کسی نگم؟ اگر از اهالی روستا بود چرا در اين مدت او را هيچ جا نديدم ؟ او کيست؟ برايم معما شده بود و يادش دلم را همچنان می لرزوند. تعلق خاطری به او پيدا کرده بودم . آرزوی ديدارش را داشتم . کم کم اين فکر و خيال باعث بيماری من شد. تب کرده و در خانه افتاده بودم. توان بلند شدن و به کلاس درس رفتن را نداشتم. بچه ها زمانی که ديدند تنها معلم مدرسه نيامده همگی به طرف خانه من آمده بودند. وارد خانه شدند مرا در حال تب و بيماری ديده و با ترسی که نمی دانستند چه اتفاقی برای من افتاده به سراغ خانواده هايشان رفته و خبر بيماری مرا با آب و تاب برای اهالی برده بودند. بزرگ روستا مرا به خانه اش برده و پيرزنی که حکم حکيمه خاتون اونجا را داشت بر سر بستر من آوردند . مقداری داروهای خانگی تجويز کرده و رفته بود و به همسر کدخدا دستور داده بود سر وقت جوشانده ها را درست کنند و به من بدهند . اگر در عرض دو روز حال من بهتر نشد بايد سريع مرا به شهر ببرند. هر روز داروهای تلخ و بد مزه را به زور به گلوی من ميريختند. اما نای باز کردن چشمانم را نداشتم. اهالی روستا برای سوپ و ... درست ميکردند و همراه می اوردند . درعرض اون دو روزی که حکيمه خانم گفته بود حال من بهبودی پيدا نکرده اما امکان بردن من به شهر هم نبود. برف شديدی بارش گرفته و همه راهها رو بسته بود. کدخدا ميگفت اگر بخواهيم ببريم از سرما می ميره. تصميم ميگيرند تا بهتر شدن وضع هوا با همان داروها در خانه کدخدا بمانم . بعد از يک هفته حالم رو به بهبودی گذاشت. چشمانم را باز کردم و همه از اين تغيير حالم خوشحال شده بودند. مدتی را در حالت بيهوشی به هذيان گويی مشغول بوده ام . تب من پايين امده بود و متوجه صداهای اطرافم ميشدم. دستمال خيسی روی پيشانی من بود . و شخصی دائم ان را عوض ميکرد. سعی کردم سرم را به طرف عقب بکشانم تا او را ببينم . وقتی سرم را بلند کردم تازه از اون اتاق رفته بود. اما احساس عجيبی داشتم. کم کم حالم رو به بهبودی رفت . ميخواستم از جايم بلند شوم اما کدخدا اجازه نداد . کنار دستم نشسته بود و بنظر خوشحال می آمد. پرسيدم کدخدا چی شده چرا اينجا هستم؟ بايد مدرسه بروم. کدخدا گفت :

علی اقا تحمل کن پسرم . شما ۸ روز در حال مرگ و زندگی بودی . همش حرف ميزدی . بدنت عين آتش داغ بود. حکيمه خانم به شما دارو داد اما او هم قطع اميد کرده بود. هوا هم برفی بود و نمی شد شما را به شهر برد . پسرم خداوند عمری دوباره به شما داده.

باورم نمشد ۸ روز مدرسه تعطيل بوده و من بيمار. ؟ يادم نمی امد از کی مريض شدم . ؟ از کدخدا و زحماتی که کشيده بودن تشکر کردم . در مدتی که من در ان روستا بودم بارها به خانه کدخدا امده بودم اما جز پسران و همسر کدخدا کسی ديگر را نديده بودم. همسر کدخدا به اتاق امد و سوپ جويی که برای من درست کرده بود را به کدخدا داد گوشه ای نشست. نگاهی حاکی از قدر دانی به او اندختم و گفتم : خدا رو شکر اگر از خانواده ام دورم در عوض خدا خانواده های زيادی به من عطا کرده. شماها خيلی با محبت و مهربان هستيد.

چند روز ديگر در خانه کدخدا بودم . حالم که خوب شد کدخدا اجازه داد به خانه خودم بروم . از فردای آن روز دوباره مدرسه را شروع کردم . بايد کلاسهای فوق العاده ميذاشتم تا اين مدت عقب ماندگی درس بچه ها رو جبران کنم . تمام صبح و بعد از ظهر را مشغول بودم . بچه ها هم کمک ميکردند تا درس را بخوبی ياد بگيرند. برايم عجيب بود که اين بچه ها با اين محروميتها که در اينجا دارند چطور با شور و شوق درس ميخوانند. همشون رو دوست داشتم و بهشون عشق می ورزيدم. امتحانات ثلث دوم تمام شد و نزديک عيد بوديم. بايد تعطيلات نوروزی را به شهر و نزد خانواده برميگشتم اما برعکس هميشه نه دل رفتن داشتم و نه پای رفتن را . بدنبال گمشده ام بودم . ميخواستم هر جوری هست پيدايش کنم. بياد آوردم که بيماريم بيشتر روحی بوده . کدخدا به من گفت بارها در خواب کسی بنام فرشته را صدا ميکردی . خدا رو شکر که نام حقيقی او را نمی دانستم. بخاطر قيافه فرشته گونه او خودم وقتی در تنهايی با او صحبت ميکردم فرشته ناميده بودمش . هر دفعه که کدخدا به من گفته بود اظهار بی اطلاعی کردم و گفتم نمی دانم شايد خواب ميديدم.

مينا وارد اتاق شد و گفت : آقايون و خانمها نمی خوان صحبتها رو تمام کنند. شام حاضره ميخوايم سفره پهن کنيم.

مادرش خنديد و گفت چرا دخترم همگی هم گشنه هستند و من و حاج اقا هم که حسابی سر علی آقا و حاج خانم رو گرم کرديم و خوب داريم مهمانوازی ميکنيم. همگی خنديدند . مونا با سفره وارد اتاق شد . مادرم به من اشاره ای کرد و گفت علی پسرم سفره رو بگير و کمک کن. من سفره را از دست مونا گرفتم . خانم هاشمی گفت : علی اقا چرا شما زحمت می کشيد اجازه بديد خودم پهن می کنم. در همين موقع آقای هاشمی خنده ای کرد و گفت نه اجازه بده خانم . علی اقا بايد تمرين کنه و مثل من توی کارهای خونه استاد بشه . بذار راحت باشن و اينجا رو خونه خودشون بدونند. نگاهی به آقای هاشمی کردم و گفتم . حاج آقا يعنی شما هم .....

آقای هاشمی به خوبی معنی حرف مرا فهميد و خنده ای کرد و گفت آره علی اقا من جزء زز های بدش هم هستم. همه کاری هم بلدم . الان هم که می بينی رعايت حال بيمار منو ميکردن و الا وقتی نداشتم پای شما بشينم و قصه ليلی و مجنون رو تعريف کنم.

حاج خانم آشفته گفت : دست شما درد نکنه بيا و برای اين مردای قدرنشناس زحمت بکش . مگه توی کتشون ميره . اينجوری نگاش نکنيدا . حتی بلد نيست ليوان خودش رو بشوره . اما خدا کنه علی اقا شما اينجوری نباشی چون دخترای اين دوره و زمونه مثل ما قديمی ها نيستند . به محض اينکه ديدند کار خونه رو بلد نيستيد هزارو يک سرکوفتت ميدن . خوبه پسرم ياد بگير برای آيندت خوبه. چنان جدی حرف ميزد که همه داشتيم گوش ميداديم که يه دفعه همگی زدند زير خنده و اتاق از صدای خنده ماها منفجر شد.

   وقتی به خاطرات مادرم به داستان زندگی اقای هاشمی به خودم نگاه ميکردم ميديدم هر زمانی هر کس ممکنه عاشق بشه. نگاهی به خانم هاشمی کردم اما رنگ چشمان خانم هاشمی سياه بود و فهميدم که همسرش اون دختر چشم آبی نيست. خيلی دلم ميخواست بقيه سرگذشت رو بدونم تا زودتر از سرنوشت اون دختر آسمانی مطلع شوم . اما اين آقای هاشمی هم عجب داستان پردازی بود. جاهای حساس داستان زندگيش قطع ميکرد و ميگفت برای روز بعد. من هم با اشتياقی که برای شنيدن داشتم با خود ميگفتم کی ميشه روز بعد. حيف که آقای هاشمی حالش خوب نبود و الا ميخواستم تا صبح بشينه و همش رو برام تعريف کنه .

بلند شدم و به کمک مونا و مينا سفره را چيدم . عجب سفره ارايی داشتند. به تمام معنا کدبانو . هر دفعه که مينا به اتاق می امد با اينکه با خودم عهد کرده بودم فراموشش کنم اما دلم ميلرزيد.  سبزی پلو با ماهی و سوپ ماکارونی درست کرده بودند. کنارش سالاد الويه بود و سبزی و نوشابه . دسر غذا دو نوع ژل درست کرده بودند. ظرفها چينی گل قرمز بود . برای هر نفر پيش دستی همراه با قاشق و چنگال و کاسه و پيش دستی کوچک گذاشته بودند. کليه ظرفهای سفره با هم همخوانی داشت . سفره زيبا بود . خوشم امد . از زمانی که رفته بوديم خانم هاشمی کنار مادر نشسته بود و تعريف ميکرد . معلوم بود تمامش کار خوده ميناست . چون تمام مدت در آشپزخونه بود. معلوم ميشد خيلی کدبانوست . اما بازم از اين حال و هواها خودم رو بيرون کشوندم . هر دختری در اين سن و سال بايد کدبانو باشه . اونم با مادری مثل خانم هاشمی. خواهران خودم هم خيلی کدبانو هستند. شوهرانشان از انها راضيند . پس کار شاقی انجام نداده .

                                                                                   ...... ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و هشتم آبان 1384 و ساعت 13:28 |

سلام دوستان از پيامهايتان سپاسگزارم. خوبيد عزيران . امروز شنبه هست و اول هفته. ديروز چه کرديد؟ اميدوارم جمعه خوبی رو پشت سر گذاشته باشيد . عمر چون ابر در گذر است . اينو مولا علی ع فرموده . هر روز که ميگذره يک روز به سنمان اضافه ميشه يعنی يک روز به پايان عمر نزديکتر ميشيم . تا بحال فکر کرديم شايد امروز روز اخر زندگی ما باشه.؟ فکر کرديم شايد ديگه وقتی برای جبران گذشته ها نداشته باشيم؟ فکر کرديم شايد دلی رو شکسته باشيم؟ حقی رو خورده باشيم؟ کی بايد گذشته های بد رو جبران کنيم؟ چشم به هم زديم شد ۳۰ يا ۴۰ يا ۵۰ سال و شايدم بيشتر . يه لحظه برگرد عقب . همين ديروز بود سر کلاس اول و دوم ابتدايی يا نه راهنمايی شايدم دبيرستان و دانشگاه نشسته بوديم . در عالم خودمون سير ميکرديم و شاد و شنگول اما حالا يه نگاه به اينه بنداز . تارهای سفيد مو رو می بينی . چين و چروک صورت و دست رو که ناشی از گذر عمر ميباشد. اره به همين راحتی و زودی گذشت. خيلی زود چشم به هم ميزنيم می بينيم دارند ما رو توی تابوت ميذارن . راستی تا حالا غسالخونه رفتی ؟ روی سنگ مرده رو گذاشتند همون که تا ديروز دست بهش ميزدی داد ميزد . از سرما و گرما گله ميکرد. درد داشت . چه اروم خوابيده تازه مرده شور هم کلی اين ور و اون ورش ميکنه موهاش رو محکم ميشوره . همه هم دورشن تازه خجالت هم نمی کشه لخت جلو همه خوابيده . اب خيلی سرده اما اصلا احساس نميکنه . می بينی ادمی رو . چه به روزش می ارن . تازه اون ور ما نمی بينيم روحش وايساده داره نگاش ميکنه . هر چی هم فرياد می زنه ولش کنيد . اذيتش نکنيد . نگاش نکنيد . اب سرد نريزيد . ما که نه گوش شنوايی داريم و نه چشم بينايی که بخوايم به حرفاش عمل کنيم. ای خدا خودش هست و اعمالش. همه اينايی هم که دارند به سر و کله خود ميزنند و گريه ميکنند واسه خودشون نه اون بيچاره . هيچکدوم يه قرانی برنمی دارند واسه امرزش گناهاش خط قرانی بخونند. همه به طريقی از رفتن اون مشکل پيدا کردند. بگذريم صبح اول وقتی از مرده حرف زدن خوب نيست اما بيايم تا زنده ايم به فکر اين لحظه ها باشيم و خوب بگذرونيم. انچنان که وقت رفتن راحت بريم . ارامش داشته باشيم. به قول تا شقايق هست زندگی بايد کرد . حالا هم که فعلا هستيم . بهتر دست به دست هم بديم و يه زندگی خوب برای خودمون و ديگرون بسازيم . من که به اين همکاری حاضرم تو هم هستی ؟ اگر هستی يا علی .......

