تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

ناهيد كه جواب مثبت را از منير گرفته بود دست به كار شد كه برادرش را به خواستگاري ببرد. او صحبتهايش را با رضا كرده بود و قرار گذاشته بود چند جلسه اي با منير صحبت كند. او عقايدي براي خود داشت. زندگي ساده و بي دغدغه. اهل بريز و بپاش نبود و ميخواست اگر قرار است زندگي جديدي را شروع كند بدون تشريفات اضافي باشد. او ميخواست به همسر اينده اش بگويد از دار دنيا چي دارد و چگونه ميخواهد زندگي كند بايستي فردي كه ميخواهد با او ازدواج كند با مشكلات يك جانباز اشنا شود. بايد بداند با يك فرد معمولي ازدواج نمي كند. بايد بداند شوهرش نمي تواند چون ديگر مردان بدود و چون ديگر مردان كارهاي روزمره خود را انجام دهد و بسيار اوقات پيش مي ايد كه به كمك همسرش حتي براي بلند شدن از جايش نياز داشته باشد. اما ميتوانست به او اطمينان دهد كه زندگي سالمي را براي او تضمين كند. ميتوانست قلبي كه مملو از عشق به خانواده باشد را به او تقديم كند و آرامش را در خانه براي همسرش برقرار سازد. ناهيد همه اين دغدغه هاي برادرش را ميدانست و همه را تماما براي منير توضيح داده بود. منير هم ماهها روي اين مسئله فكر كرده بود. حتي با مشاور صحبت كرده و نظرات خودش و او را جمع بندي كرده بود و با چشمي باز جواب مثبت داده بود.

ناهيد تقويم را باز كرد. ورق زد و هر روز ان را بخاطر آورد. بعضي از روزهاي تقويم برايش زيبا بود و بعضي ناخوشايند. اما هميشه سعي ميكرد با اميد به آينده زندگي كند. فكر رضا و ازدواج او مشغولش كرده بود. اما تاريخهايي كه در تقويم روزهاي خاصي را حك كرده بود به روزهاي دور مي بردش. عمليات كربلاي 5 ، صفحه را باز گذاشت و به فكر رفت. به ياد قبل از عمليات كربلاي 5 كه ناصر به جبهه رفته بود و برنگشته بود. نمي دانست اين روز را شادي كند يا عزاداري؟ اما هميشه اين عمليات در ذهنش باقي خواهد ماند و اين چيزي بود كه خود ميدانست و حفظش كرده بود. باز ورق زد. صفحه زيبايي روي برگ تقويم طراحي شده بود.تقويم زيبايي بود روزهاي جشن و سرور را برگي زيبا به خود اختصاص داده بود. ازدواج حضرت علي و فاطمه زهرا . مكث كرد روز جمعه بود. بايد با رضا هماهنگي كند و با خانواده منير قرار خواستگاري را بگذارد. دلش ميخواست عيد جمع انان سه نفره شده باشد. دلش ميخواست برادرش از اين تنهايي بعد از سالها بيرون آيد. اين آرزويي بود كه هر سال سر سفره هفت سين از خدا طلب ميكرد. احساس زيبايي به او ميگفت امسال رضا و منير در كنار يكديگر زندگي خوبي را شروع خواهند كرد. لبخند بر لب داشت و هنوز در فكر برنامه خواستگاري بود. روز خواستگاري خودش را بياد آورد و با اينكه ناصر رفته بود اما همچنان برايش زيبا بود . چقدر دلش ميخواست مادرش بود و چقدر دلش ميخواست سخنان دلنشين پدري مهربان را چون روزهاي كودكي مي شنيد. اما يقين داشت كه روح پاك آنان همچنان همراه هر دو نفرشان است. ميدانست موفقيت در زندگي جز با دعاي والدينشان ميسر نبوده است. او باور داشت كه هر دو زنده هستند و نظاره گر برنامه هاي فرزندانشان. از جا بلند شد. به درب اتاق رضا آرام كوبيد. نمي توانست منتظر بيدار شدن باشد. هر وقت  ميخواست كاري كند تحمل نداشت صبر كند به همين خاطر برخلاف روزهاي ديگر كه رضا خود از خواب بعدازظهر بيدار ميشد امروز ميخواست بيدارش كند. با اينكه خيلي آرام به در زده بود صداي رساي رضا را شنيد كه او را دعوت به داخل شدن كرد. در را باز كرد برادر را پاي كامپيوتر ديد و داشت عكس پدر و مادرش را روي كامپيوتر در قابي زيبا و اطراف آن را فرشته هاي كوچك و زيبايي بود طراحي ميكرد. ناهيد دست روي سر برادرش كشيد و بر موهاي او بوسه زد. دستي هم بر عكس پدر و مادر كشيد و بر چشمان خود گذاشت. اوج عشق و علاقه اين خواهر و برادر به هم و هر دو به پدر و مادر را ميشد در رفتار آنان تماشا  كرد. ناهيد دست روي يكي از فرشته ها گذاشت و گفت از خداوند ميخوام سال ديگر چنين فرشته زيبايي مرا عمه صدا كند. رضا كه همچنان مشغول كار بود سر برگرداند و گفت اگر خداوند امورات دنيا را به دست خواهر كوچولوي من بدهد همه را ميخواهد در يك روز به سرانجام برساند . انوقت كار دنيا ميشد فيلم هندي كه بچه بدنيا مياد و بزرگ ميشه و در تلاطم عشق و زندگي مي افتد و به مراد دلش ميرسد و پير ميشود و ميميرد. ناهيد خنديد و گفت از شوخي گذشته من روز ازدواج حضرت علي و حضرت فاطمه را براي خواستگاري معين كردم اگر مشكلي نداري ميخواهم به خانواده منير زنگ بزنم و قرار مدار را بگذارم داداش ما حرفي سخني ، پيشنهادي ندارد؟

رضا ميدانست كه هر حرفي بزند ناهيد تصميمش را گرفته است بهتر ديد موافقت خودش را اعلام كند و هر چه زودتر اين مسئله را فيصله دهد. ناهيد از اتاق خارج شد. داشت جملاتي را كه ميخواست به مادر منير بگويد تكرار ميكرد. تا بحال چنين برنامه اي برايش پيش نيامده بود و حال ميخواست رل مادري مهربان را براي پسرش بازي كند. اول بايد از خصوصيات رضا بگويم. نه ميگويند از خودشان تعريف ميكند . چند تا پيشنهاد را بررسي كرد. بالاخره كاغذي برداشت و جملاتي كه ميخواست بگويد را نوشت. چند بار خط زد و باز نوشت. استرس داشت. بالاخره جملاتي را نوشت تا آن را به مادر منير بگويد و قرار بگذارد. از سر ميز بلند شد تا به طرف تلفن برود كه زنگ تلفن به صدا در امد. اضطراب تمام وجودش را گرفت. دست خودش نبود. به خودش گفت بخاطر برنامه خواستگاري اينظوري شده با دستاني لرزان تلفن را برداشت. به محض گفتن الو آن طرف تلفن صداي آقاي رضوي را شنيد كه سلام كرد. اما صداي او شادي دفعات قبل را نداشت. بعد از سلام و احوالپرسي سراغ رضا را گرفت . ناهيد اجازه خواست تا گوشي را به برادرش بدهد. همچنان دلشوره داشت. به اتاق رضا رفت و گوشي را به او داد و از اتاق خارج شد. بعد از لحظاتي برادر را ديد كه لباس پوشيده و قصد خارج شدن از خانه را دارد. رنگ به چهره نداشت. اما جرات نداشت بپرسد چي شده ؟ رضا متوجه حالت ناهيد شده بود اما خود نمي دانست چه بايد به خواهر بگويد ؟ لبخندي كه نشاني از غم در آن بود به خواهر زد و گفت جايي كار دارد و برميگردد. در حال پوشيدن كفشهايش بود كه صداي بوق در پشت در حياط را شنيد. آرام آرام بيرون رفت . آقاي رضوي دنبال او آمده بود. هر دو در ماشين ساكت بودند. نه رضا ميتوانست سوالي كند و نه آقاي رضوي ميتوانست توضيحي دهد. سكوتي در ماشين بود و گاهي بوق ماشيني باعث ميشد رضا سرش را بلند كند. جلو آسايشگاه معلولين و جانبازان ايستاد. هر دو پياده شدند. به طرف در رفتند. اينجا جايي بود كه رضا بارها براي فيزيوتراپي امده بود. بعضي از بچه ها را ميشناخت. اين بار آقاي رضوي به سراغ تخت هميشگي نرفت بلكه به طرف اتاق مسئول آسايشگاه رفت. هر دو وارد شدند. مسئول آنجا رضا را مي شناخت. صورت او را بوسيد و گفت در همه اين سالها  من نمي دانستم شما با ناصر آشنا هستيد. اما متاسفم كه اينك بايد خبر بدي به شما بدهم. ناصر در وضع خوبي به سر نميبرد. او سالهاست كه حافظه اش را از دست داده است. آقاي رضوي خيلي سعي كرد به او كمك كند. خيلي سعي كرد او را با آشنايان روبرو كند اما ناصر اجازه نداد. ديشب ناصر از تخت بلند ميشود چند قدمي كه راه ميرود سرش گيج ميرود و به زمين ميخورد و بيهوش ميشود. به من زنگ زدند و خودم را به اينجا رساندم. ناصر را به بيمارستان منتقل كرديم . بعد از آزمايش و سي تي اسكن متاسفانه دكتر متوجه وجود تومور در سر ناصر ميشود كه منشا شيميايي دارد. هنوز هم بهوش نيامده و من از آقاي رضوي خواستم چنانچه كسي را از اشنايان ناصر ميشناشد خبر كند كه حال فهميدم شما هستيد. رضا حرفهاي اخر رئيس را نمي شنيد. باورش نميشد اين همه سال ناصر اينجا بوده و او بي اطلاع بوده است . فقط دلش ميخواست او را ببيند. به همراه آقاي رضوي به بيمارستان مراجعه كرد . ناصر در سي سي يو بود و پرستارها به رضا اجازه دادند فقط چند لحظه اي آهسته بالاي سر ناصر برود. رضا سرش را كنار تخت ناصر گذاشت و ارام گريست و با او حرف زد. " مرد قهرمان چرا اينقدر پير شده اي؟ تو كه بي معرفت نبودي اين همه سال همسرت را تنها گذاشتي؟ باورم نميشود. قهرمان چرا بايد تو را در چنين حالي ببينم؟ چرا زودتر ما را خبر نكردي ميداني همسرت سالها در فراقت اشك ريخت حال به او چه بگويم؟ او منتظر توست . قهرمان هيچوقت از پا نيافتادي و چون هميشه لجباز بودي. "

رضا گريه ميكرد و در دل با او درد دل ميكرد. پرستار وارد شد و آرام از او خواست اتاق را ترك كند. رضا بلند شد كمرش خميده شده بود. با اينكه هميشه به خواهرش ميگفت اميدي به بازگشت ناصر نيست اما در دل خودش اميدوار بود. حال با ديدن وضعيت دوست و همرزمش بعد از سالها شكسته شده بود. مشكلات زندگي او را استوار نگه داشت اما حال نمي دانست به خواهر چه بگويد؟ آقاي رضوي به طرف او آمد دستان رضا را در دست گرفت و گفت اميدمان به خدا است هر چه خواست او باشد همان ميشود. رضا ميخواست با دكتر بيمارستان صحبت كند و به طرف اتاق رئيس بيمارستان رفت. حدود 15 دقيقه رئيس بيمارستان وضعيت ناصر را توضيح داد و فراموشي او را هم ناشي از وجود تومور ميدانست. آخرين جوابي كه به آنها داد اين بود كه از ما كاري ساخته نيست بايد تسليم خواست خدا شويم.

ناهيد روي صندلي نشسته بود و به عكس ناصر كه در قاب بالاي قبرش قرار گرفته بود نگاه ميكرد و با او درد دل ميكرد. مي دانست اينك ناصر همه حرفهاي او را مي شنود . ميدانست او زنده است و يادش در دلها باقي مي ماند. او خود را سرزنش ميكرد كه اين همه سال ناصر در آسايشگاه بوده و او بي خبر در خانه نشسته بوده است. اما دلش شاد بود كه ناصر به آرزوي واقعي خودش رسيده و در جوار سيد و سالار شهيدان امام حسين آرام گرفته است. روح همه شهيدان شاد.

                                                                                            پايان

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 11:59 |

دوستان گرامی متاسفانه بدلیل فحاشی بعضی افرادی که هنوز فرهنگ استفاده و انتقاد درست از مطالب را ندارند مجبور شدم نظرات را اول ببینم و بعد از تائید در وبلاگ قرار دهم امید است مرا ببخشید.

خانم حسيني روي كاغذي كه روي ميز جلو دستش بود چيزهايي يادداشت كرد. معمولا كارهايي را كه بايد انجام مي داد يادداشت ميكرد تا فراموش نكند. خيلي دقيق و منضبط بود و همين باعث موفقيت در كارش شده بود. زير چشمي محسن را نگاه ميكرد و مي ديد كه مثل هميشه سرش زير و به فكر فرو رفته است . خانم حسيني به محسن و پاكي او بيشتر از چشمش اطمينان داشت . بارها ميخواست در مورد رويا با او صحبت كند اما چون ميدانست به ناهيد علاقه دارد صلاح نمي ديد نام دختري ديگر را بياور و اينك كه متوجه شده بود از ناهيد دل كنده و قصد دارد او را به نامزدش بسپرد بهتر مي ديد در مورد رويا با او صحبت كند. نزديك يك سال بود كه رويا براي او كار ميكرد . ميدانست شرايط از او دختري ديگر ساخته است و چنانچه مردي خوب و پاك در كنارش باشد حتما خوشبخت خواهد شد . رويا ديگر آن زني نبود كه روزي به او معرفي شده بود. كوشا و باهوش بود . خانم حسيني جواني خود را در او مي ديد و دلش مبخواست اين زني كه اين همه در زندگي سختي كشيده است طعم شيرين زندگي را بچشد. هم شان بودن در دين را در تقوا و ايمان افراد مي دانست نه تحصيلات و قيافه و ثروت . اما بهتر ديد در مورد ناهيد و  ناصر اول صحبت كند. شايد الان محسن هم آمادگي شنيدن اين موضوع را نداشته باشد. بعد از يادداشت كردن مواردي كه ميخواست بيادش بماند. كاغذها را برداشت و رو به محسن كرد و گفت خوب گفتي كمك ميخواهي ؟ كارم در حال حاضر تمام شد و در خدمت شما هستم. مي توانيم با هم صحبت كنيم. از كجا مي خواهي شروع كني؟ محسن هم لبخند زد و گفت بالاخره نوبت من هم رسيد كه به حرفهام گوش بدهيد. خيلي خوب حاج خانم نوبت من هم رسيد صحبت كنم . هر دو خنديدند و محسن همه چيز را تعريف كرد و حال ميخواست راهي پيدا كند. خانم حسيني به فكر فرو رفته بود. از روز اول هم ميدانست با اينكه خبري از ناصر ندارند محسن نمي تواند با ناهيد ازدواج كند. تعهد او نسبت به دوست و همسنگرش اين را به خوبي ثابت ميكرد. نگاهي به زير ميز انداخت و دمپايي كه از پا در آورده بود را جابجا كرد و روبه محسن گفت خوب منتظرم من كه ديگه حرفي نمي زنم تو شروع كن ميخواي چيكار كني؟ محسن روي صندلي تكاني خورد. كتش را درست كرد و دستي به موهايش كشيد و گفت : قبلا كه گفتم براي روبرو كردن اين دو نفر با هم احتياج به كمك دارم . نمي دانم بايد چه كنم؟ از كجا شروع كنم. از طرفي به ناهيد و رضا نگفتم كه از ناصر خبر دارم و از طرفي ديگر ناصر چون حافظه اش را از دست داده هميشه آرزو ميكند كه با ناهيد با اين وضعيت روبرو نشود. من با چند تا روانشناس و دكتر صحبت كردم همه ميگويند شايد با ديدن ناهيد حافظه اش برگردد شايد هم تا اخر عمر برنگردد . اما ما نبايد دست روي دست بگذاريم ، هر چه بگذره بدتر ميشود. من ميخواهم با صلاحديد شما اول با ناصر صحبت كنم و شما هم باتفاق تشريف بياوريد كه با ناهيد و برادرش رضا صحبت كنيم. من خيلي اميدوارم كه اين دو نفر بعد از اين همه دوري زندگي جديدي را شروع كنند. به فرض اينكه ناصر حافظه اش برنگردد ميتواند با يك ديد جديد با ناهيد زندگي كند. در كارگاه باز شد و يك بار ديگر رويا سيني چاي را براي خانم حسيني و آقاي رضوي آورد دو تا استكان كه چاي نسبتا كم رنگي در ان بود . قندان لبه شكسته اي كه مملو از قند بود در يك سيني استيل قرار داده بود. خانم حسيني چشمكي دزدانه به رويا زد و رويا به كارگاه برگشت. دمپايي را به پا كرد و بلند شد و سيني چاي را برداشت به طرف محسن آمد. همراه با تعارف چاي گفت ببخشيد پزشكان مي گويند چاي كمرنگ براي قلب مفيد است. به همين خاطر به رويا خانم گفتم سعي كند در كارگاه چاي كمرنگ درست كند. محسن سري به علامت رضايت تكان داد و چاي را برداشت . قندي ريز در قندان پيدا كرد و ضمن تشكر قند را در چاي فرو كرد و به دهان گذاشت. در جواب خانم حسيني كه در حال برگشت به پشت ميزش بود گفت چاي كمرنگ همراه با قند كم . شما چنان قندان را پر كرده ايد كه ميهمان را مجبور به خوردن قند زياد مي كنيد. خانم حسيني تبسمي كرد و گفت از شوخي گذشته تو هر كاري بخواهي بكني من تو را همراهي مي كنم. فقط سعي كن تمام جوانب را بسنجي كه خداي ناكرده جواب عكس نگيريم و به روحيه اين دو جوان آسيب نرسانيم. محسن استكان را در سيني قرار داد و آماده رفتن شد . بعد از تشكر و خداحافظي از دفتر خارج شد و در كوچه به راه افتاد كه يادش آمد با ماشين خودش آمده و چنان در فكر بود كه يادش رفته بود. برگشت سويج را داخل قفل ماشين انداخت و سوار شد. تمام فكرش پيش ناصر بود. او هرگز متوجه رفتارهاي خانم حسيني نشده بود كه ميخواست توجه او را به طرف رويا جلب كند. خسته بود و بهتر ديد به خانه برود و استراحتي كند. بوق زدن دائم ماشينها او را كلافه ميكرد. پشت چراغ قرمز بود كه چراغ سبز شد اما ماشين جلويي ايستاده بود و با جو اني كه سر در ماشين كرده بود خوش و بش ميكرد و توجه اي به صف ماشين پشت سرش نداشت. هر چه ماشينها بوق مي زدند راننده دست بيرون ميكرد و اشاره ميكرد از كنار من عبور كنيد و گويا حق خود ميدانست كه وسط خيابان سد راه عبور ديگر ماشينها باشد. محسن پياده شد و به طرف ماشين رفت. مودبانه سلام كرد و گفت آقاي محترم فكر نمي كنيد ايستادن در اينجا باعث تضييع حقوق ديگران باشد؟ چراغ مجددا قرمز شد كه راننده با تروشرويي گفت : چه خبره آقا مي بيني كه دارم صحبت مي كنم واجبه اگر نمي تواني صبر كني دنده عقب بگير و از كنار ما رد شو تازه الان هم كه چراغ قرمزه. محسن از اين همه بي اخلاقي كه در جامعه بوجود آمده بود رنج مي برد. مي دانست يك كلمه ديگر حرف بزند كتك مي خورد و بعدش هم مشكلات بعدي اما وظيفه خود ميدانست كه تذكر را بدهد. برگشت و با اشاره به راننده هاي پشت سر با تاسف سري تكان داد و دنده عقبي گرفت و با سبز شدن چراغ عبور كرد. با خود مي گفت چرا اينچنين شده ايم؟ چرا رعايت نكردن حقوق ديگران اينقدر برايمان راحت شده؟ چرا زشتيها قباحت خود را از دست داده؟ به نظر او همه را در مشكلات فرهنگي جامعه ميدانست كه از نان شب واجبتر بود. عدم مطالعه مردم ، ندادن اطلاعات دقيق در رسانه ها ، بستن روزنامه هاي مخالف هر طيف در هر دوره رياست جمهوري فرقي نمي كرد راست ، چپ ، ميانه ، او مي ديد كه در هر دوره هر كسي بر حكومت مي آيد ميخواهد عقايد خود را ترويج دهد و اين ميشود كه روز به روز اخلاقيات از جامعه دور ميشود. خسته از مشكلات روحي و رواني كه در اين مدت برايش پيش امده بود به خانه رسبد و يك راست به تختخواب رفت و سريع خوابش برد.

ناهيد كه جواب مثبت را از منير گرفته بود دست به كار شد كه برادرش را به خواستگاري ببرد. او صحبتهايش را با رضا كرده بود و قرار گذاشته بود چند جلسه اي با منير صحبت كند. او عقايدي براي خود داشت. زندگي ساده و بي دغدغه. اهل بريز و بپاش نبود و ميخواست اگر قرار است زندگي جديدي را شروع كند بدون تشريفات اضافي باشد. او ميخواست به همسر اينده اش بگويد از دار دنيا چي دارد و چگونه ميخواهد زندگي كند بايستي فردي كه ميخواهد با او ازدواج كند با مشكلات يك جانباز اشنا شود. بايد بداند با يك فرد معمولي ازدواج نمي كند. بايد بداند شوهرش نمي تواند چون ديگر مردان بدود و چون ديگر مردان كارهاي روزمره خود را انجام دهد و بسيار اوقات پيش مي ايد كه به كمك همسرش حتي براي بلند شدن از جايش نياز داشته باشد. اما ميتوانست به او اطمينان دهد كه زندگي سالمي را براي او تضمين كند. ميتوانست قلبي كه مملو از عشق به خانواده باشد را به او تقديم كند و آرامش را در خانه براي همسرش برقرار سازد.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 12:4 |

محسن چون هميشه اين مكان را محلي براي آرامش افرادي مي دانست كه سرگردان و حيران نمي دانند چه كنند؟ يادش مي امد روزي كه خانم حسيني ميخواست اينجا را راه اندازي كند چقدر دوندگي كرد و چقدر به اين اداره و آن اداره سر زد . كاغذبازي هاي اداري او را دلسرد نكرد و كمر همت براي تاسيس اين مكان بست. نگاهي به عكس همسر خانم حسيني كه روي ديوار بود انداخت و چشمانش را به سوي آسمان دوخت و برايش دعا كرد. آراستگي ميز و دفتر كار منضبط بودن حاجيه خانم را نشان ميداد. لحظاتي بود كه تنها نشسته بود و منتظر بود تا خانم حسيني كه رفته بود به كارگاه دوخت سري بزند برگردد. با خود آرزو ميكرد كاش همه مردم چون اين شيرزن براي رفع مشكلات يكديگر قدم برمي داشتند و فداكاري و گذشت تنها به نام پطرس فداكار و دهقان فداكار ثبت نگردد. كاش كتابهاي درسي بچه ها مملو از اين سرگذشتها ميشد تا هم رسم فداكاري به بچه ها آموزش داده شود و هم يادي از اين بزرگوارن در اذهان بماند . اما مي ديد كه ديگر حتي از جواناني كه با اخلاص و پاكي در جبهه ها نبرد كردند هم يادي نمي كنند. نام شهدا تنها بر تابلو خيابانها و كوچه ها ديده ميشود. راهي كه شهدا براي آن مبارزه كردند به فراموشي سپرده شده و بسياري از مسئولين تنها نامي از مسلماني بر انها نهاده شده است. محسن هر وقت تنها ميشد فكرهاي روز به او فشار مي اورد و باعث سردردي كه از دوران جنگ مبتلا شده بود به سراغش مي امد اما مي دانست كه يك دست صدا ندارد. ولي هرگز نااميد نمي شد و سعي ميكرد هم خود عامل به عمل خير باشد و هم ديگران را تشويق و ترغيب نمايد. درب كوچك آهني كه مابين دفتر و كارگاه قرار داده شده بود و مقداري از زنگ خوردگي را مشخص ميكرد به چشم ميخورد. كليدي كه يك قاب كوچك به ان وصل بود در قفل ان بود و بالاي در هم قابي كه آيه و ان يكاد در ان بود آرامشي به ادم ميداد. همه اين نشان اعتقادات قلبي خانم حسيني بود . محسن داشت دفتر را كه بارها ديده بود برانداز ميكرد كه در باز شد و خانم حسيني با لبخند هميشگي وارد شد و عذرخواهي كرد. او گفت بايستي يك سري از كارها را امروز عصر تحويل دهد و به همين خاطر قبل از شروع به صحبت به كارگاه رفته تا به اين موضوع رسيدگي كند و بدقولي پيش نيايد.

موفقيت هر كاري را در انضباط و خوش قولي نسبت به مشتريان و احترام ميدانست. پشت ميزش قرار گرفت و ليواني نيمه پر از آب كه دستمال كاغذي روي ان انداخته شده بود برداشت و قرص سفيدرنگي كه روي يك دستمال ديگر بود برداشت و به دهان گذاشت و آب را سركشيد. نفسي عميق كشيد . رو به محسن گفت : از صبح قرص را گذاشته بودم بخورم گاهي درد قفسه سينه به من فشار مي اورد دكتر هم اين قرص را داده تا كنترل كنم بايستي صبح ميخوردم اما كار آنچنان زياد است كه به كل فراموش كردم حالا كه آمدم چشمم به قرص افتاد. خوب ديگه پيري و هزار و يك عيب شرعي . گاهي بچه ها اذيتم ميكنند و مي گويند خانم خيلي هواي خودت را داري . ميگم چيكار كنم حفظ سلامتي هم جزء واجبات دين است بايد سالم باشم تا بتوانم كار كنم خوب الان نيروهاي كارگاه 32 نفرند. همه هم نان آور  خانواده خداي نكرده مشكلي پيش بياد 32 تا خانواده از نان خوردن مي افتند. راستي بايد يك تشكر جانانه هم از شما بكنم به خاطر معرفي رويا خانم . واقعا خانم كاردان و باهوشي است تمام امور كارگاه را سپردم به او . خودم بيشتر به كارهاي اداري مي رسم . الحق او هم خيلي خوب از پس كارها برآمده و همه كارگران هم دوستش دارند.

