تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

نزديک به يک ماه و نيم در بيمارستان بستری بودم . با عصا راه می رفتم و کم کم عادت کرده بودم. با تمام بخش دوست شده بودم. مجروحان جنگ از هر شهری بودند. روز مرخصی از بيمارستان دوستان مسجد و دانشگاه به بيمارستان امده بودد . هيچ اثری از خانواده ام نبود. هر روز در بيمارستان هنگام وقت ملاقات چشم به در بودم که پدر و مادرم را ببينم اما هرگز به ديدنم نيامدند. به اتاق مشهدی در مسجد جايی که برای من تختی گذاشته بودند رفتم. دلم برای پدر و مادرم خيلی تنگ شده بود. چند روزی در مسجد بودم. دوستان به ديدنم می آمدند. گاهی اوقات سر به سرم می گذاشتند و لحظات شادی را برايم درست ميکردند. دلم ميخواست به جبهه برگردم. چندين بار با فرمانده گروه مقاومت صحبت کردم اما مخالفت کرد. نظر او ماندنم در مسجد بود و ادامه کارهای فرهنگی . اعتقاد داشت بايد در مسجد و محله جای خالی دوستانی که در جبهه هستند را پر کنم. با کمک علی دوست دانشگاهی ام برنامه ريزی کردم برای درس خواندنم و جبران درسهای گذشته. تصميم داشتم در تمام مراحل به بهترين روش عمل کنم و نتيجه بگيرم. روزها از پی هم گذشت و من روز به روز برای خانواده ام بيشتر دلتنگ ميشدم. تصميم گرفتم سری به پدر و مادرم بزنم. از علی خواستم مرا به اآنجا ببرد. عصر جمعه ای بود. همراه با علی بطرف منزلمان حرکت کردم. دل توی دلم نبود. سراسر وجود شوق ديدار آنها را داشت. ميدانستم با ديدن من و قطع شدن پای من خيلی ناراحت خواهند شد. مطمئن بودم که خبری از حال و روز من ندارند. توی کوچه خودمان که رسيدم می لرزيدم. علی کمکم کرد از ماشين پياده شدم. نزديک به يک سال بود از آنها خبری نداشتم. بيشتر اين مدت را در جبهه گذارانده بودم. هر چی نامه هم داده بودم جوابی برايم نيامده بود. ميدانستم از جبهه رفتم ناراحت بودند و به همين خاطر جواب نامه های مرا نمی دهند. پشت در رسيدم. زنگ خانه را به صدا در اوردم. کليد را داشتم اما چون علی همراه من بود بهتر ديدم زنگ بزنم و با اطلاع وارد خانه شوم. هر چه زنگ زدم جوابی نگرفتم . گفتم حتما منزل نيستند. در را باز کردم. پشت در مملو از نامه های خودم بود. نامه هايی که پستچی آورده بود و از زير در به داخل انداخته بود. معلوم بود مدتها است که خانه نيستند. علی نامه ها را برداشت. به داخل رفتم . در ورودی ساختمان را که باز کردم همه جا را خاک گرفته بود. يعنی کجا رفته بودند.؟  با قلبی محزون و دلی شکسته برگشتم. بهتر ديدم به خانه همسايه آًقای مرادی مراجعه کنم و خبری بگيرم. زنگ خانه آنها را که با پسرشان محمد همکلاس بودم زدم. صدايی از آيفون پرسيد کيست؟ سلام کردم و خواهش کردم به جلو در بيايند. خانم مرادی را ديدم که در را به روی من باز کرد. سلام کردم اول مرا نشناخت. بخصوص که حال از ناحيه پا هم مجروح بودم. نگاهی پرسشگرانه به من انداخت و گفت : کاری داشتيد. اشک در چشمانم جمع شد و گفتم: خانم مرادی من هشتم. ناصر تقوايی. پسر آقای تقوايی . تکانی خورد و با حالت تعجب به من نگاه کرد. آًا ناصر تويی ؟ بفرما داخل بفرما پسرم. همراه با علی به داخل رفتيم. هميشه از خانواده آقای مرادی خوشم می امد. کاری به کار ديگری نداشتند. خانواده ای تقريبا مذهبی بودند. آقای مرادی چند ماهی در  جبهه گذرانده بود. خانم مرادی با چای و ميوه از ما پذيرايی کرد. چند دقيقه ای نشسته بوديم که اقای مرادی سر رسيد . معلوم بود که همسرش با او تماس گرفته است. چندين بار از خانواده ام و وضعيت و آدرس آنها پرسيدم . خانم مرادی از جواب دادن خودداری ميکرد و سعی بر ان داشت که ذهن مرا دور کند. آقای نرادی از طريقه مجروح شدنم پرسيد و اينکه چرا در اين مدت هيچ خبری از من نبوده است. نامه ها را به او نشان دادم و گفتم من بطور دائم نامه ميفرستادم اما جوابی دريافت نمی کردم تا اينک که همه را باز نشده پشت در ديدم. دلشوره ای عجيب داشتم. با التماس از آنها خواستم مرا از وضعيت خانواده ام باخبر کنند. آقای مرادی مکثی کرد و بعدش از همسرش خواست که امانتی که پدرم به انها سپرده را بياورد. بسته ای بود حاوی سند خانه و ماشين و يک حساب بانکی و نامه ای که برای من نوشته بودند. نامه را باز کردم و شروع به خواندن کردم. نامه اينچنين نوشته شده بود:

((پسرم ناصر سلام . شايد وقتی اين نامه را می خوانی هرگز ديگر ما را نبينی . خيلی سعی کرديم از رفتنت به جبهه جلوگيری کنيم اما موفق نشديم . ما ماهها بود که تدارک رفتن از ايران را ديده بوديم و دلمان ميخواست هر چهار نفر با هم برويم. اما تو من ،مادرت و خواهرت را رها کردی و به دنبال جنگ و جبهه رفتی. ديگر ماندن ما در اينجا ارزشی نداشت. تصميم گرفتيم حال که برنامه های ما در آمريکا رديف شده برويم. بنابراين سند خانه و ماشين را به نام تو زديم تا نگويی پدرم مرا دست خالی رها کرد و رفت. مبلغی هم در حساب گذاشته ام تا بتوانی مدتی را که در حال درس خواندن هستی بگذرانی. اگر روزی متوجه اشتباه خودت شدی ميتوانی به آدرسی که دوستم آقای محمدی دارند تماس بگيری تا وسيله آمدنت را درست کنم. خدانگهدارت پدر و مادر و خواهرت))

اشک از چشمانم جاری شد. توان کنترل خود را نداشتم. باور نمی کردم خانواده ام به همين راحتی مرا تنها گذاشته باشند. پس عاطفه پدر و مادر چی شده؟ فکر ميکنند با گذاشتن خانه و ماشين و پول مرا ياری کرده اند و در حق من خدمت کرده اند.؟ نمی دانستم چه بگويم؟ نامه را بستم. حال خوبی نداشتم. اما معلوم بود که هنوز حرفهای آقای مرادی تمام نشده است. معلوم بود چيزی برای گفتن دارد. آقای مرادی غمگين به من نگاه کرد. قبل از اينکه حرفی بزند گفتم ميخواهم به آدرسی که داده اند بروم و شماره تلفن خانواده ام را بگيرم و پاکت را برای انها پس بفرستم. اما آقای مرادی ممانعت کرد و گفت فايده ای ندارد. چون خبر بدتری برای تو دارم. دلم ريخت. سراسيمه پرسيدم چی ديگر چی شده است؟ خانم مرادی گريه ميکرد. بعد از لحظاتی سکوت که بين ما برقرار شد شروع به سخن گفتن کرد و گفت:«پسرم خداوند بنده هاش را به هر طريقی آزمايش می کند. الحمد الله که تو سرافراز تا بحال بيرون امده ای . حساب تو با خانواده ات مطمئنا جداست. اکثر محله از خانواده ات ناراضی بودند. اما حالا همه چيز عوض شده . ميدانی چه ميخواهم بگويم.؟ متاسفانه خانواده ات تصميم ميگيرند از راه مرز فرار کنند و به آمريکا پناهنده شوند. گويا دوستانی که در انسوی مرزها داشته اند مقدمات کار را فراهم نموده بودند. با قايق از بوسنی با کشوری ثالث حرکت ميکنند که دچار طوفان ميشوند و کليه سرنشينان قايق در دريا غرق ميشوند. بعد از ان که حدود شش ماه پيش بوده ديگر هيچ کس اثری از انها نديده است. خدا رحمتشان کند. شايد خواست خدا بوده که تو با انها نباشی.» ديگر هيچ کدام از حرفهای آقای مرادی را نمی شنيدم. برايم باورکردنی نبود که کل خانواده ام را در يک اقدام احمقانه از دست داده ام. آن شب را به خانه دوستم علی رفتم و تا صبح گريه کردم. از خدا خواستم به من صبر و بردباری بدهد. تصميم گرفتم مجلس ختمی برای انها برپا کنم. گرچه خاطره خوبی نداشتم اما آنها خانواده من بودند.بسياری از دوستان و اشنايان در مجلس شرکت کردند. با مشورت با يکی از مجتهدين قسمت اعظمی از ارثيه ای که برای من گذاشته بودند را در راه خيريه صرف کردم و خانه ای کوچک برای خودم تهيه کردم. حال ديگر باور کردم که تنها هستم و بايد بار زندگی را تنهايی به دوش بکشم. خودم را برای زندگی جديدی با تمام مشکلاتش آماده کردم.

بعد از دوسال درسم را تمام کردم و در اين مدت فرماندهی پايگاه مقاومت مسجد ابوالفضل را بعد از شهادت دوست عزيزم مرتضی به من سپردند. هر از گاهی به جبهه ها سر ميزدم و چند مدتی هر چند کوتاه را در انجا ميگذراندم. از تنهايی خسته شده بودم . دوستان پيشنهاد ازدواج را به من دادند. خودم هم مدتی در فکر ازدواج بودم. با حاج رحيمی مشورتی کردم و همراه با او به خواستگاری خواهر علی دوستم رفتيم. خواهر علی دختری بسيار متين و باوقار بود. مراسم ساده ای گرفتيم و زندگی مشترک خودم را با فاطمه شروع کردم. با اينکه ميدانستم نداشتن پا مشکلاتی در زندگی فاطمه بوجود خواهد آورد تصميم گرفتم به طريقی ديگر جبران کنم. در جهاد سازندگی مشغول کار شدم. ارتباطم را با جبهه قطع نکردم. هر روز خبرهای پيروزی رزمندگان و گاهی ضد حمله های نيروهای بعثی به گوش ميرسيد. بالاخره روزی را که نبايد اتفاق می افتاد پيش امد. پذيرفتن قطع نامه ۵۹۸ شورای امنيت از سوی حضرت امام . زمانی که پيام حضرت امام از راديو پخش ميشد دل تمام رزمندگان شکست. همه بايد در هر برهه ای از زمان به فرمان امام گردن می نهاديم. جنگ تمام شد و مرحله بعد از جنگ که بازسازی کشور بود شروع شد و دوران جنگ بدتر از فيزيکی شروع شده بود. سالها از جنگ گذشت امام به رحمت ايزدی پيوستند و مقام معظم رهبری از طرف خبرگان انتخاب شده بودند. جنگ فرهنگی ابرقدرتها شروع شده بود و دور کردن جوانان ما از جبهه و جنگ و ارمانهای هزاران هزار شهيد. هر روز که می ديدم جوانها از ارزشهای دينی دورتر می شوند غم و غصه هايم بيشتر ميشد. متاسفانه افرادی که اصلا نمی دانستند جنگ و جبهه چيست بر سر کار امده بودند و با برداشتهای نادرست جوانان ما را منحرف ميکردند. اينک بايد همه دست به دست هم می داديم و جبهه ای ديگر را می ساختيم . جبهه ای که اينک بايد فرهنگی مبتذل را که داشتند وارد فکر و ايده جوانانمان ميکردند را نابود کنيم. جبهه ای فرهنگی که بايد تمام آنانی که درد کشيده جنگ و انقلاب بودند مجددا به اين جبهه وارد ميشدند و دست از اختلاف سليقه ها برميداشتند.

دست در دست دو فرزندم همراه با همسر مهربان و فداکارم فاطمه عيد را در شلمچه،فکه،چذابه و ديگر مناطق جنگی سپری کردم تا سالی ديگر را به اميد ظهور مولايمان امام زمان اغاز کنیم.

                                                                                                         پايان

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 2:54 |

چشم باز کردم . اول نمی دانستم کجا هستم؟ وقتی اطرافم را نگاه کردم متوجه بستری شدنم در بيمارستان شدم. چی شده که من بيمارستان بستری شده ام.؟ باورم نميشد. نگاهی به تخت های کنارم انداختم . همه خواب بودند. رزمندگانی که زخمی در اين بيمارستان خوابيده بودند. نيمه های شب بود. به مغزم فشار آوردم آخرين لحظه های در جبهه بودنم را بياد آورم. خواستم حرکتی به خودم بدهم نمی توانستم. پايم سنگين بود. متوجه آويزان بودنش شدم. حتما شکسته بود و گچ گرفته بودند. لحظاتی را با خدای خودم راز و نياز کردم. ياد انفجار افتادم و سوزش و درد پايم . ياد اينکه يه لحظه به بالا پرتاب شدم افتادم و ديگر چيزی نفهميدم. گويا مين زير پايم منفجر شده بود. نزديک اذان صبح بود. با صدای بلندگو که داشت تلاوت قرآن پخش ميکرد بچه ها بيدار شدند. پرستار بخش چراغ را روشن کرد. دور و برم را نگاه کردم آشنايی نديدم. پتو را کنار زدم. چشمم به پايم افتاد که با وزنه آويزان شده بود. لرزشی در بدنم ايجاد شد. باورم نمی شد پايم را از زانو قطع کرده بودند. خدای من نه!!!!!! يعنی ديگه نمی توانستم جبهه بروم. ؟ يعنی  خداوند مرا تا همينجا قبول داشته؟ دلم گرفت و بغضی گلويم را گرفت. دستم را روی صورتم حائل کردم و شروع به گريه کردم نه بخاطر اينکه پايم قطع شده بود بلکه بخاطر اينکه همه چيز را برای خودم تمام شده می ديدم. نمی دانم از اين به بعد با تنهايی بدون پا چيکار کنم؟ کنار دستی من رو به من کرد و لبخندی زد و گفت:«مرد شجاع کجايی؟» تحويل نمی گيری ؟ برگشتم به او نگاهی انداختم و سلام کردم. چشمان اشک آلودم را ديد. با اينکه مطمئن بودم متوجه ناراحتی و گريه من شده به روی خود نياورد و گفت:«وقتی جوانانی چون شما را می بينم که چون مولايشان ابوالفضل العباس اينچنين جان فشانی ميکنند حسرت ميخورم. ای کاش من هم وقتی جوان بودم اين فرصت برايم پيش آمده بود. پتو تا گردن روی او کشيده شده بود. ميخواستم بگويم درسته که شما مسن هستيد اما فرصت خدمت از من گرفته شد که پرستار به طرف تخت او رفت و بلند گفت:« پيرمرد بی دست ما چطوره؟ پتو را از کنار زد با تعجب به او نگاه کردم هر دو دست را نداشت اما ناراحت بود که چرا از جوانی جانباز نشده. چه روحيه ای داشت از دو دست برای هميشه محروم شده بود. از خودم خجالت کشيدم. بطرف ديوار نگاه کردم تا چشمانم به ان مرد نورانی نيفتد. هر جا می رفتم همه از من جلوتر بودند. توی مسجد،توی جبهه، حالا هم در بيمارستان، آنوقت برای قطعی پايم بغضم می گيرد و بهانه ميکنم که بخاطر اين است که نمی توانم خدمت کنم. خدای من چه مردان بزرگی تا الان در اين مملکت بوده اند و من نمی ديدم. برگشتم و گفتم: «پدر مرا ببخشد که متوجه شما نبودم ای کاش من هم پدری چون شما داشتم و به او افتخار ميکردم. در چه عملياتی مجروح شديد؟» حاج محمد که الان با خطاب قرار گرفتنش از طرف يکی ديگر از مجروحان اسمش را فهميده بودم خنديد و در حالی که پرستار داشت جراحات او را شستشو ميداد گفت:« من فقط همين دو دست ناقابل رو تقديم کردم چيزی نداشتم اما خوشحالم که خدا همين هم از من قبول کرد. گرچه با دست ديگر نمی توانم کاری کنم اما سعی ميکنم با پايم استوار باشم و با زبانی گويا از دين و مملکتم دفاع کنم. پسرم تو اول راهی و خيلی وقت داری که خودت را به مراتب بالای عشق به مولا برسانی . سعی کن مشکلات تو را از پا در نياورد سعی کن هميشه خودت را از ديگران پايين تر بدانی تا بتوانی روز به روز بزرگ شوی . در ضمن ديگر نشنوم از پدرت چيزی بگويی حتما پدری که توانسته به هر شکلی اينچنين جوانی به جامعه تحويل دهد اگر چه بر خلاف عقايدش باشد اما نزد خدا قربی دارد. تو هم سعی کن برای او پسری در خور شان باشی تا خداوند هر چه بيشتر به تو توجه کند. که قران کريم فرموده «وللوالدين احسانا» پدر و مادرتان را نيکی کنيد. پسرم انشا الله از اينجا ميروی اما يادت باشه که کم جايی نرفته ای و کم چيزی در اين سن و سال تقديم حضرت حق نکرده ای خداوند در جای ديگر پاداش اين پايمردی و رشادت تو را خواهد داد.»

