تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

باز ميشد.بار اولی بود که متوجه این همه تفاوت و تبعیض بين مردم ميشد. بار اولي بود كه چشمش به روي حقايق باز ميشد. متوجه شد زماني كه بهجت خانم كلفت خونش مي امد وبراي قرض گرفتن التماس مي كرد. چه حالي داشته است. در و ديوار خانه ها را كه حاكي از قديمي بودن آنها داشت. كوچه شلوغ بود و بچه ها در حال بازي با هم بودند. بچه هاي اينجا پولي براي رفتن به باشگاههاي ورزشي يا كلاسهاي زبان و ... نداشتند. به ناچار وقت اضافي به كوچه مي امدند وبازي ميكردند. محبوبه در حالي كه كنار ملوك راه مي رفت و از زندگي مردم دراين قسمت از شهر حرف ميزد جلو در خانه اش متوقف شد.دست رضا رادر دست داشت. درب كوچكي كه رنگش رفته بود. بنظرميامد روزي آبي بوده است. چند برگ درخت رز كه از ديوار خانه به بيرون آويزان بود مشخص ميكرد كه درختي در حياط است.زنگ در را به صدا در اورد. صداي ظريف و دخترانه اي پرسيد :كيه؟ محبوبه صدا زد زري منم در رابازكن مهمان داريم. ملوك متوجه منظور محبوبه ازجمله مهمان داريم نشد.اما محبوبه خودش ميدانست كه زري بايد قبل از باز كردن در به مريم خواهرش بگويد تا اگر وضع خانه نامرتب است سر و ساماني بدهد. قدري طول كشيد تا زري در را به روي مادرش باز كرد.وقتي ملوك، مش صادق را همراه مادرش ديد تعجب كرد. آخه تا بحال چنين مهماني نداشتند. محبوبه در حالي كه ميخواست ملوك را به داخل خانه دعوت كند چيزي اورا مردد كرذه بود. ملوك متوجه اين حالت محبوبه شد و پرسيد چيزي شده ؟ محبوبه با لكنت زبان گفت : ببخشيد خانم جان چون شوهرم خانه نيست ميشه ايشان همينجا بايستند؟ ملوك كه متوجه اضطراب محبوبه شده بود لبخندي زد و گفت : مش صادق همينجا باش تا من برگردم. مش صادق كه خودش از مردم پايين شهر بود هرگز از اين حرف محبوبه ناراحت نشد. روي سنگي كه كنار ديوارخانه بود نشست و ملوك وارد شد.حياط خيلي كوچك بود.يك حوض سنگي كوچك كنار ديوار بود كه شير آبي از كنار ديوار قد برافراشته و درون ان كج شده بود. درخت رزي از گوشه حياط بالا رفته بود. بند رختي از اين طرف ديوار به اون طرف بسته شده و چند تكه لباس به ان آويزان بود.كوشه ديگر حياط اتاقكي بود كه با ديده شدن اجاق گاز معلوم بود آشپزخانه آنجاست. بجر اين آشپزخانه دو تا اتاق داشت. هر سه دختر محبوبه از  اتاق بیرون آمدند وبه ترتیب قد ایستاده بودند و سلام کردند. هر سه زیبا بودند و اگر لباسهای خوبی بر تنشان بود هر کدام یک سیندرلا می شدند. ملوک یادش به داستان سیندرلا افتاد . زمانی که بالباسهای مندرس در خانه نامادری زندگی میکرد و چون کلفتی کار میکرد کسی به او اهمیت نمی داد اما همینکه لباس فاخر و زیبا پوشید معلوم شد از تمام دختران شهر زیباتر است. چهره های زیباهمراه با قلب پاک این دختران به دل ملوک نشست.داخل اتاق شد. اتاق رنگ نشده بود. پرده سبزی روی پنجره را پوشانده بود. گوشه اتاق كمدي اهني به رنگ عنابي بود. با اينكه اتاق خيلي ساده بود اما خيلي قشنگ وسايل را چيده بودند. دو تا طاقچه داشت . روي يكي اينه و شمعدان قديمي چشمك ميزد. دو تا دسته گل پلاستيكي قشنگ هم كنار شمع دانها قرار داده بودند. توي يكي از طاقچه ها هم كتابهاي بچه ها چيده شده بود. چند تا پشتي كنار ديوار در حالي كه پتويي زرد رنگ تا شده بود و كناره فرش راگرفته بود به چشم ميخورد. محبوبه تعارف كرد و ملوك روي پتو نشست. دخترها هر سه روبروي او نشستندو خيلي خوشحال بودند.ملوك دستي به روي سركوچكترين دختر محبوبه زينت كشيد. با هم لبخندي زدند. ملوك پرسيد : خوشكل خانم كلاس چند هستي؟ زينت دست پاچه گفت: سوم خانم.

