باز ميشد.بار اولی بود که متوجه این همه تفاوت و تبعیض بين مردم ميشد. بار اولي بود كه چشمش به روي حقايق باز ميشد. متوجه شد زماني كه بهجت خانم كلفت خونش مي امد وبراي قرض گرفتن التماس مي كرد. چه حالي داشته است. در و ديوار خانه ها را كه حاكي از قديمي بودن آنها داشت. كوچه شلوغ بود و بچه ها در حال بازي با هم بودند. بچه هاي اينجا پولي براي رفتن به باشگاههاي ورزشي يا كلاسهاي زبان و ... نداشتند. به ناچار وقت اضافي به كوچه مي امدند وبازي ميكردند. محبوبه در حالي كه كنار ملوك راه مي رفت و از زندگي مردم دراين قسمت از شهر حرف ميزد جلو در خانه اش متوقف شد.دست رضا رادر دست داشت. درب كوچكي كه رنگش رفته بود. بنظرميامد روزي آبي بوده است. چند برگ درخت رز كه از ديوار خانه به بيرون آويزان بود مشخص ميكرد كه درختي در حياط است.زنگ در را به صدا در اورد. صداي ظريف و دخترانه اي پرسيد :كيه؟ محبوبه صدا زد زري منم در رابازكن مهمان داريم. ملوك متوجه منظور محبوبه ازجمله مهمان داريم نشد.اما محبوبه خودش ميدانست كه زري بايد قبل از باز كردن در به مريم خواهرش بگويد تا اگر وضع خانه نامرتب است سر و ساماني بدهد. قدري طول كشيد تا زري در را به روي مادرش باز كرد.وقتي ملوك، مش صادق را همراه مادرش ديد تعجب كرد. آخه تا بحال چنين مهماني نداشتند. محبوبه در حالي كه ميخواست ملوك را به داخل خانه دعوت كند چيزي اورا مردد كرذه بود. ملوك متوجه اين حالت محبوبه شد و پرسيد چيزي شده ؟ محبوبه با لكنت زبان گفت : ببخشيد خانم جان چون شوهرم خانه نيست ميشه ايشان همينجا بايستند؟ ملوك كه متوجه اضطراب محبوبه شده بود لبخندي زد و گفت : مش صادق همينجا باش تا من برگردم. مش صادق كه خودش از مردم پايين شهر بود هرگز از اين حرف محبوبه ناراحت نشد. روي سنگي كه كنار ديوارخانه بود نشست و ملوك وارد شد.حياط خيلي كوچك بود.يك حوض سنگي كوچك كنار ديوار بود كه شير آبي از كنار ديوار قد برافراشته و درون ان كج شده بود. درخت رزي از گوشه حياط بالا رفته بود. بند رختي از اين طرف ديوار به اون طرف بسته شده و چند تكه لباس به ان آويزان بود.كوشه ديگر حياط اتاقكي بود كه با ديده شدن اجاق گاز معلوم بود آشپزخانه آنجاست. بجر اين آشپزخانه دو تا اتاق داشت. هر سه دختر محبوبه از اتاق بیرون آمدند وبه ترتیب قد ایستاده بودند و سلام کردند. هر سه زیبا بودند و اگر لباسهای خوبی بر تنشان بود هر کدام یک سیندرلا می شدند. ملوک یادش به داستان سیندرلا افتاد . زمانی که بالباسهای مندرس در خانه نامادری زندگی میکرد و چون کلفتی کار میکرد کسی به او اهمیت نمی داد اما همینکه لباس فاخر و زیبا پوشید معلوم شد از تمام دختران شهر زیباتر است. چهره های زیباهمراه با قلب پاک این دختران به دل ملوک نشست.داخل اتاق شد. اتاق رنگ نشده بود. پرده سبزی روی پنجره را پوشانده بود. گوشه اتاق كمدي اهني به رنگ عنابي بود. با اينكه اتاق خيلي ساده بود اما خيلي قشنگ وسايل را چيده بودند. دو تا طاقچه داشت . روي يكي اينه و شمعدان قديمي چشمك ميزد. دو تا دسته گل پلاستيكي قشنگ هم كنار شمع دانها قرار داده بودند. توي يكي از طاقچه ها هم كتابهاي بچه ها چيده شده بود. چند تا پشتي كنار ديوار در حالي كه پتويي زرد رنگ تا شده بود و كناره فرش راگرفته بود به چشم ميخورد. محبوبه تعارف كرد و ملوك روي پتو نشست. دخترها هر سه روبروي او نشستندو خيلي خوشحال بودند.ملوك دستي به روي سركوچكترين دختر محبوبه زينت كشيد. با هم لبخندي زدند. ملوك پرسيد : خوشكل خانم كلاس چند هستي؟ زينت دست پاچه گفت: سوم خانم.
ملوك بار ديگر نگاهي به بقيه انداخت و گفت: خوب شما دختراي خوب من كلاس چند هستيد؟ زيبا و رويا نگاهي به هم انداختند و زيبا كه بزرگتر بود گفت: خانم من كلاس دوم راهنمايي هستم و رويا كلاس پنجم است . ملوك هر سه را بوسيد و گفت اگر خدا عمري بده از اين وضعيت بيرون مي ائيد . من به طور مرتب به شما سر مي زنم. محبوبه وارد شد. سيني چاي دستش بود. توي يك پيش دستي هم چند تا بيسكوئيت قرار داده بود. چاي را جلو ملوك گرفت و تعارف كرد كه بخورد. ملوك كه تا چند ساعت پيش وسواس داشت اما خيلي راحت استكان چاي همراه با بيسكوئيت را برداشت و شروع به خوردن كرد.
با محبوبه صحبت كرد . پيشنهاد داد كه باشوهرش صحبت كنند و به خانه ملوك اسباب كشي كنند. ملوك به او گفت هم در كارهاي خانه به بهجت خانم كمك كنند و هم آنجا زندگي كنند. به او گفت انتهاي ساختمان دو تا اتاق و حمام و دستشويي و آشپزخانه هست. اين ساختمان متعلق به آشپزي بوده كه قديما اونجا زندگي ميكرده است. مهر این خانواده به دل ملوک خانم نشسته بود. خدا رامیشد در بین این خانواده ها دید. خانواده هایی که بدست اوردن نان شب را فقط در ید قدرت خداوند میدانند . محبوبه پیشنهاد ملوک را که شنید خیلی خوشحال شد. وقت رفتن ملوک دست در کیفش کرد مبلغی پول بیرون آورد و به طرف محبوبه گرفت. محبوبه نگاهی به ملوک کرد و گفت: ببخشید خانم جان درسته که ماوضع مالی خوبی نداریم اما گدا نیستیم. همیشه تا کاری انجام نداده ایم پولی نمیگیریم. من به بچه هایم یاد داده ام پول مجانی از کسی نگیرند. قصد بی احترامی به محبت شما ندارم اما اجازه بدهید اگر درست شد امدیم منزل شما در مقابل کاری که می کنیم دست مزدمان هم میگیریم.
ملوک از این همه مناعت طبع این خانواده خوشحال شد. چقدر دیدش نسبت به این مردم پایین بود. چقدر ناآشنا بود با این قلبهای پاک و زحمت کش جامعه. یادش آمد یکی از مسئولین رده بالای جامعه همسایه انها بود.ادعای دینداری هم داشت. خانه ای چون کاخ داشت . ملوک بخاطر پست و مقامی که داشت به او خیلی احترام می گذاشت. روزی متوجه سر و صدایی از خانه شد.وقتی از بهجت خانم پرسید چه شده است؟ بهجت خانم گفت: کارگری در برای انها کارمیکرده . حجم کار بیشتر از حدی بوده که صحبتش را کرده بودند و درخواست دست مزد بیشتری کرده بود. خانم خانه با داد و فریاد واینکه قشر شماها اصولا پررو هستید او را از خانه بیرون انداخته بود.
ملوک خانم آن روز فکر میکرد حق با او بوده است اما حال می دید چقدر این قشر زحمت کش و با مناعت هستند. محبوبه را خانمی به تمام معنا دید. بچه ها همچنان ساکت بودند. بلند شد در حالی که احساس میکرد خیلی سبک شده . صورت بچه ها را بوسید و خداحافظی کرد و از خانه خارج شد. مش صادق پشت در نشسته بود.استکان چای را که محبوبه برای او برده بود جلو در به محبوبه داد و تشکر کرد.