حاج محمد ساکت شد و من با شنيدن حرفهايش غم از دست دادن پايم به لذت و شيرينی تبديل شد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 2:53 |

جدالی بين شيطان و ايمان در گرفته بود.ايمان ميگفت برو خط مقدم تا حس کنی هر انچه را رزمندگان در نبرد ديدند و شيطان ميگفت دنيا را بنگر و تو جوانی و حيف از جوانی تو ميباشد که کشته شوی. بيش از دو ساعت ناصر داشت در اين جدال دست و پا ميزد. کم کم شيطان داشت غالب ميشد. به خود گفت: چه فرقی ميکند من هم ميتوانم بجنگم در جبهه ای ديگر، حتما که نبايد در خط مقدم باشم. حتما که نبايد کشته شوم؟ ميتوانم در جبهه ای ديگر بجنگم. بلند شدم نزد سيد بروم و بگويم در عمليات امشب شرکت نخواهم کرد. به خروجی سنگر نرسيده بودم که ندايی محکم مرا خطاب کرد. «تو به من قول دادی ، قول دادی فريب شيطان را نخوری ، قول دادی بجنگی تا آخرين قطره خونت ، حالا که فرصت شرکت در عمليات پيش آمده داری فرار ميکنی، زير همه حرفهايت زده ای،ناصر شيطان را لعنت کن، ماهها است که با نفست مبارزه کرده ای، پا روی اميال دنيايی گذاشته ای، سختی کشيده ای تا خودت را مطهر کنی، سختی کشيده ای تا خودت را بسازی، حالا ميخوای با فريب شيطان به اعماق دره سقوط کنی؟ برو به سيد بگو اسمت رو بنويسه، برو و ندای قلب پاکت رو گوش کن پشيمان نمی شوی برو ناصر.»

تا رسيدن به سنگر سيد ندای قلبم مرا رهنمون بود. به سنگر وارد شدم سيد نبود. سراغش را گرفتم گفتند در سنگر فرماندهی است بطرف سنگر محکم و استوار قدم برداشتم. سراغ سيد را از رزمنده ای که جلو سنگر ايستاده بود گرفتم به درون سنگر رفت و برگشت . سيد خواسته بود وارد شوم . تعدادی از فرماندهان جلسه داشتند. با اينکه خيلی گرفتار بود اما با تواضع از جای خود بلند شد. دست دور گردن من انداخت و گفت:«برادر رزمنده خودم آقا ناصر امشب ما را همراهی ميکنی درسته؟» لبخند او دلم را گرمتر کرد. گفتم آره  اگر خدا قبول کنه منم امشب همراه شما بزرگواران هستم. سيد پيشانی مرا بوسيد و از انجا خارج شدم. به سنگر خودم رفتم قبل از عمليات بود. چون گذشته بچه ها در حال راز و نياز دسته جمعی يا انفرادی بودند. دلم ميخواست تنهايی با خدای خودم خلوت کنم. به گوشه ای از سنگر پناه بردم. کتاب دعايی که در اولين روز اعزامم به جبهه مردم به من هديه داده بودند را برداشتم و دعای توسل را شروع کردم. از همه دنيا فارغ شده بودم. حال عجيبی داشتم. اشک از چشمانم جاری شد. برای هدايت پدر و مادر و خواهرم دعا کردم. خدا را شکر کردم که راه درست را به من نشان داده است. از او خواستم امشب هر چه مصلحت من باشد رخ دهد. ميخواستم هر چه خواست خدا هست بشود.

عمليات آغاز شد . به قلب دشمن يورش برديم . صداهای الله اکبر  ما فضا را پر کرده بود. قدم به قدم به درون خاکريزهای دشمن نفوذ کرديم. آنها هم بی امان ما را زير اتش خمپاره و توپ و تانک خود گرفته بودند. هر چه پيش می رفتيم می ديدم که بچه ها در حال افتادن روی زمين هستند. اما بايد می رفتيم و سنگرهای دشمن را فتح ميکرديم. توان نظامی دشمن ضعيف شده بود.  هر سنگری که می رسيدم عراقی ها خود را تسليم ميکردند. به محض ديدن رزمنده ها الموت لصدام آنها شروع ميشد و دستان خود را بالا ميگرفتند. من عشق ميکردم. اين چيزها را فقط در فيلم ها ديده بودم. نمی دانستم تا کجا پيش می رويم. خوشحالی رزمندگان وصف ناشدنی بود. در حقيقت هيچ فيلم و کتابی نمی تواند اين صحنه ها را ثبت کند. هيچ تاريخ نويسی نمی توانست اين شجاعتها را به رشته تحرير در آورد. در حين پيشروی بوديم که صدای چند انفجار مهيب همه را بر جا ثابت کرد. به ميدان مين رسيده بوديم. بچه های خط جلو به مينها برخورد کرده بودند. کار قدری سخت تر شد. بايد اول راه عبور را باز می کرديم. جهت خنثی کردن مين چند تا از بچه ها که در اين زمينه تخصص داشتند شروع کردند به باز کردن معبر. پشت سر بچه ها حرکت ميکرديم.

 ساعاتی طول کشيد تا راه معبر باز شد . به اهداف کامل عمليات نزديک شده بوديم. به ياری خدا تا نزديک صبح کل مواضعی که در برنامه عمليات بود فتح شده بود. تعداد زيادی اسير گرفته بوديم. زخمی های دشمن بيش از حد شمارش بود. دشمن تا کيلومترها در خاک عراق عقب نشينی کرده بود. خيلی خوشحال بودم که در اين عمليات شرکت کردم. با بچه ها داشتيم سنگرها را پاکسازی ميکرديم. لحظه ای احساس سوزش در پايم کردم و ديگر چيزی نفهميدم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 1:53 |

رزمندگان ما در اين عمليات پيروزيهای چشم گيری بدست آوردند . ديگر چون سابق با ديدن يک زخمی يا شهيد خودم را نمی باختم. باور کردم که برای پيروزی و شکست دشمن بايد خون بدهيم . بايد بهترين جوانانمان را بدهيم. هر کاری از دستم بر می امد انجام دادم. شب عمليات بود. بچه هايی که بايد در عمليات شرکت ميکردند را دسته بندی کردند. خيلی از رزمندگان با چشمان گريان از عمليات دور شده بودند. سيد حسين مرا صدا کرد و با مهربانی که در لحن و کلامش مشخص بود با من صحبت کرد. او چنين گفت:«ببين ناصر جان امشب عمليات داريم . بارها درخواست کرده ای در خط مقدم بجنگی ، زحمات تو در پشت خط مقدم کمتر از بقيه نيست اگر شما نباشيد مطمئنا ما نمی توانيم بجنگيم . پشتيبانی مخلصانه شما هست که ما دلگرم به جنگ می شويم ولی چون بهت قول داده ام بايد حرفام رو می زدم. امشب در اين عمليات خيلی ها شهيد می شوند، زخمی می شوند، عواقب بسياری دارد تو تنها پسر خانواده ات هستی مخصوصا با اون آشنايی که من نسبت به تو پيدا کرده ام ، ماهها است که خانواده ات را نديده ای، همه اينها را می گويم که اگر نخواهی مستقيما در عمليات شرکت کنی منعی نيست. ميتونی الان انصراف بدی و دادن خدمات در پشت خط مقدم هم عين همان جنگ مستقيم می ماند. فکرات رو بکن الان نمی خواد جواب بدی تا يکی دو ساعت ديگه من هستم در هر صورت به من اطلاع بده. تو و بقيه اين عزيزان هيچکدام فرقی برای من نداريد همتون عزيز و بزرگوار هستيد. شهيدانی در اين چند سال داده ايم که خون هر کدامشان هزاران جوان را بارور کرده است . شهيد جهان ارا را هيچوقت فراموش نمی کنم در عمليات آزادسازی خرمشهر خودش ميدانست شهيد می شود از همه حلاليت طلبيد اما بعد از شهادتش هزاران جهان ارا بوجود امد. از همه گروهی جوان و پير . ميدونی ناصر جان اينجا عين دانشگاه می ماند اگر شهيد شويد مدرک ورود به بهشت را می گيرند و اگر ماندند به مدارک بالاتر اخلاص و پاکی می رسند تا زمانی که خداوند انها را بطلبه. »

صحبتهای حاج حسين خيلی به دلم نشست . زيبا و شيوا سخن گفت، جايی برای پرسش باقی نمانده بود. سيد از کنار من بلند شد و دستی به شانه ام زد ياعلی گفت و رفت. کناری نشستم ،گاهی به مادر و پدرم و گاهی به خواهرم فکر ميکردم . سريع فکرم برميگشت به جبهه ها به شهدا به حاجی شهيد خودم و به بچه ها که همه زن و فرزند و خانواده دارند. اگر قرار است همه پشت حسين زمان را خالی کنند دين و مملکتمان را بايد بسپاريم به عراقی ها و اجانب. قوه و نيروی دين قوی تر بود.علاقه ای که به جنگيدن داشتم و حسی که در خود احساس ميکردم قوی تر بود. گاهی شيطان می امد. چهره ای مظلوم به خود ميگرفت. ناصر بيچاره مادرت يادته اشک های آخرش خواهرت که تنها تو را دارد. پدرت که دلگرميش تويی پسر پشت پدر است. دوستانت و .... تازه ميتونی بری توی شهر خودت همانجا در مسجد باشی فرقی نمی کنه . فردا ديگه نيستی ارزوهای جوانيت بر باد رفته راستی مگه نگفتی نميخوای شهيد شوی تا خدمت بيشتری بکنی خوب اگر در اين عمليات شرکت کنی شهيد ميشوی و همه خواسته هايت برباد است. عقلم به کمکم امد و گفت ناصر تو قول دادی کامل شوی يک انسان کامل تازه شهادت به اين راحتی نصيب هر کسی نميشود. تو از کجا ميدانی شايد اين عمليات يک نفر هم يک نفر باشد به ندای ايمانت گوش کن.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 1:51 |

من همراه ديگر دوستان به درون سنگر رفتيم. هواپيماهای عراقی بعلت ترس از گلوله های ضدهوايی ارتفاع را بالا کشيده بودند و بمب های خود را بی هدف رها ميکردند. الحمد الله در اين بمب باران هوايی کسی صدمه نديد تنها چند جا از منطقه و چند سنگری که خالی بود تخريب شد. نزديک سال جديد بود. بچه ها جهت سفره هفت سين در تدارک بودند. برای من خيلی جالب بود. بچه ها دنبال هفت تا سين بودند. سفره ای از خاک جبهه پهن کرده و هفت سين را ميخواستند در سفره بچينند. خيلی زيبا بود. يه لحظه دلم هوای هفت سين خانه را کرد. اما سريع فکرم را منحرف کردم. هفت سين مادی خانه کجا و هفت سين معنوی اينجا کجا؟ از طرفی هم جنب و جوش بين فرماندهان و بچه هايی که در ارتباط با فرمانده هان بودند خبر از حمله ای قريب الوقوع از طرف جبهه های ما به عراق ميداد. هر وقت ميخواست عمليات شود شور و هيجانی بين رزمندگان برپا ميشد. سيد حسين فرمانده منطقه ما به من قول داده بود در عمليات اتی مرا شرکت دهد به همين خاطر سعی ميکردم يادگيری هام رو در جبهه برای شرکت در عمليات افزايش دهم. آموزشهای نظامی کاملی ديده بودم اما چون مستقيم در عمليات شرکت نکرده بودم کمی دلهره داشتم. از طرفی شروع سال جديدی که اولين سال بود در کنار خانواده نبودم را داشتم و از طرفی شرکت در عمليات. سعی کرده بودم عادت کنم و نمازم را سر وقت به جا اورم. خواندن کتابهای متفرقه عقيدتی و سياسی توان علمی مرا در اين رشته ها بالا برده بود تا حدی که گاهی بچه ها سوالاتشان را از من می پرسيدند. سعی ميکردم بيشتر وقت بيکاريم را در جبهه به مطالعه بگذرانم. لحظه سال تحويل بود. در حالی که در جبهه های مختلف در انتظار سال تحويل بوديم موشک باران نيروهای عراقی شروع شد. بچه ها هم جواب آنها را ميدادند. صدای صلوات بچه ها و يا حسين همه بلند بود. موشکی به يکی از سنگرها برخورد کرده بود. الوارها خرد شده و درون سنگر ريخته بود. من بطرف سنگر دويدم. آخه مرتضی در سنگر بود و داشت قرآن ميخواند. گرد و خاکی فضای سنگر را فرا گرفته بود. تمام وسايل درون سنگر خرد شده بود. ترکشهای موشک به مرتضی اصابت کرده بود. مرتضی در حال قرآن خواندن غرق در خون بود. تمام احشاء بدن او از پشت بيرون زده بود. دست و پايم را گم کرده بودم. بطرفش رفتم او را از روی زمين بلند کردم و دل و روده او را به درون برگرداندم اما مرتضی پرواز کرده بود. لباسهايم زير خون بود. خدای من چرا؟ لحظه سال تحويل و در حال قرآن خواندن شهيد شده بود. مرتضی پسری مهربان بود. همه بچه ها مهربان بودند. چند روز پسش بود که شيرينی در جبهه پخش کرد. ميگفت اولين فرزندش که دختری است بنام زينب بدنيا آمده . ميخواست بعد از عمليات به شهرش برگردد و بچه اش را ببيند. تنها از پشت تلفن صدای گريه او را شنيده بود. حال مرتضی رفته بود. از سنگر خارج شدم. تعدادی ديگر از بچه ها ترکش خورده بودند. سفره هفت سين ما خراب شده بود. راديو داشت پيام حضرت امام را پخش ميکرد. سال جديد را شروع کرديم در حالی که تعدادی از بچه ها را از دست داده بوديم. نمی دانم مصلحت چه بود که در چند قدمی من ترکش ميامد اما به من نمی خورد. شايد چون خودم دعا کرده بودم که به اين زودی نمی خواهم شهيد شوم خدا حاجتم را داده بود. با کمک افرادی که سالم مانده بودند بچه های زخمی را به چادر امدادگری رسانديم. جسد مرتضی را بين پتويی پيچيديم و به چادر امدادگری جهت اعزام به بيمارستان اهواز برديم. وسايل او را جمع کردم . قرآنی که داشت ميخواند را برداشتم. غرق در خون بود. ميخواستم صفحات ان را روی هم بگذارم که کاغذی بين آن توجه مرا جلب کرد. برداشتم وصيت نامه مرتضی بود همراه با نامه ای به همسر و خانواده اش. حال رسالت رساندن اين نامه به من واگذار شده بود. دو روز از شهادت مرتضی و سال نو گذشت که عمليات شروع شد. عمليات که سال جديد بايد به عنوان عيدی به امام و مردم و امام زمان هديه ميکرديم. طبق قولی که سيد حسين داده بود من هم قرار بود در مراحل بعدی عمليات شرکت کنم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 1:50 |

پدر چيزهايی که از مکتب انسان ساز اسلام آموختم حتی شما نياموخته ايد اما دير نشده فرصت را غنيمت بدان و بدنبال حقايق برو. پدرم مادرم عزيزان من منبر نمی رم چون نه بلدم و نه در حد ان هستم اما چيزی که ياد گرفته ام هر چند اندک باشد دلم ميخواد بازگو کنم. بيائيد جبهه ببينيد چه جوانهايی با چه عشقی جان خودشون رو ميدن. اونجا سبقت ميگيرن برای پيوستن به حضرت حق. اونجا سر پول و ماشين و ويلا رقابتی ندارند اصلا اين چيزها اونجا جايگاهی ندارد. اونجا در عشقبازی با حضرت حق پيشی ميگيرند. اونجا در نبرد با ظالم و متجاوزين به کشورمان پيشی ميگيرند.

ساکت شدم در حالی که از هيجان تمام بدنم داغ شده بود. پدر و مادرم مرا نگاه ميکردند. مادرم رو کرد به من و گفت : نه اين ديگه درست بشو نيست . مغزش را شستشو دادند. اين ناصر من نيست که در مجالس جشن توی رقص همتايی نداشت. گفتم: اره مادر بگو کنايه ها رو بگو من که خودم گفتم هنوز لياقت آدم شدن را پيدا نکردم بخاطر همون اموزشهای غلطی که شما به من داده بوديد بخاطر همون حرفايی که توی گوش من کرده بوديد که دنيا يکی است و همينجا و من باور کرده بودم. مادر من از اينجا ميروم چون نمی توانم تحمل کنم. جای من ديگه در اين خونه نيست . به محض اينکه جايی پيدا کردم ميروم. پدرم جواب داد برو همين الان برو . اگر اونهايی که ميگی حمايتت ميکنند چرا مانده ای چرا يه جايی را به تو نمی دن؟ يکی مادر ميگفت و يکی پدرم و داشتم زير نيش و کنايه های انها خرد ميشدم اما ميخواستم به آنها بی احترامی نکرده باشم. بلند شدم به اتاقم رفتم لباسها و کتابهايم را جمع کردم. از اتاق بيرون امدم و با احترام از خانواده خداحافظی کردم. جواب مرا ندادند. گويی اضافی بودم و برای رفتن من لحظه شماری ميکردند. به طرف مسجد راه افتادم . در مسجد بسته بود. در زدم سرايدار مشهدی رجب در را باز کرد. مرا که با کيف و وسايل ديد کمکم کرد داخل شدم. صورتم را بوسيد و گفت:پسرم خوش امدی کی از جبهه برگشتی؟ گفتم : ديروز ببخشيد وقت نکردم زودتر بيام اما حالا اومدم اگر اجازه بديد مدتی را پيش شما بمانم. مشهدی رجب گفت: قدمت روی چشم پسرم. افتخاری بزرگتر از اين نمی تونه نصيب من شده باشه که مهماندار يکی از رزمندگان اسلام باشم. مرا به اتاق خودش راهنمايی کرد. مثل هميشه ساده اما گرم و صميمی . نزديک ظهر بود که حاج رحيمی امام جماعت هم برای ادای نماز تشريف آوردند ماجرا را برای او تعريف کردم. اصرار داشت به خانه او بروم اما گفتم اينجا خانه خدا هست راحت ترم. از من خواست اگر چيزی لازم داشتم حتما به او بگويم من هم اطاعت کردم و زندگی جديد من شروع شد. فصل امتحانات دانشگاه بود. سخت مشغول مطالعه درسهايم بودم. هر روز به دانشگاه ميرفتم و امتحان ميدادم با کمک خدا امتحاناتم بخوبی پايان گرفت از نتيجه راضی بودم. روز آخر امتحانات به بسيج رفتم و خواستار اعزام مجدد به جبهه  شدم. مدتی را در گروه مقاومت مسجد فعاليت کردم. ترم دانشگاه تمام شده بود. برای ثبت نام ترم جديدبه دانشگاه رفتم و ثبت نام غيرحضوری انجام دادم. يک هفته بعد به جبهه عازم شدم. خيلی خوشحال بودم . احساسی کسی را داشتم که بعد از يک مسافرت طولانی به خانه اش برگشته بود و احساس آرامش ميکرد. رزمندگانی که دفعه قبل اشنا شده بودم در جبهه بودند. اما جای حاجی و رحمان خالی بود. کنار سنگری که پوتين ها را واکس ميزدم نشستم و ياد حاجی افتادم. چه متواضعانه با من حرف ميزد در حالی که فرمانده بزرگی بود و من نمی دانستم. ميخواستم تواضع و اخلاص را از او ياد بگيرم. ميخواستم سادگی را ازحاجی بياموزم. داشتم به حرفای حاجی شهيدم فکر ميکردم که صدای پرواز جنگنده ها ی عراقی بر فراز منطقه اوضاع تقريبا آرام جبهه را به هم ريخت . پدافندهای هوايی به شليک کردن مشغول شدند و بچه ها به طرف سنگرها دويدند.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت 21:40 |

سبک بالان خراميدند و رفتند مرا تنها رها کردند و رفتند شهيدان از سر نعشم گذشتند فغانها کردم اما برنگشتند .دائم اين شعر را زمزمه ميکردم وقتی به نزديک آمبولانس رسيدم از ديدن جسد غرق در خون و تکه تکه شده حاجی شوکه شده بودم. خدای من چی شده بود برای من قابل تحمل نبود. نمی توانستم اين واقعه تلخ را نظاره گر باشم. روی زمين نشستم. قدرت ايستادن نداشتم. چگونه بقيه بچه ها اينچنين مقاوم ايستاده بودند. خدای من حاجی حتما بچه کوچولو داره . وای بر من وای برمن. اشک امانم را بريده بود. زانوهايم خم شده و نمی توانستم بلند شوم. صدای عمو سقا منو متوجه حال و احوال خودم کرد. دست مرا گرفت و بلندم کرد. سرم را روی شانه اش گذاشتم. عمو سقا چشمانش قرمز بود اما صبور بود. گفت:پسرم صبور باش من از اين شهيدان زياد ديده ام . برای آزادی برای حفظ دين بايد خون داد. حاجی از آقامون امام حسين عزيزتر نبود. خوشا به حالش که الان در جوار مولاش شاد و سرفراز است. آبرودار است. فقدانش برای ما سخته اما بايد خون داد. ما به امام و انقلاب با آخرين قطره خونمون وفاداريم.