ملوك بار ديگر نگاهي به بقيه انداخت و گفت: خوب شما دختراي خوب من كلاس چند هستيد؟ زيبا و رويا نگاهي به هم انداختند و زيبا كه بزرگتر بود گفت: خانم من كلاس دوم راهنمايي هستم و رويا كلاس پنجم است . ملوك هر سه را بوسيد و گفت اگر خدا عمري بده از اين وضعيت بيرون مي ائيد . من به طور مرتب به شما سر مي زنم. محبوبه وارد شد. سيني چاي دستش بود. توي يك پيش دستي هم چند تا بيسكوئيت قرار داده بود. چاي را جلو ملوك گرفت و تعارف كرد كه بخورد. ملوك كه تا چند ساعت پيش وسواس داشت اما خيلي راحت استكان چاي همراه با بيسكوئيت را برداشت و شروع به خوردن كرد.

با محبوبه صحبت كرد . پيشنهاد داد كه باشوهرش صحبت كنند و به خانه ملوك اسباب كشي كنند. ملوك به او گفت هم در كارهاي خانه به بهجت خانم كمك كنند و هم آنجا زندگي كنند. به او گفت انتهاي ساختمان دو تا اتاق و  حمام و دستشويي و آشپزخانه هست. اين ساختمان متعلق به آشپزي بوده كه قديما اونجا زندگي ميكرده است. مهر این خانواده به دل ملوک خانم نشسته بود. خدا رامیشد در بین این خانواده ها دید. خانواده هایی که بدست اوردن نان شب را فقط در ید قدرت خداوند میدانند . محبوبه پیشنهاد ملوک را که شنید خیلی خوشحال شد. وقت رفتن ملوک دست در کیفش کرد مبلغی پول بیرون آورد و به طرف محبوبه گرفت. محبوبه نگاهی به ملوک کرد و گفت: ببخشید خانم جان درسته که ماوضع مالی خوبی نداریم اما گدا نیستیم. همیشه تا کاری انجام نداده ایم پولی نمیگیریم. من به بچه هایم یاد داده ام پول مجانی از کسی نگیرند. قصد بی احترامی به محبت شما ندارم اما اجازه بدهید اگر درست شد امدیم منزل شما در مقابل کاری که می کنیم دست مزدمان هم میگیریم.

ملوک از این همه مناعت طبع این خانواده خوشحال شد. چقدر دیدش نسبت به این مردم پایین بود. چقدر ناآشنا بود با این قلبهای پاک و زحمت کش جامعه. یادش آمد یکی از مسئولین رده بالای جامعه همسایه انها بود.ادعای دینداری هم داشت. خانه ای چون کاخ داشت . ملوک بخاطر پست و مقامی که داشت به او خیلی احترام می گذاشت. روزی متوجه سر و صدایی از خانه شد.وقتی از بهجت خانم پرسید چه شده است؟ بهجت خانم گفت: کارگری در برای انها کارمیکرده . حجم کار بیشتر از حدی بوده که صحبتش را کرده بودند و درخواست دست مزد بیشتری کرده بود. خانم خانه با داد و فریاد واینکه قشر شماها اصولا پررو هستید او را از خانه بیرون انداخته بود.

ملوک خانم آن روز فکر میکرد حق با او بوده است اما حال می دید چقدر این قشر زحمت کش و با مناعت هستند. محبوبه را خانمی به تمام معنا دید. بچه ها همچنان ساکت بودند. بلند شد در حالی که احساس میکرد خیلی سبک شده . صورت بچه ها را بوسید و خداحافظی کرد و از خانه خارج شد. مش صادق پشت در نشسته بود.استکان چای را که محبوبه برای او برده بود جلو در به محبوبه داد و تشکر کرد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 7:26 |

اما هرگز فکر نکرده بود که مشکلات مالی وروحی که این طبقه از جامعه دارند دیگر وقتی برای این کارها باقی نمی گذارد. بچه های خودش چند تا نوکر وکلفت توی خونه بود و اونا رو حمام میکرد. لباسهای خریداری شده از بازارهای بزرگ اروپا و امریکا تن انها میکرد. معلم خصوصی درسهای مدرسه و کلاسهای زبان انگلیسی وفرانسه که در خانه به انها درس میداد را مد نظر قرار نمی داد. تفریحهای خارج از کشور بچه هایش رابیاد نمی آورد. یادش رفته بود که خوراک سگ و گربه ای که جهت سرگرمی پسر ودخترش خریده بود بیشتر از خرج دو تا خانواده پرجمعیت پایین شهر بوده. حال به خود میگفت چقدر این مردم راحت ازکنار این مسائل میگذرند.؟ این زن تمام فکر و ذکرش شده بود سه تا دختری که در خانه دارد واز حداقل حق زندگی محروم است. هرگز فکر نمیکرد که این زنی که روبرویش نشسته چه مشکلاتی در زندگی دارد؟ هیچ کسی از کثیفی خوشش نمی اید. هیچ فردی دلش نمیخواد محل زندگیش در چنین جایی باشد . این مردم فقیر و بدبخت حتی خواب خانه های قصر گونه شما را هم نمی بینند. این وجدان ملوک بود که داشت به او هشدار میداد. لحظه ای با خود اندیشید باید کاری کرد. باید این خانواده ها را دریافت . رضا پسر کوچولوی نامرتبی که چند لحظه پیش دیدنش مشمئز کننده بود را در بغل گرفت. اورا بوسید بدون اینکه چندشش شود. به خود میگفت: ما حق این بچه ها راخورده ایم. یادش امد کیوان خودش در این سن و سال که بود چون شاهزاده قصه ها زندگی میکرد.محبوبه مادر پسر بچه تشکر کرد. گفت خانم جان ما باید برویم.کم کم باباش میاد خونه.باید ناهار را گرم کنم. با اجازه. میخواست برود که ملوک صداش کرد. خانم ! خانم رضا! نمی دانست با چه نامی صدایش کند . محبوبه صورتش را برگرداند وگفت : اسمم محبوبه است. میگن وقتی بدنیا آمدم خیلی زیبا بودم. نگاه به الانم نکنید که زیر فشار بدبختی ها به این روز افتادم. توی خانواده ها زبانزد بودم. چون مادر و پدرم خیلی دوستم داشتند اسمم رامی ذارن محبوبه. قشنگه خانم اسم من؟ ملوک لبخندی زد. از جایش بلند شد و دوقدم به طرف اوبرداشت روبرویش ایستاد.خیلی اسمت زیباست .مثل خودت . تو هنوز هم خیلی زیبا هستی. هم خودت هم قلبت هر دو زیباست. میخواستم آدرس خونتون رو به من بدی. البته اگر اشکالی نداشته باشد. محبوبه پرسید: خانم دنبال کارگر میگردید؟ هر وقت خواستید من میام. من توی خونه های بالای شهر خیلی کار کردم. نه عزیزم کارگر نیاز دارم دلم میخواست با شمابیشتر رفت و آمد کنم. البته اگر مشکلی برای شما نباشد.محبوبه که گویی دنیا را به اوداده بودند گفت میخواهید همراه من بیائید تا خانه را به شما نشان دهم. ملوک به مش صادق گفت : سوار شو همراه خانم برویم. محبوبه تا این را شنید گفت: نه خانم جان یه کوچه بالاتر از اینجا هست . ماشین نیازی نیست. ملوک همراه محبوبه راه افتاد. سر کوچه که رسید آبی که از زیر دربهای خانه ها بیرون آمده بود و راه آبی باریکی که درست کرده بودند  بوی بدی میداد . ملوک ناچارا دستمال جلو بینی گرفت و به فکر میکرد که چرا مسئولین شهر به این قسمت شهر نمی رسند. او خوب میدانست که مسئولین همچین جاهایی خانه ندارند و درد این مردم را نمی فهمند. وقتی به محل زندگی خودش فکر میکرد که مامورین شهرداری هر ساعت در حال تمیز کردن هستند. همسایه چپ وراستش را میدانست از مسئولین هستند. متوجه میشد که چرا این قسمت شهر اینقدر کثیف است.باید روزی این مسئولین رامجبور کنند در این محله ها زندگی کنند تا درد این مردم فقیری که دستشان از هر گونه پارتی بازی خالی است رابفهمند.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 9:35 |

مش صادق خیابانهای زیادی را رانندگی کرد. محله های زیادی گذشت هر چه ازمحل زندگی ملوک خانم دور میشد آب و هوا و وضعیت اقتصادی مردم پایین تر می آمد. کنار چمنی ایستاد. کثیف و خالی از هر امکاناتی بود. بیشتر به زمینی مخروبه شبیه بود تا پارک. مش صادق رو به ملوک خانم کرد و گفت: بفرمائید خانم.اینم پارک پایین شهر .

ملوک که تا بحال به اینچنین جاهایی نیامده بود متعجبانه نگاهی بیرون انداخت و درب ماشین راباز کرد و بیرون آمد. جوی کنار خیابان که آبهای گندیده درون ان بود مشام را آزار میداد . زباله های حاشیه پارک مملو از مگسهای ریز و درشت بود که صحنه ای مشمئز کننده بوجود اورده بود. دو تا سرسره رنگ و رو رفته یک عدد الاکلنگ و سه تا تاب که بنظر میرسید هر آن پاره میشود در پارک خودنمایی میکرد. چند تا نیمکت سنگی هم درون پارک به چشم میخورد. ملوک در حالی که به سختی با خودش کنارامده بود و از ماشین پیاده شده پا به درون پارک نهاد. دختر بچه و پسر بچه هایی اطراف اسباب بازی ها می چرخیدند و در کنار هر کدام صفی که چندین نفر در ان ایستاده بود خودنمایی میکرد. لباسهای مندرسی که تن آنها بود و بنظرمیرسید تاریخ تولیدش برمیگرده به جنگ جهانی دوم تن بچه ها بود. چند زن و مرد روی نیمکتها که خیلی خاک گرفته و کثیف بود نشسته بودند. ملوک دنبال جایی می گشت برای نشستن. خانمها که متوجه ورود ملوک با این شکل و شمایل اشرافی شده بودند او رابه یکدیگر نشان میدادند.مش صادق پشت سر ملوک راه افتاده بود و او راهمراهی میکرد. ملوک دنبال جایی میگشت که بنشیند. سر و صدای بچه ها که همراه باشادی بچه گانه بود او را به وجد آورده بود. خانمی همسن و سال خودش جابجا شد و نیمکت روبروی ملوک جا باز کرد و بااین حرکت به او تعارف کرد میتواند انجا بنشیند. ملوک نگاهی به زن انداخت لبخندی زد و کنار او نشست . تا بحال به چنین جایی نیامده بود. حتی بهجت خانم ومش صادق که با انها زندگی میکردند بخاطر محیط انجا خیلی عوض شده بودند. توپی کوچک دست پسر بچه ای بود که به طرف مادرش پرت میکرد. جلو پای ملوک افتاد جلو دوید. بیش از ۶ سال نداشت. گونه هایش خشکی زده بود. آب بینی او بیرون امده اما هیچ کس توجهی نداشت.لباسی کرکی تنش بود که سر آستینهایش نه تنها پاره بود بلکه خیلی کثیف بود. ملوک خم شده بود و دستش به توپ بود که سرش باسر پسر بچه خورد. چهره کثیف او راکه دید حال بدی پیدا کرد. میخواست صورت او راببوسد اما رغبت نکرد.ملوک توپ را با لبخندی به دست پسر بچه داد و او هم که تا بحال زنی اینچنین زیبا و مرتب ندیده بود لبخند ملوک خانم باعث شد او هم خنده ای معصومانه تحویلش دهد. توپ را از دست ملوک گرفت و بطرف بچه ها برگشت. خانمی جوان جلو آمد و روبروی ملوک ایستاد. استکانی چای دستش بود بطرف ملوک گرفت و گفت: سلام خانم ببخشید مزاحمتون شده بود. حتما مسافرید و خسته . بفرمائید چای بخورید. چهره سفید او در آفتاب سوخته شده بود. چشمان آبی داشت. لبهای کوچک و گوشتی او زیبایی به چهره اش داده بود.موهای طلایی اززیر روسری او بیرون زده بود. چهره سوخته او حاکی از زندگی سخت او میکرد. اگر در این محله زندگی نمی کرد حقیقتا مردان سطح بالایی عاشق او میشدند. چیزی در صورت کم نداشت . چادرش راجلوتر کشید و گفت : خانم استکان تمیز هست من مدتها توی خونه های بالای شهر کارکردم میدانم در استکان کثیف چای نمی خورند. ملوک اصلامتوجه حرفهای او نشده بود. او بیشتر داشت به بدبختی های انها فکر میکرد. به محض اینکه چنین حرفی از زن شنید استکان چای رااز دست او گرفت و تشکر کرد. زن همچنان ایستاده بود. ملوک میخواست جایی باز کند اوبنشیند اما نیمکت پر بود. زن روی زمین نشست و گفت :ای خانم ما خاکی هستیم. نیمکت بدرد ما پایین شهری ها نمیخورد. ملوک چای را خورد . بنظرش خیلی خوشمزه بود. رو به خانم کرد و گفت پسر شمابود؟ زن از اینکه ملوک استکان چای را از اوگرفته بود خوشحال بود گفت: بله خانم. سال دیگه میره مدرسه. سه تا دختر بدنیا اوردم نمی دونی خواهر شوهرها ومادرشوهرم چه بلایی سرم آوردند. شوهرم مث خانوادش پسر دوست بود. هر وقت بچم بدنیا می امد می دیدند دختر هست تامدتها با من حرف نمی زدند و بی احترامی میکردند. رضا که بدنیا آمد خیلی خوشحال بودند. شوهرم خیلی سفارش میکنه مبادا خاری کف پای بچم بشینه . انگاری فقط بچه او هست و بچه من نیست. بیچاره سه تا دخترم همیشه سرزنش میشوند واگر کوچکترین برخورد با رضا داشته باشند کتک مفصلی نوش جان کرده اند.

زن پشت سر هم درد دل میکرد و ملوک هم گوش میداد. پسربچه که از بازی خسته شده بود جلو آمد وسر راروی شانه مادرش گذاشت . ملوک همینطور که به حرفهای زن گوش میداد می دید که بینی کثیف رضابا لباسش مادرش برخورد کرد و با چند بار کشیدن صورتش به لباس مادرش بینی او تمیز شد. ملوک خنده اش گرفته بود. می دید که چقدر این طبقه راحت از کنار همه چیز میگذرند.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 11:16 |

چقدر دلش ميخواست مثل اين زن روي چمنها بشيند. حسرت يك لحظه اين انسانها راميخورد. هر وقت توي شهر جهت خريد همراه با نوكر وكلفت خودشان ميرفت ديدن مردم عادي حسرت به دلش ميكرد. دلش ميخواست مثل آنها برخورد كند اما نميتوانست . چهل سال واندي اينچنين زندگي كرده بود. هرگز جايي كه باعث شود بخواهد روي زمين بنشيند نرفت. حالا هم بعد از اين همه سال به بهجت خانم كلفت خانه اشان گفت همراهش بيايد ميخواهد ساعتي در هواي خنك عصر قدم بزند.بهجت خانم كه ازاين كار ملوك تعجب كرده بود باحالت تعجب نگاهي به او كرد و گفت:" خانم ببخشيد فضولي نباشه ميخواهيد خارج از خانه برويم؟" ملوك خانم كه ميدانست اين كارش تعجب همه را برمي انگيزد و جواب اين سوالات را از قبل آماده كرده بود گفت:" چيه؟ من نمي تونم ساعتي را براي خودم خارج از خانه بگذرانم؟" بهجت خانم ديگر حرفي نزد و سريع رفت و لباس و شال زرشكي ملوك خانم را آورد. كمك كرد تا مانتواش را پوشيد. موهاي شرابي رنگش را زير شال زرشكي پوشاند و جلو آن رابيرون گذاشت. كرم نرم كننده را برداشت دست وصورتش راكرم زد . روژلب زرشكي كم رنگي به لبانش زد. عصاي زيبايش را برداشت كيف كوچك مشكي مهره دوزي را دور مچش انداخت و رو به بهجت خانم كرد و گفت :" برويم؟" بهجت خانم كه مانتو مشكي خودش رو پوشيده بود واينچنين مواقع كارش راخوب ميدانست سريع جلو دويد در سالن راباز كرد كه به حياط بروند. در چوبي كه روي آن كنده كاري شده بود باز شد بوي مطبوعي كه از درختان حياط مي امد مشام رانوازش ميداد. روي سكو فرش شده از سنگ مرمر بسيار زيبايي خود نمايي ميكرد. درختاني كه دوطرف راه عبور سر برافراشته بودند و تا جلو در حياط خياباني درست كرده بودند منظره دل انگيزي بوجود آورده بود.درختان سروي كه هميشه نشانه راست قامت بودن رابه همگان نشان ميدادند. سر سبز و استوار گويا جهت سان ديدن فرمانده اي صف كشيده بودند. پشت اين درختها ، گلهاي زيباي رنگارنگي خودنمايي ميكرد. درختان نارتج وپرتقال و ليمو و گردو نمايان بودند. حياط خانه ملوك خانم چون باغي زيبا مي ماند كه قصري در انتهاي آن ساخته شده بود. ملوك خانم نصبش برميگشت به دوران قاجاريه . خودش هميشه ميگفت از نوادگان ناصرالدين شاه است اما هيچوقت سندي كه ثابت كند از قاجاريه هست نداشت.تنها عكسهايي از اجدادش كه در كنار افسران ارتش قاب گرفته بود و بر ديوارهاي خانه نصب كرده بود راگواه ميگرفت و به آنان افتخار ميكرد. ملوك خانم همچنان جوان بود و شاداب . پوستي با طراوت وسفيد داشت. چشماني يشمي رنگ داشت كه زيبايي او را دو چندان ميكرد. سالي يكي دو بار به سفرهاي اروپاميرفت. در 14 سالگي ازدواج كرده بود. شوهرش تازه از خارج آمده بود كه در مراسمي ملوك را مي بيند. بااينكه سن كمي داشت اما قد و هيلكش به دختر 20 ساله ميخورد. پرويز با ديدن او يك دل نه صد دل عاشقش شده بود. ملوك خودش تعريف كرده بود هر چه گفته اند اين بچه است سني ندارد. زيربار نرفته. پرويز 30 سال داشت بيش از دو برابرسن ملوك . فرانسه وكالت خوانده بود. جواني خوش بر و روي بود. قدي بلند داشت و اندامي متناسب. از خانواده هاي خوب بود. نسبش به قوام الملك ميرسيد. از كودكي او رانزد عمويش به فرانسه فرستاده بودند. بيشتر روحيه فرانسوي داشت تا ايراني. فردي لائيك بود. با اين حال سعي ميكرد كار راه انداز باشد. ميگفتند عمويش كمونيست است و چون پرويز هم سالها در آنجا زندگي كرده روي افكار واعتقاداتش اثر گذاشته. عروسي باشكوهي برگزار كردند. توي هتل هيلتون. ميهمانان همه گونه بودند. ايراني و خارجي. لباس عروسي را پرويز از فرانسه آورده بود. از خانواده اش خواسته بود يكي ازلباسهايي كه كيپ تن ملوك است را پست كنند.الحق كه خياط حاذقي بوده. لباس عروسي برازنده تن ملوك بود. با اينكه فقط 14 سال از عمرش مي گذشت اما جثه و قيافه او به دختران 20 ساله يا كمي بيشتر مي ماند. او به تمام معنا ازخانواده سلطنتي بود. چون شاهزاده قصه ها در آن لباس مي درخشيد. هر فردي را به تحسين وا مي داشت. ملوك خوش هيكل و زيبا بود و با اين لباس فوق العاده زيبا شده بود. بااينكه هيكل درشتي داشت اما هنوز نمي دانست چرا در اين لباس هست و چرا اينقدر پرويز او را دوست دارد. مانند هر دختري وقتي تعريفش ميكردند احساس غرور ميكرد.

راننده منتظر بود . بهجت خانم در عقبي ماشين رابازكرد. ملوك سوار شد. به محض اينكه بهجت خانم خواست سوارشود ملوك به فكرش رسيد كه تنها برود. روبه بهجت كرد و گفت: تو نيازي نيست بياي . تنها ميروم . بهجت كه نگراني ازچهره اش مشخص بود گفت: خانم اجازه بدهيد من بيام نگران شمامي شوم. بهجت پيشاني در هم كشيد و گفت: برو خانم شايد بچه ها زنگ زدند . من نيستم خانه را مديريت كن. بچه كه نيستم. به راننده دستور داد حركت كند. از ساختمان كه خارج شدند شيشه عقب را پايين كشيد. آنوقت توي آينه جلو نگاه كرد و گفت: مش صادق برو يه پاركي كه توي محله هاي فقير و پايين شهر باشد.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 12:30 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی