نزديک به يک ماه و نيم در بيمارستان بستری بودم . با عصا راه می رفتم و کم کم عادت کرده بودم. با تمام بخش دوست شده بودم. مجروحان جنگ از هر شهری بودند. روز مرخصی از بيمارستان دوستان مسجد و دانشگاه به بيمارستان امده بودد . هيچ اثری از خانواده ام نبود. هر روز در بيمارستان هنگام وقت ملاقات چشم به در بودم که پدر و مادرم را ببينم اما هرگز به ديدنم نيامدند. به اتاق مشهدی در مسجد جايی که برای من تختی گذاشته بودند رفتم. دلم برای پدر و مادرم خيلی تنگ شده بود. چند روزی در مسجد بودم. دوستان به ديدنم می آمدند. گاهی اوقات سر به سرم می گذاشتند و لحظات شادی را برايم درست ميکردند. دلم ميخواست به جبهه برگردم. چندين بار با فرمانده گروه مقاومت صحبت کردم اما مخالفت کرد. نظر او ماندنم در مسجد بود و ادامه کارهای فرهنگی . اعتقاد داشت بايد در مسجد و محله جای خالی دوستانی که در جبهه هستند را پر کنم. با کمک علی دوست دانشگاهی ام برنامه ريزی کردم برای درس خواندنم و جبران درسهای گذشته. تصميم داشتم در تمام مراحل به بهترين روش عمل کنم و نتيجه بگيرم. روزها از پی هم گذشت و من روز به روز برای خانواده ام بيشتر دلتنگ ميشدم. تصميم گرفتم سری به پدر و مادرم بزنم. از علی خواستم مرا به اآنجا ببرد. عصر جمعه ای بود. همراه با علی بطرف منزلمان حرکت کردم. دل توی دلم نبود. سراسر وجود شوق ديدار آنها را داشت. ميدانستم با ديدن من و قطع شدن پای من خيلی ناراحت خواهند شد. مطمئن بودم که خبری از حال و روز من ندارند. توی کوچه خودمان که رسيدم می لرزيدم. علی کمکم کرد از ماشين پياده شدم. نزديک به يک سال بود از آنها خبری نداشتم. بيشتر اين مدت را در جبهه گذارانده بودم. هر چی نامه هم داده بودم جوابی برايم نيامده بود. ميدانستم از جبهه رفتم ناراحت بودند و به همين خاطر جواب نامه های مرا نمی دهند. پشت در رسيدم. زنگ خانه را به صدا در اوردم. کليد را داشتم اما چون علی همراه من بود بهتر ديدم زنگ بزنم و با اطلاع وارد خانه شوم. هر چه زنگ زدم جوابی نگرفتم . گفتم حتما منزل نيستند. در را باز کردم. پشت در مملو از نامه های خودم بود. نامه هايی که پستچی آورده بود و از زير در به داخل انداخته بود. معلوم بود مدتها است که خانه نيستند. علی نامه ها را برداشت. به داخل رفتم . در ورودی ساختمان را که باز کردم همه جا را خاک گرفته بود. يعنی کجا رفته بودند.؟ با قلبی محزون و دلی شکسته برگشتم. بهتر ديدم به خانه همسايه آًقای مرادی مراجعه کنم و خبری بگيرم. زنگ خانه آنها را که با پسرشان محمد همکلاس بودم زدم. صدايی از آيفون پرسيد کيست؟ سلام کردم و خواهش کردم به جلو در بيايند. خانم مرادی را ديدم که در را به روی من باز کرد. سلام کردم اول مرا نشناخت. بخصوص که حال از ناحيه پا هم مجروح بودم. نگاهی پرسشگرانه به من انداخت و گفت : کاری داشتيد. اشک در چشمانم جمع شد و گفتم: خانم مرادی من هشتم. ناصر تقوايی. پسر آقای تقوايی . تکانی خورد و با حالت تعجب به من نگاه کرد. آًا ناصر تويی ؟ بفرما داخل بفرما پسرم. همراه با علی به داخل رفتيم. هميشه از خانواده آقای مرادی خوشم می امد. کاری به کار ديگری نداشتند. خانواده ای تقريبا مذهبی بودند. آقای مرادی چند ماهی در جبهه گذرانده بود. خانم مرادی با چای و ميوه از ما پذيرايی کرد. چند دقيقه ای نشسته بوديم که اقای مرادی سر رسيد . معلوم بود که همسرش با او تماس گرفته است. چندين بار از خانواده ام و وضعيت و آدرس آنها پرسيدم . خانم مرادی از جواب دادن خودداری ميکرد و سعی بر ان داشت که ذهن مرا دور کند. آقای نرادی از طريقه مجروح شدنم پرسيد و اينکه چرا در اين مدت هيچ خبری از من نبوده است. نامه ها را به او نشان دادم و گفتم من بطور دائم نامه ميفرستادم اما جوابی دريافت نمی کردم تا اينک که همه را باز نشده پشت در ديدم. دلشوره ای عجيب داشتم. با التماس از آنها خواستم مرا از وضعيت خانواده ام باخبر کنند. آقای مرادی مکثی کرد و بعدش از همسرش خواست که امانتی که پدرم به انها سپرده را بياورد. بسته ای بود حاوی سند خانه و ماشين و يک حساب بانکی و نامه ای که برای من نوشته بودند. نامه را باز کردم و شروع به خواندن کردم. نامه اينچنين نوشته شده بود:
((پسرم ناصر سلام . شايد وقتی اين نامه را می خوانی هرگز ديگر ما را نبينی . خيلی سعی کرديم از رفتنت به جبهه جلوگيری کنيم اما موفق نشديم . ما ماهها بود که تدارک رفتن از ايران را ديده بوديم و دلمان ميخواست هر چهار نفر با هم برويم. اما تو من ،مادرت و خواهرت را رها کردی و به دنبال جنگ و جبهه رفتی. ديگر ماندن ما در اينجا ارزشی نداشت. تصميم گرفتيم حال که برنامه های ما در آمريکا رديف شده برويم. بنابراين سند خانه و ماشين را به نام تو زديم تا نگويی پدرم مرا دست خالی رها کرد و رفت. مبلغی هم در حساب گذاشته ام تا بتوانی مدتی را که در حال درس خواندن هستی بگذرانی. اگر روزی متوجه اشتباه خودت شدی ميتوانی به آدرسی که دوستم آقای محمدی دارند تماس بگيری تا وسيله آمدنت را درست کنم. خدانگهدارت پدر و مادر و خواهرت))
اشک از چشمانم جاری شد. توان کنترل خود را نداشتم. باور نمی کردم خانواده ام به همين راحتی مرا تنها گذاشته باشند. پس عاطفه پدر و مادر چی شده؟ فکر ميکنند با گذاشتن خانه و ماشين و پول مرا ياری کرده اند و در حق من خدمت کرده اند.؟ نمی دانستم چه بگويم؟ نامه را بستم. حال خوبی نداشتم. اما معلوم بود که هنوز حرفهای آقای مرادی تمام نشده است. معلوم بود چيزی برای گفتن دارد. آقای مرادی غمگين به من نگاه کرد. قبل از اينکه حرفی بزند گفتم ميخواهم به آدرسی که داده اند بروم و شماره تلفن خانواده ام را بگيرم و پاکت را برای انها پس بفرستم. اما آقای مرادی ممانعت کرد و گفت فايده ای ندارد. چون خبر بدتری برای تو دارم. دلم ريخت. سراسيمه پرسيدم چی ديگر چی شده است؟ خانم مرادی گريه ميکرد. بعد از لحظاتی سکوت که بين ما برقرار شد شروع به سخن گفتن کرد و گفت:«پسرم خداوند بنده هاش را به هر طريقی آزمايش می کند. الحمد الله که تو سرافراز تا بحال بيرون امده ای . حساب تو با خانواده ات مطمئنا جداست. اکثر محله از خانواده ات ناراضی بودند. اما حالا همه چيز عوض شده . ميدانی چه ميخواهم بگويم.؟ متاسفانه خانواده ات تصميم ميگيرند از راه مرز فرار کنند و به آمريکا پناهنده شوند. گويا دوستانی که در انسوی مرزها داشته اند مقدمات کار را فراهم نموده بودند. با قايق از بوسنی با کشوری ثالث حرکت ميکنند که دچار طوفان ميشوند و کليه سرنشينان قايق در دريا غرق ميشوند. بعد از ان که حدود شش ماه پيش بوده ديگر هيچ کس اثری از انها نديده است. خدا رحمتشان کند. شايد خواست خدا بوده که تو با انها نباشی.» ديگر هيچ کدام از حرفهای آقای مرادی را نمی شنيدم. برايم باورکردنی نبود که کل خانواده ام را در يک اقدام احمقانه از دست داده ام. آن شب را به خانه دوستم علی رفتم و تا صبح گريه کردم. از خدا خواستم به من صبر و بردباری بدهد. تصميم گرفتم مجلس ختمی برای انها برپا کنم. گرچه خاطره خوبی نداشتم اما آنها خانواده من بودند.بسياری از دوستان و اشنايان در مجلس شرکت کردند. با مشورت با يکی از مجتهدين قسمت اعظمی از ارثيه ای که برای من گذاشته بودند را در راه خيريه صرف کردم و خانه ای کوچک برای خودم تهيه کردم. حال ديگر باور کردم که تنها هستم و بايد بار زندگی را تنهايی به دوش بکشم. خودم را برای زندگی جديدی با تمام مشکلاتش آماده کردم.
بعد از دوسال درسم را تمام کردم و در اين مدت فرماندهی پايگاه مقاومت مسجد ابوالفضل را بعد از شهادت دوست عزيزم مرتضی به من سپردند. هر از گاهی به جبهه ها سر ميزدم و چند مدتی هر چند کوتاه را در انجا ميگذراندم. از تنهايی خسته شده بودم . دوستان پيشنهاد ازدواج را به من دادند. خودم هم مدتی در فکر ازدواج بودم. با حاج رحيمی مشورتی کردم و همراه با او به خواستگاری خواهر علی دوستم رفتيم. خواهر علی دختری بسيار متين و باوقار بود. مراسم ساده ای گرفتيم و زندگی مشترک خودم را با فاطمه شروع کردم. با اينکه ميدانستم نداشتن پا مشکلاتی در زندگی فاطمه بوجود خواهد آورد تصميم گرفتم به طريقی ديگر جبران کنم. در جهاد سازندگی مشغول کار شدم. ارتباطم را با جبهه قطع نکردم. هر روز خبرهای پيروزی رزمندگان و گاهی ضد حمله های نيروهای بعثی به گوش ميرسيد. بالاخره روزی را که نبايد اتفاق می افتاد پيش امد. پذيرفتن قطع نامه ۵۹۸ شورای امنيت از سوی حضرت امام . زمانی که پيام حضرت امام از راديو پخش ميشد دل تمام رزمندگان شکست. همه بايد در هر برهه ای از زمان به فرمان امام گردن می نهاديم. جنگ تمام شد و مرحله بعد از جنگ که بازسازی کشور بود شروع شد و دوران جنگ بدتر از فيزيکی شروع شده بود. سالها از جنگ گذشت امام به رحمت ايزدی پيوستند و مقام معظم رهبری از طرف خبرگان انتخاب شده بودند. جنگ فرهنگی ابرقدرتها شروع شده بود و دور کردن جوانان ما از جبهه و جنگ و ارمانهای هزاران هزار شهيد. هر روز که می ديدم جوانها از ارزشهای دينی دورتر می شوند غم و غصه هايم بيشتر ميشد. متاسفانه افرادی که اصلا نمی دانستند جنگ و جبهه چيست بر سر کار امده بودند و با برداشتهای نادرست جوانان ما را منحرف ميکردند. اينک بايد همه دست به دست هم می داديم و جبهه ای ديگر را می ساختيم . جبهه ای که اينک بايد فرهنگی مبتذل را که داشتند وارد فکر و ايده جوانانمان ميکردند را نابود کنيم. جبهه ای فرهنگی که بايد تمام آنانی که درد کشيده جنگ و انقلاب بودند مجددا به اين جبهه وارد ميشدند و دست از اختلاف سليقه ها برميداشتند.
دست در دست دو فرزندم همراه با همسر مهربان و فداکارم فاطمه عيد را در شلمچه،فکه،چذابه و ديگر مناطق جنگی سپری کردم تا سالی ديگر را به اميد ظهور مولايمان امام زمان اغاز کنیم.
پايان


روی نيمکتی نشستم. آرامش عجيبی حکمفرما بود.کتابم را باز کردم و شروع به خواندن کردم. ميخواستم از اون دنيايی که برای خودم بوجود اورده بودم و سالهای خوب عمرم را به بطالت گذرونده بودم جدا شوم. نياز به کمک داشتم . در خانه کسی نبود به من کمک کند. تسلطی بر درس خواندن نداشتم. فکر و خيال اين چند روز مرا گيج کرده بود. خودم نمی دانستم بدنبال چه هستم. شايد آرامشی که تا بحال آن را اشتباه گرفته بودم و ميپنداشتم اين پارتی ها و اين گشت و گذارها مرا به آرامش می رساند؟ يا اينکه آنچه امروز در خانه علی ديدم بود؟ تا بحال راهنمايی نداشتم مرا همراهی و راهنمايی کند. خانواده ام که دنبال خوشی های خودشان بودند و از ياد برده بودند که فرزندانی هم دارند و دوستانی که گمراه تر از خودم بودند. بلند شدم از پارک خارج شدم و بی مقصد خاصی در خيابان به راه افتادم . مسير را می شناختم اما نمی دانستم چرا به اين طرف ميروم ان هم پياده و اين همه راه طولانی . حدود يک ساعتی پياده روی به مسجدی رسيدم . صدای عزاداری در ان به گوش ميرسيد. گامهايم را به طرف مسجد برداشتم . داخل شدم و درون شبستان جمعيت شلوغی را که به زنجيرزنی و سينه زنی مشغول بودند را مشاهده کردم. با چه شور و اشتياقی عزاداری ميکردند. گويی امام حسين همين الان به شهادت رسيده بود و شهادت ان حضرت تازگی داشت. کفشهايم را گوشه ای گذاشتم و به درون رفتم و در اخرين رديف ايستادم . بالاخره دستم با سينه ام اشنا شد و به نشانه عزاداری سينه زدن را شروع کردم . چه شور و حالی داشت يا حسين گفتنهای جمعيت. منهم با آنها همراه شده بودم. با اينکه ميدانستم خيلی فرق دارم اما احساس خوشايندی داشتم . مراسم عزاداری انسان را غصه دار ميکند اما من خوشحال بودم. اولين باری بود در چنين مراسمی شرکت ميکردم. خوشحال بودم که مرا به اين راحتی در جمع خودشان پذيرفتند. فکر ميکردم اگر روزی بيايم مرا بيرون کنند اما مرا چون ديگر عزاداران می ديدند . همراه با آنان عزاداری کردم و سينه زدم. در پايان مراسم از عزاداران جهت فردا دعوت بعمل اوردندو گفتند که نهار را در مسجد صرف ميکنيم. نمی دانستم مرا هم منظور کرده اند يا نه؟ چند جوان مشکی پوش برگه هايی در دست داشتند و توزيع ميکردند. يکی از آنها به من که رسيد برگه ای دستم داد و گفت : خوش آمدی برادر به مسجد ما فردا هم منتظر شما هستيم. نگاهی به برگه کردم . دعوت برای ناهار فردا در مسجد بود. چگونه فهميد من تازه وارد هستم و چرا مرا دعوت کردند.؟ حتما همگی يکديگر را می شناسند. از مسجد خارج شدم. نگاهی به سر در مسجد کردم نوشته شده بود مسجد حضرت ابوالفضل العباس. در خيابان هدايت بود. آدرس را به خاطر سپردم . خيلی خوشحال بودم که در چنين مجلسی دعوت شده بودم. با اينکه از نظر ظاهر هيچ همخوانی با بقيه نداشتم اما مرا در جمع خودشون پذيرفته بودند.