حرفای عمو سقا به من ارامش داد. کمی آرام گرفتم. بايد منم مثل بقيه اين عزيزان بقيه رزمندگان صبر راپيشه کنم . من هم ميخوام بجنگم . ميخوام دفاع کنم. از خاک وطنم، از دينم. هر شهيدی را می ديدم يادم به گذشته خراب خودم می افتاد. احساس ميکردم در حق اين بزرگواران ظلم ميکنم که پا جای پای اين عزيزان گذاشته ام. به پدر و مادرم و دوستان فکر کردم . چه عزيزانی مخلصانه و داوطلبانه جلو تير دشمن قرار ميگیرند.در اين مدتی که در جبهه بودم خيلی فرق کرده بودم. حال و هوای جبهه مرا استوارتر کرد. عمليات آرام شده بود. دشمن در تدارک ضد حمله بود. نيروهای تجسس ما چهارچشمی مواظب اوضاع بودند. پيام تبريک امام و رياست جمهوری در سرتاسر جبهه پخش شد. همه خوشحال بودند که دل امام را شاد کرده اند. تعداد زيادی از بچه هايی که در اين مدت در جبهه با انها اشنا شده بودم يا شهيد شدند يا زخمی. ميخواستم خودم را به ديگران اثبات کنم. ميخواستم باورم کنند من هم ميتوانم در خط مقدم بجنگم. همراه با کار در جبهه درسم هم ميخواندم. بايد حداکثر تلاشم را ميکردم. زمان امتحانها بود . مرخصی گرفتم و به شهرم برگشتم. بی خبر زنگ خانه را به صدا در اوردم. اولين باری بود با اين قيافه به خانه می امدم. در باز شد و پريسا بود که پشت در بود. با ديدن من جيغی کشيد و به درون دويد تا خبر امدن مرا به ديگران بدهد. پدر و مادرم همراه با پريساو دختر دوست مادرم که از امريکا امده بود و چند نفر ديگر از دوستانشان در خانه بودند. چيزی شبيه جشن در خانه برپا بود. نمی توانستم خرده بگيرم چرا که خودم هم تا نفهميدم جز همين گروه بودم. مادرم به استقبالم امد و مرا در آغوش گرفت. اما دلم نمی خواست در ان خانه بمانم. ميخواستم بروم برای هميشه بروم. به اتاقم رفتم . ساعتی دراز کشيدم. خستگی راه مرا به خوابی عميق فرو برد. وقتی بيدار شدم شب شده بود. از اتاق بيرون رفتم مهمانها رفته بودند. پدر و مادرم در حال تماشای تلويزيون بودند. مرا که ديدند جابجا شدند تا من بنشينم. تلويزيون داشت صحنه های جنگ را نشان ميداد. صدای گيرای مجری که تقدير ميکرد از رشادتهای رزمندگان. پدرم رو به من کرد و گفت: خوب ناصر بگو ببينم توی جبهه حلوا پخش ميکردند. چيزی هم به آقا پسر من رسيد؟ حالت تمسخر او مرا عذاب داد. گفتم : نه حلوا پخش نميشد. گلوله و موشک و خمپاره و از اين جور چيزها پخش ميشد. عشق پخش ميشد و اما پسر شما هنوز که لياقت دريافت اينها را پيدا نکرده اما پدر اونجا چيزهايی ياد گرفتم که در ۲۱ سال عمرم از شما ذره ای ياد نگرفته بودم . انجا دانشگاه ادب و معرفت است. انجا عشق است . انجا معنای انسان بودن را می فهميم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 14:11 |

گفت: وصف تو رو زياد شنيدم. گفتند يکی از بچه ها گردان امام حسن با بقيه فرق ميکنه . گفتند تو مورد عنايت مولا حسين ع هستی . خيلی دلم ميخواست ببينمت . الان که ديدم داری پوتينها رو واکس ميزنی مطمئن شدم. تو ديگه کی هستی پسر؟ دست ما رو هم بگير . روی تخته سنگی کنار دست من نشست . شروع کرد به شوخی کردن . مثل اينکه سالها منو می شناسه. خيلی گرم گرفت. گفتم: سر و وضعت به جبهه ای ها نمی زنه. نه خاکی هستی و نه چين و چروکی روی لباس و صورتت ديده ميشه. خنده بلندی سر داد و گفت: يعنی حتما بايد نامرتب بود و پر از خاک و خل که بگن توی جبهه هستی.؟ بچه ها به من ميگن اتاق خشکشويی و آرايشگاه چون دائم لباس عوض ميکنم. بابا برادر من حضرت پيغمبر هميشه زيباترين لباس رو می پوشيده و به ميدان رزم ميرفته . مرتبترين حالات را داشته. مسلمان در عين حالی که بايد ساده لباس بپوشه بايد مرتب بپوشه. داشت حرف ميزد که يکی از رزمنده ها حرفش رو قطع کرد و فرياد زد حاجی سلام خشکشويی بازه؟ خنديد و گفت: برای خودم اره اما برای ديگران تا پايان جنگ تعطيله. اون يکی گفت: خوب بگو نه ديگه پايان جنگ با کفار ظهور مولا امام زمانه و هر دو خنديد و او دور شد. باز به طرف من برگشت و گفت يه نمونش رو ديدی؟ اينجورين بچه ها ديگه؟ قدری از خودم براش گفتم و اونم با اشتياق گوش ميداد. در حين صحبتهای ما بسيم چی با عجله آمد و حاجی رو صدا کرد و او هم سريع رفت . تا ان لحظه نميدانستم که حاجی چه پستی دارد. اما از برخورد خوب او و ظاهر اراسته اش خيلی خوشم امده بود. حيف شد اسمش رو نپرسيدم. چندين دفعه که از بچه ها سراغش را گرفتم و گفتم با حاجی کجا ميتونم ملاقات کنم گفتند اينجا همه حاجی هستند اسمش رو بگو. اما خجالت کشيدم نشونی ظاهر او را بدهم. روزهای خوبی در جبهه داشتم . با اينکه تقريبا کار پشتيبانی ميکردم اما کم کم مشتاق شده بودم من هم اسلحه به دست گيرم و بجنگم. گاه گاهی می ديدم که هواپيماهای دشمن بمباران ميکنند و گاهی خمپاره ای گلوله ای به طرف جبهه های ما شليک می شد و بچه های ما هم جوابگو بودند. شبها در سنگر جمع می شديم و به سينه زنی و نوحه خوانی می پرداختيم. عجب شور و هيجانی داشت. همه تیپ رزمنده ای داشتيم از دکتر و مهندس بگير تا کارگر . همه مثل هم بودند نه افاده ای داشتند و نه حسادتی نسبت به هم . فقط در پيشی گرفتن برای خط مقدم با هم حسادت ميکردند. يک شب همه را جمع کردند و گفتند فرمانده ميخواد صحبت کنه. بين بچه ها ولوله افتاده بود. نمی دانستم چه خبر شده؟ از بچه ها پرسيدم. رحمان رزمنده ای که به شوخ طبع بودن معروف بود خنديد و گفت امشب با حضرت عزرائيل قرار داد منعقد ميکنيم. خوب ديکه قرار است يه سری از بچه ها برن سفر . تا ببينيم در قرعه کشی خدا اسم کدوممون در مياد؟ گيج شده بودم منظورش رو نفهميدم اما نمی تونستم بپرسم منظورش چيه؟ خودش متوجه شد . خنديد و گفت: د پسر گيجی خوب معلومه امشب عمليات هست . شبهای عمليات همه شور و هيجان دارند. آخه چند ساعتی به انتخابشون واسه شهادت مانده. ای کاش منم انتخاب بشم. تو نمی خوای شهيد بشی؟ قاطعانه گفتم دعا ميکنم توی قرعه کشی اسم من در نياد. اخمش رو در هم کشيد و گفت : تو ديگه ! اين چه خواسته ای است ميترسی ؟ گفتم : اره می ترسم آخه آخه من هنوز بارم رو نبستم نمی خوام اون دنيا بگن پارتی بازی کردی ميخوام با دست پر برم. من بايد زنده بمونم تا بتونم بجنگم . لذت بودن در کنار رزمنده های را بيشتر درک کنم. ميخوام باشم با همه رزمنده ها در همه جبهه ها اشنا بشم. نه من نمی خوام شهيد بشم . منو در آغوش گرفت و گريه کرد. نمی دونم چرا گريه کرد اما گفت : ببين داداش منو حلال کن شايد امشب رفتم. اين چند سالی که در جبهه ها هستم اولين فردی هستی که اينجوری حرف ميزنی . داشتيم بحث ميکرديم که همه ساکت شدند. نگاهم به طرف جلو رزمنده ها افتاد. حاجی بود. خودش بود. با همان قيافه زيبا و دوست داشتنی با لباسی مرتب و صورت و موهای آراسته. با صلابت ايستاده بود. به رحمان پرسيدم اون کيه؟ گفت : همه ميدونند حاجی اطوکشيده ديگه. گفتم شوخی بسه چه سمتی داره. خنديد مثل هر دفعه. گفت فرمانده با وقار مومن مرد خدا همه خصلتهای خوب در اون هست حتم دارم اگر صدر اسلام هم بود يکی از فرمانده های لشکر پيامبر بود. بسم الله الرحمن رحيم حاجی همه رو ساکت کرد. شروع به سخن کرد. برادرا همرزمان امشب شبی ديگر است. ميخوايم قطعه ای ديگه از خاک وطنمان را از چنگ دشمن متجاوز خارج کنيم و هديه بدهيم به امام. شايد فردا بسياری از ما نباشيم. تعدادی شهيد بشويم و تعدادی زخمی و يا شايدم اسير . فرق نمی کنه هر کدام جايگاه خودش را داره. اما اسارت اگر کسی اسير شد مسئوليتش بيشتر از ديگران است. آنجا بايد حافظ حرمتهای دين و کشورش باشه. آنجا بايد چون کاروان اسيران کربلا مبلغ انقلاب و دينش باشه. کسی که زير شکنجه بعثی ها شهيد بشه حتما مقام والاتری داره. اون حرف ميزد و بچه ها گريه ميکردند. گريه شوق گريه عشق . صحبتهای حاجی تمام شد و تدارکات عمليات شروع شد. هر کسی در گوشه ای وصيت نامه ای می نوشت. يکی به ديگری سفارش ميکرد اگر رفتم چنين کنيد و چنان. منم کاغذ و قلمی برداشتم و شروع به نوشتن وصيت نامه کردم . نمی دانستم چطوری بنويسم اما ميخواستم حرف دلم را بنويسم. من که چيزی برای بخشيدن نداشتم اما حرفهای دلم را برای خانواده ام نوشتم. حکايت برگشتنم به سمت دين را نوشتم و درخواستهای حفظ آن چه که من يافته بودم از طرف خانواده ام. لحظات موعود فرا رسيد و من به عنوان نيروی کمکی در پشت سر رزمندگان بودم. عجب شوری داشت عمليات. چيزهايی ديدم که حتی تصورش را نميکردم. خط شکنها جوانان از خود گذشته ای که داوطلبانه به روی ميدان ميرفتند جهت خط باز کردن. چنين شجاعتی حتی توی فيلمها هم نديده بودم. رزمندگان جلو می رفتند و بسياری از نيروهای بعثی را به اسارت در آوردند. بسياری کشتند و تا صبح منطقه مورد نظر را فتح کردند. تعدادی از بچه ها شهيد شده بودند. من بدنبال حاجی بودم. ميخواستم بهش تبريک بگم. ميخواستم بگم چه فرمانده بزرگی است. هر جا می رفتم سراغ حاجی را می گرفتم. هنوز عمليات تمام نشده بود. هليکوپترهای مخصوص حمل مجروح  برای بردن زخميها دائما در حال پرواز بودند. همه کمک می کرديم تا زودتر انها را به بيمارستانهای سيار امدادی برسانيم. اجساد شهدا را حمل ميکرديم. چشمم به جسد رحمان افتاد خدای من نه . رحمان ! نتوانستم خودم را کنترل کنم گريه کردم زار زدم گويا برادرم شهيد شده بود. او ميدانست شهيد می شود. او مرا در اغوش گرفته بود و گريه ميکرد. حتما ميدانست. جسم بی جانش را در اغوش گرفتم. پا نداشت وقتی نگاه کردم از اول هم پا نداشته . خدای من او جانباز  بود و از پای مصنوعی استفاده ميکرد. لحظاتی در آغوشم بود که يکی از بچه ها صدا زد ناصر بجنب حالا وقت شيون و زاری نيست. بدو برانکارد رو بيار بدو . بطرف آمبولانس رفتم برانکارد را آوردم وقتی نزديک رسيدم .

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 14:10 |

بشم يه  روز موعود رسيد . پدرم رفته بود و مادرم در خانه مرا در اغوش گرفت. بوسيد و بوئيد. با چشمانی گريان گفت : ناصر نرو مادر خواهش ميکنم نرو. اما من رفتم پشت دستش را بوسيدم و ساکم را برداشتم و به محل قرارگاه اعزام رفتم. همه خوشحال بودند. شور و حال عجيبی بر جو حاکم بود. گويا دارند به مجلس عروسی ميروند. گويا همگی شب عروسيشان است. جک می گفتند خاطره تعريف ميکردند. سر به سر هم ميگذاشتند. چه زيبا بود لحظه های اين جمع. با استقبال بی نظير مردم سوار بر اتوبوسها شديم. مردم برای ما بسته هايی هديه آورده بودند. کتابهای دعا هر کدام را به يکی ميدادند. نصيب من هم چند تا کتاب دعا شد که در بسته ای کادو پيچی شده بود. بين راه با اينکه اکثرا با هم غريب بودند اما گويا از اعضای يک خانواده هستند. کم کم من هم در ان جمع خودمانی شدم. به جايی که روزها آرزوی ديدنش را داشتم رسيدم. جبهه ! همان جايی که کربلای ايران لقب گرفته بود. جايی که حضورا تا بحال حسش نکرده بودم. چقدر شلوغ بود. بچه ها با استقبال خوب رزمندگان روبرو شدند. فرمانده ما مشخص شده بود. گردان امام حسن مجتبی نام گرفته بوديم. همه بار چندم بود که جبهه ميرفتند تنها من بودم که اولين بار بود قدم به اين خاک مقدس می گذاشتم. در جايی ما را جمع کردند. فرمانده هشدارهای لازم را داد. زمزمه شروع عملياتی بين همه حاکم بود. گاهی صدای آمدن جنگنده های عراقی به گوش ميرسد. قدری ترسيده بودم. در سنگری جای گرفتم. وسايلم را گذاشتم هنوز نمی دانستم کار من اينجا چيست؟ هر کسی کاری ميکرد. عمو سقا را ديدم که شروع کرده به آب دادن به بچه ها. به من که رسيد گفت: پسر چيه؟ شروع کن پدرجان . هاج و واج چه ميکنی ؟ گفتم : عمو سقا آخه آخه نمی دونم چيکار کنم.؟ خنديد و گفت هر کاری ميتونی بکن. راستی اون گوشه رو ببين يه قوطی واکس و برس هست برو بردار پوتينهای بچه ها رو واکس بزن. برو پسرم خدا خيرت بده.

خدای من اين کارها توی جبهه ؟ فکر ميکردم اينجا فقط می جنگند. بطرف سنگر رفتم. قوطی واکس و برس را برداشتم . پوتينهايی که اونجا بود را برداشتم و شروع به واکس زدن کردم. سرم زير بود. دستی به شانه ام زده شد و گفت : خدا قوت برادر خسته نباشی خدا خيرت بده. نگاهی انداختم جوانی حدود سی سال داشت . با اينکه در جبهه بود و امکانات کم اما خيلی مرتب بود. کنار دستم نشست و گفت: تازه واردی ؟ خوش امدی به جمع ما. خوش بگذره. لبخندی زدم و گفتم : اره اومدم خودم را بسازم. اومدم  بشم يه رزمنده واقعی . يه کسی که برای دين و مملکتش مفيد باشه. اومدم مثل شما ها بشم. بغضم گرفت. دلم پر بود ميخواستم برای يکی درد دل کنم . تا بحال خيلی حرفا داشتم بزنم اما نتوانستم. اما حالا ميخوام عقده گشايی کنم. حاجی نگاهی به من انداخت و گفت هر وقت کاری داشتی ،سنگ صبوری خواستی، در خدمتيم . يادت نره من هستم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 14:9 |

دوستان همه نگران شده بودند. ميدانستند از اين به بعد خطرات زيادی مرا تهديد ميکند . اما برای خودم مهم نبود. دوستانم مرا تا خانه رساندند. به محض باز کردن در خانه با پدرم روبرو شدم. وقتی با سر باندپيچی من روبرو شد لحظه ای ترسيد. رنگ از روی او پريد. ميدانستم با همه بی اعتنايی ترسيده بود. دست مرا گرفت و گفت: ناصر چه بر سر خودت آورده ای ؟ ببين پسر هر چه ميگم دست بردار برو دنبال دانشگاه و درست . ببين چه بر سر خودت اورده ای؟ اين دو روز کجا بودی؟ بغض گلويم را گرفته بود. نگاهی پر از مهر و محبت به پدرم کردم و گفتم : بيمارستان بودم. دو روز در انجا بستری بودم . اما از خانواده هيچ کسی سراغ مرا نگرفت. همراه پدرم به اتاق رفتم. همينکه با مادر روبرو شدم و مرا ديد با دست به سرش کوبيد و گفت: خدا مرگم بده چی شده کی اين بلا رو سرت اورده ؟ روی مبل نشستم. مادرم گريه ميکرد و دور من می چرخيد و میپرسيد چی شده؟ همه ماجرا را تعريف کردم. دوباره مهر و محبت مادر و پدرم را ديدم. يک بار ديگر لذت لبخند مهربانانه خانواده را چشيدم. چقدر زيبا بود وقتی پدر و مادرم بخاطر جراحت من ترسيده بودند. يادم افتاد به صحبتهای حاج آقا رحيمی که ميگفت هيچ پدر و مادری تحمل رفتن خاری به پای فرزندشان را ندارند. اونا منو دوست داشتند اما بخاطر اختلاف عقيده ای که بين ما پيش امده بود بيشتر از سابق با من بد رفتاری ميکردند. بهترين موقع بود که موضوع اعزامم به جبهه را برای آنها بگويم. من و منی کردم و گفتم من چند روز ديگه دارم ميرم جبهه. دلم ميخواد اين چند روز که هستم بيشتر کنار شما باشم. شايد رفتم و هرگز برنگشتم. توی اين ۲۰ سال زندگی خيلی کم در کنارتان بودم. آخرين خواهش من از شما همين هست. من هم سعی ميکنم بيشتر وقتم را با شما بگذرونم.

ساکت شدم به هر دو نگاهی انداختم. مادرم آشکارا می لرزيد. رنگ از رخسار پدرم پريده بود. باور نمی کردند اين حرفا از دهان پسرشان که تا ديروز از سياهی شب واهمه داشت بيرون می ايد. بلند شدم جلو پای مادرم زانو زدم و نشستم. دستانش را در دستم گرفتم و گفتم: مادر من ميدونی که هميشه بهت نياز داشتم . چه اون موقع ها که توی خونه تنها بودم و لحظه شماری ميکردم برای ديدنت اما هميشه در اغوش عصمت خانم خواب می رفتم و چه زمانی که بزرگ شدم و به قول شما خودم بايد کارهای خودم را انجام ميدادم و چه حالا که ميخوام به جبهه بروم. هميشه بهت نياز داشته و دارم. اما مادرم قبول کن که منم بزرگ شدم و ميتونم راه خودم را انتخاب کنم. مطمئن باش به اين راحتی کشته نمی شوم. اولا اينقدر گناهکارم که لياقت کشته شدن را ندارم در ثانی از خدا خواستم برای جبران گذشته ها اجازه بده زنده بمونم و خدمت کنم.

دستان مادرم را می بوسيدم و به چشمانی که احساس ميکردم زيباترين چشمان دنياست خيره شده بودم. چشمانی که مملو از اشک بود و چون باران بهار می باريد. پدرم کنارش نشسته بود. شايد بهت زده بود و نمی توانست حرف بزند. ميدانستم تنها پسر انها هستم و اگر چه تا بحال مرا به حال خودم رها کرده بودند اما به من عشق می ورزيدند. اينک باورشان شده بود که ديگه نمی توانند مرا برگردانند. کنار پدرم نشستم دستم را دور گردنش حلقه کردم و صورتش را بوسيدم. از وقتی يادم می آيد اولين بار بود که صورت پدرم را می بوسيدم. شايد متوجه رابطه عاطفی من با خودشان شده بودند و اين تغيير نبود مگر بخاطر اينکه به ارزشهای دينی معتقد شده بودم و می بايست طبق تعاليم اسلام در هر شرايطی احترام پدر و مادر را حفظ ميکردم. ياد گرفته بودم که ارزشهای اسلامی را پاس بدارم. کلاس درس حاج آقا رحيمی خيلی پربار بود بخصوص اخلاق اسلامی . چيزهايی در ان کلاس ياد گرفته بودم که تا ان زمان هيچ کسی در مورد ان با من حرف نزده بود. هميشه ما را از غيبت و تهمت و حرفای ناروا برحذر ميداشت و به نيکويی و اخلاق نيک دعوت ميکرد. هر روز حديثی در مورد اخلاق نيکو از ائمه برای ما ميگفت و حفظ آبروی هر انسانی بخصوص مسلمانان را از اهم واجبات ميدانست. بارها بچه ها را سفارش ميکرد که آبروی ديگران را حفظ کنيد تا خداوند آبروی شما را حفظ کند. به بزرگترها احترام گذاريد که کوچکتران الگو بگيرند و به شما احترام بگذارند. سعی کنيد دروغ نگوئيد که سرچشمه همه ناپاکيها دروغ است. سرم را روی زانوی پدرم گذاشته بودم . گرمای دستش را حس ميکردم و لحظاتی داغی اشکی که بر پشت گردنم چکيد. سرم را بلند کردم پدرم داشت گريه ميکرد. باور نمی کردم اين همان پدری باشد که فکر ميکردم کوچکترين ارزشی برای من قائل نيست. به چشمانش نگاه کردم و گفتم: اگر من و امثال من به جبهه ها نرويم فردا دشمن تا تهران ميايد و خواهر و مادر من هم در امان نيستند. هيچ فرقی هم بين من و ديگر جوانان اين مرز و بوم نيست. دلم ميخواهد شما با رضای خاطر مرا بدرقه کنيد. ميخواهم خيالم از بابت شما در انجا راحت باشد. پدر من شما و مادرم را خيلی دوست دارم. می فهمم که شما هم مرا دوست داريد. ميدانم که سخته اما بپذيريد و اجازه دهيد خودم راهم را انتخاب کنم. خواهش ميکنم پدر خواهش ميکنم مادر اجازه بدهيد يک بار هم شده برای آينده و سرنوشت خودم تصميم بگيرم. مادر و پدرم گريه ميکردند و به حرفای من گوش ميدادند. پدرم سرش را بلند کرد و گفت :ميدانی که من نمی توانم راضی باشم اخه پسر تو چت شده چرا يه دفعه اينقدر تغيير کردی؟ کاش ميدانستم. برای اولين بار دوستانه داشتم با انها حرف ميزدم يادم به اولين خوابی که ديده بودم افتاد. خلاصه ای از چند ماه گذشته را برای انها تعريف کردم. از پيشرفت درسهام گفتم . از اينکه از فساد و تباهی دور شده بودم گفتم . گفتم و گفتم تا پدرم زبان باز کرد و گفت : برو به امان خدا . برو اما قول بده مواظب خودت باشی .

خيلی خوشحال بودم که خدا کمک کرده بود و رضايت انها را جلب کرده بودم. با خيال راحت به جمع کردن وصالم مشغول شدم و انتظار روز موعود را می کشيدم. چقدر دير می گذشت زمانی که انتظار می کشی ثانيه ها چون ساعتها می گذرد. خواب نداشتم

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 14:6 |

خيلی خسته بودم. کسی خانه نبود. خدا رو شکر کردم . آخه حوصله غرولندهای اونا رو نداشتم. به اتاقم رفتم . به ياد گذشته ها افتادم. به اون روزهايی که از دست داده بودم. تلويزيون را روشن کردم. رزمنده ها را نشان ميداد. هر دفعه که اين صحنه ها را می ديدم بيشتر دلگير ميشدم. چه روزهای خوبی را از دست داده بودم. داشت با رزمنده ای حدود ۱۶ سال مصاحبه ميکرد. با چه عشقی حرف ميزد. خبرنگار از او پرسيد الان چه ارزويی داری ؟ گفت: اول پيروزی کامل را به امام هديه کنيم و بعدش شهيد شوم. با اين سن کم چه آرزوی قشنگی داشت. اما من نمی خواستم شهيد شوم . من اين ارزو را نداشتم. اگر الان شهيد شوم هيچی ندارم با خودم ببرم. دلم ميخواست زنده بمونم و گذشته ها رو جبران کنم. دلم ميخواست اينقدر عمر کنم و خدمت کنم که خدا از من راضی بشه و بعدش منو ببره . نه خدای من تا جبران نکردم مرا نبر. خدای من تا پاک نشدم و تا اين همه دربدری را جبران نکردم نمی خوام شهيد شوم. اصلا ببينم من لياقت شهادت را دارم که اين دعا را ميکنم. نمی دانم اما اگر روزی رفتم جبهه نميخوام همان اول کار شهيد شوم. ميخوام بجنگم ميخوام پاک شوم . ميخواهم زنگ زدگی قلبم را با خدمت و جهاد صيقل دهم. ميخوام اشک چشمم را در جبهه زمزمی کنم و بر قلبم بريزم تا پاک شود. گوشه گوشه دلم مملو از ناپاکی ها ميباشد. اينک که را راست را از ظلمت و تباهی شناخته ام ميخواهم با پيوستن به اقيانوس پاکی ها خودم را مطهر کنم و در زلالی چشمه سار عشق و عبادت غوطه ور شوم. چقدر ساده و بی الايش حرف ميزد. لباس نظامی که بر تن داشت گويا جوشن مولا علی همراه اورده بود تا در برابر ظلم بتازد و نيرو بگيرد. هنوز موهای صورتش نروئيده بود و نوجوانی در چهره او موج ميزد اما دلش دريايی از مردانگی و مبارزه و شجاعت بود. دل او بزرگتر از هزاران مرد بود و فکرش پخته تر از هزاران متفکر در سراسر جهان. لبخند شيرينی تحويل مردمش ميداد که دل هر ازاده ای را شاد ميکرد. اسلحه در دستش چنان بود که گويا ذوالفقار علی در دست دارد و نور ديدگانش لنز دوربين را روشنتر ميکرد. اطرافش پر از خاکريز بود و سنگر و زمينش مملو از خون پاک همرزمانش . ميدانست به کجا امده و به کجا خواهد رفت. هنگامی که مصاحبه ميکرد هر از گاهی رزمنده ای از جلو دوربين عبور ميکرد و الله اکبر ميگفت و دو انگشتش را به نشانه پيروزی جلو دوربين ميگرفت. اين رزمنده نوجوان به خبرنگار گفت می بينی عشق را شادی را در چهره های بچه ها می بينيد. اين سرزمين دلاوران است سرزمين شجاعان . اينجا عشق موج ميزند و ايمان تلالو خود را در ابشار اشعه خورشيد نمايان ميکند. اينجا عاشقانه می جنگند و عاشقانه می ميرند چون ميدانند که هستند و برای چه امده اند.

حال خود را نمی فهميدم . چقدر قشنگ و رسا صحبت ميکرد. يک بچه ۱۶ ساله که جز بازيگوشی و شيطنت چيزی بلد نيست بسان يک سناتور مجلس آمريکا بهتر و شيواتر و پرمفهومتر صحبت ميکند. او نه دوره سخنرانی ديده و نه تحصيلات انچنانی دارد. معلوم است که عشق هر کاری را ميکند. عشق انسان را در دريای خاکهای ليلی بسان مجنون غلطان ميکند و هر انچه در دل دريا گونه عاشق ميگذرد بر زبان جاری ميسازد. خيلی خيلی خسته بودم . ميخواستم بخوابم که صدای زنگ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم مهران بود. سلام و عليک گرمی کرد و گفت: پسر معلوم ميشه با خودت چه کرده ای و کجايی ؟ ديگه تحويل نمی گيری.؟ زنگ زدم بگم امشب منزل اکبر پارتی هست بچه ها همه ميخوان تو هم باشی جون من نه نگو که ناراحت ميشم. بايد بيای.

او پشت سر هم حرف ميزد نمی گذاشت جوابی بشنود. خواست خداحافظی کند که گفتم نه ،منتظر من نباشيد. دور منو خط بکشيد.

پرسيد : به به شمع محفل ما داره خاموش ميشه . اين چه حرفيه ميزنی ؟ بسه پسر مومن بازی بذار کنار . تو مال اين حرفا نيستی . تو چيکارت به اون بچه مسلمونا . بابا بيا دست بردار.

گفتنم: راهی را که من می رفتم و شما هنوز می رويد خطا بوده و هست. اگرخدا کمکم کند راه درست را يافته ام . ديگه هيچ تمايلی ندارم به اون پارتی ها شرکت کنم. از خدا هم خواستم دستم را بگيرد که الحمد الله گرفته. کاش شما هم با من همراه می شديد می ديد چقدر اين مسير زيبا و ارامش دهنده است.

مهران بدون خداحافظی با پوزخندی مسخره که صدايش از گوشی شنيده شد تلفن را قطع کرد. خوشحال شدم که حرفم را زده ام . خواستم به اتاقم برگردم که باز تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. از بچه های مسجد بود. ميخواست برای جبهه اسم بنويسه پرسيد منم ميخوام بنويسم يا نه؟ لرزشی بر اندامم افتاد . يعنی ميتوانستم بروم . ؟ يعنی لياقتش را يافته بودم. ؟ با شک و دلهره گفتم اسمم را بنويس تا مدارکم را بياورم  . آدرس را گرفتم و سريع شناسنامه و مدارک لازم را برداشتم و راه افتادم. مسئول گروه مقاومت مسجد اسامی را می نوشت و مدارک را تحويل ميگرفت. نزديک ۱۸ نفر از مسجد ما اسم نوشته بودند. سقای مسجد پيرمردی هم که بچه ها اسمش را عمو سقا گذاشته بودند و حدود ۷۵ سالش بود اسم نوشته بود. از او خيلی تعريفها ميکردند. توی اکثر جبهه های ايران او را می شناختند. همه جا مشک بر دوش ميگرفت و به رزمندگان آب ميداد. عشق سقا بودن او را سرپا نگه داشته بود. بچه ها ميگفتند از خدا خواسته هنگام مرگش همچون جدش ابوالفضل در راه سقايی رزمندگان شهيد شود. بارها ترکش خورده است جان سالم بدر برده . هفته بعد اعزام بود. آخرای شب بود که مرا به خانه رساندند. پدر و مادر و پريسا امده بودند. بازم هم بی اعتنايی. به اتاقم رفتم . وسايلم را جمع و جور کردم. دلم ميخواست وصيت نامه ای بنويسم اما نمی دانستم چی بنويسم. ميدانستم اگر به پدر و مادرم بگويم ميخوام جبهه بروم به هر طريقی ممانعت خواهند کرد. چيزی نگفتم. با خستگی که از اون روز داشتم به خوابی عميق فرو رفتم.

سرکلاس نشسته بودم. کنار دستم هميشه مهران بود اما الان جايش را عوض کرده بود. ميخواستند به من بی اعتنايی کنند. نگاههای شماتت بارشان را حس ميکردم. وقتی کلاس تعطيل شد خانمی جلو امد و گفت:«برادر خوشحالم که اينقدر عوض شده ايد. ميدونم راه سختی پيش رو داريد اما مقاومت و بردباری همه کارها رو آسان ميکنه. منم زمانی عين شما بودم اما خدا خواست و برگشتم . الان هم اکثرا بعد از کلاس درس ميرم ستاد پشتيانی و کمک ميکنم. اميدوارم موفق باشيد.»

بارها اين دختر را ديده بودم که مورد تمسخر دوستانم قرار گرفته بود. شايد به طريقی ميخواست ياداوريم کند اما نه اينقدر معصومانه حرف زد که بعيد ميدانستم اين نظر را داشته باشد. ماشينم را سوار شدم و حرکت کردمچند خيابان که از دانشگاه دورشدم موتوری با سه سرنشين جلو ماشين پيچيد و مرا مجبور به توقف کرد. از آنها خواستم کنار بروند اما يکی از انها با زنجيری که در دست داشت پياده شد و به طرف در ماشين امد . در را با خشونت باز کرد و مرا بيرون کشيد . همراه با ديگر همراهانش تا توانستند مرا کتک زدند. غروب بود و خيابانی که عبور ميکردم خلوت بود. هر چی داد و فرياد کردم کسی صدايم رانشنيد. در حالی که صورت و بدنم زخمی شده بود بيحال کنار ماشين افتادم . نمی دانم چقدر انجا بودم که ماشينی از انجا عبور کرد و مرا ديده و به بيمارستان می برند. دو روز در بيمارستان بستری شدم اما حتی پدر و مادرم به سراغم هم نيامدند. شايد اصلا نمی دانستند و اينقدر نيامدن من به خانه برای انها بی اهميت بود که متوجه بستری شدن من نشدند. بچه های مسجد به ديدنم امدند و گفتند گزارش نوشته اند تا عاملان اين ضرب و شتم را پيدا کنند. تا بحال چنين کتکی نخورده بودم و به قول علی اين تازه اول راه بود. بچه ها می خنديدند و می گفتند اماده ام کرده اند برای جبهه که انجا خيلی برايم تازگی نداشته باشد. با اينکه درد زيادی داشتم اما برايم مهم نبود. يکی از انها را می شناختم اما نمی دانستم کجا او را ديده ام . اما مطمئن بودم از طرف دوستان قديم خودم بودند. ميخواستند به من زهرچشم بدهند. آنها ميدانستند که من از تمام کارهايشان خبر دارم و مکانها و رابطان انها را می شناختم . در حقيقت اين زهرچشمی بود برای بستن دهان من.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 14:3 |

روحيه ام را از دست داده بودم. بطرف قفسه کتاب رفتم. نهج البلاغه را برداشتم و بار کردم . کلمات قصار مولا امير المومنين را شروع به خواندن کردم. حديثی نظرم را جلب کرد.«آن کس که دوست دارد بدون ثروت غنی باشد و بدون سلطنت عزيز باشد و بدون عشيره و خانواده تنها نباشد، البته بايد از ذلت گناهکاری خارج گردد و به محيط عز الهی وارد شود.» چقدر اين حديث زيبا بود و چقدر با وضعيت الان من همخوانی دارد. بزرگی را در خدا ديدم درست در زمانی که داشتم نااميد می شدم و نمی دانستم از تنهايی چه کنم و با بی پولی آينده چگونه بگذرانم راه درست را مولا امير المومنين به من نشان داد. حقيقتا وقتی در راه حق قدم برداری خودبخود راه هموار ميگردد. خوشحال بودم. ساعتی با نهج البلاغه گذراندم. روزنامه ای که گرفته بودم را باز کردم و شروع به خواندن مطالب ان کردم. مصاحبه صدام حسين با خبرنگار بی بی سی شروع به خواندن کردم. جالب بود. مصاحبه در روزهای اول جنگ صورت پذيرفته بود و صدام گفته بود ما در سه روز ايران را تصرف ميکنيم . مصاحبه را نيمه تمام گذاشته بود و گفته سه روز ديگر در تهران بقيه مصاحبه را انجام خواهم داد. اينک نزديک سه سال از جنگ گذشته بود و رزمندگان ما هر روز پيروزيهای زيادی به دست می آوردند. سخنان حضرت امام در پيام تبريک به رزمندگان را خواندم و به حق فرموده بودند پيروزيهای رزمندگان بوسيله قدرت لايزال خداوند ميباشد. مقاله ای هم در مورد کمک های دولتهای عربی و غربی و امريکايی به عراق بود. کمکهای بلاعوضی که امريکا به جنگ تحميلی عراق به ايران انجام ميداد و کمکهای انسانی که اردن و مصر و چند کشور ديگر عربی به عراقيها ميکردند مشخص بود که ايران در زمانی که انقلاب کرده و تحريم اقتصادی و نظامی هم در موردش صورت گرفته است تنها دست خداست که در مقابل يه دنيا به نبرد مشغول است. فداکاريهای رزمندگان و خانواده های انها نشان از ايمان بی مثالشان نسبت به دين و انقلابشان داشت. چقدر دلم ميخواست هر چه زودتر به جبهه بروم. دلم ميخواست از نزديک آنچه را در تلويزيون می بينم خودم حس کنم. در اين چند ماه خيلی چيزها برای من عوض شده بود. ديگر آن ناصر سابق نبودم و تمام دوستان سابقم دور مرا خط کشيده بودند.

اول صبح جمعه بود. از خواب بلند شدم. دلم هوا قطعه شهدا را کرده بود. تماسی با حاج علی يکی از بچه مسجد گرفتم. با او هماهنگ کردم با هم به قطعه شهدا برويم. ساعت ۹ صبح حرکت کرديم. دسته ای گل خريدم همراه با شيشه ای از گلاب. قدم که در گلزار شهدا گذاشتم حس کردم همه انها را می شناسم. بو و رايحه ای که در آنجا پيچيده بود لذتی وافر به مشام ميداد. همه چهره ها معصوم و باوقار بودند. همراه با حاج علی قدم به قدم در جلو قبور شهدا حرکت کرديم. جوانانی که هزاران ارزو در اين دنيا داشتند و همه به عشق خداوند فروختند. جوانانی که ميتوانستند مانند ديگران لذت بودن و خوش گذراندن را داشته باشند اما لذت در جوار خداوند بودن را ترجيح دادند. ميديدم مادرانی که با دسته های گل بر مزار فرزندانشان امده اند و اشک می ريختند. فضايی روحانی بود. عکس يکی از شهدا نظرم را جلب کرد. خيلی آشنا بود. ايستادم. معلم شهيد ابراهيم حسينی . پاهايم لرزيد . در کنار قبرش نشستم. اشکم جاری شد. از خودم متنفر شده بودم. اين آقای حسينی است معلم رياضيات سال سوم دبيرستان من. مردی مومن و پاک بود . اما من همراه با بچه ها چقدر او را مسخره ميکرديم. اما هر دفعه که در مقابلش بی احترامی ميکرديم او با لبخند و مهربانی با ما برخورد ميکرد. باور نمی شد شهيد شده باشد. خدای من چگونه ازش عذرخواهی کنم.؟ خدای من از خودم خجالت ميکشم. بارها به گلزار شهدا امده بودم اما تا بحال توجه ای به عکسها نکرده بودم. ای خدا من چقدر بدبختم. من چقدر گناهکارم. خدای من آقای حسينی بجز حق معلمی حق های ديگری هم گردن من داشت. خاطرات اون روزها عين فيلم جلو من رژه می رفت. يادم افتاد به روزی که باچند تا از بچه ها ماشينش را پنچر کرديم. توی سرمای زمستان . وقتی ميخواست حرکت کند متوجه پنچری ماشين شد . لاستيک را عوض کرد اما متوجه پنجری لاستيک عقب هم شد. مطمئن شد کسی اذيتش کرده . اطرافش را نگاهی کرد و با صدای بلند گفت:«خداوندا هر کس اين کار را کرده هدايتش کن» اون روز چقدر او را مسخره کرديم. بارها سر کلاس به من نگاه کرد. طوری نگاه ميکرد که گويا ميدانست کار من است. پايان سال بود. درس نخوانده رفتم سر جلسه امتحان . خيلی ناراحت بودم. امتحانم خراب شد. سرم را روی کاغذ امتحانی گذاشتم . آقای حسينی بالای سرم ايستاده بود. دستش را روی سرم گذاشت. سر بلند کردم . گفت:«پسرم ناراحت نباش از خدا بخوای چيزهايی که فراموشت شده به ذهنت مياد. حتما امتحانت خوب خواهد شد. تو پسر باهوشی هستي» اميدوار شده بودم شروع به حل مسائل کردم. يکی دو مورد هم آقای حسينی مرا راهنمايی کرد. باورم نمی شد که اينقدر انعطاف پذير باشد. برگه امتحانی را دادم ميخواستم بروم که آقای حسينی صدام کرد و گفت:«آقا ناصر امتحانت خوب شد؟» لبخندی زدم و گفتم :«نمره ميارم ممنون» باز با لبخندی دلنشين گفت:«دفعه ديگه که خواستی لاستيکها رو پنجر کنی يا هر چهار تا را پنجر کن يا يکی بيشتر پنجر نکن تا بتوانم با زاپاس عوضش کنم» يعنی او فهميده بود کار من است؟ خجالت کشيدم و سرم را زير انداختم. با يادآوری اين خاطرات و نگاه به عکس شهيد حسينی از خود بيخود شدم. وقتی بخودم آمدم که حاج علی مرا در آغوش گرفته بود و ليوانی آب را به دهانم نزديک کرده بود. ای کاش ميمردم اين جمله ای بود که به حاج علی گفتم. حاج علی تعجب کرد از اين جمله. پرسيد چرا؟ ما حالا حالاها به تو نياز داريم. ميخوايم معلم يه سری از بچه هايی که ميرن جبهه و از درس عقب افتادند بشی ارزوی مرگ ميکنی.؟ ميدونی آرزوی مرگ داشتن خودش گناه است؟ گفتم حاجی  من در حق اين معلم شهيدم خيلی بدی کردم. نمی دانستم شهيد شده. ای کاش ميتوانستم ازش حلاليت بطلبم. او خيلی مرد بزرگی بود. حاجی گفت: برادر من همه شهدا بزرگند. مطمئن باش الان شاهد و ناظر اين حالات تو ميباشد. او زنده است و تو را می بيند. ناراحت نباش شهدا  خيلی بزرگوارند چه در هنگامی که در اين دنيا بودند چه الان که در جوار باريتعالی هستند.

صحبتهای حاج علی قدری آرامش گرفتم. تصميم گرفتم آدرس منزلش را پيدا کنم و هر کاری بتوانم برای خانواده شهيد حسينی انجام دهم. نزديک ظهر به خانه برگشتم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 18:50 |
برگشتم. حاج اقا رحيمی با چشمانی پر از اشک را ديدم آشکارا گريه ميکرد مرا در اغوش گرفت. نمی دانستم چرا گريه ميکند؟ او هم چون من بود؟ نمی دانم هر دو لحظاتی در آغوش هم گريه کرديم. دست مرا گرفت و نشست . در مقابلش نشستم. به چهره اش نگاه کردم. مهربان و متين . دوست داشتنی و با احساس. گفتم:«حاج آقا منو دعا کن خيلی التماس دعا دارم. خيلی کوتاهی کردم. برای بخشش گناهانم دعا کنيد.» حاج آقا منو نگاه ميکرد. معلوم بود فکری عميق ذهن او را مشغول کرده است. شايد حتی چهره مرا نمی ديد. به دور دستها فکر ميکرد. حاج آقا سری تکان داد. چهره غمگين خود را با لبخندی از هم باز کرد. نگاهی سرشار از محبت به من انداخت. دستم را در دستان گرم خودش گرفت و گفت:«پسرم اين چه حرفيه می زنی ؟ اين تو هستی که بايد برای من عاصی دعا کنی. تو بايد از خدا بخواهی مرا ببخشد. پسرم تو اول راهی و خدا خيلی دوستت داشته اين منم که بايد به حال خودم گريه کنم و فرصت زيادی ندارم. تو هنوز خيلی فرصت داری برای خدمت کردن. پسرم به قول معروف در جوانی پاک بودن شيوه پيغمبر است ورنه هر گبری به پيری ميشود پرهيزگار. بله عزيز دلم تو رو خدا دوست داشته و شاد باش که هدايت گر تو نام حسين بوده. مورد لطف و رحمت حسين قرار گرفتن نصيب هر کسی نميشه. وقتی اومدم مسجد و ديدم در تنهايی با خدای خودت داری راز و نياز ميکنی از شبستان بيرون رفتم تا لذت تنها بودن با خدا را بچشی اما ديگر طاقت نياوردم آمدم که بگويم مرا هم دعا کن.

حاج آقا رحيمی ساکت شد. از زمانی که خط واقعی زندگی را يافته بودم چقدر مورد مهر و محبت اطرافيان دور قرار گرفتم. محبتهايی که از اين قشر ديدم بدون هيچ چشم داشتی بود در صورتی که در زندگی قبلی همه دوستان و آشنايان حتی خواهر خودم بخاطر پول دور مرا گرفته بودند. به خودم قول دادم هميشه در خط امام حسين بمانم و جانم را فدای راه حسين ع نمايم. به خودم قول دادم وفادار نام حسين ع باشم. ساعاتی طولانی با حاج آقا حرف زدم و او مرا راهنمايی وارشاد کرد. اجازه خواستم چند شبی را در مسجد بمانم ميخواستم با خدای خودم در خانه اش که پاکترين جاها است خلوت کنم. بعد از يک هفته به خانه رفتم . مادر و خواهرم و اينک پدرم هم از مسافرت برگشته بود جواب سلام مرا هم ندادند. برای خود ننگ ميدانستند. صدای پدرم بالا بود که پسره ولگرد اگر اين همه بهش نرسيده بوديم اگر به حال خودش رهاش نکرده بوديم حالا نبايد بره با يه سری ادمهای بی سر و پا بگرده.

پدرم همينطور با صدای بلند داشت بد و بيراه ميگفت و من خودم را ميخوردم. قول داده بودم برخورندی با خانواده بخصوص پدر و مادرم نداشته باشم. هر چه توهين بود به من و دوستان جديدم کردند. تنها چيزی که نمی فهميدم اين بود آيا ولگرديهای قبلی من و مجلسها و پارتی های وقيحانه ای که داشتم کلاس بود و اينک سر بر سجده عبادت خدا گذاشتن عيب و ننگ؟ خدايا تا کی بايد تحمل کنم؟ سرم مابين دو دستم بود که محکم در اتاقم باز شد و پدرم را در جلو در با چهره ای عصبانی ديدم. به نيت احترام از جايم بلند شدم و سرم را زير انداختم و سلام کردم. سعی کردم هر چقدر احترام و محبت در حق پدرم ميتوانم داشته باشم نثار ايشان کنم. با فرياد گفت:«چه سلامی چه عليکی؟ پسر تو داری آبروئ منو پيش دوست و آشنا می بری . نمی دونی ميگن پسر فلانی رفته تو دار و دسته حزب اللهی ها ؟ نمی دونی هزار و يک حرف به ما خواهند زد؟ »

من ساکت بودم و گوش دادم. ترجيح دادم جواب ندهم تا قدری آرام شود. قبلا اگر بحثی بين ما پيش می امد هميشه من برای دفاع از خودم زبانم دراز بود. اينک پدرم ميديد که ارام و ساکت ايستاده ام. پرسيد:«چرا جواب نمی دهی ؟ معنی اين کارها چيه؟ اگر دست برداشتی که کمافی السابق بيشتر به تو خواهم رسيد و الا ديگر جايت اينجا نيست. »

از اطاق خارج شد و من نشستم و به فکر فرو رفتم. بايد با حاج آقا مشورت ميکردم. اگر پدرم مرا به ترک خانه مجبور کند کجا بروم. ديگر پولی هم نخواهم داشت. بايد دنبال کاری ميرفتم . بايد کار کنم و همزمان هم درس بخوانم. اون شب با دلهره گذشت و فردا به دانشگاه رفتم . در اين مدت بشدت درس ميخواندم . نمره های ميان ترم را داده بودند و برای اولين بار دانشجوی تاپ شده بودم. اولين ثمره راه درست رفتن را يافته بودم. دانشجويی که قبلا اکثر درسهايش را پاس نمی کرد اينک بهترين دانشجوی کلاس شده است. علی هم خيلی خوشحال بود وقتی موفقيت مرا ديد. خيلی خوشحال بودم ميخواستم بروم و به خانواده ام مژده بدهم که دانشجوی ممتاز شده ام. جعبه ای شيرينی خريدم و به خانه رفتم . مادرم در خانه بود. با خوشحالی شيرينی را به داخل بردم . به مادرم سلام و کردم و گفتم :«مادر تاپ کلاس شدم خيلی خوشحالم اومدم به شما هم بگم. » مادرم با بی اعتنايی دست مرا کنار زد و گفت:«آقا درس خوان شده آقا برام ملا شده و از کنارم گذشت » غرورم خرد شده بود. ميخواستم فرياد بزنم . ميخواستم گريه کنم . آخر من چه کرده بودم که بايد اينطور مورد غضب واقع شوم.؟ خدايا کمکم کن . خدايا به دادم برس

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 18:44 |

کم کم از طرف خانواده ام طرد شدم . قبلا هم طرد شده بودم اما نه بخاطر اعتقادم بلکه اينقدر دنبال عيش و نوش خودشون بودند که متوجه اينکه پسری هم دارند نبودند. روزها از پی هم گذشت ماه محرم تمام شد و روزهای پرشور عزاداری و ماهی که حسين بن علی ع راه آزادگی را به من نشان داد به پايان رسيده بود. مسجد در شور و حال عجيبی بود. هر روز بايد با چند نفر از بچه ها خداحافظی ميکرديم. هر وقت اعزام به جبهه داشتيم بچه های مسجد ما هم بودند. ديگر بين جمع آنها احساس غريبی نميکردم. چون در خانه کسی منتظرم نبود گاهی شبها برای گشت در مسجد می ماندم. حاج آقا رحيمی هم کماکان چون پدری دلسوز راهنمای من بود. روخوانی قران را خيلی زود ياد گرفتم. کلاسهای درس اخلاق اسلامی بسيج و آموزشهای نظامی را تمام کردم. با خواندن کتب استاد مطهری ديدگاه و ايدئولوژی من نسبت به زندگی خيلی عوض شده بود. زمانی فکر ميکردم فقط همين دنيا هست و تا جوانی هست و زنده ای بايد خوش باشی . معنی گناه برايم مفهومی نداشت. زندگی را بيهوده ميدانستم و باور نداشتم که زندگی پس از مرگ وجود دارد. هميشه بين دوستان می گفتيم کی رفته اون دنيا و برگشته که آخرتی وجود داشته باشد. از اين فکر و خيالهای باطل زياد در ذهنم بود و با بچه ها می گفتيم اما اينک با خواندن کتابهای استاد مطهری انسان و ايمان تکامل انسان واقعه کربلا و بسياری ديگر از کتابهای ان استاد بزرگ متوجه تمام اشتباهات خودم شدم. اينکه خداوند انسان را بيهوده نيافريده. اينکه هيچ چيزی حادث نمی شود مگر اينکه آفريننده ای داشته باشد. اينکه خداوند ازلی و ابدی می باشد . اينکه آخرتی وجود دارد و به حساب و کتاب همه رسيدگی ميشود. از همه مهمتر اينکه خدای مهربان از گناهان بنده هاش می گذره و بنده های توبه کارش رو خيلی دوست داره. وقتی قيام امام حسين را می خواندم به آزادگی او بيش از پيش پی بردم . هميشه می گفتم او که ميدانست کشته ميشود چرا قدم در اين راه گذاشت .؟ ميگفتم هيچ عقل سليمی قبول نمی کند ۷۲ نفر بيايند و در مقابل ۳۰۰۰۰ نفر جنگ کنند. اما اينک می ديدم که امام حسين ع برای برپا داشتن دينش بيمه کردن اسلام و اعلام حقانيت اسلام قيام کرد و با اينکه ميدانست کشته ميشود اما بر سر اعتقاد خودش ايستاد تا نشان دهد در برابر هيچ قدرتی سر تعظيم و بندگی جز خدا خم نخواهد کرد. اگر دست بيعت ميداد حکومت يزيد را تائيد کرده بود و خيانت به تمام پيروانی که او را بر حق ميدانستند. او با ريختن خون خود و خانواده خود ماندگارماند. حديثی از پيامبر خواندم که فرموده بود «حسين کشتی نجات و چراغ هدايت است» آری چه بزرگ مردی است که کشتی نجات امت غرق در گرداب خود شد و چراغ راه تاريکی های امت خود. يادم افتاد به حرفهای علی که سوال کرد چگونه معنی خواب خودت را نمی فهمی . خدايا شکرت که اينقدر نسبت به من محبت داشته ای و اينقدر مرا دوست داشتی که در خواب راه امام حسين ع را به من نشان دادی . يادم افتاد زمانی که به دره پرت شده بودم نام امام حسين که بر زبان من امد از چنگال لاشخورها نجات پيدا کردم و اينک می بينم که در ماه محرم مرا از فساد و تباهی نجات داد . خداوندا به خون حسين شهيد قسمت ميدم مرا در اين راهی که قرار دادی استوار و پابرجا قرار ده و روز به روز مرا به مولايمان نزديکتر بفرما. خدايا کمکم کن در مقابل مشکلاتی که سر راهم قرار خواهد گرفت استوار باقی بمانم.

فضای مسجد خيلی دل انگيز بود. تنها من بودم که در انجا نشسته و به گذشته فکر ميکردم و آينده را مقايسه ميکردم. پرده های سبزی که در مسجد بود و فرشهايی که نقش محراب بر ان بافته شده بود. نگاهی به محراب انداختم. بلند شدم جلو رفتم و در محراب قرار گرفتم. براستی اين مکانی است که مولای متقيان علی ع در ان به شهادت رسيده است؟ سرم را روی ديوار محراب گذاشتم و با دلی شکسته شروع به گريه کردم. يادم به خطاهايی که کرده بودم افتاد و چشمم به عکس شهدايی که بر ديوار مسجد نصب بود و همه در سن کم به شهادت رسيدند برخورد کرد . خدايا چرا من بايد اينچنين خانواده ای داشته باشم که سالهای عمرم را هدر دهم. نه تنها من جوانانی چون من مهران،مهرداد،محسن و بسياری ديگر که درست همزمان با کارهای خلاف ما جوانانی پاک در جبهه ها می جنگند و شهيد ميشوند. خدايا مرا ببخش خدايا مرا ببخش . دستی را بر شانه ام احساس کردم. گرمای ان دست به تنم منتقل شد. بوی اشنايی بود. درست حدس زده بودم . ميخواستم برگردم و خودم را در آغوش رها کنم. ميخواستم برگردم و در آغوش آرام گيرم اما نمی توانستم. او هم سکوت اختيار کرده بود و مرا به حال خود گذاشته بود. برگشتم به او بگويم کمکم کنيد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 18:36 |

 اولين روزی بود که با خيالی راحت به خانه می رفتم. ميخواستم گذشته ها رو جبران کنم . ميخواستم در مقابل تمام مشکلاتی که سر راهم سبز ميشود مقاومت کنم. بنظرم همه جا عوض شده بود. حال ديگر وقتی چشمم به خانمی می افتاد که حجاب درستی نداشت بی اختيار سرم به زير می افتاد و يادم به رشادتهای رزمنده ها در جبهه برای حفظ ارزشها می افتاد. سر راهم به کتابفروشی رفتم و چند جلد کتاب از جمله نهج البلاغه ، قرآن و کتابی که نظرم را جلب کرد به نام وصيت نامه تعدادی از شهدای دانشجو و دانش آموز خريدم و با خود به خانه آوردم. بايد اطلاعات عمومی خودم را در مسائل دينی و مذهبی بالا ميبردم. از دکه روزنامه فروشی هم روزنامه ای تهيه کردم. در بين راه شادمانی را در صورت مردم می ديدم و متوجه اين بودم که پيروزيهای رزمندگان در جبهه ها مردم را شاد کرده است. چيزهايی می ديدم و می شنيدم و می خواندم که تا بحال از آنها بی خبر بودم. با تعدادی کتاب در دستم و روزنامه وارد خانه شدم . پريسا خواهرم را با دوستش در حياط خانه ديدم. قيافه هايی که تا ديروز برايم جذاب بود امروز چندش آور شده بود. ميخواستم با شرايط جديد خودم را وفق دهم و از طرفی طبق راهنمايی های دوستم علی و دوستانی که در مسجد حضرت ابوالفضل پيدا کرده بودم بخصوص حاج اقا رحيمی امام جماعت آنجا که در جريان برنامه من بود سعی ميکردم از نظر رفتاری اثری سو از خودم به جا نگذارم. حاج آقا رحيمی بارها به من تکرار کرد مسلمان واقعی بايد خوش برخورد خوش پوش و خوش رو باشد. بارها احترام گذاشتن به پدر و مادر را هر چند با عقايد ما يکی نباشند را تاکيد کرده بود. يادم افتاد به جمله ای که گفت:«پسرم طوری برخورد نکن که بگويند اسلام او را بداخلاق کرده است تو بايد آينه زيباييها باشی » با احترام با پريسا و دوستش سلام و احوالپرسی کردم و به داخل رفتم. رويا دوست پريسا هميشه با من برخوردی صميمی داشت و اين برخورد من باعث تعچب او شد. اما من برای جلوگيری از سوال و جواب سريع از آنجا دور شدم. رفتار تمام اعضا خانواده با من عوض شده بود . بنظر ميرسيد قصد تحقير کردن مرا دارند. به اتاقم پناه بردم و راديو را روشن کردم . هنوز داشت گزارش پيروزيهای جبهه را ساعت به ساعت ميداد. دلشوره داشتم. آرزو کردم ای کاش الان انجا بودم اما حيف که خيلی دير به خود آمدم. چند پوستر جديد خريده بودم انها را به ديوار اتاقم نصب کردم. حال و هوای اتاقم عوض شده بود.خوشحال بودم آرامشی که داشتم هرگز تا بحال احساس نکرده بودم. قران و بقيه کتابها را در جای خود قرار داده بودم. برنامه يادگيری روخوانی قران را با بچه های مسجد ابوالفضل از امشب شروع ميکردم. از اينکه می ديدم در زندگی هدف پيدا کردم و با انگيزه ای زيبا دارم دنبال ميکنم خوشحال بودم. با علی صحبت کرده بودم ميخواستم نوارهای کاست ترانه های حرام را بشکنم و او مانع شد گفت اسراف است ميتوانم روی انها خيلی چيزهای مفيد ضبط کنم. دو تا عکس اماده کردم که در نوار خانه مسجد ثبت نام کنم بهترين موقعيت بود که بتوانم نوحه ها و مواردی را که لازم دارم روی انها ضبط کنم

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 18:35 |

خودم نيز حس عجيبی داشتم خوشحال بودم که بوی مادرم را يکبار ديگر حس ميکردم . بايد صبحانه را ميخوردم . سريع ليوانی شير برداشتم و به اتاقم رفتم و لباس پوشيدم. کتابهايم را برداشتم و ماشين را سوار شدم طبق معمول ضبط ماشين شروع به خواندن کرد . بالافاصله نوار را بيرون آوردم و راديو گوش دادم. صدای مارش نظامی پخش ميشد . معلوم بود شب گذشته درجبهه های ايران عمليات انجام شده است . صدای گوينده با شور و هيجانی که برای اولين بار دل ناصر می لرزيد اعلام عمليات نظامی و پيشرفتهای بسيار رزمنده ها ميکرد. دل تو دلم نبود. زمانی که ميخواستم بطرف دانشگاه راه بيفتم در فکر اين بودم که چگونه با دوستانم روبرو شوم و چگونه با کنايه های انها کنار بيايم. اما اينک فقط به فکر عمليات و جبهه بودم. قبل از رسيدن به دانشگاه سازمان انتقال خون اعلام نياز کرد برای خونگيری . بی اختيار فرمان ماشين را بطرف مسير انتقال خون کج کردم. وقتی به آنجا رسيدم ازدحام جمعيت زن و مرد را ديدم  که در صف جهت خون دادن ايستاده بودند. زمانی که روی تخت خوابيدم و سوزن به دستم فرو رفت احساس خوشايندی داشتم احساس ميکردم اولين بار است که دارم کاری مثبت در زندگيم انجام ميدهم. به دانشگاه برگشتم. دو ساعت اول تمام شده بود و ساعت استراحت دانشجويان بود. گوشه ای نشستم و نمی دانستم چيکار کنم که دستی بر شانه ام خورد و گفت کشتی هات غرق شده آقا ناصر. سر بلند کردم پشت سرم علی را ديدم خوشحال شدم. کنارم نشست و گفت دو ساعت اول نبودیم پسر ؟معلوم ميشه کجا هستی رفتی و پيدات نشد.عذرخواهی کردم و گفتم جريانش مفصل است برات تعريف ميکنم. شروع به تعريف اين چند روز گذشته کردم و خوشحال بودم که يکی را پيدا کرده ام برايش درد دل نمايم. علی ذوق زده شده بود زمانی بيشتر به هيجان امد که گفتم همين امروز ميخواهم به امور رزمندگان مراجعه کنم و جهت اعزام به جبهه ثبت نام کنم. علی گفت بايد اول بروم آموزش نظامی ثبت نام کنم و بعدش به جبهه بروم . همان روز همراه با علی به بسيج دانشجويی رفتم و اسمم را نوشتم. چند تا از همکلاسها و دوستان قبلی ام وقتی مرا همراه علی می ديدند تعجب ميکردند . عصر هنگام مراجعه به خانه رامين دوستم امد و گفت: آقا ناصر با نامحرمان می پری چی شده؟ گفتم: تازه محرمهايم را پيدا کرده ام . خنديد و گفت امشب خونه مهرداد پارتی هست منتظرت هستيم. در جوابش سری تکان دادم گفتم نه قربونت من وقتش رو ندارم . دور منو خط بکشيد. رامين نگاهی مملو از پرسش به من کرد و حرکت کرد و رفت. ميدانستم رامين همين امشب همه چيزهايی رو که ديده و شنيده برای بقيه تعريف ميکنه از جهتی خوشحال بودم که کار منو راحت ميکنه و از طرف ميدانستم از فردا کنايه ها و هزار و يک مارک به من خواهند چسباند. دوستان سابقم بچه های مذهبی و رزمنده را بعنوان آدم فروش می شناختند و حتما اين مارکها به من هم خواهند زد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 17:5 |

چقدر فضا زيبا بود . به دور از هر بدی و پليدی - بدور از زشتيها و نامردمی ها. گرمای انوار به من ميخورد و لذتی چنان وصف نشدنی به من دست داده بود. قبل از برخورد انوار ميگفتم اگر زير گرمای ان قرار گيرم می سوزم اما اينک می ديدم تا بحال چنان احساس خوشايندی نداشتم. نورها تشکيل شده بود از ۱۴ رنگ يه شکل و سبز رنگ که با نام مقدس پيامبر عظيم الشان اسلام شروع و با مقدس حضرت مهدی خاتمه می يافت . آه خدای من اين انوار ۱۴ معصوم ميباشد که بر من ميتابد . در همانجا متوقف شدم ديگر بالاتر نمی توانستم بروم . چشمانم مملو از اشک شده بود از ان همه مهربانی و خوبی در ان بالا ميخواستم فرياد بزنم و ائمه را بنام بخوانم که از خواب پريدم . خدای من کمکم کن چرا در اين ماه محرم من چنين شده ام چرا بدون اينکه خود بدانم اين خوابها را می بينم خواب به اين زيبايی خوابی به اين قشنگی . چقدر خداوند مرا دوست دارد که اينچنين نظر لطفش را شامل حال من کرده.بلند شدم حمام رفتم و به نماز صبح ايستادم راه گم کرده خود را يافته بودم . ميخواستم دور همه چيز را خط بکشم. به آشپزخانه رفتم مادرم را ديدم که در حال ريختن چای در استکانها بود تا مرا ديد گفت:«اين چه قيافه ای است برای خودت درست کرده ای معلوم هست کجا هستی اين روزها زود باش صبحانه را بخور که ميخواهيم جايی برويم ؟» پرسيدم :«کجا؟» گفت :«فرودگاه دختر دوست دوران مدرسه ام از آمريکا می ايد. اين مدتی که ايران هست با ما زندگی ميکند بهترين فرصت هست که تو با الهام آشنا شوی و آينده خودت را تضمين کنی بايد در اين مدت تمام وقت خودت را به او اختصاص دهی بزرگترين شانس زندگی تو ميباشد.» پشت سر هم می گفت بدون اينکه منتظر جوابی از جانب من باشد. تقصيری نداشت تا چند مدت پيش با خواسته های او جور بودم او نمی دانست پسرش چقدر عوض شده نمی دانست ديگر امريکا رفتن و اشنا شدن با دخترانی چون الهام برای من مفهومی ندارد. نگاهی به مادرم انداختم و گفتم :«من کار دارم خودت دنبال او برو و در ضمن من در مدتی هم که ايشان مهمان هستند نمی توانم با او باشم . بهتر است برنامه او را خودت درست کنی » نگاه مبهوت مادرم را به خودم متوجه شدم ميخواستم از آشپزخانه بيرون بروم که صدا زد:«صبر کن پسر کجا؟ معلوم ميشه چی ميگی ؟ بهترين فرصت هست که داری تو بايد بوسيله الهام جواز رفتن خودت رو به امريکا بگيری الهام متولد امريکاست و راحت ميتونه تو رو با خودش به عنوان همسر ببره ديونه شدی نبايد فرصت به اين خوبی رو از دست بدي» در جواب مادرم گفتم:«نه ميخواهم با او ازدواج کنم و نه دلم ميخواد به امريکا بروم اصلا آب پاکی رو روی دست همه می ريزم من ديگر او پسر سابق نيستم من عوض شدم ميخوام اگر لياقتش رو پيدا کنم برم جبهه متوجه شدی مادر جبهه و ميخوام برم گذشته های بد رو جبران کنم. از صحبتهای من مادرم شوکه شده بود. باور نمی کرد اين حرفای پسری باشد که تا ديروز آرزوی آمريکا رو داشته باور نمی کرد که اسم رفتن جبهه بر سر زبان پسرش امده باشد. فکر ميکرد دارم با او شوخی ميکنم و مات به من خيره شده بود . نمی خواستم احترام مادرم را بشکنم جلو رفتم و دستانم را دور گردن او حلقه کردم کاری که سالها يادم رفته بود سالها احساس اينکه مادری دارم را فراموش کرده بودم. صورتش را بوسيدم سرم را روی شانه هايش گذاشتم و گفتم :«ببين مادر من اشتباه ميکردم يعنی همه ما اشتباه ميکرديم من حقيقت را پيدا کرده ام من عوض شده ام ميخوام روز به روز به خدا نزديکتر بشم . مادرم عزيزم پسر تو قدم در راه حقيقت گذاشته جايی که تو و پدر بايد از کوچکی به من ياد می داديد اما هميشه مرا دور نگه داشتيد اما بالاخره لطف خدا شامل حال من شد و من يافتم انچه را بايد می يافتم . مادر از من دلگير نباش ميخوام تمرين کنم ميخوام اصلاح بشم ميخوام گذشته ها رو جبران کنم .» در حالی که مادرم فقط گوش ميداد و نفسهای من به صورت او برخورد ميکرد گيچ شده بود. شايد او هم از اينکه بعد از سالها پسرش را در آغوش ميديد و حس ميکرد بنوعی خوشحال بود . شايد او هم حس خوبی داشت .

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 16:42 |

خيلی خوشحال بودم از اينکه می ديدم از سر در گمی دارم بيرون می آيم شاد و سرخوش بودم. از مسجد بيرون آمدم و در خيابان شروع به قدم زدن کردم . ميخواستم خانه بروم . ميدانستم کسی در خانه منتظرم نيست اما امشب خيلی کار داشتم. چند قدمی رفته بودم که ماشينی کنار پايم بوق زد و ايستاد. برگشتم دو نفر سوار بودند. راننده لبخندی زد و گفت خسته نباشی قبول باشه. در خدمتيم. تعجب کردم مرا که نمی شناختند و من هم آنها را نمی شناختم. يه لحظه گفتم نکنه ميخوان اذيتم کنند اما نه به ظاهرشان نمی امد. گفتم امر بفرمائيد کاری داشتيد؟ راننده لبخندی زد و گفت توی مسجد ديدمتون اگر افتخار بدهيد تا يه مسيری که مشترک باشيم در خدمت باشيم؟ چون مسجد شلوغ بود چهره انها به ذهنم نمانده بود. عقب ماشين سوار شدم و احوالپرسی کردم. مسيرم را پرسيد گفتم تا هر جا که مسير شما عوض شود پياده ميشوم ممنونم از لطف شما. مجددا گفت:«اخوی تعارف نکن سعادتی هست عزادار اقا امام حسين را خدمت کنيم.» گفتم:«ممنونم»  اسمم را پرسيد و گفت :«قبلا اينجا نديده بودمت اما با حس عجيبی سينه ميزدی دلم ميخواست اون موقع جای شما بودم.» تشکر کردم سر خيابانی که منزل ما انجا بود نگه داشت و من پياده شدم هنگام خداحافظی گفت:«بياری خدا فردا شب می بينمت . راستی منزل ما هم نزديک است ميخوای قرار بگذاريم و توی مسير با هم بريم البته اگر افتخار بدهيد؟» اين جمله را با شيرينی خاصی گفت که منم به خنده افتادم . قرار را گذاشتم و خداحافظی کردم . به خونه که رسيدم هيچکس خانه نبود طبق معمول بازم حتما پارتی شب نشينی جايی دعوت داشتند. به اتاقم رفتم . ديگر فضای اتاق خسته ام ميکرد. با اينکه خيلی خسته بودم اولين کاری که کردم عکس و پوسترهای رو ديوار را جمع کردم و در سطل زباله زيختم . تنها عکس چند تا از فوتباليستهای مورد علاقه ام را نگه داشتم. بايد از ظاهر اتاق و خودم شروع ميکردم. اين را خوب ميدانستم که اختيار دست خودم نبود. .کسی بود که به من فرمان ميداد . صدايش در گوشم بود. هر کاری ميخواستم بکنم قبلش به دلم می افتاد که اين کار را بکن اين کار را نکن. طبق عادت هر شب ضبط را روشن کردم نواری خارجی روی ان بود . خاموشش کردم. ديگر اين آهنگها مرا راضی نمی کرد. به سراغ راديو رفتم . يکی از راديوهای خارجی روشن بود. موج آنرا روی ايران گذاشتم. صدای گوينده داشت چيزی می خواند. لحظاتی روی تختم نشستم و گوش دادم . گويا وصيت نامه ای بود. چند لحظه ای سکوت کرد و بعد راديو اعلام کرد شنوندگان عزيز صدای ما را از برنامه شهيد و شاهد می شنويد. بعد از توضيحات گوينده متوجه شدم که وصيت نامه شهيدی را می خوانده. چقدر قسمتی که گوش دادم چقدر زيبا نوشته بود. آخرين جملات وصيت نامه را شنيده بودم . نوشته شده بود: ((پدر و مادر عزيزم دوستان و همسنگرانم امشب عمليات ميباشد و معلوم نيست فردا من در بين شما باشم آرزوی ديرينه من شهيد شدن در راه دينم می باشد اگر امشب اين افتخار نصيب من شد مرا حلال کنيد . از خداوند برای گناهان من آمرزش بطلبيد. مادر مهربونم شايد در نوجوانی گاهی بعضی از صبحها نماز من قضا شده باشد دلم ميخواهد همچون گذشته قضای آنها را برای من بجا آوريد. مادر مهربانم حلالم کن و برايم از درگاه خداوند طلب آمرزش کن.))