خانم حسيني يك ريز حرف ميزد و اجازه نمي داد محسن حرفي بزند. محسن هم با حوصله كامل گوش ميداد در حالي كه ميخواست از خودش ، ناهيد و ناصر و رضا و خيلي چيزهاي ديگر حرف بزند گوش داد تا بالاخره حرفهاي خانم حسيني تمام شد و منتظر اظهار نظر محسن شد. چهره محسن هم نشان ميداد كه از رضايت خانم حسيني شاد شده و خدا را شكر ميكرد كه رويا هم سر و سامان گرفته . استكان چايي را كه خانم حسيني ريخته بود برداشت و با برداشتن قندي از قندان روي ميز چايي را خورد. خانم حسيني همينطور كه در حال ورق زدن زونكني مدارك مالي بود سرش را بلند كرد و گفت : اينجا امده اي كه بر و بر من را نگاه كني خوب يك چيزي بگو. محسن كه خنده اش گرفته بود و دوست داشت بگويد مگر شما اجازه مي دهيد كسي حرفي بزند ؟ اعتراضي نكرد و گفت : خيلي خوشحالم كه از كارگاه راضي هستيد . امروز هم رفته بودم اسايشگاه پيش ناصر . حال عجيبي پيدا كرده است شما كه مي دانيد من به ناهيد علاقه داشتم.

هنوز جمله او تمام نشده بود كه خانم حسيني وسط حرف او پريد و گفت : علاقه داشتي ؟ يعني الان ديگه علاقه نداري؟

محسن كه تعجب او را ديد گفت علاقه اي به اون شكل قبلي نه . الان ديگر ناهيد براي من چون يك خواهر مي ماند. به همين خاطر هم آمده ام از شما مثل هميشه كمك بگيرم. من حتم دارم كه ناصر حافظه اش را به دست خواهد اورد تازه اگر اينچنين هم نشود ناهيد كه ميداند محسن نامزد اوست. من خانه انها رفتم ميخواستم بگويم ناصر را يافته ام اما نتوانستم. ناهيد هنوز منتظر برگشت ناصر است. قبل از اينكه ناصر را پيدا كنم خودم هم فكر ميكردم يا شهيد شده يا مفقود الاثر است اما شما كه تمام ماجرا را مي دانيد در يك اتفاق من او را در اسايشگاه پبدا كردم. از آن موقع تا بحال وجدانم ناراحت بود كه چرا بايد به ناهيد علاقه داشته باشم در حالي كه نامزدش سالم است اما از وجود يكديگر خبر ندارند. ؟ بارها با ناصر صحبت كرده ام . در اين ديدار او خيلي عوض شده بود . ميخواهد از تبعيدي كه براي خود در اسايشگاه درست كرده بيرون بيايد. خيلي خوشحال شدم حتما با آمدن در بين مردم وضعيت روحي او هم بهتر خواهد شد . شايد خداوند كمك كرد و حافظه اش را بدست آورد. خانم حسيني خيلي فكر كردم ميخواهم با ناهيد و رضا در مورد اينكه ناصر را يافته ام صحبت كنم اما نياز به كمك دارم. نمي دانم چگونه. ؟ بايد آنها را اماده كنم تا با ناصر روبرو شوند. شايد با ديدن ناهيد حافظه ناصر برگردد. تازه اگر هم حافظه او برنگردد خوب با ديدن عكسهاي نامزدي و صحبتهاي ناهيد و رضا حتما راضي خواهد شد و ميتواند زندگي جديدي را با ناهيد شروع كند. ميخواهم تمام تلاشم را به كار ببرم تا اين دو نفر را كه سالها از هم دور بودند در كنار هم قرار دهم. مطمئن باشيد آن روز بهترين روز زندگي من خواهد بود.

صداي در زدن در آهني بين دفتر و كارگاه باعث شد كه محسن ادامه ندهد. در باز شد و رويا وارد شد سلام كرد و به طرف ميز خانم حسيني رفت اما هنوز متوجه نشده بود كه ميهمان خانم حسيني آقاي رضوي است كه باعث شده بود زندگي او عوض شود ميخواست چيزي بپرسد كه خانم حسيني رو به رويا گفت : رويا خانم مثل اينكه متوجه حضور آقاي رضوي نشدي . رويا كه دست پاچه شده بود برگشت و به پشت سرش نگاهي كرد از خجالت سرخ شد و سرش را زير انداخت و جلوتر آمد و سلام كرد و از اينكه متوجه نشده عذرخواهي . محسن هم كه بعد از معرفي او به خانم حسيني ديگر او را نديده بود متعجبانه او را نگاه ميكرد. چقدر عوض شده بود براي خودش خانمي شده متين و با وقار. از جا بلند شد جواب سلام او را داد و ابراز خوشحالي كرد كه با خانم حسيني كار ميكند. محسن تصميم گرفت فعلا انجا را ترك كند كه خانم حسيني مانع شد و گفت تشريف داشته باشيد فعلا با شما كار دارم ميدانم رفتي ديگر تا سال بعد هم تو را نخواهم ديد فكر كنم سالي يك بار نوبت من ميشود . هر سه خنديدند و رويا سوالش را بپرسيد و به كارگاه برگشت.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 12:4 |

روبروي ناصر نشست و با شوخي سر صحبت را چون هميشه باز كرد. ناصر از دنياي بيرون از آسايشگاه پرسيد. غم عجيبي در چشمان او موج ميزد. محسن تصميم گرفته بود كم كم موضوع رضا و ناهيد و اينكه آنها را يافته است براي دوستش بازگو كند.

بايستي زمينه را اماده ميكرد. بعد از صحبت و احوالپرسي هاي هميشگي روي به او كرد و گفت :

ببين ناصر تو بايد سعي كني خاطرات گذشته را بياد بياري ، اينكه خانواده تو كجا يودند؟ ميدانيم كه تو اهل دزفولي و حتما خانواده تو هم آنجا بوده اند. ما روزهاي زيادي را در جنگ گذرانديم يادته تو آرپيجي زن بودي ميگفتي ميخواي به شكار تانك بري ميگفتي وقتي اين نخاله ها را از روي زمين حذف ميكني تمام خستگي روز از تنت بيرون ميره ، يادمه ميگفتي نامزد داري يك بار توي جبهه بوديم نامه اي از او برات رسيد خيلي گريه كردي خيلي دوستش داشتي يادمه اسم زيبايي هم داشت زهرا ، نه نازنين ، زيبا ، فاطمه، صديفه، خداي من اسمش چي بود؟ ناصر تو اسمي به خاطر نداري؟

- نه محسن جان من حتي اسم خودم را نمي دانستم و تو به من گفتي اصلا چرا امروز اين حرفها را پيش كشيدي من با اين وضعيت كنار آمدم. من مي دانم اسم او چي بوده و اين هم نمي دانم كه آيا مرا با اين حال و روز قبول دارد؟ اصلا بعد از اين همه سال حتما از من نااميد شده است و ازدواج كرده چرا بايد با اين فكرهاي بيهوده خودم را درگير چيزي كنم كه نمي دانم اصلا وجود دارد يا نه؟ تازه تو هم اگر خودت سراغ من نيامده بودي و معرفي نمي كردي نمي دانستم كيستي ؟ درسته عكسهاي ما مويد اين است كه روزي ما با هم دوست و همرزم و همسنگر بوديم . چند روز پيش با پزشك آسايشگاه صحبت كردم ميگفت احتمال اينكه تا اخر عمر خاطره ات را بدست نياوري زياد است من از نظر جسمي سالم هستم و روحيه من است كه دارد مرا از پا مي اندازد . دلم ميخواهد جايي مشغول كار شوم. ميخواهم از اين بن بست و حصاري كه براي خودم درست كردم بيرون بيايم . ميخواهم در بين مردم باشم ولي نمي دانم چگونه؟ احتياج به كمك دارم. تو ميتواني به من كمك كني شايد بتوانم زندگي جديدي را تجربه كنم، از اين وضعيت كه گوشه اي بنشينم و غصه بخورم خسته شدم تا كي بايد اينچنين ادامه دهم؟

محسن تحت تاثير حرفهاي ناصر قرار گرفته بود و احساس خوبي داشت . او حس كرد همين كه ناصر ميخواهد به ميان مردم و جامعه برگردد جاي اميدواري دارد. در اين سالها هرگز ناصر را اينچنين متحول نديده بود. محسن ناصر را از برادر بيشتر دوست داشت پسري بود كه هيچ وقت نديده بود زيربار زور رود. هرگز نديده بود خودسرانه كاري كند؟ دوران جنگ را به ياد مي اورد كه عاشقانه در زير رگبار گلوله هاي دشمن نماز مي خواند و اشك مي ريخت و با صلايت در در حملات شركت مي كرد. آرزو داشت روزي كه موج انفجار او را از بالاي تپه به پائين پرت كرده بود آنجا مي بود و وضعيت روحي ناصر را مي ديد . يادش نمي رود كه همرزمانش مي گفتند چنان كوه با صلابت از جا بلند شد و دور خودش چرخي زد و چون بيگانه اي به سمت ديگر همرزمانش رفت و پرسيد چي شده؟ جاهايي از بدنش زخمي شده بود به بيمارستان منتقلش كردند . بيهوش شده بود و وقتي بهوش آمد پزشكان متوجه از دست دادن حافظه اش شدند. محسن در راه بازگشت به همه اين موارد فكر ميكرد. بهتر ديد سري به حاجيه خانم حسيني بزند و از حال و احوال او با خبر شود . ماهها بود از او خبري نداشت . دلتنگ بود . به خيابانها نظر مي انداخت و به اسم كوچه هايي كه جلو انها عبور ميكرد. به اسم شهيداني كه روزي در اين زمين خاكي با جسمي سالم و روحي پاك زندگي ميكردند و اينك در جوار پروردگارشان زندگي ميكنند. معتقد بود انسان بايد آزاد زندگي كند. بايد از آزادي بهره كافي ببرد. بايد در هر كجاي دنيا است چون سرو قامت آزاده داشته باشد. معتقد بود خون اين همه چوان پاك هم براي بدست آوردن ازادي ريخته شد. ابراز عقيده اي كه باعث شد اين همه شهيد بدهيم چون نمي خواستيم زير بار زور استكبار و مزدورانش برويم اما براستي امروز به آنچه مي خواستيم رسيديم؟ خون شهدا ثمر داد يا خودمان در مقابل نسل امروز جوانان شديم مانعي براي ابراز عقايد و آزادي انها؟ آيا در بوجود آوردن نسلي موفق و مومن و متعهد به كشور موفق بوده ايم؟ يا نه باعث شديم با ندانم كاريها بسياري از جوانان تحصيلكرده كه سرمايه هاي آيندگان بودند از كشور خارج شوند و ابزار پيشرفت كشورهاي ديگر بخصوص غرب شوند؟ چه شد كه اين همه جوان تحصيلكرده از كشور خارج شدند و در ديار غربت سكني گزيدند؟ چي شد كه بسياري از نوجوانان و جوانان ما بيكار و الاف در خيابانهاي پرسه بزنند و هيچ كسي هم به فكر نباشد كه آينده اين همه جوان چي ميشود؟ چي شده كه بزه كاري و مواد مخدر از سن 10 الي 12 سالگي شروع شده و بنيان خانواده ها را از هم گسسته است؟ محسن همينطور كه رانندگي ميكرد به هزاران شهيد و همرزمش فكر ميكرد و به اينكه چرا نتوانستيم جايگزيني براي شهدا  در جامعه داشته باشيم؟ در فكر بود كه خود را روبروي كارگاه خانم حسيني ديد . ماشين را كنار ديواري پارك ميكرد كه نظرش روي ديوار به عكس شهيدي افتاد كه روي ديوار نقش بسته بود. برگشت و سوار ماشين شد و از جلو عكس به جلوتر رفت . از شهيد خجالت مي كشيد كه مانعي براي ديدن تصوير او باشد. لحظه اي روبروي عكس ايستاد . سرش را به نشانه احترام به زير انداخت و در دل سلامي به او داد و به طرف كارگاه راه افتاد. زنگ زد . خانم حسيني كه در دفتر كارش نشسته بود بلند شد و چادرش را درست كرد و جلو در آمد وقتي چشمش به محسن افتاد خوشحال شد و با شعف گفت : به به آقاي رضوي ؟ چي شده راه گم كرده ايد از اين طرفها آمديد؟ قبل از تعارف كردن داخل شد و در طرف كارگاه خانمها را بست و انوقت اقاي رضوي را به داخل دعوت كرد . هر دو سالها بود با هم دوست بودند و از يك خواهر و برادر به هم نزديكتر . محسن بهتر ديد از رويا چيزي نپرسد تا خانم حسيني خود شروع به صحبت كند . او هميشه درد دلهايش را براي خانم حسيني مي گفت و او هم موضوع علاقه محسن به ناهيد را خبر داشت . فكر ميكرد امده تا او را با خود به خواستگاري ببرد اما غافل از اين بود كه اين دفعه محسن به سراغش آمده تا همه چيز را تغريف كند و جگونه روبرو كردن ناهيد و ناصر را از او كمك و راهنمايي بخواهد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 12:14 |

آسايشگاه جانبازان را كه وارد ميشوي جز صحنه هاي فداكاري و ايثار، از خودگذشتگي در مرداني كه روزگاري چون ديگر انسانها در بين مردم زندگي ميكردند و امروز بر روي تخت هاي آسايشگاه و ويلچرها و ... زندگي را در بين يكديگر سپري مي كنند و لبخندي رضايتمند از اين نوع زندگي بر لبان انان نمي بيني. اينان بزرگ مرداني هستند كه خود را عمري قرباني دين و مملكت و مردم خود كردند. اينان جواناني بودند كه روزگاري در بين ما رفت و امد و كار ميكردند. اينك يا قطع نخاع شده اند يا معلوليت به حدي است كه چون يك فرد عادي قادر به زندگي عادي نيستند. نفس هايي كه بايستي هر لحظه خفه شدن  و خس خس سينه را تجربه كنند و يا قطع نخاع هايي كه شبانه روز روي تخت دراز كشيده و از زخم بستر رنج ميبرند .جانبازان شيميايي كه درد ريه و آسيبهاي ناشي از بمبهاي شيميايي كه كشورهاي متمدن و باصطلاح حقوق بشر به عراق دادند و خود را شريك اصلي اين جنايات كردند هر روز اين مردان بزرگ را رنج مي دهد اما بخاطر انگيزه وهدفي كه پا به جبهه ها گذاشته اند خم به ابرو نمي آورند و كمر خم نمي كنند هنوز هم خود را در ميدان مبارزه مي بينند و اين عشق به معبود و دين و ميهن را بزرگترين سرمايه خود مي دانند. وقتي وارد شدي و با انها شروع به صحبت كردي ديگر نمي تواني بيرون بروي و نمي فهمي چطور وقتت گذشته خود را در مقابل ان همه بزرگ منشي كوچك ميبيني و ديگر حرفي براي گفتن نداري . با اين همه دلت مي گيرد كه كمتر به اين عزيزان بي مدعي رسيدگي ميشود و كمتر هموطنان يادي از انان مي كنند گويا فراموش كرده اند جانبازي و فداكاري آنان بوده كه امروز ما در كمال اسايش و آرامش زندگي مي كنيم. اينجا مكاني بود كه هر روز محسن سركشي ميكرد و با تك تك جانبازان اين مركز سلام و عليك داشت. دوستاني زيادي اينجا يافته بود و روزها ميشد بعضي از انها را با خود به گشت زدن در شهر مي برد و يا مراسم دعا و ميهماني با كمك دوستانش ترتيب مي داد تا روحيه تازه اي در كالبد اين عزيزان بدمد. بعد از ظهر بود و با جعبه شيريني وارد شد و با دوستان شوخي كرد و به طرف تختي رفت كه دوستش بر روي ان دراز كشيده بود. دستي به پشت او زد و با صداي بلند كه عادت هر روز او بود پرسيد حال دوست غريب و عزيز ما چطور است؟ هنوزم در عالم برهوت زندگي مي كند يا بيرون امده است؟ روي صندلي نشست و در حالي كه دوستش هم روي تختخواب نشسته بود روبروي او قرار گرفت. جواني كه روزگار او را شكسته تر نشان ميداد اما بيشتر از 35 سال نداشت روزهاي متمادي را در آسايشگاه گذرانده بود اما هرگز بياد نمي اورد كجا بوده  و چرا به اين مكان امده است ؟ دوستان براي او ماجراي جنگ را تعريف كرده و اينكه در جنگ خاطره اش را از دست داده و هيچ كسي و هيچ چيزي را به ياد نمي اورد. سالهاست كه با دوستانش زندگي ميكند و ارزو دارد روزي همه چيز را به خاطر اورد نمي داند پدر و مادري كه در قيد حيات باشند دارد يا نه؟ خبر ندارد خواهر و برادري او را ياري خواهد داد يا نه؟ تنها دلخوشي او همين دوستان و مددكاران آسايشگاه هستند و محسن كه سالهاست او را تنها نگذاشته است. با اينكه محسن همه چيز را براي او گفته اما نمي تواند باور كند شايد براي دلخوشي او اين حرفها را ميزند. اما عكسهاي جبهه و جنگ قدري به او روحيه ميدهد. حتي در مورد خانواده هم صحبتهايي با او كرده اما نشاني از آنها ندارد.

محسن روزي كه ناهيد را در خيابان ديد و آدرسش را پيدا كرد براي دوستش تعريف كرد . به او گفت كه دوران نوجواني كه به جبهه ميرفته او را ديده و علاقه پيدا كرده اما بعدها فهميده كه او نامزد دارد و به خاطر مفقود شدن نامزدش نمي خواهد ازدواج كند. او منتظر نامزدش است در حالي كه هيچ اثري از او نيست . محسن با توجه به رشته حقوق و كنجكاوي كه در اين خصوص كرده بود فهميد دوستش كه در اسايشگاه هست همان ناصر است اما هرگز نتوانست به او بگويد دختر مورد  علاقه اش همان ناهيد نامزد اوست . بارها با مشاوراني صحبت كرده بود. با خانواده و دوستانش مشورت كرده بود اما هيچوقت به نتيجه نرسيد. او نمي توانست به دوستش وفادار نباشد ميدانست بالاخره روزي ناصر خاطره اش را بياد خواهد آورد و به فرض ممكن هم كه بياد نياورد او كه ميدانست ناهيد نامزد ناصر است نه وجدان ديني و شرعي به او اين اجازه را ميداد نه وجدان عقلي به همين خاطر بعد از ملاقات با ناهيد و رضا تصميم گرفت براي هميشه فكر ازدواج با ناهيد را از سر بيرون كند و براي او چون برادر و دوستي باشد كه تلاش كند تا او را به ناصر برساند و ميدانست كه راهي سخت در پيش رو دارد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 12:0 |

 دوستان عزيز خواننده با توجه به اينكه داستان رو به اتمام است و حدود ۲۱  اسم براي اين داستان ارسال شده است در اين فرصت اندك منتظر بقيه اسامي پيشنهادي هستم تا انشا الله جايزه نفيس به خوانند خوش ذوق تعلق گيرد.

من بايستي از مملكت و دينم در مقابل متجاوزان دفاع ميكردم ....." محسن داشت تعريف ميكرد سرش زير بود و ناهيد در حال گريه كردن رضا در عالمي ديگر ، يادشان رفته بود ميخواستند با محسن دعوا كنند. بعد از اين همه مدت محسن اولين كسي بود كه اينقدر به ناصر نزديك بوده و حتما از سرنوشت ناصر اطلاع دارد. ناهيد دلش ميخواست هر چه زودتر از او بپرسد. دلش ميخواست بگويد از ناصر نه نامه اي؛ نه اثري، نه پلاكي هيچ نيامده . حتي در ليست اسراي عراقي هم نبوده است. بايد از محسن بپرسد و مي ديد كه محسن با چشمان اشك الود در حال تعريف است . وسط حرفهاي او پريد و گفت ببخشيد آقاي رضوي شما ...شم...شما از ناصر خبر داريد ؟ شما تنها فردي هستيد كه در اين همه سال مي بينيم كه به او اينقدر نزديك بوده؟ ناصر كجاست ؟ ما بارها بدنبال او گشته ايم . ستاد شهدا رفته ايم ستاد اسرا رفته ايم بنياد جانبازان رفته ايم اما هيچ كسي از او خبري ندارد. شما را به خدا قسم ميدهم اگر خبري داريد ما را بي خبرنگذاريد.

در پي حرفهاي ناهيد رضا هم نگاهي ملتمسانه به محسن كرد و دستي به شانه اش زد و گفت بله خواهرم راست مي گويد . زندگي ما زندگي خواهرم بستگي به اين مسئله دارد. خواهرم سالها چشم به اين در دارد تا روزي گمشده اش به خانه بازگردد حتما مي دانيد كه اينها زن و شوهر عقدي هستند. يك روز بعد از عقد كنانشان ناصر به جبهه برگشت . او گفت حتما برميگردد اما ديگر هرگز برنگشت . هيچ خبري هم از او نشد. من خودم سالهاست ميگردم . اما نه بچه هايي كه در جبهه بودند و نه ستادها خبري از او ندارند و گذاشتند جز شهداي مفقود الاثرها .

محسن بارديگر به سخن امد و با اين شعر شروع كرد :

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

                                                          هر كجا هست خدایا به سلامت دارش

با خواندن اين شعر ناهيد منقلب شد . رضا يكه خورد . منظور محسن چي بود يعني ناصر زنده بود. يعني محسن چيزي مي داند و مخفي مي كند .؟ ناهيد سراسيمه رو به محسن گفت :  ناصر زنده است؟ شما خبر داريد؟

محسن گفت : ببنيد خواهرم با اين نشانه هايي كه شما داديد و هيچ خبري نه از شهادت و نه اسارت ايشان است اميدواريم به درگاه بي يزال خداوند. اميدوارم روزي خداوند چشم همه ما را روشن كند وانگهي بايد درصدي هم براي واقعا مفقود الجسد بودن ايشان قرار دهيم. شايد هرگز او ايشان خبري نشود. من هم مدت زيادي است كه دورا دور مراقب خانواده شما هستم . متاسفم كه مدتي شما را اذيت كردم. احساس وظيفه بود. بايد مرا ببخشيد.

رضا در مورد محسن و كارش پرسيد و او هم شرح حالي كامل از خودش در اختيار انها قرار داد و گفت مي توانيد روي من حساب باز كنيد . احساس تنهايي نكنيد. خدا كريم است هر چه خواست خداست حتما همان خواهد شد. اما با شرايطي كه پيش آمده بود ديگر نتوانست علاقه خود را بگويد و خواستگاري كند بهتر ديد فعلا اين موضوع را نديده بگيرد. شماره و ادرس خود را به انها داد و خداحافظي كرد.

حال و روز رويا در كارگاه روز به روز بهتر شده بود. خانم حسيني با ديدن پشتكار و صداقت رويا چون دخترش از او نگهداري كرد و تمام اختيارات كارگاه را به او سپرد. رويا همزمان با كار در كارگاه به صورت غير حضوري به ادامه تحصيل مشغول شد. شبها  تا دير وقت مي نشست و درس ميخواند. ديگر آن زن شكست خورده طلاق گرفته و بي نواي ماهها قبل نبود. يك  انسان شريف ، يك جوانمرد ، فردي كه در عمل ثابت ميكرد مسلمان است نه در گفتار هر چند در محل كار و جامعه با مشكلات عديده اي روبرو بود به همرهي يك شير زن كه نمونه ان در جامعه كم نيست اما در گوشه اي براي خود و خداي خود كار ميكنند بدون داشتن چمشداشت اين زن جوان را از پرتگاه بدنامي نجات دادند. احساس مسئوليت هيچگاه در آنها گم نشد و پست و مقام و ثروت آنها را مغرور نكرد. بارها خانم حسيني موقعيتهاي زيارت عتبات و حج و ... غيره داشته اما گفته بود به فرموده پيامبر اسلام " حج در خانه فقرا است" زندگي خود را وقف اين خانواده ها كرده بود و با وجداني راحت و اسوده هر شب سر بر بالش ميگذاشت و از طرفي جواني مومن و فداكار كه در نهادي حساس چون دادگستري مشغول به كار بود و ميتوانست بهترين زندگي را از راه نامشروع بدست آورد اما هرگز خدا را فراموش نكرد. او رشته حقوق و قضاوت را انتخاب كرده بود تا بتواند فردي باشد كه در اين حوزه پاكي و صداقت ، عزت نفس و پاك سرشتي را به نمود برساند. هر شب از شر شيطان و وسوسه هاي او به خدا پناه برد و هر صبح با كمك خواستن از خدا و گفتن خدايا شيطان هر لحظه  در كمين انسان است و من نيز بنده حقير و ضعيف تو . خودم را در اين مسير و در جايي كه هر ان وسوسه ها ممكن است مرا از راه پاكي به در كند به تو مي سپارم كمكم كن تا انساني باشم كه كمك به همنوع سرلوحه كارهاي من باشد تو گره گشاي من هستي و هيچ كسي نمي تواند جز تو از من محافظت كند.

اين دو نفر بودند با اين خصوصيات كه بارها و بارها زنان و كودكان و مرداني را كه ممكن بود به ناهنجاري كشيده شوند دستگيري كرده بودند و هيچ توقعي هم نداشتند. رويا هر شب و روز و هر لحظه با خواندن نماز براي انها دعا ميكرد و سعي ميكرد خود را به خداوندنزديك و نزديكتر كند.