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و هشتم آبان 1384 و ساعت 9:24 |

......هوا سرد بود و نويد زمستانی پر باران را ميداد . لحظه ای نشستم و هنوز در عالم خوابی که ديده بودم فرو رفته و منگ بودم. پرده اتاق که رنگی ارغوانی داشت در تاريکی زيبا شده بود. رنگ ديوار اتاق با تابش کمرنگ خورشيد از پشت پرده ارغوانی به رنگ ارغوانی کم رنگ در امده بود. حالتی رويايی پيدا کردن اتاقم منو شاد ميکرد. به قاب روی اتاق نگاهی انداختم تصويری از پدر که مادر اونو به من هديه داده بود و من اونو بزرگ کرده و در اتاقم نصب کرده بودم . هر روز به او سلام ميکردم و عرض ادبی و از اتاق خارج ميشدم . خوابم درست به يادم نمونده بود و فقط شبحی بود بنام پدر و اينکه داشتم با او صحبت ميکردم. هر چه به مغزم فشار آوردم به خاطر نياوردم. پرده رو کشيدم و از پنجره به حياط نگاهی انداختم. قطره های باران شروع به بارش کرده بود. نم نم ان روی ناودان به صدا در امده بود. درختان نارنج توی حياط تازه شده و طراوت زندگی را می ديديم. آخه اين چند روز چرا روی من اينقدر تاثير گذاشته بود. بازم مينا بود که سراغم امد و فکرم را مشغول کرد. مينا دختری که هم فرشته بود و هم شيطون . با ان قيافه معصوم و فرشته گونه و اما نگاه شيطنت بارش مرا در دو راهی قرار داده بود. يعنی همه همينطورعاشق ميشن؟ چه ميدونم اخه من که تا بحال عاشق نشدم شايد حالا هم احساس عاشق شدن ميکنم؟ نه بابا ولش کن بچسب به زندگيت . اگر رفتی دنبال عشق و عاشقی و از زندگيت عقب موندی  و انوقت اون دختره هم آب پاکی رو ريخت روی دستت و گفت : من از تو خوشم نمی ياد برو دنبال يکی ديگه چيکار کنم؟ بعد بايد افسوس روزهای از دست رفته رو بخورم و ايام هدر داده را . اصلا از فکرش ميام بيرون خونشون ميرم باهاشون دوستم با باباش همدم و رفيقم اما تسليم شيطنت او نمی شم. آبی به صورتم زدم و صبحانه ای که مادرم تهيه کرده بود برداشتم . به حياط رفتم چه هوای خوبی شده بود اين اول صبحی . نفس عميقی کشيدم و با نام و ياد خدا حرکت کردم . بهتر ديدم در اين هوای بارونی با سرويس برم . سر ايستگاه خودم ايستادم . به اب و شد مردم نگاه ميکردم هنوز بيشتر از ۵ دقيقه تا امدن سرويسم مانده بود. شروع صبح با اين همه جنب و جوش ديدنی بود و ميشد عبور خون زندگی را در رگ خيابانها ديد. هر چه جستجو کردم دو نفر شبيه هم ببنيم نبود . خدايا اين همه شکل رو از کجا افريدی که بين ۶ ميليارد انسان دو تا شبيه هم نيستند. حتی دوقلوهای همسان هم کاملا عين هم نيستند. بچه ها رو که می بينم يادم به شيطنتهای کودکی خودم می افتاد . با دوستانم تا مدرسه به دنبال هم می دويديم. بازی ميکرديم . سر بابای مدرسه رو گرم ميکرديم و يواشکی از مدرسه بيرون می امديم تا لواشک و ...بخريم . يادش بخير . روزهای شيرين بچگی. با بوق سرويس متوجه شدم در خودم بودم و امدن سرويس را متوجه نشده بودم . سوار شدم و روز کاری ديگری را شروع کردم . نزديکهای ظهر تلفن با من کار داشت . گوشی را برداشتم آقای هاشمی بود . بعد از سلام و احوالپرسی گفت: شب با حاج خانم شام تشريف بياريد منزل ما. من با قدری تعارف گفتم مزاحم نمی شيم که آقای هاشمی با اخم گفت حالا ديگه روی حرف من حرف ميزنی؟ خنده ای کردم و گفتم حاج اقا ما نمک پرورده  شما هستم . چشم خدمت ميرسيم . تماسی با مادرم گرفتم و موضوع را به ايشان گفتم . بعد از ظهر به منزل رفتم . مادرم منتظرم بود . ميگفت بيرون بوده و هنوز ناهار نخورده . روزهايی که با مادرم ناهار ميخوردم خوشحال بودم . نگاهی به صورت مادرم انداختم و گفتم: راستشو بگو شما عاشق پدر شديد يا اون عاشق شما؟

مادرم اخمی به پيشانی آورد و گفت :

تو رو چه به اين حرفا ؟ خواب ديدی خير باشه. در حالی که ميخواست خودش رو جدی نشون بده يه دفعه زد زير خنده و گفت چی شده در مورد عشق و عاشقی حرف ميزنی و منو بهونه کردی ؟

گفتم : راستشو بگو کدوم اول عاشق شديد؟

مادرم لحظه ای به چهره من نگاه کرد و گفت: عين جوانی های پدرتی. همون چهره همون قد و بالا. اما مگه اون موقع ها دخترها حق عاشق شدن داشتند. تازه دخترها سر سفره عقد شوهرشون رو می ديدند. حالا ميگی کدوم زودتر عاشق شديم؟

گفتم : بهر حال يکيتون عاشق شديد ديگه؟

گفت: راستش من . من عاشقش شدم . دو تا کوچه با ما فاصله داشتند . صبحها که من مدرسه ميرفتم اونم سرکار ميرفت. همه دخترهای محل درموردش حرف ميزدند. خوب منم که ديدمش يه دل نه صد دل عاشق شدم . نمی تونستم عنوان کنم و الا سرم روی سينه ام می ذاشتند. رفت و امدم رو طوری تنظيم ميکردم تا اونو هر روز ببينم هيچ کس جز خدا هم از دل من خبر نداشت. يه روز وقتی به خيابون رسيدم نيومد . هر چی منتظرش ماندم نيومد. بی اراده حرکت کردم طرف کوچه اونا . سرکوچشون سرک کشيدم که يکی از پشت سرم گفت : دختر خانم دنبال من می گشتی؟

برگشتم خدای من عين لبو سرخ شدم . دلم ميخواست اب ميشدم ميرفتم توی زمين . خودش بود از کجا پيداش شد؟ لرزشی در تنم افتاده بود قادر به کنترل کردن خودم نبودم . به ديوار تکيه دادم تا بتونم بهتر خودم رو کنترل کنم . نگاهی التماس اميزی بهش کردم که به کسی چيزی نگو. خنديد و گفت مهم نيست واست يه هديه اوردم . دست کرد در جيبش و يه خودکار خاتمکاری شده به من داد. همون که کنار آينه نصب شده . گرفتم و بدون تشکر از آنجا دور شدم . از اون روز ديگه سعی کردم طوری برنامم رو تنظيم کنم که نبينمش . ازش خجالت ميکشيدم . اره علی من اول عاشق شدم بعدها فهميدم هميشه متوجه اين بوده که من منتظرشم و همين هم باعث عاشق شدن او شده بود. خوب پسرم جواب سوالت رو گرفتی پاشو برو استراحت کن که شب حتما ميخوای تا ديروقت بيدار بشينی و با آقای هاشمی درد دل کنی . بلند شو ميخوام به کارام برسم . راستی قبل از رفتنمون يادت باشه برو يه جعبه شيرينی بگير من روم نمی شه دست خالی بريم اونجا.

گفتم : چشم مادرم . با اجازه حاج خانم من رفتم استراحت کنم.

شب همراه مادرم به منزل اقای هاشمی رفتيم . آقای هاشمی تا جلو در  به استقبال اومد . خانم و دخترهای آقای هاشمی همراه او بودند. بعد از احوالپرسی مادرم به من نگاهی کرد و لبخندی زد که من تا بناگوش سرخ شدم . بخوبی معنای نگاه مادرم را فهميدم . تا بحال در مورد مونا و مينا صحبتی توی خونه نکرده بودم . حتما مادرم همه کارهای منو ربط ميداد به مينا . لابد فکر کرده رفت و امدهای من به منزل اقای هاشمی بخاطر مينا بوده . وای خدای من حالا بايد جواب پس بدم . کاش امروز موضوع عاشق شدن مادرم رو نپرسيده بودم  چه بد شد. خانم هاشمی با مادرم گرم صحبت شدند و من با اقای هاشمی خبری هم از مونا و مينا نبود . حتما توی اشپزخونه بودند. تا شام خيلی وقت داشتيم . اقای هاشمی رو کرد به مادرم و گفت: حاج خانم بهتون برای تربيت چنين فرزند خلفی تبريک ميگم . برای من که جای خوشبختی داره که همسايه شما هستم.

مادرم گفت : اختيار داريد علی پسر شماست و اينقدر در اين مدتی که امديد از شما تعريف کرد که منم نديده به خانواده شما علاقه پيدا کردم و الان که حضورا خدمت رسيدم خوشحالم .

تعارفهای معمولی که بين بزرگترها رد و بدل ميشه بين انان هم بود. يکی آقای هاشمی ميگفت يکی مادرم و يکی خانم هاشمی و منم گوش ميدادم گاهی از اينکه تعريف منو ميکردند خوشحال ميشدم گاهی سرخ ميشدم و گاهی ميگفتم پسر فکر نکنی راست ميگنا همش تعريفه.

خلاصه وقتی دوباره صحبتهای مادرم و حاج خانم گل کرد من رو به آقای هاشمی کردم و گفتم استاد بزرگوار منتظر شنيدن بقيه سرگذشت شما هستم.

با نگاهی به همسرش  گفت تا کجا رو گفته بودم علی اقا ؟ من که پير شدم و ياد و هوش درست و حسابی ندارم .

گفتم اختيار داريد حاج اقا . فرموديد دو تا چشم سياه کنار چشمه شما را می پائيده.

اهان درسته تو هم خوب اين تکه ها رو بياد داری پسر . اره هر روز ميرفتم کنار چشمه و مناطر اطراف رو ميديديم و  از هوای انجا لذت ميبردم . تا اينکه صدايی وحشتناک نظر مرا جلب کرد بطرف صدا برگشتم سنگی از بالا به طرف دره پرتاب شده بود اما نمی دانستم چيست؟ به اون طرف رفتم زمانی که رسيدم دختری از اهالی روستا را ديدم که در استانه پرت شدن به دره بود و خودش را به سنگی که هر آن ممکن بود از کوه جدا شود گير داده بود. رفتن به اون قسمت خطر سقوط او را در پی داشت و از طرفی تعلل نيز هر آن ممکن بود سقوط او را تسريع کند.

                                                                                                  ....... ادامه دارد

  

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 و ساعت 11:45 |
   روزهای پر خاطره ای در شيراز دارم . روزهايی که صبح اول وقت برای تدريس بايد به شهرهای کوچک اطراف شيراز ميرفتم و عصر برميگشتم . اگر بخواهم تعريف کنم خود کتابی خواهد شد پر از تجربه . عشق را ميتونی در ان بخوانی و صبر و مقاومت در برابر مشکلات را حس کنی. علی اقا پسرم فکر ميکنم شنونده خوبی باشی برای شنيدن سرگذشت من . سعی ميکنم بطور خلاصه هر روزی که اينجا آمدی برات تعريف کنم . هم حوصله شما کنار منه پيرمرد سر نمی ره هم تجربيات خودم رو در اختيار شما گذاشتم .

قدری سکوت کرد و من در اين تنفس فکر کردم آقای هاشمی بايد خيلی در زندگی سختی کشيده باشد و به همين راحتی به اينجا نرسيده خوشحال ميشدم سرگذشت معلمی را بشنوم که ميخواستم برای خودم او را الگو قرار دهم . دوست داشتم بدونم يه معلم چه کرده و چگونه زندگی کرده که حال که در استانه بازنشستگی هست موفق و خارج از غمها و دغدغه زندگی ميگذرونه. چه کرده که از خود و زندگی نسبتا راحت خود و خانواده راضی هست و هميشه ميگه خدا رو شکر همين زندگی را ميخواستم که خدا به من داده. با اينکه چند دقيقه قبل قصد رفتن داشتم اما مشتاق شنيدن اول داستان زندگی او شدم . با اشتياقی فراوان گفتم: آقای هاشمی من بيصبرانه منتظر شنيدن هستم ميخوام زندگی شما را الگويی برای خودم قرار دهم . سراپا گوشم تا بشنوم ناگفته های و تجربيات شما را از اين زندگی که اکثر ناراضی هستند اما شما راضی هستيد.

آقای هاشمی نفسی بلند کشيد و گفت:

علی جان هر وقت خسته شدی بگو که بقيش رو بذارم برای روز بعد.

گفتم : حتماهمين کار روميکنم .

آقای هاشمی چنين شروع کرد:

      پدرم مردی زحمت کش بود . کارش خاتم کاری بود و بسيار پرمشقت . با اينکه به اين کار عشق می ورزيد اما نمی خواست من خاتم کار شوم . ميگفت دوست داری ياد بيگير اما بعنوان شغل نه. چون کليه اعضا و جوارح بدنت رو از دست ميدی . پدرم ديسک کمر گرفته بود چون جهت خاتم کاری بيشتر نشسته کار انجام ميداد و بخاظر ظرافت کار چشمهايش کم سو شده بود . به من سفارش ميکرد درس بخوان. آرزوی او معلم شدن من بود. هميشه ميگفت خودش ميخواسته معلم شود اما جبر روزگار او را به طرف خاتم کاری کشانده . دیپلم را که گرفتم بايد ميرفتم سربازی . همان سالها سپاهی دانش رونق زيادی داشت . وقتی رفتم نظام وظيفه چون دیپلمه بودم مرا به عنوان سپاهی دانش به يکی از مناطق دور دست فرستادند . منطقه ای کوهستانی که بايد هر روز که ميخواستم به انجا بروم از پای کوه تا محل تدريس ۲۰ دقيقه از کوه بالا ميرفتم . در سفری که اخيرا به شيراز داشتم با يکی از دوستانم سری به انجا زدم اما هنوز پس ۳۵ سال به همان شکل هست و تغيير خاصی نکرده. اما بچه های باهوشی داره بسياری از همان بچه ها الان جزء مسئولين استان هستند. به علت مشکلات رفت و امد مجبور شدم در همانجا اتاقی بگيرم و هم زندگی کنم و هم دوران سپاهی دانشی را بگذرونم . اولين تجربه معلمی من بود با آموزش اندکی که ديده بودم مشغول شدم . چادری بر پا کرديم و نمدی را روی زمين پهن کرديم. جمعيت انجا زياد نبود شايد به زحمت ۱۵۰۰ نفر بودند . حدود ۴۰ دانش اموز دختر و پسر بين ۷ سال تا ۱۵ سال داشتند که سواد نداشتند. خود اهالی انجا می گفتند هر کسی اينجا می ايد بخاطر مشقات اينجا سريع برميگردد و انصراف ميدهد . به همين خاطر بچه های ما نمی توانند درس بخوانند. رفتن به شهر هم امکان پذير نيست. در حالی که روزهای اول پشيمان شده بودم و ميخواستم برگردم اما اشتياق بچه ها رو که ديدم ماندم . گفتم از همين حالا بايد مکشلات را به زانو در آورم. در انجا ماندم و در مدت خيلی کمی شدم جزئی از اهالی ان روستا. هر شب يکی از اهالی مرا به شام دعوت ميکردند و تقريبا همه مرا دوست داشتند و ديگه احساس تنهايی نميکردم. خانه های انان اگر بشود اسمش را خانه گذاشت از اجرهای گلی تشکيل شده بود و زمستانهای بسيار سردی داشت . معاش روزانه انان با پرورش گوشفند و درست کردن ماست و پنير و دوغ تهيه ميشد . مردهای روستا هر روز صبح با الاغ دوغ و ديگر محصولات را به شهر می بردند و پس از فروش مايحتاج روزانه خود را ميخريدند و نزديک شب بر ميگشتند. آنها سعی داشتند به شب برخورد نکنند چون اطراف انجا گرگ و شغال و گراز زياد بود و بارها شده بود که يکی از ان اهالی شب هنگام برای کاری از کوه پائين رفته و ديگر برنگشته بود و چند روز بعد تکه هايی از لباس او را در دره ها و دامنه کوه پيدا ميکردند. وقتی اين داستانها را می شنيدم جرات خارج شدن از انجا را در شب نداشتم . در ميان اهالی جايی برای خود باز کردم و شدم عضوی از ان خانواده بزرگ . بچه ها خيلی باهوش بودند و هر درسی را که تدريس ميکردم خيلی سريع و با اشتياق وصف نشدنی ياد ميگرفتند. من هم به انجا عادت کرده بودم و هيچ وسيله ارتباطی هم وجود نداشت فقط گاهی از اداره اموزش و پرورش برای سرکشی می امدند که من نامه ای تهيه کرده و درخواست ميکردم که به خانواده ام برسانند. با اينکه هيج اثری از شهرنشينی در آنجا ديده نمی شد اما منظره ای زيبا داشت . خانه های گلی که در بالای کوهی قرار گرفته بود و هوای بسيار سرد اما در انجا مملو از علفهای خودرو بود که گوسفندان از انها تغذيه ميکردند. جارو جنجال شهر و زندگی شهری در انجا خبری نبود و همه در صلح و دوستی و کمک به هم زندگی ميکردند . چشمه ای که از دل کوه بيرون می امد آب مورد نياز اهالی را تامين ميکرد . گاهی عصرها بعد از کلاس درس در کنار ان چشمه می رفتم و کتاب می خواندم و شعر می نوشتم . شعرهايی که نه قافيه داشت و نه رديف و هر چه به دلم جاری ميشد در دفتر خاطراتم مينوشتم . شش ماه از آمدن من به آنجا می گذشت و دلم برای خانواده تنگ شده بود تصميم گرفتم چند روزی را به شهر برگردم و سری به پدر و مادرم بزنم . دلم لک ميزد برای بوسيدن دست و صورت پدر و مادرم. بازرسی که آمده بود تقاضای چند روز مرخصی نمودم و گفتم وقتی برگشتم اين مدت را جبران خواهم کرد . هوا خيلی سرد بود همراه مردهايی که صبح ميخواستند به شهر بروند حرکت کردم . مقداری از راه را همراه با انها يا سوار بر الاغ يا پياده طی کردم . خيلی خسته شده بودم . هر از گاهی کنار جاده می ايستادم تا اگر ماشينی عبور کرد بتوانم سوار شوم و زودتر به شهر برسم. بالاخره ماشين پاسگاهی که ان حوالی بود نگه داشت و مرا به شهر رساند . شوق ديدن پدر و مادرم مرا به دويدن به طرف خانه کشاند . پشت سر هم در می زدم تا اينکه مادرم را به روی من باز کرد . از خوشحالی هر دو به گريه افتاده بوديم . مادرم را در اغوش گرفتم. آن شب از آن روستا و اهالی برای خانواده ام تعريف کردم و آنان با شوق فراوان گوش ميدادند. پدرم از اينکه به آرزويش رسيده و آقا پسرش معلم شده خدا رو شکر کرد. سه روز مرخصی به سرعت باد گذشت و بايد برميگشتم مادرم مقداری لوازم مورد نيازم را تهيه کرده و به من داد تا با خود بياورم . بعد از اينکه برگشتم اهالی از خوشحالی در پوست نمی گنجيدند. باور نمی کردم برای سه روز مرخصی جلو من گوسفند قربانی کنند. اين نشان قدر شناسی انان بود و مرا دوچندان مشتاق خدمت به انان کرد. چون گذشته کلاس درس را شروع کردم و امتحانات ثلث دوم بچه ها بود . هر کدام از بچه هاکه يادگيری کمتری داشت به خانه انها می رفتم و جداگانه ساعاتی را با او کار ميکردم و اين منو راضی ميکرد. طبق عادت گذشته هر روز کنار چشمه برای نوشتن خاطراتم می رفتم و از هوای تميز انجا استفاده ميکردم . صدای شرشر اب که از دل کوه بيرون می امد مرا به وجد می اورد. صدای خواندن پرندگان که در اطراف درختانی که در بالای کوه روئيده و حالا تنومند شده بودند مرا سرشوق و ذوق می اوردند. از بودن در انجا با ان مردم خونگرم و بی الايش لذت می بردم . با اينکه از تمام مشکلات زندگی خودم را دور کرده بودم اما نمی دانستم دو تا چشم  هر روز مرا زير نظر دارد تا اينکه واقعه ای مسير زندگی مرا عوض کرد.

خوب علی اقا خيلی گفتم . واسه امروز بسه. شما هم خسته شدی . خدا کنه سرگذشت من شما رو خسته نکنه . روز ديگه که امدی قسمتی ديگه از داستان زندگيم رو برات ميگم.

لبخندی زدم و گفتم: آقای هاشمی شما هم عجب سرگذشتی داريد . اينقدر زيبا تعريف ميکنيد که گذشت زمان را متوجه نمی شم چه برسه به اينکه خسته بشم. اگر کسالت نداشتيد به اين راحتی رهاتون نمی کردم و ميخواستم بقيش رو تعريف کنيد اما شما هم بايد استراحت کنيد اما خوب بهانه ای پيدا کردم که هر روز مزاحم شما بشم.

آقای هاشمی گفت: اين محبت و بزرگواری شما رو می رسونه و من دوست داشتم حالا که شما در اول راه زندگی هستی تجربيات ريز و درشت و خوب و بد خودم رو در اختيارت قرار بدم.

بعد از گفتن اين حرفا حاج خانم رو صدا کرد و گفت برای مهمان خسته ما چای بياوريد و دگر بار مينا خانم بود که با تکبر و غرور پا درون اتاق گذاشت و با همون نگاه معنی داری  که هر دفعه به من می اندازد چای را جلو من گرفت و فنجانی هم به پدرش داد و از اتاق خارج شد . هر چه فکر ميکردم تا معنی نگاه او را بفهمم به نتيجه نمی رسيدم . اين دختر اينقدر با غرور حرکاتش رو انجام ميداد که مشکل می شد فهميد از روی محبت نگاه ميکند يا از تنفر .؟ خيلی دلم ميخواست بتوانم ازش بپرسم اما جراتش را نداشتم از طرفی ميترسيدم همين پرسش باعث قطع رابطه من با اين خانواده شود. بعد از صرف چايی از آقای هاشمی اجازه خواستم تا به منزل برگردم . نزديک شام بود و بوی دلنشينی از اشپزخونه در هال پيچيده بود . با نوک انگشت به درون اشپزخونه رفتم و مادرم را سرگرم درست کردن کوکوی سيب زمينی ديدم . روی ميز سبدی از سبزی خوردن بود که شادابی و طراوت سبزی ها و بخصوص بوی تره و جعفری هر آدم سيری  را به اشتها می اورد . تربچه هايی که مادرم قاچ زده و روی سبزی چيده بود و قرمزی پوست ان مرا به وجد اورده بود . مادرم هنوز متوجه ورود من نشده و پشت به در اشپزخونه مشغول سرخ کردن کوکوها بود. از پشت سر چشمش را گرفتم و گفتم مامانی ميدونی من کيم؟ و او با خنده کفگير داغ رو پشت دستم کوبيد و گفت پسر شکموی من که دست از سر تربچه های بيچاره برنداشت و صبر نکرد غذا اماده بشه. گفتم مگه متوجه ورود من شدی ؟ خنديد و گفت متوجه ورودت زمانی شدم که صدای قورچ قورچ تربچه رو نتونستی قايم کنی شکمو و هر دو با هم خنديديم.

پشت ميز نشستم و همراه با مادرم شام رو خورديم . مادرم از حال آقای هاشمی پرسيد و اينکه چرا امشب اينقدر دير به خانه امدم ؟

گفتم آقای هاشمی داشت سرگذشتش رو برام تعريف ميکرد منم نشستم . ميدونی مادر آقای هاشمی بنظر مياد زندگی سختی رو گذرنده . خانواده خوبی هستند . خيلی با من راحت برخورد ميکنند . خانمش يک روز نمی رم ناراحت ميشه. بچه هاش منو داداش صدا ميکنند خلاصه خواستند دفعه ديگه همراه شما به آنجا بريم . مادرجونم ميای که؟

مادرم گفت: پسرم خدا رو شکر ميکنم که خانواده خوبی هستند و تو ميتونی باهاشون راحت باشی . فرصت باشه حتما باهات خواهم امد و بعد از اينکه ميز شام را کمک مادرم جمع کردم به اتاقم رفتم و دستگاه کامپيوتر را روشن کردم و به اينترنت وصل شدم . چرخی در دنيای خبرها زدم . خبرهای ايران و جهان را مروری کردم و سری مقاله هايی رو پيدا کرده و کپی ميکردم تا برای خواندن آنها کارتم تمام نشود. سعی ميکردم تا انجايی که ميتوانم صرفه جويی کنم . به قول معروف درست استفاده کنم اما هميشه استفاده کنم . سری هم به چت زدم و دوست اينترنتی خودم را نديديم بنابراين برگشتم و از اينترنت خارج شدم . خيلی خسته بودم . به لحاف گرم و نرم پناه بردم تا شبی زيبا و دوست داشتنی را طی کنم . بايد صبح زود بلند می شدم و مقداری پياده روی ميکردم بهتر ديدم زود بخوابم . در فکر کارهای فردا بودم که نفهميدم کی به خواب رفتم و با صدای زنگ ساعت صبح ديگری را اغاز نمودم.

                                                                                                                    .......ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 و ساعت 9:19 |

      در برزخی قرار گرفته بودم که نمی دانستم چه بکنم؟ نگاه مينا گر چه معنی دار بود اما نفهميدم از کدوم نوعش؟ دوست داشتن يا تنفر؟ از اينکه انجا بودم خوشحال بود يا ناراحت؟ در حالی که داشتم مسائل رياضی مونا را حل ميکردم فکری ديگر وجودم را می خورد. چنان فکرم مشغول نگاه مينا شد که ساده ترين مسئله رياضی رو نتونستم حل کنم و مونا گفت دادش علی خودم اينو می تونم حل کنم . نگاهی به مونا کردم و گفتم ببخش عزيزم سرم درد گرفته . مونا کتابش را برداشت و از اتاق بيرون رفت. وقتی از درس دادن خلاص شدم طرف اقای هاشمی برگشتم و مجددا شروع به صحبت کردم . اقای هاشمی با روحيه ای شاد رسيد : علی اقا شما اهل کجا هستيد؟

پدرم شيرازی هست و مادرم اهل اهواز ميباشد. اگر به عرف جامعه بخواهيم بگويم شيرازی هستم و اگر به مادرم بينديشم اهوازی هستم . اخه من که پدرم را ياد ندارم چطور خودم را شيرازی بدانم و از زمانی هم که به دوره راهنمايی رسيدم در تهران زندگی ميکنم در اصل من شيرازی اهوازی تهرانی هستم . که اقای هاشمی با صدای بلند خنديد . در همين زمان مينا با سينی چای وارد شد و جلو امد و رو کرد به من و گفت :

چه عجب اقای جعفری ؟ حاجی حاجی مکه ؟ و چای را جلو من گرفت . نمی توانستم به چهره او نگاه کنم چون تا همين جا هم داشتم ابروريزی ميکردم چون لرزش دستام مشخص بود. همانطور که داشتم چای برميداشتم و چشمم به سينی چای بود در حالی چهره مينا در سينی انعکاس داشت گفتم : خواهش ميکنم . گفتم زياد مزاحم نشم . اقای هاشمی تا کلام اخر از دهان من خارج شد گفت: اين چه حرفيه ميزنی علی جان . شما عين پسر من می مونی . ميبينی که همه به شما علاقه پيدا کرده اند و طاقت دوری شما را ندارند کاش جرات ميکردم شما را از حاج خانم ميخريدم. مينا گفت:

بابا چقدر بابات ايشون بپردازيم خوبه؟

اقای هاشمی گفت: چون مبلغ که بتونيم ايشان را بخريم هرگز نمی توانيم تهيه کنيم کوتاه امدم.

مينا گفت: اما ايشان خريدار خوبی بود ما را خيلی راحت خريد.

پدرش گفت: با چی دخترم؟

مينا گفت: با رشته محبتشون پدر.

همه زدند زير خنده و من که تا ان زمان فقط به حرفهای انان گوش ميدادم مجبور به حرف زدن شدم و گفتم شما خانواده خيلی با محبتی هستيد . اين چه حرفيه که می زنيد منو شرمنده می کنيد.

اقای هاشمی گفت : علی اقا حقيقتا همه ما به شما علاقه داريم و مونا و مينا احساس ميکنند خداوند به انان يه برادر داده . اگر چه کمی دير داده اما بهترينش رو داده . شما برادر خوبی برای انان خواهی بود البته اگر مينا و مونا را به خواهری قبول داشته باشی ؟

گيج شده بودم . اين جملات اقای هاشمی ابی سردی روی تن داغ من ريخت . يعنی مينا هم منو به چشم برادر ميديد؟ خدای من ديگه چه جوری به مينا به چشم يه معشوق نگاه کنم؟ اگر به اقای هاشمی بگم من مينا را دوست دارم و برای همسری اينده ام انتخاب کردم چی به من ميگفت؟ او گفته بود مينا خواهر توست حالا چه جوری مادرم را به خواستگاری او بفرستم . به مينا نگاه کردم چشمان زيبای مينا به من و گفته هايی که از دهان من خارج ميشد دوخته شده بود. دلم لرزيد . نميتوانستم حرفم را بزنم. اخه چی بگم؟ نمی دونم مينا با آن نگاه مهراميزش به ديده برادر به من می نگريست ؟ چنين باشد چگونه به اين خانه رفت و امد کنم ؟ من نمی توانم به کسی که منو برادر خودش ميدونه عاشقانه بنگرم. ميخواستم با مادرم صحبت کنم و به خواستگاری مينا بروم. چشمم به گلهای زيبای قالی افتاد . رنگهای زيبای ان ترکيبی مثال نزدنی ساخته بودند.  اما بدون روح در حالی که ترکيبی که در چهره مينا وجود داشت با روح بود و خدای بزرگ فرشته ای را به زمين فرستاده بود. چشمانی خمار داشت و صورتی سفيد رو که موهايش را با شالی زرشکی پوشانده بود. با سينی چای از اتاق خارج ميشد . با متانتی خاص قدم برميداشت و گويی بر ابرها راه می رود . بلوز و دامنی زيبا به تن داشت گامهايش شمرده بود. کلامش اهسته ادا ميشد لبخندش دلنشين و زيبا بود. صدای زيبای او مانند اواز قناريها بود. زيبا و دلنشين که تا اعماق قلب نفوذ ميکرد. نگاهم را از او گرفتم تا اسرار درونم آشکار نشود. آقای هاشمی گفت : مونا و مينا دختران با هوشی هستند. مينا در ترم ۵ مهندسی شيمی درس ميخونه و همانطور که داشتی مونا را درس ميدادی کلاس اول راهنمايی هست. بزرگترين سرمايه زندگی ما همين دو دختر هستند که هر چه سعی و تلاش ميکنم برای به بار نشستن اين دو فرزندم هست. جالبه بهتون بگم ما همشهری شما هستيم . شيرازی هستيم و مدت ۶ ماه هست که به تهران امده ايم. چون مينا اينجا دانشگاه ميرفت و رفت و امد براش مشکل بود ما تصميم گرفتيم بيايم تهران زندگی کنيم . مينا به خانواده خيلی وابسته هست و مدتی که تنها زندگی ميکرد از نظر روحی افت کرده بود و چون من برای بچه هايم زندگی ميکنم صلاح ديدم نقل مکان کنم به تهران ولی شيراز رو خيلی دوست دارم . شهر ابا و اجدادم هست. هر روز عصر به ارامگاه حافظ می رفتم و روحيه ميگرفتم . انجا ميعادگاه دلهای تنها و عاشق هست . انجا هر روز عصر بوی نرگس شيراز و صدای خواندن اشعار ديوان حافظ از پير و جوان ما را به عالمی ديگر سوق ميداد.

                                                                                                                      ....... ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 و ساعت 12:15 |

+ : اين درست اما مردم ما عادت کردند ديگران برای انها تصميم بگيره.

- :  مگه اين مردم جز خود ما هستيم . ببين شما اينجا نشسته ای و بدون اينکه فعاليتی بکنی ميخوای خدا بارمشکلاتت را کم کند. اما تا بحال خودت برای اين منظور چقدر زحمت کشيده ای؟

+ : راستش من دستم به هيچ جا بند نيست. همه جا شده پارتی بازی . به هر جا سر ميزنم جواب منفی ميگيرم . علی اقا شما نفست از جای گرمی بلند ميشه . درد ما رو نمی دونی که اين حرفا رو ميزنی .

- :  نه اشتباه نکن . اينطوری که ميگی نيست. از کجا ميدونی من چه مشکلاتی داشته و دارم. از کجا ميدونی الان که دارم با شما حرف ميزنم توی دلم چه غوغايی است . از کجا ميدونی با چه مشکلاتی بزرگ شده ام و با چه بدبختی درس خواندم؟ منتها من سعی کردم با مشکلات مقابله کنم . سعی کردم مسکلات رو شکست بدم نه اونها منو شکست بدن. وقتی مشکلی بزرگ برام پيش مياد . نمی گم من مشکل بزرگ دارم ميگم ای مشکل من يه خدای بزرگ دارم و با توکل به خدا مشکلاتم را از سر راه برميدارم.

همراه با اين جملاتی که می نوشتم اشکم جاری شد غم دوباره به دلم هجوم اورد و يه بار ديگه ياد و خاطره مينا جلو چشمم رژه رفت . دوباره از حالتی که دقايقی پيش داشتم دوست اينترنتی خودم را نصيحت ميکردم بيرون امدم بحدی که چندين بار اون بنده خدا برايم دينگ زده بود و من متوجه نشده بودم و يه ان به خود امدم ديدم نوشته اگر نيستی بروم؟

+ : شما درست ميگيد شايد من ضعيف باشم . شايد من سعی نکردم و خودم را باختم .شايد حق با شما  باشه اما منم خيلی خودم رو باختم .

+ : الو الو الو

+ : دينگ دينگ

+ : رفتيد؟ علی اقا؟

+ : باشه منم ديگه ميرم .

ـ : الو ببخشيد يه لحظه رفتم توی فکر متوجه نوشته هات نبودم . هستيد که؟

ـ : الو الو . دينگ دينگ

دوست اينترنتی من رفته بود . خيلی ناراحت شدم يه لحظه افکار خودم باعث شد او برود شايد امشب به يه نتيجه ای با او ميرسيديم . براش پيغام گذاشتم که فرداشب ميام اونم باشه تا حرفامون را ادامه بديم . خوابم نمی برد اما به هر زحمتی بود به تختم پناه بردم . افکار ذهنم را مشوش کرده بود . مانند مادر داغداری می ماندم که فردی ميايد و خاطرات فرزند جوانمرگش را به يادش می اورد. به عقب برگشتم به زمانهايی که تازه پا به دبستان گذاشته بودم و همه به ديده ترحم به من نگاه ميکردند و به اين که اين پسر پدر نداره مواظبش باشيد. انان نمی دانستند با اين حرفها چه ضربه ای به اين بچه ۷ ساله ميزنند . نمی دانند تا ساليان سال روحيه و غرور او را دارند خرد ميکنند . احساس خودشان دلسوزی است اما احساس درون من حقارت بود. انان داشتند به راحتی غرور و شخصيت مرا خرد ميکردند . تصويری در قاب روی ديوار اتاقم نصب شده بود . پسر بچه ای که  با لباسی کهنه در سرمای زمستان و زير باران در گوشه ای از پياده رو خيابان نشسته بود و تعدادی جارو روی زمين گذاشته بود و می فروخت . با اينک از سرما قطره اشکی روی گونه خود نمايی ميکرد اما با افتخار سرش را بالا گرفته بود و به همه اعلام ميکرد که با اينکه از مال دنيا بی بهره ام اما همتی دارم به بزرگی قلب بزرگم و خدا را شکر ميکنم که تنی سالم دارم که زير اين باران با کار کردن خرج خود و خانواده را تهيه ميکنم و منت  احدی از زمينيان بر گردن من نيست . شايد عده ای عبور ميکردند و در دل بر اين پسر نوجوان ترحم ميکردند اما ديگر به گوش او نمی رسيد . ياد روزهايی که جلو مدرسه ميايستادم تا مادرم به دنبال من بيايد وقتی ماشينی می امد و پسر بچه اش را می بوسيد و سوار ميکرد و من بايد زير باران با چتر سوراخ شده مادرم پياده تا خانه را طی ميکردم ازارم ميداد. ياد روزهايی که  در خانه نفت نداشتيم و مادرم هر چه لحاف و تشک بود روی ما می انداخت تا سرما نخوريم و ياد ان زمانهايی که می ديدم وقتی ما بخواب می رويم مادرم تا نيمه های شب با چرخ خياطی دست دومی که تهيه کرده بود برای مردم لباس می دوخت تا ما بتوانيم به مدرسه برويم . گاهی چشم باز ميکردم و می ديدم که چشمان زيبای مادرم با اينکه ۲۸ بهار بيشتر از عمر او نگذشته بود اما بی فروغ بود و ديگر طراوت جوانی را نداشت و اشکی که در نيمه شب بخيال اينکه ما خواب هستيم و نمی بينيم بر صورتش جاری ميشد عين فيلم سينما جلو من روی پرده خاطراتم به نمايش در امده بود. اما با همه اين مشکلات من استقامت و صبر را از مادرم به ارث برده بودم . با اينکه کودکی بيش نبودم هميشه با خودم عهد کرده بودم که درس بخوانم و جبران زحمتهای مادرم  بکنم . هميشه به اين فکر ميکردم که روزی بيايد که اين همه سختی را جبران کنم . اما درد بی پدری و اينکه نه ميدانستم پدرم زنده هست يا مرده؟ ما را می بيند که در نبود او چه می کشيم يا هيچ اطلاعی از وضع ما ندارد؟ مادرم هميشه به نيکی از پدرم ياد ميکرد و مطمئن بود روزی دوباره پدرم برميگردد . بعد از سالها هر هفته با پليس تماس ميگرفت و خواهان اطلاعاتی بود که ايا خبری از پدرم دارند يا نه؟ هميشه اداره پليس به اين اميدواری مادرم و پايبند بودن او به اصول همسری تبريک ميگفت . برای اقوام و خويشان هم باعث تعجب بود با اينکه پدربزرگ و مادربزرگ و عمه ها و عمويم در همان سال اول از برگشت پدرم قطع اميد کرده بودند که چرا مادرم که جوان و زيبا ميباشد اين همه مدت منتظر بازگشت پدرم ميباشد. نمی دانم در چه ساعتی بخواب رفتم اما چشم باز کردم صبح شده بود . طبق هر روز از خونه بيرون زدم و به طرف اداره راه افتادم  و مثل هر روز کارم را شروع کردم اما حال و حوصله حرف زدن با همکاران را نداشتم . سعی کردم با دقت به پرونده ها رسيدگی کنم تا اشتباهی باعث نشه مشکلاتم چند برابر شود. اما بازم خاطراتی که مادرم در مورد پدرم گفته بود برايم تداعی شد .  

      روزی با مادرم در خيابان می رفتيم تا لباسهايی را که برای مغازه ای دوخته بود تحويل دهيم . بعد از تحويل لباسها مغازه دار که خيلی از کار مادرم راضی بود بجز دستمزد مادرم مبلغی ديگر نيز بعنوان پاداش به مادرم داد. مادرم ان مبلغ را قبول نکرد . مغازه دار تعجب کرده بود و ميگفت خانم جعفری من چون از کار شما راضی هستم اين مبلغ را به شما پرداخت کردم. مادرم گفت: من محبت شما را فراموش نمی کنم اما ميدانيد که چند نفر ديگر هم با شما کار ميکنند و چون من زنی بيوه و جوان هستم نمی خواهم هيچ مبلغی اضافه بر دستمزد به من پرداخت کنيد . اگر روزی دستمزد بالا رفت اونوقت من هم با دستمزد بيشتری برای شما کار ميکنم . پول اضافه را روی ميز مغازه دار گذاشت و خارج شد . در بين راه که برميگشتيم قرار بود با گرفتن دستمزد ان روز برای من کفش بخرد. مدتها بود که کف کفشم سوراخ شده بود و با تکه ای مقوا کف ان را پوشانده بودم. به مغازه کفش فروشی رفتيم و بعد از خريد کفش از مغازه خارج شديم قرار بود با بقيه دستمزد خوراکی برای خانه بخرد . بيرون مغازه چند متر دورتر پسر بچه ای ايستاده بود و کفش به پا نداشت . نگاهی به مادرم کرد نگاهی به من و کفش جديدم انداخت و نگاهی به پای برهنه خودش . جلوتر امد و گفت ميشه کفش کهنه ات را به من بدهی بپوشم . جای رودخانه اشک بر گونه هايش جاری بود . مادرم دست او را گرفت و داخل مغازه شد و با بقيه پولش برای ان پسر بچه کفش خريد و زمانی که ديد ان بچه با چهره ای شاد از مغازه خارج شد لبخندی بر چهره مادرم نشست . از مادرم پرسيدم : حالا که بقيه پول را برای او کفش خريدی امروز غذا نداريم چيکار کنيم ؟ مادرم گفت : پسرم خدا روزی رسان است پدرت هيچوقت از کنار افراد فقير بدون توجه عبور نمی کرد. هميشه سعی ميکرد حاصل کارش را با مردمان فقير قسمت کند تو هم بايد مانند پدرت شوی و اول به همنوعانت برسی بعد به خودت . اگر به ديگران کمک کنی حتما خداوند به تو کمک خواهد کرد. به طرف خانه رفتيم و چهره مادرم را می ديدم که حتما داشت فکر ميکرد که امروز غذای ما را از کجا تهيه کند . به خانه که رسيديم خواهرم در را به روی ما باز کرد. خيلی خوشحال بود . مادرم پرسيد خبر جديدی داری دخترم . خواهرم گفت مادر :خانم هاشمی يک ساعت پيش در خانه ما امد و يک قابلمه برنج و خورش قيمه به من داد و گفت بخاطر سلامتی اقای هاشمی نذر داشته ايم و اين هم سهميه شماست . نگاهی به مادرم کردم و نگاهی ديگر به کفشم و هر دو با هم خنديديم .

     آن روز به بزرگی خداوند پی بردم و اينکه هيچ خدمتی به خلق خدا بدون جواب نمی ماند و مادرم هميشه ميگفت اگر به ديگران فکر کردی خدا هم به تو فکر خواهد کرد و باورم نمی شد قبل از رسيدن به خانه خداوند بزرگ مزد مادرم را داده باشد. اين دوران برای من تجربه بود و هر روز کاری جديد و نيک از مادرم ياد ميگرفتم. من درک کردم که هر چيزی خدا به ما داده نيمی از ان متعلق به همنوع نيازمند ماست و ما وسيله ای هستيم برای رساندن نعمتهای خداوند به بندگان نيازمندش. دوران سخت نوجوانی من تمام شد و پا به دبيرستان گذاشتم . حال بهتر مسائل را درک ميکردم و می فهميدم و با اينکه مادرم مخالف کارکردن من در ان سن و سال بود بدنبال کار ميگشتم . در يک نانوايی نزديک منزلمان کار پيدا کردم و صبح اول وقت و بعد از ظهرها بعد از وقت مدرسه بصورت نيمه وقت به انجا ميرفتم و دستمزدم را هر روز در پايان کار دريافت ميکردم و ان را به مادرم برای کمک خرج ميدادم . يادم نمی رود اولين روزی که مزد گرفته بودم و با خوشحالی به خانه امدم و دستمزد را به مادرم دادم. ان روز مادرم گريه کرد و گفت الحق که پسر خلف پدرت هستی و نمی توانی بيکار بمانی و از کنار مشکلات خانواده بگذری. خوشحالم که خداوند پسری چون تو را به من عنايت کرده و روی زمين نشست و سجده شکر بجا اورد و من ان روز خوشحالتر از هر زمانی بودم چون ميديدم که وجود من مادرم و خواهرانم را خوشحال ميکند. همزمان با کارکردن درس ميخواندم و با هيچ وقت پيمان خودم را فراموش نکردم که درسم را بخوانم و زندگی پرباری را برای خود و خانواده تهيه کنم. دومين روزی که اشک چشم مادرم را ديدم که از فرط خوشحالی جاری شد زمانی بود که روزنامه در دستم بود و با شادی به مادرم پيغام دادم دانشگاه پذيرفته شده ام . ان روز ميدانستم ديگر مشکلات من تمام ميشود. قبولی در دانشگاه همزمان با ازدواج خواهر بزرگم بود . شادی ما دوچندان شد و خواهر بزرگم ازجمع ما رفت و در کنار شوهرش شروع به زندگی جديد کرد . او بزرگ شده دست مادرم بود و چون مادرم خانه دار و کدبانو . با اينکه بيش از ۲۱ سال نداشت اما رموز خانه داری را به خوبی از مادرم فرا گرفته بود و با کار کردن من و مادرم جهيزيه ای در خور وجود او تهيه کرديم و به خانه اش فرستاديم. روز به روز زندگی ما بهتر ميشد . درس خواندن در دانشگاه با دبيرستان خيلی فرق داشت با اينکه با دخترها مختلط بوديم اما سعی کردم فقط دنبال درس باشم چون ميدانستم مسائل فرعی مرا از درس و زندگی عقب می اندازد و اين نصيحتهای مادرم بود که وقت برای پرداختن به جنس مخالف زياد دارم و الان فقط درس بخوانم. کاری در تعميرگاه ماشين که شبانه روزی بود  پيدا کرده بودم و بعد از دانشگاه مستقيم به انجا ميرفتم . کارفرمای من وقتی ديد درس ميخوانم و دانشجو هستم بيشتر به من احترام ميگذاشت و بعد از مدتی که از کارم راضی بود کليه کارهای مالی تعميرگاه را به من واگذار کرد. من سعی کردم اين اعتماد کارفرما را گرامی بدارم و روز به روز بهتر و بيشتر کار کنم . گاهی هم کارهای بانکی را به من واگذار ميکرد که روزهايی که ديرتر به دانشگاه ميرفتم جهت انجام ان امور به بانک می رفتم و کارميکردم . حقوق خوبی دريافت ميکردم و ديدم که با اين حقوق خانواده سه نفری ما می تواند زندگی را بگذراند به همين علت با مادرم صحبت کردم و خواستم که ديگر خياطی نکند. در اول مادر قبول نمی کرد و ميگفت من بايد درسم را بخوانم اما وقتی اصرار کردم و از انجايی که برای پسر جوانش احترام قائل بود و اگر نمی پذيرفت به غرور من می خورد قبول کرد که فقط دوستان و اشنايانی که برای او کار می اورند قبول کند و برای مغازه دارها کار نکند. 

       در اداره بودم و روی پرونده ها کار ميکردم که مرا به اين عالم و ياداوری خاطرات گذشته اورده بود . نمی دانستم چطوری زمان به اين زودی ميگذرد . تقريبا همزمان کارهايم را انجام داده بودم . همکارانم عادت کرده بودند با من صحبتی نکنند . گاه گاهی کنايه هايی می شنيدم که با هم ميگفتند کاری بهش نداشته باشيد . جوان هست و دوران عشق و عاشقی. دوران بی حوصلگی . گاهی هم که شيرينی ميخوردند ميگفتند بخور ميخواهيم بزودی شيرينی دامادی تو را بخوريم.

    برام مهم نبود که چی فکر ميکنند و چرا اينجوری فکر ميکنند . تصميم داشتم بعد از وقت کار به عيادت اقای هاشمی بروم اما دو دل بودم بروم يا نه؟ از ديدن دوباره مينا می ترسيدم و از تراوش اين بذر عشق در دلم واهمه داشتم . اما چاره ای نبود بايد می رفتم اما رسمی تر برخورد ميکردم. ناهار را با مادرم خوردم با اينکه سعی ميکردم چهره ام نشان ندهد که نگران اما بزرگی خدا را ميشود در حرکات مادر تماشا کرد. مادر به راحتی به قلب فرزندش رسوخ ميکند و از مکنونات قلب او اگاه ميشود. قبل از بيرون رفتن از خانه مادرم گفت: علی تو عزيز منی نمی خواهم هيچوقت نگران ببينمت . دلم ميخواد حرفاتو با مادرت در ميان بگذاری . دلم ميخواد مرا همچون گذشته دوست خود بدانی . مدتی است موضوعی ترا رنج ميدهد در خودت مريز.  با خنده ای از در خارج شدم و به طرف خونه اقای هاشمی حرکت کردم . زنگ خانه را به صدا در اوردم و صدای مونا دختر کوچک اقای هاشمی از پشت اف اف پرسيد کيست؟ گفتم جعفری هستم . در باز شد و در استانه هال خانم هاشمی را ديدم که با روی باز به استقبال امده بود. احساس ميکردم در اين مدت خداوند مادری ديگر به من عطا کرده چنان رفتاری گرم و مادرانه با من داشت که حس غريب بودن در اين خانه نداشتم .اقای هاشمی تا دو روز پيش که ديده بودمش خيلی بهتر شده بود و نشسته بود داشت داروهاش را می خورد . بعد از روبوسی با ايشان نشستم و عذر خواهی کردم که نتونستم حضورا برای عيادت بيام. اما نگرانی در وجودم بود که نکنه اقای هاشمی چيزی فهميده باشه . نگران از اين بودم مبادا بدبينی به ذهن اين خانواده بيايد که چشم من ناپاک هست.؟ حال ايشان را پرسيدم و برام دقايقی از وضعيت خود بعد از عمل گفتند و خوشحال بودم که بهتر شده اند و راضی هستند. اما ضربان قلبم بالا رفته بود. درون خودم به دنبال مينا می گشتم ولی چطور می توانستم بفهمم که مينا در خانه هست يا نه؟ سعی کردم با تعريف کردن از پارک و اينکه جای اقای هاشمی خالی هست مسير فکريم را عوض کنم . آقای هاشمی سر حال به نظر می رسيد و شروع کرد به جک تعريف کردن و اين اولين بار بود که ايشان را در حالت غير رسمی ميديدم . خانم هاشمی و مونا هم به ما پيوستند و من فهميدم که حتما مينا در منزل نمی باشد و الا او هم می امد. از همه جا صحبت کرديم و گفتيم و خنديديم . خوشحال بودم که در کنار انها هستم . از نذری انان نيز تشکر کردم و خانم هاشمی گله داشت که چرامادرم را نمی اورم . به انان قول دادم در ملاقات بعدی حتما مادر را با خودم ببرم. مونا در کنار من نشسته بود و خيلی راحت منو داداش علی صدا ميکرد و من از اين خطاب لذت می بردم . ساعتی از حضور من در انجا گذشته بود که مونا کتاب رياضی را اورد و از من خواست که در حل مسائل به او کمک کنم که با اعتراض مادرش روبرو شد. من پا در ميانی کردم و گفتم حاج خانم اشکالی نداره خوشحال ميشم بتونم کمکش کنم . مادرش گفت : ساعتی ديگه مينا مياد و کمکش ميکنه چرا الان وقت شما را بگيره و من از خبری که داده بود سرخوش بودم و بهتر ديدم به مونا جهت گذران وقت کمک کنم تا بتوانم مينا را ببينم . با اينکه با خودم قرار گذاشته بودم از روبرو شدن با او اجتناب کنم اما دست خودم نبود و نمی توانستم بدون ديدن او بروم . به همين خاطر کتاب را از مونا گرفتم و شروع کردم به همراهی کردن با مونا در حل مسائل او. هنوز چند تا از مسائل مانده بود که مينا به خانه امد. قبل از اينکه لباسش را عوض کند به اتاق اقای هاشمی امد و تا مرا ديد نگاه معنی داری به من انداخت و سلام کرد و به طرف پدرش رفت و صورت او را بوسيد و حالش را پرسيد. اقای هاشمی با محبت فراوان جواب محبتهای دخترش را داد و دگر بار ياد تشنه محبت پدر بودن به ذهنم امد. مينا از اتاق بيرون رفت اما نگاه او چه معنی ميداد نفهميدم . ايا ناراحت بود که به خانه انها امده ام ؟ ايا او هم از دوری من در رنج و عذاب بود و تعلق خاطری به من پيدا کرده بود؟

                                                                                                                       .........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 و ساعت 9:13 |
 ......گذر زمان را متوجه نمی شوم . ساعتها به درون دنيای اينترنت فرو ميروم . روزنامه های وبلاگها - سايتها و ..... مرور ميکنم و خود نمی فهمم که چند ساعت گذشته . گاهی مطالب زيبا را کپی ميکنم و در جايی برای خودم نگهداری می نمايم. گاهی به مطالبی برخورد ميکنم در دنيای سياست که برای سوالهايم جوابی نمی يابم  . عجب دنيای شگفت انگيزی است اين اينترنت . نمی دانم بعد از ما چه کشف خواهد شد و حتما اين اينترنت را خيلی پيش پا افتاده فرض ميکنند . دوست دوران دبيرستان به امريکا عزيمت کرده و مشغول ادامه تحصيل بود ساعتی را با ايشان گفتگو يا همان چت اينترنتی کردم و تصوير او را مشاهده کردم . خيلی صحبت کرديم از هر دری حرف زد . پسر درس خوانی بود و تشنه فراگيری علم و دانش . دوست دارم هميشه با او هم صحبت باشم تا بتوانم از دانسته های او بهره ببرم. دلم ميخواهد هر روز از چيزهايی که ياد ميگيرد بهره ببرم . اما تفاوت ساعت ما با انها و برعکس بودن افق ما مشکل اين ارتباط دو طرفه هست . سعيد در زمانی که در ايران بود از همان زمان دبيرستان بدنبال علم فيزيک بود و عاشق فيزيک . بارها و بارها در اين علم تحقيق کرد و با اينکه سن کمی داشت اما بخاطر مطالعاتش از دبير فيزيک بيشتر اطلاعات داشت و در مسابقات علمی که شرکت ميکرد زبانزد خاص و عام شده بود . کنکور سراسری رتبه بسيار بالايی اورد و همين باعث شد که بسياری از دانشگاههای امريکا خواهان پذيرش او شوند و چون از نظر مالی هم مشکلی نداشت به ان قاره نوظهور مهاجرت کرد اما هيچوقت باعث نشد دوستان قديمی خود را فراموش کند و يا به قول امروزی ها خودش را گم کند . او به تمام معنی مصداق مثل ((درخت هر چه پربارتر سر به زيرتر )) بود . من برای سعيد احترام زيادی قائل بودم و هميشه از پيشرفت او لذت ميبردم . سعيد بارها و بارها در چت به من گفته بود که سياستهای دنيای غرب در فکر نابودی ايران و ايرانی هست و اکثر ايرانی ها در انجا مشکل دارند. ايرانی ها عرق ملی و علاقه زيادی که به دين و کشورشان دارند در هيچ شرايطی خود را سرسپرده نمی کنند و نهايتا در هر جای دنيا باشند افتخارشان اين است  که ايرانی هستند و سعيد با حرفها و صحبتهاش اينو بطور دائم تذکر ميداد .ساعتها در پای چت به گفتگو پرداختم بحدی که فکرم از مينا دور شده بود . ان روز را بخانه اقای هاشمی نرفتم و بعد از اينکه همراه با مادرم شام را خورديم تلفن را برداشتم و تماسی با ايشان گرفتم . خانم هاشمی ضمن احوالپرسی گفت امروز به ما سر نزدی . ما به شما عادت کرده بوديم و امروز اقای هاشمی سراغ شما رامی گرفت. عذر خواهی کردم و گرفتاری را بهانه قرار دادم و گفتم در اولين فرصت حتما سری به ايشان خواهم زد. اما در حقيقت تصميم گرفته بودم که مدتی برای فراموش کردن اين موضوع به انجا نروم . بعد از اينکه گوشی را گذاشتم همراه با مادرم به تماشای تلويزيون پرداختم و مادرم سر صحبت را باز کرد و پرسيد چيه مدتی گرفته ای ؟ گفتم فقط خسته ام. مادرم که از درون قلب من باخبر شده بودو به قول خودش فرزندش را مثل کف دستش ميشناخت گفت به من دروغ نگو مادر راحت ميتواند راست و دورغ فرزندش را تشخيص دهد . گفتم مادر باور کن فقط مقداری خستگی روز هست و چيزی خاصی به وجود نيامده اگر موردی باشه حتما با شما در ميان خواهم گذاشت چه کسی بهتر از شما و مهربانتر از شما مادرم. نگران نباش مادر من پسرت هميشه در کنار شماست و بايد خمره ترشی را برای او اماده کنی و با خنده ای بحث را فيصله دادم. اخبار داشت انفجارهای عراق رانشون ميداد . صدها بيگناه در عراق بر اثر اين انفجارها کشته شده بودند و کسی هم از اين همه حقوق بشری فريادی نمی زد ملت بيچاره عراق چرا بايد طعمه اين خشونت ها شوند. تا کی مردم مظلوم اين کشور مسلمان بايد طعمه دست اندازی های ابرقدرتها باشند. و تا کی بايد زير چکمه های ستمگران اينچنين خرد شوند. غرور يک ملت تا کی بايد دستخوش جنايتکاران باشد. ؟ زبانه های اتش و دود شهرهای مختلف عراق را فرا گرفته بود و هيچ کسی نبود به حمايت از اين ملت مظلوم برخيزد. دلم خيلی گرفته بود . شايد اگر حضور مادرم در انجا نبود اشک از ديدگانم جاری ميشد و پهنای صورتم را می پوشاند. با تمام خستگی خواب ازچشمانم گريخته بود و خوابم نمی برد. دگر بار به سراغ کامپيوتر رفتم و شروع به چت کردن با اقايی که مدتی پيش با او در اينترنت اشنا شده بودم کردم. ای دی  او که هرگز تا بحال نتوانسته بودم اسمش را بفهمم و يا حتی بدانم حقيقتا دختر است يا پسر . اما از بحث کردن با او لذت ميبردم . روز اول گفتم من از وقت گذرانی در چت خوشم نمی ياد و تا وقتی که بدانم چيز مثبتی ياد ميگيرم ادامه ميدم اما به محض اينکه ببينم دارم وقتم را تلف ميکنم قطع خواهم نمود و اين کلمات را در کمال احترام و صداقت ادا کردم. بيشتر از شش ماه بود که با وی که ای دی (دلتنگم) مشخصه او بود چت ميکردم و امشب نياز داشتم با او صحبت کنم چون خودم از هر زمانی دلتنگ تر بودم . مثل هر دفعه با سلام اغاز کرديم .

پرسيد : چه عجب مدتی نبودی؟

گفتم : گرفتاری روزگار نمی ذاره شما چطوريد؟

-: خوبم . يعنی بد نيستم . ميگذرونم.

+: از دلتنگيهات چه خبر؟ بهتر شدی؟

- : بهتر که چه عرض کنم برای يه ادم دلتنگ هميشه يه جور ميگذره.

+ : با همه اين احوال باز روزهای پر خنده در زندگی ادمها پيدا ميشه. ميتوانم يه سوال خصوصی ازت بپرسم؟

- : بله چرا که نه.

+ : تا بحال عاشق شدی؟

- : نمی دونم . گاهی افرادی را می بينم فکر ميکنم عاشقم. گاهی فکر ميکنم از همه متنفرم . گاهی بچه ها رو می بينم بهشون عشق می ورزم اما همين وقت زمانی که فکر ميکنم اين بچه روزی بزرگ ميشه و مثل من و بقيه دو رو و دو رنگ و متظاهر ميشه او اون بچه هم بدم مياد.

+ : بچه بخودی خود گناهی ندارد و زمانی که بدنيا مياد پاک و معصوم هست و اين تربيتها و اموزشها هست که يکی را عالمی پرهيزگار و ديگری را جانی بار می اورد.

- : درسته اما فرهنگ جامعه هرگز عوض نمی شود چون روند ان بسيار کند ميباشد. و تا چند نسل اينده همين می ماند.

+ : چه کسی بايد اشتباهات را اصلاح کند؟ بايد منتظر کسی باشيم از بيرون بيايد فرهنگ ما را اصلاح کند؟

- : اما ما که قادر به عوض کردن نيستيم.

+ : اگر همه دست به دست هم دهيم و مشکلات را بررسی کنيم و از خودمان شروع کنيم حتما موفق خواهيم شد . اما اگر قرار بر  ابن باشد که همه به ديگری بسپاريم همچنان در عقب ماندگی کشورمان کمک کرده ايم .

                                                                                                    ........ ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و یکم آبان 1384 و ساعت 11:12 |
....ساعت ۸ صبح از خواب بيدار شدم اولين روزی بود که دير به اداره ميرفتم تا نزديکيهای صبح بيدار بودم و بعدش خواب ماندم . با عجله و چهره ای نگران اماده شدم و بطرف اداره به راه افتادم . به اداره که رسيدم اتاقم مملو از ارباب رجوع بود. همکارانم نگران شده بودند . همه ميخواستند بدانند چه اتفاقی افتاده که بدون اطلاع قبلی اين مدت دير امده ام . خودم خنده ام گرفته بود ارباب رجوعها با پرونده هاشون که در اتاق انتظار مرا می کشيدند عصبانی بودند. هر کدام حرفی ميزد يکی ميگفت : هر وقت دلشان بخواد ميان. کسی به کسی نيست . مگه کسی دلش به حال مردم سوخته؟ خلاصه در مدت نيم ساعت همگی را راه انداختم و اتاق خلوت شد و تازه حالا بايد جوابگوی همکاران می بودم. قبل از سوال کردن انان گفتم: ديشب مهمان بوديم و خيلی دير خوابيدم به خاطر خستگی صبح خواب ماندم همين . ديگه اقايون محترم سوالی ندارند؟

 همه خنديدند و از اينکه من با پاسخی که داده بودم راه را بر سوالات مختلف انان بسته بودم قيافه گرفته بودند. ميزها همه شلوغ و مملو از پرونده بود و حوصله کار کردن را هم نداشتم . افکارم برگشت طرف شب گذشته و اتفاقاتی که منزل اقای هاشمی افتاده بود. چهره مينا برای لحظه ای از ذهنم محو نميشد نمی دانستم چه اتفاقی افتاده و چرا اينقدر مرا مشغول کرده است . اگر آقای هاشمی متوجه اين حالات من نسبت به مينا می شد حتما عصبانی ميگرديد . او منو به چشم پسرش به خانه راه داده بود و اگر من ميگفتم مهر دخترش در دلم افتاده شايد هزار و يک فکر ميکرد. شايد می گفت ای پسر ناخلف من به تو اعتماد کردم که به خانه ام امدی حال به دخترم به چشم ديگری نگاه کردی ؟ ميترسيدم که اين موضوع رابطه مرا با آقای هاشمی دچار خلل کند. خودم را مشغول کار کرده و سعی در مبارزه با احساسم کردم به هيج وجه نمی خواستم رابطه خوبی که با اقای هاشمی داشتم از بين برود. تصميم گرفتم مينا را به چشم خواهرانم نگاه کنم و برای اينکه اين احساس جديد از ذهنم برود به خود گفتم چند روزی به خانه انان نمی روم و تلفنی حال ايشان را می پرسم . اگر سوال کرد می گويم کسالت داشتم يا کاری پيش امده شايد نبينمش از دلم بيرون برود. پرونده ها را باز کردم و مشغول کار بر روی انها شدم . نمی دانم چگونه ساعات گذشت که نفهميدم . چنان مشغول کار شده بودم که گذر زمان را متوجه نشدم .

بعدازظهر به خانه رفتم . کامپيوتر را روشن و نشستم پای خواندن روزنامه های مختلف . قبل از هر چيز به صفحه حوادث علاقه زيادی داشتم . مستقيم به سراغ ان صفحه رفتم . چهار مورد خودکشی بود . چندين مورد سرقت و مواد مخدر و ادم ربايی و... جدا اين فيلمهای خارجی در اين چندين ساله همه چيز را به جوانان ما ياد داده . اخه کی ديده و شنيده بوديم که بچه ای را گروگان بگيرند و تقاضای پول کنند . ناهنجاريهای جامعه زياد بود . بيکاری باعث رو اوردن جوانان به خلاف شده و بروز بزهکاران کم سن و سال ادم را ازار ميداد. چيزی که برايم جلب توجه کرد فرار دختری ۱۶ ساله از خانه بود . وقتی ماجرای ان را خواندم از تعجب مات مانده بودم . دختر از خوشی زياد از خانه فرارکرده بود. اين ديگر چه نوعش هست . ؟ گفته بود خوشی زياد زير دلم زده و از خانه فرارکردم . خدای من اين ديگر چه نوع زندگی هست ؟ يکی از بی چيزی و برای يه لقمه نان اواره ميشه و يکی از سيری زندگی راحت زير دلش ميزنه . به سراغ سايت شاعران رفتم و به شعر زيبای سهراب سپهری برخوردم :به سراغ من اگر ميايی نرم و اهسته بيا مباد که ترک بردارد چينی نازک تنهايی من . ما انسانها چقدر شکننده ايم . احساسات ما چقدر نازک و لطيف هست . گاهی ميگويند مردها سنگ دلند و به همين دليل شغل قاضی و ... به انان داده ميشود.اما اينطور نيست مردها سعی احساسی هستند اما ان را کنترل ميکنند و منطقی عمل ميکنند اين دليل بر ان نيست که مرد احساس ندارد. همان حسی را که ليلی به مجنون داشت مجنون هم به ليلی داشت. عشقی که هر دو را جاويدان کرد. وقتی پای کامپيوتر می نشينم .....ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384 و ساعت 10:9 |
    ...با غمی که از مرگ ان مرد بر من چيره شده بود از اداره پليش خارج شدم و به طرف خانه به راه افتادم . نمی دانم چگونه به اين راحتی  زندگی پدر خانواده ای را که فرزندان او در انتظار ديدن پدر بعد از يک روز کار طاقت فرسا بودند گرفته بودند و خيالی ارام داشتند. افکار همه گونه بر من فشار ميآورد . چقدر افرادی اينچنين پست و دنی بودند. نميدانم اين زندگی چقدر ارزش دارد که اينچنين حاضر به کشتن و جنايت می شويم زندگی که تا چشم بر می زنی سالهای عمر تمام شده و بايد در خانه ای بنام قبر تا برپايی قيامت و دادگاه حساب و کتاب بخوابيم. خدای من هر چه به اطرافم نگاه ميکنم جز ريا و دورويی و نفاق چيزی نمی بينم . نمی دانم چطور مسير را طی کردم و نفهميدم تا منزل را پياده طی کرده بودم . افکار مغشوش در ذهنم آزارم ميداد . به خانه رسيدم مادرم نگران منتظرم بود . همه چيز را برايش تعريف کردم و ميترسيد از اينکه قاتلان مرا شناسايی کرده باشند. با دادن اطمينان از اينکه انان مرا نديده اند به اتاقم پناه بردم . ديوان حافظ را برداشتم و با خواندن فاتحه ای برای حضرت حافظ تفالی زدم و غزل:

 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد          عالم پير دگر باره جوان خواهد شد 

توجه مرا جلب کرد . خدايا آينده چه برای من رقم زده است .؟ خيلی خسته بودم و به تختم پناه بردم و دراز کشيدم . خود را در کنار دريايی زيبا ديدم همراه با اسمان ابی . صدای دريا به من ارامش ميداد می دويدم در امتداد عرض دريا . پاهايم در شنهای کنار دريا فرو می رفت . و خنکی مطبوعی پوست پای مرا نوازش ميداد . احساس ارامش ميکردم . ميخواستم هميشه در کنار دريای پاکی ها و اسمان ابی بمانم و همانجا روزها و شبها با دريا و صدای اب درددل کنم. به دور دست به افق نگريستم فرشته ای با بالهای سفيد و زيبا بسوی من می امد و من نمی توانستم او را ببينم فقط سايه ای از او در دور دستها ديده ميشد . بطرف دريا و او دويدم کم کم داشتم در اب فرو می رفتم دستم را به طرف فرشته دراز کردم و استمداد کمک کردم با يک چشم بر هم زدن خود را بر بالهای زيبای او ديدم که مرا به طرف ساحل ارامش ميبرد . باد خنکی به صورتم می خورد مرا در کنار ساحل زمين گذاشت و ناپديد شد به اطرافم نگاه کردم کسی جز خودم را نمی ديدم . خواستم فرياد بزنم و او را صدا کنم که فريادم در گلو گير کرد و جز ناله ای بيرون نيامد . صدای مرا ميخواند علی جان پسرم چی شده؟ چشم گشودم مادرم را در کنار تخت با چشمان مملو از اشک ديدم . هنوز در عالم خواب بودم که مادرم بار ديگر با صدای غمگينی گفت خواب ميديدی . بلند شو ابی به صورتت بزن . مرا ترساندی پسر . چرا در خواب فرياد می زدی ؟ به که ميگفتی برگرد؟ خوابم را به ياد اوردم . بلند شدم صورتم را شستم و به آشپزخانه سری زدم مادرم چای ريخته و منتظر من بود. نشستم و به مادرم نگاه کردم . لبخندی بر لبم نشست و برای اينکه نگرانی را از وجود مادرم دور کنم گفتم خواب زيبايی ديدم . فرشته ای در خوابم بود که به من کمک کرد تا در دريا غرق نشوم . مادرم لبخندی زد و گفت خير است پسرم . تو بايد ازدواج کنی حتما همان همسر اينده ات بوده. جالب بود مادرم هر چيزی را به زندگی اينده من ربط ميداد . مادر است و هزار اميد و ارزو که برای تک پسرش در نظر گرفته است . بعد از ساعتی که با مادرم گذراندم از خانه بيرون زدم و بطرف پارکی که نزديک خانه امان بود رفتم ميدانستم آقای هاشمی به آن پارک ميرود . دلم ميخواست در کنارش بنشينم و ساعتها حرف بزنم . به پارک رسيدم و بدنبال اقای هاشمی بودم که خودش مرا صدا کرد و با شوخی گفت : علی اقا دنبال من می گردی ؟ بفرما در خدمتيم خوش امدی . جلو رفتم و بعد از احوالپرسی روی نيمکتی در پارک نشستيم .چهره مهربان و متينی داشت که به دل هر کسی می نشست . هوای دلنشين پارک لحظاتی ما را وادار به سکوت و گوش دادن به صدای برگها و اواز پرندگان کرد.

          بالاخره اقای هاشمی سکوت را شکست و پرسيد: علی اقا دنبال من می گشتی حتما کاری داشتی که بدنبالم به پارک امده ای  ؟ نگاهی به چهره اش انداختم و به چشمانش خيره شدم . چشمانی کنجکاو را می ديدم . متعجب بود از اينکه چرا به سراغ او رفته ام اما خودم احساس راحتی خاصی ميکردم . دوست داشتم درد دلهای چندين ساله ام را برای کسی بازگو کنم و تنها اقای هاشمی را امين خود ميدانستم . اهی کشيدم که او را ناراحت کرد و گفت: پسرم حرف بزن . اگر کاری نتوانم برايت انجام دهم حداقل ميتوانم به درد دلهايت گوش دهم .

سرم را زير انداختم سبزی چمن زير پايم و برگهای زری که روی چمنها را پوشانده بود زيبايی خاصی به فرش کف پارک بخشيده بود. نمی دانستم از کجا شروع کنم ؟ بالاخره به با اين جملات شروع کردم:

از زمانی که يادم می ياد ارزوی ديدن پدرم را داشتم . هميشه چشمم به در بوده که روزی پدرم در را باز کند و مرا صدا کند . مادرم می گويد پدرم راننده کاميون بوده و يکی از روزها که شام مورد علاقه اش را درست کرده بوده هرگز پدرم به خانه برنگشته. هيچ اثری از او پيدا نکردند و چندين ماه بعد کاميون او را در ته دره ای يافتند اما اثری از جسد و خون و ...در کاميون پيدا نشد . پليس عکس او را در روزنامه ها چاپ ميکنه اما هيچوقت کسی تماسی نگرفت . سالها مادرم مرا به همراه دو خواهرم بزرگ کرد و خواهرانم به خانه بخت رفتند . اما هميشه کمبود مهر و محبت پدر را حس ميکردم . بارها و بارها مادرم را ديدم که سر سجاده با خداوند درد دل ميکرد و ميخواست خبری از شوهرش به او برسه . هنوز بعد از ۲۲ سال انتظار برگشت او را دارد . مادرم تعريف ميکنه که چقدر با پدرم يکديگر را دوست داشتند و همه غبطه زندگی انان را می خوردند اما جغد شوم به يکباره بر اشيانه انان نشست و ۲۲ سال انتظار را به مادرم هديه داد . سعی من بر اين بود که فرزند صالحی برای مادرم و برادری دلسوز برای خواهرانم باشم . دیپلم را گرفتم و وارد دانشگاه شدم اما هر زمان که به خانه می امدم اميد ان را داشتم که پدرم برگشته باشد . دانشگاه را تمام کردم و سربازی رفتم و دوران سربازی را تمام کردم چند ماهی بيکار بودم . در ازمونهای مختلف شرکت کردم تا بالاخره در اين اداره پذيرفته شدم . از کارم راضيم اما خلا وجود پدر مرا ازار ميدهد . بی قراری به سراغم می ايد . ارزوی ديدن پدر برايم شده يک رويا. نمی دانم ايا روزی ميتوانم او را ببينم و در اغوش بگيرم يا نه؟ از روزی که شما به محله ما آمده ايد و همسايه ما شديد علاقه شديدی نسبت به شما پيدا کردم . به بهانه های مختلف خودم را سر راه شما قرار ميدادم . احساس ميکنم خداوند مهر شما را بجای پدر در دلم قرار داده . اگر مرا قابل بدونيد دست مهر شما بر سر من قرار بگيره بر من منت گذاشته ايد. چشمانم نمناک شده بود. غرورم اجازه گريه کردن را به من نمی داد . سرم را زير انداختم .

شايد گقتن اين حرفها برای جوانی به سن و سال من درست نبود. اما بنظر من آدم در هر سنی ممکن است احساس کمبودی وجودش را آزار دهد. آقای هاشمی دست مرا گرفت . گرمای دستش تا اعماق وجودم رخنه کرد . احساس ميکردم حقيقتا پدرم دستم را گرفته . آقای هاشمی گفت: مرد بزرگ سرش رو زير نمی اندازه . سرت را بلند کن و سر بلند باش . نامردان هميشه در برابر خدا و خلق خدا سر به زير دارند. تو که با اين همه مشکلات  مايه مباهات خانواده و جامعه هستی . پسرم سرت را هميشه بلند نگه دار و با افتخار بر زمين خدا قدم بر دار. من هم با پدرت فرقی ندارم . خداوند به من پسری عطا نکرده بود و اينک احساس ميکنم يک بار ديگر فرزندی به من عطا کرده . تو مثل پسر خودم می مانی و هر کاری از دستم بر بياد برای تو انجام خواهم داد . هروقت دل تنگ شدی به خانه ما بيا . با هم صحبت می کنيم و با خانواده جديدت نيز بيشتر آشنا خواهی شد . خدا کريمه شايد خداوند ميخواهد با اين سختی ها تو را ازمايش کند که حتما همينطور هست . دعا ميکنيم روزی پدرت برگردد و فرزند برومندش را در کمال و اوج عزت ببنيد . مطمئن باش آن روز برای پدرت بهترين روزها خواهد بود . شايد در جايی قرار گرفته که نمی تواند برگردد . ولی حتما به ياد شما و خانواده اش هست . دعا می کنم خداوند هر جا که باشد در پناه خودش از او مراقبت کند. تو هم نگران نباش . حالا هم بلند شو با هم تا خانه را قدم بزنيم و از اين هوای مطبوع استفاده ببريم.

       با آقای هاشمی به راه افتادم . احساس سبکی ميکردم . باری از دوشم برداشته شده بود . بين راه جعبه ای شيرينی خريدم و به خانه رفتم . خواهرم همراه با شوهر و بچه اش مهمان ما بودند خوشحال شدم . خواهرم با خنده گفت : علی خبری هست که شيرينی خريدی ؟ ما رو هم خبر ميکردی داداشی . گفتم:خودتو لوس نکن ميدونی که من بدون شما ها هيچ کاری نمی کنم و حالا بشينيد تا برايتان تعريف کنم اين شيرينی برای چه مناسبتی خريدم . بعد از تعريف صحبتهايی که بين من و آقای هاشمی گذشته بود مادرم با لبخندی گفت : خدا حفظش کنه . خوشحالم که بالاخره بعد از سالها مردی را يافتی که بتوانی با او درد دل کنی . انشا الله سر فرصتی مناسب خانواده آقای هاشمی را برای شام دعوت خواهيم کرد تا با خانواده او هم بيشتر آشنا شويم . همسايه خوب از خويشان به انسان نزديکترند.

      احساس ارامش ميکردم . شادابی به سراغم امده بود ديگر خودم را تنها نمی ديدم . گاه و بيگاه با آقای هاشمی تماس ميگرفتم و به پارک می رفتيم ساعتها با هم از هر موردی صحبت می کرديم . ديگر کمتر وقت تلف شده داشتم . اما با اينکه روابط گرمی بين ما بوجود امده بود هنوز خانواده آقای هاشمی را نديده بودم . تا اينکه روزی در خانه مشغول تماشای تلويزيون بودم که زنگ درب حياط چندين بار بصدا درامد مشخص بود که هر کس پشت در هست خيلی عجله دارد سريع برای باز کردن در حياط رفتم . پشت در خانم اقای هاشمی را ديدم که گريه کنان طلب کمک ميکرد . با گريه و التماس ميگفت علی اقا کمک کنيد . آقای هاشمی حالش بهم خورده . سريع برگشتم و لباس پوشيدم و به خانه اقای هاشمی رفتم . دختر اقای هاشمی اورژانس خبر کرده بود . بعد از رسيدن من اورژانس هم امد و باتفاق اقای هاشمی را به بيمارستان منتقل کرديم . پزشکان می گفتند ايشان سکته کرده اند و بايد فوری عمل شوند . بعد از رضايت خانم هاشمی وی را به اتاق عمل بردند. پرستاری سريع به ما نزديک شد و گفت به خون نياز داريم . بدون وقفه اعلام امادگی کردم و مرا برای گرفتن خون به روی تخت خوابانده و از من خون گرفتند . نزديک ۴ ساعت عمل طول کشيد و بعد از خروج دکتر جراح از اتاق عمل ابراز رضايت کرد و گفت اگر چند دقيقه ديرتر رسيده بوديد تمام ميکرد . چند روزی رامرخصی گرفتم و کليه کارهای بيمارستان و خانه اقای هاشمی را انجام دادم . اقای هاشمی به بخش داخلی منتقل شدند و من بعد از وقت اداری به بيمارستان برای عيادت و احيانا اگری کاری داشتند می رفتم . خوشحال بودم که ميتوانستم کاری برای انان انجام دهم . بالاخره بعد از دو هفته از بيمارستان مرخص شد و همراه با گل و شيرينی به خانه رفتيم . الحمد الله حالش رو به بهبودی بود. خانم هاشمی برای ايشان تعريف کرده بود که چی شده و اقای هاشمی با نگاه گرم و صميمی دستان مرا گرفت و گفت پسرم الحق که خداوند در اين سن به من پسری عطا کرده نمی دونم با چه زبانی تشکر کنم ؟ خانمم گفت که شما خون داده و همه کارها را در اين مدت انجام داده ايد. گفتم اين حرف را نزنيد اگر شما پدر من هستيد پس نيازی به تشکر نيست که وظيفه فرزندی را انجام داده ام. مهمانها برای ديدن اقای هاشمی به خانه انها می امدند و من بعد از وقت اداری تمام مدت تا پاسی از شب انجا بودم . دختر کوچک اقای هاشمی که ۱۲ سال داشت مرا داداش صدا ميکرد و من اظهار رضايت ميکردم خوشحال بودم که اين خانواده مرا بعنوان عضوی پذيرفته اند. يکی از دوستان قديمی اقای هاشمی برای عيادت امده بود و من به اشپزخانه رفتم تا چای بياورم در ورودی اشپزخانه با مينا دختر بزرگ اقای هاشمی برخورد کردم يک لحظه چشمان ما با هم تلاقی کرد و توی دلم خالی شد . اين اولين باری بود که از نزديک ايشان را می ديدم تا بحال حتی به اندازه ۴ کلمه با هم حرف نزده بوديم. هميشه ايشان را با چادر ديده بودم . اين اولين باری بود که مينا را در لباس خانه ميديدم . الحق زيبا و با وقار بود. چند لحظه هر دو ساکت يکديگر را نگاه کرديم و بعد از لبخندی از جلو در اشپزخانه کنار رفتم تا عبور کند . هر دو خنده مان گرفته بود. چای را به اطاق بردم اما تمام حواسم جمع اون برخورد بود. ميخواستم خودم را از اين موضوع دور کنم اما فکرم بدجوری مشغول شده بود. بعد از اينکه مهمانها رفتند خداحافظی کردم و به خانه برگشتم مادرم هنوز منتظر بود وقتی مرا ديد گفت : کاش پدرت اينجا بود و پسرش را می ديد که چقدر با محبت هست و من در افکار خودم لبخندی زدم و به اتاقم پناه بردم . تا نزديک صبح خوابم نبرد و همش به مينا فکر ميکردم. نمی دانم چه اتفاقی داشت رخ ميداد . بارها سعی کردم فکرم را از او دور کنم اما نشد . ..... ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه هجدهم آبان 1384 و ساعت 9:7 |

جاده عشق

                                                                                            نويسنده : ف - ق

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه شانزدهم آبان 1384 و ساعت 10:2 |
        .......خانواده علی مذهبی بودند . او دو خواهر داشت که هر دو ازدواج کرده بودند و مادرش بارها به علی گفته بود که دختری را انتخاب کند تا برايش خواستگاری کنند اما علی هميشه بنای مخالفت را می گذاشت و ميگفت امادگی ازدواج را ندارد . علی متعقد بود بايد خانه ای اماده کند و زندگی نسبتا خوبی را تدارک ببيند تا همسر اينده اش در تنگنا و مشکلات نباشد . تصميم گرفت بعد از ظهر ها هم در جايی مشغول کار شود . چند روزی صفحه اگهی روزنامه ها را مرور ميکرد و هر کاری بنظرش مناسب می امد تماس ميگرفت و شرايطش را می پرسيد . او نمی خواست وقت جوانی خود را بيکار بگردد . بارها در محل اداره اش همکاران دختری را به او معرفی کرده بودند اما چون قصد ازدواج نداشت جواب منفی ميداد . روزی در مسير خانه سوار اتوبوس شد و در کنار اقايی مسن قرار گرفته بود . اتوبوس خيلی خيلی شلوغ بود سر و صدا انچنان زياد بود که حتی صدای بغل دستی خود را نمی شنيدی . از همه طرف صدا می امد و از همه بدتر صدای اقای راننده بود که صدا ميزد ايستگاه ... نبود؟ همه صداها در فرياد اقای راننده گم ميشد . صدای گريه بچه ها اه و ناله پيرزنی گرفته بودن هوا و بوی نفسهای توی اتوبوس انسان را ازار ميداد . هر کدام را نگاه ميکردی برای خودش اعتقادی داشت . گروهی باهم بحث سياسی ميکردند . دو تا پسر کنار دستش ايستاده بودند و بنظر می امد دنبال طعمه ای برای دزدی هستند . علی خودش را جمع و جور کرد و مواظب بود مبادا حدسش درست باشد و او مورد سرقت قرار بگيرد . در همين افکار بود که صدای فرياد مردی برخاست که وای خدا سوختم . اتوبوس همهمه شد . راننده کناری نگه داشت و به محض اينکه در اتوبوس باز شد عده ای از اتوبوس خارج شدند . هنوز معلوم نبود چه اتفاقی افتاده وقتی که خلوت شد مردی در صندلی غرق در خون بود . ناله ميکرد سريع با اورژانس تماس گرفتند و امبولانسی مرد مجروح را به بيمارستان انتقال داد. پليس در محل حاضر شد و از مسافران بازجويی کرد . من هر چه نگاه کردم دو نفری را که نظرم را جلب کرده بود در بين مسافران نديدم . مرد با کاری از ناحيه پهلو زخمی شده بود اما علت و اينکه چه کسی اين کار را کرده معلوم نبود . پليس با مسافران صحبت کرد ايا مورد مشکوکی در بين خود مشاهده نکردند همه جواب منفی دادند به من که رسيدند دور از اخلاق ديدم که انچه را ديدم نگويم . به همين خاطر مشاهده خود و اينکه دو پسر جوان را ديدم که بنظر دزد می امدند را به پليس گفتم . همراه با ماشين پليس به اگاهی رفتم تاچهره انان را شناسايی کنم . وقتی شروع به چهره نگاری کردم خيلی برايم جالب بود . اخه عين قيافه ان دو نفر ساخته شد . بعد از بررسی معلوم شد که دو تا از خلافکاران با سابقه هستند . خيلی از وقت من گرفته شده بود و خانواده هم خبر نداشتند و حتما نگران ميشدند از ديرکردن من به همين علت به بازپرس گفتم که بايد بروم و شماره تلفن دادم در صورت نياز بودن به من بتوانند تماس بگيرند.

فصل دوم 

            هوا  نسبتا خوب شده بود خورشيد زيبايی پس از يک باران شديد از پس ابرها در امده و گرمای مطبوعی به پوست ادما می رسيد . گرمای بعد از باران لذت بخش ميباشد . در اسمان تکه های کوچک ابر ديده ميشد ابرهای سفيد و براقی که اسمان ابی را زيباتر کرده بود خيابانها و کوچه ها هنوز نم داشت و از باران شبانه جوهای اب پر شده بود . مردم از تنفس در اين هوا لذت می بردند هوای پاک و تميز و مطبوع . نفس کشيدن در اين هوا دل انگيز بود . ارزو ميکردی ای کاش اين ماشينها از خونه بيرون نمی امدند تا فضا همچنان پاک بماند . اما مردم ما عادت کرده بودند به دو قدم اون طرفتر رفتن را هم با ماشين بروند . کاش فرهنگی پياده ميشد و استفاده از وسايل نقليه عمومی و دوچرخه جای ماشينها رو ميگرفت . کاش مردم فقط برای کارهای ضروری از ماشين استفاده ميکردند انوقت هم حجم استفاده بی رويه بنزين کم ميشد و هم هوا سالم می ماند و هم وضعيت ترافيک خيابانها راحتتر ميشد .

           زودتر از خانه بيرون زده بودم و ميخواستم مقداری از مسير تا اداره را پياده طی کنم . حيفم می امد در اين هوا سوار سرويس شوم . به قدم زدن در پياده رو مشغول شدم از کنار پارکی حاشيه ای گذشتم چقدر اون وقت صبح شلوغ بود بيشتر افراد مسنی که به ورزش صبحگاهی روی اورده بودند . روی صندلی پارک اقای هاشمی توجه مرا جلب کرد . بطرفش رفتم و سلام کردم با روی خوش از جايش بلند شد و گفت : می بينی علی اقا شور و نشاط صبحگاهی را بين مردم . کاش تا اخر روز همينجوری شاد باشند. چقدر از اين جمله اقای هاشمی لذت بردم . با گرداندن چشم اطرافم را نگاه کردم راستی چقدر اين همه زن و مرد در اين پارک اين وقت صبح شاد و خوشحال بودند. خودم از ديدن اين منظره لذت بردم . درختان کاجی که باران روحی تازه به انان داده بود و شاداب و تميز شده بودند تمام پارک را پوشانده بود و درختانی که فصل خزان کم کم برگ انان را بر زمين جهت ياداوری درس برگريزان سوم دبستان بر زمين می ريخت و کمتر کسی بود که بر روی انان پا بگذارد و خش خش ان ذهن ادم رو به خاطرات سال سوم دبستان نبره . و ايام شيرين کودکی را برايش تداعی نکنه . برگ زرد و زيبايی که کف پارک را پوشانده بود و منظره طبيعی و زيبايی از افرينش و نقاش بی همتای ان بوجود اورده بود. گرچه همه فصل خزان را فصل جداييها می دانند اما هر کدوم از فصول مزايايی برای خود دارد و زيبايی که در اين فصل و تنوعات ميوه اين فصل خدا را بياد ادمها مياورد . و به قول شاعر برگ درختان سبز در نظر هوشيار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار. در اين افکار بودم که صدای اقای هاشمی مرا از اون عالم زيبا بيرون اورد . پسر معلوم ميشود کجايی ؟ هر چه باهات حرف ميزنم در يه عالم ديگه سير ميکنی. عذر خواهی کردم و گفتم : ببخشيد چنان مبهوت زيبايی طبيعت اين پارک شده بودم. اقای هاشمی خيلی زيباست چرا تا بحال من متوجه نشده بودم؟ اقای هاشمی گفت: پسرم روزگار چنان ما را به خود مشغول کرده است که خيلی از واقعيتها را نمی بينيم . واقعيتهايی که اگر به انها بينديشيم می بينيم که چقدر از وقتمان بيهوده و برای مسائل پيش پا افتاده تلف ميشود . من هر روز صبح همراه با همسر و دخترم قبل از رفتن به سر کار به اين پارک می اييم و بعد از ورزش صبحگاهی با روانی ارام و جسمی سالم کار روزانه را شروع ميکنيم . چه خوب است شما هم هر روز با ما بياييد و از اين هوا و امکانات خدادادی بهره ببريد . بعد از صحبت کردن با اقای هاشمی از ايشان جدا شدم و با توجه به اينکه مقداری از وقتم را در انجا گذرانده بودم سريعتر به راه افتادم تا اولين ايستگاه سرويس بتوانم سوار شوم.

             روز شلوغی را در اداره پشت سر گذاشتم و مثل هر روز مملو ارباب رجوع جورواجور دورم را گرفته بودند. سعی ميکردم با روی خوش با انان برخورد کنم . خستگی مفرطی ان روز بر من چيره شده بود . بعد از وقت اداری طبق معمول به خانه رفتم و جهت استراحت به اتاقم رفتم تازه چرت به چشمانم هجوم اورده بود که صدای مادرم مرا از خواب پراند . ميگفت از اداره اگاهی با من کار دارند . ماجرای ان روز را فراموش کرده بودم با مادرم در ميان بگذارم و همين باعث نگرانی او شده بود . بلند شدم و سراغ تلفن رفتم و کمی با افسر تجسس صحبت کردم و قرار گذاشتم به اداره پليس بروم . بعد از قطع تلفن مادرم که همچنان نگران ايستاده بود با چشمانی پرسشگر مرا نگاه ميکرد. با خنده ای که ميخواستم او را از پريشانی خارج کنم گفتم بانوی من چيز خاصی نيست و شروع به تعريف ماجرای ان روز اتوبوس کردم . پليس دو فرد مورد نظر را دستگير کرده و از من خواسته به اداره پليس بروم و انان را شناسايی کنم . مادرم با دلواپسی گفت : نکنه برای تو مشکلی پيش بيايد و تو را شناسايی کنند و بعد برايت مشکل ايجاد کنند . گفتم مادر من اولا پليس خود مواظب اين موارد هست در ثانی ماکه نمی توانيم بخاطر جان خودمان خلافکارها را بحال خودشان رها کنيم تا هر کاری دلشان خواست بکنند . توکل به خدا من ميرم اداره اگاهی و برميگردم . اگر چيزی لازم داری بگو وقتی برگشتم بخرم . مادرم هم از خدا خواسته سريع ليستی تهيه کرد و دست من داد و گفت عيبی نداره پسرم برای ايندت خوبه تمرين ميکنی تا ياد بگيری و خنده ای شيرين و زييا کرد و بطرف اشپزخانه به راه افتاد. و من هم به قصد اداره پليس از خانه بيرون رفتم . در انجا مرا به اتاقی بردند و از پشت شيشه چند نفر را به من نشان دادند هر دو نفر در بين انان بودند اما واهمه داشتم برای گفتن پليسی که حضور داشت گفت شما انها را می بينيد اما انها شما را نمی بينند نترسيد . هر دو نفر را شناسايی کردم و بعد از حال مرد زخمی پرسيدم که سری تکان داد و گفت متاسفانه ضربه کاری بوده و بعد از دو روز در بيمارستان فوت کرد.... ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه شانزدهم آبان 1384 و ساعت 8:0 |

دوستان سعی من بر اين است که سومين رمانم را در اين وبلاگ بصورت هر روز قسمتی از ان را تقديمتان کنم اميدوارم از خواندن ان لذت ببريد . سومين کتابم بنام ((قصه عشق )) سرگذشت پسری جوانی است که برای بهتر زيستن با مشکلات زيادی روبرو ميگردد و اينک اين شما و اين هم شروع اين رمان:

فصل اول

          همسايه کناری ما تازه اومده بودند . يک هفته ای ميشد . يه خانواده کم جمعيت و ساکت . حتی گاهی فکر ميکردی کسی در اون خونه زندگی نمی کنه . خانواده ای با دو دختر و يه پسر . بچه ها سنشان بنظر بين ۱۵ تا ۲۲ می امد . بزرگتره دختر بود . خيلی هم زيبا و خوش قد و هيکل . سر به زير و دوست داشتنی . ميگفتند پدر و مادرش فرهنگی هستند . دختر بزرگه هم از بچه های محل شنيده بودم دانشجو هست . خلاصه بسياری از اهل محل در مورد اونا صحبت ميکردند. بعضی ها هم ميگفتند خودشان را از ديگران جدا ميدونند و يا به قولی خودشان را می گيرند. اما بنظر من اونا خيلی خوب بودند. چون کاری به کار کسی نداشتند . حتی صبحها که ميخواستند ماشينشان را از پارکينگ خانه خارج کنند بارها من ديده بودم که ماشين رو خلاص ميکنند و با هل دادن بيرون می اورند تا صدای روشن کردن اون همسايه ها رو اذيت نکنه . خلاصه شده بودند سوژه بقيه همسايه ها . منم هر روز صبح همراه با اونا از خونه بيرون می امدم و سر کار ميرفتم . کارمند بودم . ليسانسم رو دو سالی بود گرفته بودم تا مدتی بيکار بودم . اينقدر در اين امتحان و اون امتحان ورودی شرکت کردم تا بالاخره در يکی قبول شدم و با خوشحالی سر کار رفتم . بعد از ظهرها با پسرها ی همسايه ها گاهی فوتبال باری ميکردم و گاهی هم برای گردش و تفريح بيرون می رفتيم. يکی دو بار شيطنتهای دوستان باعث شده بود که بين ما شکراب شود اما دوباره  با ميانجيگری برميگشتم . ان روز که ما توی کوچه ايستاده بوديم و در حال گفتگو با هم بوديم که دختر بزرگ اقای هاشمی از سر کوچه پيداش شد . وقتی به جمع ما نزديک شد خودش رو جمع و جور کرد و از کنار ديوار عبور کرد بنظر ميامد از اينکه چند تا جوان توی کوچه جمع شدند معذب هست . کمی که دور شد بهرام گفت بچه ها خوب تکه ای هستا ؟ خوشکل و با حال . اما خودش رو ميگيره . از حرف بهرام خوشم نيومد اخه اون نبايد پشت سر دختر های همسايه حرف ميزد بعد از اعتراض من ازشان جدا شدم و به خونه رفتم ديگه دلم نمی خواست با انها ادامه بدم حتی دلم نمی خواست باهاشون سلام و عليک کنم . احساس کردم افراد بيمار گونه ای هستند که از بيکاری سر کوچه و خيابان جمع می شوند و پشت سر اين و ان حرف می زنند . از سر کار که بر می گشتم يه راست به اتاقم می رفتم و خودم رو با کتاب و کامپيوتر و ... سرگرم ميکردم . ميخواستم تنها باشم اما انسان هميشه به همراهی احتياج داره و منم جدا از ادما نبودم . هر وقت از خونه بيرون می رفتم و بچه های محل رو می ديدم تنها با يه سلام و عليک خشک و اينکه کار دارم از کنارشان رد می شدم نمی خواستم مجددا به ان جمع بپيوندم . روزها از پی هم می گذشت و ديگه کم کم عادت کرده بودم . تا اينکه.......

          از محل کار برميگشتم . هوا سرد بود اسمان بارانی . چتری سياهی رو که چندين سال بود استفاده ميکردم بر سرم گرفته بودم و در پياده رو بطرف منزل پياده می رفتم . اخه جايی که سرويس منو پياده ميکنه مقداری با منزلمان فاصله داره همراه با باران باد شديدی هم می وزيد  طوری که با زحمت چتر را نگه ميداشتم خيابان در اين ساعت از روز خلوت بود و تقرييا کسانی که مجبور بودند در خيابان ديده می شدند . هوای بارونی رو خيلی دوست دارم به همين دليل قدمهايم رو اهسته برمی داشتم تا بيشتر لذت ببرم . گاهی هم ماشينی با سرعت از خيابان عبور ميکرد و مقداری از ابهای زير چرخ را به روی عابران پياده می پاشيد. اما برای من اهميتی نداشت . چنان گرم افکار اون روزم در اداره بودم که به اين موضوع فکر نمی کردم . اون روز توی اداره ارباب رجوعی داشتم که بنظر می امد ادم بدبختی هست . عصايی در دست داشت و روی صندلی نشسته بود . از بدبختيهای روزگار صحبت ميکرد و اينکه فرزندی داره که به سرطان خون مبتلا شده و هزينه درمان رو نداره با اون سن و سال از درد روزگار اشک از چشماش جاری شد به حدی که همه ما رو تحت تاثير قرار داد . امده بود شايد اداره بتونه کمکی کنه و هزينه درمان فرزندش رو کاهش بده . يکی از همکاران در سرتاسر اداره مبلغی برای او جمع کرد و زمانی که امد و کمک همکاران را به او داد با اه و خجالت پول رو گرفت و سرش رو زير انداخت و گفت : از اينکه نسبت به من محبت داريد ممنون هستم برای شفای فرزند من دعا کنيد چون هر چه دارم همين دختر هست. اگر بميره نابود ميشم . اخه همسر من در اثر يه بيماری ديگه نمی تونه بچه دار بشه . اگر دخترم بميره همسرم هم خواهد مرد . توی فکر اين مرد بودم و قدم ميزدم . متوجه نبودم که بارون چشم منم شروع به بارش کرده . سر کوچه که رسيدم به اقای هاشمی برخوردم و بعد از دست دادن و احوالپرسی گفت : علی اقا چی شده ؟ مشکلی پيش امده؟ کمکی از دست من بر مياد ؟ با عجله گفتم نه نه ممنون چيزی نيست. گفت پس چرا گريه کردی ؟ تازه متوجه شدم که چشمانم قرمز شده و هر کس منو ببينه متوجه گريه من ميشه . گفتم اقای هاشمی امروز يادم به مشکلی که برای شخص گرفتاری پيش اومده بود افتاد خودم هم متوجه نشدم که دارم گريه ميکنم ببخشيد شما رو ناراحت کردم . با هم به طرف انتهای کوچه که خانه ما بود راه افتاديم و مقداری از کار و روزگار صحبت کرديم و همين چند دقيقه باعث بوجود امدن دوستی بين خانواده ما و اقای هاشمی گرديد .

به خونه که رفتم با مادرم در موردش صحبت کردم و اينکه چقدر اقای هاشمی مرد مهربان و با وقاری هست . و اينکه دلم ميخواد با انان رفت و امد خانوادگی پيدا کنيم ........ ادامه دارد

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه پانزدهم آبان 1384 و ساعت 10:59 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی