دوستان عزیزم این رمان هم در این قسمت به پایان میرسد. هر داستان ، رمان و نوشته ای خالی از نقص نیست و بی شک دست نوشته های منهم نقائصی دارد که شما خوانندگان عزیز میتوانید انان را ببینید برای پربارتر شدن رمانهای بعدی نیازمند راهنمایی شما هستم.در عین حال امید است این رمان که سعی کردم مشکلات و ناهنجاریهای موجود در جامعه همراه با علل و عوامل بوجود آمدن آنها در خصوص دختران فراری در قالب داستان ارائه دهم مورد توجه و رضایت شما عزیزان قرار گرفته باشد. منتظر نظرات ، پیشنهادات و انتقادهای شما عزیزان هستم. ارادتمند همگی - خاتون تنهایی
از اتوبوس پیاده شدند. شهر شلوغ تهران برای اکبر با شهرستان کوچک خودش تفاوتها داشت. با اینکه بارها به تهران امده بود اما دوباره برای تازگی داشت. هر دفعه به فاصله چند سال می امد فرق کرده بود. همراه با لیلی قدم در خیابان شلوغ و پرترافیک و از طرفی هوای آلوده او را آزار میداد. لیلی سعی میکرد با گامهای بلند اکبر هماهنگ باشد. نمی دانست به کجا میروند. از اطراف ترمینال دور شدند. اکبر رو به لیلی کرد و گفت: فعلا از اینجا مسیر ما عوض میشود. بهتر از به خانه بروی آدرس و شماره تلفنت را به من بده تا بتوانم با تو در تماس باشم. لیلی پای رفتن به خونه را نداشت. لحظاتی سکوت کرد و بالاخره گفت: اگر خانه رفتم و امینی در انتظارم بود چه کنم؟ اکبر گفت: تا قبل از ظهر با تو تماس میگیرم اگر جواب ندادی بدنبالت می ایم. من اینجا جایی ندارم باید به مسافرخانه بروم. حتما با تو تماس خواهم گرفت. تاکسی دربست به آدرس لیلی گرفت. اکبر همراه با لیلی سوار شد. جلو خانه انها متوقف شدند. لیلی شماره پلاک آپارتمان را به اکبر داد و با نگرانی از تاکسی پیاده شد. اکبر ایستاده بود و لیلی را تماشا میکرد. نمی توانست از او جدا شود اما چاره ای نبود. لیلی وارد ساختمان شد و از دید اکبر پنهان شد.
کلید را در قفل چرخاند . خانه خالی بود . معلوم بود مدتها کسی در خانه نبوده. به طرف اشپزخانه رفت. پیش دستی که میشد فهمید روزها از گذاشتن ان در اشپزخانه با ته مانده غذای دو نفر میگذرد را دید. یعنی مادرش کجا رفته بود؟ این سوالی بود که هنوز نتوانسته جوابی برای آن بیابد. خسته بود به اتاقش رفت . اتاق بهم ریخته بود . معلوم بود کسی اینجا را جستجو کرده است. صدای ملایم ضبط که آهنگی از ان به گوش میرسید از اتاق رعنا بیرون می امد. به اتاق خواب مادرش رفت. ضبط روشن بود اما تخت و دیگر وسایل اتاق بهم ریخته بود. چیزی روی تخت نظرش را جلب کرد. لکه های خون. جیغی کشید. چه بر سر مادرش آمده است. مطمئن بود مشکلی درست شده. نمی دانست چیکار کند؟ اگر به پلیس خبر میداد پای خودش هم گیر بود. نمی دانست مادرش در چه وضعیتی میباشد. بهتر دید منتظر تماس اکبر باشد. گوشه ای با دل شکسته نشست. احساس میکرد مادرش را دوست دارد. با تمام بلاهایی که بخاطر مادرش کشیده بود اما دلش نمی خواست او را از دست دهد. جز گریه کاری نداشت. از طرفی گرسنگی هم به او فشار میآورد اما نه پولی داشت و نه چیزی در خانه بود. سفره مقداری نان در ان بود که کپک زده بود. غذای درون ظرف خشک و بو کرده بود. توی یخچال هم چیزی نبود. حال و حوصله تمیز کردن خانه را هم نداشت. گوشی تلفن را برداشت . خوشحال شد که قطع نیست. لحظه ای که میخواست گوشی را بردارد در دل نگران قطع بودن تلفن بود. گوشه ای نشست. به مادرش فکر میکرد. آرزو کرد ای کاش هر چه زودتر از سلامتی مادرش باخبر شود. نزدیک ظهر بود که تلفن زنگ زد. سراسیمه پرید روی گوشی و تلفن را برداشت. صدای مردی بود. چون صدای اکبر را از پشت گوشی نشنیده بود با احتیاط حرف زد . به محض اینکه متوجه شد اکبر است بغضش ترکید و زد زیر گریه. اکبر او را ساکت کرد. لیلی وضعیت خانه را برای او گفت. از اکبر خواست که به آنجا برود. ساعتی بعد اکبر آنجا بود. بهتر دید با پلیس تماس بگیرند. هر چه بادا باد. شماره پلیس را گرفتند. منتظر امدن پلیس شدند. اکبر همه چیز را برای پلیس گفت. جستجو و اثربرداری شروع شد. هر دو به اداره آگاهی رفتند. بعد از بازجویی از انها و شرح ماجرا در پرونده زنهای مقتوله نگاهی انداختند. لیلی را به پزشک قانونی بردند. جسد چند زن را به او نشان دادند. زنانی که مجهول الهویه بودند و تاکنون کسی برای شناسایی یا شکایت از گم شدن انها نیامده بود. زمانی که جسد سوم را به لیلی نشان دادند سرش گیج رفت. باور نمی کرد مادرش را اینجا ببیند. زمین نشست. مادر زیبایش کشته شده بود. اولین مضنونین زن جوان را لیلی و اکبر فرض کردند. دستور بازداشت انها صادر شد. بعد از انگشت نگاری از انان یکی دیگر از پرونده های جنایی به جریان افتاد. اثر انگشت لیلی را در خانه ای که بهزاد کشته شده بود یافته بودند. فرضیه قوت گرفتن قتل رعنا به دست لیلی بیشتر شد. اکبر نیز به علت بودن با لیلی بازداشت بود. روزهای متمادی لیلی را بازجویی کردند. لیلی همه چیز را از اول تا به اخر شرح داد. پلیس در پی ادعاهای لیلی برای تحقیق بیشتر به بندر رفتند. صحت گفته های لیلی تائید شد. اکبر را ازاد کردند اما لیلی همچنان در بند بود. تحقیقات پلیس برای دستگیری امینی و باند او همچنین دستگیری قادر خان ابعاد تازه ای به خود گرفت. بهترین وسیله برای یافتن امینی لیلی بود. باید آموزشهای لازم به او داده میشد تا بتواند محل اختفای امینی پیدا شود. لیلی قول همکاری داده بود. به خود میگفت حتی اگر اعدامم کنند باید ریشه امینی را از روی زمین پاک کنم. لیلی به تمام جاهایی که فکر میکرد امینی باشد سر زد. یادش به شماره تلفنی افتاد که امینی اخرین روزها داده بود و گفته هر وقت کار فوری داشتی با اینجا شماره تماس بگیر. با هماهنگی پلیس تماس گرفت. خود را معرفی کرد.سراغ امینی را گرفت. بعد از لحظاتی امینی پشت خط بود. لیلی بعد از احوالپرسی از اینکه بی خبر رفته بود عذر خواهی کرد. گفت کلید خانه را ندارد. در مورد مادرش سوال کرد. امینی که لیلی را از همه جا بی خبر میدانست تطمیع شد که دیگر این دختر در چنگ او میباشد. به او گفت مادرش برای کاری به یکی از شهرستانها رفته است. خواست لیلی را ببیند. لیلی ادرس خواست اما امینی با او قرار گذاشت مکانی که خود تعیین کرد همدیگر را ببینند.
پلیس بندر با دستگیری تیمور و دیگر دوستانش بعد از مدتها بازجویی محل اختفای مسعود را یافتند . با یک عملیات ضربتی باند قادر خان دستگیر و متلاشی شدند. با تحقیقات فراوان مشخص شد مردی حدود ۶۰ ساله بنام قادر خان با هماهنگی باندهای قاچاق زنان در خارج از کشور در ارتباط بوده که زنان و دختران زیادی را اغفال و به خارج ازکشور فرستاده است. راز چندین جنایت و قتل بعد از دستگیری باند قادر خان کشف شد. خانه های فسادی که این باند راه انداخته بود کشف و منهدم گردید و عوامل ان دستگیر شدند. با شناسایی این باند یکی از موفقترین عملیات پلیسی که به جانفشانی دو تا مامور پلیس منجر شد رقم خورد.
امینی همراه با لیلی به طرف خانه ای که در باغات خارج از تهران داشت در حرکت بود . پلیس بطور نامحسوس آنها را تعقیب میکرد. وقتی ماشین امینی داخل باغ شد. بعد از کنترل مکان مورد نظر نیروهای کمکی رسیدند و باغ را محاصره کردند. امینی که با دو نفر از رفقایش در اینجا تنها بود در حین ارتکاب جرم و شرب خمر دستگیر کردند. لیلی را روانه زندان نمودند. دادگاه با توجه به دفاعیات لیلی و وکیل تسخیری او قتل بهزاد را دفاع از خود دانسته و او را به زندان محکوم کردند. لیلی روانه زندان گردید. جایی که تا بحال نیامده بود و نمی دانست کجاست؟ زنانی که در زندان بودند با تیپ ها و قیافه های مختلف در حالی که هر کدام انها معلمی بودند برای یاد دادن جرایم مختلف به دختران معصومی که تازه پا به زندان باز کرده بودند روبرو شد. لیلی با خود عهد بسته بود که دست از اعمال خود بردارد و زمانی که از زندان آزاد شد بدنبال یک زندگی شرافتمندانه باشد. هر هفته بسته ای برای لیلی به زندان فرستاده میشد که در ان چیزهای مورد نیاز لیلی بود. میدانست که کسی از بیرون او را حمایت میکند. هشت سال در زندان بود. با اینکه بخاطر زیر بار نرفتن اوامر زنان جنایتکار زندان تحت فشار بود اما بخاطر حسن اخلاق او در زندان عفو خورد و آزاد گردید.
زیر باران خیس شده بود اما جایی برای رفتن نداشت. در بین راه مسجدی را دید که صدای اذان از ان برخاسته بود. لیلی با قدمهای لرزان داخل شد. با اینکه سر و وضع مناسبی نداشت به طرف وضوخانه رفت و وضو گرفت. به شبستان رفت چادری روی چوب لباسی بود برداشت و سر کرد. با تضرع برای اولین بار به سراغ اولین و اخرین معبود هستی و مددرسان بندگان رفت. خواست او را ببخشد و راهی باز کند تا از این بدبختی نجات پیدا کند. بعد از ساعتی که در مسجد بود به ذهنش رسید. فردی هر هفته برای او خوراکی و دیگر وسایل به زندان می فرستاد. حتما باز هم انجا خواهد امد. به طرف زندان راه افتاد. گوشه ای نشست. منتظر بود آیا چهره اشنایی می بیند یا نه؟ مردی که موهای جوگندمی داشت از پشت سر دید بنظرش خیلی آشنا می امد. بلند شد . بطرف او رفت وقتی که در امانات زندان را زد دریچه ای باز شد. نام لیلی را به زبان آورد. هوا سرد بود. با صدای شکسته ای پرسید: آزاد شد؟ کی نگفت کجا میرود؟ سرباز متعجبانه به مرد نگاه کرد و با سر جواب نفی داد. با اندوهی برگشت که برود پشت سرش زنی را دید که چهره اش تکیده شده اما همان معصومیت قبلی در نگاه او بود. لیلی از خوشحالی گریه میکرد. اکبر پس این همه سال تو بودی که به من کمک میکردی؟ باور نمی کنم. اکبر دستانش می لرزید. رو به لیلی کرد و گفت: هشت سال انتظار چنین لحظه ای می کشیدم. ما می توانیم یک زندگی جدید اغاز کنیم. بارها به زندان سر زدم و از وضع تو پرسیدم همه از رفتار تو در زندان راضی بودند. فردای آن روز هر دو با نامه ای که از دادگاه مبنی بر فوت پدرش و اجازه ازدواج گرفته بود به محضر رفتند تا با پیمانی مقدس در محضر خدا زندگی دور از بدبختی ها و تباهی را تجربه کنند.
پایان