از کوهی پرت شدم پايين دور خودم می غلطيدم تا پايين کوه رسيدم. هر چه فرياد می زدم و کمک ميخواستم کسی نبود صدای مرا بشنود. به چشم خود می ديدم که کل بدنم خرد شد و خون الود . ته دره بودم اما نای فرياد زدن و از جا برخواستن را نداشتم. تنها صدای لاشخورها را بالای سرم می شنيدم. کمی چشمانم را باز کردم چندين لاشخور درشت را بالای سرم ديدم با هم دعوا داشتند تا به من حمله کنند. با ان بدن خرد و خمير داشتم زنده زنده خوراک لاشخورها ميشدم. اين دره خوفناک تنها بودم. يه لحظه صدايم بلند شد و فرياد زدم يا حسييييييييييييييييييييييييين. لاشخورها غيبشان زد. ميخواستم از جايم برخيزم. دستی مرا تکان داد پسرم پسرم چی شده بلند شو کابوس ميديدی. چشمانم را باز کردم مادرم را بالای سر خود ديدم . خدای من چه خواب وحشتناکی ديده بودم. صدای فرياد من در خواب و يا حسين گفتن من مادرم را به وحشت انداخته بود.اين خواب اعصاب منو خرد کرده بود. راستی چی شد نام امام حسين بر زبان من امد. اين اسم چه قدرتی داشت که لاشخورها تا به زبان من امد رفتند. وقتی خوابم را برای مادرم تعريف کردم گفت ديشب خيلی خوردی کابوس ديدی بلند شو بلند شو ابی به صورتت بزن و دنبال درس و مشقات باش. روی تختم جابجا شدم . چه خواب وحشتناکی بود. خدا رو شکر که خواب ديدم . اما تا چند روز فکر مرا مشغول کرده بود. لاشخورها ميخواستند به من حمله کنند و تا نام امام حسين را بردم ناپديد شدند. من چيکارم به امام حسين . هميشه جز بدنبال خوشی و خوشگذرانی کار ديگری بلد نبودم . دانشگاه ميرفتم و برميگشتم و دنبال پارتی و جشن و سرور بودم. هيچوقت نديده بودم در خانه ما کسی از دين حرف بزند کسی از امامان حرف بزند. فقط گاهی محرم ميشد برنامه های عزاداری را از تلويزيون و يا زنجيرزنی توی خيابون می ديديم. شبکه تلويزيون هم که از همان اول محرم روی کانال ماهواره تنظيم ميشد تا مبادا افکار زيبای مادرم و خواهرم پريشان شود. حوصله عزاداری های محرم را نداشتند. مادرم که هميشه دنبال قر و فر خودش بود و خواهرم احساس متمدن بودن را دارد دنبال از ايران رفتن و ازاد شدن از قيد و بند قانون حجاب مملکت خودش. پدرم هم از صبح به قول معروف سگ دو ميزنه تا حسابهای بانکی خودش را افزايش بده دنبال پول مفته . توی دفترش نشسته و سهام ميخره و سهام ميفروشه . بازار بورس را دنبال ميکنه . از اين شرکت بخر به اون شرکت بفروش خلاصه پول دلالی رو ميخوره. هر از چند گاهی هم فيلش ياد هندوستان ميکنه و رفقاش ميگن چند تا دوست دختر پولدار داره و با اونا هر جايی بتونه حالا از دبی گرفته تا اروپا سفر ميکنه. مادرم همينکه پول لباس و ارايش و شب نشينی هاش جور ميشه کاری به کارش نداره. با ندا هم هميشه دعوا داره. ندا خواهرم ميخواد عين مادرم با دوستان همسن و سال خودش پارتی بگيره و شب نشينی راه بندازه. ميگه من حال و حوصله اين پير پاتالها رو ندارم. تازه من خيلی شانس اوردم که کمی به درس علاقه دارم و رفتم دانشگاه . يکی دو سال ديگه واسه خودم اقای مهندسی ميشم و بعدش هم ميخوام برم خارج. 