 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 12:23 |

بالاخره تحمل ناهيد تمام شد و با عصبانيت به رضا گفت :" تو اصلا به حرف من گوش دادي ؟ گفتم اين رزمنده اي كه دستش دور گردن ناصر هست كيست؟ بنظر تو چهره اش آشنا نيست؟ من اين رزمنده را مي شناسم تو چطور تا بحال او را نشناختي؟ رضا خودش را جمع و جور كرد عكس را از دست ناهيد بار ديگر گرفت و گفت :" خواهر كوچولوي من جوابت را دادم تو نشنيدي اين محسن تخريبچي است از دوستان صميمي ناصر بود. خيلي پسر با حال و خوبي بود. اكثر اوقات در مدتي كه  با ما در يك جبهه بود شبها به شوخي و خنده مي گذرانديم چون خيلي جك مي گفت و خيلي پسر پيله اي بود خدا نكند به چيزي يا كسي پيله ميكرد تا انجامش نمي داد دست بردار نبود. ناصر او را خيلي دوست داشت مي گفت از دوران مدرسه با هم دوست بودند. ولي ديگر هرگز او را در جبهه نديدم مي گفتند همراه ناصر به منطقه اي ديگر منتقل شدند. خلاصه حالا هم كه تو به اين بنده خدا كه معلوم نيست زنده است يا شهيد شده پيله كرده اي راستي چرا؟

ناهيد كه از عصبانيت دندانهايش را به هم مي سابيد گفت :" نه خير اقا داداش شهيد نشده بلكه مانده تا همچنان به پيله شدنش ادامه بده اين ديگه چه جور دوستي بوده كه ناصر داشته ؟"

رضا هاج و واج بود يا خواهرش ديوانه شده بود يا چيزي مي دانست كه او بي خبر بود بهتر ديد كه بقيه ماجرا و شرح ان را از ناهيد بشنود. ساكت شد و با نگاه به او فهماند كه منتظر بقيه ماجرا است.

ناهيد قيافه حق به جانبي گرفت و گفت: " اين رزمنده پيله همين اقاي رضوي است كه براي ما گل فرستاد مرا به بيمارستان رساند هر روز سر راه من سبز ميشود قربون بزرگي خدا بروم كه از كجا به كجا انسانها را مي كشاند. واقعا كه اين رزمنده بوده كه عين پسر بچه هاي 13 – 14 ساله برخورد ميكند؟

ناهيد در حال حرف زدن بود و رضا در حال قاه قاه خنديدن . حرفهاي ناهيد؛ رفتارهاي آقاي رضوي يا همان محسن تخريبچي ، پيدا شدنش در اين موقعيت ، شناخت او و نشانختن رضا باعث شده بود غم هاي چند دقيقه پيش و خاطرات جبهه را براي لحظاتي فراموش نمايد. ناهيد هم كه نمي دانست رضا براي چه مي خندد بيشتر عصباني ميشد و قصد ترك اتاق برادرش را داشت كه زنگ خانه به صدا در امد . رضا عصا را به دست گرفت و به طرف درب خانه رفت . در را باز كرد و هر دو نفر به هم زل زده بودند. رضا كه هنوز آثار خوشحالي از اينكه يكي از دوستان ناصر را يافته است در چهره اش مشخص بود جلوتر رفت و محسن تخريبچي را كه روبروي او ايستاده بود در آغوش گرفت. محسن نمي دانست چرا رضا او را در اغوش گرفته و هرگز فكر نمي كرد كه هويت او توسط ناهيد كشف شده است وقتي سر از روي شانه رضا برداشت اشكهاي شادي رضا را ديد او بر حسب شغل و رشته اي كه داشت سريع متوجه شد رضا او را شناخته است. دستان رضا را در دست فشرد و گفت: قهرمان چطوري ؟ فكر نمي كردم اين خواهر و برادر اينقدر باهوش باشند و كارگاه بازي كنند و هويت اين حقير را شناسايي نمايند حالا هم اگر اجازه بدهيد داخل شوم تا بهتر بتوانيم از گذشته ها صحبت كنيم. رضا كنار رفت و محسن را به داخل دعوت كرد. ناهيد كه نمي دانست چه كسي زنگ زده است ميخواست بيرون بيايد كه از پنجره رضا را دست در دست محسن ديد و دندانها را به هم فشرد و به اتاقش رفت. رضا يا الله گفت و دوست قديمي و همرزم را به داخل دعوت نمود. محسن به محض ورود به هال چشمش به قاب عكسي كه روي تاقچه بود و مادر و پدر به همراه خردسالي رضا و ناهيد بود جلب شد. قاب را برداشت و دقايقي به آن نگريست پشت سرش بر روي ديوار عكس ناصر بود كه در كنار رضا روي تپه اي ايستاده و با اسحله اي كه در دست بالا برده بود شادي يك پيروزي را نشان ميداد . خانه ساده و بي تكلف اين خواهر و برادر نظر او را جلب كرده بود. قاب را سر جايش گذاشت و به طرف عكس ناصر رفت سر بلند كرد و به ان نگريست و گفت :" خدا رحمتش كند ارتش عراق از دستش عاجز شده بود. تك تيراندازي مثل ناصر نداشتيم . با تعارف رضا نشست و نمي دانست كه دو تا گوش در پشت در اتاق به محض شنيدن حرف ناصر تيز شده بود تا بشنود در مورد نامزدش چه مي گويند. رضا ميخواست بداند اين همه سال محسن كجا بوده و چگونه روز زمين خوردن ناهيد او را به بيمارستان رسانده و خود را معرفي نكرده است. شايد او از ناصر خبري بيشتر داشته باشد تا تكليف خواهرش هم روشن شود. خب آقا محسن تعريف كن چرا اين همه مدت خودت را از ما پنهان ميكردي در حالي كه از حال و روز ما خبر داشتيد؟ كجا كار ميكني چه مي كني ؟ محسن كه در شناخت خودش غافلگير شده بود و مدتي را با نگاه كردن به عكسها بيشتر براي اين بود كه فكرش را جمع كند شرمندگي خود را نشان داد و گفت:

راستش خيلي وقت هم نيست كه شماها را پيدا كردم . روزي داشتم از خياباني عبور ميكردم كه ناهيد خانم را جلو محل كارش  ديدم خيلي برايم اشنا بود. چند روزي فكر مرا مشغول كرده و مجبور شدم به محل كارش بروم و در مورد او تحقيق كنم. بعد از تحقيق و پرس و جو فهميدم كه ناهيد خانم همان نامزد دوستم ناصر و خواهر قهرمان جبهه ها اقا رضا است . بخاطر اينكه نمي دانستم شما چه اطلاعاتي از ناصر داريد نمي توانستم خودم را نشان دهم اما رازي باعث شد كه دورا دور شما دو نفر را زير نظر داشته و چنانچه كاري داشتيد به صورت غير مستقيم انجام دهم. امروز هم امده بودم تا خودم را معرفي و همه جريان را بگويم كه غافلگير شدم و شما مرا شناخته بوديد.

ناهيد بهتر ديد كه بيرون بيايد و بعد از سلام و احوالپرسي چاي بياورد هر چه باشد او هم ميهمان آنها بود و هم دوست نزديك ناصر. چادري بر سر انداخت و با سرفه اي بيرون امد . محسن سراسيمه از جا بلند شد و از اينكه بد موقع مزاحم شده عذرخواهي كرد و احوالپرسي نمود. ناهيد به آشپزخانه رفت و رضا را صدا كرد. مدتي خواهر و برادر با هم صحبت كردند و قرار شد او هم در جمع انها باشد تا از وضعيت ناصر مطلع گردد.

"شب عمليات بود . ناصر حال و هوايي ديگر داشت . وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند بارها كاغذي را از جيب در ميآورد و ميخواند و نگران بود. به طرفش رفتم دستي به شانه اش گذاشتم و گفتم چيه مرد نگراني ؟ حتما امشب پيروز خواهيم شد. سرش را به طرف من گرفت و گفت : از خودم نگران نيستم بخاطر ناهيد نگرانم كاش نامزد نكرده بودم و او را در اين مسير بي انتها قرار نداده بودم. ....."

 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 11:2 |

رضا وسط اتاقش بين انبوهي كاغذ نشسته بود. يكي يكي را بر ميداشت و ميخواند. روي گونه هايش آشكارا قطرات اشك را مي ديدي . تعدادي هم عكس بود كه كنار هم رديف كرده و با خواندن هر كاغذي يكي از عكسها را برميداشت و در كنار هم قرار ميداد. كاغذهاي بي خط و خط دار و مچاله شده و تميز و رنگي و بي رنگ همه جور كاغذ بود. روي بعضي از كاغذها دو خط يا بيشتر و كمتر بود و بعضي از كاغذها پشت و روي ان نوشته شده بود. پاهايش را روي زمين بصورت باز قرار داده بود تا راحت تر بتواند مطالب را بخواند. لحظاتي عكسي را در دست داشت و به ان نگاه ميكرد. محسن ، حاج رضا، علي خندون ، محمدي ؛ دوستان و همرزماني بودند كه حال جز خودش كه پشت  دوربين زنيت روسي كه در دست داشت و از انها عكس ميگرفت و محسن بقيه شهيد شده بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 11:5 |

روزهاي متمادي بين منير و پدرش صحبت شد از طرفي پدرش نگران اينده دخترش بود و از طرفي مي گفت تا اين زمان ازدواج نكرده اي در فاميل انگشت نما خواهي شد آنها قادر نيستند ايمان و ظرفيت تو را درك كنند.

ناهيد در جواب پدرش گفت شما خود ميدانيد كه من در خويشان خواستگارهاي زيادي داشتم و به همه به خاطر اعتقادات خاص خودم جواب منفي داده ام بنابراين نمي توانند كنايه اي نثار من كنند تازه آنها بايد درك كنند و بفهمند كه ازدواج هر دختري با چنين فردي مايه مباهات و افتخار او محسوب ميشود. اگر آنها نمي خواهند اين را درك كنند بگذار در كوري خود بمانند همانگونه كه قران فرموده اين افراد صم بكم عمي فهم لايعقلون هستند بنابراين براي من مهم نيست چنين افرادي چه در مورد ما خواهند گفت آنان جز به دنياي خود و ماديات كاري ندارند. منهم با چنين افرادي كاري ندارم و نخواهم داشت پدر بگذار اين گردن بند افتخار بر گردن دخترت اويزان شود و هم در دنيا او را خوشبخت كن و هم در اخرت عاقبت به خير شود.

اشك در چشمان پدر و دختر جمع شده بود و پدرش با ديدن اين همه عشق و علاقه سر تعظيم در مقابل ايمان دخترش پايين اورد و موافقت خود را اعلام كرد. حال در كنار ناهيد نشسته بود و داشت به آن روزهايي فكر ميكرد كه با خانواده صحبت كرده بود و صلاح نمي دانست بيشتر از اين طولش دهد به همين خاطر با متانت كامل به دوستش گفت فكرهايش را كرده است و نيازي نمي بيند ديگر فكر كند ناهيد كاملا از چشمان او و لبخندش فهميد كه موافق است اما نمي دانست خانواده اش هم موافقند يا نه ؟ به همين خاطر پرسيد نمي خواهي با خانواده مشورت كني و ببيني نظر انها چيست ؟ منير بهتر ديد تنها موافقت خانواده اش را بخاطر اينكه خودش موافق است اعلام نمايد . دو دوست يكديگر را در اغوش گرفتند و قرار شد با رضا  صحبت كند و قرار خواستگاري يا صحبت كردن اين دو نفر را با هم بگذارند.

 

رويا در كارگاه خانم حسيني مشغول كار شد. شبها نيز در همانجا در اتاقي كه محل اقامت او شده بود مي خوابيد . خانم حسيني از سر كارگر كارگاه خواسته بود هر چه در توان دارد به رويا ياد دهد تا او هم كار آزموده شود. 

روزها در پس هم مي گذشت و رويا احساس ارامش ميكرد . كم كم با آموزشهاي ديني خانم حسيني نماز خواند و با خلوتهاي شبانه خودبا خداوند به ارامش رسيد روزهاي سخت گذشته را فراموش كرد و با حقوقي كه به او داده ميشد زندگي جديدي را شروع كرده بود . آقاي رضوي هم گاهگاهي احواب او را تلفني مي پرسيد و از اينكه مي ديد زني از آن حالت بحراني بيرون آمده است خوشحال بود. در همين حال و احوال خانم حسيني هم به عنوان كارآفرين نمونه معرفي شد و كارگاه او رونق بيشتري گرفت و معتقد بود كه قدم رويا در اين كارگاه براي او خير و بركت داشته است . روابط دوستانه اي بين رويا و ديگر كارگران درست شده و همه او را بعنوان معاون خانم حسيني مي شناختند در واقع خانم حسيني به همه اعلام كرده بود در نبود او مشكلات را با رويا در ميان بگذارند . در عرض چند ماه چنان وارد به كارهاي كارگاه شده بود و چنان با دوخت و دوز آشنا شده بود كه خانم حسيني به او اعتماد كرد و بسياري از كارها را به او سپرد. رويا دلش ميخواست هم زحمات خانم حسيني را جبران كند و هم خود كارها را بهتر و بيشتر ياد بگيرد. او از هوش خوبي برخوردار بود . مدتها بود كه خانم حسيني در فكر سر و سامان دادن به زندگي رويا بود. حيفش مي امد چنين دختر باهوشي بي سرپرست و مجرد زندگي كند. به همين خاطر با چند تا از دوستانش در مورد او مشورت كرده بود كه مردي كه شايستگي او را داشته باشد و بتواند جبران سختي هاي گذشته را نمايد براي او پيدا كنند. روزي يكي از دوستانش به او گفت خود آقاي رضوي مجرد است و ميتوانيم با او صحبت كنيم او مردي فهميده و با ايمان است. خانم حسيني از احساس آقاي رضوي نسبت به ناهيد باخبر بود به همين دليل خنديد و گفت او دلش جاي ديگري گير است. خيلي دلش ميخواست مادري كند و براي آقاي رضوي كه چون پسر خودش دوستش داشت به خواستگاري ناهيد برود اما منتظر بود تا از او بخواهد.

ناهيد با اينكه روز خسته كننده اي در اداره گذرانده بود اما از جواب رويا شاد بود و با رضا در ميان گذاشته بود. طبق معمول در راه برگشت به خانه بود كه دو تا پسر بچه حدو 8 تا 10 ساله جلو او را گرفتند و ميخواستند كه از انها آدامس بخرد. بعد از ظهر بود و حدود ساعت 2.30 سرما تمام وجود ناهيد را گرفته بود و مي ديد كه بچه ها هم دارند مي لرزند. بارها اينچنين بچه هايي را در خيابان ديده بود. گوشه اي رفت و از آنها خواست با او بروند. روي سنگي كه در كنار در بسته مغازه اي قرار داشت نشست. دود ماشينها او را آزار ميداد اما اهميت نداد. سرماي در كنار سوزندگي آفتاب زمستان باعث شده بود دستانش را زير بغل بگذارد تا گرم شود. اما اين بچه ها با اينكه سردشان بود و دستهايشان از سرما ترك برداشته بود اهميت نمي دادند و منتظر بودند ناهيد از انها آدامس بخرد. ناهيد رو به انها كرد و گفت من همه آدامسهاي شما را لازم دارم و همش را از شما ميخرم اما قبل از ان چند سوال دارم. بچه ها كه شادي وصف ناپذيري در صورتشان موج ميزد و از اينكه اين خانم ميخواست همه ادمسها را بخرد نمي توانستندشادي خود را مخفي كنند منتظر سوال خانم شدند. ناهيد پرسيد ببينم بچه ها شما مدرسه مي رويد؟

-         نه.

-         چرا؟

- ما بايد تا شب 10 هزار تومان كار كنيم و به خانه ببريم كي مي توانيم به مدرسه برويم؟

-         مگر پدرتان كار نمي كند؟

-    پدرمان معتاد است و در خانه است اگر هر شب نفري 10 هزار تومان كار نكنيم نه غذا ميتوانيم بخوريم و كتك مفصلي هم خواهيم خورد.

-         چرا او را به مركز ترك اعتياد نمي بريد ؟

-    خانم مگر زور ما به او ميرسد. همينقدر كه ما را در خانه راه مي دهد خدا را شكر و الا بايد شبها هم در خيابان مي خوابيديم.

ناهيد هر چهار بسته آدامس را از انها خريد . پسرها با خوشحالي آنجا را ترك كردند. چندين قدم آنطرفت مردي در حال فروش باقلا بود. تمام مدت متوجه ناهيد و بچه ها بود. وقتي بچه ها رفتند جلو امد و به ناهيد گفت خانم گول اين بچه ها را نخوريد مي دانيد شبي چند در اين مكانهاي بدون ماليات كار مي كنند ؟ گاهي درامد انها به 20 هزار تومان هم مي رسد پولهاي خرد خودشان را به من مي دهند.

ناهيد در جواب او گفت : اگر شبي 100 هزار تومان هم كار كنند اينها بچه هستند و مجبورند به هر شكلي درامد كسب كنند. اينها هم چون بقيه بچه ها حق دارند به مدرسه بروند و اين موقع روز يا در مدرسه باشند يا در خانه نه اينكه با اين قيافه هاي معصوم و بيگناه خود بخواهند از حالا در جامعه براي بدست آوردن پول دروغ بگويند تا كتك نخورند. حتما اينها به جايي وصل هستند كه اگر اين درامد را كسب نكنند كتك خواهند خورد حال يا پدر و مادر يا جايي ديگر .

ناهيد اين را گرفت و از انجا دور شد. با خود فكر ميكرد چرا دولت به فكر اين چنين كودكاني نيست مگر نه اينكه در قانون اساسي الزام كرده همه كودكان ايراني بايد درس بخوانند و اگر پدر و مادري مانع از درس خواندن فرزندان خود شدند مجازات دارند. مگر مسئولين اين كودكان را نمي بينند اگر واقعا پدرش معتاد است چرا به فكر درمان نيستند تا فرزندان بي پناه خود را به اين كارها نفرستند. مگر نه اينكه همه اين بچه ها چون ديگران حق زندگي راحت و بي دغدغه دارند. ؟ چرا فرزندان خودشان در تشكهاي پر قو خوابيده اند در بهترين مدارس درس ميخوانند بهترين خوراك و لباس و امكانات در اختيارشان است اما اينچنين كودكان اين مرز و بوم كه بايد سرمايه هاي سازندگي آينده ايران باشند اينچنين نابود گردند؟ چه بسا از ميان همين بچه ها دانشمنداني بوجود آيند كه آيندگان به وجود انان افتخار كنند كاش دولت مردان بيشتر به فكر مردم و فقرا بودند تا براي كسب قدرت به سر و كله يكديگر بزنند . ناهيد چنان غرق در اين افكار بود كه متوجه نشد چگونه به خانه رسيد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 11:0 |

ناهيد تكاني به خود داد و با گفتن آخ اعلام كرد كه هنوز پايش با كوچكترين ضربه اي درد مي گيرد. با اين تعللها دنبال جمله اي مي گشت تا حرفش را راحتتر بزند. گرچه قبلا صحبتش را كرده بود اما اينقدر جدي نشده بود . منير هم كه حدس مي زد او چه ميخواد بگويد ساكت بود تا خودش شروع كند . تلفن اتاق ناهيد زنگ خورد و قبل از اينكه ناهيد گوشي را بردارد گفت : ببين تا مي يايم يك كلمه حرف بزنيم يكي مزاحم ميشه گوشي را برداشت و همينجوري داشت حرف ميزد كه از پشت گوشي صدايي مردانه گفت ببخشيد مثل هميشه مزاحم . زنگ زدم حالتون را بپرسم و تبريك بگم از اينكه دوباره برگشتيد سر كار. ناهيد كه صداي پشت تلفن را نمي شناخت تشكر كرد و گفت ميشه بپرسم شما كي هستيد؟ و او گفت چطور مزاحم هميشگي را نمي شناسيد ؟ من رضوي هستم و ناهيد تا اين كلمه را شنيد گوشي را محكم روي تلفن كوبيد و گفت عجب مرد پررويي است نمي دونم چرا دست برنمي داره؟ بدون اين در مورد آقاي رضوي صحبتي كنه و يا منير چيزي بپرسه به صحبتش با منير ادامه داد. خودش يادش نبود كجا صحبتش قطع شده و شروع كرد صحبت كردن. بله منير جون همانطور كه قبلا بهت گفتم من در مورد تو با رضا صحبت كردم . تو رضا را مي شناسي نه به خاطر اينكه برادرم است تعريفش ميكنم. بلكه بخاطر شناختي كه از او دارم حرف مي زنم. اما با همه خصوصيات خوب او مشكل جسمي دارد. پايش در جبهه قطع شده و جانباز جنگ است . اما اين را هم بدان كه هرگز حاضر نيست اجر و ثواب دادن پايش را با مطاع اين دنيا عوض كند. او معتقد است با خداوند معامله كرده بنابراين دختري را كه ميخواهد به همسري بگيرد توقع دارد مثل او فكر كند. نه اينكه فردا بگويد تو حق داري از اين امتياز و آن امتياز استفاده كني . با اينكه والدين ما در بمباران شهيد شدند و برادرم سالها در جبهه ها جنگيد و پايش را از دست داد اما تاكنون براي هيچ موردي چه دانشگاه و چه كار و ... ميدانم كه اين حرفها تكراري است اما بهتر ديدم براي تاكيد مجدد عنوانش كنم. تو هم حتما در اين چند ماه فكر كرده اي و تصميمت را گرفته اي. بخصوص زندگي با يك معلول بسيار سخت تر از زندگي افراد معمولي است اما لذت زندگي كردن با چنين مرداني هم به مراتب بيشتر است چون ميداني خدمت به فردي مي كني كه در خدمت خداوند بوده است.

منير سرش را زير انداخته بود و به حرفهاي دوستش گوش ميداد . با خودكاري كه در دست داشت روي كاغذي كه روي ميز بود خط خطي ميكرد. يادش مي امد زمان جنگ را كه چقدر دلش ميخواست ميتوانست كاري كند اما سنش نسبتا كم بود . هميشه ارزو ميكرد همسر يكي از رزمندگان شود. حال اين موقعيت خداوند براي او به وجود اورده بود. بعد از اينكه بار اول ناهيد با او صحبت كرد مدتي خود فكر كرد تا ديد بهترين زمان است كه خوشبخت شود اما نمي دانست چگونه با خانواده اش مطرح كند. قبول مي كنند يا نه؟ اما تصميم گرفت در مورد رضا و پيشنهاد ناهيد با آنها صحبت كند . تصميم گرفته بود كه موافقت خودش را با اين ازدواج با خانواده در ميان بگذارد.

ببين مامان آن هفته  كه براي ديدن ناهيد به خانه انها رفته بودم يه چيزي گفت كه خيلي بهش فكر كردم . به كمك شما نياز دارم. دلم ميخواد چون يك مادر و مثل هميشه همراهي كني .

مادرش كه هنوز نمي دانست دخترش از چي و كجا حرف ميزند به دهان او گوش سپرده و منتظر بود حرفش را بزند. او معمولا زني صبور بود و هيچوقت ميان حرف كسي بخصوص فرزندانش نمي پريد مي گذاشت خوب حرف بزنند بعد دقايقي به حرفهاشون فكر ميكرد و جوابي منطقي به آنها ميداد . اينجا هم بدون هيچ حرفي صبر كرد تا حرفهاي دخترش تمام شود. منير قدري من و من كرد و گفت ناهيد از من براي برادرش خواستگاري كرد. آنها فرزندان شهيد هستند و برادرش هم پايش را در جنگ داده و جانباز است . اين باعث افتخار من است كه با چنين فردي ازدواج كنم. من خيلي فكر كردم . همه مشكلاتش هم ميدانم اما در قدرت خودم مي بينم كه در زندگي مشترك مشكلي ايجاد نشه. من موافق اين ازدواج هستم مامان تو با بابا صحبت مي كني؟ نمي دانم برخوردش با اين موضوع چي باشه اما شما زبان او را بهتر مي فهمي . مامان خواهش ميكنم .

مادرش همينطور او را نگاه ميكرد. منتظر هر چيزي بود جز اينكه منير بخواهد از ازدواج حرفي بزند انهم با يك معلول . غافلگير شده بود. براي اولين بار بود كه نمي دانست چي به دخترش جواب دهد. سرنوشت دخترش در گرو اين مسئله بود. ميدانست كه منير تصميمش را گرفته است و او بارها قبلا در خانه گفته بود دلش ميخواهد با چنين فردي ازدواج كند اما هر دفعه با مخالفت پدرش روبرو شده بود . او به باورهاي دخترش ايمان داشت.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 11:2 |

روی صندلی نشست با خود فکر میکرد. خانم حسینی چطور زنی است ؟ گاهی می اندیشید زن مهربانی چون نازنین است و گاهی فکر میکرد پیرزنی کوتاه قد و چاق که به زور میتواند راه برود جلو چشمش مجسم شده بود که با پاهای کوتاه به زحمت حرکت میکند حتما هم بداخلاق است . گاهی خانم حسینی را خانمی قد بلند با هفت قلم آرایش مجسم میکرد که کسی جرات نداشت به صورت او نگاه کند. داشت تمرین میکرد با هر کدام چطور برخوردکند. اول سلام کند سرش را زیر اندازد و خودش را معرفی کند شاید می گفت ازش خوشش نیامده و همان موقع بگوید برود شاید هم بگوید چند روزی باش تا امتحانش کند اگر از او راضی بود نگهش دارد. با خود گفت چیکار به ریخت و قیافه خانم حسینی دارم همین قدر که جا و مکانی به من بدهد تا در خیابانها سرگردان نباشم باید خدا را صد هزار مرتبه شکر کنم. با جاقلمی روی میز بازی میکرد و با خودش تمرین حرف زدن میکرد که صدای نرم و آرامی او را خطاب قرار داد. سلام دخترم تو باید رویا خانم باشی درسته عزیزم؟

رویا سراسیمه از جایش بلند شد. خانمی قد بلند و حدود شصت سال سن داشت اما بهش نمی آمد خیلی کمتر میزد. دامن بلوز مشکی تنش بود با یه روسری حریر مشکی در کل سیاه پوش بود. برخلاف چیزی که فکر میکرد چهره مهربانی داشت که با کلام د لنشین خودش مهربانترش میکرد.قدری ارام گرفت .سلام کرد خانم حسینی از او خواست بشیند

خب دختر خوب بگو ببينم چه كارهايي بلدي اينجا ميخواي فقط ماندگار بشي يا اينكه كار ياد بگيري ؟ اگر دوست داشته باشي ميتواني براي من حرف بزني اينطور كه به من گفتند مشكلات زيادي را پشت سر گذاشتي. انشا الله كم كم حل ميشه توكلت را به خداوند از دست نده .

رويا حس كرد مادري مهربان دارد با او حرف ميزند تا بحال هيچ كسي اينچنين او را دلداري نداده بود . خود ميخواست عوض شود روي پاهاي خود بايستد. دلش ميخواست از اين وضعيتي كه سالها خود و خانواده گرفتارش هستند در بيايد .

نگاهي به خانم حسيني انداخت اشك در چشمانش جمع شده بود. دلش ميخواست بدون مقدمه شروع كند ، اولين بار يكي پيدا شده بود كه به درد دلهايش گوش بسپارد سرش را زير انداخت و آهسته گريه كرد. قطرات اشك روي گونه هايش مي چكيد و از اين چشمان تيز بين حاجيه  خانم دور نماند. بهتر ديد اتاق را ترك كند تا او در تنهايي خود را سبك كند . گريه برايش خوب بود. رويا هم خوشحال بود هم ناراحت. در دل خدا را شكر ميكرد كه آقاي رضوی سر راه او قرار داد تا صادقانه قصه تلخ زندگيش را بگويد هرگز در فكرش نمي گنجيد كه خود آقاي رضوی يا خانم حسيني چه دوران سختي را سپري كرده اند. شايد روزي مي فهميد كه خانم حسيني چون او در سن نوجواني ازدواج كرده و با داشتن دو بچه شوهرش در تصادف كشته شده و او مانده و دو تا بچه يتيم و بي كسي . هرگز فكر نمي كرد كه روزگاري خانواده خانم حسيني او را سر راه گذاشته اند و هنوز بعد از سالها بدنبال پدر و مادري ميگردد كه ارزوي شنيدن صدايشان را داشته. اما داشتن يك همسر مهربان و با ايمان در همان چند سال رشته اعتقادي او را با خداوند محكم كرد و رفت. او با ايمان و توكل دست به كمر زد و يا خدا گفت و تصميم گرفت فرزندانش را بزرگ كند و زندگي خوبي براي انها فراهم كند . هيچ كسي توي كارگاه از اين حال و روز خانم حسيني خبر نداشت و درددلش را هميشه براي خداوند گفته و از او كمك خواسته بود.

بعد از لحظاتي رويا آرام گرفته و متوجه شد كه خانم حسيني پشت ميز نيست. داشت به قاب توكلت علي الله روي ديوار نگاه ميكرد كه حاجيه خانم وارد شد و لبخندي زد و روبروي رويا نشست. بهتر ديد شروع به صحبت كند و رويا را از اين حالت بيرون اورد. خب دخترم دوست داري برايم تعريف كني چي شده و چيكار مي خواهي بكني؟

رويا حال روحيه و حال بهتري داشت سر بلند كرد و در چشمان حاجيه خانم زل زد و اينچنين شروع كرد:

" از وقتي يادم مي ياد در فقر و بدبختي زندگي كرده ام . خانواده اي پر جمعيت و بدبخت. پدرم بيكار و گاهي اوقات كارگري ميكرد اما توان خرج ما را دادن نداشت و به همين دليل من در خانه اي مشغول كار شدم ......"

رويا تا اخر ماجرا را براي خانم حسيني شرح داد و او متواضعانه گوش داد. مي ديد هر از گاهي كه به روزگار سخت زندگي ميرسيد با دستمالي كه از داخل دستمال كاغذي روي ميز برداشته بود اشكش را پاك ميكرد. خانم حسيني صداي خانمي به نام عزت خانم زد و از او خواهش كرد ليواني چاي براي رويا بياورد. رويا در پايان گفتن سرگذشتش اشاره كرد كه ميخواهد روي پاي خودش بايستد و زندگي شرافتمندانه اي را شروع كند. او گفت اگر به خانه پدري برگردم باز بايد همانطور كه آنها ميخواهند زندگي كند و بعيد نيست به انحراف كشيده شود او مجبور است به دستورات پدر و برادرانش اطاعت كند و چنانچه در خانه ها مشغول كار شود با توجه كه اينك در اول جواني بيوه شده و چشمهاي حريص بيشتري پشت سر او ميباشد پيامدهاي بدي او را دنبال مي كند از خانم حسيني خواست كه اجازه دهد در كارگاه هم كار ياد بگيرد هم بعنوان سرايدار انجا سرپناهي داشته باشد. خانم حسيني وقتي صحبتهاي رويا را شنيد خاطرات تلخ و بي كسي گذشته هاي دور خود را به ياد اورد در دل قسم خورد كه در اخرين توان اين زن را كمك و ياري كند. از جا بلند شد رويا را در اغوش كشيد و صورت او را بوسيد و گفت از امروز مي تواني مرا مادر صدا كني . در اين كارگاه يك سوئيت خوب است كه به درد زندگي يك نفر مي خورد انجا را به تو نشان مي دهم وسايل زندگي را در حد توان در ان مي گذارم . فقط شبها تنها هستي بايد بعد از تعطيل شدن كارگاه مواظب باشي همه درها را قفل كني و با خيال راحت اينجا زندگي كني هر وقت هم مشكلي داشتي شماره منزل را به تو ميدهم با خودم تماس بگير دخترم تاكيد ميكنم هرگز خداوند را فراموش نكن كه او همراه همه بندگانش در هر لحظه اي از زندگي هست. بي شك كمكت مي كند تا راه زندگيت را بيابي و به اسايش برسي .

رويا از خوشحالي اشك مي ريخت و به خانم حسيني قول داد تحت نظر او كارش را در كارگاه شروع كند.

همكاران ناهيد با شروع به كار مجدد او خوشحالي خود را با ديدن از او در اتاق محل كارش نشان ميدادند. بعد از ماهها مجددا كارش را شروع كرد. معاون اداري به ديدنش امد و از اينكه بخاطر مشغله كاري تنها توانسته بود با تماس تلفني حال او را بپرسد عذرخواهي كرد. مشغول كار بود كه رياست جديد سازمان  را جلو ميز خودش ديد. قدري به دلهره افتاد شايد از اينكه مدتي نبوده و كارش عقب افتاده ناراحت است. منتظر بود كه به او بگويد توبيخي برايش در نظر گرفته شده است . اما او بيهوده ناراحت بود و چون منير از خوبيهاي اين رئيس بارها براي او صحبت كرده بود منير گفته بود كه بر عكس رئيس قبلي كه تنها به احوالپرسي مديران و يا شركت مراسم تشيع جنازه و يا در در مراسم ختم بستگان مديران شركت ميكرد اين مدير در كليه مراسم بستگان خدمتكار اداره هم شركت كرده است. چون شناختي از او نداشت قدري ترسيده بود اما بلند شد سلام كرد. رئيس سازمان با روي خوش جواب سلام او را داد و عذرخواهي كرد كه به خاطر مشغله كاري و عدم شناخت قبلي ايشان نتوانسته به ديدنش بيايد. ناهيد باورش نمي شد كه اين همه مدت با مديري متكبر و از خود راضي روبرو بوده و چنين روسايي هم پيدا مي شوند. وقتي برخورد رئيس را ديد متوجه شد چرا معاون اداره نزد او امده و عذرخواهي كرده در حالي كه منتظر بود طبق معمول كه براي ديگر همكاران پيش آمده حالا پست او را عوض كرده يا يك حالگيري حسابي از او بعمل آورند.

اما در كمال تعجب ديد كه اگر خدا بخواهد رئيس خوبي نصيب آنها شده است اميدوار بود اينقدر ظرفيت داشته باشد كه اگر كسي رفت و پشت سر همكاران بدگويي كرد تا خود تحقيق نكند اين موارد را نپذيرد.

منير به اتاق ناهيد امد و ميخواست از اتفاقاتي كه در نبود او صورت گرفته بود صحبت كند كه ناهيد پيش دستي كرد و گفت ميخواهد با او صحبت كند. شايد منير مي دانست چه ميخواهد بگويد اما به روي خود نمي اورد . بارها با خود در مورد موضوع رضا كه قبلا با او صحبت شد فكر كرده و تصميم خود را گرفته بود اما از انجا كه عرف جامعه اجازه نمي داد دختر در اين خصوص پيشقدم شود بهتر ديد كه منتظر ناهيد بماند . صندلي گوشه اتاق را جلو كشيد. صداي كشيده شدن صندلي باعث شد ناهيد به او تذكر دهد كه بهتر بود صندلي را بلند ميكردي تا بكشي . كاغذهاي زيادي روي ميز ناهيد پخش شده و ناهيد كه مدتها سر كار نيامده بود داشت انها را مرتب ميكرد. هر كسي كه در موارد ضروري كار او را انجام داده بود همه چيز را به هم ريخته و حال تنها خود ناهيد بود كه بايد انها را مرتب ميكرد. گلدان گلي هم در تاقچه بود كه بخاطر آب ندادن به ان خشك شده بود. ناهيد گياه خشك شده ان را در آورده و درون سطل آشغال كنار ميز خودنمايي ميكرد. هنوز در حال مرتب كردن كاغذها بود كه منير پرسيد ببخشيد سركار خانم با من كاري داشتيد؟ ناهيد دست از كار كشيد و لبخند زنان به او گفت بله يك چند لحظه دندان روي جگر بگذار تا بگويم.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 15:15 |

 وبلاگ دیگرم

دست نوشته های من (اجتماعی - سیاسی - مذهبی)

 

غذا خورد و انواع ويتامينها و پروتئينها و ديگر نيازهاي جسم را برآورده كرد بايد غذاي روح هم تهيه كرد. روح سالم در گرو شاديها و شاد زيستن است مسافرت و موسيقي و رفت و امدهاي دوستانه و خانوادگي و... روح را شاداب مي كند و از افسردگي دور مي كند. گوشه خانه نشستن و چه كنم جز اينكه ادمي را افسرده مي كند چيزي عايدمان نمي شود . انسان وقتي حرف از سفر و مسافرت مي زني مي گويد اي بابا پولم كجا بود كه سفر روم اما مي شود حتي با حداقل وقت و امكانات به سفر رفت نياز نيست كه حتما به جاهاي دور و كشورهاي ديگري رفت تا روح آرامش يابد ميشود در روزي تعطيل سبدي در دست گيري و زيراندازي به خارج از شهر در ميان سبزه ها و طبيعت بروي و روزي را دور از هياهوي شهر و خانه و مشغله ها گذراند آنوقت در پايان ان روز شادابي را به روح و جسم هديه كرده ايم و روزي ديگر را با شادي اغاز خواهيم كرد بايد سعي كنيم مثبت بانديشيم تا افكار پوچ و منفي ما را ازرده خاطر نكند. خواندن آياتي از كتاب خدا و راز و نياز كردن با او نيز آرامشي به ما مي دهد كه در هيچ جايي نمي توانيم بيابيم. اگر با دوستي قرار ملاقات داشته ايم و سر قرار بدون اطلاع حاضر نشده سريع نگوئيم بدقول است و ما را سر كار گذاشته بگوئيم انشاالله كه مشكلي نداشته و كاري مهمتر پيش امده و امكان اطلاع دادن به ما نداشته بهتر است به خانه برگردم و پيگيري كنم تا اگر كمكي خواست به او ياري دهم. نه تنها عصبانيتي سراغ ما نخواهد امد بلكه روح دوستي و همكاري در ما ايجاد خواهد شد و دوستيمان پايدارتر مي ماند.

مقاله اي در يكي از مجلات بود كه ناهيد داشت ميخواند. صداي به هم خوردن در خانه را شنيد و مشتاقانه مجله را گوشه اي گذاشت و بلند شد تا به استقبال برادر كه چند روزي ماموريت بود برود. احساس سبكي ميكرد. بعد از خواندن نماز و راز و نياز با خداوند و اينك خواندن مطالب حسي خوب به او داده شده بود. جلو در رفت و با شادي برادر را سلام گفت. هر دو يكديگر را در اغوش گرفتند. رضا از اينكه كه ديد خواهرش سلامتيش را به دست اورده خوشحال شد. لباسها را عوض كرد و در انتظار ناهيد كه براي اوردن چاي به آشپزخانه رفته بود ماند.

به به خواهر گلم الحمد الله كه پايت هم خوب شد و از فردا بايد سر كارت برگردي خوب چطوري خوبي در نبود من كه خيلي بهت سخت نگذشت.

تا دادش را دارم چه غم دارم . نه شكر خدا ديروز با منير رفتيم گچ پام را باز كردم .

رضا و ناهيد از همه جا گفتند و شنيدند . هر وقت رضا ماموريت ميرفت در برگشت تمام اتفاقات افتاده در مدت ماموريت را  براي ناهيد تعريف ميكرد. ناهيد بهتر ديد در اين موقعيت يك بار ديگر در مورد منير از رضا بپرسد . ميخواست از جانب برادرش مطمئن شود تا بعد نظر منير دوستش را بپرسد. ناهيد دستي به موهاي چوليده برادرش كشيد و گفت مثل اينكه از جنگ برگشته اي . يادمه زماني كه جبهه مي رفتي زمان برگشت هميشه موهايت همينطور بود. به هم ريخته و ژوليده. براي رفع خستگي بلند شو دوشي بگير تا من هم شام اماده كنم . خيلي حرفها دارم كه بايد باهات بزنم. بلند شو زودتر . رضا چون هميشه لبخندي تحويل خواهر داد و با زحمت از جا بلند شد. هر وقت به ماموريت مي رفت بخاطر اينكه زياد در ماشين بود پاهايش ورم ميكرد و به همين خاطر قسمتي كه به مصنوعي وصل بود به شدت درد ميكرد. ناهيد هم چند گلي كه در باغچه كوچك حياط روئيده بود چيد و در گلداني روي ميز گذاشت. قدري به گردگيري خانه رسيد و مشغول تهيه شام شد.

خداي من توي اين چند ماه كه نتوانستم به كارهاي خانه برسم چقدر اشپزخانه به هم ريخته راستي كار هر كس نيست خرمن كوفتن گاو نر ميخواهد و مرد كهن . داشت اين جملات را با خود ميگفت كه متوجه حضور رضا در پشت سر خود نشده بود رضا خنديد و گفت از امروز غر زدن هاي خواهر گرامي شروع شد . خب بايد اين تنبل برادر را ببخشي كه اين همه خانه را به هم ريخته . سفره را برداشت و به طرف سالن رفت تا سفره براي براي يك ميهماني دو نفره بچيند. وقتي سفره پهن ميكرد به گلهاي زيبايي كه در عكس گلدان روي سفره بود خيره شد. چقدر خداوند زيباست كه اين همه زيبايي را آفريده و زيباتر رابطه خوب يك خواهر و برادر است كه چون كوه پشت هم ميباشند.

محسن سعي كرد پيگير كار خانمي باشد كه مشكل زندگي او را در ورطه سقوط قرار داده بود. با چند تا از دوستانش تلفني صحبت كرد تا شايد بتواند كاري براي او بيابد. او ميخواست جايي مطمئن بيابد تا مشكلي روي مشكلات او اضافه نشود. تا اينكه يكي از دوستانش كارگاه خياطي معرفي كرد كه متعلق به خانمي مذهبي و متعهد بود. مدتي بود سرايدار كارگاه رفته و به دنبال كسي ميگشت تا بتواند كارگاه را به دست او بسپارد. با سفارش دوست محسن وقتي قرار داد تا اين خانم ملاقاني با او داشته باشد. قبل از ملاقات محسن تمام زندگي زن را براي او تعريف كرده و مشكلاتش را به او يادآورد شده بود. خانم حسيني مسئول كارگاه در موسسه هاي خيريه هم همكاري ميكرد و بسياري از بچه هاي يتيم او را به نام مامان فاطمه مي شناختند. هميشه سعي ميكرد محيط كارگاه مكان امن و سالمي براي زناني باشد كه جهت امرار معاش به كار در انجا مي پردازند. ساعتهاي متمادي براي خانمها صحبت ميكرد و اگر خانمي در زندگي شخصي خود مشكلي داشت با او مشورت كرده و او در حد توان خود به او راهنمايي و كمك ميداد. خيلي از زندگيهايي كه بخاطر مشكلات زندگي ميخواست به جدايي كشيده شود با پا درمياني خانم حسيني به زندگي خود برمي گشتند . خانم حسيني در مسجد محل هم كلاسهايي قرار داده بود و براي دختران جوان برنامه اموزشي طريقه زندگي در خانه و جامعه تشكيل ميداد. كلاسهايي كه بندرت اينچنين شلوغ ميشد و رفتار خوب و مهربانانه خانم حسيني جاذبه اي در بين دختران جوان ايجاد كرده بود. بحدي كه دختراني كه از نظر مذهبي هم اعتقادي نداشتندبه اين كلاسها جذب شده و در نمازهاي جماعت شركت ميكردند. رويه خانم حسيني جذب جوانان بود نه دفع آنها . هرگز ايده خود را به جواني تحميل نمي كرد. بارها ميشد با دختراني كه از نظر ظاهر هيچ شباهتي با هم نداشتند به گردش در پاركها مي رفت و راهنمايي هاي لازم را به انها مينمود. هيچوقت نشد به دختري بگويد چون هم تيپ و شكل من نيستي من با تو بخاطر حفظ آبرو در جامعه همراه و همقدم نمي شوم. او نمونه يك زن مسلمان به تمام معنا بود. عشق به خدمت به مردم و جامعه مستعضف او با سالم و با نشاط كرده بود. هر وقت مشكلي از خانواده اي حل ميكرد شادي رابر لبان و شور عشق را از چشمانش حس مي كردي. صبح پنجشنبه قرار بود رويا به ديدن خانم حسيني در محل كارگاه برود. نمي دانست خانم حسيني كيست و در گذشته اينقدر از اعتماد كردن به افراد ضربه خورده بود كه مي ترسيد نكند اينجا هم مشكلي براي او درست شود. اما نور اميدي همواره در دل او بود نوري كه سوسو ان دلش را گرم كرده و قدمهايش را به سمت كارگاه استوار نموده بود.جسم و روح خسته بود باعث شده بود كه هر از گاهي به درختي در حاشيه پياده رو تكيه دهد يا روي سكويي كه بين راه مي بيند بنشيند. نگاهي به درختان سر به فلك كشيده انداخت و به آپارتمانهايي كه بيش از 15 طبقه به نظر مي رسيدند. زندگي خود را در ان مدتي كه در آپارتمان با شوهر بي رحمش گذرانده بود به ياد اورد و احساس ميكرد در هر يك از اين اپارتمانها دختري در حال شكنجه شدن است. خاطرات بد زندگي از مكانهاي شبيه به شكنجه گاه خود هم متنفرش كرده بود. دوست داشت به زندگي برگردد اما تا بحال روي خوش زندگي را نديده بود. جايي هم نداشت كه بتواند براي خود زندگي كند و كار كند تا استقلالش را به دست اورد. نگاهي به تابلو خيابان فرعي كرد. نسترن 7 . به كاغذي كه ادرس نوشته بود نگاه كرد نسترن 7 سمت چپ پلا 145 . بايد جلوتر برود . سمت راست پلاكهاي زوج بودند و سمت چپ پلاكهاي فرد. سرش به سمت پلاكهاي سمت چپ چرخيد. درب بزرگي را ديد كه پرده اي برزنتي جلو ان كشيده بودند تابلو نسبتا كوچكي در كنار در وصل شده بود كه روي ان نوشته شده بود كارگاه توليدي خياطي حسيني. پلاك بالاي در هم نشان ميداد كه همين مكان است . پرده برزنت را كنار زد. درب نيمه باز بود. به درب كوبيد جوابي نشنيد. سرش را از لاي باز شده در داخل برد. دلهره داشت. صداي چرخ هاي خياطي شنيده ميشد ميزي در اين قسمت بود و تلفني روي ان خودنمايي ميكرد. چند تا صندلي اطراف سالن بود. داخل شد. روي ديوار به چوب رختي يه متر اويزان بود. عكس آثار باستاني ايران از جمله تخت جمشيد  و چهل ستون بر روي ديوار با ميخ زيز نصب شده بود. كسي در اينجا نبود كه پاسخگوي او باشد. روي ميز با انگشتش كوبيد و چند سرفه كرد تا ديگران را متوجه حضور خود كند . يك بار هم صدا زد كسي اينجا نيست؟ در همين حين خانمي جوان كه لباسي خوشرنگ پوشيده بود وارد شد و گفت بفرمائيد با كسي كار داشتيد يا براي دوخت لباس امده ايد. رويا سلام كرد و بريده بريده گفت ببخشيد با خانم حسيني كار داشتم. خودشان اين ساعت را برايم وقت گذاشتند . زن لبخندي زد و گفت بفرمائيد بنشينيد تا به ايشان خبر دهم. خانم در كارگاه هستند. چند لحظه منتظر بمانيد.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 11:2 |

وبلاگ دیگرم (http://mina114.blogfa.com)

ايستگاه شلوغ اتوبوس و برخورد غير متعارف اقاي رضوي ناهيد را گيج كرده بود و رو به دوستش گفت تا ديوانه نشده ام از دست اين مرد بلند شو زودتر برويم و غذايي بخوريم كه ضعف كردم. آخه يكي به اين مرد بگه به تو چه كه ما چه مي كنيم كجائيم خوبيم بديم عين جن ظاهر ميشه و ادم رو بيشتر به شك مي اندازد.

منير كه تا اين لحظه ساكت بود ديگه تحمل نكرد و با اعتراض به ناهيد گفت دختر بس كن ديگه از صبح داري نق مي زني يكي هم كه باهات به مهرباني و نيكي برخورد ميكند اينچنين قضاوت مي كني فكر كنم تو امروز از دنده چپت بلند شدي و نبايد باهات درگير شد.

منير اينها را با شوخ مزگي و خنده گفت و بار ديگر بين دو دوست صحبتهاي عادي رد و بدل شد. اولين پيتزايي كه ديدند داخل شدند و سفارش پيتزا و سالاد و نوشابه را دادند. ناهيد دستش را زير چانه قرار داده بود. بر و بر منير را نگاه ميكرد و گوشه لبش خنده جاري بود. ميز كنار دستش هم دوتا پسر و يك دختر نشسته بودند صورت يكي از پسرها به سمت ناهيد بود. ناهيد كه در خوشمزگي كردن در اداره معروف بود چشمش به پاهاي آنها افتاد. هر سه در حالي كه صحبت مي كردند و متوجه نبودند با پاهايشان بازي مي كردند. مخصوصا پسري كه به سوي ناهيد بود گاهي پايش را به كناره ميز تكيه ميداد و گاهي يكي را زمين مي گذاشت و يكي را به ميز تكيه ميداد خلاصه باعث خنده ناهيد شده بود در حالي كه هيچ كسي متوجه اين موارد نبود. موهاي بلند و پرپشت پسر و چشمان رنگي در اول ديدار او را خارجي نشان ميداد اما همين كه صحبت مي كرد مي فهميدي كه نه ايراني ايراني است. دستهايش را به هم گره داده بود و روي ميز گذاشته هر سه چنان جدي حرف مي زدند كه فكر مي كردي دارند نقشه قتل يا سرقتي را با هم طراحي مي كنند. منير وقتي متوجه نگاه ناهيد به سمت انها شد به روي دست ناهيد زد تا او را به خودش اورد و چون گذشته ها دعوايي راه نياندازد. ناهيد گفت منير خيلي بي سليقه اي نگاه كن ترو خدا فكر مي كنند كسي هستند. خوب كه رئيس جمهور نشدند . ميزدگرد سه نفره گرفتند باور كن فقط دارند قيافه مي گيرند.

منير رو به او كرد و گفت بابا تو چيكار به مردم داري.؟ كار خودت را بكن اينقدر هم دخالت در رفتار ديگران مكن به قول سعدي شيرازي خود را در پوستين ديگران نيانداز.دختر چقدر در كار ديگران فضولي مي كني تازه از تعاليم ديني خودمان هم داريم كه در كار ديگران تجسس نكني تو چرا اين كارا شده برات سرگرمي . هم غيبت مي شود هم تهمت را قاطي مي كني و هم دخالت در امور ديگران. بنده خدا اقاي رضوي از سر خيرخواهي يه كلمه احوالپرسي كرده كلي جيغ و ويغ راه انداختي ولي خودت را نمي بيني .

ناهيد كه تا اين زمان ساكت بود و گوش مي داد متوجه شد دوستش بي ربط هم نمي گويد حركت خوبي نداشت و هر از گاهي شيطنت ميكرد و براي سرگرمي در كار ديگران دخالت ميكرد. با خود گفت واي بر من كه اهل نماز هستم و دينداري براي سرگرمي از گناه كردن استفاده ميكنم. بدون نظر خواستن از منير از سر جايش بلند شد و به طرف ميز كناري رفت. مودبانه و موقرانه در حالي كه عصا ميزد سلام كرد. آنها كه تا حالا متوجه حضور او در ميز كناري نشده بودند و در حال حرف زدن بودند  سر بلند كرده و سلام او را هر سه نفر جواب دادند. يكي از پسرها گفت بفرمائيد خانم عزيز كاري داشتيد؟ ناهيد گفت من يك عذرخواهي از شما بدهكار هستم بهتر ديدم تا نرفتيد بيام عذرخواهي كنم. انها كه متعجب بودند در حالي كه اين خانم را نمي شناسند چرا بايد از انها عذرخواهي كند نگاهي مملو از پرسش به سوي او انداختند ناهيد هم بدون مقدمه گفت من نشسته بودم پيش دوستم و براي سرگرمي حركات شما را بررسي مي كردم كه دوستم معترض شد ديدم راست مي گويد كار خوبي نكردم در مورد شما و پشت سر شما بدون علت حرف زدم حالا هم منو ببخشيد و عذر ميخوام. يكي از پسرها از اين برخورد ناهيد خوشش امد و گفت خانم محترم اين نشانه بزرگواري شماست . اشكالي نداره ما سه تا دانشجو هستيم و امروز را اينجا آمديم تا در محيطي ارام گپي دوستانه بزنيم . خوشحال مي شويم با شما و دوستتان بيشتر اشنا شويم ما روزهاي سه شنيه هر هفته اينجا هستيم. ناهيد تشكر كرد و از آنها دور شد به طرف ميز خودشان كه حالا دو تا جعبه پيتزا با دو تا سالاد و دو تا نوشابه خودنمايي ميكرد برگشت در حالي كه منير عصباني بود. روي صندلي نشست و گفت بفرما خانم باهاشون دوست شدم و عذرخواهي كردم. راحت شدي معلم اخلاق . منير گفت ببين ناهيد تو منو خوب مي شناسي از مسخره كردن ديگران بدم مياد كاري هم به معلم اخلاق بودن نداره. چرا بايد كاري كني كه هر بار بخواهي عذرخواهي كني . سعي كن كار بدي نكني كه مجبور به عذرخواهي شوي . بگذريم پيتزا سرد شد مگه گرسنه نبودي بخور. ناهيد كه نمي خواست اين بحث ادامه پيدا كند سرگرم خوردن پيتزا شد و به دوستش حق ميداد ناراحت شود. او امروز بخاطر اينكه از بدون در خانه كلافه شده بود سعي ميكرد ناراحتي خودش را سر ديگران خالي كند. متوجه اشتباهات امروزش شده بود. بهتر ديد بعد از ناهار خوردن بحث را عوض كند . همه هدفش از امدن به رستوران صحبت كردن  در مورد رضا و منير بود اما متاسفانه خودش جو را خراب كرد و بهتر ديد اين موضع را به وقتي ديگر موكول كند از طرفي هم منير كه ناهيد را خيلي دوست داشت فكر كرد با حرفهاش ناهيد را ناراحت كرده سعي داشت جو بهتري بوجود اورد. نگاهي به ناهيد كرد ديد كه ناهيد هم دارد او را نگاه ميكند هر دو به خنده افتادند. منير با مهرباني خاصي كه در چهره اش بود گفت از فردا به اداره مياي همه خوشحال ميشن واقعا اين سه ماه جات خالي بود اما ناهيد هيچوقت در اين مدت در مورد اقاي رضوي فكر كردي امروز ميگفت شما را ميشناسد. راستش خودم هم گاهي اوقات خيلي فكر ميكنم او را كجا ديده ام چهره اش خيلي برام آشنا هست اما هر چي فكر ميكنم به جا نمي آورم . آن روزي هم كه سبد گل فرستاده بود تعجب كردم از يك غريبه بعيد بنظر مي رسد چنين كاري كند. نمي دونم بايد زمان بگذره ببينم اين اقا خودش را معرفي مي كند يا نه؟

منير گفت : خوب چرا به تو گير داده امروز از كجا مي دانست اينجايي فكر نمي كني اتفاقي نيست؟ با برنامه ريزي انجام شده بود. آخه تو سه ماه از خونه بيرون نيامدي و اگر هم امدي با رضا يك ساعت يا كمتر امدي شايد اون مواقع هم مي دانسته يا داره تو را تعقيب مي كنه يا جاسوس برات گذاشته مثلي هست كه ميگه از ماست كه برماست اينقدر جاسوس بازي در مياري كه يكي روي دست خودت بلند ميشه.

ناهيد كه خوب به حرفهاي دوستش گوش ميداد زير لب زمزمه كرد چرا خودم متوجه اين موضوع نشده بودم. ؟ با خنده به منير گفت آي كيو راست ميگي من تا حالا فكرش را نكرده بودم. از اين به بعد بايد مواظب باشم و مچش را بگيرم كه فكر نكنه ادم زرنگي هست . پس اون روزي هم كه زمين خوردم اتفاقي نرسيده بود و داشته منو تعقيب ميكرده من چه ادم ساده اي هستم كه فكر كردم رهگذري است و دلش به رحم آمده. منير در ادامه صحبتهاي ناهيد تاكيد كرد كه قضاوت عجولانه نكند تا موضوع به مرور زمان مشخص شود. نگاهي به ساعت روي ديوار كرد و عقربه ساعت شمار را روي عدد سه بعد از ظهر ديد . به ناهيد رو كرد و گفت بلند شو خيلي وقته اينجا هستيم بهتر به خانه برويم و استراحتي بكنيم تو را مي رسانم و بعد ميروم خانه خودمان . ناهيد گفت : اگر مياي داخل بشيني با من بيا و الا مشكلي ندارم راه خودت را دور نكن هر دو جداگانه ماشين مي گيريم تا زودتر به خانه برسيم. ناهيد از اينكه مي ديد امروز اين همه عصباني بوده و كارهاي خوبي انجام نداده از خودش ناراحت بود.  وضو گرفت و جانمازي پهن كرد و بخاطر وضعيت پايش پشت ميزي نشست هنوز نمي توانست پايش را خم و راست كند. نشست و با خداي خود كه تنها معبود انسانها ميباشد درد دل كرد عذر خواهي كرد و خواست كه به او كمك كند تا رفتار اجتماعي خود را اصلاح كند. سرش را روي جانماز گذاشت .   

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 11:3 |

وبلاگ دیگرم (http://mina114.blogfa.com)

درمانگاه شلوغ بود صدا به صدا نمي رسيد. منير همراه ناهيد براي باز كردن گچ پايش به درمانگاه آمده  بود . روزهاي سختي را در خانه گذرانده بود. تنهايي و نداشتن تحرك ناهيد را عصبي كرده و امروز شاد بود كه ميخواست از گچ خلاص شود. روزي صندلي نشسته و منير هم كنارش ايستاده بود. به اطراف نگاه ميكرد. با خود زمزمه ميكرد و غر ميزد. چقدر ما مردم بي احتياط هستيم. نگاه كن منير چقدر دست و پاي گچ گرفته اينجا هست. واقعا كه بي عار هستيم سه ماه از كار و زندگي عقب ماندم تو رو هم عاجز كردم. بيچاره هنوز هيچي نشده خواهر شوهر عاجزت كرده.

منير لبخندي زد و سكوت كرد. خانم محمدي اين را منشي مطب عنوان كرد اما ناهيد و منير هر دو در فكر بودند و متوجه صدا زدن خودشون نشدند. خانم محمدي ؛ منير سر بلند كرد و رو به ناهيد گفت ما را صدا ميزنند به طرف منشي راه افتادند منشي نگاهي غصب آلوده به انها كرد و گفت خانمها خواب بوديد؟ ناهيد كه منتظر جرفه اي بود تا خودش را خالي كند در جواب او گفت : خودمون را به خواب زديم تا قيافه عبوث امثال شما را نبينيم چه خبرته صبح اول وقتي؟ منشي مطب وقتي ديد ناهيد عصباني است بهتر ديد چيزي نگويد كنار رفت تا ناهيد و به همراه منير وارد اتاق شوند. روي صندلي نشست . دكتر آمد سلام كردند و ناهيد رو به دكتر گفت ببخشيد اقاي دكتر اينجا هر كسي مراجعه مي كند مريضه و از يك گچ گرفتن طولاني خسته و نالان شده ما كه داريم مي رويم اما براي ديگران ميشه لطفا يه منشي خوش اخلاق اينجا قرار بدهيد. دكتر لبخندي زد و گفت شرمنده ام خانم . منشي ها هم خسته مي شوند و گاهي اختيار از دستشان خارج ميشه شما به بزرگي خودتون ببخشيد. صحبت و عذرخواهي دكتر ناهيد را ارام كرد و در حال نگاه كردن به دستان دكتر بود كه داشت گچ را مي بريد. رو به منير گفت راستي راستي دكترهاي ارتوپد هم كار سختي را دارند . منير باز با لبخندي جواب او را داد. بعد از باز شدن گچ ميخواست خم و راستش كند كه نتوانست و دكتر رو به او گفت صبر كنيد خانم محمدي سه ماه اين پا خم نشده قدري هم درد داريد. اما بايد از امروز چند جلسه فيزيوتراپي شروع كنيد تا انشا الله به روز اول برگرديد. زياد هم روي اين پا راه نرو كم كم شروع كنيد تا اذيت نشويد اما الحمد الله عكسها نشان ميده  كه خوب جوش خورده اگر خيلي احساس درد داشتي يك مسكن برات مي نويسم بخور . ناهيد بعد از خداحافظي و تشكر از دكتر با كمك عصا و منير از اتاق خارج شد و ديگر آن حالت قبل از ورود را نداشت به طرف منشي رفت و گفت ببخشيد خانم باور كنيد خسته شده بودم دست خودم نبود. حالا هم لطفا از برخورد بد من گذشت كنيد و منو ببخشيد. اين جملات را با مهرباني و خنده بيان كرد بطوري كه خانم منشي هم لبخندي زد و گفت شما ببخشيد من هم سرم شلوغ بود اگر بي احترامي كردم و شما را ناراحت كردم . هر دو با لبخندي از هم جدا شدند. منير در بين راه گفت دختر تو نه عصبانيتت قابل پيش بيني است و نه اين دل رحيمت . معلوم نيست گاهي از عصبانيت منفجر مي شوي و گاهي با لبخندي همه را به وجد مي آوري اما خوشم امد چه خوبه ما آدمها اگر اشتباهي مي كنيم ظرفيت اين را داشته باشيم كه بگوئيم اشتباه كرديم و عذر خواهي كنيم. ناهيد جان واقعا تو براي من يك معلم هستي . رفتارهايي در تو مي بينم كه براي هر فردي آموزنده است. وقتي رفتي طرف منشي گفتم خدا به داد برسد لابد ميخواهي حسابي تنبهش كني اما زماني كه با لبخند عذرخواهي كردي و ببخشش خواستي به وجد آمدم. به دوستي با تو افتخار كردم . ناهيد كه قدري درد پايش داشت اذيتش ميكرد در ايستگاه اتوبوس روي نيمكت نشست . نزديك ظهر بود و از منير خواست با هم ناهار را بيرون بخورند. بعد از چانه زدن هاي بسيار بالاخره منير قبول كرد كه با هم ناهار بخورند. كم پيش مي آمد اين دو دوست با هم ظهر را بيرون باشند. بعد از مدتها منير هم مرخصي گرفته بود و همراه دوستش كه چون خواهري او را دوست داشت راهي درمانگاه شده بود. منير نگاهش به پوستري كه ماها بود نصب شده بر كيوسك روزنامه فروشي روبرو قرار داشت افتاد. تحصيلكرده مدير و مدبر متعهد پيگير حقوق زنان عدالتخواه از قشر زحمت كش جامعه جملاتي بود كه بر پوستر حك شده بود . ببين ناهيد چقدر جالب هست. اين پوستر را نگاه كن . مربوط به انتخابات سال گذشته مجلس است. شعار شعار . اين اقا را نگاه كن با همين شعارها به مجلس رفت . خدا وكيلي تا حالا شنيدي كه كاري حرفي توي مجلس از قول اين اقا زده شده باشد. فقط شعار ميدهند. ناهيد هم بعد از خواندن شعارهاي بدون عمل ان نماينده گفت: درد همه جامعه از همين آدمهاست و بدتر از انها كساني كه گول اين شعارها را خورده اند و به اين آدمها راي مي دهند . تو اگر ايشان را نمي شناسي اما من مقداري با زندگي او اشنا هستم. برو ببين بهترين منطقه شهر خانه دارد و بهترين ماشين زير پاي خود و زن و بچه اش است. كدام عدالت ؟ مگر اين قشر درد مردم بدبخت جامعه را مي فهمند. خداوكيلي يك روز اين مسئولين ما بيايند در خانه يكي از اين فقرا در پايين شهر و مثل انها زندگي كنند ببين مي توانند. بچه هاشون را لاي پر قو بزرگ كرده اند. نه در كوچه پس كوچه هاي خرابه شام. جاهايي كه با اولين باران زدن مملو از درياچه هاي كوچك آب ميشود و بيچاره بچه ها بايد پا در اين ابهاي الوده بگذارند و به مدرسه بي در و پيكر و سرد خودشون بروند. چه كسي ميتونه بفهمه كه اين بچه ها چگونه و با چه بدبختي درس مي خوانند. اين مسئوليني كه ماشين دولتي سر ساعت درب منزل انهاست تا عزيز دودانه انها كه خونشان از ديگر بچه ها رنگيتر است را به مدرسه ببرد. ؟ مسئول اگر راست مي گويد بيايد براي زن و بچه اش يك خانه در محله پايين شهر بگيرد تا با مشكلات مردم دست و پنجه نرم كند. بچه اش را در همين مدرسه ها ثبت نام كند تا درد اين بچه ها را بفهمند نه اينكه در بهترين مدرسه با بهترين امكانات و كادر آموزشي درس بخوانند و تازه ميدانند فرزند فلان مدير و رئيس است كسي هم جرات از گل نازكتر گفتن به انها را ندارد.

ناهيد همچنان مشغول صحبت بود كه كنار دستش متوجه صدايي شد . برگشت و از تعجب چشمانش گرد شد. سلام خانم شكر خدا مثل اينكه گچ پايتان را باز كرديد و بهتر شديد . الحمد الله . ناهيد جواب سلام او را كه كسي جز آقاي رضوي نبود را داد. ببخشيد آقا ان روز خيلي زحمت داديم اما يك سوال دارم اولا شما چرا بدون شناخت براي من آن همه زحمت كشيديد و در ثاني ماجراي ان سبد گلي كه درب منزل فرستاديد چي بود؟ براي من و داداشم جاي سوال داشت.

آقاي رضوي گفت فكر كنيد ما ساليان سال همديگر را مي شناسيم و اصلا فكر كنيد قوم و خويش هستيم . خانم محمدي يك روز از آقا داداش شما رضا اجازه مي گيرم و به منزل شما خواهم امد و خيلي حرفهاي ناگفته را مي گويم . حالا هم شما مواظب خودتون باشيد و اينقدر هم حرفهاي سياسي نزنيد خداي ناكرده دفعه بعد بايد با قوطي كنسرو و كمپوت به درب زندان براي ملاقات بيائيم. هر انتقادي از نظر مسئولين حرف بي ربط و بي جا است و همه مي شويم ضد انقلاب و جاسوس و دشمن . پس مواظب حرف زدنتون باشيد. به شما چه ربطي داره چرا فلان مسئول تفريح خود و خانواده اش كشورهاي عربي و اروپا و امريكا است. به شما و من چه ربطي داره چرا فلاني خريدهاش را از دبي انجام ميدهد. چرا فلان ماشين و خانه داره. ما بايد سرمان توي گريبان خودمان باشد . به قول معروف ميگه آسه برو آسه بيا تا گربه شاخت نزنه.

خب تا بحث ما هم داغ نشده من ميروم شما هم مواظب خودتون هم جسماً و هم زباناً باشيد. آقاي رضوي قبل از اينكه بگذارد ناهيد سوالي كند و يا حرفي بزند از انجا دور شد و در بين جمعيت شلوغ سر ايستگاه اتوبوس ناپديد شد.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 11:1 |

وبلاگ دیگرم (http://mina114.blogfa.com)

 

مراقبتهاي مهرنوش باعث شد كه روز به روز حالم بهتر شود . بعد از يك هفته مهرنوش درخواست كرد از پدرش جدا شوم . مي گفت مادرش هم بخاطر هوا و هوسهاي پدرش از بين رفت. گريه كردم و وضعيت خانواده ام را گفتم قول داد هر كاري از دستش بر بيايد براي من انجام دهد. شوهرم از مسافرت برگشت با ديدن دختر و دامادش شوكه شده بود . نمي دانست چي بگويد؟ بعد از چند روز درگيري و مشاجره خانه را ترك كرد و براي مدتي به خانه همان دوستش كه من برايشان كار ميكردم رفت. من ماندم و درماندگي من ماندم بدبختي نمي دونم چرا هر چه بدبختي است براي ما فقير بيچاره ها رقم زده ميشه. آخه من اگر همسر مردي به سن پدربزرگ خودم شدم بخاطر كمك به خانواده ام بود چرا بايد اين همه آزار و شكنجه شوم. اي كاش مي تونستم صدام رو به گوش همه زنهاي عالم برسونم كه من هم هستم امثال من هم هستند. چرا بايد در سن كم با اين بدبختي ها دست و پنجه نرم كنيم آخرش هم به مردها حق بدهند و بگويند برو با شوهرت بساز و زندگي كن. چرا بايد كتك بخوريم و اگر لب تر كرديم ديگر جايي براي ما باقي نماند كه زندگي كنيم. دلم ميخواد همه پدر و مادرا را جمع كنم و بگم شما كه نمي تونيد خرج زندگي را بدهيد چرا اين همه بچه دار مي شويد. چرا حالا كه دخترتان را اينچنين بدبخت مي كنيد برايش اقايي مي كنيد. آقا نمي دانيد از يك طرف برادر و پدر و بقيه فشار اوردند كه ازدواج كنم تا مشكلات انها هم كمتر شود. از طرفي حالا كه بدبخت تر از روز اول شدم هزار تا اقابالا سر پيدا كرده ام. برادرم يك جور دستور مي دهد پدرم جور ديگر خلاصه خودم بايد كار كنم خرج خودم را بدهم كمك خرج انها باشم اما حق تصميم گيري براي خودم ندارم. بعد از اون همه اتفاقاتي كه برايم افتاد و مجبور به جدا شدن شدم حالا بايد نگاه ناپاك مردان هوس باز را پشت سرم داشته باشم چون زني مطلقه در اين جامعه هستم و حق زندگي ندارم. اي كاش قانوني تصويب مي كردند كه هر زني خواست از شوهرش جدا شود نابودش كنند. نه اينكه به تدريج نابود شود. آقا خسته شدم بخدا. آن زماني كه نوجواني بودم و نمي خواستم كار كنم به زور مرا به خانه ها فرستادند حالا كه چند سال بزرگتر شدم هر جايي مي خواهم كار كنم برادر و پدرم اجازه نمي دهند . نه تو زن بيوه اي هستي كه پشت سرت حرف مي زنند . آبرومون مي ره . اينجا نرو آنجا نشين . با اين نگرد با اون حرف نزن چرا خنديدي چرا گريه مي كني . اين لباس را نپوش بخدا ديوانه شدم امدم اينجا كه راهنمائيم كنند كمكم كنند ديگه خسته شدم.

اشك از چشمانش سرازير بود . محسن كه هر روز بسياري مشكلات مردم را مي ديد وقتي درك و فهم اين زن را ديد رو به او كرد و گفت :

خواهرم مقصر خود شما هستيد. اشتباه نكن منظورم شما خانم ها. شماها كه از حق و حقوق خودتون مي گذريد. شماها كه براي گرفتن حق خودتان حاضر نيستيد دفاع كنيد. از اول خواستيد كه زير سلطه مردها باشيد. خداوند در هر جاي قران نامي از مردان برده از زنان هم برده. مومنون و مومنات مسلمون و مسلمات و... در دين اسلام هيچ فرقي بين زن و مرد وجود ندارد. خداوند در قران نگفته مردان گرامي تر از زنان هستند بلكه در مورد هر دو گفته گراميترين شما باتقواترين شما نزد من است. خواهر من شما بايد با هم متحد باشيد. بايد حقتون را از شوهران و مردان ظالم بگيريد. مرد ظالم نمونه همان طاغوت فرعون است فرقي ندارد. حالا يك نفر را تحت امر خود بگيرد يا ميليونها نفر فرقي ندارد. مالك همه ما خداست. بجاي اين گريه كردنها به فكر چاره و حل مشكل باشيد. شما مي توانيد مستقل زندگي كنيد. هيچ كسي نمي تواند طبق شرع و قانون براي شما تصميم گيري كند. زني عاقل مستقل و قابل احترام هستيد چون مي خواهيد مشكل خودتان را حل كنيد. خواهرم كار عيب و عار نيست اگر در هر سمت و پستي باشي حرام در زندگيت وارد شود به گناه الوده گردد عار است اگر شما در خانه هاي مردم با عزت و غرور كار كني و نان حلال به دست اوري قابل احترامي نه اينكه رئيس فلان اداره و سازمان باشي و دزدي كني و مال مردم بخوري . حالا هم شكايتي بنويس تا من راهنمائي كنم .

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 11:6 |

 

وبلاگ دیگرم (http://mina114.blogfa.com)

فكر ميكرد همانطور كه او ناهيد را شناخته رضا هم او را خواهد شناخت اما چنان قيافه محسن عوض شده بود كه رضا او را نشناخت گر چه بارها  و بارها فكر كرده بود كه او را جايي ديده است . آن روز پرونده اي داشت و بايد ان را بررسي ميكرد و به دست قاضي ميداد مدارك پرونده را يكي يكي بررسي كرد تا چيزي در حال حاضر كم نباشد. شاكي در كنار او نشسته بود. زني كه هر ساعت از شوهرش كتك ميخورد. او را بخاطر پول شوهر داده بودند. زن دلش پر بود و ميخواست سنگ صبوري بيايد و درد دل كند. اتاق خلوت بود و محسن در حال خواندن شكايت زن بود. خطاب زن او را به خود اورد.

ببخشيد اقا ميتوانم قدري در مورد شوهرم و زندگي خودم براي شما حرف بزنم؟ محسن سر بلند كرد و نگاهي به زن دردمند انداخت بخوبي مي توانست غم و درد جانكاه را از چشمان او خواند. محسن به كتابهاي روانشناسي علاقه اي خاص داشت و سعي ميكرد با خواندن روانشناسي بهتر بتواند با مردم ارتباط برقرار كند. پرونده را بست و رو به زن گفت : خواهرم من سراپا گوشم تا حرفهاي شما را بشنوم .

 

از وقتي يادم مي آيد در بدبختي زندگي كردم فرزند سوم خانواده 11 نفره بودم . 9 تا بچه و پدر و مادري كه تنها كار انها ساختن بچه هاي بدبختي چون من بوده است . ميدوني خانواده هاي فقير هرگز فكر نمي كنند كه خرج اين همه بچه را از كجا بياورند . فكر نمي كنند اين همه بچه فقط سربار خود و جامعه هستند. نه بچه حاصل 15 سال زندگي پدر و مادرم است. در يك اتاق در خانه پدربزرگم زندگي ميكرديم . اكثر شبها گرسنه سر بر با متكا كه چه عرض كنم لباسهاي مندرسي كه چند تا مي كرديم و زير سر مي گذاشتيم  هميشه هم با هم دعوا داشتند . پدرم اكثر روزها بيكار بود . سن او 20 سال بيشتر ميزد. همه فكر ميكردند پيرمردي از كار افتاده است. اما او تنها 45 سال داشت. گاهي سر ساختمانها به كارگري مشغول ميشد اما توان اين كار هم نداشت و بيشتر از يكي دو روز او را نگه نمي داشتند. گاهي هم بساط كنار خيابان پهن ميكرد و به فروش خرده ريزه هايي كه مي خريد مشغول ميشد اما مگر اين پولها كفاف خرج 9 بچه قد و نيم قد مي داد. گذر زمان هم بود و ما روز به روز بزرگتر مي شديم . هيچ كدام نتوانستيم مدرسه برويم . 6 دختر و سه پسري كه به طريقي مي خواستيم زندگي كنيم . بزرگي خدا بود و دختران همه زيبا بودند. من هم تازه 14 سالم شده بود كه در خانه اي مشغول كار شدم. پيرمرد و پيرزني كه فرزندانشان در خارج از كشور زندگي ميكردند. هم مونس انها بودم و هم كارهاي خانه را انجام ميدادم . پولي هم كه مي گرفتم به مادرم مي دادم تا خرج زندگي بقيه نمايد. اين خانواده با اقوام دور و نزديك خود رفت و امد ميكردند. مدت دو سال از بودن من در انجا گذشته بود. قدم بلند شده و زيبايي من نمايان شده بود. يكي از دوستان خانوادگي انها مردي بود حدود 60 ساله كه همسرش مرده بود. دو تا بچه داشت كه انها هم خارج از كشور بودند. بطور دائم منزل انها مي آمد. از صحبتهاي زن و شوهر فهميدم كه مردي پولدار و تنها است. يكي از روزها به آشپزخانه امد و با من سر صحبت را باز كرد. من هميشه فكر ميكردم اينها پدر بزرگ و مادر بزرگ من محسوب مي شوند اما او مرا اغوا كرد و از علاقه اش به من گفت. خجالت مي كشيدم به او نگاه كنم اما او هر دفعه مي امد مرا وسوسه ميكرد كه برايم خانه ميخرد . براي خانواده ام زندگي خوبي درست مي كند. اينقدر گفت و گفت و گفت تا مرا راضي به ازدواج با خود كرد. با اينكه چندشم مي شد بگويم شوهرم است اما چاره اي نداشتم. مرا در محضر به عقد خود در اورد و به خانه خود برد. آپارتماني دو خوابه كه همه چيز داشت. قرار بود اين خانه را به نام من كند اما در پايين شهر خانه اي كوچك خريداري كرد و سند بنام من زد. خانواده ام در ان خانه مستقر شدند و من از اينكه مي ديدم بخاطر من خانواده ام سر و سامان گرفته اند خوشحال بودم. چند ماهي از ازدواج من با آن مرد مي گذشت كه احساس كردم باردار هستم. خوشحال بودم . آن روز وقتي شوهرم به خانه امد خبر بارداريم را به او گفتم فكر ميكردم خوشحال ميشود اما برافروخته شد و داد زد. گفت بايد بچه را سقط كنم و من گريه كردم اما او گفت هرگز حاضر به پذيرفتن بچه اي از خانواده اي پست نيست. هر چه قسم دادم راه به جايي نبردم. از طرفي هم ميخواستم حالا كه زندگيم فنا شده است فرزندي داشته باشم تا عصاي پيري من شود اما او مرا زير مشت و لگد گرفت. هر روز مرا كتك ميزد تا بچه سقط شود اما از انجايي كه خواست خدا بود بچه سالم مانده بود. تمام تنم داغون شده بود. مرا در خانه زنداني كرد. هر روز سيخي داغ ميكرد و بر روي دستها و بدن من مي گذاشت به كجا مي توانستم پناه ببرم جز خدا؟ در را به روي من قفل ميكرد و مي رفت و تا شب برنمي گشت. يكي از روزها نزديك ظهر بود كه صداي باز شدن در شنيدم. تعجب كردم چرا به اين زودي برگشته . اما صداي بچه مي امد. صداي زن و مردي كه تا بحال نشنيده بودم. خودم را كشان كشان به در اتاق رساندم. زن و مرد جواني با دو تا بچه بودند. پسر بچه برگشت و تا چشمش به من افتاد جيغ زد و به پشت مادرش پناه برد. زن برگشت و مرا ديد . شوكه شده بود. جلو امد و گفت تو در خانه پدر من چه مي كني؟ تو مريضي واي خداي من دستهاش رو نگاه كن مثل اينكه سوخته . فهميدم كه او دختر شوهرم است كه از خارج برگشته بود و با كليدي كه خود داشت به داخل خانه امده بود. مرا بلند كرد قدري آب به دهانم ريخت. از حال و روز رقت بار من متاسف شده بود. اول نمي خواستم چيزي بگويم اما به من اطمينان داد كه كمكم ميكند من هم ماجرا را براي او گفتم. اشك مي ريخت و گوش ميداد . بارها تكرار كرد پدرم همان ديوي شده كه در زمان زنده بودن مادرم بود. او بارها و بارها مادرم را شكنجه كرده بود. مادرم از دست او در سن جواني دق كرد و مرد. حال در نبود ما دختري كه حكم نوه او را دارد به زني گرفته و اين بلا را سرش آورده. رو كرد به من و گفت: خانم تو اين بچه را براي چه ميخواهي ؟ يكي مثل خودت را بدبخت كني؟ گريه كردم چون چند روزي بود كه ديگر بچه ام را احساس نمي كردم. به او گفتم بچه ام تكان نمي خورد و حالم خيلي بد است ميخواست مرا بيمارستان ببرد كه وشوهرش مانع و گفت اگر او را با اين شكنجه هايي كه ديده به بيمارستان ببري حتما گرفتار خواهيم شد. اما زن گفت چاره اي نيست اگر همينطور بماند و بچه در شكمش مرده باشد حتما جان خودش هم در خطر است. مهرنوش دختر شوهرم مرا كه وضع خوبي نداشتم با كمك شوهرش بلند كرد و به بيمارستان رساند. مسئولين بيمارستان به محض ديدن وضعيت من پليس را در جريان قرار دادند. از من خواستند كه شكايت بنويسم اما من كه خانواده ام را در خطر مي ديدم از شكايت كردن صرف نظر كردم. ميدانستم كه روزهاي بدتري در انتظارم است اما كاري نمي توانستم بكنم. بچه در شكمم مرده بود. مرا سريع به اتاق عمل بردند و بچه را خارج كردند. شوهرم به مسافرت رفته و هنوز از بازگشت دخترش مهرنوش و مسائلي كه پيش امده بود خبر نداشت. بعد از چند روز از بيمارستان مرخص شدم و مهرنوش مرا با خود به خانه برد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 11:1 |

وبلاگ دیگرم (http://mina114.blogfa.com)

شهادت امام جعفر صادق تسلیت باد

رضا يادش آمد. جايي كه ايستاده بود جابجا شد. در فكر فرو رفت مردم را هنوز نمي شناخت و روحيه انان را نمي دانست . اينقدر در جامعه بدي ديده بود اينقدر حركتهاي غير اخلاقي ديده بود كه نمي توانست باور كند كسي بدون دليل خدمت كند. دلش نمي خواست نسبت به همه چيز و همه كس بدبين باشد گاهي ميخواست از ديد مثبت به قضايا بنگرد اما تا مي امد خود را تغيير دهد باز با ديدن يك ناهنجاري نظرش عوض ميشد. ناهيد همينطور به برادر نگاه ميكرد و چون او را غرق تفكر ديد بهتر ديد حرفي نزند . سبد گل را به دست گرفت و به داخل رفت. سبد را روي ميز گذاشت به گلهاي ان نگاه كرد . چه زيبا و استادانه اين آفريده و نشانه خدا را در سبد چيده بودند. گلهاي رنگارنگ قرمز و سفيد و ارغواني . هميشه قرمز را نشانه عشق ميدانست نه جنگ و درگيري . از اينكه مي ديد در ميدانهاي جنگ رنگ قرمز را علامت حمله و دشمني مي دانند ناراحت بود. قرمز نشاني از عشق آتشين انسانها به هم بود نه جنگ نشانه دوستي بود نه دشمني و اما سفيد را به نشانه صلح بكار ميبرند سفيد رنگ پاكيها روشنائيها . چقدر رنگ سفيد زيباست كه فرشته هاي خدا را در لباس سفيد تجسم مي كنند خداي من چقدر رنگها را زيبا آفريدي . ناهيد غرق در افكار خود و غرق در تماشاي گلهاي سبد بود. گرماي درون اتاق حتما گلها را پژمرده ميكرد بهتر ديد پنجره روبرو را باز كند و آبپاشي كه براي آب دادن به گلدانها استفاده ميكرد را اورد و به روي گلها آب پاشيد شادابي را به انها برگرداند. ديگر برايش مهم نبود كه چرا آقاي رضوي گل فرستاده مهم اين بود كه زندگي جريان دارد. انسانها ميتوانند با هم در ارتباط باشند ميتوانند يكديگر را دوست داشته باشند. رضا نزديك خواهر امد و با لبخند به او گفت حتما تو هم مثل من فكر ميكني چقدر بود است آدمها عاشق هم باشند و به كمك هم بشتابند. خواهر و برادر لبخندي نثار هم كردند و به سراغ كارهاي خود رفتند.

دود ماشينها هواي پايتخت را آلوده تر از ان كه فكر كني كرده بود. ماسك به روي دهان زده و اسپري در جيبش بود . هر از گاهي از ان به خاطر تنگي نفس استفاده ميكرد. اين مسير را مجبور بود هر روز برود و برگردد. كارمند دادگستري بود. روزهاي زيادي در اين اداره كار ميكرد. ان روزي كه رشته حقوق قبول شد با خود قول داد قاضي يا وكيل منصفي باشد. ميدانست قضاوت و وكلالت سخت است اما دلش ميخواست در اين مكان و شغل حساس خود را آزمايش كند . اينكه در جايي باشد كه امكان گناه و سواستفاده و حق ديگري خوردن وجود نداشته باشد و انوقت به گناه الوده نشوي هنر نيست بايد چون حضرت يوسف در معرض گناه قرار گيري و پاك بماني. چون ايوب نبي در شرايط سخت زندگي باشي و شاكر خداوند چون عيسي فرزند خود را با رضايت دل قرباني كني و محكم بايستي چون محمد ص در بدترين شرايط اعراب و جاهليت قرار بگيري و خداپرست باشي آري بايد در سختيها الوده نشوي . بنابراين محسن هم ميخواست خود را آزمايش كند و با تمام توانايي كه داشت چون اهل خلاف نبود نتوانست در حد خود رشد كند يعني نگذاشتند. بنابراين در حد يك دفتردار ساده به كار مشغول شد. يادش مي ايد زماني كه استخدام شد هرگز عنوان نكرد جبهه بوده و شيميايي جنگ است و براساس دانسته هاي خود در امتحان شركت كرد و با بهترين نمره قبول شد. بعد از مدتها همكاران متوجه شدند ايشان سالها در دفاع از ميهن در جبهه ها بوده و مجروح شده است . گاهي مي شنيد كه پشت سرش مي گويند هركسي چندصباحي در جبهه بوده استفاده هايش را كرده است دلش ميخواست به همه بگويد من اين كار را نكردم چون جايگاهي براي چنين استفاده اي قائل نبودم اما متاسفانه جو جامعه جوري شده بود كه عامه مردم اينچنين مي پنداشتند. بعنوان قاضي استخدام شده بود. پشت ميز قضاوت نشسته بود كه اولين نامرادي ها را تجريه كرد. قاچاقچي مواد مخدر بود و بايد به اشد مجازات محكوم ميشد اما از گوشه و كنار بود كه يا حضورا يا تلفني از او ميخواستند تخفيف دهد. او را تحت فشار قرار داده بودند اما حاضر به اهمال كاري نبود. پيشنهاد رشوه شنيد كه باعث تنگي نفس شديد او شد و او را به بيمارستان كشاند. قاچاقچي هر كسي بود باشد خلاف كرده و بايد مجازات شود چرا واسطه ها مي ايند و چرا بايد جرم او كم شود.؟ برايش جوابي نداشت. مگر او كيست كه اين همه از محكوم كردن او مي ترسند . چرا كساني واسطه مي شوند كه خود زماني در جبهه هاي جنگ بوده اند. ؟ چرا افرادي ميخواهند به او رشوه دهند كه خود را مذهبي مي دانند ؟ چرا يك دفعه پرونده او را از اين شعبه خارج كردند  و به شعبه اي ديگر دادند چه دستهايي در كار است؟ قاضي رضوي هنوز جواب اين سوالهاي خود را نمي دانست تا اينكه كم كم متوجه شد متاسفانه وجود افراد فاسد در دستگاه قضايي و ديگر ادارات است كه چنين خلافكاران بزرگي از بند مجازات آزادند و در شهر و ديار خوش مي گذرانند. طولي نكشيد كه با باندبازي و دسيسه كرسي قضاوت را از قاضي رضوي گرفتند. او و ديگر مومنان راستين نمي تواستند قضاوت كنند چون عده اي فاسد وجود داشتند كه نمي خواستند او و امثال او قضاوت كند. بارها تهديد شده بود اما در زمان قضاوتش تا انجا كه توانسته بود خدا را در نظر گرفته و به حكم خدا گردن نهاده بود و اينك در كسوت يك مسئول دفتر مانده بود. از پل عابر پياده عبور كرد و به ان سوي خيابان رفت. از اينكه بطور ناشناس سبدي گل براي رضا و ناهيد فرستاده بود كمي ناراحت بود اما نمي دانست خود را چطور معرفي كند؟ چگونه به اين خواهر و برادر بگويد سالهاست انها را مي شناسد؟ چطور بگويد همان محسن گوش دراز است كه با رضا در يك نيمكت مي نشست و گوش بچه ها را مي گرفت ؟ چطور بگويد بعد از جنگ مدتي را به خارج سفر كرد و درس خواند و برگشت به مردمش خدمت كند و اينكه هر روز سر راه رضا و ناهيد مي ايستاد و اين خواهر و برادر را زير نظر داشت؟ خود نمي دانست چرا راحت نمي رود و خود را معرفي نمي كند و امروز تصميم خود را گرفته بود كه با فرستادن سبد گل راهي براي معرفي خود پيدا كند. پسري مومن و تحصيلكرده بود و از همان زمان بچگي مي گفت هر وقت بزرگ شدم خواهر رضا را خواستگاري خواهم كرد. اما نمي دانست كه ناهيد منتظر نامزدش ناصر است؟ ان روز صبح هم از دور ناهيد را نظاره ميكرد كه متوجه زمين خوردن او شد. دلش به درد امد اما نمي توانست حرفي بزند از علاقه 20 ساله خود بگويد. از اينكه سالها از انها خبر نداشته تا اينكه روزي ناهيد را در خيابان ديده و او را تعقيب مي كند تا خانه.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 12:2 |

وبلاگ دیگرم (http://mina114.blogfa.com)

بيشتر از دو ماه از تصادف ناهيد گذشته بود و همچنان با پاي گچ گرفته در خانه بود. هواي سرد زمستان از راه رسيده و لكه هاي ابر در اسمان خود نمايي ميكرد.  با سرد شدن هوا دردهاي رضا هم اوج ميگرفت. سرماي هوا كه شروع ميشد دردهاي استخواني پاي رضا هم شدت مي گرفت و مجبور بود بيشتر خود را گرم نگه دارد . با توجه به شكستگي پاي ناهيد و مسئوليت نگهداري از ناهيد هم مشكلي بر مشكلات او افزوده شده بود اما خوشحال بود كه ميتواند قدري از زحمات اين همه سال خواهرش را جبران كند. يادش مي امد زماني كه در بيمارستان بستري بود و سن ناهيد هم خيلي كم بود شبانه روز در كنار تخت برادر صندلي زده و پرستاري او را بعهده گرفته و از همانجا بود كه به شغل پرستاري علاقه پيدا كرد. بخاري نسبتا كهنه در گوشه اتاق با شعله آبي و انتهاي ان به قرمزي مي زد گرماي مطبوعي به سالن كوچك خانه داده بود. در كنار بخاري پايه اي قرار داشت كه سبدي گل مصنوعي كه گلهاي رز قرمز و زرد درون ان خودنمايي ميكرد با برگهاي سبز خوش رنگ خودنمايي ميكرد . فرش طوسي زيبايي كه يادگار مادر و پدرشان بود در وسط  سالن انداخته شده بود . اين فرش از جمله وسايل باقي مانده در زماني است كه بمب خانه انها را تخريب كرده بود. رضا در همان زمان بعد شهادت خانواده اش خود به خانه خراب شده از بمب باران هوايي هواپيماي عراقي رفته و وسايل سالم را جمع كرده بود و به خانه دائي خود آورد . حال بعد از سالها هنوز خاطرات اين وسايلي كه زماني همراه با پدر و مادرش از آنها استفاده ميكرد در ذهنش باقي مانده است. رضا در كنار بخاري پشتي در پشت خود قرار داده و پايش را در كنار بخاري گذاشته بود و گرم ميكرد. در محل قطع شدگي ذق ذق ميكرد و دردي توان فرسا را به او تحميل مينمود.  در اين مدت بارها زمين خورده اما از خواهرش پنهان ميكرد. او بايستي ماموريتي به شهرستان ميرفت اما جرات تنها گذاشتن ناهيد در اين وضعيت را نداشت چاره اي هم جز رفتن به ماموريت نداشت. نمي دانست چيكار كند. در فكر بود كه صداي عصا زدن ناهيد او را به خود اورد. ناهيد روبروي برادر قرار گرفت و در چهره متفكر او نگاه كرد. مثل هميشه با خنده و خوشرويي حرفش را شروع كرد.

برادر من عاشق شده كه اينچنين در فكر فرو رفته غصه نخور يا خودش يا نامه اش مي ايد. مطمئن باش يار تو مثل يار من بي وقا نيست.

رضا هم كه از شوخي خواهرش به وجد امده بود سعي كرد مثل خودش جواب دهد. تكاني به خود داد پايش را كنار كشيد و مردانه جواب داد:

نه خواهرم نه نامه اش را مي خواهم نه خودش را مگر نشنيدي ميگويند زن بلاست يه نمونه از زن را در اين خانه سالهاست تحمل مي كنم تازه اين يكي خيلي هم مدعي نيست واي به حال زني كه مدعي هم شود اجازه بده اين يكي را رد كنم برود بعد سراغ بعدي بروم.

ناهيد عصا زنان در كنار رضا قرار گرفت سعي كرد بنشيند و رضا به او كمك كرد. ناهيد خنديد و گفت : كوري عصا كش كور دگر شد. هر دو خنديدند . ناهيد تا بحال به برادرش نگفته بود كه با منير صحبت كرده است و برادر هم هيچگاه نپرسيد بين دو دوست چه چيزي رد و بدل شده است . بعد از صحبتهاي ان روز ناهيد ديگر خبري از منير تا چند هفته نشده بود.

صداي زنگ خانه بلند شد . اين موقع روز در اين سرماي زمستان چه كسي ميتوانست باشد؟ رضا به هر زحمتي بود بلند شد و بطرف درب حياط رفت . در را باز كرد ماشيني بود كه روي آن مهر پيك شهري به چشم مي خورد. راننده پياده شده بود و آدرس را كه مطمئن شده بود درست امده به طرف درب عقب ماشين رفت و سبدي گل بيرون اورد و به طرف رضا رفت . رضا پرسيد اين سبد گل را چه كسي فرستاده است ؟ راننده گفت نمي دانم فقط مسئول آژانس آدرس گل فروشي را به من داده و اين سبد آنجا اماده بود و آدرس شما را براي ارسال داده اند. اين امانتي شما من بايد سريع برگردم خدا نگهدار . رضا سبد گل را گرفت روي ان كارتي نصب شده بود كه نوشته شده بود آقاي رضوي و خانم رضوي روزهاي خوش و خرم توام با سلامتي را براي شما خواهر و برادر گرامي ارزومندم . با تقديم احترام – رضوي

رضا كه آقاي رضوي را فراموش كرده بود با تعجب به كارت نگاه كرد و به سالن برگشت خواهرش در آستانه درب در حالي كه به چهارچوبه در تكيه داده  و متعجبانه رضا را مي نگريست پرسيد به به مردم براشون سبد گل مي فرستند . اين روزها خبري شده كه من خبر ندارم؟ رضا جلو آمد سبد را روي پلكان گذاشت و دستي به سر خواهر كشيد و گفت نمي دانم فرشته مهرباني از غيب پيدا شده و براي اين خواهر و برادر تنها سبد گل فرستاده و تقديم كرده به هر دو نفر ما خوشحال باشيم كه بعد از خداوند يكي ديگر هم به فكر ما هست.

ناهيد نگاهي به كارت رو سبد انداخت تا كلمه رضوي را ديد گفت اين ديگه چگونه مردي است ؟ براي چي اين سبد را فرستاده؟

رضا پرسيد حالا از كجا ميداني اين رضوي مرد است شايد زن باشد.

نه داداش يادت نيست روزي كه من زمين خوردم آقايي مرا تا بيمارستان همراهي كرد و به شما اطلاع داد فاميلش رضوي بود هيچ وقت هم نفهميديم كيست و چرا اين كار را كرد؟

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 12:14 |

دوستان عزیز سلام عذرخواهی می کنم که از نوشتن ادامه رمان کوتاهی کردم و شما عزیزان را منتظر گذاشتم . با پیشنهاد دوستان وبلاگ دیگری راه اندازی کردم تا مطالب روز و متفرقه را در آن بنویسم و این وبلاگ اختصاص داده شود به داستانها و رمانها امیدوارم با همراهی شما و کمک خداوند بزرگ بتوانم این رمان را تا پایان ادامه دهم و شما هم در انتخاب نامی برای ان مرا یاری دهید در ضمن آدرس وبلاگ جدیدم http://mina114.blogfa.com  میباشد که با همان نام دست نوشته های من در روز عید سعید  فطر افتتاح گردید منتظر حضور گرم شما عزیزان هستم و اینک قسمت نهم و ادامه رمان

 

منیر وقتی ناراحتی ناهید را دید از حرفی که زده بود پشیمان شد و میخواست به ناهید بگوید که منظوری نداشته است. ناهید متوجه شده بود که منیر میخواهد چیزی بگوید به همین خاطر چشمانش را پاک کرد و دست دور گردن منیر انداخت و گفت: زن داداش خوبم ناراحت نشو میدونم تو منظوری نداشتی و منیر همینطور هاج و واج او را نگاه میکرد . ناهید خود متوجه نشده بود چی گفته و منیر خجالت کشیده و نمی دانست در مقابل حرف ناهید چه عکس العملی نشان دهد. ناهید وقتی تعجب منیر را دید رو به او کرده و پرسید:

من چیز بدی گفتم؟

ببین ناهید جان بعضی چیزها به شوخی هم نباید گفته شود.

جز اینکه گفتم نمی خوام ناراحت بشی چی گفتم؟

منیر بهتر دید ادامه ندهد و کاملا متوجه شده بود ناهید ناخودآگاه کلمه زن داداش را بکار برده اما فهمیده بود که از اول ورودش و اون همه حرفی که زده بود بدون دلیل نبوده . با اینکه خودش به رضا علاقه داشت اما نمی خواست علاقه اش لوث شود و دختری بود که دوست داشت به صورت سنتی مراسم خواستگاری انجام شود بهتر دید عیادتش از ناهید را تمام کند و خداحافظی کند و برود.

خب ناهید جان امروز خیلی زحمت دادم بهتر است من بروم تا تو هم استراحت کنی و زودتر خوب شوی و به اداره برگردی.

کجا کجا خانمم ؟من که نمی ذارم به این زودی بری .

نه باید برم مادر توی خونه منتظره اونم کلی خرید به من واگذار کرده دیر بشه به خریدام نمی رسم.

بین ناهید و منیر کشکمش بود سر رفتن و ماندن . اما ناهید متوجه شده بود که منیر از چیزی ناراحت شده به حرفاش فکر میکرد ببینه کجا حرف بی ربطی زده تا اینکه در حافظه کوتاه مدتش باز شد و متوجه شد چی گفته خودش خنده اش گرفته بود که چی شد که به این راحتی راه برای گفتگو باز شد. نگاهی به منیر کرد و گفت:

خانم خانما دختر که نباید اینقدر زود قهر کنه . مگه من چی گفتم که به تو برخورد  چقدر فکر کردم تا بالاخره متوجه شدم کجا را اشتباه کردم اشتباه که نه بی موقع جمله ای به زبان آوردم . اما همین کار منو راحت کرد پس بشین تا همه چیز رو برات بگم و امشب و فرداشب و پس فرداشب و خلاصه تا هر وقت بخوای وقت داری روی پیشنهاد  من فکر کنی .

 منیر که از خجالت سرخ شده بود با شرم خاص دخترانه نگاهی به ناهید انداخت و گفت خواهر من دوست من ناهید جان حالا چه وقت این حرفها است . تو هم برای شوخی کردن وقت گیر آوردی ؟

نه عزیرم اتفاقا مدتها است روی این مسئله فکر کردم . تو هم منو می شناسی هم داداشم رضا را . میدونی که ما دو تا بعد از خدا فقط همدیگه رو داریم. از جیک و پیک زندگی ما هم خبر داری. از دار و ندار ما خبر داری و تو تنها دوست من هستی. میدونم داداش من جانباز است و تو یه دختر سالم هستی اما شخصیت و خصوصیات خوبی که در رضا وجود دارد خیلی از جوانان سالم ندارند. مردی است وفادار به زندگی پاک نهاد و با ایمان . به جرات می گم که هر دختری با او ازدواج کنه خوشبخت میشه . ماهها است که از رضا خواستم ازدواج کنه اما بخاطر تنهایی من قبول نمی کرد. تا بالاخره چند شب پیش اسم تو رو آوردم راستش وقتی تو را پیشنهاد دادم رنگ به رنگ شد . من و من کرد و گفت تو چرا میخوای دوستت را بدبخت کنی ؟ پرسیدم چرا بدبخت ؟ من موضوع را با منیر مطرح می کنم میتونه فکر کنه و بعد هم مفصل با هم صحبت کنید و نظرات همدیگه را بشنوید چنانچه به درد هم خوردید انوقت اقدام کنید. خلاصه اینقدر توی گوش رضا خواندم تا راضی شد اما  با شنیدن اسم تو متوجه دست پاچه شدنش شدم و این نشان میداد در دلش دلبستگی به تو دارد و از مطرح کردن آن خجالت می کشیده من داداشم را خوب می شناسم .

منیر تا اینجا به حرفهای ناهید گوش میداد وقتی ناهید را ساکت دید نگاهی از سر شرم به او کرد و گفت :

ناهید جان تو به من لطف داری و داداش رضای تو هم گردن همه ماها حق دارد. آرزوی هر دختری باید باشد به چنین فردی ازدواج کند شاید من لیاقت او را نداشته باشم و نتوانم او را خوشبخت کنم. اول دنبال موردی بهتر باش حتما پیدا می کنی .

ناهید که خودش دختر بود و از ناز کردن دخترانه اطلاع داشت گفت : خیلی گشتم اما بهتر از تو برای رضا پیدا نکردم گفتم که رضا از ناحیه پا معلول است و زندگی با چنین فردی مشکل فکرات رو بکن تا هر وقت دلت خواست بعد نظرت را بگو اگر موافق بودی که امیدوارم اینطور باشه می مونه مراسم رسمی خواستگاری و غیره نه بخاطر اینکه رضا داداشم است خدا شاهده هر چی می گم عین حقیقت است. رضا پسر چشم و دل پاکی است . مهربانه، با خداست اهل مادیات نیست در هر کاری خدا را در نظر میگیره ...در اتاق به صدا در امد و صدای رضا شنیده شد که اجازه ورود می خواست منیر خودش را جمع .و جور کرد طوری که صورتش پشت به در اتاق باشد . رضا در استانه در ایستاده بود و به خواهرش گفت برای خرید نان می رود چیزی لازم دارد یا نه؟

نه داداش رضا مواظب خودت باش . این جملاتی بود که ناهید به رضا گفت .

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 12:10 |

رضا سعی کرد به روی خودش نیاورد اما رفتارهای ناهید  باعث شد که خیلی سریع از اتاق بیرون برود. ناهید به منیر نگاه میکرد که سرخ شده بود . در دل ذوق کرد و از نظر خودش رابطه ای عاطفی بین منیر و رضا بوجود آمده . منیر دختر خجالتی نبود چرا با دیدن رضا رنگش سرخ شد؟ منیر در حال خوردن چای بود که ناهید رو به منیر کرد و گفت :

ببینم مگه جن وارد اتاق شد که ترسیدی و رنگت عوض شد؟ بخدا داداش من جن نیستا باور کن او فرشته است تا الان هم نمونه این فرشته رو ندیدم.

منیر لبخندی زد و گفت: میشه واسه من حرف در نیارید ناهید خانم.؟ من چیکار به آقا رضای بیچاره دارم دختر؟

داداش من هیچ هم بیچاره نیست اصلا میدونی چیه؟ نه فعلا نه وقت گفتنش نیست.

راستی منیر یه موضوع فکر منو مشغول کرده .

- چی ؟ چه موضوعی؟

اون روزی که زمین خوردم و پام شکست یه آقایی ایستاد و به اورژانس زنگ زد و بیمارستان مرا همراهی کرد و خرج و مخارجم را داد و بعدش هم آدرسم رو گرفت و به رضا خبر داد. برام سوال شده کی بود و چرا به من کمک کرد طوری رفتار میکرد انگاری سالهاست منو می شناسه اما من حتی قیافه او هم برام اشنا نبود.بنظرت توی این دوره زمانه که اخلاق کمک و مهربانی در جامعه جای خودش را به بی فکری و اهمیت ندادن به دیگران داده جای تعجب نداره؟

- اصلا جای تعجب نداره . اینقدر این روزها بی مهری مد شده که اگر چنین فردی هم ببینیم تعجب می کنیم تو خودت اگر جای اون اقا بودی و چنین موردی می دیدی چشمت را روی هم میذاشتی و میرفتی؟ خب این چنینی افرادی کم هستند و ناپیدا اینقدر بی اعتمادی ها زیاد شده اینقدر رعایت نکردن حق و حقوق دیگران عادی شده که چنین موردی هم که می بینیم متعجب میشیم.

- بگذريم ميگم اين روزها توي اداره اتفاق خاصي نيفتاده اخه اداره ما هر ساعتش هزار و يك اتفاق جديد مي افتد. كسي هم كه احوال ما رو نپرسيد جز همين دوست عزيزم منير خانم.

- نه بابا در امن و امان است . هيچكس هم جز من يادش نيست كه ناهيد خانم پاش شكسته و در خانه بستري شده.

- چقدر اينها بي معرفت هستند. حالا اگر يكي از رئيس و روسا از دماغش خون اومده بود همشون بسيج مي شدند و با گل و شيريني براي پاچه خواري به ديدنش مي روند و چه ها كه نمي كنند. ميگم كسي توي اداره عروسي نكرده ؟ نمرده ؟ من كه ديگه با اين پاي چلاق كسي سراغم نمي ياد راستي اگر يه مرد كور و كچل پيدا كردي منو فراموش نكن بهش معرفي كن و الا بي شوهر مي مونم.

- نه بابا تو مثل اينكه مغزت هم عيب پيدا كرده بايد وقت يه روانپزشك هم بگيريم و روان تو رو هم قبل از اومدن به اداره درمان كنيم.

- خودت چي قصد ازداوج نداري؟ تو هم خوشكلي هم سالمي هم كدبانويي فكر كنم كم كم بايد برات آستين بالا بزنيم. بالاخره يكي هم پيدا مي كنيم اين دوستمون را بهش آب كنيم.

دو دوست خنديدند و شروع كردند به خوردن چاي و ميوه اما ناهيد همچنان در فكر بود كه چطوري موضوع رضا را به دوستش بگه كه نتيجه مثبت بگيره . الحق اين دو نفر خيلي شايسته يكديگر بودند. از جانب رضا هم هنوز مطمئن نبود. اما تصميم داشت بهتر بتونه نظرت منير را در مورد رضا بدونه . همينطور كه غرق در فكر بود نگاهي به ناهيد كرد و گفت :

- از شوخي گذشته راستي راستي توي عمرت شده از كسي خوشت بياد؟ ميدوني مدتي هست توي فكر همون اقايي هستم كه منو بيمارستان رساند. اسمش اقاي رضوي هست بنظرت اين اسم آشنا نيبست؟

- فكر نمي كنم . ازش خوشت اومده ؟

ناهيد خنديد و گفت:

- نه بابا فكرم را مشغول كرده. تو كه ميدوني من چه  احساسي نسبت به اون خدا بيامرز دارم. چطور مي تونم تا زماني كه اثري از او نبينم فكر مرد ديگري رو توي سرم داشته باشم؟ من هنوز حلقه نامزدي را از دستم خارج نكردم.

اشك در چشمان ناهيد حلقه زد و به فكر روزهاي دور رفت . به فكر مردي كه قرار بود روزي همسر او شود اما رفت و ديگر برنگشت . شايد جايي باشد و برگردد . اين فكرهايي بود كه دائما به ذهن ناهيد خطور ميكرد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 13:43 |

فکر ناصر از یک طرف و فکر برادرش از سویی دیگر تمام وقت ناهید را گرفته بود. هر وقت هم رضا سر کار میرفت ناهید تلویزیون را روشن میکرد اگر برنامه بدرد بخوری داشت نگاه میکرد.ماه آخر تابستان بود و ناهید را به یاد روزهای جنگ می انداخت . روزهایی که شهرشان بمباران میشد و مردم مجبور شدند از ترس جانشان خانه و کاشانه خود را رها کنند و به شهرهای امن پناه ببرند. روزهایی که ناهید پدر و مادرش را از دست داده بود و آواره شده بود. باورش نمی شد ۲۰ سال از آن روزها گذشته باشه 20 سالی که بی خانواده اش تنها با برادرش رضا که اون هم همه جوانی اش را در جبهه ها گذرانده بود گذشته. حق او و رضا از زندگی چی بوده؟ حق ناصر که چون حنظله شب عقد کنان به جبهه رفت و دیگر تا الان هیچ خبری از او نشده چی بوده؟چرا همه ره گم کرده شده اند. چرا یادشان ر فته برای چی انقلاب کردند و برای چی جنگیدند و شهید دادند؟چرا قدرت و ریاست ؛ زور و ثروت جای همه اخلاصها را گرفته است؟ چرا ناهید و امثال ناهید باید این همه سال را در بی کسی و آرزوی لبخندی از پدر و نوازش مادر بسر ببرند و هیچ کسی عین خیالش نباشه ؟ مگر نه اینکه اینها کشته شدند تا دیگر یتیمی بی کس و تنها در خیابانها پرسه نزند. مگر نه اینکه انقلاب شد تا کاخ نشینان بروند و کوخ نشینان مزه زندگی راحتتری بچشند؟ چی شد که گروهی کوخ نشین به کاخ نشین تبدیل شدند؟ چی شد که آرمانهای انقلاب و جنگ و جبهه از بین رفت؟

ناهید با خود فکر میکرد که تاریخ تکرار میشود و عده ای چون طلحه و زبیر ؛ چون ابوبکر و عمر و عثمان ؛ یادشان رفت که پیامبر چی فرموده بود؟ تاریخ تکرار شد و چون این دنیاپرستان عده ای بعد از امام راحل دنیا پرست شدند و جبهه و جنگ را فدای خواسته ها و پست و مقام دنیایی خود کردند. عده ای سرزمین داغ خوزستان را که ۸ سال زیر بمب و آتش صدام بود و چه جانها و خونهایی داده شد تا یک وجب از خاک میهن را به دشمن ندهیم یادشان رفته. چی شده که اینک هر گروهی دیگری را ملحد و کافر میداند مگر نه اینکه در اسلام قانون است که اگر فردی شهادتین را گفت و اقرار به مسلمانی کرد احدی حق ندارد به او بگوید کافر چی شده است که برادر و خواهر مسلمان را به دلیل حق گویی به کفر و الحاد متهم می کنیم؟ ناهید با خود همچنان می اندیشید و آرزو میکرد کاش با والدینش شهید شده بود و این روزها را ندیده بود. در افکار خود بود که متوجه گذشت زمان نشد و صدای زنگ خانه او را به خود آورد. با خود گفت یعنی کیست این موقع روز زنگ میزند که صدای باز کردن در و احوالپرسی رضا با شخصی را شنید . در اتاقش باز شد و باور نمی کرد که منیر دوست و همکارش به دیدنش امده است.

لحظاتی غم و اندوهش را فراموش کرد. دیدن منیر بعد از دو هفته شادی و شعفی در او بوجود آورده بود.

- شیطون بالاخره کار خودت رو کردی تا وقتی وزیر می یاد توی اداره نباشی؟

- این چه حرفیه منیر جون زمین خوردن من و پایم شکستن چه ربطی به این موضوع داره گر چه با همه دردی که می کشم خوشحالم که این از خدا بی خبران را مدتی نمی بینم.خب دختر چطوری بیا برام تعریف کن اداره چه خبر؟ من نیستم بهتون خیلی خوش می گذره؟

- نه بابا هیچ خبری نیست عین سابق نه راستی یه خبری هست.

- چی زود بگو چی شده؟

- میگفتند میخواند ماشینهای فرسوده اداره را به مزایده بگذارند همه منتظر بودند تا اینکه شنبه ظهر اسامی برندگان را زدند توی تابلو باور نمی کنی همه اعتراض کردند اطلاعیه مزایده چی شد؟ گفتند زدیم توی تابلو و پنجشنبه آخرین مهلت بوده . بچه ها می گفتند روز پنجشنبه آخر وقت که کسی دیگه توی اداره نبوده اطلاعیه زدتد صبح زود شنبه برش داشتند خلاصه ماشینها با قیمت ارزان نصیب آقای رضایی معاون پشتیبانی و آقای عسکری رئیس مالی و دو تا دیگر از مدیران سازمان شده با قسط ۵ ساله . باور نمی کنی این آخرین خبر دزدی بود که دارم. بچه ها می گفتند به رئیس مالی هم دادند تا ایرادی ازشون نگیره. حج و خدا و پیغمبر بخوره توی کمرشون .

- محض رضای خدا دیگه برام نگو این چند مدت از بس به این مسائل فکر کردم دیوانه شدم.

- دختر تو دیونه بودی

هر دو خندیدند که در باز شد و رضا با سینی چای داخل شد.

- ببخشید خانمها خلوتتان را بهم زدم الان تنهاتون میذارم.

منیر که سرش ر ا زیر انداخته بود و از پذیرایی رضا تشکر میکرد متوجه ایما و اشاره ناهید به رضا نشد.

 

* اسامی در رمان بصورت تصادفی انتخاب شده و هیچ وجود خارجی ندارد

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 16:59 |

 

شهادت امام مظلومان امام در غربت حضرت امام رضا بر تمام شیعیان تسلیت باد.

اشکهای رضا آشکارا بر گونه هایش غلطان بود در این همه سال گریه داداش را ندیده بودم. دلم گرفت چون میدانستم اینقدر مشکلات به رضا فشار اورده که گریه میکند . رضا از بی عدالتها در جامعه اسلامی ما گریه میکرد رضا از اینکه بهترین دوستانش شهید شده بودند بخاطر برقراری عدالت رنج میبرد . سرم را روی سینه برادر گذاشتم اشکم جاری شد . هق هق گریه امانم را بریده بود. رضا لیوان ابی که کنار تخت بود را برداشت و به من داد قدری اب خوردم نگاهی به برادر کردم و گفتم : داداش این درد تو تنها نیست من هم رنج می برم بارها در محل کار دیده ام بی عدالتها را ، بارها در محل کار دیده ام انان که دم از دین و ایمان می زنند منافقانی بیش نیستند. کسانی که فقط تظاهر می کنند به دین داری. یادم می اید معاون وزیر می خواست به اداره بیاید مسئولین اداره راه افتاده بودند و به همکاران اجبار می کردند باید بیائید نماز خانه پر شود. داداش همان روز رغبت نکردم بروم و نماز جماعت بخوانم میدانی همکاران چه می گفتند؟ با مسخره می گفتند چهاررکعت نماز ظهر برای پاچه خواری معاون وزیر می خوانیم . داشتم خفه می شدم آخه نفاق تا چه حد. بخدا قسم بارها دیده ام ذره ای به دین اعتقاد ندارند اما مسئولیت می گیرند می شوند جانشین پیغمبر. داداش ریا و تظاهر و تزویر در جامعه حرف اول را می زند. داداش در مراسمی خانواده استاندار را دیدم دخترش نه تنها حجاب نداشت بلکه جزء بدحجابها بود آنوقت همین استاندار میخواهد حجاب را در جامعه بیاورد. وزیر اهل فلان شهر است . فلان قوم و خویش خودش را معاون کرده و به همین ترتیب کلیه مسئولین ان شهر قوم و خویش هستند. کاری ندارند که شایستگی دارد یا نه؟ مدتی پیش میخواستند چند تا نیرو استخدام کنند به کلیه افرادی که در طی چند سال درخواست کار داده بودند تماس گرفته شد آمدند مصاحبه شدند و بهترین ها انتخاب شد به گوش فلان نماینده مجلس و فلان مسئول رسید جلو اعلام اسامی قبول شدگان گرفتند بهانه کردند باید از طریق آگهی عمومی افراد ثبت نام کنند . "رضا گوشت با منه ؟ خوابیدی؟ " رضا که گویا در عالمی دیگر سیر میکرد چشم باز کرد و گفت: داشتم به حرفات فکر میکردم به اینکه چرا باید وقت جوانان ما اینجوری هدر بره خوب بگو بقیه ماجرا را تا ببینیم آقا دزده به کجا میرسه. " با این جمله خنده ای به لب آورد و با اشاره چشم به ناهید فهماند که منتظر شنیدن بقیه ماجرا است" خلاصه آگهی زدند روزنامه خیل بیکاران مدرک دار دانشگاه در امتحان کتبی شرکت کردند و خب بعضی ها را که میخواستند و سوال را از قبل داشتند در امتحان کتبی قبول شدند نوبت مصاحبه حضوری شد در عمل هیچ بلد نبودند و باز چند نفر بهترین انتخاب شدند اسامی را به ریاست دادند هر چند متقاضیان تماس میگرفتند جوابی نداشتیم بدهیم اما چندی بعد متاسفانه افراد سفارش شده و از نظر علمی بیسواد که قبول نشده بودند بعنوان قبولی در امتحان اعلام شدند. داداش من خودم با اینکه ذینفع نبودم داشتم دیوانه میشدم اما کاری از دستم بر نمی آمد. تا چند شب خواب نداشتم خیلی راحت همان کسانی که ادعای مذهبی میکردند همان کسانی که در مسئولیتی قرار گرفتند که عدالت را بر پا کنند منشا تمام بی عدالتی ها در جامعه هستند اگر حرفی بزنی راحت برایت پرونده ای درست می کنند و دیگه بقیه اونهم خودت میدونی .

ناهید همینطور که تعریف میکرد اشک در چشمانش جمع شده بود معلوم بود خیلی رنج میبرد اما چاره ای نداشت می بایست برای گذاران زندگی کار کند. هر جای جامعه بروی همین بود. رو به برادر خندید و گفت : خب دیگه بسه از این حرفها زدن کمی هم از خودمون حرف بزنیم داداش. ببین منیر همکار من است خیلی خیلی دختر خوبی است اجازه بده باهاش صحبت کنم اگر اجازه داد یکی دو جلسه با هم صحبت کنید اگر به درد هم خوردید خب بقیه کارها خدا خودش درست میکنه." ناهید دست برادرش را گرفته بود چشمکی به او زد و خندید " خب نظرت چیه قبوله؟ رضا که هنوز در فکر حرفهای ناهید بود یه دفعه به خود امد و گفت: خواهر من خواهر کوچولوی من نمی گی یه دختر خوب رو پای من بدبخت کنی ؟ آخه من اگر بخواهم یه زندگی خوب برای دوستت درست کنم باید پا روی خیلی از ایده ها و اعتقاداتم بذارم. باید حق کشی کنم و الا جای من در این جامعه نیست. من ادواج کنم کجا میخواد زندگی کنه این خونه دو تا اتاق بیشتر نداره اذیت میشی تازه کدوم دختر حاضره بیاد با خواهر شوهر توی یه خونه زندگی کنه؟ حساب اینها را کردی؟" ناهید همچنان چشم به دهان برادر دوخنه تا کی حرفش تمام شود. به محض اینکه دید رضا ساکت شد گفت": نه منیر از این دخترها نیست . اونم همیشه از مرد زندگیش نان حلال خواسته اونم از این بی عدالتی ها رنج میبره. میدونم با روی باز حاضره با هم در این خونه زندگی کند اما دنبال تجملات دروغینی که از راه نیرنگ و نفاق و ریا بدست امده نباّشه. داداش توی همین اداره خواستگاران زیادی داره اما قبول نمی کنه چون میدونه یک رکعت از نماز طرف قبول نیست . همیشه میگه دزدی که شاخ و دم نداره اونی که از خونه مردم میره بالا یا از جیب و کیف کسی دزدی میکنه شرف داره تا اونی که از بیت المال و ۷۰ میلیون مردم میدزده و رنگ شرعی به اون میده. همیشه میگه اون دزد حداقل از یکی میدزده و آخرت هم به یکی جواب پس میده آینها که از بیت المال می دزدند باید به همه جواب بدهند. داداش اون خیلی حلال و حرام میکنه بخدا دختر خوبیه بذار باهاش صحبت کنم. رضا از روی تخت بلند شد چرخی توی اتاق زد به سقف نگاه کرد که زمستان قبل بر اثر بارندگی آب داده بود و هنوز نتوانسته بود درستش کند. به پای در گچ ناهید نگاه کرد. به طرف تاقچه رفت آینه و شمعدان عروسی مادر و پدرش را دست کشید . قاب عکس مادر و پدر را برداشت نگاهی به چشمان منتظر مادر در عکس انداخت و با او نجوا کرد مادر ببین این دخترت چی میگه؟ کاش بودی و میدانستم اگر ازدواج کنم کسی در کنار ناهید است میدانستم تنها نمی شود اما ناهید با اینکه تا بحال بر زبان نیاورده منتظر نامزدش است . میدانم چشم به راه دوست مفقود شده من است . میدانم دلش پیش اون هست. میدانم هنوز به ناصر فکر میکنه دلم میخواد زودتر ازدواج کنه و از این تنهایی در بیاد . مادر چند روز پیش یکی از همسایه پیشم آمد و ناهید رو برای برادرش خواستگاری کرد خانواده خوبی هستند اما نتوانستم به ناهید حرفی بزنم چون هر وقت بحث ازدواجش پیش آمده به شوخی گفته میخوای از شر من راحت بشی ؟ مادر تو بگو چیکار کنم؟ من توی این دنیا بعد از خدا همین یک خواهر را دارم . اگر ازدواج کردم و همسرم با این فرشته زندگی من نساخت چه کنم؟ نمی دونی چقدر نبود شما را در این برهه از زندگی حس می کنم . چقدر احساس بی پناهی می کنم. رضا دستی به صورت مادر و پدر در قاب کشید و به صورت خودش گذاشت. قاب عکس را سر جایش گذاشت بدون اینکه به ناهید نگاه کنه گفت بذار چند روزی فکر کنم. میخواست از اتاق خارج بشه که ناهید گفت داداش با ازدواج تو روح پدر و مادر هم شاد میشه مطمئن باش. رضا حرفی نزد و از اتاق خارج شد. ناهید همینطور به قاب عکس نگاه کرد به این همه زمانهایی که بدون پدر و مادر این شهری غریب گذرانده بود. به روزهای که ناصر به خواستگاری او آمد . رضا با او صحبت کرد و موافقت خواهر را که دید مراسم خواستگاری اجرا شد. کیفش را از کنار تخت برداشت. حلقه ای از درون کیف بیرون آورد و به انگشتش کرد. سالها بود جز این چند روزی که مریض بود حلقه از دستش خارج نشده بود. آخرین شبی که ناصر برای خداحافظی آمد را فراموش نمی کند. توی حیاط رضا آنها را با هم تنها گذاشت. حرفهای آخر ناصر بیادش بود. " ناهید تو که از جبهه رفتن من ناراضی نیستی ؟" ناهید با همه علاقه ای که به ناصر داشت گفت: برو به وظیفه ات عمل کن من تحمل می کنم. برای اجرای اسلام و عدالت نیاز به هزینه دادن است . من هم دوری تو رو تحمل می کنم انشا الله به سلامت برمیگردی ." نمی دونم تا خدا چی بخواد هر چی قسمت باشه اما اگر اگر خدا منو قابل دونست و شهید شدم میخوام ادامه دهنده راه من باشی ناهید آخرین وصیت من به تو این است که اگر شهید شدم همسری لایق برای خود انتخاب کنی ." این حرفها را ناصر زد و زیر قرانی که دست ناهید بود عبور کرد و رفت. " ناهید این خاطرات را دائم با خود مرور میکرد اما نه جسدی از ناصر آمده بود و نه نشانی از کجا معلوم زنده نباشه. ؟حلقه را در دستش چرخاند و به خود گفت تا جفت این حلقه پیش من برنگرده ازدواج نخواهم کرد.

                                                                                                             ...........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 12:41 |

رضا نگاه آرام و مهربانش را بر من انداخت و پرسشگرانه لبخند زد . من بدون توضیح رو به رضا کردم که حالا حالتی متعجب داشت " نمی دونم وقتی بهش بگم چه حالی میشه خوشحال ؟ ناراحت ؟ بی تفاوت؟ خب اول و آخر بایستی زن بگیره یا نه؟ بهترین موقع است باید برم سر اصل مطلب" دستم را دور گردن برادرم حلقه کردم و گفتم: الهی قربون برادر خوب و دلسوزم برم. میدونم چقدر زحمت منو میکشی اما خب اونم دختر خوبیه فکر کنم تو رو هم دوست داشته باشّّه چرا باید مخالفت کنی هم من از دوستم جدا نمی شم هم تو یه همدم خوب پیدا میکنی بخدا باور کن همیشه زبانزد همه همکاران است.

رضا مات به من نگاه میکرد. نمی دانست  در مورد چی و کی حرف میزنم؟ خمی به گوشه ابرو انداخت و نگاهی حاکی از تعجب به من کرد گیج شده بود دست مرا گرفت و گفت این چیزها که میگفتی خواب دیدی؟ نه مث اینکه راستی راستی مخ آبجی کوچولوی ما عیب برداشته و هذیان میگیه. من که داشتم به دهان رضا نگاه میکردم هنوز متوجه نشده بودم بدون اینکه توضیحی به رضا بدهم و مقصودم را بفهمونم خواستم اونو راضی کنم. روی تخت جابجا شدم و در حالی که یادم رفته بود پایم توی گچ است میخواستم پایم رو روی تخت بگذارم که متوجه سنگینی اون شدم. خنده ام گرفت و رو به رضا گفتم وای تو چطوری این همه سال با یه پای مصنوعی راه رفتی و کار کردی ؟ من همین یک هفته عاجز شدم. گاهی هم یادم میره فعلا نمی تونم راه برم. اما اگر دستم بود بهتر بود میدونی چرا؟ منتظر جواب رضا نشدم و گفتم اگر اذیتم میکردی با همین گچ میزدم توی سرت که کیف کنی خب رضا جوابت چیه؟ رضا دوباره برَ و بر مرا  نگاه کرد و گفت در مورد چی؟من که تازه متوجه شده بودم رضا نمی دونه از چی حرف میزنم روی تخت جابجا شدم و طوری نشستم که رو در روی رضا باشم گفتم ببین داداش من تصمیم گرفتم واست آستین بالا بزنم . دیگه مجردی بسه امروز هم فهمیدم که خیلی کدبانو شدی ميخوام هر چه زودتر سر و سامان بگيري هم به نفع منه هم به نفع خودت تازه مگر حديث نداريم كه با ازدواج نصف دينت رو ادا كرده اي ؟خب تازه من موردش هم پيدا كردم با هم مي ريم خواستگاري خب حرفهاتون رو مي زنيد اگر با هم تفاهم داشتيد بعدش بايد هلهله و شادي كنيم.

رضا همچنان متعجبانه چشم به  دهان من دوخته بود و حرف نمي زد. وقتي مرا ساكت ديد گفت يكي به اين خواهر شيطون ما بگه كسي كه لالايي بلده چرا خودش خوابش نمي بره؟ ببينيد كي به من ميگه نصف دينت رو ادا نكردي؟ بابا اي ول خواهر هم خواهران قديمي... وسط حرف رضا پريدم و گفتم " نشد ديگه من كه نمي تونم برم خواستگاري واسه خودم بايد يه بدبختي پيدا بشه بياد خواهرتو بگيره يا نه؟ اما تو ميتواني از همين فردا صد تا را کاندید کنی من میرم خواستگاری. در ذهنم فکر میکردم که رضا چه احساسی نسبت به حرفهای من پیدا کرده "عشق به رضا باعث شده بود که من هم چون رضا در مقابل او احساس مسئولیت کنم" رضا گویا پای درد دلش باز شده بود دست  مرا گرفت و شروع به حرف زدن کرد. " خواهرم تو میدونی توی این بیست و چند سال گذشته من چی کشیدم تو چی کشیدی؟ لطفا وسط حرفام نپر تا بتونم حرف بزنم . " با لبخندی به من نگاه کرد و ادامه داد" وقتی پدر و مادرمان را از دست دادیم تو تازه ۱۰ سال داشتی من هم به سن نوجوانی رسیده بودم به قولی هنوز ریشم در نیومده بود که به عشق امام و مملکتم به جبهه ها رفتم. هشت سال را تو این طرف و اون طرف آواره بودی و من در جبهه اما دورا دور مواظب تو بودم . جنگ تمام شد و من به عشق خدمت در سپاه مشغول کار شدم . درس خواندم اما هیچ وقت دنبال پست گرفتن نبودم بارها به من پست های بالا پیشنهاد شد اما چون میخواستم همان رضای دوران جنگ باشم خودم را الوده پست و ریاست نکردم. با حداقل زندگی هر دومون زندگی کردیم . خانه اجاره ای ، در آمد کم اما هیچ کدام گله ای از هم نکردیم. همه به من میگفتند رضا تو پاتو توی جنگ از دست دادی حقت هست که این امتیازات را بگیری اما من پایم را هدیه راه خدا کرده بودم و نمی خواستم اجر مادی این دنیا را با آخرت عوض کنم. اما دیدی که چه با من کردند اما به خدا واگذار کردم . شبهای زیادی من و تو پا به پای هم نشستیم درس خواندیم دانشگاه رفتیم بدون استفاده از امتیازاتی که برای خانواده های شّهدا و جانبازان در نظر گرفته شده بود با اینکه همه می گفتند حقتان است اما استفاده نکردیم. بارها دوستان لطف کردند و به من پیشنهاد پست دادند اما سعی کردم هرگز آلوده پست و میز و مقام نشوم. خودت بهتر میدونی چه شبهایی که از ترس اجاره خانه خواب نداشتیم کار کردیم تا توانستیم با همت خودمان این خانه را بخریم. " مکثی کرد و نگاهی به من که غرق در سخنان برادری بودم که سالها اینچنین با هم حرف نزده بودیم. سالها درد دل نکرده بود . هر دو یا مشغول درس خواندن بودیم یا سر کار رفتن. همیشه هم به من سفارش میکرد" ناهید نکنه به خاطر اینکه خانواده شهید هستی حق کسی را ضایع کنی از من و تو بهتر زیاد هستند. کسانی که هیچ شهیدی ندادند اما بواسطه درس خواندن و سوادشون از ما شایسته تر هستند. مطمئن باش اگر حقی ضایع کنی پدر و مادر ما را نخواهند بخشید" همیشه دنبال این بود که دیگری را از خود بهتر بداند. هر وقت به او پستی پیشنهاد میشد میگفت اول بروید ببنید چه کسانی استحقاق بیشتری دارند. او به تمام معنا مرد بود. چه در دوران جنگ چه بعد از دوران جنگ. رضا برای من الگوی صداقت و پاکی و درستکاری بود. لبخندی زدم و گفتم " داداش سخنرانیشون تمام شد؟" گفت نه داشتم فکر میکردم راجع به من چه فکری میکنی ؟ دستی روی شانه اش گذاشتم و با تمام قدرت فشار دادم و گفتم" به اینکه سالها این شانه ها تکیه گاهم در زندگی بوده است به اینکه چقدر خداوند تو را خوب کرده که هرگز طعم سخت یتیمی را نجشیدم. " اشک در چشمان هر دوی ما حلقه زده بود. رضا اینچنین ادامه داد" ناهید بعد رحلت امام خیلی زجر کشیدم هنوز که هنوز است می گویم ای کاش امام زنده بود.  وقتی می بینم بعد از امام نیروهای رزمنده و انقلابی هزار و یک تکه شده اند دلم میگیره. وقتی می بینم بخاطر پست و مقام یکدیگر را دشنام می دهند قلبم درد می گیره . حرف هم نمی تونم بزنم چون متاسفانه نام اغتشاش و ... به من خواهند داد. چند روز پیش یکی از رزمندگان موجی به اداره امده بود. مشکل داشت و او را چند سال در پیچ و خم کاغذ بازی اداری انداخته بودند بیچاره عصبی شده بود و هر چه روی میز رئیس بود به زمین پرتاب کرد و شکست .چند نفر او را گرفتند. نمی توانستند ساکتش کنند حالش بد شده بود عده ای جمع شده بودند و می خندیدند و می گفتند بابا این دیوانه است مشکل روحی روانی داره . بندازینش بیرون . اعصابم به هم ریخته بود. آنها نمی فهمیدند که این بنده خدا با اینکه سالها از جنگ گذشته اما مصیبتهای جنگ باید با او و خانواده او همراه باشد. آمده دنبال کارش نه تنها کار او را انجام نمی دهند او را به باد تمسخر می گیرند. جلو رفتم و گفتم کار درستی نمی کنید . این بنده خدا بخاطر زن و فرزند شما به این روز در آمده حالا شما مسخره اش می کنید خجالت بکشید. ناهید از چی حرف بزنم دلم خیلی پر است. دلم برای دوران جنگ که همه صادقانه می جنگیدند و شهید و مجروح می شدند تنگ شده . "

دوباره ساکت شد . آشکارا گریه میکرد. باز یادم رفته بود که پایم توی گچ است میخواستم بروم و برایش آب بیاورم که دوباره متوجه پایم شدم. دستم را روی اشکهایش کشیدم و گفتم " داداش گریه نکن خدا کریمه یادم افتاد به شعری که چند روز پیش خوانده بودم . فکر کنم شعر مال مرحوم آغاسی شاعر اهل بیت بود که در وصف ظهور مولا سروده بود:

صورت دل منظر تصوير توست

 باز شدم بسته به زنجير توست

 ياد تو در جان و دلم ماندگار

 كوچه اسير عطش انتظار

 كاش صميمانه به ما سر زني

 حلقه ديدار بر اين در زني

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 22:40 |
روزهای سختی را گذرانده بودم . طبيعي بود كه در اين دنيا وابستگي شديدي به برادرم داشته باشم. " ناهيد در عين حال احساس ميكرد آقاي رضوي را جايي ديده يا از قبل او را مي شناخته اما هر چه به مغزش فشار مياورد چيزي به ياد نمي آورد. در دلش قدردان زحمات او بود اما در جامعه اي زندگي ميكرد كه اگر بيش از اين از او حرف ميزد حتي برادرش هم با همه اطميناني كه به او داشت ممكن بود شك كند"

یک هفته در بیمارستان بود و هر روز تنها ملاقات کننده او برادرش بود. پایش بایستی حدود سه ماه در گج باشد و این یعنی دور بودن از محیط کار و خانه نشین شدن. برای ناهید این حالت سخت بود. اما چاره ای نداشت. با عصا پا به درون خانه گذاشت . معلوم بود یه هفته در خانه نبوده گر چه رضا سعی کرده بود خانه را تمیز کند اما ریزه کاریهایی که زنها در خانه انجام میدهند را ندیده بود . ناهید لبخندی زد و گفت : خوبه که من خواهرتم و الا اگر زن داشتی همین حالا از خونه بیرونت میکرد. چهره رضا از هم باز شد و گفت : تو که میدونی چرا هی میگی چرا زن نمی گیری دلت میخواد داداش دست و پا چلفتیت رو از خونه بندازن بیرون؟  هر دو خندیدند .  ناهید نگاهی به اطراف کرد چقدر دلش برای خونه تنگ شده بود چقدر احساس کرد به وجود رضا نیاز داره . با نگاهی مملو ازقدر دانی به رضا روی تختش با کمک رضا دراز کشید . بازم خدایا شکرت که رضا رو برام نگه داشتی و این تشکر را از ته دل از خدا کرد. رضا کتلت درست کرده بود. سفره دو نفره را آورد و پای تخت خواهرش پهن کرد . کلتک را گرم کرد با سبزی و خیارشور و گوجه فرنگی و نان داغ و دوغ و خلاصه همه مخلفات توی سفره چید و با لبخندی به خواهرش گفت ببخشید مث دست پخت تو نمی شه اما مجبوری تحمل کنی. ناهید که براش سورپرایز شده بود گفت: نه مث اینکه داداش بدکش نیست و یه کدباتوست، سفره را رنگین کرده بود و ناهید احساس میکرد وجود زنی که همدم و همراه رضا باشد در زندگی او به چشم میخورددلش میخواست هر چه زودتر رضا ازدواج کند و سر و سامان بگیرد. اما هیچوقت فکر نمیکرد چرا خودش ازدواج نمی کند بیش از سی سال از عمرش می گذشت و هنوز نتوانسته بود خاطرات نامزدش ناصر را فراموش کند که در جنگ مفقود شده بود. احساس میکرد روزی برخواهد گشت و هر چه رضا می گفت اسرا همه برگشتند و پیدا شدن پلاک ناصر مشخص میکند او شهید و مفقودالجسد شده باور نمیکرد. ناهید در کنار رضا نهارش را خورد و با کمک رضا در تخت خوابش دراز کشید تا بعد از چند شب استراحتی درست در خانه اش بکند. پای گچ گرفته او معضلی بود که خانه نشینش کرده . ناهید روزگاری خودش پرستار بوده و در بیمارستان به مجروحان جنگ رسیدگی میکرد. بخاطر می آورد رزمندگانی که از درد رنج می کشیدند اما هیچوقت خم به ابرو نمی آوردند. یادش افتاد به رزمنده ای که میخواست مقداری خون از او بگیرد برای آزمایش . قرار بود به اتاق عمل برود. تمام بدنش بخاطر خون گیری های متعدد زخم بود. یک رگ سالم نداشت. ناهید نمی دانست چیکار کند. باید چندین بار امتحان میکرد تا رگی بیابد و خون بگیرد. ناراحت بود. به کنار تخت رزمنده آمد رو به او میخواست حرفی بزند اما خجالت میکشید. رزمنده رو به او گفت :" خانم پرستار مهم نیست بیا من آماده ام خون بگیر فکر درد جسمی من نکن درد ما از منافقان است . افرادی که خود را ایرانی می دانند و به ما پشت کرده و به دشمنان خاک وطنمان خیانت کرده و خود را به بیگانگان فروخته اند. " دستش را دراز کرد و آماده خونگیری شد. ناهید نمی دانست چه بگوید؟ در مقابل این همه مقاومت و بردباری خجالت می کشید. اگر میخواست خاطرات ان زمان را بنویسد میتوانست چندین کتاب چاپ کند. حال میخواست درد پایش را فراموش کند. به رضا فکر میکرد. با اینکه یکی از پاهاش در جنگ آسیب دیده بود با اینکه بارها شرایط ازدواج برایش پیش آمده بود اما بخاطر او اقدامی نکرده بود. چشمش به قاب کنار آینه افتاد عکس پدر و مادرش بود.با خود گفت اگر بودند حتما برای رضا آستین بالا زده بودند. چقدر خودخواه بود که این همه سال بخاطر او رضا ازدواج نکرده بود. این افکاری بود که برای چند لحظه به فکرش خطور کرد. یادش به منیر همکارش افتاد. بارها از رضا تعریف کرده بود حتما از رضا خوشش می آید بد نیست در مورد با برادرش حرف بزند. دختر خوبی بود. نجیب و با ایمان و خوش اخلاق . اره مورد خوبی است برای رضا . هم دوست خودش است هم میتواند همسر خوبی برای رضا باشد. به سرعت برق این افکار از ذهنش گذشت. قصد داشت زودتر بلند شود و با رضا حرف بزند که در اتاق باز شد و رضا به داخل آمد. لبخند بر لبهای ناهید از دید رضا دور نماند. رضا علت خوشحالی او را پرسید و همزمان در کنار تخت خواهر نشست.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 16:45 |
با دیدن برادرم پشت سر آقای رضوی دیگر نیازی به بودن او نمی دیدم اما فکر کردم بی ادبی است که بدون معرفی کردن او به رضا و تشکر از زحمات او بگویم برود. با دلگرمی که با آمدن رضا پیدا کردم نیم خیز شدم و همزمان رضا از آقای رضوی عبور کرد و به طرف تخت من امد. مرا در اغوش گرفت و گفت خواهر گلم بازم سر به هوا بودی و خوب این دفعه دیگه حسابی کار دست خودت دادی . حالا از اول ماجرا را برای من تعریف کن. آقای رضوی جلوتر آمد و سلام کرد و دست خود را به طرف رضا دراز کرد. رضا با او دست داد و نگاه پرسشگونه خود را به من انداخت و من بدون تامل گفتم ایشان آقای رضوی هستند و از صبح تا حالا دنبال کارهای من بودند. مث این بود که خدا ایشون رو از آسمون برای من فرستاد عین یه برادر دنبال کارهای من بود و بعدش هم آمد در خونه و برای شما پیغام گذاشت . رضا مجددا به سمت آقای رضوی رفت و تشکر کرد اما از نگاههای او هم معلوم بود که چرا آقای رضوی کار و زندگی خود را تعطیل کرده و دنبال من راه افتاده است. راستش برای خودم هم هنوز جواب قانع کننده ای نیافتم. آقای رضوی متوجه حضور بی مورد خود شد و جلو امد و اجازه رفتن خواست در ضمن تاکید کرد برای احوالپرسی حتما به ما سر می زند. او رفت و معمای کارهای امروز خودش را برای ما گذاشت. رضا کنار تختم روی همان مبلی که کنار تخت بود و تا ساعاتی پیش آقای رضوی نشسته بود نشست و با نگاه مهربانی که هر برادری به خواهر خود دارد گفت: خوب ناهید خانم حالا همه چیز رو از اول برای من تعریف کن . این اقا کی بود که اینقدر برای خواهر گل من مایه گذاشت و تازه وعده دیدار مجدد داد ناقلا نکنه خبری است و داداشت بی خبر از همه جا است. اگر کسی در هنگام گفتن حرفهای رضا به من نگاه میکرد متوجه میشد که رنگم سرخ شده شاید در بیمارستان برداشت تب داشتند اما رضا خوب می دانست که رنگ به رنگ شدن من از شرم و حیا است نه از تب . دلم به همین شوخی های گاه و بیگاه رضا خوش بود. داداش رضا کارمند بود و مدت زیادی از دوران زندگیش را در یا کردستان یا در جبهه های جنگ گذرانده بود. او بدور از مسائل سیاسی به سپاه پیوسته بود اون روزها حدود ۱۵ سال داشت که جنگ شروع شد.ما در خرمشهر زندگی میکردیم . من خیلی بچه بودم ۹ سالم بود. شبهای سختگی گذراندیم. سه خواهر و یک برادر بودیم. رضا از همه ما بزرگتر بود. پدر و مادرم معلم بودند. خانواده ای عاشق و صمیمی بودیم . چند روزی از جنگ گذشته بود که صدای غرشهای جنگنده های عراقی بر شهر شنیده شد. سعی میکردیم سرپناهی که بتواند ما را از گزند دشمن در امان دارد پیدا کنیم. شب که بمباران وحشتناک شهر شروع شد من خانه دائی ام بودم. رضا هم در مسجد به رزمنده ها کمک میکرد. دود از قسمتهایی که بمباران شده بود بلند شد. اژیر سفید که به صدا در آمد به همراه با دائی و زن دائی به حیاط دویدیم. دود از سمت محله ما بلند شده بود. صدای بوق آمبولانسها بلند شده بود. صدای حسین حسین کردن همسایه ها در پشت بامها به گوش می رسید . دائی بلافاصله ماشین سوار شد و به طرف محل بمبارانها رفت. خیابانها شلوغ شده بود و هر کسی میخواست از سرنوشت خانواده و اقوامش اطلاع پیدا کند. آن شب تا دیروقت دائی نیامد و من به خواب رفتم . صبح از خواب برخاسته رضا و دیگر اقوام را در خانه دائی مشاهده کردم. همه چشمانی گریان و دلی شکسته داشتند. هنوز نمی دانستم چی شده است. به طرف رضا رفتم و گفتم میخوام به خانه بروم . رضا ما در بغل گرفت و چیزی نگفت . آنقدر بچه بودم که حتی نمی توانستم بفهمم چرا اقوام در انجا هستند و همه گریان و غمگین. نمی توانستم معنی سیاه پوشیدن رضا و بقیه را بفهمم. رو به رضا کردم و گفتم چی شده چرا همه دارند گریه میکنند؟ زن دائی که گریان بود مرا با خود به اتاق برد. شاید بهتر دیده بود همین الان حقیقت را به من بگوید. ببین ناهید عزیزم تو از این به بعد با ما زندگی میکنی. یادت هست عراقی ها دیشب شهر را بمباران کردند؟ گفتم اره گفت مامان و بابا و زهرا و زینب در بمباران شهید شدند و رفتند پیش خدا. بمب عراقی ها خورده به خونه شما . شاید تو حالا این حرفها رو نفهمی اما بزرگتر که شدی خواهی فهمید.پرسیدم منم می تونم برم پیش خدا که مامان و بابا رو ببینم . زن دائی گفت نه تو الان نمی تونی بری . صبر کن بزرگ که شدی می فهمی . حس کردم مادر و پدرم و خواهرانم مرده اند. اما نمی دانستم چطور این موضوع را بیان کنم. فقط پرسیدم زن دائی مامان و بابا مردند؟ زن دائی گریه امانش نداد و شروع کرد و گریه کردن سر مرا در بغل گرفته بود و می گریست تازه فهمیدم که دیگر جز رضا کسی را ندارم. تازه داشتم درد سمیه همکلاسیم را حس می کردم که مادرش مرده بود. اما او فقط مادرش مرده بود و من هم مادر و پدرم و هم خواهرانم مرده بودند. رضا برای من همه کس و همه چیز شد.
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 2:26 |

در حالی که هر کسی حرفی میزد و من هم درد می کشیدم صدای آژیر ماشین اورژانس نزدیک میشد. همان آقا افراد را کنار زدند تا ماشین جلو بیاید. خانمی جلو آمد از صورت او می شد فهمید که خسته است . با اینکه صبح اول وقت بود اما خستگی را میشد در چهره او دید شاید شب قبل کشیک بوده و من آخرین مورد حادثه او باشم. نبض مرا گرفت نگاهی به صورتم کرد. چشمان درخشان و آبی او هر فردی را مسحور خود میکرد. میشد حدس زد که حدود ۳۰ سالش است . بلوزی آبی رنگ به رنگ چشمانش زیر روپوش سفیدش در حالی که مشخص بود. پس به همرنگ بودن لباسش با رنگ چشمانش اهمیت میدهد. در کل زیبا بود. همانطور که درد می کشیدم و داشتم چهره او را سبک و سنگین می کردم پرسید : زمین خوردی ؟

اره ، خندید و گفت صبح اول وقتی مگر صبحانه نخورده بودی که مجبور به خوردن زمین شدی؟

خنده ام گرفت. برای لحظاتی دردم را فراموش کردم و خیره به او نگاه کردم و گفتم خوش به حال مردی که با چنین زن خوش اخلاقی زندگی میکند . بیچاره مردی که میخواد با من زندگی کنه. خب دیگه زندگی سخته دیر خوابیدم دیر بیدار شدم به سرویس نرسیدم انتظار نداشتم چاله ای به این بزرگی شهرداری سر راه مردم حفر کنه و پرش نکنه. پرسید:

کجات درد میکنه؟

گفتم پام خیلی درد میکنه نمی تونم تکونش بدم. دستش را به طرف پام برد به محض اینکه پام رو بلند کرد جیغی کشیدم که بیچاره خودش ترسید و نگاهی به همراهش کرد و گفت احتمالا شکسته نمی شه دست کاریش کرد آتل بیارید ببندیمش ببریم بیمارستان. پرسید خب خانم خوشکله یه چند ماهی که پات رفت توی گچ بار دیگه حواست به این چاله چوله های خیابون و کوچه ها است . آتل آوردند و پای مرا بستند و داخل آمبولانس منتقل کردند. وقتی که میخواست حرکت کند مردی که زنگ زده بود همراه پرستار وارد آمبولانس شد. تعجب کردم. از نگاه او به پرستار متوجه شدم خودش را همراه من معرفی کرده . آخه چرا ؟ من یه خواهش کردم زنگ بزند چرا با من به بیمارستان می آید . روی صندلی کنار برانکاردی که من خوابیده بودم نشست و گفت تحمل کنی پاتو گچ مگیرند دردت آروم میشّه . من هاج و واج نگاهش میکردم. یعنی آدما اینقدر بیکارند یا خیلی خیرخواهند. تازه طوری وانمود میکرد که بقیه فکر میکردند یا شوهر من است و یا برادرم. من هم بخاطر لطفی که کرده بود نخواستم جلو بقیه ضایعش کنم گفتم حتما بیمارستان که رسیدم برمیگردد بنده خدا شاید میخواد مطمئن بشه که مشکلی پیش نیاد. توی بیمارستان گفتند باید بروید پذیرش کارهاش رو بکنید لبخندی به من حاکی از پیروزی خودش در مقابل نگاههای منتقدانه من کرد و بطرف پذیرش راه افتاد. لحظه ای به خودم فکر کردم اگر نبود چیکار میکردم نه پول باهام بود نه تلفنی که به داداش خبر بدم خدا خواسته این جوان را سر راه من قرار بده. رضایت قلبی از حضورش در من ایجاد شد. همراه من به اتاق عکس آمد مرا برای ازمایش برد. راستی راستی پایم بدجوری شکسته بود. قرار شد مرا عمل کنند. بجای من رضایت نامه را امضا کرد و من همچنان ساکت و مبهوت به او نگاه میکردم. داداش هم سر کلاس بود و تا خانه نمی امد نمی توانستیم با او تماس بگیریم. فقط ادرس خانه رو به او دادم تا ظهر برود و به داداشم خبر بده. قبل از رفتن به اتاق عمل سرش را نزدیک صورتم آورد و گفت: هنوز اسمتون رو نمی دونم و من بدون تامل گفتم : ناهید.  مرا به اتاق عمل بردند و ماسکی روی دهان و بینی من گذاشتند چیزی نفهمیدم تا زمانی که احساس دردی تمام وجودم فرا گرفت. چشم باز کردم همان غریبه را کنار دستم دیدم که با برانکاردی از اتاق عمل مرا به طرف بخش می برند.

درد شدیدی داشتم وقتی مرا روی تخت گذاشتند بجز به درد پام به چیزی فکر نمی کردم. چشم گرداندم فضاي اتاق گرفته بود. دو تا خانم ديگر هم در اين اتاق بستري بودند. صداي جيرق تخت اعصابم را خرد كرده بود. پرستار به اتاق امد به غريبه گفت بيرون باشيد تا كارهاي خانم را انجام دهم. درد امانم را بريده بود و دائم ناله ميكردم كه صداي پرستار بلند شد و گفت: چه خبرته خانم ؟ چند دقيقه نيست همه رو عاصي كردي؟ بغضم گرفته بود مگر كور بود كه عمل كردم و درد دارم.؟ رو به او كردم و گفتم يعني تو پرستاري؟ اين چه رفتاريه كه با بيمارت ميكني؟ اگر تحمل آه و ناله بيماران رو نداري برو يه شغل ديگه اي بگير. با پرخاش گفت : به تو ربطي نداره كه من شغل ديگه اي بگيرم . اگر حرف زيادي بزني مسكن بهت نميزنم تا درد بكشي. دلم به حال خودم و همه بيماران سوخت. يعني كسي نيست كه اين پرستار بي ادب رو تنبيه كنه؟ اين رفتار يه پرستار با بيمارش هست؟ ميدونستم اگر كوچكترين حرفي بزنم چند روزي كه در اين بيمارستان بستري هستم با رفتار خشن و بد پرسنل بيمارستان روبرو ميشم. هميشه ميگفتم خدا پاي هيچ بنده اي رو به اين بيمارستانها باز نكنه. وقتي از اتاق بيرون رفت غريبه اومد و روي صندلي كنار تختم نشست. از رفتار بد پرستار دلم شكسته بود تا چشمم به غريبه افتاد زدم زير گريه . همه چيز را براي او تعريف كردم. عصبي شده بود بلند شد از اتاق بيرون رفت. بعد از نيم ساعت با خانمي برگشت. از من خواست ماجرا را تعريف كنم و منهم بدون كم و كاست در حالي كه اشك ميرختم تعريف كردم. دو تا خانمي هم كه توي اتاق من بستري بودند حرفهاي مرا تائيد كردند. خانم كه بعدا فهميدم سوپروايزر بخش است عذرخواهي كرد و رفت . غريبه كه حالا فهميدم فاميلش رضوي است گفت: مدت زماني كه در اتاق عمل بودي به ادرسي كه گفته بودي مراجعه كردم كسي در خانه نبود يادداشتي نوشتم و آدرس بيمارستان را نوشتم و از رير در داخل انداختم. حتما برادرتان به محض ديدن يادداشت مراجعه خواهند كرد. بخاطر همه زحماتش از او قدرداني كردم و گفتم به محض اينكه داداشم اومد مخارجي را كه امروز كرديد پرداخت خواهم كرد. آقاي رضوي گفت: حرفش رو هم نزنيد بعد كه بهتر شديد علت اينكه امروز با شما همراه شدم را خواهم گفت فعلا استراحت كنيد و در ضمن هر جايي مسئولي داره خودت هيچوقت درگير نشو از كسي ناراحت شدي به مسئولش بگي حتما رسيدگي ميكنه. تا خواستم حرفي بزنم پشت سرش برادرم رو ديدم كه وارد اتاق شد......................................ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 12:25 |

دوستان عزیز و ارجمند ضمن تبریک عید سعید غدیر خم عید ولایت و امامت عید عشق و صفا به همه دوستدارن اسوه تقوا شجاعت رشادت مهربانی امام علی ع اولین قسمت رمان جدیدم را به مناسبت عید سعید غدیر خدمت شما دوستان تقدیم می کنم. من نامی برای این رمان انتخاب نکردم و ان را به شما عزیزان واگذار میکنم تا پیشنهاد دهید و بهترین نام را بر روی رمان بگذارید.جایزه ای نفیس جهت بهترین پیشنهاد دهنده که در قسمت نظرات نامی انتخاب کند در نظر گفته شده است که با ایمیل او تماس گرفته میشود و بعد از گرفتن ادرس جایزه برای آن عزیز ارسال میگردد.

باور نمی کردم به این راحتی پایم در گودال آبی گیر کند و برای چندین ماه بره توی گچ. همیشه از اینکه زمین بخورم و جایی از بدنم بشکنه واهمه داشتم. اما شب قبل خوب خوابیده بودم و صبح هم سرحال و سرزنده از خواب بیدار شدم. وضویی گرفتم نزدیک طلوع خورشید بود سریع چادر سفید نمازی که پارسال برایم از مشهد سوغات آورده بودند را روی سرم انداختم و به طرف جانمازی رفتم که هزار و یک خاطره ازش دارم. آخه این جانماز ترمه دوزی شده را مادر بزرگم برام سوغات اورده و سجاده اش هم خاله مادرم یعنی خواهر مادربزرگم از مکه آورده. اون موقعها که بچه بودم همیشه یا خونه مادر بزرگ بودم یا خونه خاله که ما بهش می گفتیم خاله بزرگ. چه زنهای نازنینی بودند خدا رحمتشون کنه . آدم باور نمی کنه به این زودی از بین ما بروند. داشتم میگفتم دو رکعت نماز صبح را خواندم و سریع لباس پوشیدم . سراغ یخچال رفتم تا چیزی اگر پیدا کنم برای صبحانه بخورم . مقداری نان برداشتم با پنیر که روی نان مالیدم و همراه خوردن ساندویچ ساده پنیر و کاهو شروع کردم کفشم را پوشیدن. نگاهی به ساعت انداختم وای سرویسم رفت و من باز هم نرسیدم . هر روزبه خودم میگم فردا کمی زودتر بلند میشم اما بازم خواب می مونم. خدا رو شکر که تا کله ظهر خوابم نمی بره . خلاصه همینطور که ساندویچ پنیر توی دستم بود به طرف در خروجی دویدم . همینکه در رو بهم زدم یادم اومد کلید حیاط رو برنداشتم . خدای من چرا امروز اینقدر دست پاچه شدم. خب رضا خودش امروز از ماموریت برمیگرده و در رو برام باز میکنه. اصلا حواسم نبود که توی جامعه ما برای یه زن به سن من زشته که ساندویچ توی دستم بخورم و راه برم اونم از نوع تند تند رفتنش . خلاصه یکی دو بار توی خیابان با بوق ماشینها از جا پریدم و گاهی هم می دیدم که راننده ها سر بیرون می کنند و یه چیزهایی به من می گویند. گاهی می خندیدم و گاهی هم عصبانی اخه نباید دیر به اداره می رسیدم توی پیاده رو به حالت دویدن راه می رفتم که یه دفعه زیر پام خالی شد و دردی تا مغز استخوانم رو سوزاند. گودالی شهرداری حفر کرده بود نمی دونم برای چی همینطور که درد می کشیدم از گودال خارج شدم و چند نفری هم ایستاده بودند و به شهرداری بد و بیراه می گفتند میخواستم سر پا بایستم که متوجه شدم پایم به اختیارم نیست. نمی توانستم هم تکانش بدهم. جیغی کشیدم که عابرین هر کسی اون نزدیکی بود ایستاد. خیلی سعی کردم خودم رو نبازم اما لباسم که زیر خاک شده بود پایم که حتما آسیب جدی دیده بود نگاهی التماس گونه به آقایی که از همه نزدیکتر به من بود کردم که کمکم کنید . از حالت برافروخته من متوجه درد شدیدم و درخواست کمک بی صدای من شد. جلو آمد و پرسید: آسیب دیدید خانم ؟ دیگه تحمل نداشتم و اشکم روی گونه ها جاری شد و با صدای بغض کرده گفتم فکر کنم پام شکسته. میشه اورژانس خبر کنید؟ مرد سراسیمه گوشی تلفن همراهش را در آورد و شروع به شماره گرفتن کرد. الو اورژانس؟ توی خیابان مشیر ضلع غربی نزدیک ایستگاه اتوبوس خانمی در گودال افتاده و آسیب جدی دیده لطفا تشریف بیاورید. من بله بله من رضوی هستم. تلفن را قطع کرد تعداد جمعیت زیاد شده بود و همین مرا آزار میداد . نگاهی به جمعیت کردم که همه سر تاسف تکان میدادند و هر کدام چیزی می گفتند. صدای خانمی را شنیدم که می گفت توی این مملکت باید تمام حواست جمع باشه مسئولین که ککشون هم نمی گزه خودشون و زن بچشون با ماشین میان دنبالشون و هر جا میخوان میبرندشون دیگه کاری ندارند که بر سر مردم چی میاد؟ آخه یکی به این از خدا بی خبرا بگه چرا وقتی جایی رو حفر می کنید به فکر پر کردنش نیستید. خب بچه مردم توی این گودالها بیفته که می میر ه ............................................ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 11:40 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی