تازه متوجه شدم آن دختری که پارچه خيس روی پيشانی من ميگذاشت کی بوده و اون دختری که من نجاتش دادم کيست ؟ اری سولماز دختری که ماهها بدنبالش ميگشتم دختر کدخدا بوده و من هرگز تا اون زمان نديده بودمش . حالا عروسی او بود. چرا من تا بحال نفهميده بودم شايد فکر ميکرده من اين موضوع را ميدانم . خدايا چرا من اينقدر نادان بودم که نفهميدم اون با همه وقار و متانتش دختر کدخدا بوده چرا چند روز در خانه انها بودم اما متوجه حضور او نشدم. در همون مدتی که در خانه کدخدا بودم بارها احساس کردم سولماز انجاست ولی بيماری اجازه فکر کردن را به من نداد . سولماز دختر مورد علاقه من کسی که بخاطرش بيمار شدم و ماهها به دنبالش گشتم در خانه کدخدا بود و حال مرا به عروسی او دعوت کرده بودند. اين نامه مرا دگرگون کرد چطور بايد به او می گفتم من نمی دانستم کيستی؟ برداشتم از نامه اين بود که من سولماز را می شناسم و بی ميلم . اما نه . سولماز برای من غريبه ای اشنا بود. خدايا سولماز به اجبار داشت عروسی ميکرد. من نمی توانستم اين را ببينم . و نمی توانستم عروسی را بهم بزنم . ميدانستم که اگر اين کار را بکنم حکم مرگ سولماز و خودم را امضا کرده ام . تصميم گرفتم از انجا بروم . برای هميشه. قبل از رفتن چند کار را بايد انجام ميدادم . يکی نامه ای به سولماز بنويسم و همه چيز را تعريف کنم . دوم به خانه کدخدا بروم از انها خداحافظی کنم و کار اخرم بچه ها را جمع کنم و عذر خواهی کنم که نمی توانم معلم آنها باشم. سخت ترين مرحله رساندن نامه به دست سولماز بود. بايد راهی را پيدا ميکردم و نامه را به او می رساندم . شروع به نوشتن نامه کردم .
سلام سلامی به کسی که روزها از من مراقبت کرد و من نمی دانستم همان گمشده من ميباشد. سلام به کسی که درد کشيدن عشق را به دوش من نهاد و حال دارد تنها به مسافرت بی برگشت زندگی می رود . ای کاش در همان روز اول گفته بودی کيستی ؟ اما ماهها بدنبالت گشتم اما هرگز نمی دانستم تو دختر کدخدايی. هرگز فکر نمی کردم کسی که چندين روز بر بستر بيماريم پرستارم بوده تو بوده ای . حال کار از کار گذشته و دل گرفتار من بايد از اين روستا برای هميشه برود . چون نمی توانم ازدواج ترا با ديگری ببينم . ای کاش زودتر فهميده بودم و اينکه فرشته زندگيم تو بودی. برای هميشه از تو و از اين روستا خداحافظی ميکنم اما دل عاشق من هميشه بيادت خواهد بود. خدانگهدار
نامه را نوشتم و از خانه بيرون امدم به اميد اينکه راه حلی پيدا کنم و ان را به دست سولماز برسانم. ايا کارم درست بود. ايا در اين مرحله ای که سولماز تصميم گرفته بود به خانه بخت برود بايد فکرش را پريشان ميکردم . ؟ بهتر نبود نداند به او علاقه داشتم تا با همين فکر به زندگيش بپردازد و از من دل بکند؟ خدايا اين سرگردانی و ترديد را از من دور کن. عاشق سولماز بودم و در عشق او روز و شب نداشتم آيا اين خودخواهی نبود که بخواهم فکرش را مشوش کنم و از اينجا بروم؟ ديگر ازدواج من و او محال بود و من اگر او را دوست دارم بايد به خوشبختی او کمک کنم . به طرف محلی که هميشه ميرفتم به راه افتادم . کنار چشمه ماههای گذشته را مرور کردم و خاطره روزی که سولماز به اينجا امده بود را و حال همه چيز را بر باد رفته ميديدم . ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری شد . نامه را در اوردم بار ديگر ان را خواندم و از فرستادنش برای سولماز پشيمان شدم. خواستم انرا پاره کنم و به چشمه بسپارم تا خاطرات اين ماهها را به دوست رود سپرده باشم . صدايی که با طنينش دل مرا بار ديگر به لرزه انداخت پرده گوشم را نوازش داد و گفت: نه پاره نکن . بذار حرفهای دلت را بخوانم . برگشتم پشت سرم ايستاده بود. با چشمانی غمبار و اشک آلود. دست و پايم به لرزه افتاد . هم از ديدن او و هم از اينکه اگر کسی در شرايطی که ميخواهد ازدواج کند او را اينجا و با من تنها ببيند چه ميشود؟ سرم را زير انداختم صدای شرشر اب چشمه که از کوه سرازير ميشد اين لحظات را دل انگيزتر ميکرد. يک لحظه به خود امدم با تحکم به او گفتم:
برگرد به خانه ات . اخر هفته عروسی تو هست. اگر کسی تو را اينجا ببيند آبروريزی ميشود. همه چيز را فراموش کن.
گفت: نامه را به من بده تا بروم . گفتم اين نامه ای بود که برای خانواده ام نوشته بودم و ارتباطی با تو نداشت.
گفت : به همين خاطر بعد از خواندن ان گريه کردی و خواستی ان را پاره کنی. ؟
عاشق به راحتی به مکنونات دل معشوق پی ميبرد . ميخواستم بهانه ای ديگر بياورم که دستش را دراز کرد و نامه را خواست . بی اراده نامه را بطرفش دراز کردم.
نامه را گرفت و شروع به خواندن کرد . نمی دانستم باسواد هست . متعجب بودم که سريع آن را خواند. به چهره ساکت اما اشکهايی که بر گونه اش جاری بود نگاه کردم . تحمل ديدن را نداشتم خواستم از انجا بروم که بار ديگر صدايش مرا ميخکوب کرد.
پرسيد : واقعا تو نمی دانستی من کيستم؟
گفتم : نه.
گفت: چند شبی را بر سر بسترت بيدار نشستم. ميگفتم شايد چشم باز کنی و مرا ببينی و از دلم و عشقم برايت بگويم . ميخواستم بگويم که قرار است پسر خاله ام به خواستگاری بيايد. اما به محض اينکه به هوش می امدی روز بود و خانواده ام بودند و من بايد انجا را ترک ميکردم. اگرمرا دوست داری به نزد پدرم بيا و اين عروسی را بهم بزن .
گفتم : ديگر نمی توانم . خودت ميدانی که اينکار چه لطمه ای به ابروی پدرت که کدخدای ده هست ميزند. و اين کار شدنی نيست. من از اين روستا ميروم و تو هم سعی کن زندگی خوبی برای خود و همسرت که حتما ترا دوست دارد بسازی .
گفت: من پای همه مشکلات ايستاده ام .
به او رو کردم و گفتم: منم ميتوانم پای همه مشکلاتی که برای خودم پيش می ايد بايستم اما پدرت حق پدری گردن من دارد و من نمی توانم با آبروی او بازی کنم. من در اين مدت با رسم و رسومات اين روستا آشنا شده ام و ميدانم اين کار آبروی خانواده تو را خواهد برد در حالی که من و تو هم هرگز نمی توانيم با هم زندگی کنيم. برو و تا کسی ما را با هم نديده به تدارک عروسيت بپزداز. برايت ارزوی خوشبختی ميکنم.
حرکت کردم و هر چه صدام کرد ديگر به عقب برنگشتم. در حالی که عين بچه ها شکسته بودم و گريه ميکردم بطرف خانه کدخدا به راه افتادم . بين راه از رودی که جاری بود ابی به صورتم زدم و به خانه کدخدا رفتم . او در خانه بود. خانه ای زيبا و پر از درخت . نمای داخلی خانه زيباتر از هر قصری بود. فرشهای دست باف زنان ده کفپوش ان بود و بر ديوارها کارهای هنری خودشان خودنمايی ميکرد. توی طاقچه ها ظرفها چيده شده بود و خبری از کمدهای امروزی نبود. اتاقی که جای اشپزخانه امروزی را داشت و گودالی که درست کرده بودند و مقداری دور ان سنگ چيده شده بود و داخلش هيزم ريخته و اتشی درست کرده بودند و باديه ای که دور تا دور ان سياه بود و از دود اين هيزمها ساليان دراز سفيدی خود را سياه کرده اما دلی روشن و سفيد داشت تا در ان برای اهالی خانه خوراک درست شود داشت روی ان اتش قرار داشت.
و در اطرافش وسايل جاری اشپرخانه قرار داشت . از مکانی که من به پشتی استوانه ای که خودشان درست کرده بودند و با وسايل بسيار ابتدايی آن را تزيين کرده بودند تکيه داده بودم و داخل آشپزخانه را ميديدم منتظر آمدن کدخدا شدم . با يا الله گفتن وارد شد و در کنار دست من نشست. نگاهی به سرتا پای من کرد و با تجربه ای که از روزگار اموخته بود گفت:
غبار ناراحتی و غم را در چهره ات نبينم جوان. چی شده انشا الله که خير است.
گفتم حاجی شما در اين مدتی که من در اين روستا خدمت ميکردم حق پدری را در مورد من بجا اورديد اما مشکلی در شهر برايم پيش امده بايد بروم و از آموزش و پرورش بخواهم معلم ديگری را به اين روستا بفرستند.
او گفت: چه مشکلی که ترا يک دفعه از اين رو به اون رو کرده؟ تا ديروز که خبری نبود و اينجا هم وسيله ارتباطی وجود ندارد . بگو چی پيش آمده . من کدخدای اين روستا هستم و ميتوانم کمکت کنم. مرا بعنوان ريش سفيد اينجا پذيرفته اند اگر همان طور که ميگويی مرا پدر خود ميدانی بگو مشکلت چيست؟
لحظاتی سکوت کردم . خلع سلاح شده بودم . چی بايد ميگفتم ؟ اينکه عاشق يگانه دخترش شدم و به همين خاطر ميخواهم بروم .؟ نه اين را نمی توانستم بگويم. گفتم :
خسته شده ام و ديگر تحمل اينجا را ندارم . ايام تعطيل که به شهر رفتم خانواده ام ناراحت بودند. بايد بروم و کمک حال پدرم باشم. گفت:
من ميدانم که تو در حال گذراندن خدمت سربازی هستی و به اين راحتی نمی توانی انتقال دهی . دو ماه ديگه هم درس بچه ها تمام ميشود. حتما اتفاقی در اينجا افتاده و ملاحظه ميکنی و نمی گويی. بگو پسرم هر چه بايد من ميتوانم بشنوم.
ساکت ماندم حرفی برای گفتن نداشتم. بين ما سکوت حکمفرما بود. همسرش برای ما جايی اورد و در کنار جمع دونفره ما نشست. نگاهی به من کرد و نگاهی به حاجی. گويی ميخواست چيزی بگويد اما ميخواست در چهره حاجی ببيند بگويد يا نه؟ چهره ارام حاجی را بررسی کرد . نگاه مادرانه به من انداخت و گفت:
اين هفته عروسی دخترمان هست. بارها ارزو کردم ای کاش شما داماد ما بودی. اما فرق بين ما و شما شهری ها خيلی زياد هست . شما دختر از شهر ميگيريد . من به ازدواج سولماز با خواهر زاده ام راضی نيستم. او پسری شرور و بد اخلاق هست. اما چه کنم که وقتی خواستگاری امدند جرات نه گفتن را نداشتيم. کسی از مردان ده هم خود را هم شان خانواده ما نمی دانستند که به خواستگاری بيايند. دختران ده همه در سن ۱۵ سالگی ازدواج کرده اند اما سولماز نزديک ۱۸ سال داشت و هنوز ازدواج نکرده بود. مجبور شديم .
ساکت شد اما سخنان او قلبم را اتش زد . چه بگويم ؟ اينکه من بخاطر همين دختر شما ميخواهم اينجا را ترک کنم؟ حاجی هم ساکت شده بود. از اين همه صداقت انها و سادگی که در کلامش داشت لذت بردم. بدون هيچ پنهان کاری و با قلبی صادق گفت که مرا دوست داشتند اما چرا حالا؟ چرا زودتر نگفتند و حال دل و جان مرا به آتش ميکشيدند. ؟ هر سه نفر ساکت بوديم که ورود سولماز به اتاق توجه همه را جلب کرد. چنان گريه کرده بود که چشمانش ورم کرده و قرمز بود.
......ادامه دارد
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت
9:21 |