اين مضمون آخرين جملات وصيت نامه شهيد بود. هر روز که می گذشت از خودم بيشتر خجالت می کشيدم . يه جوانی اينچنين با عشق به استقبال مرگ می رود و ميگويد نمازهای قضای مرا بخوانيد اما من چی ؟ تا بحال يک رکعت نماز نخوانده بودم. واقعا از مرحله پرت بودم. زندگی بدون معنويت پوچ است و پوچ. از خانواده ام بيشتر متنفر شده بودم. مگر انها مسلمان نبودند ؟ مگر پدر و مادر وظيفه هدايت فرزندانشان را ندارند؟ آنها فقط به من ياد دادند خوش بگذرانم و برای خودم بگردم . آنها فقط ماديات را می ديدند. حتی توجه ای به تربيت فرزندشان نداشتند. اصلا ميدانستند شهيد يعنی چه؟ دين يعنی چه؟ واقعا تا بحال به پوچ بودن زندگی خود پی نبرده بودند. تا کی ميخواهند با اين شب نشينی ها وقت خود را پر کنند؟ ای کاش هرگز مرا به دنيا نياورده بودند. تصميم گرفتم از امشب عوض شوم. بار غبار گناههای گذشته را پاک ميکردم. حمام رفتم و زنگار گناه را از ظاهر خودم پاک کردم برای اولين بار با عشقی وافر به نماز ايستادم. بعد از نمازی که به نيت بخشش گناهان خوانده بودم لحظاتی نشستم و با خدای خودم درد دل کردم. اشکم روان شده بود. زار زدم و التماسش کردم. خواستم در اين راه کمکم کند. می دانم چه زمانی به خواب رفته بودم. نيمه های شب بلند شدم خودم را کف اتاق روی مهری که زمانی يادم می ايد مادربزرگم از مشهد برايم سوغات اورده بود و سالها در کمد نگهداری کرده بودم خوابم برده بود. چراغ اتاق روشن بود . بلند شدم بيرون رفتم خانه در سکوت محض بود نمی دانم پدر و مادر و خواهرم چه زمانی به خانه آمده بودند اما معلوم بود حتی سراغ اتاق من هم نيامده بودند. ساعت را برای نماز صبح کوک کردم و به تختم پناه بردم . در عالم خواب لوبيای سحر اميز را ديدم . کنارش ايستاده بودم هر چه نگاه کردم انتهای ان را نمی ديدم . شروع کردم از ان بالا رفتن گرچه مشکل بود و هر از گاهی می خواستم بيفتم اما رفتم و از ابرها هم گذشتم باز هم انتهای ان معلوم نبود. گويا روی شاخه ان پلکانی نصب کرده بودند که من بتوانم از ان بالا بروم. هرچه بالاتر می رفتم انوار بيشتر و زيباتر ميشد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 16:34 |

روی نيمکتی نشستم. آرامش عجيبی حکمفرما بود.کتابم را باز کردم و شروع به خواندن کردم. ميخواستم از اون دنيايی که برای خودم بوجود اورده بودم و سالهای خوب عمرم را به بطالت گذرونده بودم جدا شوم. نياز به کمک داشتم . در خانه کسی نبود به من کمک کند. تسلطی بر درس خواندن نداشتم. فکر و خيال اين چند روز مرا گيج کرده بود. خودم نمی دانستم بدنبال چه هستم. شايد آرامشی که تا بحال آن را اشتباه گرفته بودم و ميپنداشتم اين پارتی ها و اين گشت و گذارها مرا به آرامش می رساند؟ يا اينکه آنچه امروز در خانه علی ديدم بود؟ تا بحال راهنمايی نداشتم مرا همراهی و راهنمايی کند. خانواده ام که دنبال خوشی های خودشان بودند و از ياد برده بودند که فرزندانی هم دارند و دوستانی که گمراه تر از خودم بودند. بلند شدم از پارک خارج شدم و بی مقصد خاصی در خيابان به راه افتادم . مسير را می شناختم اما نمی دانستم چرا به اين طرف ميروم ان هم پياده و اين همه راه طولانی . حدود يک ساعتی پياده روی به مسجدی رسيدم . صدای عزاداری در ان به گوش ميرسيد. گامهايم را به طرف مسجد برداشتم . داخل شدم و درون شبستان جمعيت شلوغی را که به زنجيرزنی و سينه زنی مشغول بودند را مشاهده کردم. با چه شور و اشتياقی عزاداری ميکردند. گويی امام حسين همين الان به شهادت رسيده بود و شهادت ان حضرت تازگی داشت. کفشهايم را گوشه ای گذاشتم و به درون رفتم و در اخرين رديف ايستادم . بالاخره دستم با سينه ام اشنا شد و به نشانه عزاداری سينه زدن را شروع کردم . چه شور و حالی داشت يا حسين گفتنهای جمعيت. منهم با آنها همراه شده بودم. با اينکه ميدانستم خيلی فرق دارم اما احساس خوشايندی داشتم . مراسم عزاداری انسان را غصه دار ميکند اما من خوشحال بودم. اولين باری بود در چنين مراسمی شرکت ميکردم. خوشحال بودم که مرا به اين راحتی در جمع خودشان پذيرفتند. فکر ميکردم اگر روزی بيايم مرا بيرون کنند اما مرا چون ديگر عزاداران می ديدند . همراه با آنان عزاداری کردم و سينه زدم. در پايان مراسم از عزاداران جهت فردا دعوت بعمل اوردندو گفتند که نهار را در مسجد صرف ميکنيم. نمی دانستم مرا هم منظور کرده اند يا نه؟ چند جوان مشکی پوش برگه هايی در دست داشتند و توزيع ميکردند. يکی از آنها به من که رسيد برگه ای دستم داد و گفت : خوش آمدی برادر به مسجد ما فردا هم منتظر شما هستيم. نگاهی به برگه کردم . دعوت برای ناهار فردا در مسجد بود. چگونه فهميد من تازه وارد هستم و چرا مرا دعوت کردند.؟ حتما همگی يکديگر را می شناسند. از مسجد خارج شدم. نگاهی به سر در مسجد کردم نوشته شده بود مسجد حضرت ابوالفضل العباس. در خيابان هدايت بود. آدرس را به خاطر سپردم . خيلی خوشحال بودم که در چنين مجلسی دعوت شده بودم. با اينکه از نظر ظاهر هيچ همخوانی با بقيه نداشتم اما مرا در جمع خودشون پذيرفته بودند.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 15:14 |

پرسيد :«اگر اشکالی نداره دلم ميخواد بدونم چه خوابی ديدی که تو را در مسير ديگری قرار داده؟»

خوابم را برای او تعريف کردم . لحظاتی که داشتم خوابم را تعريف ميکردم علی را ديدم که منقلب شده بود. فکر کنم حدود ۲۱ سال داشت اما بچه ها ميگفتند چندين بار جبهه رفته. آشکارا گريه ميکرد. اشک ميريخت چيزی که من قدرت درکش را نداشتم . کنجکاو شده بودم پرسيدم:«خواب من چيه که برای هر کس تعريف ميکنم منقلب ميشه جز خود من ؟» نگاهی به من انداخت و سرش را ميان دو دست گرفت و لحظه ای ساکت شد مجددا نگاهی به من انداخت و گفت:«ناصر واقعا تو معنای خوابت را درک نکردی ؟» بيشتر متحير شدم و کنجکاو . يعنی بايد درک ميکردم؟ اين سوالی بود که از او پرسيدم. به چشمان من نگاهی انداخت و گفت خيلی از مردم شب و روز نماز ميخوانند و دعا ميکنند و التماس ميکنند که مولا عنايتی به انها بکنه انوقت تو به همين راحتی مورد عنايت اربابمان حسين قرار گرفته ای و ميگويی درک نمی کنی؟ تعجب ميکنم ناصر امام حسين و نام او در خواب تو را نجات داده ميدانی يعنی چه؟ هر چه ميخوای برو در خونه مولا هر چه ميخوای دست به دامان اقا بشو . خوشا بحالت ناصر. ماه محرم هست و ميتونی بيشتر به اقا نزديک بشی حتما کاری کرده ای که مورد عنايت مولا قرار گرفته ای. برنامه تعزيه هم که گفتی هر روز در اين محله برگزار ميشه ميتونی بيای خوشحال ميشم تو را بيشتر ببينم . در ضمن احتمالا من هفته اينده ميرم جبهه اگر همديگه رو ديديم که هيچ و الا منو حلال کن. بلند شدم که بروم علی هم از جايش بلند شد. دست دور گردن من انداخت و شونه ها و صورتم را بوسيد . احساس خوبی داشتم دلم ميخواست بيشتر با او باشم.  اما بايد برميگشتم دير شده بود و ممکن بود راه را گم کنم. خداحافظی کردم و سوار ماشينم شدم و حرکت کردم در بين راه روی حرفای علی فکر کردم و در چند روز گذشته را مرور کردم . علی ميگفت حتما کاری کردی که مورد عنايت مولا قرار گرفتی . يعنی چه؟ فکر کردم چيزی بخاطرم نرسيد. من همش با دوستان لاابالی خودم بودم و دنبال عيش و نوش. به خونه رسيدم و يک راست به اتاقم رفتم . چقدر اين اتاق با اتاق علی فرق داشت. اونجا بهم ارامش ميداد اما اينجا اعصابم را خرد ميکرد. ديوار شلوغی که مملو از پوسترهای خواننده ها و هنرپيشه های قديمی و خارجی بود. وای خدای من تحمل اين اتاق مشکل است ميخوام ازش فرار کنم. مگر همين اتاق نبود که تا ديروز به در و ديوار ان نگاه ميکردم عشق ميکردم حالا چی شده که برام شده عين قفسی و زندان؟ ميخوام بيرون برم نمی تونم اينجا درس بخونم . بلند شدم مجددا از خونه بيرون زدم ساعت حدود ۹ شب بود. نزديک خانه ما پارکی بود بهتر ديدم که به ان پارک بروم و ساعتی درس بخونم . وارد پارک شدم. روی نيم کتی زير نور تير چراغ برق نشستم

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:6 |

مشتاق شدم تا اخر بايستم و تماشا کنم. با اينکه بازيگرانی ابتدايی بودند و هيچ دوره ای نديده بودند اما همه تماشاگران را منقلب کرده بودند. من که به زحمت ميشد اشکی به چشمم بيايد منقلب شده بودم و شروع به ريختن اشکهايی کردم که نمی دانستم برای چيست ؟ صحنه قتلگاه و شهادت حضرت عباس و مرثيه هايی که خوانده ميشد چنان سوزناک بود که جلو خودم را نتوانستم بگيرم. تعزيه خوانی تمام شد و مردم متفرق شدند من هم به طرف خانه همکلاسيم راه افتادم در خانه که رسيدم ديدم جلو در ايستاده است و پيراهنی مشکی به تن داشت. ميدانستم بسياری به مناسبت شروع محرم مشکی می پوشند . مرا که ديد تعجب کرد و بيشتر زمانی که چشمان قرمز شده مرا ديد. سلام و عليکی کردم و خواستم از جزوه بپرسم که گفت :«آقا ناصر به محله فقير فقرا قدم گذاشتی خير است انشاالله» سرم را زير انداختم راست ميگفت تا بحال انجا نيامده بودم آدرس را هم با پرس و جو پيدا کردم و اگر حالا هم به اين دانشجوی فقير نيازی نداشتم نمی امدم. گفتم:«شکسته نفسی ميکنی ثروت و عشق در ميان اين محله ها است. بيشتر از دو ساعت است در اين محله هستم و خيلی چيزها ديدم. علی اقا سر راه ميامدم مراسم تعزيه ديدم و ايستادم تا اخر  تماشا کردم الحق که محله ای با صفا داری . آدم دلش باز ميشود غمهايش فراموشش ميشود. بالای شهر سوت و کور است . هيچ خبری از اين مراسم نيست. اگر در خانه ای دعايی برگزار شود برای ريا و چشم و همچشمی است. گر چه من اطلاع زيادی از اين مراسم ندارم اما نيازی عجيب در خودم احساس ميکنم. سوالاتی در دلم مانده که سالهاست بی جواب مانده ای کاش يکی پيدا ميشد و جواب سوالات مرا ميداد.»

ساکت شدم و علی هم ساکت به من نگاه ميکرد. يک دفعه عذر خواهی کرد و گفت:«ببخشيد اقا ناصر ما را بی معرفت ندانيد اصلا يادم رفت تعارف کنم بفرمائيد يه چای ناقابل در خدمت باشيم.» قبل از اينکه پشيمان شود و چون دلم ميخواست از فضای داخل خانه باخبر شوم با اولين تعارف وارد شدم . علی يا الله گفت و وارد شد و من پشت سر او وارد شدم خانه ای محقر اما دوست داشتنی دو تا درخت نارنج گوشه حياط بود و حوض کوچکی در گوشه ديگر . کاشی های کف حياط اکثر شکسته شده بود ديوارها اجری بود و روی ديوارها صندوقهای خالی به چشم ميخورد. معلوم بود ارتفاع ديوار کوتاه ميباشد و با اين صندوقها خواستند از بيرون ديده نشوند. درب اهنی کوچکی به درون هال ميرفت . قسمت پائين ان سبز رنگ بود و قسمت بالا شيشه مشجر رنگی زده بودند. با ورود من به هال خانمی که چادری رنگی به سر داشت و احتمالا مادر علی بود به پيشواز امد. سلام کردم و علی مرا به مادرش معرفی کرد . خوش امدگويی کرد. علی مرا به اتاق خودش راهنمايی کرد. اتاقی کوچک که فرشی ساده کف ان بود. چند قاب که يکی از انها عکسی از دکتر علی شريعتی و ديگری عکسی از امام خمينی در ان به چشم می خورد بر ديوار نصب شده بود. قفسه ای رنگ پريده که کتابها را در خود جای داده بود و بخاری نفتی که گوشه اتاق به چشم ميخورد نظرم را جلب کرد. بالشی را بعنوان پشتی کنار ديوار قرار داد و تعارف کرد بنشينم و عذر خواهی کرد از اينکه خانه محقر انها قابل مرا ندارد. شرمنده شده بودم. چه صفايی داشت اين خونه چه مهری داشتند اعضای اين خونه ؟ چه ادمهای خاکی و متواضعی بودند. نشستم و به در و ديوار نگاه کردم به سکوت زيبای انجا علی ميخواست از اتاق خارج بشه . اجازه گرفتم سری به قفسه کتاباش بزنم با لبخندمهربانی گفت:«اقا ناصر مهمان اين خانه صاحبخانه هست ونيازی به اجازه نداره» از اتاق خارج شد بلند شدم کتابها اکثر مذهبی بودند. طبقه پايين قفسه کتابهای درسی او بود. کتابی از دکتر شريعتی نظرم را جلب کرد.«حسين وارث آدم» اسم جالبی داشت من در مورد حسين تقريبا هيچ نمی دانستم جز اينکه ياد گرفته بودم امام سوم ما هست و در عاشورا و محلی بنام کربلا شهيد شده و هر سال ماه محرم هوادارانش برای او عزاداری ميکنند. يه جورايی احساس ميکردم بايد بدنبال شناخت امام حسين بروم و الان فرصتی پيش امده بود. بايد خجالت را کنار بگذارم و با علی حرف بزنم. کتاب را باز کردم و چند خطی شروع به خواندن کردم علی وارد شد. لبخندی زد و سينی که دو تا چای خوشرنگ در ان ميدرخشيد روی زمين جلو من گذاشت و خودش هم روبروی من نشست. کتاب را در دستم ديد گفت:«کتاب جالبی هست چندين بار اونو خوندم اما خسته نمی شوم هر وقت فرصتی پيش بياد بازم ميخونمش»

 پرسيدم:« ميتونم امانت بگيرم اونو بخونم؟»

علی مهربانانه نگاهی به من انداخت .

گفت:«هديه ای از طرف من به شما البته اگر قابل بدونيد و بپذيريد» با خوشحالی پذيرفتم. اصلا يادم رفته بود برای چه به اينجا امده ام بدون مقدمه گفتم:«علی اقا ميخوام بيشتر بدونم کمکم ميکنی؟»

گفت:«از چی ؟»

گفتم:«از امام حسين از عاشورا از اينکه چرا کشته شد ؟ از اينکه فلسفه اين عزاداريها چيه؟ از خيلی چيزها از معجزات او از همه چيز »

گفت:«چرا که نه من فکر نمی کردم تو اينقدر راجع به اين مسائل مشتاق باشی خوشحالم و اگر تا بحال در مورد تو جور ديگری فکر کردم منو ببخش »

گفتم :«نه تو درست فکر کرده بودی ميدونی مدتی پيش خوابی ديدم بارها و بارها به اون فکر کردم و از اون شب ناخوداگاه بر سر مسير قراری ميگيرم که اون خواب را به يادم می اورد.»

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:5 |

حاج رضا از جايش بلند شد نگاهی مهربانانه به من انداخت و يا علی گفت و دور شد. گوهی درد دل مرا خوانده بود. گوشه ای نشستم ميخواستم با او حرف بزنم اما فرصت نداد و رفت. دلم ميخواست حرفايی رو که خيلی وقت است در دلم انبار شده بيرون بريزم . سرم را ميان دستانم گرفتم و زار زار گريه کردم. نمی دانم چه مدت در حرم بودم وقتی سر بلند کردم همه را مشغول نماز ديدم . شايد خوابم برده بوده که متوجه اذان نشده بودم. هنوز دل به خواندن نماز نمی دادم . بلند شدم و به طرف در خروجی حرکت کردم . قدری سبک شدم. گاهی به خود ميگفتم اينا همش نتيجه تلقين هست من در خانه خودم هم می نشستم و گريه ميکردم سبک ميشدم. سوار ماشينم شدم و نواری را روی ضبط گذاشتم و به سوی تهران حرکت کردم. مابين راه به ترافيک برخوردم. آهنگی از ستار روی ضبط بود . به خود گفتم پسر ديونه شدی زندگی خوش خودت با دوستات رو رها کردی و دنبال چی ميروی؟ دوباره روز از نو و روزی از نو. شيطان نفسم الحق که خيلی قوی بود و من در مقابل او ضعيف. دوباره به جمع دوستان پيوستم و دوباره روز از نو و روزی از نو. محرم شروع شد و هيئت های زنجير زنی و سينه زنی فعاليت خودشون رو شروع کردند. جوانان و بچه ها و پيرمردها همه در هياتها مشغول بودند. همکلاسی داشتم که در منطقه پايين شهر زندگی ميکرد اما با اينکه از نظر مالی در وضع بسيار بدی بود اما از دانشجويان زرنگ و درسخوان بود. اکثر بچه ها به او مراجعه ميکردند و از جزوه هايی که می نوشت کپی می گرفتند و استفاده ميکردند. يکی از درسهايم را چندين جلسه سر کلاس نرفته بودم . آدرس او را از دوستان گرفتم و به سمت خانه او حرکت کردم. به محله انها رسيدم وضع خانه ها و کوچه ها رقت بار بود. کوچه ها پر از چاله و چوله و آب گرفته بود. ديوارها قديمی و اجری و در کوچه ها بچه های کوچک بازی ميکردند. محله چنان شلوغ بود که بايد با احتياط ميرفتم. در کوچه ای پرچمی سياه آويزان کرده بودند و صدای مرشدی که داشت ميخواند از بلندگو می امد. روی پرچم نوشته شده بود هر روز تعزيه عزاداری امام حسين در اين مکان برگزار ميگردد. به طرف محل تعزيه رفتم . عده ای با لباسهای خاص اعراب داشتند تعزيه خوانی ميکردند و مردم به تماشا نشسته بودند. زن و مرد و پير و جوان داشتند تماشا ميکردند. چند شتر را که چندين زن که روبنده زده بودند و در حال حرکت بودند نمايی از کاروان امام حسين و زنان کاروان را نشان ميداد . چند دختر بچه که غمی جانکاه در چهره انها بود نشان از دخترکان همراه امام حسين بودند و جای اشک بر گونه های انها مانده بود دل را به درد می اورد. مرشد تعزيه خيلی دردناک ميخواند. در نقش حضرت عباس بازی ميکرد. مشکی سياه بر دوش داشت و شمشيری بران در دست کلاهخودی بر سر داشت و شالی سبز بر کمر بسته بود. فرياد می زد و مبارز می طلبيد. مرثيه هايی که ميخواند مو را بر تن هر ادمی راست ميکرد. همه حضار گريه ميکردند گويی همانجا صحنه زمين کربلا وعاشورا بر پا شده است. زانو بر زمين زد و با جمله مولای من اجازه دهيد به شط بروم  و ابی بهر کودکان بياورم شروع به خواندن شعر کرد. مردی که چهره اش را پوشانده بود و نقش امام حسين را داشت در حالی که دخترک سه ساله اش رقيه را در آغوش گرفته بود. با جملات شعر گونه ای خواند ای برادرم اگر بروی و کشته شوی جواب مادرت ام البنين را چه دهم. ؟ عباس دوباره سر به زير انداخت با جمله مولای من شروع به اذن گرفتن کرد. يادم امد در جايی خوانده بودم که حضرت عباس هيچوقت امام حسين را برادر خطاب نکرد چرا که ميفرمود خود را لايق نمی دانم در مقابل مولايم حسين او را برادر خطاب کنم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:5 |

از کوهی پرت شدم پايين دور خودم می غلطيدم تا پايين کوه رسيدم. هر چه فرياد می زدم و کمک ميخواستم کسی نبود صدای مرا بشنود. به چشم خود می ديدم که کل بدنم خرد شد و خون الود . ته دره بودم اما نای فرياد زدن و از جا برخواستن را نداشتم. تنها صدای لاشخورها را بالای سرم می شنيدم. کمی چشمانم را باز کردم چندين لاشخور درشت را بالای سرم ديدم با هم دعوا داشتند تا به من حمله کنند. با ان بدن خرد و خمير داشتم زنده زنده خوراک لاشخورها ميشدم. اين دره خوفناک تنها بودم. يه لحظه صدايم بلند شد و فرياد زدم يا حسييييييييييييييييييييييييين. لاشخورها غيبشان زد. ميخواستم از جايم برخيزم. دستی مرا تکان داد پسرم پسرم چی شده بلند شو کابوس ميديدی. چشمانم را باز کردم مادرم را بالای سر خود ديدم . خدای من چه خواب وحشتناکی ديده بودم. صدای فرياد من در خواب و يا حسين گفتن من مادرم را به وحشت انداخته بود.اين خواب اعصاب منو خرد کرده بود. راستی چی شد نام امام حسين بر زبان من امد. اين اسم چه قدرتی داشت که لاشخورها تا به زبان من امد رفتند. وقتی خوابم را برای مادرم تعريف کردم گفت ديشب خيلی خوردی کابوس ديدی بلند شو بلند شو ابی به صورتت بزن و دنبال درس و مشقات باش.  روی تختم جابجا شدم . چه خواب وحشتناکی بود. خدا رو شکر که خواب ديدم . اما تا چند روز فکر مرا مشغول کرده بود. لاشخورها ميخواستند به من حمله کنند و تا نام امام حسين را بردم ناپديد شدند. من چيکارم به امام حسين . هميشه جز بدنبال خوشی و خوشگذرانی کار ديگری بلد نبودم . دانشگاه ميرفتم و برميگشتم و دنبال پارتی و جشن و سرور بودم. هيچوقت نديده بودم در خانه ما کسی از دين حرف بزند کسی از امامان حرف بزند. فقط گاهی محرم ميشد برنامه های عزاداری را از تلويزيون و يا زنجيرزنی توی خيابون می ديديم. شبکه تلويزيون هم که از همان اول محرم روی کانال ماهواره تنظيم ميشد تا مبادا افکار زيبای مادرم و خواهرم پريشان شود. حوصله عزاداری های محرم را نداشتند. مادرم که هميشه دنبال قر و فر خودش بود و خواهرم احساس متمدن بودن را دارد دنبال از ايران رفتن و ازاد شدن از قيد و بند قانون حجاب مملکت خودش. پدرم هم از صبح به قول معروف سگ دو ميزنه تا حسابهای بانکی خودش را افزايش بده دنبال پول مفته . توی دفترش نشسته و سهام ميخره و سهام ميفروشه . بازار بورس را دنبال ميکنه . از اين شرکت بخر به اون شرکت بفروش خلاصه پول دلالی رو ميخوره. هر از چند گاهی هم فيلش ياد هندوستان ميکنه و رفقاش ميگن چند تا دوست دختر پولدار داره و با اونا هر جايی بتونه حالا از دبی گرفته تا اروپا سفر ميکنه. مادرم همينکه پول لباس و ارايش و شب نشينی هاش جور ميشه کاری به کارش نداره. با ندا هم هميشه دعوا داره. ندا خواهرم ميخواد عين مادرم با دوستان همسن و سال خودش پارتی بگيره و شب نشينی راه بندازه. ميگه من حال و حوصله اين پير پاتالها رو ندارم. تازه من خيلی شانس اوردم که کمی به درس علاقه دارم و رفتم دانشگاه . يکی دو سال ديگه واسه خودم اقای مهندسی ميشم و بعدش هم ميخوام برم خارج.

نزديک نيم ساعت پای آينه بودم تا ژل موهام رو درست بزنم و تیپم رو به روز کنم و خلاصه توی دوست و رفيق در بيام . نمی خواستم از بقيه عقب باشم . ميخواستم هر روز از همه چند گام جلوتر باشم. ماشينم سوار شدم و به سوی دانشگاه حرکت کردم. توی خيابون قبل از اينکه به فکر درس باشم دنبال موردی ميگشتم تا سوارش کنم و يه دوست دختر جديد پيدا کنم. توی دانشگاه هم کارمون شده بود با بچه ها متلک گفتن به اين و اون. خلاصه همه کاری ميکرديم جز درس خواندن. بهم ميگفتن ناصر عشقی . هر ساعت عاشق يکی ميشدم. تا يه دختر زيبا و شيک می ديدم وای همه چيز يادم می رفت و دوست قبلی وللش . بچه منتظر ايستاده بودند . دست داديم و نگاهی به سر تا پای من کردند و گفتند ای ول هميشه خوش تیپ تر از همه. گروهی ۸ نفره تشکيل داده بوديم و در اوضاع و احوالی که همش داشتند از جنگ حرف ميزدند من واقعا حالم به هم ميخورد. منوچ خانوادش رفته بودن مسافرت قرار گذاشتيم با دوست دخترامون جمع بشيم خونه اونا و يه پارتی حسابی راه بندازيم . چه شبی ميشد اونجا. بعد از ظهر دو ساعت آخری رو زديم و سوار ماشين من و منوچ شديم و مقدمات پارتی رو اماده کرديم و به طرف خونه منوچ رفتيم . آدرس رو به دوست دخترامون داده بوديم و بايد مواظب باشيم اين بسيجيها نبينند . همه با احتياط جمع شديم. صدای موسيقی بلند بود. رقص و پايکوبی راه انداختيم و همه در هم می لوليدند. ديگه دوست من و بقيه فرق نداشت. همه مست و لايعقل بوديم . هر دختری با هر کس ميشد می گذروند . عجب شبی بود. آخرهای شب هر کس جايی افتاده بوديم. بوی مشروب و بوی دود همه را بيهوش کرده بود. نفهميديم کی خواب رفتيم و وقتی بيدار شديم ساعت ۱۰ صبح بود. وای که ديشب رو خونه نرفته بوديم. چند تا از دخترها نمی دونم چه ساعتی رفته بودند. من که برای خانوادم مهم نبود کی ميرم و کی ميام . بلند شدم بچه ها رو بيدار کردم. چشمها همه ورم کرده بود. رنگ و روی زرد همديگه رو که ديديم خنده دار شده بوديم. وقت دانشگاه رفتن گذشته بود. بهتر ديديم سری به خونه بزنم. با اينکه حال خوشی نداشتم ماشين سوار شدم و به طرف خونه راه افتادم. نزديک محله خودمان ترافيک شده بود. ماشين زيادی اطراف ايستاده بود.حتما تصادفی شده بود. پياده شدم همه سياه پوش بودند. سوال کردم اينجا چه خبره ؟ جوانی که بنظر می امد چند سالی از من بزرگتر باشه گفت:«پسر بزرگ آقای محمدی شهيد شده » اين گفت و با بغضی که از سينش بيرون می امد رفت. آقای محمدی يه کوچه بالاتر از خونه ما بودند. رضا رو منظورش بود. تازه معلم شده بود. يادمه از بچگی در مسجد محل بود. گاهی اذان ميگفت. جوان خوش برخوردی بود. سالهای اخر دبيرستان بودم. چند بار با او در مسير همراه شده بودم. ازش خوشم می امد. ساده و دوست داشتنی بود. باور نمی کردم در اين سن رفته باشه. برام قابل فهم نبود . آخه سپاهی و ارتشی ها شغلشون بود. او ديگه چرا؟ درون ماشين نشستم و منتظر باز شدن راه بودم . يادم به خوابی که ديده بودم افتاد. از خودم خجالت کشيدم. ديشبی که من داشتم در اون پارتی عشق ميکردم يکی از همسايه های ما شهيد شده بود. شرمنده شدم نمی دانستم چه کنم؟ من که هيچوقت با دين و ديانت رابطه خوبی نداشتم چی شد که در خواب نام امام حسين را به زبان اوردم؟چند روز از اين ماجرا گذشت . محله بوی عزا ميداد. بخصوص که ايام محرم هم داشت شروع ميشد. شهادت رضا فکرم رو مشغول کرده بود. دلم ميخواست جايی بنشينم و زار زار گريه کنم. احساس پوچی ميکردم. من کيم؟ توی اوضاع و احوالی که همه ميرن جنگ من و امثال من نه تنها کمکی نيستيم بلکه شديم انگلی برای جامعه. دلمون خوشه که درس ميخونيم . دلم پر بود. داشتم می ترکيدم. صدای نوحه از کوچه بعدی می امد و لحظات دوری را که با رضا گذرونده بودم جلو چشمم می اورد.

 ميخواستم با يکی که مسخره ام نکند حرف بزنم. دوستانم که از خودم بدتر خانواده هم از دوستانم بدتر.  ماشينی رو که پدرم به تازگی برام خريده بود سوار شدم . دو تا از دوستام ميخواستند با من بيان اما ميدونستم جايی که ميخوام برم منو مسخره خواهند کرد و فردا ميشم مضحکه دست دوستان. گفتم جايی ميخوام برم بايد تنها برم و قبل از اينکه حرفی بزنند گاز دادم و دور شدم. بايد ميفرتم بايد جايی ميرفتم که ارامش داشته باشم . بايد به سراغ کسی ميفرتم که بتواند مرا درک کند و حرف دلم را بشنود . به طرف شهر ری حرکت کردم . از دور گند و بارگاه حضرت عبدالعظيم را ديدم . سالها بود اينجا نيامده بودم. يادم مياد بچه بودم با پدرم ميخواستيم به سفری برويم از جلو حضرت عبور ميکرديم. ميخواستم دستشويی بروم که نگه داشتند و به داخل رفتيم. هيچوقت يادم نمی ايد که دلم هوای زيارت را کرده باشد اما امروز دلم پر ميزد. از دور گنبد رو که ديدم حال عجيبی پيدا کردم. حالتی خوشايند و لذت بخش تا بحال اينقدر احساس ارامش نکرده بودم. ماشين را جايی پارک کردم. به طرف حرم پيش رفتم. همه چيز برايم تازگی داشت. قدم به صحن گذاشتم. ميخواستم به داخل حرم برم. نگاهی به اطراف و زوار انداختم. کنار حوض ديدم که وضو ميگيرند. من هم به تبعيت استينم را بالا زدم. کناری مردی که محاسن سفيدی داشت و چهره دلنشين ايستادم که وضو بگيرم. با اينکه در بچگی در مدرسه ياد گرفته بودم اما مطمئن نبودم درست وضو ميگيرم. از ابتدا به مرد مسن نگاه کردم وهر کاری او کرد من هم انجام دادم. همراه او راه افتادم و به داخل حرم رفتم. تنهايی دلهره داشتم. جايی قرار گرفت و من در کنارش نشستم. از قفسه کتابی برداشت زيارتنامه حضرت عبدالعظيم حسنی . شروع به خواندن کرد. به او نگاه کردم. تمام مدت او را زير نظر داشتم. من هم زيارتنامه ای برداشتم و با اينکه عربی بلد نبودم اما هر طور بود خواندم. معنی فارسی انهم خواندم . اما تمام نگاهم به مرد کنار دستم بود. هنوز فکر خواب مرا به خود مشغول کرده بود. همراه با مرد بلند شدم و شروع به نماز کردم. يادم بود بچه بودم هر وقت منزل پدربزرگم ميفرتم با او نماز ميخواندم . حالا سالهاست او زير خروارها خاک خوابيده و من مانده ام و اين وادی تنهايی . نمازم که تمام شد بغض گلويم را گرفت هميشه خجالت می کشيدم جلو ديگران گريه کنم. چنان دلم گرفته بود که زدم زير گريه. از خدا کمک خواستم. گرمای دستی را روی سرم حس کردم. سرم را روی زانو بلند کردم . دستان گرم همان پيرمرد بود. با لبخندی به من نگاه کرد و گفت خوش بحالت جوان به ما هم دعا کن. نگاهی از شرم به او کردم .

 گفتم:«پدر خيلی تنهام خوش بحال شما که با چه ارامشی دعا و نماز خوانديد» بار ديگر لبخند زيبای پيرمرد را ديدم که گفت:

«نه پسرم در جوانی پاک بودن شيوه پيغمبری است ورنه هر گبری به پيری ميشود پرهيزگار- بله پسرم شما که از حالا اينچنين از خوف گريه می کنی رستگاری نه من عاصی که عمری را به گناه سپری کردم و اينک امدم استغفار کنم. مولا علی ع فرمودند گناه نکردن آسانتر از توبه کردن است. پسرم شايد گناهی بکنيم و فرصت استغفار نيابيم. »

پيرمرد ساکت شد . از خودم خجالت کشيدم. گريه من از تنهايی خودم بود. از ترس خوابی که ديده بودم نه از گناه و ترس نبخشيدن خدا. چه خوبه که خدا همه دل ما را پوشانده و کسی از ان خبر ندارد و الا الان ابروی من ميرفت. اما امده بودم با کسی درد دل کنم با کسی خوابم را مطرح کنم. سخنان اين مرد دنيا ديده به دلم نشست رو به او کردم .

گفتم :«پدر شما تعبير خواب ميدانيد؟»

گفت:« خير است پسرم ای يه چيزهايی خوانديم»

خوابم را برای پيرمرد تعريف کردم . تمام تنم می لرزيد. سرم را زير انداخته بودم تا بتوانم بيشتر خودم را کنترل کنم. پيرمرد نگاهی از سر محبت به من انداخت و گفت:«خير است پسرم خواب خوبی ديدی خدا به تو در خواب هشدار داده. به دوستانت توجه کن به اطرافت بنگر سقوط در دره شايد جايی می خواهد پايت بلغزد اما حسين هميشه دستگير شيعيانش هست. حسين هميشه همراه ماست. پسرم به حسين توسل کن چند روزی بيشتر به ماه محرم نمانده . رهرو خوبی برای او باش. سعی کن ديگران را ارشاد کنی . در مراسم حسين شرکت کن . پسرم حسين چراغ راه هدايت ماست. حسين نجات دهنده ماست . اگر حسين دست ما را نگيرد بدبختيم. نام حسين نجات دهنده تو در خواب بوده ببين خودش چه ميکند. ؟ من هر روز برای نماز ميام حرم دلم ميخواد هر وقت امدی سری به من بزنی . به هر کدام از اين خادمين بگويی حاج رضا کار دارم مرا نشانت ميدهند. اما اکثر اوقات همين جا می نشينم. منتظرت هستم. »

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:4 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی