تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

دوستان عزیزم این رمان هم در این قسمت به پایان میرسد. هر داستان ، رمان و نوشته ای خالی از نقص نیست و بی شک دست نوشته های منهم نقائصی دارد که شما خوانندگان عزیز میتوانید انان را ببینید برای پربارتر شدن رمانهای بعدی نیازمند راهنمایی شما هستم.در عین حال امید است این رمان که سعی کردم مشکلات و ناهنجاریهای موجود در جامعه همراه با علل و عوامل بوجود آمدن آنها در خصوص دختران فراری در قالب داستان ارائه دهم مورد توجه و رضایت شما عزیزان قرار گرفته باشد. منتظر نظرات ، پیشنهادات و انتقادهای شما عزیزان هستم.            ارادتمند همگی - خاتون تنهایی

از اتوبوس پیاده شدند. شهر شلوغ تهران برای اکبر با شهرستان کوچک خودش تفاوتها داشت. با اینکه بارها به تهران امده بود اما دوباره برای تازگی داشت. هر دفعه به فاصله چند سال می امد فرق کرده بود. همراه با لیلی قدم در خیابان شلوغ و پرترافیک و از طرفی هوای آلوده او را آزار میداد. لیلی سعی میکرد با گامهای بلند اکبر هماهنگ باشد. نمی دانست به کجا میروند. از اطراف ترمینال دور شدند. اکبر رو به لیلی کرد و گفت: فعلا از اینجا مسیر ما عوض میشود. بهتر از به خانه بروی آدرس و شماره تلفنت را به من بده تا بتوانم با تو در تماس باشم. لیلی پای رفتن به خونه را نداشت. لحظاتی سکوت کرد و بالاخره گفت: اگر خانه رفتم و امینی در انتظارم بود چه کنم؟ اکبر گفت: تا قبل از ظهر با تو تماس میگیرم اگر جواب ندادی بدنبالت می ایم. من اینجا جایی ندارم باید به مسافرخانه بروم. حتما با تو تماس خواهم گرفت. تاکسی دربست به آدرس لیلی گرفت. اکبر همراه با لیلی سوار شد. جلو خانه انها متوقف شدند. لیلی شماره پلاک آپارتمان را به اکبر داد و با نگرانی از تاکسی پیاده شد. اکبر ایستاده بود و لیلی را تماشا میکرد. نمی توانست از او جدا شود اما چاره ای نبود. لیلی وارد ساختمان شد و از دید اکبر پنهان شد.

کلید را در قفل چرخاند . خانه خالی بود . معلوم بود مدتها کسی در خانه نبوده. به طرف اشپزخانه رفت. پیش دستی که میشد فهمید روزها از گذاشتن ان در اشپزخانه با ته مانده غذای دو نفر میگذرد را دید. یعنی مادرش کجا رفته بود؟ این سوالی بود که هنوز نتوانسته جوابی برای آن بیابد. خسته بود به اتاقش رفت . اتاق بهم ریخته بود . معلوم بود کسی اینجا را جستجو کرده است. صدای ملایم ضبط که آهنگی از ان به گوش میرسید از اتاق رعنا بیرون می امد. به اتاق خواب مادرش رفت. ضبط روشن بود اما تخت و دیگر وسایل اتاق بهم ریخته بود. چیزی روی تخت نظرش را جلب کرد. لکه های خون. جیغی کشید. چه بر سر مادرش آمده است. مطمئن بود مشکلی درست شده. نمی دانست چیکار کند؟ اگر به پلیس خبر میداد پای خودش هم گیر بود. نمی دانست مادرش در چه وضعیتی میباشد. بهتر دید منتظر تماس اکبر باشد. گوشه ای با دل شکسته نشست. احساس میکرد مادرش را دوست دارد. با تمام بلاهایی که بخاطر مادرش کشیده بود اما دلش نمی خواست او را از دست دهد. جز گریه کاری نداشت. از طرفی گرسنگی هم به او فشار میآورد اما نه پولی داشت و نه چیزی در خانه بود. سفره مقداری نان در ان بود که کپک زده بود. غذای درون ظرف خشک و بو کرده بود. توی یخچال هم چیزی نبود. حال و حوصله تمیز کردن خانه را هم نداشت. گوشی تلفن را برداشت . خوشحال شد که قطع نیست. لحظه ای که میخواست گوشی را بردارد در دل نگران قطع بودن تلفن بود. گوشه ای نشست. به مادرش فکر میکرد. آرزو کرد ای کاش هر چه زودتر از سلامتی مادرش باخبر شود. نزدیک ظهر بود که تلفن زنگ زد. سراسیمه پرید روی گوشی و تلفن را برداشت. صدای مردی بود. چون صدای اکبر را از پشت گوشی نشنیده بود با احتیاط حرف زد . به محض اینکه متوجه شد اکبر است بغضش ترکید و زد زیر گریه. اکبر او را ساکت کرد. لیلی وضعیت خانه را برای او گفت. از اکبر خواست که به آنجا برود. ساعتی بعد اکبر آنجا بود. بهتر دید با پلیس تماس بگیرند. هر چه بادا باد. شماره پلیس را گرفتند. منتظر امدن پلیس شدند. اکبر همه چیز را برای پلیس گفت. جستجو و اثربرداری شروع شد. هر دو به اداره آگاهی رفتند. بعد از بازجویی از انها و شرح ماجرا در پرونده  زنهای مقتوله نگاهی انداختند. لیلی را به پزشک قانونی بردند. جسد چند زن را به او نشان دادند. زنانی که مجهول الهویه بودند و تاکنون کسی برای شناسایی یا شکایت از گم شدن انها نیامده بود. زمانی که جسد سوم را به لیلی نشان دادند سرش گیج رفت. باور نمی کرد مادرش را اینجا ببیند. زمین نشست. مادر زیبایش کشته شده بود. اولین مضنونین زن جوان را لیلی و اکبر فرض کردند. دستور بازداشت انها صادر شد. بعد از انگشت نگاری از انان یکی دیگر از پرونده های جنایی به جریان افتاد. اثر انگشت لیلی را در خانه ای که بهزاد کشته شده بود یافته بودند. فرضیه قوت گرفتن قتل رعنا به دست لیلی بیشتر شد. اکبر نیز به علت بودن با لیلی بازداشت بود. روزهای متمادی لیلی را بازجویی کردند. لیلی همه چیز را از اول تا به اخر شرح داد. پلیس در پی ادعاهای لیلی برای تحقیق بیشتر به بندر رفتند. صحت گفته های لیلی تائید شد. اکبر را ازاد کردند اما لیلی همچنان در بند بود. تحقیقات پلیس برای دستگیری امینی و باند او همچنین دستگیری قادر خان ابعاد تازه ای به خود گرفت. بهترین وسیله برای یافتن امینی لیلی بود. باید آموزشهای لازم به او داده میشد تا بتواند محل اختفای امینی پیدا شود. لیلی قول همکاری داده بود. به خود میگفت حتی اگر اعدامم کنند باید ریشه امینی را از روی زمین پاک کنم. لیلی به تمام جاهایی که فکر میکرد امینی باشد سر زد. یادش به شماره تلفنی افتاد که امینی اخرین روزها داده بود و گفته هر وقت کار فوری داشتی با اینجا شماره تماس بگیر. با هماهنگی پلیس تماس گرفت. خود را معرفی کرد.سراغ امینی را گرفت. بعد از لحظاتی امینی پشت خط بود. لیلی بعد از احوالپرسی از اینکه بی خبر رفته بود عذر خواهی کرد. گفت کلید خانه را ندارد. در مورد مادرش سوال کرد. امینی که لیلی را از همه جا بی خبر میدانست تطمیع شد که دیگر این دختر در چنگ او میباشد. به او گفت مادرش برای کاری به یکی از شهرستانها رفته است. خواست لیلی را ببیند. لیلی ادرس خواست اما امینی با او قرار گذاشت مکانی که خود تعیین کرد همدیگر را ببینند.

پلیس بندر با دستگیری تیمور و دیگر دوستانش بعد از مدتها بازجویی محل اختفای مسعود را یافتند . با یک عملیات ضربتی باند قادر خان دستگیر و متلاشی شدند. با تحقیقات فراوان مشخص شد مردی حدود ۶۰ ساله بنام قادر خان با هماهنگی باندهای قاچاق زنان در خارج از کشور در ارتباط بوده که زنان و دختران زیادی را اغفال و به خارج ازکشور فرستاده است. راز چندین جنایت و قتل بعد از دستگیری باند قادر خان کشف شد. خانه های فسادی که این باند راه انداخته بود کشف و منهدم گردید و عوامل ان دستگیر شدند. با شناسایی این باند یکی از موفقترین عملیات پلیسی که به جانفشانی دو تا مامور پلیس منجر شد رقم خورد.

امینی همراه با لیلی به طرف خانه ای که در باغات خارج از تهران داشت در حرکت بود . پلیس بطور نامحسوس آنها را تعقیب میکرد. وقتی ماشین امینی داخل باغ شد. بعد از کنترل مکان مورد نظر نیروهای کمکی رسیدند و باغ را محاصره کردند. امینی که با دو نفر از رفقایش در اینجا تنها بود در حین ارتکاب جرم و شرب خمر دستگیر کردند. لیلی را روانه زندان نمودند. دادگاه با توجه به دفاعیات لیلی و وکیل تسخیری او قتل بهزاد را دفاع از خود دانسته و او را به زندان محکوم کردند. لیلی روانه زندان گردید. جایی که تا بحال نیامده بود و نمی دانست کجاست؟ زنانی که در زندان بودند با تیپ ها و قیافه های مختلف در حالی که هر کدام انها معلمی بودند برای یاد دادن جرایم مختلف به دختران معصومی که تازه پا به زندان باز کرده بودند روبرو شد. لیلی با خود عهد بسته بود که دست از اعمال خود بردارد و زمانی که از زندان آزاد شد بدنبال یک زندگی شرافتمندانه باشد. هر هفته بسته ای برای لیلی به زندان فرستاده میشد که در ان چیزهای مورد نیاز لیلی بود. میدانست که کسی از بیرون او را حمایت میکند. هشت سال در زندان بود. با اینکه بخاطر زیر بار نرفتن اوامر زنان جنایتکار زندان تحت فشار بود اما بخاطر حسن اخلاق او در زندان عفو خورد و آزاد گردید.

زیر باران خیس شده بود اما جایی برای رفتن نداشت. در بین راه مسجدی را دید که صدای اذان از ان برخاسته بود. لیلی با قدمهای لرزان داخل شد. با اینکه سر و وضع مناسبی نداشت به طرف وضوخانه رفت و وضو گرفت. به شبستان رفت چادری روی چوب لباسی بود برداشت و سر کرد. با تضرع برای اولین بار به سراغ اولین و اخرین معبود هستی و مددرسان بندگان رفت. خواست او را ببخشد و راهی باز کند تا از این بدبختی نجات پیدا کند. بعد از ساعتی که در مسجد بود به ذهنش رسید. فردی هر هفته برای او خوراکی و دیگر وسایل به زندان می فرستاد. حتما باز هم انجا خواهد امد. به طرف زندان راه افتاد. گوشه ای نشست. منتظر بود آیا چهره اشنایی می بیند یا نه؟ مردی که موهای جوگندمی داشت از پشت سر دید بنظرش خیلی آشنا می امد. بلند شد . بطرف او رفت وقتی که در امانات زندان را زد دریچه ای باز شد. نام لیلی را به زبان آورد. هوا سرد بود. با صدای شکسته ای پرسید: آزاد شد؟ کی نگفت کجا میرود؟ سرباز متعجبانه به مرد نگاه کرد و با سر جواب نفی داد. با اندوهی برگشت که برود پشت سرش زنی را دید که چهره اش تکیده شده اما همان معصومیت قبلی در نگاه او بود. لیلی از خوشحالی گریه میکرد. اکبر پس این همه سال تو بودی که به من کمک میکردی؟ باور نمی کنم. اکبر دستانش می لرزید. رو به لیلی کرد و گفت: هشت سال انتظار چنین لحظه ای می کشیدم. ما می توانیم یک زندگی جدید اغاز کنیم. بارها به زندان سر زدم و از وضع تو پرسیدم همه از رفتار تو در زندان راضی بودند. فردای آن روز هر دو با نامه ای که از دادگاه مبنی بر فوت پدرش و اجازه ازدواج گرفته بود به محضر رفتند تا با پیمانی مقدس در محضر خدا زندگی دور از بدبختی ها و تباهی را تجربه کنند.

                                                                                                                    پایان

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 7:58 |

اکبر به اتفاق لیلی به ترمینال رفتند. اکبر دو تا بلیط در صندلی اخر اتوبوس برای تهران گرفت. ساعت حرکت اتوبوس بود. مقداری خوراکی گرفتند و سوار شدند. اکبر بارها خواسته بود لیلی را به امان خدا رها کند و دنبال کار خود برود میدانست در این راه با مشکلات زیادی روبرو خواهد شد اما دل بر عقل غالب شده بود  و نمی توانست کسی را که برای اولین بار در زندگی چنین دوست دارد رهایش کند. با اینکه چیز زیادی از لیلی نمی دانست اما حاضر بود جان را فدای او کند اما لیلی اسیبی نبیند. لیلی هم که نمی دانست اکبر چرا این همه در حق او خدمت میکند سکوت را برگزیده بود تا ببیند پایان این راه به کجا ختم می شود و برای لیلی بالاتر از سیاهی رنگی نبود. نهایتش چون گذشته به دام افرادی می افتاد و او را کالایی برای فروش خود میکردند. لیلی سر بر شیشه کنار دستش گذاشت چشمانش را بست. هر وقت چشم بر هم می گذاشت به گذشته ها برمیگشت و سالهای عمرش را مرور میکرد. لیلی باور کرده بود که از روز اول پیشانی سیاه بدنیا امده است. از اینکه زیبا بود از خودش متنفر بود. از اینکه میدید بخاطر زیبایی چهره رعنا مادرش و خودش اینچنین مصیبت کشیده ناراحت بود. میدانست که هیچ کدام جنبه داشتن چنین نعمتی که خداوند به انها داده را نداشتند. آنها نتوانستند از بهترین نعمتی که در ظاهر انان قرار داده درست استفاده کنند و زیبایی خود را با بهایی ناچیز به حراج گذاشتند. بهایی که تنها در قبال انان لذت بردن دیگران از این چهره بود. لیلی به خود گفت: یعنی این بود ارزش زیبایی من؟ یعنی این بود بهای نگاههای مستانه مردان هوسباز.؟ هر وقت با خود حرف میزد ناخوداگاه اشک از گوشه چشمش به پایین می غلطید و این بار هم هر کاری کرد نتوانست جلو ریزش اشکش را بگیرد. اکبر سعی میکرد به او نگاه نکند اما متوجه لرزش شانه های دلدارش شده بود. برگشت رو به لیلی به چهره معصومانه او نگریست. میخواست حرفی بزند بهتر دید رهایش کند تا خود را سبک کند. میدانست غم سنگینی بر شانه های لیلی میباشد. سنگینتر از ان بر شانه اکبر که نمی دانست کجا میرود؟ نیمه شب بود و همه در اتوبوس به خواب رفته بودند. خواب بر چشمان زیبای لیلی هم مستولی گشت. نظام را دید پدرش شاید بعد از این همه مدت اولین باری بود که خواب پدرش رامی دید. نظام غمگین بود. گوشه ای نشسته بود و لیلی را می نگریست. لیلی میخواست به او نزدیک شود اما نمی توانست. نظام به جایی خیره شد. اشکش جاری گشت. لیلی دنباله نگاه پدرش را گرفت. عده ای جمع شده بودند. چوبه داری بود. لیلی نزدیک رفت. مابین مردمی که دور چوبه دار گرد امده بودند فرو رفت. چوبه دار اماده بالا بردن فردی شده بود. نگاه کرد. خود را دید. لیلی را بر چهارپایه گذاشتند. دستانش بسته بود. اما به جمعیت نگاه میکرد. طناب دار به گردن او حلقه شد. حکم را خواندند. به جرم قتل آقای ...... به قصاص محکوم و به دار مجازات اویخته خواهد شد. هرچه فریاد میزد بخدا او بی گناه است صدایش به کسی نمی رسید. فریاد کرد من از خودم دفاع کردم اما کسی نه او را می دید و نه صدایش را می شنید. درمانده همانجا روی زمین نشست. مردم هلهله میکردند. دست میزدند. لبخندی حاکی از رضایت بر لبان مردم بود. به عقب برگشت پدرش گریه میکرد. باور نمی کرد نظام زمانی هم که مرده باشد به حال دخترش دل بسوزاند. لیلی را با طناب دار بالا بردند. او می دید که دارد دست و پا می زند. لیلی دست بر گردنش برد سوزش زیادی در ناحیه گردن خود احساس میکرد. داشت خفه میشد که طناب دار پاره شد و او به زمین افتاد. همه به پشت سر نگاه کردند. فردی داشت ارام از انجا دور میشد. کسی چهره  او را ندید. لیلی به دنبالش دوید اما نتوانست به او برسد. او رفته بود. میخواست فریاد بزند که از خواب پرید. اکبر که متوجه ناله لیلی در خواب شده بود وقتی او بیدار شد لیوانی اب از راننده گرفت و به او داد. لیلی به دور و برش نگاهی انداخت وقتی اکبر را کنار دستش دید متوجه شد همه را در خواب دیده اما میدانست همه این مصیبتها بخاطر اعمال خودش است. میدانست دیر یا زود بخاطر مرگ بهزاد به سراغ او خواهند امد. بعد از خوردن آب حالش بهتر شد. اکبر پرسید: چیزی شده؟ گفت : خواب وحشتناکی دیدم. داشتند مرا دار می زدند. اکبر لبخندی زد و گفت : بخاطر فکر و استرس است ناراحت نباش همه چیز درست میشود.  مجددا سرش را به شیشه ماشین تکیه داد و خوابید. طلوع خورشید و تابش نور ان بر صورت مسافران اتوبوس انها را از خواب بیدار کرد. لیلی هم در حالی که خستگی مفرطی بر خود احساس میکرد بیدار شده بود. اکبر معلوم بود مدت زمان زیادی بیدار شده. در چشمان او هیچ اثری از خواب الودگی وجود نداشت. اتوبوس وارد ترمینال و شلوغ تهران شد. جمعیت زیادی در ترمینال بودند و صداهایی که بدنبال مسافر جهت اتوبوسها می گشتند همه جا شنیده میشد. شهرها و مقصدهای مختلفی که راننده ها و شاگرد راننده ها بدنبال مسافر بودند. صدای راننده تاکسی که مسیر خود را اعلام میکردند و بدنبال مسافری بودند تا با پول کرایه او روزی امروزشان را فراهم کنند.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 11:12 |

اکبر سریع محل را ترک کرد. او نمی خواست یک تنه به جنگ افراد شروری برود که حتی نوامیس مردم برای آنها مهم نبود چه برسد به جان آنها. از طرفی از نزد پلیس هم رفتن واهمه داشت. میترسید به جرم همدستی با آدم ربایان دستگیر شود. گرچه از حسن شهرت خوبی برخوردار نبود و گاها او را بعلت زد و خورد به اداره پلیس می برند اما همیشه بخاطر قلدری و زیر بار زور نرفتن پایش به این جور جاها کشیده میشد. اکبر سعی کرده بود هرگز به ناموس کسی نگاه بد نیانداز اما از درگیری در این خصوص هم واهمه داشت و این دفعه هم باور کرده بود حکمتی در ان است که ناخواسته وارد این قضایا شده است. به طرف روستای مورد نظر راه افتاد. چند روزی بود که خبری از لیلی نداشت. به خانه پیرزن رسید در حالی که مقداری خوراکی تهیه کرده بود کلون در را به صدا در آورد. پیرزن در را باز کرد. چشمش که به اکبر افتاد خوشحال شد و صورت او را بوسید. همیشه دل خوش بود اگر بچه های واقعی خودش به او سر نمی زنند اما اکبر هر از گاهی ان هم با دست پر به منزل او می رود. اکبر با او داخل شد. در بین راه احوال لیلی را پرسید. پیرزن با خنده زیرکانه ای گفت: خیلی دلت براش تنگ شده. ماشالله چون فرشته ای میماند. خانم و باوقار. لیلی طبق سفارش اکبر چیزی در مورد خودش به او نگفته بود. پیرزن هم از رفتار او در این چند روز راضی بود. لیلی به محض دیدن اکبر خوشحال شد و جلو امد سلام کرد . سرش را زیر انداخته بود. خجالت می کشید .روزی که لیلی را به این روستا اورده بود چنان درگیر قضایا بود که حتی درست به قیافه او نگاه نکرده بود اما اینک یه لحظه چشمش به چشمان لیلی تلاقی کرد و دلش لرزید. اکبر نمی خواست درگیرمسائل عشقی شود. سعی میکرد خود را از این دختر دور نگه دارد. اما فردای ان روز که میخواست آنجا را ترک کند نتوانست. چندین بار بلند شد وسایل خود را جمع کرد تا خداحافظی کند برود اما نتوانست. تمام شب را بیداری کشیده بود. چه نیروی عجیبی در نگاه این دختر وجود داشت که او را زمین گیر کرده بود. اول وقت صبح ننه معصوم سراغ اکبر امد. هنوز تو جای خود دراز کشیده بود. ننه معصوم کنار او نشست و گفت: اکبر کی میخوای به شهر بری؟ لیلی رو هم با خودت می بری یا نه؟ مادر درست نیست یه دختر جوان انهم زیبا در این روستا با من پیرزن تنها باشد. میترسم خدای نکرده جوانهای ده مزاحمتی ایجاد کنند. اگر قصد ازدواج با او را داری هر چه زودتر این کار را بکن. هم دختر زیبایی هست و هم خانم . در این چند روز که پیش من بوده او را محک زدم. عروس خوبی برای تو خواهد شد. حرفهای ننه معصوم غوغایی در دل اکبر ایجاد کرد. از طرفی به خاطر مشکلاتی که برای لیلی ایجاد شده بود مردد بود. اما اینک می دید که نمی تواند لحظه ای از او جدا شود. هرگز تابحال دختری نتوانسته بود او را از کار باز دارد اما اینک یک نگاه این دختر آتشی به جان او انداخته بود. اما اکبر نمی دانست خانواده او کیستند ؟ کجا هستند و تا چه حد حرفهای این دختر صحت دارد. اکبر باید بر احساس خود غلبه میکرد. نباید یک دفعه تصمیم می گرفت. او باید خود را کنترل کند تا بتواند همه چیز را در مورد لیلی بداند. از کجا معلوم لیلی راست گفته باشد و پدرش مرده باشد.؟ اکبر باید فرصت بیشتری برای شناخت لیلی بکار میبرد. از طرفی این دختر که نه شناسنامه ای داشت و نه چیزی. ننه معصوم هم از بودن او در انجا بخاطر مشکلاتی که ممکن بود پیش بیاید ناراحت بود. باید راه چاره ای پیدا میکرد. ان روز صبح حتی برای خوردن صبحانه از اتاق خارج نشد. قدرت نگاه کردن به لیلی را نداشت. لیلی هم از همه جا بیخبر در اتاقی که با پیرزن مشترک بود اوقات را می گذراند. از اینکه می دید بلاخره فردی پیدا شده که صادقانه به او کمک کند خدا را شکر میکرد. ننه معصوم در این چند روز نماز خواندن را به او یاد داده بود. لیلی ساعاتی که احساس بی کسی و تنهایی میکرد ناخودآگاه جانماز را باز می کرد و سر ان می نشست با خدای خود درد دل میکرد. او میخواست از این مشکلات رهایی پیدا کند. نزدیک ظهر اکبر از اتاق خارج شد. یا الله گفت و وارد اتاق ننه معصوم شد. لیلی گوشه ای نشسته و به فکر فرو رفته بود. به محض دیدن اکبر از جا بلند شد. ننه معصوم داشت چای درست میکرد. با گرمی جواب سلام اکبر را داد. او نشست. سعی کرد جایی بنشیند که مستقیم جلو لیلی قرار نگیرد . حتی حضور لیلی در ان اتاق او را منقلب میکرد. بعد از ساعتها فکر کردن به این نتیجه رسیده بود که  همراه با لیلی به تهران بروند و خانه و مکان او را بیابند. در اصل میخواست ببیند تا چه حد حقیقت را به او گفته است. بعد چند لحظه ای که سعی کرد بر خود مسلط شود رو به لیلی کرد و گفت: شاید مقداری برای شما سخت باشد اما نظر من این است که باتفاق هم به تهران برویم و جا و مکان شما را پیدا کنیم. تا ابد که نمی توانی اواره باشی باید بالاخره سر و سامانی بگیری . اگر اینجاها باشی اخرش یا گیر اون افراد می افتی یا پلیس. مطمئنا پلیس هم به جرم دختر فراری ترا به زندان خواهد انداخت که جای خوبی نیست. توی این ده هم چند تا جوان شرور وجود دارد اگر بفهمند تو کسی رو نداری حتما مزاحمت خواهند شد. علت امدن من به اینجا این بود که چند ماشین از مردانی که با موسی کار میکنند خانه مرا محاصره کرده اند. تا مدتها نمی توانم آنجا بروم. خدا رو شکر که اینجا ننه معصوم را داشتیم و الا معلوم نبود سر در دو نفر ما چه می اوردند. نمی دانم نظر خودت چیه؟ اما هر چه زودتر باید اینجا را ترک کنیم. اکبر بعد از گفتن این حرفها لحظاتی ساکت شد تا بببند لیلی حرفی برای گفتن دارد یا نه؟ وقتی با سکوت او روبرو شد گفت: مطمئن باش سر قولی که داده ام خواهم ماند. تا اخرش کمکت میکنم حتی اگر در این راه جانم را بدهم. اما تا ابد که نمی توانی پنهان شوی.  لیلی که تا بحال ساکت بود سرش را در حالی که گرد غمی دوباره بر چهره او نشسته بود بالا کرد و گفت: خداوند از روز اولی که مرا به این دنیا اورد جز بدبختی چیزی برایم رقم نزده . تا می ایم طعم خوشی را بچشم مصیبتی دیگر پیش می اید. میدانم گناه همه این مشکلات به خودم برمیگرده و شما هم تا الان نسبت به من لطف داشته اید. بهتر است مرا به ترمینال ببرید خودم یه جایی خواهم رفت. نمی خواهم برای شما هم که مثل برادری دلسوز به من محبت کردید مشکل درست کنم. تا همینجا هم از زندگی باز مانده اید. اما من راه ترمینال را بلد نیستم. تهران رفتن من دردی دوا نمی کند. میدانم باز به چنگ امینی خواهم افتاد و روز از نو و روزی از نو. آخرین کلمات را لیلی با گریه می گفت. اکبر تحمل دیدن اشک لیلی را نداشت. هر قطره اشک او آتشی بر دل اکبر می زد. بار دیگر رو به لیلی کرد و گفت: این حرف را نزن. من که گفتم تا اخرین لحظه با تو خواهم ماند. اگر میگویم به تهران برویم میخواهم شناسنامه و دیگر وسایلت را برداری . حداقل گواهی فوت پدرت را. لیلی گفت: شناسنامه ام را وقتی به بندر آمدم نمی دانم چی شد. اما گواهی فوت پدرم در خانه است . اکبر از لیلی خواست هر چه زودتر اماده شود تا با هم به ترمینال بروند.

 تیمور چند روزی جلو در خانه اکبر منتظر ماندند اما وقتی دیدند اثری از او نیست به خود گفتند موسی به انها دروغ گفته است. روزی موسی را با خود به بهانه اینکه مکان لیلی را یافته اند و او باید بعنوان شاهد او را شناسایی کند به خارج شهر بردند. اما بعد از ان روز دیگر کسی هرگز موسی را ندید و معلوم نشد آنها چه بلایی سر او آورده اند. از طرفی مسعود هنوز دنبال لیلی بود و به تیمور و بقیه شک کرده بود. چند نفر را قرار داده بود تا بطور نامحسوس تیمور و دو نفر دیگر را تعقیب کنند. تمام کارهای انها را به مسعود گزارش میدادند . حتی همراه بردن موسی در باغی خارج از شهر و بدون او برگشتن را هم به مسعود خبر داد. این گزارشها او را مطمئن کرد که تیمور و بقیه دستی در گم شدن دختره داشته اند. تا بحال کسی نتوانسته بود چنین کلاهی سر مسعود بگذارد. او منتظر بود تا در موقعیت مناسبی تیر خلاصی را به تیمور و بقیه بزند. مسعود مردی فوق العاده صبور بود و برای رسیدن به خواسته اش هر چقدر وقت لازم بود صرف میکرد. تیمور و نادر و بیات در خانه تیمور در حالی که از مصرف بیش از حد تریاک حال خوبی نداشتند و بساط مشروب و منقل در کنار انان بود با صدای زنگ ممتد خانه از جا پریدند. آنها حال خوشی نداشتند حتی قوه عقل و درک آنها در ان لحظه چنان زایل شده بود که نمی توانستند تشخیص دهند چه کسی اینچنین در میزند. نادر را جهت باز کردن در روانه کردند. به محض باز شدن در خانه پلیس همراه با برگه بازرسی خانه وارد شد. نادر هنوز خود را جمع و جور نکرده بود که تعدادی پلیس وارد خانه شدند و مستقیم بالای سر تیمور و بیات حاضر شدند. پلیس همراه با جمع آوری مدارک جرم آنها را روانه بازداشتگاه کرد و بدنبال ان با بیات به طرف باغ مورد نظر رفتند. تمام باغ را جستجو کردند. سربازی در حال جستجو بود که در مابین شاخه های درختی چشمش به کاردی خورد. فرمانده خود را در جریان قرار داد . کاری خونی را برداشتند. حال مطمئن بودند که جنایتی در این باغ رخ داده و فردی که به اداره پلیس زنگ زده گزارشی صحیح داده است. بیات هم زمانی که پی برد جنایت انان فاش شده است برای اینکه خود را بی گناه جلوه دهد همه چیز را تعریف کرد و جای پنهان کردن جسد موسی را به آنها نشان داد. جسد موسی که بعلت ریختن اسید روی ان متلاشی شده بود را داخل کاور قرار دادند و به پزشک قانونی منتقل نمودند و سه نفر مجرم را روانه زندان کردند تا ابعاد دیگر این جنایت مشخص گردد. 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 8:50 |

لیلی هنوز در شک و تردید بود. یادش امد زمانی که در اتوبوس برای امین زندگیش را تعریف کرد او هم قول کمک به او را داد . اما بعد از یک هفته غیبش زد و تمام این مدت دنبال فروش او بوده است. اما از اینکه می دید اکبر تا بحال هیچ درخواست نابجایی از او نکرده امیدوار بود. اکبر چند کتاب داستان را که قبلا در خانه داشت برای لیلی اورد و گفت خودت را با این کتابها سرگرم کن. من باید دنبال کارهام بروم هر کسی هم زنگ خانه را زد در را باز نکن . من برای اطمینان از اینکه کسی نتواند وارد خانه شود و اگر از دیوار کسی بالا امد مطمئن شود کسی در خانه نیست قفل در را از بیرون میزنم. تو هم که کاری به حیاط نداری . البته من شرمنده ام بخاطر حفظ خودت این کارها را می کنم . این افرادی که من می شناسم خیلی خطرناک هستند. موسی برای پول دست به هر کاری می زند. او ناموس ندارد و همه چیزش پول است. نامرد کاش پولها را درست خرج میکرد اما پولی که از این راه بدست بیاد باید خرج عرق و تریاکش شود. البته از من حساب می بره و جرات امدن به اینجا را ندارد اما وقتی دید من حاضر به اینکه تو را به انها بدهم نیستم حتما آدرس مرا به آن کثافتها میدهد. حالا بذار برم دنبال کارم شب بیشتر حرف میزنیم. او حرفهایش را زد و از خانه بیرون رفت.در حقیقت بیشتر بخاطر نبودن در خانه بود. زیبایی لیلی چنان خیره کننده بود که می ترسید وسوسه شود و پا روی وجدان و شرفش بگذارد. هر چه کمتر در خانه باشد بهتر است. اکبر لیلی را با افکار پریشان تنها گذاشت و رفت.

تیمور و بیات و نادر بعد از پیاده شدن مسعود خندیدند و از اینکه مسعود را اینچنین عصبانی می دیدند خوشحال بودند. باید با احتیاط سراغ موسی می رفتند تا جای لیلی را به انها نشان دهد. تیمور در ذهن خود بهتر نقشه کشتن لیلی را کشیده بود. به خود می گفت زنده ماندن این دختر دیگر مایه دردسر و نگرانی است. اگر جسدش هم پیدا شود حتما یقه مسعود را می گیرند چون او در درمانگاه رضایت نامه امضا کرده است. بعد از یک ربع که در شهر چرخ زدند تا از رفتن مسعود مطمئن شوند به طرف درمانگاه حرکت کردند. آنها کوچه پشت درمانگاه نگه داشتند و بیات از ماشین پیاده شد به طرف اتاق نگهبانی راه افتاد. موسی سرخوش از اینکه بیشتر از حقوق چند ماهش را کاسبی کرده در اتاقش سیگاری در دست داشت و دودش را به هوا می داد. بیات پشت در به شیشه زد و موسی از جا پرید و در را باز کرد. با دیدن بیات خندید و گفت: کیف کردی به شماره سه بدون هیچ ردی دختره رو خارج کردم. حالا برن بگردن پیداش کنند. بیات نگاه خیره ای به او کرد و گفت: خوب حالا بگو او را کجا بردی تا بقیه پولت رو بگیری. بعدش هم شتر دیدی ندیدی. موسی از جاش بلند شد و گفت: نشد دیگه من الان بقیه پول رو میخوام. تازه دختره جاش امنه حداقل بهتر از جایی است که این دو تا غول بیابونی میخوان ببرندش. میدونی اگر بفهمند من این کار رو کردم زندگیم نابود میشه. جون تو همش هم بخاطر پول نبود. بیشتر بخاطر رفاقتی بود که با تو داشتم. خوب دیگه امورات منم با این چند تومنها می گذره خودت میدونی که جنس گرونه و با این حقوق نمی شه تهیه کرد. باور کن تا یه هفته دیگه سنار از این پولها در جیب من نیست. همش میره توی جیب اون کثافتها. بیات حرفش رو قطع کرد و گفت: موسی چاخان بسه. من و تو همدیگه رو خوب می شناسیم. زود آدرس دختره رو بده و الا به قول تو اون دو تا غول بی شاخ و دم همینجا خونت رو می ریزند. موسی که میدانست بیات مال این حرفها نیست خندید و گفت: اولا که قرارمون بود بعد از بردن دختره از درمانگاه مابقی پول مرا بدهید. در ثانی من الان نمی دونم دختره کجاست . فردی که او را برد تا جای مطمئنی نگهداری کند هنوز پیش من نیامده چند بار تماس گرفتم هنوز نتونستم پیداش کنم. شما پول مرا بدهید من هم دختره رو صحیح و سالم می ذارم جلوتون. بیات میدانست چانه زدن با موسی فایده ندارد پیش بقیه برگشت و کل ماجرا را تعریف کرد. تیمور رو به بقیه کرد و گفت : بهتر است هر چه می گوید بکنیم . فعلا همه چیز دست اوست. همراه با بقیه به طرف اتاق موسی رفتند. موسی آنها را از دور دید و می دانست به سراغش می ایند خود را برای رودروریی با انها آماده کرده بود . به محض اینکه نزدیک او شدند با صدای بلند طوری که هر سه نفر بشنوند گفت: همان که گفتم، اول پول من بعد میرم دنبال دختره. ساعتی دیگه شیفت من عوض میشه و آزادم. تیمور دست در جیب لباسش کرد و بقیه پولی را که به او قول داده بودند به او داد و گفت: همین امشب باید دختره را به ما برگردونی و الا... موسی حرفش رو قطع کرد و گفت : و الا چی؟ منو تهدید نکنید. شما اون دختره رو دزدیده بودید من هم الان شریک جرم شما هستم. خیلی خوب پولم رو گرفتم. گفتم فردی که دختره رو برده الان دم دستم نیست. باید بعد از شیفت کاری برم دنبالش شب سر چهارراه صنوبر شما را می بینم. دختره رو هم همراه خودم میارم. اما باید خیلی مواظب باشید. سر ساعت بیاید چون من نمی تونم توقف کنم اونم با یک دختر فراری. دیگه هم اینجا نیاین. تیمور و بقیه آنجا را ترک کردند. موسی باید دنبال اکبر می گشت. بعد از کارش بطرف خانه اکبر راه افتاد. پشت در که رسید هر چه در زد کسی در را باز نکرد. از دیوار حیاط داخل را نگاه کرد. پرده ها کشیده شده و پشت در هال قفلی آویزان بود. مطمئن شد که در خانه نیستند. برگشت و به بازار رفت. هر جا که فکر میکرد اکبر را می تواند پیدا کند رفت. تا نزدیک مغرب نتوانست او را بیابد. جایی که همیشه با دوستانش قرار میگذاشت کنار اسکله بارگیری رفت. اکبر را میان چند تا از دوستانش دید. به نزدیک آنها که رسید اکبر را صدا کرد و کناری کشید. از او خواست که دختره را هر چه زودتر بیاورد. اکبر نگاهی به سر تا پای موسی کرد و گفت:  کدوم دختره؟ از کی داری حرف میزنی؟ موسی که باور نمی کرد این حرفها رو اکبر داره میزنه برآشفته شد و با عصبانیت گفت: خودت رو به نفهمی نزن. خوب میدونی از چی دارم حرف میزنم. اگر اون دختره رو نیاری زندگی من بر باد میره . می فهمی چی میگم. اکبر دستی به سینه او زد و گفت: از سر راهم برو کنار بذار باد بیاد. گمشو و الا به پلیس گزارش میدم. موسی تمام تنش داغ شده بود. اگر لیلی رو نمی برد حتما او را می کشتند. با التماس رو به اکبر کرد و گفت: ما با هم رفیقیم . من زن و بچه دارم اگر دختره رو برنگردونم زندگیم نابود میشه. منو می کشن. ترو به هر کس که میپرستی دختره رو برگردون. کم مانده بود گریه کند. موسی که تا ساعاتی پیش با قلدری جواب تیمور را داده بود حالا چون انسانی خوار و زبون به التماس افتاده بود. اکبر بار دیگر گفت من از هیچ چیز خبر ندارم. برو برو خدا روزیت رو جای دیگه بده. این را گفت و به طرف بقیه رفت. موسی میدانست چانه زدن با او فایده ندارد. تصمیم گرفت با چند تا از دوستانش به سراغ اکبر برود. اکبر هم از این موضوع بی اطلاع نبود و میدانست هر وقت گیر می افتد دنبال دوستان اوباش خود میرود. اکبر سریع آنجا را ترک کرد. به خانه رفت همه ماجرا را برای لیلی تعریف کرد. لیلی را برداشت و به یکی از روستاهای اطراف که دوستانی داشت برد. در خانه پیرزنی که حق مادری گردن او داشت و میگفتند پسر رضاعی او حساب میشود و هیچ کس از این موضوع جز خودش و مادرش که هنگام مرگ آدرس او را داده بود خبر نداشت برد. از پیرزن خواست از لیلی بیشتر از چشمش مراقبت کند و به شهر برگشت. وقتی به نزدیکی خانه رسید دو تا ماشین را دید و فهمید که باید همدستان موسی باشند. بهتر دید به خانه نرود. 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 6:49 |

تیمور طوری برخورد کرد که دوستانش اگر با او هم کار نبودند و با هم نقشه نکشیده بودند فکر میکردند واقعا راست می گه و از هیچ خبر نداره. نگاههای بیات به او با تعجب بود اما تیمور بیخیال داشت نقش بازی میکرد و الحق که هنرپيشه خوبي بود. مسعود رو به خانم پرستار كرد و گفت: خانم اگر دكتر پرسيد بگو خودشان دختره رو بردند. خواهر ما از اين كارها زياد ميكنه خودمان پيداش مي كنيم. پرستار كه مقداري خيالش راحت شده بود و اثار خشنودي در چهره اش مشخص بود گفت: پس زحمت بكشيد و بياييد رضايت نامه را امضا كنيد تا براي من هم مشكلي درست نشه. مسعود در حالي كه نگراني از صورتش پيدا بود ميخواست خود را خونسرد نشان دهد همراه پرستار راه افتاد و سريع رضايت نامه را امضا كرد و همراه با بقيه سوار ماشين شد و درمانگاه را ترك كردند. در بين راه تمام وقت بد و بيراه ميگفت. فحش ميداد و ناسزا بار بچه ها ميكرد. برافروخته شده بود. بطوري كه همه ساكت بودند . كسي جرات حرف زدن نداشت. اطراف درمانگاه را گشتند اما اثري از ليلي نبود. مسعود نمي دانست چيكار كند؟ تيمور هم از وضعيت بوجود امده ناراضي نبود. ميدانست اگر ليلي بوسيله مسعود به قادرخان تحويل داده ميشد كار انها تمام بود. مسعود تصميم نداشت بدون ليلي سراغ قادر خان برود. نمي دانست هم چيكار كند؟ ماشين او جلو خانه تيمور بود با عصبانيت از او خواست كه بطرف خانه برود. تيمور هم سريع فرمان را طرف خانه چرخاند. به محض اينكه جلو در خانه رسيدند  مسعود پياده شد و به طرف ماشينش رفت.

موسي ليلي را بوسيله يكي از دوستانش به خانه او برد. سفارشهاي لازم را كرده بود و به او گفت كه بعد از شيفت كاري به سراغ او ميرود. خيلي راحت از چنگ مسعود فرار كرده بود بطوري كه در ان محيط هم مشكلي براي او درست نشد. اكبر دوست موسي ليلي را به خانه خودش برد. او مجرد زندگي ميكرد اما فردي تعصبي بود . با اينكه از ايمان درستي برخوردار نبود اما نسبت به تعرض به زنان و دختران تعصب نشان ميداد در واقع معتقد بود كه زنان و دختران مردم مانند خانواده خودش مي باشند. ليلي هنوز درست بهوش نيامده بود. اكبر ماشين را به حياط خانه برد و بعد از بستن در خانه ليلي را روي دوش انداخت و توي اتاقي خواباند. بهتر ديد قبل از وسوسه شدن از خانه خارج شود. دلش نمي خواست تنهايي با دختر در خانه باشد. كاغذ  و خودكاري برداشت و يادداشتي نوشت و كنار ليلي گذاشت و از خانه خارج شد. ليلي گاهي متوجه ميشد كه از جايي به جاي ديگر منتقلش مي كنند اما هنوز هوش درستي نداشت كه علت را بفهمد. ساعتي بعد از رفتن اكبر چشمانش را باز كرد . فكر ميكرد مرده است. با خود گفت: خانه هاي اخرت هم كه عين دنيا است. يادش امد رگ دستش را زده بود و به اغما فرو رفت. احساس سبكي كرد. لحظه اي به خود گفت اينجا هم بد نيست. بهتر از دچار شدن در دست عربها بود. نمي دانم ميتوانم پدرم را ببينم يا نه؟ ببين قبر من چه بزرگ است روشن است زيبا است. ليلي داشت با خود حرف ميزد كه صداي شكستن چيزي او را به خود اورد. از جايش سراسيمه بلند شد و تازه متوجه شد كه زنده است. اما اينجا كجا بود؟ صداي شكستن چي بود؟ به پنجره نگاه كرد گربه اي زرد رنگ را ديد كه به او زل زده بود. چشمانش براق بود و گويي ميخواست چيزي بگويد. در حالي كه بدنش درد ميكرد و رمقي براي او نمانده بود از جايش بلند شد و بطرف پنجره رفت. گربه فرار كرد. از شيشه بيرون را نگاه كرد. گلداني افتاده بود و شكسته شده را ديد. متوجه شد كه با پريدن گربه بر لبه پنجره و شكستن گلدان باعث هوشياري او شده است. براي لحظه اي از اينكه ديد باز زنده است خوشحال شد. اما مجددا چهره اش بهم رفت. او هنوز نمي دانست بعد از اينكه رگ دستش را زده چه اتفاقاتي براي او افتاده و اينجا كجاست؟ به طرف جايي كه خوابيده بود رفت. چشمش به كاغذي روي زمين افتاد كه خودكاري روي ان بود تا باد كولر حركتش ندهد. نشست كاغذ را برداشت و شروع به خواندن كرد. سلام دختر خانم . من اكبر هستم. وقتي در بيمارستان بودي بوسيله يكي از دوستانم تو را از چنگ ادم ربايان نجات دادم. انشاالله بهتر شده باشي تا هر وفت دلت خواست مي تواني اينجا بماني. اينجا در امان هستي. هيچ نامردي نمي تواند به تو تعرض كند. منو مثل برادر خودت بدون كمكت مي كنم تا خانواده ات را پيدا كني. فعلا ميرم دنبال كارهام. اگر گشنه بودي توي يخچال همه چيز هست ميتوني بخوري تا من برگردم. نوكر شما اكبر

ليلي باور نمي كرد از دست تيمور و دار و دسته اش خلاص شده است. از طرفي با كاري كه امين با او كرده بود  ديگر به هيچ كس نمي توانست اعتماد كند. نگران اين بود كه اكبر  با عده اي ديگر برگردد  و روز از نو روزي از نو شروع شود. ميخواست فرار كند اما فكر كرد به كجا؟ من كه پولي ندارم. بهتر ديد دل را به دريا بزند تا ببيند اين اكبر كيست كه اينچنين با او حرف زده است. احساس ضعف و گرسنگي ميكرد. به طرف آشپزخانه رفت در يخچال را باز كرد مقداري نان و پنير برداشت و به اتاق برگشت و نشست خورد. خسته شده بود. زانويش را در بغل گرفته و به اينكه چه بر سر او امده و چه خواهد امد فكر ميكرد. صداي باز شدن در او را از جا بلند كرد.  خودش را جمع و جور كرد. پسر جواني را ديد حدود ۳۵ سال كه با چند كيسه پلاستيك وارد شد. به محض اينكه چشمش به ليلي افتاد سلام كرد و گفت الحمد الله بهتر شدي خدا رو شكر. ليلي اهسته سلام كرد. اكبر با چشمان ريز و سياهش جواب سلام او را داد و گفت بشين راحت باش. برات لباس تهيه كردم . اگر نپسنديدي منو ببخش خوب كمي بد سليقه هستم اما بهتر از اين لباس درمانگاه است. پلاستيك لباس را كنار ليلي گذاشت و به اشپزخانه رفت. از در اتاق كه خارج ميشد گفت ميتوني لباست را عوض كني. اينجا رو خونه خودت بدون اكبر رو هم داداش و نوكر خودت. تا من چيزي براي خوردن درست كنم. ليلي در اتاق را بست و لباسش را عوض كرد اما از سليقه اكبر خوشش امد. عينا هم اندازه اش بود. بطرف آشپزخانه رفت. با سرفه اي امدن خودش را خبر داد. اكبر به عقب برگشت و لبخندي زد و گفت بنظر بد مي نمياد. اندازه ات است. ليلي تشكر كرد. حرفهاي اكبر مهربانانه بود. اما باز مي ترسيد. جلوتر رفت و گفت: اكبر اقا ميشه من برم؟ اكبر برگشت نگاهي به او انداخت و گفت هر وقت خواستي بري ادرس بده خودم مي برمت اما مث اينكه بچه اينجاها نيستي خودت بخواي بري گم ميشي. ان كثافتها همه جا دنبالت مي گردند اين شهر هم كوچك است و زود به چشم مياي. اجازه بدي خودم مي برمت. ليلي دلگرم شد گفت: من بچه تهران هستم. اينجا كسي رو ندارم. منو ببري ترمينال و سوار اتوبوس كني ديگه مزاحمت نمي شم. اكبر خنديد و گفت : خوب بچه تهرون اينجا چه ميكني ؟ اين همه راه رو امدي واسه چي؟ دانشجويي؟ ليلي گفت: نه من من از خونه فرار كرده بودم كه گير اين ادمها افتادم. اكبر يكه خورد. نگاهي به او انداخت و گفت: يا ابوالفضل تو دختر فراري هستي ؟ خدا بگم موسي چيكارت كنه . واسه منم دردسر درست كردي . او گفت ترا دزديدند و به كمك نياز داري . ليلي اشك در چشمانش جمع شد و گفت: راست گفتند مرا دزديدند. من همه چيز رو از اول تا اخر واسه شما تعريف ميكنم. اگر دوست داشتي كمكم كن و الا به محض اينكه گفتي ميرم. هر چه بادا باد. اكبر ساكت شد. املتي درست كرده بود برداشت و با نان و پياز در سيني بزرگي قرار داد و به اتاق اورد. در حالي كه نگران بود همراه با ليلي شروع به خوردن كرد . بعد از غذا رو به ليلي كرد و گفت: خوب دختر خانم بگو ببينم اينجا چه ميكني و چه اتفاقي براي تو افتاده؟ ليلي همه چيز را از اول تا اخر براي او تعريف كرد. اكبر از حرفهاي ليلي منقلب شده بود. با خود گفت: تف بر تو اي روزگار ببين با يه دختر معصوم چه كردي؟ رو به ليلي كرد و گفت گرچه كار درستي نكردي فرار كردي اما كمكت ميكنم. به شرافتم قسم مي خورم نمي ذارم دست هيچ كدوم از اونا به تو برسه. اما قول بده تا وقتي من نگفتم پات رو از اين خونه بيرون نذاري. ليلي قسم خورد كه همانجا بماند. در حقيقت جايي نداشت برود.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 21:17 |

مسعود همچنان در فکر بردن هر چه زودتر لیلی بود و بقیه در فکر فرار دادن او. بیات به بقیه رو کرد و گفت: یه فکری به ذهنم رسید. همه چشم به دهان بیات دوخته بودند. هر کدام میخواست زودتر قائله را فیصله دهد. به همین خاطر میخواستند سریع حرفهای بیات مرد راننده شکم گنده را بشنوند. بیات رو به انها کرد و گفت: اگر یادتان باشه گفتم یکی از نگهبانان با من رفیق است. او مردی طماع است که با حداقل انعام حاضر است آدم بکشه چه برسه به اینچنین کاری. ما او را می آوریم و مبلغی به عنوان پیش پرداخت به او میدهیم. به بهانه نهار خوردن مسعود را موقتا از اتاق دختره دور می کنیم. از دوستم می خواهیم که لیلی را از درمانگاه خارج کند. بعد از برگشت ما اینجور جا می اندازیم که دختره بهوش آمده و از غیبت ما استفاده کرده و فرار کرده. خوشحالی بر چهره تیمور و بقیه نشست. بهتر از این نمی شد. بیات را سریع سراغ دوستش فرستادند. بعد از دقایقی بیات با موسی برگشت. جوانی قد بلند با موهای مجعهد و چهره ای سیاه. لباس نگهبانان درمانگاه به تن داشت. سبیلی پرپشت که تا روز لباهایش پوشانده شده بود. با جربزه و شجاع . کم و کیف قضایا را تیمور برای او گفت و بسته ای اسکناس در دست او گذاشت و گفت تا چند دقیقه دیگه ما مسعود را از انجا دور می کنیم. تو باید خیلی سریع کارت را انجام دهی . در صورت موفقیت مبلغی دیگر دریافت می کنی. موسی که از دیدن بسته اسکناس برق در چشماش درخشید به طریقه نظامیان دست را تا کنار گوشش بالا برد و گفت: به چشم الساعه کار را تمام میکنم. تیمور به اتفاق بقیه به سراغ مسعود رفت. کنارش ایستاد و گفت: آقا مسعود دختره که هنوز بهوش نیامده یه رستوران همین کنار درمانگاه است برویم هر چهار نفر نهار بخوریم. اینجوری توان ادامه نداریم. مسعود نگاهی به تیمور انداخت و گفت: اگر برای بقیه کارها هم اینچنین دقیق بودی کار به اینجاها کشیده نمی شد. تیمور به نشانه پشیمانی از کارهایش سرش را زیر انداخت و گفت حق با شماست. من اشتباه کردم اما میدانم که همیشه هوای مرا داشته ای این دفعه هم وساطت شما باعث نجات من خواهد شد قول میدم همیشه در خدمت و فرمان شما باشم. تیمور هیچ اعتقادی به این حرفها نداشت و فقط میخواست به این وسیله او را از این مکان دور کند و در دل کینه ای از او به دل گرفته بود. مسعود هم که از این حالت حقارت تیمور به وجد آمده بود با خوشحالی از اینکه فکر میکرد من بعد تیمور دربست در خدمت او خواهد بود و برگ برنده ای در دست دارد رو به او کرد و گفت : اگر ازاول هم با من بودی و با من همراهی میکردی تا بحال وضعت بهتر بود نگاهی به درون اتاق انداخت. چشمان لیلی هنوز باز نشده بود پرستاری که از انجا عبور میکرد را صدا کرد و پرسید: خانم این بیمار ما کی بهوش می اید؟ پرستار گفت: معلوم نیست حداقل یک ساعت دیگه. چون خون زیادی از او رفته بوده گیجی به او اثر کرده. این را گفت و از انها دور شد. مسعود خیالش راحت شد و با خود فکر کرد که چون هر چهار نفر با هم میروند خطری لیلی را تهدید نخواهد کرد. باتفاق تیمور به راه افتاد. تیمور در دلش شاد بود. نقشه ای که بیات طرح کرده بود حرف نداشت. چون هر سه نفر با او هستند نمی تواند به انها مشکوک شود. هر چهار نفر از درمانگاه خارج شدند و در رستوران روی صندلی نشستند. تیمور سعی میکرد حالت زیر دست بودن را کاملا نشان دهد. چون نوکری هر کاری را برای مسعود انجام میداد و این از دید دو نفر دیگر پنهان نبود. زمانی که انها مشغول غذا خوردن بودند موسی به اتاق لیلی نزدیک شد. پرستار هم برای نهار در پست پرستاری نبود. بهترین زمان برای بردن لیلی بود. موسی لیلی را بر روی برانکاری خواباند و ملافه ای روی او کشید. به طرف درب پشت درمانگاه رفت. سریع او را درون ماشینی قرار داد و راننده را که قبلا با او هماهنگی کرده بود سفارشهای لازم انجام داد و به محل کار خود برگشت. راحت تر از انچه فکر میکرد لیلی را ربوده بود. مسعود به اتفاق بقیه به درمانگاه برگشت. تیمور و دوستانش در حیاط نشستند و مسعود به طرف اتاق لیلی رفت. به محض اینکه داخل اتاق را نگاه کرد عین برق گرفته ها شده بود. لیلی نبود. به طرف پرستار بخش دوید و گفت: بیمار ما کجاست؟ توی اتاقش نیست. پرستار که باور نمی کرد همراه او به اتاق لیلی امد. سرم از دست او خارج شده بود. پرستار سریع اتافهای دیگر ، دستشویی و دیگر قسمتها را جستجو کرد اما اثری از بیمار نبود. به طرف نگهبانی رفت. موسی حالت کسی که چرت میزند روی صندلی در اتاق نگهبانی نشسته بود. با سر و صدای پرستار و مسعود گویا از خواب پریده هاج و واج آنها را نگاه میکرد. رو به پرستار کرد و گفت : خانم احمدی چی شده اتفاقی افتاده؟ آقا موسی یکی از بیمارها نیست. کسی از در خارج نشد؟ موسی که دست و پایش را گم کرده بود پرسید : کدوم یکی؟ نه کسی از اینجا خارج نشده. مسعود که عصبانی بود یقه موسی را گرفت و با فریاد گفت: مردیکه اینجا اتاق نگهبانی است یا خوابگاه تو که تا الان اینجا چرت میزدی از کجا میدانی کسی خارج نشده؟ موسی دست او را از خود جدا کرد و گفت: نخیر آقا کی گفته من چرت میزدم. پس الان جلو شما چه میکنم. بحث ان دو داشت بالا میگرفت که خانم احمدی وساطت کرد و گفت: بس کنید فعلا وقت این حرفها نیست باید بیمار را پیدا کنیم. او نمی دانست که مسعود و بقیه جرات اینکه پیگیری کنند و مسئولین درمانگاه را بازخواست کنند ندارند به همین خاطر از ترس توبیخ رنگش پریده بود. مسعود به طرف تیمور و بقیه رفت به محض اینکه به انها رسید گفت: احمق ها گفتم فکر ناهار نباشید. دختره فرار کرده . نیست نیست. سه نفر دیگر میخواستند خود را پرشیان نشان دهندو تیمور با دو دست بر سر خود کوفت و گفت: بدبخت شدیم بچه ها بگردید با اون حالش نمی تونه دور شده باشد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 10:39 |

رنگ از چهره دکتر پريده بود. ترس از اينکه مشکلی برای خود و خانواده اش درست شود اطاعت امر نمود و همراه با چهار مرد اتاق را ترک کرد. سعی ميکرد خود را عادی نشان دهد اما نمی توانست. به اتاق ليلی وارد شد . پرستار داشت سرم او را تعويض ميکرد. با خوشحالی از اينکه توانسته بودند دختر جوانی را به زندگی برگردانند رو به دکتر کرد و گفت: الحمد الله حالش رو به بهبود است. با اين خونی که از او رفته بود بعيد بود زنده بماند اما عمرش به دنيا بوده.

پرستار گزارش را برداشت و به دکتر نشان داد. دکتر روی پرونده پزشکی ليلی دستور داد به محض اينکه بهوش آمد و توانست از جا بلند شود ميتواند مرخص شود. پرونده را به پرستار داد و گفت: خانم امروز فکر ميکنم بتواند بلند شود. آقايون منتظر می مانند. چون تخت خالی هم نداريم بهتر است از برادرش رضايت نامه بگيريد و مرخصش کنيد.

پرستار در حالی که تعجب کرده بود از اين دستور دکتر چشم گفت و از اتاق خارج شد. تيمور به طرف تحت ليلی رفت. رنگ چهره او تا صبح خيلی تغيير کرده بود. بايد تقويتش ميکردند. رو به مسعودکرد و گفت بهتر است شما نزد قادر خان برگرديد من سعی خودم را ميکنم تا وضعيت دختره بهتر شود. اينجوری فکر ميکنم بهتر باشد. مسعود خنديد و گفت: نه تيمور من ديگه به شماها اعتماد ندارم. معلوم نيست سر اين دختر چه بلايی اورده ايد که دست به چنين کاری زده . بايد خودم اينجا باشم. وای به احوالتان اگر دست درازی به اين دختر کرده باشيد. تکه بزرگتون گوشتون است. شما اخلاق قادر خان را ميدانيد. از وليد بپرسيد به شما ميگويد. او يک بار زهر چشم او را ديده است. نگاه معنی داری به وليد کرد . وليد که همراه با تيمور در اذيت کردن ليلی دست داشت ميدانست چه مصيبتی برای آنها در راه است. به گوشه ای خزيد و روی زمين نشست. بيات ديگر بار به طرف پرستار رفت و از وضعيت ليلی پرسيد. پرستار تنها به گفتن حالش هنوز خوب نيست اکتفا کرد و از کنار انها رد شد. تيمور و بيات و وليد به محوطه بيرونی درمانگاه رفتند. هر سه ميدانستند به محض به هوش آمدن ليلی کارشان تمام است. کينه ای هم که مدتها مسعود از آنها در دل داشت کار را خرابتر ميکرد. تيمور رو به دوستانش کرد و گفت: هر سه در تعرض به دختره دست داشتيم. فرقی نمی کنه که من اول بودم يا ديگری. پس ميدانيم که هر سه نفرمون گير هستيم. من فکری به ذهنم رسيده. بايد دختره را از اينجا خارج کنيم و با دادن وعده اينکه  ميتوانيم نجاتش دهيم وادار به سکوتش کنيم. بعد هم خودمان از اينجا می رويم. هر سه اين راه را قبول داشتند اما مشکل اينجا بود که چطور جلو مسعود ميتوانند ليلی را  از اينجا خارج کنند. هر سه با هم مشورت کردند. آرزو ميکردند که ليلی ديرتر بهوش آيد تا فکرشون را بکار اندازند. از طرفی مسعود جلو در اتاق لیلی نشسته بود. او هم در فکر خود بود . بردن لیلی برای قادر خان و تحویلش به عربهای شیخ نشین پول خوبی برای او به ارمغان می اورد. دختران زیبای ایرانی که با اغفال عده ای سودجو و فاسد از خانه فرار میکردند بوسیله ای باندهایی چون باند قادر خان به کشورهای عربی برده می شدند و با پول خوبی به فروش می رفتند. مدتی در خانه های شیخ نشینها جهت خوشگذرانی انان نگه داشته می شدند و بعد چون کهنه ای به دور می انداختند. معلوم نبود بعدش طعمه چه حیوانهای انسان نمایی می شدند.و این سرنوشتی بود که در انتظار لیلی بود. مسعود بارها و بارها دختران معصومی را قاچاق کرده بود. یادش می امد چند ماه پیش دختر نوجوانی حدود ۱۵ ساله که در خیابان بدون هدف پرسه میزد را سوار ماشینش کرد وقتی فهمید فرار کرده با وعده های دروغین به یک قاچاقچی زن اهل ویتنام فروخت. مسعود میدانست که هر قیمتی بگوید او میخرد چرا که ویتنام خود منبع زنان خودفروش میباشد. یادش امد که دخترک همسن دختر خودش بود اما او خود را از این مردم جدا میدانست. اما هرگز فکر نمی کرد زمانی که بدنبال فروش دختران مظلوم و معصوم مردم است دختر خودش با ان سن کم در آغوش مردان هوسبازی که نام دوست را بر خود گذاشته اند و به خانه او رفت و امد میکنند بسر می برد. هرگز فکر نمی کرد مردانی که به خانه او می ایند تا دختران فراری را تحویل بگیرند ساعتهای متمادی با دختر خودش بسر می برند.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت 10:14 |

لحظه به لحظه حال لیلی بدتر میشد. خون زیادی از او رفته بود. چهره اش سفید شده بود . او در حال اغماء بود و سه مرد در حالی در حالی که در مستی مطلق بسر می بردند چون کوهی بر زمین به خواب رفته بودند. صدای خروپف آنها اعصاب را داغون میکرد. لیلی با مرگ دست و پنجه نرم میکرد.زمین آشپزخانه را خون پوشانده بود. لیلی در خون خود غوطه ور بود. صدای زنگ خانه بطور ممتد به صدا در امده بود. اما مردان نامرد چنان در خواب بودند که صدای زنگ را نمی فهمیدند. از دیوار خانه سایه فردی دیده میشد. خود را به بالا رساند و از ان طرف به درون حیاط پرید. برعکس این مردان چهره ای سفیدرو داشت و معلوم بود اهل جنوب نیست. آرام به طرف در ورودی هال حرکت کرد. ماشین را پشت در دیده بود و مطمئن بود دوستانش در خانه هستند اما نمیدانست چه اتفاقی افتاده که در را باز نکردند. از پشت پنجره داخل حیاط به درون سالن نگاهی انداخت . هر سه را در حال خروپف و خواب دید. به درون رفت اما هنوز لیلی را ندیده بود. لگدی به یکی از انها زد و با صدای گوشخراشی گفت: حیف نانها بلند شوید. چه وقت خوابیدنه. ؟ مرد سراسیمه از خواب پرید چشمانش را با پشت دست مالش داد و نگاهی به اطراف انداخت. اثر مستی کمتر شده بود. نگاهی به مسعود همان مرد تازه وارد انداخت و گفت: تو اینجا چه میکنی؟ تازه متوجه شده بود که چی شده و چرا همگی خواب رفتند. نگاهی به اطراف انداخت اما اثری از لیلی ندید. سراسیمه بلند شد به درون اتاق رفت آنجا هم نبود. به سالن برگشت و دوستانش را صدا کرد. بلند شوید. بلند شوید دختره فرار کرده. دو مرد دیگر سراسیمه بلند شدند. تا چشمشان به مسعود خورد خود را باختند. از جا بلند شدند و هراسان پرسیدند: چی گفتی ؟ فرار کرده آخه اون که جایی رو بلد نیست. مسعود احساس کرد برگ برنده دست اوست . مدتها بود که دنباله بهانه ای میگشت تا پیش رئیس از تیمور بدگویی کند. روبروی تیمور نشست چانه او را به طرف بالا گرفت و گفت: وای بر احوالت چه بر سر دختره اوردید و حالا این کلک رو سوار کردید؟ میدانی قادرخان پوست از سرت می کنه . او قول امشب را داده که دختره را برای او ببرد. باید هر چه زودتر دختره را پیدا کنید. قادر خان منو فرستاده تا او را با خودم ببرم. او باور نخواهد کرد که دختره فرار کرده همانطوری که من باور نمی کنم . معلوم نیست شما با او چه کرده اید؟ شاید لقمه چرب و نرمتری پیدا کرده و او را فروخته اید؟

مسعود پشت سرهم حرف میزد. سه مرد تنومند از جا بلند شدند که به دنبال دختره بگردند. راننده انها هنوز مستی از سرش نپریده بود. به طرف آشپزخانه رفت تا آبی به صورت بزند. جلو در اشپزخانه خشکش زد. لکنت زبان گرفته بود. نمی توانست حرف بزند . نه میتوانست جلو برود نه اینکه به عقب برگردد. سه مرد دیگر اماده خروج بودند که متوجه حالت غیر عادی دوست خود شدند. مسعود به طرف او رفت . پشت سرش قرار گرفت. پیکر غرق در خون لیلی را دید. باور نمی کرد. با فریاد دیگر دوستانش را صدا کرد. همه به طرف در اشپزخانه حرکت کردند. زندگی جلو چشمانشان سیاه شد. اگر مرده باشد چی جواب قادر خان بدهند؟ تیمور به طرف لیلی رفت. جسد بی جان او را چون پرکاهی از زمین بلند کرد. به طرف در خروجی رفت. قبل از خارج شدن او مسعود رسید و جلو او را گرفت. با صدای بلند گفت: احمق چه میکنی ؟ اگر کسی این دختره را با این وضعیت روی دستت در کوچه ببیند چه میکنی؟ تازه او را کجا میخواهی ببری؟ بیات همان راننده جلو امد و گفت: من در بیمارستان اینجا اشنا دارم . هماهنگ میکنم میگویم خودکشی کرده . آقا مسعود تو هم باید با ما بیایی . میگویم خواهر تو است. سریع ماشین را به جلو در اوردند . بیرون را نگاه کردند. وقتی کسی را در کوچه ندیدند او را عقب ماشین گذاشتند و به طرف بیمارستان به راه افتادند. بیات قبل از دیگران به داخل رفت. یکی از پرسنل بیمارستان که مشتری همیشگی او برای خرید مواد مخدر بود را پیداکرد. همان داستان ساختگی را برای او گفت . سریع لیلی را به اتاق فوریتهای پزشکی منتقل کردند. دکتر نبض او را گرفت. هنوز زنده بود. سریع برای وصل کیسه خون به او اقدام گردید. لیلی در اغما به سر میبرد. دکتر پس از دستورات لازم از اتاق خارج شد. بیات جلو رفت و وضعیت او را پرسید. دکتر با نگرانی گفت: توکل به خدا. خون زیادی از او رفته. در اغماء هست. تمام کارهای لازم را انجام داده ایم. باید با پلیس تماس بگیریم و ماجرای خودکشی را گزارش دهیم. رنگ از روی بیات پرید. در حالی که صدایش می لرزید گفت: اقای دکتر برادرش اینجاست نیازی به پلیس نیست. همراه دکتر به اتاقش رفت. اما دکتر اصرار داشت باید طبق قوانین به پلیس گزارش دهند. وارد اتاق دکتر شد. بیات زمانی که دید دکتر گوشی تلفن را برداشت تا به پلیس خبر دهد. گوشی را از دست او گرفت و گفت مگر نگفتم نیازی نیست؟ دکتر هاج و واج مانده بود. بین بیات و دکتر مشاجره ای در گرفت. بیات زمانی که دید چاره دکتر را نمی کند کاردی از جوراب خود در اورد و دکتر را با تهدید  ساکت کرد. بیات دکتر را به طرف صندلی برد . دهان او را با باندی بست و دست و پایش را به صندلی بست. کلید را از در اتاق خارج کرد. از اتاق بیرون رفت و در را از پشت قفل نمود. به طرف دوستانش رفت و تمام ماجرا را توضیح داد. به طرف اتاقی که لیلی بستری بود رفتند. پرستار را بالای سر او دیدند. مسعود جلو رفت و حال لیلی را پرسید. پرستار گفت: شانس اورد. با این همه خونی که از او رفته باید می مرد. اما وضعیت حیاتی او برگشت. تا چند ساعت دیگر به هوش می اید. آنها نمی توانستند با این وضعیت لیلی را ببرند. از طرف اگر از کاری هم که با دکتر کرده بودند کسی با خبر می شد وضع بدتر میشد. به طرف اتاق دکتر رفتند. هر چهار مرد به اتاق رفتند. دست و پای دکتر را باز کردند. هر سه مرد روی صندلی نشستند . تیمور رو به دکتر کرد و گفت: اگر جان خود و زن و بچه ات رو دوست داری خفه خون میگیری. ما حال دختره که بهتر شد از اینجا می رویم کاری هم به شما نداریم اما اگر بخواهی سر ناسازگاری بگذاری از اینجا زنده بیرون نمی روی .  

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 11:14 |

ليلی به همراه دو مرد از خانه خارج شد. ماشينی جلو در خانه منتظر انها بود. مردی با چشمان سبز و چهره ای گندمگون در حالی که پيراهنی راه راه و شلوار جين پشت فرمان نشسته بود. سبيلهای کلفت او همراه با ريش انبوهی که داشت او را وحشتناک کرده بود. چشمش که به ليلی افتاد سر تا پای او را برانداز نمود. نگاهی حريصانه به ليلی انداخت و چشمکی به دو مرد زد و لبخندی که روی لبش نشست دندانهای زرد و بدشکل او را به نمايش گذاشت. شايد ماهها ميشد حمام نرفته بود. موهای مجعد او که چرب و کثيفی ان مشخص ميکرد اهميتی به تميزی نمی دهد منظره رقت انگيزی درست کرده بود. ليلی در حالی که مابين دو مرد قرار گرفت بود ميخواست سوار ماشين شود. يکی از مردها جلو نشست و ليلی و مرد ديگر در عقب ماشين قرار گرفتند. ليلی دلشوره داشت ايا امين زنده بود.؟ از طرفی اينها کی بودند که امين به دنبالش فرستاده بود. ميخواست به خودش دلداری دهد به همين خاطر سعی کرد فکر ناجور نکند. ماشين در کوچه ای که خاکی بود به جلو در حرکت بود. مقداری از خانه دور شده بود که به کوچه ای پيچيد. کوچه خلوت و باريک بود. بنظر می امد هيچ کس در ان کوچه رفت و امدی ندارد. ليلی اصلا به اشاره ها و رفتارهای ان سه مرد توجه نکرد. فقط منتظر بود هر چه زودتر امين را ببنيد. در فکر بود که يک دفعه دست مرد کنار دستش که دستمالی در دستش بود جلو بينی ليلی قرار گرفت و قبل از اينکه بتواند عکس العملی نشان دهد بيهوش شد. ماشين به طرف نقطه نامعلومی در حرکت بود. هر سه مرد سر تصاحب اوليه ليلی با من بحث ميکردند. هر کدام خود را لايق تر می ديد. بالاخره تيمور که بنظر می رسيد در پيش روسای خود بيشتر جا دارد پيروز شد اما قرار گذاشتند بين خودشان بماند. انها نمی توانستند از دختری به اين طنازی بگذرند. او را به خانه ای در اطراف بندر بردند. زمانی که مرد تنومند هيکل ظريف ليلی را چون پرکاهی بر شانه انداخت و به داخل برد ليلی کم کم داشت بهوش می امد. ليلی را روی زمين گذاشت . چشمانش را باز کرد. هنوز نمی دانست چه بر سرش امده. هوشياری او که بيشتر شد به ياد اورد که داخل ماشين بوده و ميخواسته نزد امين برود. اطرافش را نگاه کرد. خود را در اتاقی ديد که فرشی بسيار کهنه کف انرا پوشانده بود. ديوارهای اتاق دود زده و سياه بود. پرده ای حصيری از پشت پنجره بر ديوار نصب شده بود. ليلی ترسيد . به خود گفت اينجا کجاست. از جا ميخواست بلند شود که سرش گيج رفت. روی زمين نشست. هوا خيلی گرم. داشت اطراف خودش را نگاه ميکرد که در اتاق باز شد. مرد تنومند در حالی که پنکه ای شکسته در و داغون در دست داشت وارد شد. به محض اينکه ديد ليلی بهوش امده دندانهای کثيف و زرد خودش را به نمايش گذاشت . به طرف پريز برق رفت و دوشاخه پنکه را به پريز زد. صدای چرخش پره های پنکه که صدای حرکت سرسام اور قطار را بر ريلها به ياد می اورد شروع شد. بهتر از گرمای طاقت فرسا بود. مرد به طرف ليلی رفت. ليلی خود را عقب کشيد و گفت : امين کجاست؟ اينجا کجاست؟   مرد خنده ای مشمئزکننده کرد و گفت: امين کيه؟ من اصلا امينی نمی شناسم . اگر دختر خوبی باشی همه چيز به خير و خوبی تمام ميشه اما اگر بخوای اذيت کنی ما را مجبور می کنيد به خشونت متوسل بشيم. اشکهای ليلی شروع به ريزش کرد. ليلی با صدای بلند گريه ميکرد. مرد بدون توجه به گريه های او به نيت شوم خود فکر ميکرد. ليلی را با کلمات رکيک و زشتی خطاب قرار ميداد. ليلی باز سراغ امين را گرفت. مرد رو به ليلی کرد و گفت : آهوی وحشی ديگه امينی وجود ندارد. او بابت فروش تو پول خوبی گرفت.  مگر نه اينکه تو را برای مرد عربی فرستاده؟ مگر نه اينکه بايد سوگلی عربها باشی ؟ پس اين کارها چيه ميکنی اما به قول معروف ابی که به خانه رواست به مسجد حرام است . چرا حالا که قراره ببريمت برای اين عربها چرا اول ما هم استفاده خودمان را نکرده باشيم. ؟

ليلی باور نمی کرد. او نمی توانست قبول کند امين که بيش از يک هفته در ان خانه با او گذرانده حال در حق او اينچنين جفا کرده باشد. او نمی توانست تمام امال و ارزوهای اين يک هفته را بر اب ببيند. نمی توانست قبول کند که بايد برای خوش گذرانی عربها فروخته شده باشد. اصلا به امين نمی امد که اهل چنين کاری باشد. امين حرفاش خيلی قشنگ و زيبا بود. قيافه او به خلافکارها نمی زد. اخه چرا امين با او اينچنين برخورد کرده بود.؟ مگر نه اينکه در اون مدت هر کاری خواسته بود برای امين کرده بود. حالش داشت بد ميشد. زمانی بخود امد که بطور وحشيانه ای مورد تعرض سه مرد قوی هيکل وحشی قرار گرفته بود. همه چيز برای ليلی تمام شده بود. او حتی ديگر نمی توانست بخوابد. تصميم گرفت خودش را بکشد. زمانی که سه مرد در خواب بودند به دنبال آشپزخانه گشت. جايی که روی زمين سبدی مملو از ظرفهای کثيف و نشسته قرار داشت را ديد. کاردی در سبد بود انرا برداشت و به گوشه ای رفت. کارد را بر روی مچ دست خود گذاشت و تا پاره شدن رگ انرا بريد. خون فواره ميزد. تمام اين سالهای زندگی نکبت بارش چون پرده سينما جلو چشمش ظاهر شد. کم کم جلو چشمانش سياهی رفت. سرش گيج رفت و به زمين افتاد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 11:36 |

همراه با امين از اتوبوس پياده شد. هوای شرجی و گرم بندر داشت او را کلافه ميکرد. فکر نمی کرد اينچنين هوايی داشته باشد. اکثر مردم لباسهای استين کوتاه و نخی پوشيده بودند. زنان نيز از لباسهای خنک استفاده ميکردند. هوا غبار الود بود. شر شر عرق از سر تا پايش می ريخت. حالت تهوع به او دست داده بود. رو به امين کرد و گفت: کی ميريم خونه من از گرما دارم خفه ميشم.؟ امين دست او را در دست گرفت و به طرف کيوسک تلفن حرکت کرد. منتظر فردی بود که دنبالشان بيايد اما خبری نشد. هر چه زنگ زد کسی گوشی تلفن را برنداشت. عصبانی به طرف تاکسی رفت. ماشينهايی که همه جا بصورت دربست ميرفتند. با هم عقب ماشينی نشستند و مقصد را گفت.حدود نيم ساعت در راه بودند اما چون کولر ماشين روشن بود هوايی مطبوع در ماشين پيچيده بود. امين خود را به او نزديک کرده و در گوشش حرفهای عاشقانه ای زمزمه ميکرد. از خيابانها و کوچه های قديمی گذشتند. بيشتر به مناطق پايين شهر تهران مانند بود. محله ها همه قديمی بود. زنان و دختران سبزه رويی که از گرمای سوزان خورشيد در لباسهای نخی و رنگارنگ در کوچه ها در حال عبور بودند. با اينکه چهره ای سبزه داشتند اما از زيبايی خاصی برخوردار بودند. چهره و لباس پوشيدن انها مرا به ياد فيلم های هندی می انداخت. مردان همه سبزه تيره بودند. لهجه ای که صبحت ميکردند او نمی توانست درست بفهمد چی می گويند. اما مردمی خونگرم بودند. در کوچه پس کوچه ای جلو دری امين خواست که نگه دارد. کرايه را حساب کرد و به اتفاق به داخل خانه رفتند. از بيرون با اينکه بنظر می رسيد خانه ای بسيار قديمی باشد اما داخلش زيبا بود. حياط پر از درخت بود. به داخل ساختمان رفتند. سالنی زيبا با سه تا لوستر بزرگ و زيبا که به سقف آويزان بود. دو دست مبل زيبا در سالن قرار داشت و پرده هايی طوری سفيد رنگی با حاشيه طلايی که جلوه ای زيبا به سالن داده بود. يراقی طلايی رنگ بالای پرده نصب بود. چند تابلوی زيبا به سبک خانواده سلطنتی انگستان يا شايدم فرانسه و اتريش که خيلی زيبا بود و حتما از قيمت بالايی برخوردار بود. دکور سالن چشم او را خيره کرده بود. امين به طرفش  امد و دستی دور گردنش  انداخت و گفت : عزيزم چيه؟ پسنديدی؟ اين خونه جديد تو هست خوش باش و از اين به بعد ديگه غم و غصه ها از اطرافت دور شده . ليلی باور کرده بود. همه چيز را باور کرده بود. به خود ميگفت حتی اگر امين با من ازدواج نکنه بهتر از امينی است . خوشحال بود . ليلی خود را با ديدن خانه ای پوشالی در اختيار امين گذاشت. چند روزی با امين گذراند. ديگر ناراحت نبود. دل به امين بسته بود. دلش ميخواست هر روز در کنار امين بود و يک زندگی مشترک را به دور از هياهو ها شروع کند اما هرگز در اين چند روز نتوانست اين خواسته اش را با امين در ميان بگذارد. يک هفته از امدنش به بندر گذشته بود و امين هر روز صبح از خانه بيرون می رفت و ليلی چون همسری خانه دار به امور خانه از قبيل اشپزی و غيره می پرداخت. روز هشتم امين از خانه بيرون رفت اما طبق معمول که هر روز ظهر به خانه برمی گشت و همراه ليلی ناهار ميخورد خبری از او نشد. نزديک غروب بود و طبق سفارش امين جرات اينکه از خانه هم خارج شود نداشت. ساعتی از شب گذشته بود که صدای باز شدن در خانه به گوش ليلی رسيد. در حالی که چشمانش از گريه ورم کرده بود و قرمز شده بود به طرف در هال دويد اما ناگهان به عقب برگشت. در آستانه در هيکل دو مرد تنومند و سياه چهره را ديد. ليلی ترسيده بود. به داخل يکی از اتاقها پناه برد. در را از درون بست. پشت در ايستاده بود و از ترس پاهايش ميلرزيد. دو مرد که فرار کردن ليلی را ديدنت تصميم گرفتند قدری او را بازی دهند. پشت در امدند و گفتند دختر کوچولو بيا بيرون. کاری باهات نداريم فقط کمی با هم بازی می کنيم. ليلی از ترس زبانش بند امده بود. يکی از مردها دست به در زد و ديد قفل نيست بلکه هيکل ضعيف ليلی پشت در قرار گرفت. در را به داخل هل داد. ليلی روی زمين کشيده شد و به طرف داخل رفت . هر کاری کرد نتوانست در مقابل قدرت بازوی مرد مقاومت کند. مرد خنده کريه ای کرد و گفت: کاری باهات نداريم. امين ما را فرستاده او تصادف کرده است. الان هم در بيمارستان ميباشد. گفته ترا پيش او ببريم. ليلی در حالی که می لرزيد از پشت در بلند شد و در را باز کرد. قيافه دو مرد ترسناک بود. هنوز نمی توانست قبول کند که انها راست می گويند. مرد دومی جلو امد دست ليلی را گرفت و گفت : مگر امروز قرار نبود با امين برويد لباس بخريد؟ ليلی تا اين حرف را شنيد مطمئن شد از طرف امين امده اند. اخه صبح امين قبل از بيرون رفتن به ليلی گفته بود عصر با هم می رويم برايت لباس می خرم. سراسيمه اماده شد و چون بره ای حرف گوش کن همراه دو مرد به راه افتاد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 9:43 |

گرفته  و مغموم نشست و به روزهای گذشته فکر کرد. از اینکه پیشنهاد جمشید را نپذیرفته پشیمان بود. نمی دانست کجا برود؟ آخه او کسی را نداشت. یک بار دیگر تصمیم گرفت با مهران تماس بگیرد شاید جایی داشته باشد و به او کمک کند. بطرف تلفن عمومی رفت چند لحظه ای منتظر ایستاد تا نوبتش شد. شماره مهران را گرفت. چند تا بوق خورد تا گوشی را برداشت مهران بود. الو الو . اما زبان لیلی بند آمده بود شنیدن صدای مهران خاطرات گذشته را و اینکه فقط بخاطر رسیدن به مهران به این مسائل کشیده شده است در ذهنش چون پرده سینما به حرکت در امد. متوجه حرفهای مهران که از پشتی گوشی میگفت نمی شد. لحن عصبانی مهران که با صدای بلند میگفت مگه لالی که جواب نمی دی ؟ لیلی را به خود آورد و با صدای گرفته ای گفت: سلام مهران منم لیلی. ببخش متوجه صدات نشدم. مهران یکه خورده بود. شنیدن صدای محزون لیلی غیره منتظره بود. نمی دانست چی جواب دهد اما با تمام وجود احساس میکرد هنوز لیلی را دوست دارد. با کارهایی که لیلی کرده بود چگونه میتوانست او را به عنوان همسرش بپذیرد. لحظاتی به سکوت بین انها منتهی شد تا بالاخره مهران گفت: لیلی قرار بود دیگر با من تماس نگیری ، چرا تماس گرفتی؟ کم کم داشتم ترا فراموش میکردم. لیلی اشک میریخت و به حرفهای مهران گوش میداد. لحن مهران مشخص بود که او را دوست دارد. نمی دانست در مقابل پرسش به حق مهران چه بگوید؟ فقط گفت : به کمک نیاز دارم. از خانه از امینی از مادرم فرار کرده ام . جایی ندارم بروم الان ترمینال هستم نمی دانم چیکار کنم؟توی دردسر افتادم. مهران کمکم میکنی؟ مهران در حالی که در دلش تلاطمی بود باید درست تصمیم میگرفت بارها به لیلی اعتماد کرده بود اما لیلی نتوانسته بود به قولهایش عمل کند. باید درست تصمیم بگیرد . احساسات را باید کنار گذاشت . این افکار مهران بود سعی میکرد خیلی محکم جواب رد بدهد اما از طرفی دلش هنوز با لیلی بود . نمی خواست غرور او را خرد کند. بنابراین تصمیم گرفت با لحن بهتر او را جواب دهد. مهران با ناراحتی گفت: لیلی میدانی من جایی را ندارم بهتر است برگردی خانه. توی جامعه گرگ زیاده دوباره اشتباه نکن . لیلی باور کن میخوام و دلم میخواد کمکت کنم اما نمی تونم . سعی کن تصمیم عاقلانه بگیری محکم جلو امینی بایست و برگرد خونه تو میتونی این راهی که انتخاب کردی درست نیست. لیلی داشت گوش میداد که افرادی که منتظر بودند تلفن لیلی تمام شود . به کیوسک تلفن میزدند . خانم بسه دیگه مگه خونه خالته ؟ ایستادی قصه تعریف میکنی ؟ ما کار و زندگی داریم قظع کن . لیلی متوجه این حرفها نبود داشت با خواهش و تمنا از مهران کمک بگیرد. مردی که بنظر می امد از تیپ راننده ها باشد با صدایی خشن گفت : دختر خانم بسه دیگه عجب پررویی هستی مردم را اینجا علاف خودت کردی؟ اما لیلی اصلا این حرفها را نمی شنید تا زمانی که دستی روی جای گوشی قرار گرفت و تلفن او را قطع کرد. برگشت عقب چند نفر زن و مرد منتظر تلفن ایستاده بودند. خجالت کشید سرش را در بین جمعیت زیر انداخت و عبور کرد. از لحن مهران متوجه شده بود که نمی خواهد به او کمک کند. اطرافش را نگاه میکرد مملو از ادمهای جور واجور بود. از همه تیپی بودند. کارگر ، راننده، جوان، پیر ، تحصیلکرده و ..... خودش را گم میدید. بعضی اتوبوسها صدا میکردند و دنبال مسافر می گشتند. صدای قاطی پاطی که قزوین شیراز مشهد بندرعباس . اسم بندرعباس جرقه ای به ذهنش زد. یادش افتاد زمانی مادرش تعریف میکرد عمه ای ناتنی در بندرعباس دارد که آرایشگاه دارد اما بخاطر وضع بد زندگی نظام رابطه اش را با تنها بردارش قطع کرده است. فکر کرد به بندرعباس برود شاید او را بیابد. هر چه باشد عمه او حساب میشود وقتی هم از شرایط زندگی او باخبر شود حمایتش خواهد کرد. به همین امید به طرف باجه فروش بلیط رفت . بلیطی به مقصد بندرعباس خرید. سوار اتوبوس شد. اتوبوس تقریبا خالی بود. روی هر صندلی یک نفر نشسته بود. زمان حرکت فرا رسیده بود. مسافران در جای خود قرار گرفتند. اتوبوس اوراق بود. اکثر روکشهای صندلی ها پاره بود . یادگاریهایی روی انها نوشته بودند. پشت صندلی جلو لیلی یادگاری چند سرباز به چشم می خورد. امروز سه شنبه دارم به شهرمون برمیگردم. چقدر دلم واسه مادرم تنگ شده ای کاش زودتر سربازی من تمام میشد. علی از کرج و چند یادداشت دیگر که قلبی کشیده شده بود و تیری از وسط ان رد شده بود قطره ها ی خون از تیر به درون جامی ریخته میشد و زیر ان نوشته شده کشته عشق . کنارش چشمی کشیده شده بود که نوشته شده بود به چشمان سیاه تو سوگند . لبخندی از خواندن این یادگاری ها بر لبانش نقش بست . شاگرد راننده کنار او ایسناده بود . نگاهی خریدار به لیلی انداخت و گفت لطفا بلیظ . لیلی دست در جیب کیفش کرد و بلیط را به شاگرد راننده نشان داد . شاگرد در حالی که میخواست باب صحبت را باز کند گفت : مردم بی فرهنگ ما جایی بهتر از صندلی اتوبوسها پیدا نمی کنند یادبودی بنویسند. برن رو قبر پدرشون بنویسند نه اتوبوس ما را خراب کنند. لیلی بی اعتنا به او مجددا شروع کرد به خواندن تکراری یادبودی ها. اتوبوس حرکت کرده بود. هوا گرم بود. صدای تلق تلوق نمی ذاشت کسی بخوابه. چشمش را روی هم گذاشته بود که کنار دستش صدایی او را خطاب قرار داد. صندلی کناری بود. جوانی خوش سیما نشسته بود. ببخشید خانم میتونم چند لحظه وقت شما را بگیرم؟ لیلی از تنهایی حوصله ا سر رفته بود بهتر دید با او صحبت کند. با گفتن خواهش میکنم جواب مثبت خود را داده بود. جوان از جای خود بلند شد و کنار دست لیلی در صندلی او قرار گرفت. با عذرخواهی گفت اشکالی نداره اینجا بشینم و راحت بتونیم صحبت کنیم؟ سکوت لیلی را دال بر رضایت او دانست. لحظاتی به سکوت مابین انان گذشت . جوان غریبه به حرف امد. شروع به سوال کردن نمود. دلنشجویی؟ وقتی پاسخ منفی لیلی را شنید نگاهی به چهره او انداخت و گفت: معلوم است اهل بندرعباس هم نیستی اما تنهایی سفر میکنی؟ لیلی نمی خواست علت رفتنش به بندرعباس را بگوید به همین خاطر بهتر دید وانمود کند که منزل عمه اش میرود. جوان گفت : من در این راه دائم در حال رفت و آمدم. تهران چند تا بوتیک دارم از بندرعباس جهت مغازه ام جنس می خرم. هر وقت خواستی برگردی میتوانی با من هماهنگی کنی اگر جنسهایی که میخواهم برای من بیاوری پول خوبی به تو میدهم. لیلی فکر کرد کاری پیدا کرده است اما دلهره داشت. از او پرسید کی برمیگردید تهران؟ گفت: دو روز دیگر . لیلی خندید و گفت اتفاقا منم دو روز بیشتر بندرعباس نیستم. تهران کار دارم باید زود برگردم. جوان که خود را خوشحال نشان میداد و متوجه شده بود لیلی دارد دروغ میگوید قدری خودش را به او نزدیک کرد و گفت: ما میتوانیم دوست و همکار خوبی برای هم باشیم. اگر جایی را نداری میتوانی با من بگذرانی . من اینجا مکانی را دارم که هر وقت می ایم انجا می روم. ساکت شد و منتظر عکس العمل لیلی شد. لیلی نگاهی به او انداخت در دلش داشت فکر میکرد هر چه باشد بهتر از امینی است . من که جایی ندارم بروم بهتر است با این جوان بروم . هم سرپناهی دارم و هم اینکه وقتی ببینند با مردی هستم و تنها نیستم کسی مزاحم من نمیشه. در حالی که صدایش می لرزید گفت: راستش من من فرار کرده ام . میخواستم عمه ام را در بندرعباس پیدا کنم اما هیچ آدرسی از او ندارم. جوان که اینک لیلی فهمیده بود اسمش امین است به خودش جرات داد و دست لیلی را گرفت. لرزشی بر اندام لیلی افتاد اما گرمای دست امین به او آرامش داد. دو ساعت بعد گویی سالها همدیگر را می شناختند.

 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 12:44 |

لیلی به روزهای خوب  که با مهران بود می اندیشید . درست همان اهنگی که مهران روشن میکرد و با او از عشق و زندگی حرف میزد حالا روشن شود. اما اینک معلوم نبود به کدام ناکجاآباد میرود. قطرات اشک بر گونه هایش می چکید و فراموش کرده بود که در ماشینی غریبه سوار است. خاطرات گذشته را مرور میکرد که صدای ملیح و دلنشین راننده او را از گذشته بیرون اورد . صورتش را بطرف او برگرداند و تازه متوجه شده بود داشته گریه میکرده سریع اشکهایش را پاک کرد و عذر خواهی نمود. راننده در حالی که قیافه ناراحتی به خود گرفته بود گفت: کمکی از دستم برمی اید ؟ مثل اینکه ناراحتید و چیزی شما را آزار میدهد. لیلی نمی خواست حرفی بزند اما غمی که در دل داشت و به کسی اعتماد نداشت میخواست درد دل کند . با کمی من و من گفت: مشکلات زیادی در زندگی دارم و الان هم میخواهم از همان مشکلات فرار کنم. راننده موقعیت را مناسب دید و شروع به حرف زدن کرد. اسم من جمشید است هنوز اسم دختر خانم محترمی چون شما را نمی دانم هنوز صحبتش تمام نشده بود که کلمه لیلی از دهان لیلی خارج شد. جمشید خندید و گفت خوشبختم. من تازه از خارج برگشتم راستش سالها ایران نبودم . امروز حوصله ام سر رفته بود . من مدتها ایران نبودم و به رسم و رسوم اینجا زیاد وارد نیستم راستش خارج از کشور اروپا هر کس تا انجا که امکانش داشته باشد به همنوعان کمک میکند. منهم با ان فرهنگ بزرگ شده ام شما هم وطن و دوست من بشمار می ائید تا جایی که بتوانم هر کاری از دستم بربیاید دریغ نخواهم کرد. لحظه ای ساکت شد . توی اینه جلو به چهره لیلی نگاه کرد از حالت صورتش معلوم بود که کمی ارام شده و به حرفهای جمشید اطمینان کرده . شروع به صحبت کرد.

تا جایی که یادم میاد در بدبختی و مشکلات بدنیا امدم و بزرگ شدم. یک سال پیش عاشق شدم. پسری از خانواده ای خوب و تحصیلکرده پدرم کارگری ساده بود و مادرم در خانه ها کار میکرد تا زندگی را بگذرانیم. بارها مهران میخواست به خواستگاری من بیاید اما خجالت می کشیدم که شغل پدر و مادر و وضع اقتصادی زندگی را به او بگویم. بیشتر می ترسیدم مهران را از دست بدهم . مادرم چهره ای زیبا دارد به همین خاطر هر جا میرفت نظر دیگری به او داشتند تا اینکه مادرم به شخصی بنام امینی اشنا شد و در شرکتش به مادرم کاری داد. مادرم سواد انچنانی نداشت در مدت زمان کوتاهی زندگی ما این رو به اون رو شد. خانه ای در قسمت خوب شهر برای ما خرید و به پدرم هم کار داد . همه خوشحال بودیم و میگفتیم بعد از این همه بدبختی بالاخره خداوند فرشته ای را به صورت بشر برای نجات ما فرستاده اما کم کم همه چیز عوض شد . چهره واقعی امینی مشخص شد و او کارهای خلاف میکرد. با مادرم رابطه نادرست برقرار کرد. پدرم را شبانه روز در شرکتی نگه داشته بود و خودش وقت و بی وقت منزل ما بود. تا جایی که مادرم درخواست طلاق داد. مادرم را فریب داده بود که از پدرم جدا شود و با او ازدواج کند در حالی که مرا هم فریب داد و با بی هوش کردن من عزت و ابروی مرا به یغما برد. اما مادر بیچاره و زیاده طلب من گول فریب های او را خورد و همین باعث مرگ پدر بیچاره ام شد. میخواستم از خانه فرار کنم. در پارک به خانمی برخوردم و ماجرای زندگی خودم را گفتم و او قول کمک به من داد مرا به خانه اش برد و با یکی از دوستانش که پسری جوان بود تنها گذاشت . وقنی او رفت بهزاد قصد تعرض به من را داشت که بخاطر دفاع از خودم کاردی برداشتم و به سینه او فرو کردم . بهزاد مرد و مجبور به فرار از انجا شدم. مجبور شدم  به خانه برگردم اما جرات اینکه به مادرم بگویم را نداشتم. هر روز در دلهره و اضطراب به سر می بردم . تنها راه را همراه شدن با امینی دیدم وقتی امینی به خانه ما امد برای اولین بار روی خوش به او نشان دادم و او با اینکه مدعی بود عاشق مادرم است اما خیلی راحت با من همراه شد. باور کنید چندشم می شد زمانی که با امینی که جای پدر مرا داشت در یک اتاق تنها میشدم. امروز قرار بود همراه با امینی به جایی بروم و به قول خودشان مرا خوشبخت کنند و به عقد مردی عرب در بیایم اما هر چه فکر کردم دیدم نمی توانم راستش میخواهم از این شهر فرار کنم میخواهم جایی بروم که هیچ کس مرا نشناسد. کاری پیدا خواهم و تنها خودم زندگی خواهم کرد. از شما هم ممنون هستم که زحمت کشیدید و مرا تا ترمینال می رسانید. جمشید همینطور به او نگاه میکرد و گوش میداد. زمانی که حرفهای لیلی تمام شد با صدایی گرفته گفت: میدانم سختی زیاد کشیده ای و به کسی نمی توانی اعتماد کنی . اگر خواستی ترا به ترمینال می رسانم اما شماره تلفن خودم را به شما میدهم هر وقت به کمک نیاز داشتی حتما تماس بگیر. من اصراری ندارم با من بیایی اما گفتم که من تازه از خارج برگشتم و آپارتمانی اجاره کرده ام . خانواده ام خارج از کشور هستند. این شماره تلفن من است اگر نیازی داشتی میتوانی مدتی در خانه من زندگی کنی . هر طور صلاح میدانی . جلو درب ترمینال توقف کرد و شماره را که روز کاغذی نوشته بود به لیلی داد. لیلی پیاده شد و بطرف ورودی ترمینال حرکت کرد. نمی دانست کجا برود. خسته شده بود. روی نمکتی نشست و به فکر بود که کجا برود که دست کسی به او نرسد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:33 |

مهران برای هميشه ليلی را فراموش کرد. زمانی که متوجه رفتارهای ناهنجار او شد با وجود اينکه دوستش داشت اما نمی توانست با او زندگی کند. راه و مسير زندگی ليلی با او فرق ميکرد. ليلی هم چنان در مشکلات غرق شده بود که هر روز راهی را انتخاب ميکرد برای فرار از مشکلات اما غافل از اينکه اين راه به ترکستان است. او اشتباه روی اشتباه ميکرد و بجای اينکه با فردی صالح و درست مشورت کند مشکلات خود را با دختران و پسرانی در ميان می گذاشت که منتظر چنين فرصتها و طعمه هايی بودند. از زمانی هم که بهزاد را به قتل رسانده بود بجای رفتن نزد پليس و گفتن حقايق ترس از دستگيری دست به کاری زد که خود عواقب ان را بهتر از هر کسی ميدانست. رعنا خيلی راحت دخترش را قربانی خواسته های نابجای خود کرده بود. او دخترش را خيلی راحت در اختيار امينی قرار داد تا هر کاری ميخواهد بکند. ليلی بعد از خستگی چند روز از خواب برخواسته و لباس پوشيد ميخواست از خانه خارج شود که رعنا او را خطاب قرار داد و گفت: ليلی عزيزم آقای امينی امروز برای ديدن تو اينجا خواهد امد بهتر است در خانه باشی. ليلی در حالی که قيافه اش در هم شد با ناراحتی برگشت و نگاهی با تغير به مادرش انداخت و گفت من کار دارم شايد تاشب نيايد من نبايد به کارم برسم؟ رعنا ميخواست رل مادران دلسوز را بازی کند اما نمی دانست که حتی حرف زدنش مشخص ميکند که او نمی تواند مادر باشد چه برسد به مادری فداکار و دلسوز و اين را ليلی بخوبی ميدانست. ليلی با دلخوری به اتاقش برگشت ، روی تختش نشست و به گذشته فکر کرد به ان زمانی که در ان محله اعتباری در پيش همسايه ها داشتند به ان زمانی که پدرش به خانه می امد و لبخند مهربانی بر لبانش نقش بسته بود به زندگی ساده اما سراسر عشق خود فکر ميکرد. ليلی پشيمان از خواسته های نابجا بود و دلش ميخواست طوری از اين مسائل فرار کند اما مشکلات و ندانم کاريهای او باعث شده بود در يک بن بست قرار گيرد. هر چه فکر ميکرد به کجا پناه ببرد برای همراه نشدن با امينی راه به جايی نداشت از طرفی مرگ بهزاد باعث ترس او شده بود از اينکه خودش را به بهزيستی يا جايی معرفی نمايد. بعد از ساعتها فکر کردن و به در و ديوار اتاق نگاه کردن به اين نتيجه رسيد که فرار کند. بلند شد نگاهی به اطراف اتاقش انداخت ميدانست که مادرش اجازه رفتن او را نخواهد داد و در اصل از طرف امينی نگهبان او شده بود. روحيه ای خراب داشت . بياد خواب چند شب پيش خودش افتاد و فرار از پله های اضطراری لبخندی بر لبانش امد . خوشحال بود که خوابش در اينجا به کمکش امده است. وسايل خود را جمع کرد مقداری لباس و چند تکه طلايی که در خانه داشت برداشت. به طرف پنجره رفت و در را باز نمود و سریع از پله های اضطراری پایین رفت . به خیابان رسید در صدد بود که ماشینی دربست کند اما ب کجا؟ او جایی را نداشت که برود؟ لحظه ای مردد ماند . بعد از کمی فکر کردن بهتر دید به ترمینال برود و از تهران خارج شود. باید به جایی میرفت که هیچ کس او را نشناسد اما کجا؟ نمی دانست فکر کرد به ترمینال برود بعدش تصمیم میگیرد با این خیال جلوتر رفت که ماشینی دربست کند در همین حال صدای ترمز و کشیده شدن لاستیکهای اتومبیلی در جلو پاهایش او را از فکرخارج نمود. ماشینی سیاه رنگ و زیبا درون ان را نگاه کرد . جوانی خوش سیما با لبخندی سلام کرد و گفت جایی میروی ترا برسانم اول مردد بود اما بهتر از امینی بود یا باید تن به خواسته های امینی میداد یا سوار ماشین این جوان میشد. لیلی هم خندید و گفت : مسیرم ترمینال است شما کدام مسیر می روید؟ جوان در حالی که دستش را دراز کرد و درب ماشین را از درون باز نمود گفت: وقتم ازاد است میتوانیم تا ترمینال با هم گپی بزنیم البته اگر شما تمایل داشته باشید. لیلی سوار شد. تا بحال سوار چنین ماشینی نشده بود. صدای ملایم موزیک که از ضبط ماشین پخش میشد او را بیاد زمانی که سوار ماشین مهران میشد انداخت. قطره ای اشک از گوشه چشمش خارج شد. بعد از مدتها یادش به مهران افتاده بود. راننده از این موضوع غافل نبود و بخوبی حالات لیلی را زیر نظر داشت.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:32 |

رعنا صحنه بردن لیلی به اتاق توسط امینی دید و از حسادت داشت به خود می پیچید در حالی که خودش عاشق امینی شده بود و زندگیش را بخاطر او از دست داده بود حال تحمل دیدن چنین صحنه ای را نداشت. متعچب از این بود لیلی که تا دیروز چشم دیدن امینی را نداشت چرا دست به چنین کاری زد. مطمئن شده بود که این دختر نقشه ای برای امینی دارد. از طرفی کینه امینی هم به دل گرفت . بعد از ساعتی امینی از اطاق بیرون امد در حالی که سر و وضع اشفته ای داشت. رعنا روی مبل نشسته بود و گریه میکرد. او نمی توانست باور کند امینی که اینقدر به اون نرد عشق می باخت جلو چشمانش با دخترش انهم دختری 18 ساله عشق بازی کند. امینی بی توجه به رعنا به اتاق رفت و موهایش را شانه زد. لباسش را مرتب نمود . رعنا همچنان مغموم و ناراحت بود. بلند شد. توان راه رفتن را نداشت بطرف امینی رفت روبروی او ایستاد و به چشمان او که همیشه جز هوس و شرارت چیزی در ان چشمان هیز که حال از رسیدن به خواسته اش شاد شده بود نمی دید نگاهی انداخت. لبانش آشکارا می لرزید. میخواست حرف بزند نمی توانست . امینی لبخند معنی داری زد و گفت: چیه رعنا ؟ عزا گرفتی زن.؟

رعنا جوابی نداد. بغض راه گلویش را گرفته بود. میخواست فریاد بزند. میخواست حرف دلش را به امینی بزند اما جرات نداشت. امینی نگاهی به اطراف انداخت. همه چیز مرتب سر جای خودش قرار داشت . مبلهای زردرنگ را خیلی زیبا چیده بودند. گل میز گوشه اتاق که سبدی گل روی ان قرار گرفته بود. به گلهای رز خشک شده در ان نگاه انداخت. جلو رفت. چقدر برایش اشنا بود. سبد را برداشت بالا برد و به ان نگریست. چقدر زیبا گلها را چیده بودند. رعنا پشت سر او قرار گرفت. هنوز داشت گریه میکرد. دست روی شانه امینی گذاشت . با بغضی که داشت گفت: یاد اون روز بخیر یادته؟ اولین شبی که میخواستیم با هم شام بخوریم. وقتی سر قرار امدم با این سبد گل به استقبالم امدی. چقدر خوشحال شدم . چقدر من ساده لوح بودم ، باور کردم واقعا دوستم داری، شاید باور نکنی ان لحظه هرگز فراموشم نمی شود، این سبد را اندازه همه زندگیم دوست داشتم ، اما حالا می بینم خیالی بیش نبوده، آخه چرا ؟ مگه من چی در این مدت برای تو کم گذاشتم؟ مگر نه اینکه شوهرم ، زندگیم را فدای عشق تو کردم؟ حالا چطور جلو خود من با دخترم ...... نه باورم نمی شه، پس کو آن همه عشقی که ازش حرف میزدی؟

امینی ساکت بود ، هنوز داشت به حرفهای رعنا گوش میداد، یاداوری خاطرات ان روز برایش لذت بخش بود. امینی باید به هر چه میخواست برسد. یادش افتاد ان روز هم میخواست به وصال رعنا برسد. رعنا زنی طناز بود. اما هرگز لیلی را ندیده بود. با هر ترفندی بود رعنا را بدست اورد. برایش مهم نبود که چه بر سر زندگی او میاید. هوی و هوسی که در او بود و از طرفی جلب توجه عربهایی که دنبال زنان زیبای ایرانی بودندبرای او مهمترین چیز بود. لبخندی زد. برگشت طرف رعنا مستقیم به چشمان قرمز شده و متورم او نگاه کرد. چشم  در چشم او انداخت. میدانست رعنا قدرت نگاه کردم به چشمان او را ندارد. بازوهای او را در دست گرفت. فشارش داد. او را به سینه خود چسباند و گفت: عزیزم ، تو که اینقدر حسود نبودی ؟ کی گفته تو را دوست ندارم؟ چه اشکالی داره لیلی زیبا هم از ان من شود.؟ تو که نمی خوای دخترت بدبخت بشه. ؟ تازه این حق من هست قبل از اینکه نصیب شکم گنده های عرب بشه اول به من برسه. تازه اون خودش راضی بود. خودش گفت، دیدی که قبلا جواب سلام مرا هم نمی داد اما امروز متوجه شد چقدر اشتباه کرده. عزیزم رعنا لیلی چند روز دیگه از اینجا میره بازم من میمانم و تو رعنای عزیزم. تو باید اونو اماده کنی. اون هیچی بلد نیست. پول خوبی بهمون میدن. با اون پول میریم خارج. اما لیلی این دختره شیطون بدجوری دل منو برده. الحق که دختر تو هست. طناز و دلربا . حیف از شما دو تا که این همه سال بیکار مانده بودید. 

رعنا به حرفهای او گوش میداد. چنان به این مرد دل بسته بود که با این چرب زبانی ها خام شد. از طرفی فروش لیلی برای او هم بد نبود. قبلا به این مورد راضی نبود. اما حالا میدید اگر لیلی اینجا باشد حتما امینی او را کنار میزند. بهتر دید دخترش تنها فرزندش را قربانی هوا و هوس خودش کند. سرش را از روی سینه امینی برداشت ، لبخندی زد و او را بوسید. امینی از او خواست اموزشهای لازم را برای روبرو شدن با مرد عرب به لیلی بدهد. به او گفت که نمی خواهد در دیدار اول توی ذوق مرد عرب بخورد. رعنا که بارها دختران فراری زیادی را برای رویارویی با مردی پولدار آموزش داده بود حال میدانست به دختر خودش چگونه برخورد کند. بعد از رفتن امینی به اتاق لیلی رفت. لیلی روی تختش دراز کشیده بود. از بخت بدش گریه میکرد. از اینکه به خاطر فقر و نداری ، بخاطر بی بند و باری مادرش ، بخاطر نداشتن پول و کشیده شدنشان به این مسائل گریه میکرد. لیلی هیچ دلخوشی از امینی نداشت اما اینک میدید مجبور است بخاطر اینکه حامی داشته باشد در اغوش و امیال مردی هوسباز قرار گیرد که گاهی با مادرش است گاهی با دیگران و اینک لیلی را  نشانه گرفته است. او با خواست خودش در اغوش مردی قرار گرفته بود که از پدرش بزرگتر بود. رعنا کنار تخت او نشست. دستی به موهای لیلی کشید. پتو را از روی او کنار زد . لیلی سریع برگشت و پتو را به روی خود کشید. از اینکه بدن عریان او را ببیند خجالت کشید. رعنا با بی میلی که داشت صورت لیلی را بوسید و گفت: امینی انقدرها هم که فکر میکنی مرد بدی نیست. هر کاری میکنه بخاطر خوشبختی من و تو هست. درسته چند جلسه مجبوری به خواسته های او تن دهی اما بزودی به عقد مردی ثروتمند در میای و از ایران میری . برای خودت خانمی میکنی. عشق میکنی. از این کثافتکاری که من در ان افتادم خلاص میشی. عزیزم لیلی بلند شو. بلند شو برو حمام سر و رویی تازه کن تا برنامه های بعدی را بهت بگم. بلند شو عروس خانم. میدونم که مردی که میخوای  زنش بشی با دیدن همچین فرشته ای ذوق زده میشه. چقدر خوشحالم که می بینم تو از بدبختی که من دارم دور میشی.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:14 |

لیلی از اینکه همه این مسائل را در خواب دیده بود خوشحال شد. نفسی به راحتی کشید. دلش میخواست برای رعنا درد دل کند اما جرات نداشت. نمی توانست بگوید چه خوابی دیده است. حتما مادرش شک میکرد. دوباره خوابید. اشعه زیبای خورشید از لابلای پرده توری زیبایی که بر پنجره اتاق لیلی نصب بود به درون سرک می کشید. لیلی چون الهه زیبایی بر تخت خفته بود. دور تا دورش را وسایل ریز و درشت اتاقش که مدتها بود تمیز نکرده بود به چشم می خورد. نور خورشید گرمای مبطبوعی به درون اتاق وارد کرده و چهره لیلی را نوازش میداد. از گرمای نور خورشید که بر روی لیلی افتاده بود لیلی بیدار شد. نزدیک ظهر بود. چشمانش را که بازکرد خواب دیشبش را بیاد اورد. لبخندی از رضایت زد. از تختش پايين امد و کش و قوسی به بدنش داد. خسته به نظر ميرسيد. موهای آشفته اش را جمع کرد و پشت سرش با تکه ای کش بست. نگاهی به خودش در اينه انداخت . چشم هايش ورم کرده بود. موهايش بصورت نامرتبی بسته بود. با اينکه اين چند روز غذای مناسبی نخورده بود اما چهره اش زيبايی خودش را حفظ کرده. تکانی به خودش داد. سرش را جلو اينه برد. صورتش را به اينه چسباند و با خودش شروع به حرف زدن کرد. ..... به قول مهران چشمانم عين اهو ميماند. خوب چيکار کنم خدا به من اين همه زيبايی داده؟ يعنی مردا اينقدر بی اراده اند که در مقابل زيبايی يک زن نمی توانند خودشان را کنترل کنند؟ بابا عجب احمقهايی هستند. نمی دونم شايد ما زنها هم همينطور باشيم . اما من مهران رو دوست دارم گر چه اون در زمان گرفتاريها رهايم کرد. خوب تقصير خودم که نبود. مجبور بودم واسه نجات بابام اين کار رو بکنم. ببين دختر خوشکله اگر بخوای مقاومت کنی زير دست و پا له ميشی. نمی ذارن زندگی کنی. می بينی توی اين چند روز چه کشيدی مجبور به ادم کشی شدی. اما فکر ميکنی اگر حالا تو رو بگيرند ولت می کنند. نه نه! هيچ دادگاهی ، هيچ محکمه ای ، هيچ قاضی رای به بی گناهی تو نمی ده. نمی گن ميخواستی از خودت ، عفتت دفاع کنی . راحت حکم ادم کش ميدن و اعدام. تازه اونوقت اون بهزاد پست فطرت کثافت ميشه امامزاده ....وقت دفن جنازه گور به گور شدش ميگن وای چه جونی بود. حيفش ، مهربون ، مردم دار، بدست دختری فاسد کشته شد. خلاصه اينقدر دل ميسوزونند که نگو و نپرس. ميدونی وکيلش توی دادگاه چی ميگه؟ بهزاد پسری بود که ازارش به موری نمی رسيد. همه دوستانش از خوبی او تعريف ميکنند. در محله به نيکويی از او ياد می شه. از همه مهمتر ناکام از دنيا رفت. روی طبقش هم مينويسند جوان ناکام. ...چقدر ناکام. ؟ هر روزی دختر بدبختی رو توی اين خونه ای که داشت نابود ميکرد. خوب من يکی قصر در رفتم. دوباره کش  و قوسی به بدنش داد و نگاهی دوباره به آينه انداخت .... ببين ليلی تونياز به کسی داری که کمکت کنه. همه جا پارتی داشته باشه. پول داشته باشه. خودت ميدونی که هر کسی امروز دست نياز به طرفش دراز کنی انتظارات ديگری ازت داره. تازه کمکی هم بهت نمی کنه. بهترين فرد همون امينی است. باهاش کنار بيا . هر کاری واست ميکنه. لبخندی تحويل تصويرش در اينه داد. ميخواست از اتاقش بيرون بره که صدای باز شدن در را شنيد. از لای در بيرون رو نگاه کرد امينی رو ديد. الحق که امروز خيلی زيبا شده بود. خوب از روز اول هم امينی جوانی خوش چهره و شيک پوش بود. ليلی بهتر ديد با ظاهری اراسته خودش را به امينی نشون بده. برگشت . سراغ کمد لباسش رفت. لباس استين کوتاه سبز رنگی به رنگ چشماش داشت. يک بار اونو پوشيده بود. همه ميگفتند در اين لباس عين ملکه ها ميشی. موهاش رو شونه کرد. دستی به صورتش کشيد. نگاهی کرد ديد توی هال نيست. اروم بيرون رفت. بهتر ديد برای اينکه ديده نشود صورتش را در اشپزخونه بشويد. صورتش را با صابون شست و به اتاقش برگشت. آرايش ملايمی کرد. ميخواست وانمود کند که از حضور امينی خبر نداره. به طرف اتاق مادرش رفت و بلند بلند صدا زد ... مامان ...مامی بيداری ؟ قبل از اينکه در اتاق رو باز کند امينی در را باز کرد. تا بحال ليلی را اين شکل و به اين زيبايی نديده بود. لبخندی به روی ليلی زد . برخلاف گذشته ليلی با خوشرويی لبخند او را پاسخ داد. امينی در اتاق رعنا را بست. او تجربه برخوردها را داشت. سريع متوجه رام شدن ليلی شد. به طرفش امد. ليلی سرش را زير انداخت و گفت :

سلام اقای امينی . روزتون بخير.

امينی نگاهی خريدارانه به او انداخت و گفت:

سلام خوشکل خانم. ! چه عجب چشم من به جمال ملکه زيبايی ها روشن بشه؟

ليلی نازی کرد و گفت:

چوبکاری نکنيد ديگه.

امينی جلو او قرار گرفت. دستان ليلی را گرفت. گونه او را بوسيد. ليلی هيچ عکس العملی نشان نداد. امينی ليلی را به طرف اتاقش برد. ليلی ارام همراه او راه افتاد. ديگر ناراحت نبود که خودش را به امينی عرضه کند. از طرفی رعنا از سوراخ کليد اتاق شاهد حرکات امينی و ليلی بود. غوغايی در دلش افتاده بود. شايد نوعی حسادت زنانه نسبت به دخترش. هر چه باشد ليلی جوان است. امينی درب اتاق ليلی را از داخل بست.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:15 |

ليلی هراسان بلند شد. مادرش پيش از او بلند شده بود. نمی دانست اين موقع شب چه کسی است.؟ ليلی دلشوره داشت. از اتاق بيرون امد. ميخواست به مادرش بگويد در را باز نکن اما اگر میپرسيد چرا چی جواب ميداد. موهای اشفته او رنگ پريده و لرزش اندام او رعنا را به وحشت انداخته بود. بطرف ليلی برگشت و گفت: ليلی چی شده؟ کی پشت دره؟ منتظر کسی هستی؟

نه مادر نه منتظر کسی نيستم اما کاش در رو باز نمی کردی، من ميترسم، نکنه دزد باشه.

دزد؟ ديونه شدی ؟ مگر دزد در ميزنه ومياد اعلام ميکنه که ميخواد دزدی کنه؟

پس کيه اين وقت شب؟

رعنا متوجه نگرانی ليلی شده بود. از طرفی هم ميترسيد در را باز کند. چند بار ديگر صدای زنگ به صدا در امد. به طرف ايفون رفت. گوشی را برداشت و با ترس گفت: کيه؟

خانم در رو باز کنيد. پليس هستيم. هر چه زودتر در رو باز کنيد.

حالا ديگر رعنا هم ترسيده بود. وای نکنه امينی رو گرفتند و از کارهای غير قانونی او خبر دار شدند و امدند رعنا رو ببرند؟ ديدی چه خاکی بر سرم شد. لبهای رعنا اشکارا می لرزيد. ليلی که از کارهای غير قانونی و قاچاق دختران فراری به حاشيه خليج فارس بوسيله باند امينی خبر نداشت ترسيده بود. با خود ميگفت جسد پسره رو يافتند حتما اون دختره همه چيز رو گفته و منو لو داده. خدای من.سراسيمه به طرف مادرش رفت ... نه مادر در رو باز نکن صبر کن سريع مانتو پوشيد، روسری سرش کرد و کيفش رو برداشت از پنجره ای که به تراس باز ميشد خارج شد. همه جا تاريکی فرا گرفته بود. ستاره ها در اسمان بودند. از شانس خوب او اول ماه بود و ماه در اسمان ديده نمی شد به همين خاطر همه جا تاريک بود و مهتابی نبود که همه جا را روشن کند. از نرده ها بطرف پشت بام رفت ميخواست خودش را به پله اضطراری برساند. به زحمت طوری که سر و صدا همسايه ها را بيدار نکند بطرف پله ها رفت پايش را روی پله گذاشت و شروع به پايين رفتن کرد. در يک لحظه نورافکن ماشين پليس پله ها را روشن کرد. سريع پله های اهنی و زنگ زده را يکی دو تا کرد . به پايين رسيده بود. شروع به دويدن نمود. راننده ماشين پليس که متوجه فرار شخصی از پله اضطراری شده بود به طرف او دويد. ليلی در کوچه ای خزيد و در تاريکی گم شد. ماشين پليس که با بيسيم به بقيه خبر داده بود. بدنبال ليلی رفت سايه او را روی ديواری ديد. بطرف مقابل نگاه کرد و اسلحه را به طرف او گرفت و دستو ر ايست داد. ليلی به محض ديدن پليس مجددا شروع به دويدن کرد در تاريکی به زحمت راه را تشخيص ميداد. پايش به لبه جدول کنار خيابان گير کرد و به زمين خورد. سرش به لبه جدول اصابت کرد و درد ناشی از برخورد به جدول خيابان اه از نهادش برخواست. صدای فرياد ليلی رعنا را از خواب بيدار کرد. به طرف اتاق ليلی دويد. او در خواب فرياد می کشيد و کمک ميخواست. سرتاسر بدنش را عرق پوشانده بود. رعنا او را از خواب بيدار کرد. ليوانی اب برای او اورد. ليلی به اطرافش نگاه کرد. فکر ميکرد به دست پليس گرفتار شده است. اما همه چيز سر جای خودش بود. بغض گلويش ترکيد و شروع به گريه کرد. گريه ليلی از خوشحالی بود. از اينکه می ديد همه را در خواب ديده خوشحال بود. نور زرد لامپ بر روی پرده قرمز افتاده بود و ان را به رنگ ارغوانی زيبايی در اورده بود. رو به مادرش که در کنار او نشسته بود کرد و گفت: خواب وحشتناکی ديدم. خدا را شکر که خواب بودم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:4 |

لیلی چای را با نگرانی برداشت و خورد . اما هیچ اتفاقی نیفتادو همین باعث اعتماد بیشتر لیلی به فرشته شد. فرشته میخواست برود. بلند شد لباس پوشید. سفارشهای لازم را به بهزاد کرد و اطمینان کامل به لیلی داد که در امان است . لیلی همراه با بهزاد در خانه تنها ماند. افکار شیطانی بهزاد در وجودش شعله ور شده بود و فکر مهران هر دم بیشتر به ذهن لیلی میامد. میخواست تماسی با مهران بگیرد. رو به بهزاد کرد و گفت میتونم یه تماس بگیرم؟ بهزاد با اکراه پرسید با کی؟

لیلی با نگران گفت با دوستم قرار بود امروز به مغازه اش بروم اما همراه فرشته شدم و نرفتم. نگرانم میشود.

بهزاد پرسید : این پسر خوشبخت کیست که اینگونه نگران زیبارویی چون تو میشود.؟ با اینکه لحن شیطانی او کاملا مشخص بود اما لیلی هرگز فکر نکرد او با این جملاتش چه در ذهنش میگذرد. حس حسادت بهزاد اشکار شد و گفت : نه خانم از اینجا امکان نداره. فرشته امد هر کاری خواستی بکن. بلند شد کنار لیلی نشست و رو به فریب کاری اورد. ببین لیلی خانم اینجا همه با هم دوستیم. حیف است که دختری مثل تو از زندگیش بهره نبره. همینطور که در کنارش نشسته بود به او نزدیک میشد و از ان طرف لیلی از کنار او عقب می رفت. قدری ترسیده بود. هیچ جوابی به او نمی داد اما افکار شیطانی بهزاد بر او غلبه کرد وقتی دید با حرف نمی تواند لیلی را راضی کند میخواست دست او را بگیرد که لیلی با خشونت دستش را کنار کشید و با فریاد او را از خود دور کرد. بهزاد لحظه ای مردد ماند. اما دوباره با نگاهی که از ان شراره شیطانی بارش گرفته بود بطرف او رفت و گفت: بهتر است با من کنار بیایی اگر بخواهم به زور وادارت کنم میتوانم. بنابراین دختر خوبی باش. جایی که تو آمده ای روزی چند تا دختر می ایند. دخترانی چون تو که از خانه فرار کرده اند . اگر خواهان اینچنین چیزی نبودید چرا از خانه فرار کردی؟

لیلی با فریاد به او رو کرد و گفت: کثافت من فرار نکردم. من میخواستم از اینگونه مسائل فرار کنم . فرشته به من قول داد که اینجا برای من امن است. حالا توی کثافت میخواهی مرا اذیت کنی. با این صحبتها به طرف آشپزخانه رفت و کاردی که توی جا ظرفی بود برداشت. میخواست از خود دفاع کند. بهزاد به طرف او میرفت و میخواست کارد را از او بگیرد. لیلی قسم خورد اگر دست از سرش برندارد او را خواهد زد. اما بهزاد لیلی را بچه تر و ترسو تر از ان دیده بود که دست به چنین کاری بزند. به او نزدیکتر شد. گوشه اشپزخانه به او رسید. لیلی در یک حرکت غافلگیر کننده کارت را بطرف او برد کارت مستقیم به سینه بهزاد نشست و صدای فریاد دلخراشی از بهزاد بلند شد. لیلی باورش نمی شد که بهزاد را زده است. بهزاد لحظه ای منگ به او نگریست و انگاه به زمین خورد. لیلی گیج شده بود.نمی دانست چیکار کند. اگر به کسی خبر میداد حتما به جرم ادم کشی او را میگرفتند. در حالی که از سینه بهزاد خون بیرون میزد لیلی وسایلش را برداشت و از خانه بیرون زد. خیلی ترسیده بود. میخواست خودش را از ان مهلکه نجات دهد. یکراست به طرف خانه خودشان راه افتاد. در بین راه فکر کرد که حتما فرشته متوجه این خواهد شد که او بهزاد را کشته است. در حالی که رنگش عین گچ سفید شده بود به خانه رسید کسی خانه نبود. یکراست به اتاقش رفت و در را از داخل قفل کرد و خوابید. هر صدایی می امد انتظار داشت پلیس برای بازداشتش امده باشد. خیلی خسته بود. به خواب رفت. اما بیشتر از چند دقیقه از خوابیدنش نگذشته بود که با کابوسی از خواب پرید. منتظر چهره بهزاد در حالی که کارد تا دسته در سینه اش فرو رفته بود و او را وحشت زده می نگریست جلو چشمش ظاهر میشود. چشمهایش را می بست . با خود فکر میکرد فرشته که خانه انها را بلد نیست. از کجا میخواد به پلیس شکایت کند. چند روزی در خانه ماند. رعنا می امد و میرفت اما هیچ توجهی به لیلی نداشت. او چنان با امینی و کارهای او سرگرم شده بود که بود و نبود لیلی اصلا برایش مهم نبود. لیلی چند روزی مریض شد. تب کرد و در تنهایی با مرگ دست و پنجه نرم میکرد. بالاخره کابوس مرگ از او فرار کرد و دنیا یک بار دیگر او را طلبید تا مشقات زیادتری را متحمل شود. یک هفته بعد از خانه بیرون زد. به طرف مغازه مهران رفت . مهران یک بار دیگر نگران لیلی شده بود اما این دفعه به او شک کرده بود. لیلی تمام ماجرا را برای مهران تعریف کرد . مهران زمانی که دید لیلی قاتل است رفت و امد با او برایش دردسر درست میکند و چندین بار بطور ناگهانی غیبش زده سعی کرد مهر او را از دل بیرون کند. از لیلی خواست دیگر به او سر نزند و او را فراموش کند. لیلی غمگین تر از همیشه و اخرین پناهش را از دست داده بود. دیگر نمی دانست چه کند. نه در خانه جایی داشت و نه در جامعه . اگر میخواست پاک زندگی کند هیچ جایی نداشت. هیچ کسی نداشت و اگر میخواست چون فرشته و مادرش زندگی کند باید تن به هر کاری میداد. به خانه برگشت. امینی با مادرش خانه بودند. بدون کلامی که بین انها رد و بدل شود بطرف اتاقش رفت. صدای امینی را می شنید که به رعنا میگفت بالاخره خودش رام میشود.

لیلی ساعتها فکر کرد . چیکار باید میکرد. یکبار دیگر باید از امینی کمک میگرفت اما میدانست این دفعه دیگر امینی به این راحتی به او کمک نخواهد کرد. بهتر دید زمانی که امینی رفت به سراغ مادرش برود و با او صبحت کند. اما جرات اینکه بگوید ادم کشته را نداشت. غروب امینی از خانه رفت و لیلی از اتاقش بیرون امد. به سراغ مادرش رفت . رعنا در حال تمیز کردن اشپزخانه بود که لیلی را در استانه در دید. رو به او کرد و گفت:

چه عجب یادت امد که مادری هم داری؟ معلوم میشود یک هفته یک هفته کجایی؟ سر به هوا شدی و هر کاری دلت میخواد میکنی .

لیلی تکانی به خودش داد و گفت: نه اینطور نیست. من یک هفته تب داشتم و مریض بودم و در اتاقم بودم اما شما حتی کوچکترین توجهی نکردی. اما خیلی دلم برات تنگ شده شده بود. راستش از امینی دل خوشی ندارم. نمی دانم تو با اون چیکار میکنی . مادر راستی تو قصد ازدواج با او را داری؟

انگاه قدری جابجا شد. میخواست چهره مادرش را ببیند که با این صحبتها چه عکس العملی نشان میدهد. رعنا هم زیرکتر از او بود. خنده ای کرد و گفت: خیلی نگران منی؟ اونوقتی که گفتم موافقت تو زندگی ما را عوض میکند اصلا توجهی نکردی. حالا چی شده به فکر مادرت افتاده ای ؟ اما بدان که من با امینی ازدواج کردم و هم اکنون حکم پدر خوانده تو را دارد. بهتر است بجای دعوا و لجبازی سعی کنی با او دوست باشی.

لیلی باور نمی کرد یعنی احساس میکرد مادرش این حرفها را برای راضی کردن او زده است. اما اینجا به وجود مادرش و امینی نیاز داشت. یادش رفته بود که رفتارهای مادرش باعث مرگ نظام شده است. بهتر دید با روشی دیگری به انها نزدیک شود . با زیرکی تمام گفت: حالا دیگر خیالم راحت شد. هر کسی حرف زد میگویم شما ازدواج کرده اید. کار غیر قانونی و غیر شرعی هم انجام نداده اید. خوب مبارک باشد. الهی به پای هم پیر شوید.

لیلی فکر میکرد مادرش را فریب داده و رعنا احساس میکرد لیلی از تنهایی و دربدری خسته شده و حال دیگر راضی به هر کاری که او و امینی ازش بخواهند خواهد شد. هر دو رد فکر منافع هم بودندو لیلی با احساس پیروزی به اتاقش رفت و دوباره به این فکر کرد که حتما الان جسد بهزاد پیدا شده و دنبال قاتل میگردند. پاسی از شب گذشته بود و از اشتی کردن با مادرش راضی بود که صدای زنگ خانه هر دو را از خواب بیدار کرد.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:39 |

لیلی حرفهای فرشته را شنید و تمام مدت ساکت بود. به مشکلاتی که در تمام این مدت برای فرشته پیش آمده بود فکر میکرد. به اینکه توی این مدت چند سال فرشته چگونه زندگی خودش را گذرانده؟ به این که خانواده اش چیکار کرده اند؟  به مادرش به انتقامی که میخواست از امینی بگیرد. یادش که به امینی افتاد و اینکه با او چه کرده است قلبش به درد میامد. همینطور ساکت بود که فرشته به پهلوی او زد و گفت: بسه دیگه – سکوت را تا کی میخوای ادامه بدی؟ خوب تو هم مانند من به طریقی مورد ظلم واقع شدی .من هم اون موقع همسن الان تو بودم . لیلی برگشت به چهره دختری که خودش را فرشته معرفی کرده بود نگاهی انداخت. به خوبی غم سالیان دربدری را میتوانست در ان ببیند. احساس نزدیکی خاصی بین خودش و او داشت. نقطه مشترک بی کسی اونا را به هم وصل میکرد. میخواست برای کسی حرف بزند. میخواست همراهی پیدا کند تا بتواند با کمک او انتقام بگیرد. آهی کشید و گفت: اسمم لیلی است – 18 سال دارم و شاید در این زندگی کوتاه خیلی سختی کشیدم. فقط چند ماهی احساس کردم که دارم خوشبخت میشم اما ... اما اون نامرد همه چیز را خراب کرد. اون زندگی مرا به باد داد. پدرم – مادرم همه چیزم را ازم گرفت. اون بیچاره ام کرد. به خدا بیچاره اش میکنم. اشک از چشمش سرازیر شد. فرشته چون مادری سر او را در اغوش گرفت و نوازشش کرد. لیلی بعد از مدتها مامنی پیدا کرده بود. کسی که به حرفهاش مهربانانه گوش دهد. غافل از این بود که این هم دامی دیگر برای اوست. لیلی محتاج محبت بود. تا کنون از کسی محبت ندیده بود. مادرش از اول زندگی او هرگز فکر نکرده بود دختری هم دارد. پدرش که همیشه درگیر کار بود. کسی دیگر هم نداشت. خانواده مادر و پدرش در شهری دیگر زندگی میکردند که لیلی هرگز انها را ندیده بود. فرشته دست او را گرفت. صورتش را بوسید و از نیمکت توی پارک او را بلند کرد – به او دلداری داد . با صدای مهربان خودش گفت: حتما چیزی هم نخوردی؟ بیا بیا عزیزم برویم چیزی بخور بعدش هم خونه من مال خودته. حالا که همدمی پیدا کردم چه کسی بهتر از تو. به مغازه ساندویچی رفتند. دو تا ساندویچ و نوشابه گرفت. پشت میزی نشستند. لیلی با ولعی تمام خورد. کمی احساس ارامش میکرد. همراه فرشته راه افتاد. توی راه خیلی چیزها را برای او تعریف کرد. گفت میخواهد از امینی انتقام بگیرد. فرشته به او قول داد کمکش کند. کنار کیوسک تلفنی ایستاد و زنگ زد. حدود 15 دقیقه همان اطراف پرسه زدند تا ماشینی امد. جوانی خوش تیپ و رو بود. فرشته صمیمانه با او احوالپرسی کرد. همراه با لیلی سوار شد.

 

....چطوری بهزاد؟ کم پيدايی؟ تحويل نمی گيری پسر؟....اين حرفها چيه خانم خوشکله؟ميگفتم توی دنيا تکی ولی مث اينکه يکی ديگه عين خودت پيدا کردی؟....ببينم اسمش چيه؟.... به تو ربطی نداره....سرت به رانندگيت گرم باشه.....اين دوستمه و دختر خوبيه ... از امروز هر کسی نگاه چپ به او بکنه با من طرفه....حاليت شد آقا پسر؟.....بهزاد در حالی که ساکت شده بود از اينه نگاهی به ليلی که درست پشت سرش نشسته بود کرد و در دل تبارکی گفت و به فرشته بغل دستش رو کرد و گفت: مگه چی گفتم که حالا رو ترش کردی؟ خوب خوشکل نيستی و زشتی و اين يکی هم عين خودت زشته . لابد اسم تو فرشته است اونم پری هست؟ درست حدس زدم. ؟

فرشته ساکت بود و در فکر. ليلی اولش کمی ترسيده بود اما با حمايتی که فرشته از او کرد دلگرم شد. بعد از نيم ساعت بهزاد جلو درب منزلی نگه داشت و همه پياده شدند. بهزاد کليد را در درب اپارتمان چرخاند. هر سه وارد شدند. از پله ها بالا رفتند در طبقه سوم درب اپارتمانی را باز کردند. بهزاد وارد شد و از فرشته و ليلی خواست وارد شوند. تعظيمی کرد و گفت عليا حضرتا خوش امديد به کلبه حقيرانه من. فرشته قيافه ای جدی داشت اما ليلی به زحمت ميتوانست جلو خنده خودش را بگيرد. تا بحال با چنين برخوردهايی روبرو نشده بود. فرشته به محض وارد شدن مانتو و روسری خود را بيرون اورد و با تی شرتی قرمز رنگ روی مبل نشست. موهای کوتاه و پسرانه که اگر از پشت سر به او نگاه ميکردی فکر ميکردی پسر است. اما چهره جذابی داشت. مهربان و دوست داشتنی . معلوم بود روز شلوغی را گذرانده است. ليلی هم نشست اما خجالت ميکشيد جلو بهزاد روسريش را بيرون اورد. فرشته زير چشمی ليلی و حرکات او را می ديد. بهزاد به اشپزخانه رفته بود. فرشته بلند شد دنبالش رفت. قبل از ترک سالن رو به ليلی کرد و گفت : اينجا رو خونه خودت بدون. راحت باش. بهزاد شيطون هست اما پسر مهربون و خوبيه. نگران نباش عزيزم. ميرم کمکش نوشيدنی بيارم. بطرف اشپزخانه رفت. اما ليلی هنوز مردد بود که روسريش را بيرون اورد يا خير؟ تصميم گرفت اين کار را نکند. راحت تر بود.

......خوب فرشته اين دختره کيه؟ از کجا اومده؟ دختر عجب تيکه ايه؟ حيفشه دست اين مردای شکم گنده بيفته.......بس کن بهزاد ... حالا وقت اين حرفا نيست.....نشد ديگه فرشته يه دفعه شد به ندای قلب منم گوش بدی؟ اخه منم ادمم هر کاری ميگی ميکنم بابا اين يکی رو بذار واسه من .....بهزاد دلم ميخواد عاقل باشی ...اينجا اپارتمان هست اگر شک کنه و فرياد بزنه همه خبردار ميشن... ببين بايد رامش کنيم البته نه با زور...اون دختری وحشی هست به اين راحتی دم به تله نمی ده. امروز و امشب اينجا باشه اما قول بده اذيتش نکنی ....ميخوام امانت دار خوبی باشی من وقت ندارم بايد برم....چشم رئيس هر چی تو بگی.

هر دو با سينی چای بيرون امدند. بهزاد روبروی ليلی نشسته بود. ليلی نگران بود. ميترسيد چای را بخورد. به خودش ميگفت نکنه مث امينی داروی بيهوشی داخل اون باشه. ميخواست بگه ميل نداره ولی قبل از هر عکس العملی فرشته چای را جلو او گذاشت و در عمل انجام شده قرار گرفت.

 

 

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:27 |

نمی دانستيم به کجا برويم؟ امين در عمل انجام شده من بدون اطلاع قرار گرفته بود از طرفی عشقی که مابين ما بود باعث شده بود همه چيز را نديده بگيرم و با امين که فکر ميکردم کعبه امال و ارزوهای من است راه بيفتم. کنار تلفن عمومی ايستاد و به جايی زنگ زد . از حالت چهره او معلوم بود که راضی ميباشد. بعد از قطع تلفن گفت راه بيفت بايد به ترمينال برويم و از شهر خارج شويم و الا خانواده ات سريع ما را پيدا خواهند کرد. قرار شد آدرسی به من بدهد و مرا با اتوبوس راهی کند و بعدا خودش بيايد. ميگفت حتما خانواده ات بعد از غيبت تو متوجه خواهند شد و اولين جايی که خواهند امد به سراغ من می ايند. بايد چند ساعتی انها را مشغول کنم تا تو برسی امشب يا فردا خودم خواهم امد. نگران هم نباش جای مطمئنی ميباشد. مرا سوار اتوبوس کرد و مقداری پول به من داد. سه ساعت اتوبوس در راه بود تا به مقصد رسيدم. ادرس را به تاکسی دادم و مرا به همان ادرس رساند. جلو پلاکی که برايم نوشته بود ايستادم و در زدم. خانمی در را باز کرد و طبق سفارش امين گفتم که همسر امين هستم و برای کاری به اينجا امده ام. وارد شدم خانم به خوبی از من پذيرايی کرد. امين و پسر خانم در دوران سربازی با هم دوست بودند و طبق گفته امين از تمام ماجرا خبر داشت. به همين خاطر مرا به اينجا فرستاده بود. خانواده ای ساده بودند که خيلی راحت همه چيز را می پذيرفتند. آنشب امين نيامد و من هم نمی دانستم خانواده ام چه کرده اند. ؟ نگرانی سراپای وجودم را فرا گرفته بود. فردا تا ظهر منتظر امدن امين شدم اما نيامد. نمی دانستم چه بر سر او امده . به سهراب دوست امين گفتم نگران امين هستم . او مرا دلداری داد و گفت حتما کاری برايش پيش امده. آن شب هم امين نيامد و من تنها در خانه سهراب گذراندم. فردای ان روز با خواهش و التماس خواستم هر طوری شده خبری از امين بگيره. سهراب قرار گذاشت به شهر ما برود . عصر وقتی سهراب برگشت خبر خوبی نياورده بود. خانواده من از امين شکايت کرده و امين را به زندان انداخته بودند . امين بايد ثابت ميکرد که خبری از من ندارد. يک هفته در خانه سهراب زندگی ميکردم. بعدازظهر روزی در خانه تنها بودم. مادر سهراب به همراه عروسش برای خريد بيرون رفته بودند که سهراب به خانه امد. روبروی من نشست و از امين حرف زد. از اينکه چرا دختری چون من حاضر شده با امين ازدواج کند يا فرار کند. چند لحظه ای صحبت کرد و حرف به خودش کشيد و اينکه در اين چند روزی که در خانه انها بوده ام نظرش به من جلب شده. عصبانی شده بودم . ميخواستم از اتاق بيرون بروم که مچ دست مرا گرفت و چيزی اتفاق افتاد که نبايد می افتاد. سهراب چون ديوانه ها شده بود . سهراب از خانه بيرون رفت و من ماندم با بدبختی تازه ای که برايم پيش امده بود. نمی دانستم به امين چه بگويم و به کجا بروم . از ان روز به بعد هر زمان که مرا تنها گير می اورد سراغم می امد. دو هفته گذشت و از امين خبری نشد. بهتر ديدم از انجا بروم اگر همسر و مادر سهراب متوجه می شدند حتما مرا به مامورين تحويل ميدادند. کم کم شک کرده بودند. در يک روز صبح که سهراب خانه نبود از خانواده او خداحافظی کردم و رفتم. جايی را نداشتم . به ترمينال رفتم. سوار اتوبوسی شدم به مقصد شهری که نمی دانستم کجاست. نه ميخواستم به شهر خودم بروم و نه شهری که سهراب در ان بود. راننده اتوبوس متوجه اين شده بود که غريبم و شايد اينکه فرار کرده ام. در فرصتی مناسب به من گفت که ميتواند جايی را برای خواب من پيدا کند. کور از خدا چه ميخواد دو تا چشم بينا . من هم بلافاصله پذيرفتم و از همان موقع شدم يک دختر فراری و بدبخت. هر چند روز را با کسی می گذراندم اول برايم مشکل بود اما کم کم عادت شد. با دختران فراری زيادی آشنا شدم. هر روز در اين پارتی و ان پارتی شرکت ميکردم و شدم سر دسته دختران فراری اين محفل و ان محفل . تا الان هم که ۷ سال از ان ماجرا می گذرد چندين بار زندان رفته ام اما هيچ وقت نگفته ام اهل کجا هستم و يا خانواده ام کجا  هستند. با اينکه پشيمانم اما روی بازگشت را به خانه نداشتم. ميدانستم اگر برگردم مجازات من به دست برادران نا اهلم و پدر به اصطلاح مسلمانم مرگ است. گاهی اوقات گوشه ای می نشينم و ساعتها گريه ميکنم. از بی کسی و دربدری . باور کن خسته شده ام اما سرنوشت منم اين بوده است. حالا دلم ميخواد تو از خودت بگی.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 10:27 |

ليلی غرق در تفکر بود. متوجه اطراف خودش نبود. ليلی به خود و نقشه هايش فکر ميکرد. گاهی قطره اشکی کنار چشمش جمع ميشد اما سعی ميکرد از ريزش ان جلوگيری کند. خانمی که کنارش نشسته بود اگر درست چهره او را نگاه ميکردی می ديدی که با اينکه بنظر حدود ۳۵ سال ميزند اما بيشتر از ۲۵ سال ندارد و ۱۰ سال از سن خودش بيشتر ميزد شروع به صحبت کردن با ليلی کرد. گويا بخوبی ميتوانست بفهمد که ليلی از چه رنج ميبرد. شايد او هم چون ليلی تنها بود. دست برد و گوشه چشم ليلی را پاک کرد. بدون اينکه بداند او کيست؟ ...گريه چاره درد نيست. مرا ببين فکر ميکنی چند سال دارم؟ هر کس مرا می بيند ميگويد بيش از سی و هفت هشت سال سنمه اما نه دختر خانم من تازه وارد ۲۶ سالگی شدم. خيلی چيزها از اين جامعه ديدم. ميدونم از خونه فرار کردی . منم عين تو هستم. يه فراری ، يه دختری که جز کارتن خوابی و دنبال سوژه گشتن برای اينکه شب را جايی بگذراند چيزی نيستم. اسمم فرشته است. دوستام بهم ميگن فری. دوست داری زندگی خودم رو برات بگم؟ بابا چرا حرفی نمی زنی؟ منتظرم اگر حوصله شنيدنش رو داری برات بگم و الا گورم رو گم کنم. بعد از مدتها خواستم پيش يکی مث خودم درد دل کنم اما نه بخت يار نيست و اين يکی هم تحويل نمی گيره. باش دختر کوچولو ميرم. اما يه روز پيش مياد که تو هم بخوای واسه يکی درددل کنی و طرف محلت نذاره ما رفتيم بای.

فرشته بلند شد برود که ليلی به حرف در امد.... نه بمان گوش ميدم. باور کن قصدی نداشتم. خيلی خسته ام تنهام تازه نمی تونم به کسی هم اعتماد کنم. ولی خوب گوش دادن که چيزی نيست. نهايتش گوش ميدم تو سبک ميشی و من از حرفات چيزهايی تجربه ميکنم.

فرشته نشست، نفسی عميق کشيد و اينچنين شروع به سخن گفتن کرد...پدرم تاجر بزرگی است . حاجی بازاری ، پرمدعا ، به قول خودش اهل منبر و نماز ، ای کاش اينطور نبود. تنها چيزی که بلد بود حساب و کتاب پول و اموالش ، هيچ وقت فکر نکرد که بچه هايی دارد. دو تا برادر دارم. ميدونی چيکاره اند.؟ کنار دستش باباشون به چشم چرانی مشغولند. دخترای مردم را ديد بزنند و بعدش مسخره کردن و ارتباط برقرار کردن. تازه حاج اقا خوشحال هم ميشه. بارها بهش گفتم : بابا ببين داداش با فلان دختر رابطه داره ، وقتی کسی خونه نيست دختره رو اوردندخونه. اولش کمی ناراحت ميشد ولی بعدش ميگفت پسره جونه، کاريش نمی شه کرد. پسرا همينند. زن که گرفتند درست ميشوند. چيکارش کنم . بابا دختر و پسر چه فرقی دارند؟ پسر هم مث دختر اگر سراغ ولگردی ، فساد و فحشا بره فرقی نداره، بابا اسلام  فرقی بين زن و مرد قرار نداده . اسلام گناه رو برای هر دو ارتباط با نامحرم را برای هر دو قبيح ميدونه ، شما که حاجی هستی ، مکه رفتی اهل نماز و مسجدی، چرا اينچنين حرف ميزنی ؟ انوقت داد حاج اقا بلند بود که خفه شو. نيم وجبی داره به من درس اخلاق ميده. تو مواظب خودت باش کاری به پسرا نداشته باش. اونا اگر صد تا دوست دختر هم داشته باشند هر دختری رو بخوان بهشون ميدن. تازه ميزن دنبال دختر افتاب مهتاب نديده. توی فرهنگ ما اين کارا برای پسرا جا افتاده. کسی هم ايراد نمی گيره. عيب هم نيست. دلم خيلی گرفته بود. به اتاقم رفتم. پدری که دائما از حجاب من ايراد ميگرفت، مجبورم ميکرد نماز بخونم قبيحترين گناه را در دين مباح و پاک ميدونست. مردا را مجاز به هر کثافت کاری ميدونست. چقدر با خودم درد دل کردم. آخه ما دخترا چه گناهی کرديم که دختر شديم. کاش عين همان زمان جاهليت ما را زنده به گور ميکردند تا اينچنين شخصيتمان را خرد نکنند. اون موقعها جسم دخترا را زنده به گور ميکردند حالا شخصيتشان ، احساسشان، خواسته های مشروع و بر حقشان، چه فرقی کرده جز اينکه دخترا در اين جامعه ملعبه دست خانواده ها هستند. ؟ چند روزی با خودم درگير بودم. به گوش دادش بزرگم رسيده بود. از مدرسه به خانه برميگشتم. در حياط را که باز کردم داداش را منتظر ديدم. عصبانی. تا سلام گفتم با سيلی محکمی جواب سلامم را داد. دختره بی چشم و رو اين چه روسری پوشيدنی که تو داری ؟ همه اهل محل پشت سر ما حرف ميزنند. ميگن برو جلو خواهرت رو بگير که موهاش رو ميذاره بيرون. انگ بی غيرتی به ما زدند. ديگه نمی خوام مدرسه بری. تا همينجا هم که خوندی زيادی بوده. حالا ديگه دست به هرزگی زدی و موهات رو بيرون ميذاری و با دوستات توی راه ميگی و ميخندی؟ نميگی هزار تا چشم ناپاک دنبالت می افتند. ؟  او حرف ميزد و بد وبيراه ميگفت و در حالی که از سيلی او تامغز استخوانم سوخته بود گفتم من هرزه هستم يا شما که هر روز با يه دختر هستيد؟ مگه يه ذره موهای من معلوم شده چه گناهی کردم. اگر راست ميگی دنبال زن و دختر مردم نباش . اين بی غيرتی نيست که من موهام بيرون . بی غيرتی اونه که تو هر ساعت با يه دختری. جملاتم تمام نشده بود که زير باران مشت و لگد او قرار گرفتم و مادرم هر چه خواست جلو او را بگيرد نتوانست. هر چی بد و بيراه بود به من گفت در حال کتک زدن من بود که خواهرم با شوهرش امدند. خواهرم تا وضع را چنين ديد جيغی کشيد و شوهرش جلو امد و مرا از زير مشت او بيرون کشيد. خواهرم داد زد کشتی دختر بيچاره را. بس کن. مرا به اتاق برد. قدری اب به من داد و گريه ميکرد. چی شده فرشته چرا با تو اينچنين رفتار کرد. مگر چيکار کرده ای که خشمگين شده. ؟ در حالی که نای حرف زدن نداشتم ماجرا را برای خواهرم تعريف کردم و او خون دور دهان مرا با دستمال پاک ميکرد. زهرا خواهرم گريه ميکرد. وضعيت رقت باری بوجود امده بود. سرم را روی شانه های زهرا گذاشتم و گريه کردم. او دلداريم ميداد گفت: فکر ميکنی واسه چی من زود ازدواج کردم.؟ با اينکه بهمن ۱۸ سال از من بزرگتر بود و من تازه ۱۵ سالم بود سريع ازدواج کردم ، چون تحمل اين بی عدالتيها را در خونه نداشتم. من با چشم خودم خيلی چيزها در اين خونه ديدم. بارها ديدم داداش با دختر همسايه روی هم ريختند. شبها ميرفت روی پشت بام و دختر همسايه هم ميامد بالا. يک بار به مادر گفتم اما او گفت به تو ربطی نداره. از داشتن چنين برادری خجالت می کشيدم. يکی دو بار اونو بالای سر خودم ديدم نمی دونم چه نقشه ای در نيمه شب ديد . من خوابم سبک بود صدای بال پرنده ای مرا بيدار ميکرد. به محض اينکه بيدار ميشدم ميگفت امده چيزی برداره بهانه ای می اورد. يه روز خانواده دائی خونه ما بودند. لب حوض داشتم ظرف ميشتم پسر دايی از سربازی برگشته بود. کنار حوض ايستاد و احوالپرسی کرد با خنده گفت: زهرا خانم موقع شوهر کردنت رسيد، بزرگ شدی من هم با خنده گفتم من توی هفت اسمون يه ستاره ندارم. هر دو خنديديم و او حرکت کرد رفت اتاق نشيمن. بلند شدم داداش رو توی پنجره ديدم. چشم غره ای به من رفت. تنم لرزيد. وقتی مهمانها رفتند يه کتک حسابی نوش جان کردم. اقاجون و مادر هم ازش حمايت کردند. از همون روز تصميم گرفتم هر خواستگاری اومد بدون هيچ مقاومتی ازدواج کنم. با اينکه دلم پيش پسر دائی بود ميدونستم داداش با او کارد و خون است و موافقت نخواهد کرد. زن بهمن شدم با اينکه بددهن است و سختگير اما بهتر از خونه بابا هست. اگر يک روز ناراحت هستم دو روز در کنارش شادم. خدا کنه تو هم هر چه زودتر شوهر کنی. زهرا حرف ميزد و درد دلهايی که سالها در دلش نگه داشته بود رو بيرون ريخت احساس سبکی ميکرد. از اون روز اجازه ندادند مدرسه بروم . با پا در ميانی خواهر و مادرم به کلاس خياطی رفتم تا حرفه ای يادت بگيرم . چند مدتی سر به زير می رفتم و بر ميگشتم. اما درد زخمی که بر دلم گذاشته بودند التيام پيدا نمی کرد. بر اثر بی محبتی هايی که در خانه ديده بودم به طرف پسری که نزديک آموزشگاه بود جذب شدم. او مغازه پارچه فروشی داشت و هر وقت پارچه ميخواستم ميرفتم اون مغازه و همين باعث ايجاد رابطه ای بين من و امين شد. کم کم به هم دل بستيم و بين ما بيشتر نامه نگاری بود. وابستگی بين من و امين بوجود امد که قادر نبوديم دوری يکديگر را تحمل کنيم. بعدها فهميدم که امين شاگرد مغازه است و از خانواده فقيری می باشد. با هم قرار گذاشتيم به خواستگاری بيايد از همان زمان بدبختی تازه من شروع شد. امين با مادرش به خواستگاری من امدند و برخلاف انچه اسلام می گويد پول و ثروت ملاک انتخاب داماد نيست پدر به اصطلاح مسلمان من با پرخاش و توهين انان را از خانه بيرون کرد. داشتم ديوانه ميشدم هم از بی احترامی که به مادر امين شده بود و خرد شدن غرور امين هم اينکه خودم بدون امين نمی توانستم زندگی کنم.

فرشته قدری ساکت شد. ياداوری خاطرات گذشته او را پريشان کرده بود . برای اينکه فقط شنونده نباشم گفتم: خوب پس چی شد به اينجا کشيده شدی؟ فرشته آهی کشيد و گفت تحمل کن ميگم ، همه چيز را برات ميگم. اره داشتم ميگفتم، از ان روز رفت و امدهای من کنترل ميشد و ارتباط من با امين به کلی قطع شده بود. اکثرا مادرم مرا تا آموزشگاه  ميبرد و برميگرداند. تا يک روز خواهر امين به اموزشگاه امد و نامه ای از امين به من داد.خيلی خوشحال شدم اما وقتی نامه را خواندم تنم لرزيد. امين پيشنهاد داده بود که يک بار ديگر به خواستگاری می ايد اگر موافقت نکرد چنانچه او را دوست داشته باشم با هم فرار کنيم. خدا خدا ميکردم خانواده ام قبول کنند. امين بار ديگر با مادرش به خواستگاری امد اما اين دفعه با کتک برادرام مواجه شد. پدر و برادرام برای انها کثر شان بود که پسری که مادرش ابرومند برای امرار معاش در خانه ها کار ميکند و خودش شاگرد مغازه است به خواستگاری من بيايد. از طرفی وقتی من به مادرم گفتم من با اين ازدواج موافقم کتک مفصلی هم به من زدند. روز به روز محدود ترميشدم. ديگر از رفتن به خياطی هم منع شدم. هيچ خبری از اوضاع بيرون نداشتم. بيمار شده بودم و در خانه افتادم. حتی حاضر به دکتر بردن من هم نشدند. روزها در خانه با بيماری روحی و روانی که داشتم بسر ميبردم. بارها فکر خودکشی افتادم اما چه فايده داشت خانواده ام خوشحال می شدند و امين دق ميکرد. فکرم حول و حوش فرار بود اما چگونه. ميخواستم از اين خانه ای که جز شکنجه گاه و زندان چيزی برای من نبود فرار کنم.اما چگونه ؟ وقتی فکر ميکردم چگونه بين يک دختر و پسر اينقدر تفاوت قائل هستند و حتی حق قانونی من از نظر دين و قانون که همان ازدواج و انتخاب همسر بود محروم بودم اما برادرای من خيلی راحت هر کاری دلشان ميخواست انجام ميدادند. از اين فرهنگی که در مملکت ما و بخصوص خانواده های باصطلاح مذهبی برقرار بود چندشم ميشد. از اينکه پسرها هر کاری ميتوانستند بکنند و مايه ابروريزی نبودند اما ما دخترا هنوز تحت اراده پدر و برادر هستيم ديوانه ميشدم. از اينکه پدر و برادر هر کاری دلشان ميخواست بر سر دختر خانواده می اوردند ديوانه ميشدم. بارها از خودم پرسيده بودم چرا؟ اما هرگز جوابی برای سوالاتم نداشتم . با اينکه ميديدم در قران کريم بين زن و مرد هيچ فرقی قرار نداده . ميديدم هرجا اسمی از زن اورده که اين کار را نکن به مرد هم گفته نکن اما ما بعکس کار ميکرديم ادعای مسلمانی داشتيم اما همه گناهان برای مردان مباح و جايز شده بود. حرام خدا برای انان حلال و حلال خدا حرام شده بود. جای مهر نماز هم بر پيشانی انان مانده بود. اما ذره ای از ايمان و عمل به اسلام در انان نمی ديدم . خودم بارها ديده بودم اقا جون در مغازه با زنان و دختران شوخی های بيجا ميکرد. حتی بارها در فاميل ميگفتند که حاج اقا زن صيغه کرده است و او منکر ميشد وقتی مادرم سر و صدا ميکرد ميگفت اولا که اين کار را نکردن در ثانی اگر هم اين موضوع صحت داشته باشد مگر کار غير شرعی انجام داده ام. خلاصه هر کثافت کاری ميکردند و در کنار ان نماز هم ميخواندند و عبادت هم ميکردند. چند هفته ای در خانه بودم . يک روز مادر و آقا جون برای مراسم تشيع جنازه يکی از اشنايان رفتند و من در خانه تنها بودم. دل به دريا زدم وسايل مورد نيازم را جمع کردم و سريع به طرف مغازه امين راه افتادم. امين زمانی که مرا ديد در از شادی اشک در چشمانش جمع شده بود اما رنگ و روی زرد مرا که ديد يکه خورد. قصدم را به او گفتم و امين سريع مغازه را تعطيل کرد و با او به راه افتادم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 10:26 |

او را روی صندلی نشاند. دستی به سرش کشيد. نمی دانست در اين موقعيت چه به يک دختر جوان تنها که پدرش را از دست داده بگويد. نگاهی از مهر به او انداخت. همسن دختر خودش بود. چراکسی با او مادری ، آشنايی با او در بيمارستان نبود؟ ليلی به پايان رسيدن زندگيش فکر کرد. به اينکه ديگر نمی تواند بماند. به مردن. داشت دنبال راهی برای مردن می گشت. کلام مهربان زن در گوشش طنين انداخت. دخترم صبور باش . خداوند بنده هاشو آزمايش می کنه. بياد تنهايی ها و بی کسی های حضرت زينب گريه کن. به زمانی که مادرش را ناجوانمردانه به شهادت رساندند. به زمانی که پدرش را مظلومانه در مسجد با شمشير زهراگين به شهادت رساندند. دخترم صبور باش . صحرای کربلا را مسجم کن آنوقت مصيبت خودت را فراموش  ميکنی. ليلی داشت به آينده نامعلوم خودش، شايد هم معلوم و سخت فکر ميکرد. عروس شدن مادرش با امينی را مجسم کرد. ميخواست هر دو را بکشد. در دل گفت «رعنا می کشمت رعنا تو مادر من نيستی از اول هم نبودی رعنا تو پدرم را کشتی بخدا می کشمت» در دل داشت برای مادرش خط و نشان ميکشيد. از کنار زن بدون کوچکترين حرفی بلند شد. ميخواست از بيمارستان خارج شود که با مهران روبرو شد. مهران تا ليلی را ديد حدس زد بايد اتفاق بدی افتاده باشد. ليلی بی اختيار سرش را روی شانه ی مهران گذاشت و های های در مرگ پدر گريست. مهران همراه با او گريه ميکرد. او را به محوطه حياط بيمارستان برد. ميخواست او را دلداری دهد اما ليلی ارام نمی گرفت. روی نيم کتی نشستند. ليلی گريه ميکرد و پدرش را ميخواست. مانند دختر بچه چند ساله ای که بهانه پدر را ميگيرد. يادش می آمد زمانی که صبح اول وقت پدرش گاری را برميداشت و به ميدان ميوه ميرفت و عصرها خسته با اندوخته ای از اين کسب حلال به خانه می امد تازه به باد کنايه ها و فحشهای همسرش رعنا خستگی را بدر می کرد. ليلی خاطرات گذشته چون پرده سينما از جلو چشمانش عبور کرد. به کيفش نگاه کرد و مبلغ پول زيادی که همراه داشت. مهران گرفته و مغموم به او می نگريست. با غمی فراوان به ليلی گفت: پول تهيه کرده بودم که امروز عملش کنند. باور نمی کنم. ليلی گفت: من هم پول تهيه کردم . ببين مهران ببين اين پول عمل باباست. مهران به ناگاه متعجب از اين همه پول که ليلی از کجا آورده. ميخواست از او بپرسد اما موقعيت را مناسب نديد. مهران خيلی جوان بود و نمی دانست در اين مواقع چه کند. ؟ به بخش رفت و با پرستار مشورت کرد. با راهنمايی های پرستار به حسابداری رفت. جهت تحويل گرفتن جسد تسويه حساب کرد. نزد ليلی برگشت . از او خواست که به مادرش خبر دهد اما ليلی قبول نمی کرد. ليلی گفت در اينجا جز من کسی را ندارد. مادرم راحت شد. حالا به راحتی ميتواند با امينی ازدواج کند. اما مهران ارزوی زندگی راحت را بايد به گور ببرد. هرگز اجازه نمی دهم. او باعث مرگ بابا شد. ليلی برای تحويل جسد بايد شناسنامه خود و نظام را می اورد. ناچار بود به خانه برود. وقتی قدم به خانه گذاشت مادرش را در آشپزخانه ديد. چشمش که به ليلی افتاد لحظه ای جا خورد. برگشت طرف ليلی و گفت: ليلی چی شده؟ بيژن تو را کتک زده. ميخواست دست ليلی را بگيرد که صدای بلند ليلی او را در جای خودش ميخکوب کرد. ....دست به من نزن ... حيف اسم مادر که بر کسی چون تو نهادند. رعنا هنوز نمی دانست چه اتفاقی افتاده. ميخواست چهره ای مظلوم به خود بگيرد آرام شروع به صحبت کرد... ببين ليلی من هم حق دارم خوب زندگی کنم. از زندگيم لذت ببرم. نمی تونم يک عمر پای نظام که به هيچ دردی نمی خوره زندگی کنم. خوب اونم ميره زن ميگيره. شايد در کنار زن ديگری خوشبخت زندگی کنه. ليلی به من حق بده. تو ميدونی چه روزهای بدی رو گذروندم. ... داست يک ريز اعمال خلاف خودش را توجيه ميکرد که مجددا با صدای همراه با گريه ليلی مواجه شد... بس کن ديگه راحت شدی . .... نظامی ديگه وجود نداره. تو اونو کشتی . تو پدرم رو کشتی . پدرم مظلومم . راحت شدی جسدش توی سرد خونست برو حنا به دست و پات بذار مادر برو خوشحالی کن جشن بگير. ولی من داغ عروسی کردن با امينی را به دلت می ذارم. ... ليلی گريه ميکرد و رعنا متعجب و ناباورانه به او نگاه ميکرد. روبروی ليلی ايستاد و گفت:..چه اتفاقی برای نظام افتاده.؟ چرا چيزی نمی گی؟ ليلی به تو هستم چی شده نظام کجاست؟ تصادف کرده؟ چی شده؟ ليلی به طرف کشويی که شناسنامه ها در ان بود رفت.

سه روز از مرگ نظام گذشت و مراسم خاکسپاری او تمام شد. رعنا هنوز از اين شوک بيرون نيامده بود. ماهها بود که نظام را درست نديده بود. ماهها بود که دور از چشم نظام با امينی بود. رعنا به خود ميگفت خواهان مرگ نظام نبوده اما نمی دانست چه اتفاقی افتاده . او مغموم در گوشه ای نشسته بود. تمام کارهای دفن نظام را مهران انجام داد. رعنا در اين مراسم بود که مهران را شناخت. امينی راه را بازتر ميديد. ديگر پدری بالای سر ليلی نبود که بخواهد جلو خواسته های نفسانی و پليد او را بگيرد. اما در دلش به ليلی و عشق او به پدرش حسرت ميخورد. بعد از مرگ نظام تازه متوجه شد چرا ليلی خود را بخاطر پول در اختيار او قرار داده. ليلی در گوشه ای می نشست و بياد خاطرات پدرش گريه ميکرد. به ياد زجرها و سختی هايی که در ۲۰ سال زندگی مشترک با رعنا کشيده بود. تازه قدر پدرش را می فهميد. تا زنده بود هرگز نفهميد چه نعمتی در کنار او بوده. کم کم زندگی به روال عادی برگشت. ليلی کل پولی را که امينی داده بود به شرکت برد و به خانم کرمی داد و گفت به امينی بگو پولت پيشکش ، پات رو از زندگی ما بيرون بکش. از  شرکت خارج شد. با رعنا صحبتی نمی کرد. به سراغ مهران رفت. ساعتی را در مغازه مهران گذراند. برای مهران هنوز جای سوال بود که پول را از کجا آورده؟ زمانی که ليلی داشت از پدرش حرف ميزد مهران بهترين موقعيت را ديد که جواب سوالش را از ليلی بگيرد. ليلی نميدانست چه جوابی دهد. سرش را زير انداخت و گفت.... مجبور بودم برای نجات پدرم به سراغ امينی بروم و ماجرای ان روز را تعريف کرد. گفت ميخواسته طلای مادرش را برای فروش بردارد اما موفق نشده و کتکاری امينی همه را تعريف کرد. شرم داشت بگويد در ازای چه خواسته ای امينی پول را به او داده. با اينکه مهران متوجه اين شده بود که ليلی چيزی از او پنهان ميکند اما نخواست بيشتر او را ازار دهد. ليلی ميدانست روزهای دربدری او شروع شده . ديگر مادرش آشکارا با امينی رفت و امد ميکرد. خيلی زود نظام فراموش شد. ليلی گاهی به مغازه مهران می رفت و گاهی در خيابانها پرسه ميزد. به مهران گفته بود به مدرسه می رود اما نمی توانست . تمام مدت را در خيابانها و پارکها می گذراند. دوباره خواسته های امينی شروع شد. ليلی که بخاطر نجات جان پدرش حاضر شده بود به خواسته شوم امينی تن دهد در پی انتقام بود. ميخواست انتقام بدبختی های خود و مادرش را از امينی بگيرد. ميخواست انتقام مرگ زودهنگام پدرش را بگيرد. بدنبال نقشه ای بود . بارها با مهران در اين خصوص صحبت کرده بود. مهران پسر پاک و بی الايشی که تنها عشق ليلی باعث بودنش بود همه جا همراه ليلی بود. اما مخالف کشتن امينی. اما هيچ چيزی جز انتقام ليلی را سيراب نمی کرد. بدنبال فردی ميگشت تا به او کمک کند. در پارکی نشسته بود و فکر ميکرد. بارها و بارها نقشه ها کشيده بود اما در قدرتش نبود که بتواند ان را اجرا کند.

پارک خلوت بود. درختهای زيبايی که قطرات باران شبانگاهی بر روی برگها در حال ريزش بود منظره قشنگی را بوجود آورده بود. چون هر روز بايد به مدرسه ميرفت اما مکان هر روز صبح را برگزيده و به فکر فرو رفته بود. صدای اواز چلچله ها بر درختان و تابش اشعه افتاب مابين شاخه های درختان تماشايی بود. گوشه گوشه پارک جوانانی نشسته بودند و ليلی به اينده خود می انديشيد که دختری در کنارش نشست.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 و ساعت 10:24 |

رعنا با امينی در شرکت بودند. رعنا در اتاق امينی نشسته بود و مشغول صحبتهای خودشان بودند. خانم کرمی هم متوجه تغيير کلی روابط اين دو نفر شده بود. خانم کرمی دلش نمی خواست در ان شرکت به کار ادامه دهد. متوجه کارهای خلاف انها شده بود. سعی ميکرد اغلب خود را با خواندن کتاب مشغول نمايد. امينی و رعنا روبروی هم نشسته بودند. رعنا حتی فراموش کرده بود چه بر سر دخترش امده. با غرور از زيبايی که داشت رو به امينی کرد و گفت: بيژن من چندين بار درخواست طلاق داده ام اما نظام تا بحال نيامده دادگاه. گويا اصلا برگ احضاريه دستش نرسيده. فکر ميکنم ليلی گرفته و به او نشان نداده. امينی با خنده ای چندش اور گفت: مهم نيست عزيزم ما که فعلا در کنار هم هستيم. راستی امروز گفتم نظام را هم اخراج کنند. ديگه به وجود او نيازی نيست. بايد بفهمد تا بحال هم بخاطر تو انجا بوده است. اما رعنا قرار بود ليلی را راضی کنی با من کنار بيايد يادت رفته؟  رعنا با دلخوری که از لهن گفتارش مشخص بود با افاده ای وصف ناشدنی گفت: چيکار کنم؟ اين دختر يک دنده است نمی فهمه ، هر وقت با او ميخواهم صحبت کنم با حرفهای رکيک شروع به فحاشی ميکنه. او لياقت همون زندگی پست و فقيرانه را داره. من از پس او برنمی يام. برام هم مهم نيست که چی ميشه. ميدونی به تو علاقه دارم، حتی به خواسته خودت درخواست طلاق دادم. از زندگی و دخترم هم گذشتم. ليلی رو بيخيالش شو.

امينی نگاهی به رعنا انداخت و گفت: چی ميگی رعنا؟ من قول ليلی رو به کسی دادم . اگر ليلی رو راضی نکنی مجبور ميشم طور ديگری باهات برخورد کنم. ليلی برای ما حکم ياقوت رو داره. با او ميتونيم به خيلی از خواسته هامون برسيم. من ميخوام او هم خوشبخت بشه. يکی از اميران شارجه خواستار او هست. عکسش رو که به او نشون دادم گفت اگر اونو برام بياری هر چيزی بخوای بهت ميدم. ببين رعنا زندگی ليلی با  يک مرد ثروتمند که در حد شاه مملکتی می باشد بهتر از اين زندگی خفت بار اينجا نيست؟ تازه من و تو هم ميتونيم بريم همانجا در خوشی زندگی کنيم. رعنا برای بار اخر ميگم خودت برو ليلی رو راضی کن. ميدونی من اگر بخوام کاری را بکنم ميتونم . اگر شده ليلی رو به زور ببرم می برم اما نمی خوام اينچنين باشه. تو هم اگر ميخوای در کنار من خوشبخت زندگی کنی اگر ميخوای با هم ازدواج کنيم بايد ليلی رو راضی کنی.

صحبتهای امينی و رعنا به طول کشيد. در حالی که رعنا خودش را در دستان امينی اسير ميديد چاره ای جز قبول خواسته او نداشت. ازطرفی هم با خودش فکر ميکرد اگر ليلی همسر يکی از شيخ ها امارات شود برای هميشه زندگی انها تضمين شده است. در حالی که در خواب هم همچين موقعيتی را نمی ديد. بعد از ساعاتی که با امينی خلوت کرده بود به خانه رفت تا با ليلی صحبت کند اما کسی را در خانه نديد. هر چه منتظر ماند خبری نشد. شب هم ليلی نيامد . به امينی زنگ زد و گفت کسی در خانه نيست . گفت نظام هم گويا به خانه نيامده. برگه احضاريه روی ميز بود. قدری هم خانه بهم ريخته بود و از حالت عادی خارج ميباشد. از امينی خواست به انجا بيايد. بعد از دقايقی که امينی امده بود گويا فراموش کرده بودند چرا به خانه امده است. امينی هر وقت در کنار رعنا قرار ميگرفت جز فکر هواسبازی چيزی ديگر برايش مهم نبود.

ليلی شب را در بيمارستان ماند. در حالی که مهران تا پاسی از شب را پيش او بود و به ليلی دلداری ميداد. صبح ميخواستند پدرش را به اتاق عمل ببرند. پرستار از ليلی خواست که به حسابداری برود ليلی در حالی که ميدانست هيچ ندارد به طرف حسابداری رفت. مبلغی را که صندوق خواست به حساب بريزد جهت عمل شوکه شده بود. نمی دانست از کجا بياورد. ؟ به صندوق گفت من هيچ پولی ندارم. صندوقدار گفت به من ربطی نداره خانم تا پول به حساب نريزيد مريض شما عمل نخواهد شد. نمی دانست کجا برای گرفتن پول برود. به يکی دو تا از دوستانش سر زد اما هيچ کمکی نتوانستند به او بکنند. سراغ مهران رفت. اما آن مبلغی که خواسته بودند نداشت. مهران تصميم گرفت از خانواده اش بگيرد اما او هم نتوانست همه مبلغ را تهيه کند. ليلی برگشت بيمارستان. نزد رئيس بيمارستان رفت اما رئيس بيمارستان هم کمکی به او نکرد. پدرش با مرگ در حال مبارزه بود. جانش بستگی به اين داشت که هر چه زودتر عمل شود. گوشه بيمارستان نشست و سرش را روی زانويش قرار داد و شروع به گريه کرد. يادش به طلاهای مادرش در خانه افتاد. بهتر ديد انها را بردارد و بفروشد و خرج درمان پدرش کند. بطرف خانه به راه افتاد. به محض اينکه خواست در خانه را باز کند در باز شد و امينی را پشت در ديد. تکانی خورد. چشمان گريان و روی زرد او امينی را متوجه حادثه ای کرد. دست زير چونه ليلی گذاشت و گفت: دختر وحشی معلوم است کجايی؟ شب را در اغوش چه کسی گذرانده ای و از ما فراری هستی؟ ليلی خودش را کناری کشيد و جواب او را نداد ميخواست وارد خانه شود که باز سد راه او شد و گفت يعنی اونی که شب را در کنارش ميگذرونی از من بهتر است. من شما را به همه جا رساندم. ليلی داشت منفجر ميشد. از فرط عصبانيت سيلی محکمی به گوش امينی زد و با فرياد خواست از جلو او کنار برود. امينی در حالی که از فرط عصبانيت از حرکت ليلی سراپا کوره اتش شده بود دست او را گرفت و به درون خانه کشيد . محکم او را گوشه ای هل داد. رعنا از اتاق بيرون امد. گيج شده بود. فرياد امينی بلند بود. دائم فحش ميداد. با کلمه های زشت ليلی را خطاب قرار ميداد. عصبانی بود. ليلی گويا در چنگال گرگی درنده گير کرده است ساکت گوشه ای افتاده بود. رعنا جلو امد. کنار ليلی رفت. با صدای لرزان پرسيد شب را کجا بوده. ليلی نگاهی از تنفر به مادرش کرد و گفت: هر جا بودم در اغوش مرد کثيفی چون انی اقا نبودم. برو دست از سر من و پدرم بردار. امينی جلو امد. گفت اگر کسی قرار است برود تو و پدرت هستيد. اينجا خانه من است. يادت رفته تمام زندگيتان را من درست کردم. نيم وجبی حالا برای من ادا در مياره. بلند شو بلند شو ميخوام تو رو جايی ببرم که عين يه ملکه زندگی کنی . اين کارت را هم ناديده می گيرم بشرطی که ادم بشی و حرف گوش کن بشی . ليلی يادش افتاد پدرش در بيمارستان است. تنها راه نجات را کمک از امينی ديد. ميدانست با بودن مادرش نمی تواند طلاها را ببرد. از جايش بلند شد. جلو امينی رفت و با نگاه رقت باری به چهره او نگاه کرد. با گريه  گفت: ميام اما به يه شرط. امينی که متوجه شد رام شده گفت هر شرطی بذاری قبول دارم اما حواست باشه کلک ملک در کارت نباشه. ليلی گفت به پول نياز دارم. خيلی پول . مبلغ را گفت امينی ساکت شد. خنديد و گفت دختر کوچولو ميخوای تجارت خونه راه بندازی ؟ ليلی التماس کنان گفت بخدا اگر اين پول را به من بدی هر جا گفتی باهات ميام. رعنا هم متعجب بود که ليلی اين پول را برای چه ميخواهد. ؟ ليلی ميدانست اگر بگويد پدرش در حال مرگ است انها پول را نخواهند داد تا بميرد. امينی گفت تنها به شرطی که بدانم برای چه ميخواهی ميدهم. ليلی به پای امينی افتاد. دو پای او را در آغوش گرفت و التماس کرد. اما امينی قبول نکرد. فکری به ذهنش رسيد. بلند شد به امينی گفت چند شب پيش در خانه دوستم خوابيدم. فردای ان روز طلاهای انها گم شده ميخواهند از من شکايت کنند. بخدا من ندزديده م. آقای امينی نمی خوام زندان بروم. خواهش ميکنم پول را بده هر کاری گفتی ميکنم. امينی وقتی مطمئن شد ليلی در دست او است خنده ای از سر پيروزی کرد و گفت خيلی خوب اهوی وحشی ميدم بايد ثابت کنی که با من ميای ليلی قسم خورد قول داد. امينی دست او را گرفت و از ساختمان بيرون رفت. رعنا اين منظره را تماشا ميکرد و جرات حرف زدن نداشت. همراه با ليلی به طرف ماشين رفتند و سوار شدند. به طرف خانه ای که يک بار ليلی را برده بود حرکت کرد. ليلی خاطرات ان روز به ذهنش امد. بدنش به لرزه افتاد. رو به امينی گفت مرا کجا می بری؟ امينی با صدای مهربان گفت: خانم خوشکل مگه پول نمی خوای قرار شد ثابت کنی. ميريم خونه من بعدش من کل پول را به تو ميدم. ليلی ترسيده بود. در دوراهی گير کرده بود. اگر قبول نکند پدرش می ميرد. از امينی متنفر بود. به هر کجا سر زده بود نتوانسته پولی به دست اورد. با خود گفت امروز را با او می گذراند و پول را ميگيرد پدرش عمل شد ديگر نمی رود سراغ امينی.

ليلی به بيمارستان رسيد. يه راست به سراغ صندوقدار رفت. صندوقدار نگاهی به صورت متورم ليلی کرد و گفت برای تسويه حساب امده ای. ؟ ليلی گفت نه اقا امدم پول عمل پدرم را به حساب بريزم. صندوقدار متوجه شد که ليلی خبر ندارد. به او گفت به بخش برو و با پرستار صحبت کن. ليلی به طرف بخش راه افتاد. قبل از ورود به بخش پرستار را ديد. سلام کرد و گفت: خانم پول تهيه کردم ميخوام به حساب بريزم کی پدرم عمل ميشه. ؟ ... پرستار در حالی که از کنار او می گذشت و گويا هيچ اتفاقی نيفتاده گفت برو تسويه حساب کن. جسد را دادند به سردخانه. برای تحويل جسد بايد هزينه های بيمارستان را بپردازی . شوکه شده بود. جسد کی؟ پرستار چی ميگه؟ منو با ديگری اشتباه گرفته. به طرف پرستار دويد گفت : خانم صبح قرار بود پول بريزم به حساب پدرم عمل بشه. نظام بديعی رو ميگم. توی سی سی يو بستری هست.!!!!!!!! پرستار گفت ميدونم خدا رحمتش کنه . خانم خيلی دير امديد. عمرش به دنيا نبود. خدا صبرت بده. اين را گفت و سريع از کنار ليلی گذشت. ليلی نتوانست قدمی بردارد. همانجا روی زمين نشست. نمی توانست گريه کند. نظام مرده بود. پدرش مرده بود. لعنت بر اين زندگی . فرياد جانخراشی بلند از گلويش بلند شد و با صدای بلند فرياد زد خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا لعنت به اين زندگی . بابا ،بابا کجايی ؟ بابا بلند شو ببين چه به روز دخترت اوردند. بلند شو ببين ليلی تو رو چه کردند. بابا تو نبايد بميری. خانمی او را از زمين بلند کرد و به طرف راهرو برد. روی صندلی نشاند.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 10:23 |
با چشمهای اشکبار نشسته بود و دعا ميکرد. باورش نمی شد اين ضربه چنان مهلک بوده باشد که پدرش را به کما ببرد. پرستاری از سی سی يو بيرون امد. ليلی سراسيمه جلو دويد و بريده بريده حال پدرش را پرسيد. پرستار سری تکان داد و گفت دعا کن. ليلی نوميدانه برگشت سرجايش نشست. به مادرش نفرين ميکرد . به امينی نفرين ميکرد. از طرفی ميگفت چرا پدرش بايد اينقدر ساده باشد که راحت فريب زنش و امينی را بخورد. مگر او در اين جامعه زندگی نمی کند؟ ليلی هيچوقت فکر نکرده بود چرا امينی اينقدر به انها محبت ميکند. کرايه خانه انها را ميدهد. برای کاری نکرده به مادرش حقوق ميدهد. زمانی که متوجه شده بود که آبرو و زندگی آتها فنا شد. ليلی خود را خيلی تنها ديد. حس تنهايی فکرهای ناخوشايندی به ذهن او می اورد. ليلی با خود انديشيد اگر پدرش بميرد بی شک خودکشی خواهد کرد. دنيا را تمام شده می ديد. بياد مهران افتاد. بلند شد به محوطه بيمارستان رفت. کنار تلفن عمومی ايستاد تا فردی که داشت حرف ميزد تمام کند . ميخواست با حرف زدن با مهران خود را سبک کند. گوشی را برداشت شماره مغازه مهران را گرفت. بعد از چند بوق گوشی برداشته شد. الو مهران سلام . بغضش ترکيد و زد زير گريه. مهران از پشت خط نمی دانست چی شده؟ .... سلام ليلی ... چی شده ؟ .... چرا گريه ميکنی؟ .....مهران بابام ...بابام سکته کرده الان توی بيمارستان هست. سی سی يو بستری شده. ..... ليلی گريه نکن با کی هستی ؟ ... خودم تنهام ... آخه من که کسی رو ندارم. مهران خيلی تنهام...... کدون بيمارستان هستی ؟ بيمارستان....... الان ميام. ليلی گوشی را گذاشت. قدری ارام شده بود. به بخش سی سی يو برگشت. روی صندلی انتظار نشست. چهره های همه غمگين بودند. کنار دستش آقايی نشسته بود. چهره محجوبی داشت. حدود ۵۵ الی ۶۰ سال داشت. متوجه بحران روحی ليلی شده بود.  رو به ليلی کرد و گفت: دخترم گويا اينجا بيماری داريد؟ ميتونم بپرسم بيمار چه نسبتی با شما دارد؟ ليلی در حالی که آرام اشک می ريخت گفت: پدرم است سکته کرده. مرد مسن مجددا گفت: به خدا توکل کن . گويا اينجا غريبی که تنها هستی؟ ليلی اهی از اعماق دلش کشيد و گفت: نه غريب نيستم اما کسی را هم ندارم. همه زندگی من پدرم است. مرد گفت: کمکی خواستيد در خدمتم . ليلی ديگر به کمک کسی اطمينان نداشت از زمانی که امينی اين بلاها را سرش آورده بود ديگر نمی توانست به کسی اعتماد کند به همين خاطر هم خيلی سريع گفت: نه ممنونم کمک نياز ندارم. لحن جواب ليلی مرد را که معلوم بود دنيا ديده و با تجربه است قانع کرد که ليلی ترسی در دل دارد.
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 11:22 |

مهران باور نمی کرد اين همه ضربه روحی بر ليلی فرو امده باشد اون سرپا باشد. تا قبل از اين فکر ميکرد مانند ديگر دختران او را سر کار گذاشته است. شرمنده بود از اينکه حرفهايی زده بود که باعث شده ليلی دست به چنين حماقتی بزنه . نمی دانست چی بايد بگويد اما خوب ميدانست که خانواده اش هرگز با ازدواج او و ليلی رضايت نخواهند داد بخصوص که چنين مسئله ای برای او پيش امده بود. بايد چه ميکرد؟ يا برای هميشه ليلی را فراموش ميکرد يا خانواده اش را از دست بدهد. هر دو برايش عزيز بودند. يادش افتاد به روزهايی که سر راه ليلی می ايستاد تا بالاخره خود را در دل اين دختر جای داد . يادش افتاد به حرفها و نامه های عاشقانه ای که بين آنان گذشته بود. شايد گوشه ای از مشکلات ليلی را مهران مسبب بوده است. چرا ليلی فکر کرده بود مهران بخاطر پول و ثروت و موقعيت خانواده ليلی را ميخواهد ؟ اما بخاطر اورد بارها مادرش گفته بود بايد دختری که می گيری هم شان خانواده ما باشد. بايد بتواند حق خانواده ما را ادا کند. اما هرگز فکر نگفتند آيا پسرشان شان خانواده دختر را حفظ ميکند؟ چرا اينقدر خودخواهی؟ چرا اينقدر تعصبات قومی و موقعيتی؟ خدای من چرا؟ مگر ليلی چه کرده بود که بايد به اين بدبختی دچار شود. حقش اين نبود. ليلی دختری معصوم و نجيب بود. گناه او اين بود که از يک خانواده فقير و بدبخت جامعه است. حق ندارد روی خوشبختی را ببيند. چرا؟ مهران با خود فکر ميکرد. اخرش می رسيد به دلش که ميگفت هرچه باد باد من ليلی را دوست دارم. من بايد مشکلاتی را که مسبب بوجود امدنش شدم را حل کنم. ليلی بخاطر عشق من ميخواست زندگی بهتری داشته باشد. در جنگ با عقل و دل خودش بود که رو کرد به ليلی و گفت:«من تو را درک ميکنم و بدان که در هر شرايطی دوستت دارم. من با تو ازدواج خواهم کرد اگر شده دنيا رو زير و رو کنم. ليلی من به تو نارو نمی زنم. ميدانم ،خوب ميدانم که خانواده ام مخالفت خواهند کرد. ميدانم که با مشکلاتی که تو داری چه عکس العملهايی در پيش روی دارم. اما اگر مادر تو قدم در اين راه گذاشته گناه تو چيست؟ اگر نامردی تو را به روز سياه نشانده گناه تو چيست؟ ليلی من به تو ثابت ميکنم که مردی وجود دارد که تو را خوشبخت کند و پشتيبان تو باشد. از اين به بعد تو تنها نيستی.» ليلی با ديده ناباورانه به مهران نگاه ميکرد. باور نمی کرد او اينچنين برخورد کند. دلش گرم شد. لبخندی بعد از ماهها بر لبش نقش بست. نگاهی از سر قدردانی و تشکر به مهران انداخت. مهران لبخندی زد و گفت: خيلی خوشحالم که در کنارت هستم. ليلی باور کن من تو را بخاطر خودت ميخواهم نه خانواده ات. من تو را بخاطر وجود خودت ميخواهم. دلم ميخواد هر چه زودتر مدرسه را شروع کنی . از نااميدی خوشم نمی ايد. در چند روز اينده با خانواده ام صحبت خواهم کرد. اميدوارم که همه چيز به خير و خوشی تمام شود. حالا بريم و اگر اجازه بدی ادرس جديد منزلتان را به من نشان بده ديگه نمی خوام از تو جدا باشم. ليلی خيلی خوشحال بود. از اينکه ميدانست به کسی دل بسته که با همه پسرها فرق دارد. نور اميدی در دلش تابيد. روزهای بعد با هزار پيگيری و خواهش و التماس به کلاس درس برگشت. کاری به مادرش نداشت. ميدانست که ديگر مادرش اون رعنا خانم نيست. ميدانست عزت و شرف و احترامش را فدای پول و ثروت امينی کرده است. يک روز بعداز ظهر از مدرسه برگشته بود که پستچی را در خونه ديد. سراغ منزل او را گرفت. برگه ای از دادگاه در دست داشت . وقتی از ليلی پرسيد با نظام کار دارم ليلی گفت که پدرش است و الان در خانه نيست. پوستچی نامه را که به او داد متوجه شد احضاريه دادگاه است. مادرش درخواست طلاق داده بود. رعنا وقاحت را به حد اعلا رسانده بود. اشک به چشمان ليلی امد. احضاريه را برداشت و به طرف شرکتی که پدرش کار ميکرد رفت. وقتی به انجا رسيد از نگهبان سراغ پدرش راگرفت. نگهبان با ناراحتی گفت: ببخشيد ليلی پدرت همين امروز اخراج شد. او تسويه حساب کرد و به خانه رفت. ليلی گيج شده بود. چرا رعنا داشت با خانواده اش اين رفتار را ميکرد. ميدانست کار امينی و مادرش است. به طرف خانه به راه افتاد. وقتی وارد خانه شد. پدرش را ديد که داشت گريه ميکرد. دلش به حال او سوخت. کنارش نشست. دست را دور گردن پدر حلقه کرد. پدر مهم نيست. برای يک مرد زشته که زانوی غم بغل بگيره. ميگرديم و برات کار پيدا می کنيم. جرات اينکه کاغذ را به او نشان دهد نداشت. نظام قدری ساکت شد. نگاهی به چهره گريان و چشمان سرخ شده دخترش کرد. خجالت ميکشيد. هنوز نمی دانست چرا او را اخراج کرده اند. تا ديروز که همه از او و کارش راضی بودند. يعنی چی شده بود.؟ چند بار با شرکت رعنا تماس گرفته بود اما خانم کرمی گفته بود نيست. به ليلی گفت: مادرت که بيايد حتما با اقای امينی صحبت ميکند و مشکل حل ميشود. ليلی نگاهی مملو از ترحم به پدرش کرد. از او بدش امده بود يعنی يک مرد بايد اينقدر احمق باشد و کارهای زنش را نبيند. با غصب به پدرش نگاه کرد و گفت: چگونه تا بحال متوجه نشدی همه اين اتيشها از گور امينی و مادرم بلند ميشود.؟ تا کی ميخواهی سرت رو چون کبک زير برف کنی ؟ بابا بسه ديگه. يعنی تو هيچ نمی دانی؟ بيا اين احضاريه دادگاه. سوگلی امينی درخواست طلاق داده . پستچی ميگفت بار سوم است می ايد کسی در خانه نيست تحويل بگيرد. او ميخواهد زن امينی بشه. همش زير سر همون دو تا حيوان پست است. ليلی پشت سر هم بد و بيراه ميگفت.  نظام گيج شده بود. هنوز نمی دانست از چه حرف ميزند. ليلی همه چيز را در چند دقيقه برای نظام توضيح داد. نظام باور نمی کرد شبهايی که او در گرما و سرما نگهبانی ميداده و با هزاران خطر روبرو بوده همسرش رعنا با امينی بوده است. لحظاتی سخت بر نظام گذشت. رنگش رو به سفيدی رفت. بار سنگين اين ننگ کمرش را خم کرد. آهی کشيد و از هوش رفت. ليلی چندين بار آب بر صورتش پاشيد اما بهوش نيامد. با اورژانس تماس گرفت . بعد از دقايقی همراه با آمبولانس به سوی بيمارستان حرکت کرد. پدرش در بخش مراقبتهای ويژه بستری کردند. شوک ناگهانی به او وارد شده و باعث سکته او شده بود. ليلی پشت در نشست. چقدر بدبخت بود. فکر نمی کرد پدرش از چيزی خبر ندارد. نمی دانست چنين خبری برای پدرش از مرگ فرزند سخت تر است. ليلی تجربه ای نداشت. بخيال خودش داشت پدرش را هوشيار ميکرد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 10:22 |

با پاهای لرزان قدم جلو گذاشت ، صدای مهران همانطور که مشغول بود پرسيد: امر بفرمائيد؟ هنوز به مشتری داخل مغازه نگاه نکرده بود. ليلی اطرافش را نگاه کرد،گلهای رنگارنگ زندگی و شادابی را ديد در حالی که خودش به اندازه يک زن ۴۰ ساله پير شده بود. دل و دماغ هيچ کاری را نداشت،جرات حرف زدن نداشت، به گل سرخی که در کنارش بود خيره شد،همان گلهايی که روزی مهران هر روز صبح برايش می آورد. هنوز همان عطر و بو را داشت. گلهای داوودی جلوه ای ديگر به مغازه داده بودند. ته مغازه روبانهای رنگارنگ و کارتهای مختلفی به چشم می خورد. چشمش به روبان سياه ته مغازه افتاد. اشکش جاری شد. با صدايی لرزان گفت: يه شاخه گل سرخ که دورش روبان مشکی باشه ميخوام. مهران قدرت اينکه سرش را بلند کند نداشت. ميترسيد نگاه کند و فقط صدا شبيه ليلی باشد. کنار دستش گلدانی که رزهای قرمز بود گلی برداشت. بطرف ميز رفت تا برای او بپيچد. هنوز به مشتری داخل مغازه اش نگاه نکرده بود. ببخشيد خانم کدوم کاغذ کادو را بپيچم؟ ليلی از او نالان تر بود. خود را در دريای متلاطمی ميديد که بدنبال تخته ای ميگردد تا به ان متصل شود و طوفان او را با خود نبلعد. همون همون کاغذ سياه . مهران باز دلش لرزيد، باز دست و پايش را گم کرد. اخه تن صدای ليلی بود اما چرا اينچنين ناراحت صحبت ميکرد. چرا او را به اسم صدا نمی کرد. پاهای او را می ديد اما می ترسيد نگاه کند. برای عزاداری ميخواهيد؟ اين سوالی ديگری بود که مهران پرسيد. شايد يعنی اره برای مرگ عشق گمشده ام ميخواهم به کسی بدهم که رفتنش مرا هم نابود کرد ميخوام بدم به کسی که تا پايان عمرم دوستش دارم. اين جملات را که گفت اشک مجالش نداد و شروع به گريه کرد. مهران منقلب شده بود. حال ديگر داشت ليلی خودش را عشقش را نگاه ميکرد. باور نمی کرد شايد خواب می بيند. خيلی دنبال ليلی گشته بود اما او گم شده بود. ۸ پيش تا بحال چقدر ليلی عوض شده بود. چهره ای تکيده و زرد. با اينکه چهره بيمارگونه او خبر از حوادثی تلخ ميداد اما هنوز همان زيبايی خاص را داشت. قلب مهران گريان شده بود. باور نمی کرد در چنين حالتی ليلی را ببيند. با لکنت زبان گفت: ليلی تا بحال کجا بودی ؟ چرا مرا گذاشتی و رفتی؟ ليلی ميدانی با من چه کردی؟ من دوستت داشتم درسته دو هفته من شد دو ماه اما چرا تو غيبت زد.؟ ميخواستم همه چيز را برات توضيح بدم اما هيچ کس از تو خبری نداشت. از او خواست که به خارج از مغازه بروند تا همه چيز را برايش تعريف کند. مثل زمانهای قبل سوار بر ماشين مهران شد و مهران به راه افتاد. دقايقی بين هر دو سکوت برقرار بود. ميخواست از اول ماجرا برای مهران تعريف کند.ميخواست هر انچه را قبلا نگفته بود بگويد. ميخواست بگه بخاطر مهران و بخاطر فرهنگی که خانواده های از نوع مهران دارند ميخواسته زندگی بهتری داشته باشد . ميخواسته برای اينکه مهران را از دست ندهد بدنبال زندگی بهتری باشد . اما هم مهران را از دست داد و هم زندگی خودش را. سرش زير بود. آهنگی از ضبط ماشين به صدا در امده بود. مهران سکوت را شکست. ليلی برام بگو. بگو اين همه مدت  کجا بودی؟ چی شده؟ چه اتفاقی برات افتاده؟ بگو ليلی بيشتر از اين آزارم نده. مهران ساکت شد،منتظر جواب ليلی بود. ميخواست ناگفته ها را بشنود. ليلی آهی سوزناک کشيد. نمی دانست از کجا شروع کند؟ بهتر ديد از اول برای او بگويد.  او در حالی که خودش را کنترل ميکرد که گريه نکند اينچنين شروع کرد:« از روز اولی که به تو دل بستم بارها خواستی خانه ما را بلد شوی اما من هر دفعه به بهانه ای سرباز زدم. هميشه واهمه داشتم که اگر محل زندگی مرا ببينی و خانواده مرا ببينی مرا ترک خواهی کرد. خانواده من و تو زمين تا اسمون با هم فرق دارند. من در محله ای فقير نشين زندگی ميکنم که پدری کارگر و مادری که هر از گاهی در خانه ها کلفتی ميکرد زندگی ميکردم. گرچه از زندگيم ناراضی بودم اما هيچ وقت شکايتی نکردم. تا اينکه با تو اشنا شدم. کم کم بهت دل بستم . زيبايی من هرگز تو را به فکر نينداخت که شايد در خانواده های فقير هم دختران زيبايی وجود داشته باشد. هميشه ميگفتی به مادرت گفته ای ليلی از خانواده ای اصل و نصب دار و خوب است. هميشه ميگفتی به مادرت گفته ای پدر و مادر با کلاسی دارد. تو هرگز از من نپرسيدی پدر من چيکاره است مادر من چقدر سواد دارد. برداشتی از حرفها و زندگی من داشتی. ترس و واهمه مرا فرا گرفته بود که به محض اينکه از زندگی من باخبر شوی مرا ترک خواهی کرد. حتی اگر خودت هم بخواهی خانواده ات نخواهند پذيرفت با يک دختر سطح پايين و مادر و پدر کارگر ازدواج کنی. روزهايی که يا تو می گفتم و می خنديدم شبها را تا پاسی از شب گريه ميکردم. ميدانستم بالاخره دست روزگار ما را ازهم جدا خواهد کرد. تا اينکه تو به مسافرت خارج از کشور رفتی. گفتی دو هفته اما زمانی که نزديک دو ماه شد و نيامدی گفتم ديگر برنمی گردی اما در دلم اميدی سوسو ميزد. يه روز زمانی که مادرم از سر کار برميگشته مردی به او پيشنهاد کار در شرکتش را داده بود. گفته بود حيف است که زنی با شخصيت مادر من در خانه ها کار کند. با اينکه در اول پدرم مخالف بود اما با اصرار من و مادرم او در شرکت آقای امينی مشغول کار شد. از همان روز بنای بدبخت شدن ما ريخته شد. امينی به قول خودش با پول زندگی ما را عوض کرد. در بهترين جا خانه ای برای ما خريد. به قول خودش مادرم را همه کاره شرکت کرد. طوری برنامه ريزی شده عمل کرد که همه ما را فريب داد. عين يکی از اعضای خانواده خودمان به او نگاه ميکرديم. به او اعتماد کرده بوديم.منتظر برگشتن تو بودم تا آدرس جديد خانه را به تو بدهم . ديگه احساس کمبود نمی کردم. ميخواستم بگويم مادرم کارمند يک شرکت تجاری است. ديگه شرم نداشتم که خانواده ام را به تو نشان دهم. تو را از ان خودم ميدانستم. به خودم ميگفتم به محض اينکه برگشتی ميگويم به خواستگاری بيايی. نقشه ها برای زندگی خودمون ريخته بودم.يک روز امينی از من خواست به دفتر ديگرش برويم تا مدارکی را بردارد. من همراه او رفتم . هرگز فکر نمی کردم برای من نقشه کشيده است. داروی بيهوشی در نوشيدنی من ريخته بود و اتفاقی که نبايد می افتاد پيش آمده بود. تا مدتها بيماری روحی روانی گرفته بودم. افسردگی به سراغم امده بود. بعدها متوجه روابط نزديک مادرم با امينی شدم. يواش يواش حضور شبانه امينی را در حالی که برای پدرم کاری شبانه روزی پيدا کرده بود در اتاق خواب مادرم مشاهده کردم. با مادرم درگير شدم. اما او هم در اين منجلاب غرق شده. تصميم گرفتم از خانه فرار کنم. اما جايی نداشتم بروم. ديشب را منزل دوستم شيوا به بهانه اينکه خانواده ام مسافرت هستند خوابيدم اما ديگر جايی ندارم بخوابم. نمی خوام به آن خانه ای که محل نابودی من است برگردم. نمی خواستم با تو هم روبرو بشوم. چون جايی در قلب تو ديگر ندارم. اما ناخوداگاه به سمت مغازه تو کشيده شدم. ميخواستم برای مرگ عشقم ختم بگيرم. ميخواستم بگويم عشق من نابود شد. ميخواستم بر مزار قلبم گريه کنم. مهران به من خيلی ظلم شد. نه مادرم خودم به من ظلم کرديم. زياده طلبی ها خودم و شايدم نمی دانم فرهنگ خانواده های افرادی چون شما ها باعث شد اين بلاها سر من بيايد. منو ببخش قول ميدم هرگز مزاحمت نشم. خواستم نگويی به عشق پاکمون پشت پا زدم. خواستم بگويم دست سرنوشت اين بلاها را سر من اورده حالا هم ميروم . و هرگز مزاحمت نميشم. »

ليلی ساکت شد و ارام ارام اشک ريخت. مهران هم داشت گريه ميکرد. باور نمی کرد چه بر سر عشق او امده سکوتی وحشت ناک بين هر دو بوجود امده بود.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 10:20 |

«قسمت ۱۴ رمان در ارشيو بهمن ماه ۸۴ ميباشد»

ليلی باور نمی کرد با اين وقاحت با او حرف بزند. اقای امينی بی پروا و جسورانه به او پيشنهاد ميداد. با اينکه با مادرش رعنا در ارتباط بود ميخواست با ليلی هم باشد. در دل او آتشی برپا شده بود. ميخواست بادستانش او را خفه کند اما ميدانست که قدرتش را ندارد. بلند شد. مجادله را با او بی فايده می ديد. بطرف در حرکت کرد که صدای امينی او را سرجايش نگه داشت . بدون اينکه به طرف او برگردد منتظر شنيدن حرفش شد. امينی گفت:«از دختران سرسختی چون تو خوشم مياد، حيفه که با لجبازی بخواهی يه عمر با بدبختی زندگی کنی، هم زيبايی و هم سرکش، نياز به رام کردن داری و منم راه و روش اونو خوب بلدم.»صدای زمين خوردن چيزی پشت سرش شنيد، پايين پايش را نگاه کرد. کناره بسته اسکناس را ديد. به بدترين شکل به او توهين شده بود. برگشت روی زمين بسته اسکناس را برداشت و به امينی نگاه کرد. احساس پيروزی در صورت او نمايان بود. چند قدمی به طرف ميز او جلو رفت، بسته اسکناس را با تمام قدرت به صورت امينی زد و سريع از اتاقش خارج شد. برای امينی باور کردنی نبود يک دختر ۱۸ ساله اينچنين او را مسخره و تحقير کند. از طرفی هم ميخواست با هر ترفندی او را به دست اورد. ليلی سريع از شرکت خارج شد. از خانه رفتن بدش امده بود. اما يک دختر تنها کجا ميتوانست برود؟ اهسته توی پياده رو قدم ميزد. بطرف خانه شيوا دوستش حرکت کرد. به انجا که رسيد مردد بود زنگ را به صدا در اورد يا نه؟ خانواده شيوا مذهبی بودند. بالاخره زنگ را زد و لحظاتی بعد مادر شيوا در را باز کرد  در حالی که ليلی را پريشان و گريان پشت در ديد . او را به داخل دعوت کرد و ليلی بدون اختيار وارد شد. شيوا به استقبال امد. او کم و بيش از وضعيت زندگی ليلی با خبر بود. او را به اتاق خودش برد. ليوانی اب خنک برای ليلی اورد. کمی تامل کرد تا ارامشی نسبی به ليلی برگردد. دلش ميخواست گريه کند اما اشک چشمش هم خشک شده بود. سرش را روی سينه شيوا گذاشت و با بغضی که در سينه پنهان کرده بود شروع به گريه ارام کرد. در خانه شيوا احساس ارامش ميکرد. شيوا او را ارام کرد. خواست بگويد که چه اتفاقی افتاده. ليلی ميخواست درد دلش را برای کسی تعريف کند. اما می ترسيد. با اين حال شروع به حرف زدن کرد. از اول اشنايی مادرش با امينی و تا بحال و کاری که امينی با او کرده بود. شيوا وحشت کرده بود. ميترسيد اگر خانواده اش بفهمند اجازه ندهند با ليلی ارتباطی داشته باشد. از خودش هم کمکی برخواسته نبود. قدری فکر کرد و گفت:«به مادرم می گويم پدر و مادرت برای کاری مجبور شده اند به شهرستان بروند و تو در خانه تنها بوده ای و ترسيدی. شايد بتوانی شب را اينجا به سربري» آن شب را ليلی در کمال ارامش در خانه دوستش خوابيد. به حال و روز شيوا غبطه ميخورد. زندگی ساده ای داشتند. اما با ايمانی که در اين خانواده بود خوشبخت زندگی ميکردند.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 10:11 |

«قسمت ۱۴ رمان در ارشيو بهمن ماه ۸۴ ميباشد»

ليلی باور نمی کرد با اين وقاحت با او حرف بزند. اقای امينی بی پروا و جسورانه به او پيشنهاد ميداد. با اينکه با مادرش رعنا در ارتباط بود ميخواست با ليلی هم باشد. در دل او آتشی برپا شده بود. ميخواست بادستانش او را خفه کند اما ميدانست که قدرتش را ندارد. بلند شد. مجادله را با او بی فايده می ديد. بطرف در حرکت کرد که صدای امينی او را سرجايش نگه داشت . بدون اينکه به طرف او برگردد منتظر شنيدن حرفش شد. امينی گفت:«از دختران سرسختی چون تو خوشم مياد، حيفه که با لجبازی بخواهی يه عمر با بدبختی زندگی کنی، هم زيبايی و هم سرکش، نياز به رام کردن داری و منم راه و روش اونو خوب بلدم.»صدای زمين خوردن چيزی پشت سرش شنيد، پايين پايش را نگاه کرد. کناره بسته اسکناس را ديد. به بدترين شکل به او توهين شده بود. برگشت روی زمين بسته اسکناس را برداشت و به امينی نگاه کرد. احساس پيروزی در صورت او نمايان بود. چند قدمی به طرف ميز او جلو رفت، بسته اسکناس را با تمام قدرت به صورت امينی زد و سريع از اتاقش خارج شد. برای امينی باور کردنی نبود يک دختر ۱۸ ساله اينچنين او را مسخره و تحقير کند. از طرفی هم ميخواست با هر ترفندی او را به دست اورد. ليلی سريع از شرکت خارج شد. از خانه رفتن بدش امده بود. اما يک دختر تنها کجا ميتوانست برود؟ اهسته توی پياده رو قدم ميزد. بطرف خانه شيوا دوستش حرکت کرد. به انجا که رسيد مردد بود زنگ را به صدا در اورد يا نه؟ خانواده شيوا مذهبی بودند. بالاخره زنگ را زد و لحظاتی بعد مادر شيوا در را باز کرد  در حالی که ليلی را پريشان و گريان پشت در ديد . او را به داخل دعوت کرد و ليلی بدون اختيار وارد شد. شيوا به استقبال امد. او کم و بيش از وضعيت زندگی ليلی با خبر بود. او را به اتاق خودش برد. ليوانی اب خنک برای ليلی اورد. کمی تامل کرد تا ارامشی نسبی به ليلی برگردد. دلش ميخواست گريه کند اما اشک چشمش هم خشک شده بود. سرش را روی سينه شيوا گذاشت و با بغضی که در سينه پنهان کرده بود شروع به گريه ارام کرد. در خانه شيوا احساس ارامش ميکرد. شيوا او را ارام کرد. خواست بگويد که چه اتفاقی افتاده. ليلی ميخواست درد دلش را برای کسی تعريف کند. اما می ترسيد. با اين حال شروع به حرف زدن کرد. از اول اشنايی مادرش با امينی و تا بحال و کاری که امينی با او کرده بود. شيوا وحشت کرده بود. ميترسيد اگر خانواده اش بفهمند اجازه ندهند با ليلی ارتباطی داشته باشد. از خودش هم کمکی برخواسته نبود. قدری فکر کرد و گفت:«به مادرم می گويم پدر و مادرت برای کاری مجبور شده اند به شهرستان بروند و تو در خانه تنها بوده ای و ترسيدی. شايد بتوانی شب را اينجا به سربري» آن شب را ليلی در کمال ارامش در خانه دوستش خوابيد. به حال و روز شيوا غبطه ميخورد. زندگی ساده ای داشتند. اما با ايمانی که در اين خانواده بود خوشبخت زندگی ميکردند.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 9:58 |

از همه چيز و همه جا خسته شده بود . درختانی که روزی خيلی زيبا بودند اينک به مانند ديوان بی شاخ و دمی شده بودند که اطراف او را گرفته بودند. سرش را ميان دو دستش قرار داد قطره های اشک از چشمش جاری شد . با خود می انديشيد چه شد که يه دفعه زندگی او نابود گرديد. کاش مهران الان بود و با او درد دل ميکرد. با خدای خود برای اولين بار در اين سن شروع به درد دل کرد:«خدای من مهربان من چرا من از روز اول زندگی بايد بدبخت دنيا بيام . خدايا ميدونی توی دل من چی ميگذره ميدونی بدبخترين دختر روی زمينم خدايا درمانده ام دلم به مادرم خوش بود او هم از من گرفتی اخه چرا؟ خدايا چرا بايد بعضی همکلاسان من روی پول راه بروند پدر و مادر خوب زندگی خوب همه چيز را داشته باشند اما من چی ؟ خدايا به کی به کجا پناه ببرم خدايا هيچ کس رو ندارم. به کی بگم دارم اواره ميشم. منم بنده تو هستم چرا دستم رو نميگيری؟ خدايا چرا نگاهی به دل خسته من نمی کنی ديگه توی اين سن کم رمقی برای من نمونده توی اين سن ديگه کسی رو ندارم که کمکم کنه. خدايا اشکم را کجا بريزم که بر دل آتش گرفته ام مرهمی باشه. خيلی تنهام خودت که می بينی خودت که شاهدی چی بر من گذشت و چی خواهد گذشت. خدای من کمکم کن راه به جايی ندارم. گويا در بيابانی بی اب و علف گمشده ام . حيوانات درنده از هر طرف ميخواهند مرا نابود کنند . خيلی خسته ام چرا هيچ کس نمی خواد درک کنه من چی ميگم؟ خدای من قلب کوچک مرا ببين چشمانم بجای اشک خون گريه ميکند دلم گريان است. غصه دارم . به کی بگم خدا خدا دارم خفه ميشم چرامادرم را ازم گرفتی ؟ چرا او را دچار اين بدبختی کردی؟ چرا نبايد منم مث همه دخترها طعم خوش زندگی رو بچشم ؟ چرا چرا »

صدای او بلند شده بود. دستی را روی شانه اش حس کرد. سرش را بلند کرد خانمی ديد کنار دستش نشسته شايد خيلی وقت بوده با او حرف ميزده اما ليلی هيچ نمی شنيده«دخترم چی شده چرا داری گريه ميکنی حيف اين چهره زيبا و چشمان رعنای تو نيست که گريه کند؟»

ليلی نگاهی به او انداخت ترسيده بود دائم مسئولين مدرسه به دانش اموزان گوشزد کرده بودند فريب چنين ادمهايی را نخورند. گفته بودند گرگهايی در پوست گوسفند به دخترهای تنها و غريب حمله ميکنند. بارها و بارها اين حرفها در گوش او خوانده شده بود و حالا احساس ميکرد يکی از همون گرگها که دارد از روی دلسوزی با او حرف ميزند به او حمله ور شده است. بدون جواب دادن به او از جايش بلند شد خيلی ترسيده بود تا خانه را دويد ميخواست به خانه برگردد دلش نميخواست از اين بدبختر شود. دلش نمی خواست اواره خيابانها شود. همه برايش غريب بودند از همه می ترسيد حتی از مادر خودش که روزی چون جان دوستش داشت . اين چند روز لحظات وحشتناکی بر او گذشته بود. وارد خانه شد . مادرش جلو اينه نشسته بود. بدون حرف زدنی به اتاقش رفت . به تختخوابش پناه برد و باز تنها دلخوشی خودش را گريه ديد. بغض گلويش را گرفته بود. متوجه خروج مادرش از خانه شد. کنجکاو شده بود بلند شد دنبال او رفت . پايين آپارتمان ماشين امينی را ديد. تاکسی گرفت و دنبال انها رفت . امينی با مادرش به همان خانه ای که او را برده بود رفتند. ميدانست مادر اين کلمه ای که هميشه به فرشته نسبت می دهند در فساد و تباهی غرق شده است. او ديگر هيچ کس را نمی بيند. به خانه برگشت. تصميم گرفت نزد امينی برود و التماسش کند دست از سر مادرش بردارد. ميخواست به پايش بيفتد . از فرط خستگی به خواب رفت. تمام مدت در خواب کابوس می ديد. صبح از خواب بيدار شد نزديک ساعت ۱۰صبح بود از خانه به قصد رفتن به شرکت خارج شد . رنگ چهره اش زرد شده بود. مشکلات اين چند روز بر او اثر کرده بود. جلو در شرکت چند لحظه ای صبر کرد به خودش مسلط شد. زنگ زد . خانم رضايی در را باز کرد. ليلی را ديد از جلو در کنار رفت . امينی در اتاقش بود. پرسيد مادرم کجاست؟ خانم رضايی گفت برای کاری بيرون رفته ظهر برميگردد. به اتاق امينی رفت. سرفه ای برای اعلام ورودش کرد. امينی سرش را بلند کرد. تا چشمش به ليلی افتاد از جايش بلند شد. جلو امد ميخواست دست ليلی را بگيرد او دستش را عقب کشيد. با غضب به امينی نگاه کرد. از دختری به اين سن چنين نگاهی بعيد بود . دلش ميخواست همينجا امينی را بکشد. امينی به روی خودش نياورد از او دعوت به نشستن کرد. ليلی نشست لحظاتی سکوت بين انها برقرار شد. امينی سکوت را شکست و گفت:«خانم کوچولو خيلی بداخلاقی اين چه رفتاری هست با من داری؟ هزاران زن و دختر آرزوی ديدن يه لبخند مرا دارند انگاه تو ناز ميکنی

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:2 |

جز گريه کردن کاری نداشت همه چيز را برای خودش تمام شده ميدانست . ميخواست به سراغ امينی برود ميخواست به سر و صورت او چنگ زند ميخواست فريادهايش را نثار او کند . ليلی گريه ميکرد و فرياد ميزد . مادرش را خطاب قرار ميداد:«اخه چرا من ؟ مگر من چه گناهی مرتکب شده بودم؟ مگر چه هيزم تری به امينی فروخته بودم ؟ چرا با من اين کار را کرد. مادر چرا مرا بدبخت کرد؟ اين همه مدت تو با او کار ميکردی چطور او را نشناختی ؟ ليلی گريه ميکرد و حرف ميزد . اگر ديوارهای خانه حرف ميزدند ميديد که به حال او گريه ميکنند اگر اسمان گريه های او را می ديد زار ميزد عمق فاجعه ای که برای او پيش امده بود را هنوز نمی توانست درک کند. رعنا از اتاق خارج شد ميدانست که ليلی دروغ نمی گويد اما چگونه ميتوانست ثابت کند ؟ از طرفی اگر کار و زندگی را از او ميگرفتند به روز بدتری گرفتار ميشد.بايستی دوستانه با امينی صحبت کند بايد به او بگويد با ليلی ازدواج کند. گرچه حکم پدر ليلی را داشت اما چاره ای نبود. نظام متوجه نگرانی مادر و دختر شده بود اما چنان در فکر نگهبانی و کار دشواری که به دوشش گذاشته بودند بود که نمی توانست روی نگرانی انها فکر کند . ليلی آرام آرام اشک ريخت به بخت سياه خودش نفرين کرد. به اين که روزگار با او بد کرده به اينکه از روز اول او بايد سياه بخت باشد. چندين بار تصميم گرفت خودش را بکشد اما نه بايد اول از امينی انتقام می گرفت. نقشه هايی در سر داشت. نبايد به مادرش هم بگويد. رعنا از فرط خستگی به خواب عميقی فرو رفت. نظام بيشتر شبها را نگهبانی ميداد. حدود نيمه شب بود که صدای زنگ تلفن او را از خواب پراند . چه کسی ميتوانست باشد. ؟ شايد برای نظام مشکلی درست شده و او دارد زنگ ميزند. با ترس و دلهره گوشی را برداشت :«الو»؟

صدای امينی از اون طرف گوشی تلفن شنيده شد که گفت:«سلام خانم رعنا خواب بودی ؟ نگران حال ليلی بودم خواستم حال او را بپرسم چطوره از صبح ميخواستم زنگ بزنم وقت نشد حالا اومدم از باجه سر کوچه شما زنگ ميزنم مهمان نمی خوای؟»

رعنا به دلهره افتاد او که ميدانست نظام شب منزل نيست چرا زنگ زده چرا ميخواد اين موقع شب به خانه ما بياد ؟ جرقه ای به ذهنش رسيد بايد از راه دوستی او را به دام بيندازد. لبخندی زد و گفت :«قدمتان برچشم آقای امينی بفرمائيد بالا»

امينی خيلی اروم از پله ها بالا رفت پشت در منتظرش بود. در را باز کرد . امينی داخل رفت . چشمهای خواب الود رعنا به او دوخته شده بود. چادری رنگی سرش انداخته بود. کتری را روی اجاق گاز گذاشت ميخواست چای درست کند. برگشت و روبروی امينی نشست . امينی از ليلی پرسيد . رعنا گفت که خوابه . او نمی دانست که ليلی بيداره و شاهد همه چيزميباشد. امينی نگاهی با معنی به رعنا انداخت و گفت:«نيمه شب غريبه اينجاست که چادر پوشيدی؟» دقايقی طولانی با رعنا صحبت کرد. ليلی از سوراخ کليد در متوجه کنار گذاشتن چادر مادرش جلو امينی شد. حالا ديگه نوبت مادرش بود. او تصميم گرفته بنيان اين خانواده را از هم بپاشد. اما در اين ساعت مغزش کار نمی کرد. دوباره نگاه کرد اما مادر و امينی را در هال نديد حتما امينی رفته بود و مادرش هم به اتاقش رفته بود بخوابد ميخواست قبل از اينکه مادرش بخوابد بپرسد امينی چرا اون موقع شب اينجا بوده از اتاق خارج شد بطرف اتاق مادرش رفت اما صدای خنده مادرش با امينی را از اتاق خواب شنيد. باور نمی کرد مادرش به دام او افتاده باشد. با خود گفت :«خدای من چرا ؟چرا مادرم با او خلوت کرده چرا اينقدر زود فريب او را خورد؟» خجالت کشيد به اتاقش برگشت. صبح قبل از طلوع آفتاب امينی از خونه انها رفت. رعنا خسته به خوابی عميق فرو رفت. ليلی دير وقت بيدار شد . آبی به صورتش زد متوجه شد مادرش سر کار نرفته نمی دانست چه وقت امينی از خانه انها رفته است. ؟ مادرش را صدا کرد . رعنا با خميازه جواب او را داد پرسيد مگر امروز سر کار نمی رود و رعنا گفت نه امروز را مرخصی گرفته. او بهانه اورد بخاطر روحيه خراب ليلی ميخواد در خانه پيش او بماند . ليلی ميدانست دروغ ميگويد. به روی خود نياورد به اشپزخانه رفت صبحانه ای خورد . چند روز بود مدرسه نرفته بود. بايد خبری از مهران ميگرفت. به بهانه مدرسه از خانه بيرون زد. شلوغی خيابان بعد از چند روز که در بيمارستان و خانه بود تنوعی برای او بود. به طرف مغازه مهران رفت. متوجه باز بودن در مغازه مهران شد . داخل مغازه رفت شاگرد مهران در مغازه بود . مسعود ليلی را می شناخت هر روز می امد و حال مهران را از مسعود می پرسيد. دوباره برگشت ساعتی در خيابانها پرسه زد و به خانه برگشت. رعنا خانه نبود. به اتاقش رفت و دوباره با دلی گرفته شروع به گريه کرده بود. با چه رويی با مهران روبرو شود؟ نامه های مهران را باز کرد و دوباره خواند. اگر به او بگويد تو از اول فاسد بودی چه ميتوانست بگويد؟ اگر ميگفت او را فريب داده چه می توانست بگويد؟ روزها گذشت و رعنا بيخيال از اتفاقی که برای ليلی افتاده بود به شرکت ميرفت و برميگشت. حتی ديگر با ليلی در خصوص مهران هم حرفی نزد اما ليلی بارها متوجه حضور شبانه امينی در منزلشان شده بود. هر شب که نظام شب نگهبانی داشت امينی به منزل انها می امد . رفتار رعنا هم خيلی عوض شده بود. ديگر کلمه ای از ليلی ايراد نمی گرفت . يک روز با پلاستيکی پر از لباس به منزل امد و لباسها را جلو ليلی گذاشت. با خنده ای چندش اور به ليلی گفت:«اينها را آقای امينی برای تو خريده بپوش ببين بهت مياد يا نه؟»

ليلی انها را ه گوشه ای پرت کرد و گفت:«اگر تو را خريده مرا نمی تواند بخرد من بالاخره زهرم را به او ميزنم» رعنا با اخم به ليلی کرد و گفت:«خجالت بکش اين چه حرفيه ميزنی ؟ تو دنبال دلگردی و پسرها بودی حالا ميخوای بندازی گردن اين مرد شريف؟» ليلی تا اسم مهران امد براشفته شد و به دفاع از مهران گفت:«بله بايد امينی برای تو شريف باشد. اگر نيمه شبها به منزل ما نيايد شرافت ندارد. اگر با رعنا خانم زيبا و طناز روی هم نريزد شرافت ندارد بله او شريف است او مرد است تو چت شده مادر او دخترت را نابود کرد. او داره زندگی تو را نابود ميکنه. بيچاره پدرم که هر شب را برای اينکه ما زندگی بهتری داشته باشيم برای اينکه به زياده طلبی های من و تو پاسخ بده تا صبح بيداری ميکشه آنوقت مادرم شب را تا صبح با امينی ميگذرونه . تف بر اين زندگی تف بر اين نامرد. »

گريه امان ليلی را بريد. اما سيلی محکم رعنا او را به خود اورد صدای رعنا که با فرياد به او گفت:«خفه شو دختره پررو خفه شو تو هم عين پدر گور به گور شدت می مونی تو هم لياقت يه مرد گدا و کارگر رو داری که هميشه چشمت به دست اين و اون باشه. تو لياقت هيچی رو نداری. تو هنوز بدبختی رو نکشيدی هنوز تمسخرهای مردم رو نديدی . من هم ادمم ميخوام زندگی کنم اره درست فهميدی من به امينی علاقه دارم . ميرم دادگاه و درخواست طلاق ميدم من با امينی ازدواج ميکنم تو هم خواستی و اگر لياقت زندگی خوب داشتی بيا با ما زندگی کن نخواستی برو با همون نظام گدا و پاپتی زندگی کن . خلايق هر چی لايق.

باور نمی کرد اين حرفها از دهان مادرش خارج شده باشد. باور نمی کرد اينقدر وقيحانه به او بگويد ميخواد همسر امينی شود کسی که زندگی او را بر باد داده بود لباس پوشيد و از خانه بيرون زد . نمی دانست به کجا برود . خانه را هم با وجود خيانت مادرش نمی توانست تحمل کند. فکر ميکرد اگر با مادرش صحبت کند او خود را از اين برنامه ها کنار ميکشيد. باور نمی کرد به خاطر پول پشت پا به همه چيز زده باشد. ساعاتی در خيابانها قدم زد . خسته شده بود و به پارکی که از کنار ان رد شد رفت و روی نيمکتی نشست.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:1 |

ليلی بعد از بهبودی کمی که پيدا کرده بود از بيمارستان به خانه امد اما شوک ناشی از برنامه ای که امينی برای او پياده کرده بود هنوز در وجود او باقی بود . ميدانست تمام ارزوهايش در خصوص مهران بر باد رفته است به مهران چه بگويد؟ آيا مهران باور خواهد کرد که ليلی مقصر نبوده .؟ بارها در اين دو روز آرزوی مرگ خود را کرده بود. کاخ آمال و ارزوهايش را بر باد رفته می پنداشت. در کسير بيمارستان به خانه بين او و مادرش کوچکترين حرفی رد و بدل نشد. به خانه رسيدند. رعنا عصبانی بود . به چی فکر ميکرد. ؟ چگونه از زبان ليلی بفهمد که چی شده و مهران کيست؟ کنار او نشست رعنا چنان غمگين بود که خود راه چاره را نمی دانست رو به ليلی کرد وگفت چرا دروغ گفتی؟ آبروی مرا پيش امينی بردی من رفتم با او درگير شدم . تا به حال نمی دانستم فردی بنام مهران در زندگی تو هست؟ او کيست که تو را بدبخت کرد ؟ ليلی به من بگو.

ليلی به مادرش نگاه کرد و متعجب از حرفهای او . از کجا در مورد مهران فهميده بود؟ چه کسی اطلاعات را به او داده بود و اين مسئله ای که امينی برای او ايجاد کرده بود چه ربطی به مهران داشت ؟ مهران که ايران نيست چرا اين موضوع را به مهران نسبت ميدهند؟ شنيدن نام مهران باعث دلتنگی او شد اشک به چشمانش امد دوباره بدبختی خود را بياد آورد و ميدانست که ديگر هرگز نمی تواند در کنار مهران قرار گيرد مهران هرگز نمی پذيرد با دختری ازدواج کند که نامردی بی غيرت شرف او را به يغما برده. دلش پر شد از کينه امينی. او بايد انتقام بگيرد او بايد از امينی انتقام بگيرد. هر طور شده بايد او را مجازات کند اما چگونه؟ اين سوالی بود که در فکرش بود و بايد برای ان راه حلی پيدا ميکرد. دوباره سرش را بلندکرد اشک چشمانش را پوشانده بود رو به مادرش کرد و گفت:«معلوم ميشه چی ميگی ؟ بيچاره مهران اصلا ايران نيست چرا ناحق به او تهمت ميزنی ؟ امينی کثافت اين کار رو با من کرد اونوقت تو اسم مهران را می اوردی اصلا ميدانی مهران کيست؟ از چه خانواده ای است مهران اگر ميخواست اين  کار را بامن بکند در چند ماه گذشته کرده بود. بيچاره حتی به فکرش هم چنين کار کثيفی نمی رسه. تو فکر ميکنی امينی کيه؟ فرشته ای که ميخواست ما را نجات دهد ؟ نه مادر او شيطان است من فريب حرفای او را خوردم او ميگفت به من عين دخترش نگاه ميکند او ميگفت دختری داره همسن من . مادر او مرا فريب داد و با داروی بيهوشی مرا بدبخت کرد.

ليلی های های گريه ميکرد صدای گريه و بغضی که در گلويش گير کرده بود نمی گذاشت درست حرف بزند. رعنا متعجب به او نگاه ميکرد. آيا امينی به او دروغ گفته بود اگر مهران ايران نباشد کار خود امينی هست بايد ليلی همه چيز را به او بگويد بايد او را به سراغ مهران ببرد بايد ببيند مهران کيست ؟ غوغا و غم در دل رعنا رخنه کرده بود اگر امينی چنين مردی باشد بايد از او شکايت کند مهم نبود که دوباره به اون خونه برگردد اما دخترش ديگر به روز اول بر نمی گردد نمی دانست چه  خاکی بر سر خودش کند . ليلی گريه ميکرد ليلی از ارزوهای بر باد رفته خودش گريه ميکرد. نمی توانست باور کند در عرض يک ساعت چه بر سر او امده است ؟ خودش را در اين مورد مقصر ميدانست او بود که مادرش را تشويق کرد سر کار برود او بود که پدرش را راضی کرد. ميخواست بهتر شود ميخواست مهران را برای هميشه داشته باشد. ميخواست وسيله بودن او در کنار مهران برای هميشه فراهم شود نمی دانست چه بدبختی شومی در انتظارش است .

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:0 |

اميال شيطانی امينی زودتر از موقع بروزکرد و دخترک ۱۷ ساله را به درون خانه ای کشيد که هزاران نقشه در بين راه در ذهن خود گذرانده بود. با اينکه در بين راه با حرفهای دوستانه ليلی را فريب داده بود و او را مثل دختر خود پنداشته بود اما در لحظاتی بعد خواسته درونش را آشکار کرد. خيابانهای زيادی را دور زد تا بتواند اطمينان ليلی را بخود جلب نمايد. از باهوشی رعنا تعريف کرد و از اينکه حيف که زودتر با انها اشنا نشده. به ليلی وعده های فريبنده ای داد و گفت که کليه خرجهای او را ميدهد تا بتواند به دانشگاه برود . او را دخترم خطاب کرد و ليلی شوق داشتن چنين پدری و لحن مهربانانه امينی با او باور کرد که براستی از در خيرخواهی اين کارها را برای آنها انجام ميدهد. همراه امينی قدم به راهرو آپارتمان گذاشت از آسانسور بالا رفتند و جلو دری توقف کردند. کليد را در قفل در چرخاند و در را باز کرد. ليلی را دعوت به داخل شدن کرد. ليلی با امينی داخل شد. چقدر اين خانه شيک و قشنگ بود. رنگ پرده ها و فضای رمانتيک خانه ليلی را سر ذوق آورده بود. رو به امينی کرد و گفت:«چقدر اين خونه قشنگه مال خودتان هست؟» امينی نگاهی مشتاقانه به ليلی انداخت و گفت:«دوستش داری ؟ مال تو» ليلی باور نميکرد يعنی امينی به اين راحتی اين خونه رو به او داده بود بيشتر به شوخی می ماند تا جدی. ليلی روی مبلی نشست. امينی چراغی رنگی روشن کرد. به آشپزخانه رفت و با دو تا ليوان نوشيدنی برگشت ليوانها را روی ميز جلو ليلی گذاشت خودش در کنار ليلی روی مبل نشست. به ليلی نزديکتر شده بود. ليلی بودی عطر او را احساس ميکرد با اينکه مقداری نگران شده بود اما نميخواست ترس به خود راه دهد. دليلی برای ترس نمی ديد. امينی به او تعارف کرد و ليوان خودش را برداشت. ليلی هم ليوان را برداشت تشنه بود و با تشکر از امينی ليوان را نوشيد. لحظاتی از نوشيدن محتوی ليوان گذشته بود احساس کرد سرش گيج ميرود رو به امينی کرد و گفت :«آقای امينی حالم خوب نيست ميشه برويم؟» امينی خنده ای شيطانی کرد و گفت:«عزيزم مهم نيست اين سرگيجه طبيعی هست آهوی وحشی اگر ميدانستم راحت تسليم من ميشی هرگز اين کار را نمی کردم. ليلی گيج شده بود جلو چشمانش تار شده بود حرفهای امينی را درست نمی فهميد. از هوش رفت .

رعنا زودتر از موقع به خانه رسيده بود . اما هنوز از ليلی خبری نبود. نگران شد و سعی کرد با آقای امينی تماس بگيرد اما موفق نشد. با شرکت تماس گرفت کسی در شرکت نبود. با منزل خانم رضايی تماس گرفت او هم خبری از ليلی نداشت. تصميم گرفت به کلانتری خبر دهد. لباس پوشيد و به محض باز کردن در خانه ليلی را با قيافه آشفته پشت در ديد. چشمانش قرمز شده بود و رنگی پريده داشت. خودش را در آغوش مادرش رها کرد و های های گريه کرد.

او را به درون خانه برد . ليوانی آب برای دخترش آورد. از او پرسيد کجا بوده ليلی همه ماجرا را برای او تعريف کرد. تا جايی که بيهوش شده و بعد ک بهوش آمده خود را در تختخواب ديده . بدنش درد ميکرد. نميدانست چه بر سرش آمده . اما رعنا همه چيز را فهميده بود. باور نميکرد آمينی با دخترش اين کار را کرده باشد. او امينی را مردی درستکار ميدانست . آخر چرا ؟ ليلی مانند دختر او بود. ميخواست فرياد بزند ميخواست خود را نابود کند. خدايا چه مصيبتی بر سر او و خانواده اش آمده بود. بايد امينی را پيدا ميکرد. چگونه به نظام ماجرا را بگويد. بهتر دانست امشب را چيزی نگويد تا فردا پيش امينی برود. ليلی از فرط خستگی به خوابی عميق فرو رفت. تمام شب را کابوس می ديد. در خواب فرياد ميزد و کمک ميخواست . نظام با فريادهای ليلی بيدار شده و به اتاق ليلی رفت . دخترش را ديد که موهای خود را می کند و فرياد می زند و نه نه می گويد. نگران شده بود . رعنا هم سراسيمه به اتاق امد . ليلی را از خواب بيدار کردند. ابی به صورتش زدند. سر تا پايش در تب ميسوخت . هر کاری کردند تب او پايين نيامد اورژانس خبر کردند و او را به بيمارستان انتقال دادند. در بيمارستان سرم به او وصل کردند. دکتر علت را پرسيد . رعنا گفت مشکلی نداشته کابوس ديده و به اين حال افتاده است. او را در بيمارستان بستری  کردند. حال ليلی وخيم بود. دائم فرياد ميزد . هر کسی به سراغ او ميامد ميخواست از او فرار کند . او را به تخت بيمارستان بسته بودند. مشکل روحی شديدی پيدا کرده بود. دکتر درخواست کرد او را به بخش مراقبت بيماران روحی روانی منتقل کنند. چندين بار از پدر و مادر ليلی پرسيد ايا مشکل روحی قبلا داشته ؟ آنها گفتند هيچ مشکلی نداشته. برای روانپزشک مسجل شده بود واقعه ای پيش امده که به او شوک وارد کرده. ليلی را بستری کردند. رعنا به طرف شرکت به راه افتاد. با چشمانی اشکبار به درون شرکت و يک راست به اتاق اقای امينی رفت. امينی تنها در اتاق نشسته بود. وارد شدن رعنا به ان صورت اخم را به چهره امينی نشاند. با صدای بلند گفت:«خانم بديعی بعد از چند ماه کار کردن هنوز طريقه وارد شدن به اتاق رئيس را بلد نشدی؟» رعنا شروع به گريه کرد. هق هق او بلند شد روی مبل نشست. نگاهی به امينی کرد و گفت:«چرا ؟ آقای امينی مگر من چه بدی در حق شما کردم چرا با دختر من اين کار را کردی؟ ليلی از ديشب در بيمارستان بستری شده اين دختر معصوم چه بدی در حق تو کرده بود؟» آقای امينی با قاطعيت گفت:« خانم بعديعی من نمی دانم شما ازچی حرف ميزنيد؟ توضيح دهيد ببينم چی شده؟» رعنا همه ماجرا را برای او تعريف کرد. امينی خنده ای مسخره کرد و گفت:«بد کردم دخترت را رساندم اگر دختر تو هر کاری انجام بدهد من بدهکارم ؟ اصلا من اشتباه کردم زير بال و پر خانواده شما را گرفتم اين حرفا چيه ميزنی خانم بديعی ؟ من ديروز دختر شما را سر خيابان پياده کردم و دنبال کار خودم رفتم از کجا بدانم او کجا رفته و با چه کسانی قرار گذاشته؟ بدهکار هم شدم» امينی ساکت شد . رعنا هاج و واج بود يعنی ليلی به او دروغ گفته بود. يعنی کسی ديگر با ليلی بوده است؟ اين سوالاتی بود که بايد ليلی پاسخگو باشد. رعنا عذر خواهی کرد و از اتاق بيرون امد. لحظاتی روی صندلی نشست . اما نمی توانست باور کند فرد ديگری در زندگی ليلی وجود دارد. تصميم گرفت به خانه برگردد. سريع به خانه برگشت. به اتاق ليلی رفت و وسايل او را زير و رو کرد و چشمش به عکس مهران و کيفی که همه نامه های مهران در ان نگهداری شده بود افتاد. نامه ها را خواند ديگر باورش شده بود که ليلی گناهکار است. با ديدن عکس و نامه های مهران برايش مشخص شد که آقای امينی راست ميگويد و او بی دليل او را متهم کرده است. نمی دانست چيکار کند حتما او را از شرکت اخراج ميکرد و خانه را از انها پس ميگرفت. چه خاکی بر سرش شده بود. در اين مدت هرگز فکر نکرده بود شايد دخترش با پسری ارتباط داشته باشد. نامه های عاشقانه مهران او را اتش ميزد. به بيمارستان رفت . با داروهای خواب اور ليلی به خواب رفته بود. از پرستار وضعيت ليلی را پرسيد . پرستار به او دلگرمی داد و گفت حالش رو به بهبود است. شوکی به او وارد شده بود که با تجويز داروهای پزشک حال او بهتر شده . شايد فردا بتونه به خانه برگرده. رعنا نمی دانست چيکار کند؟ تنها ميخواست همه چيز را از زبان ليلی بفهمد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:0 |

کاری تقريبا راحت با حقوق خوب نظام را راضی به ماندن کرد در حالی که همچنان نگران بود. نگران اينکه چرا آقای امينی اينقدر به او و خانواده اش لطف ميکند. چرا آقای امينی اينقدر بذل و بخشش ميکند اما گاهی چنان از نداری به چه کنم می افتاد که خود را با جملاتی که حتما خداوند فرشته ای را در کالبد اقای امينی برای انها فرستاده است. اينچنين خود را راضی ميکرد بدون اينکه دنبال علت ان باشد . زندگی انها عوض شده بود و ليلی از اين پيشامد خيلی شاد بود. ديگر خجالت نميکشيد و خانواده مهران هم بايد خيلی خوشحال باشند که عروسی چون ليلی داشته باشند. رعنا از ليلی خواست که بعد از تمام شدن مدرسه به شرکت او برود ميخواست دخترش را که اين همه تعريفش کرده بود را به همکارانش بخصوص اقای امينی که خيلی مشتاق ديدنش بود نشان دهد. ليلی سرخوش و سرحال به طرف شرکت حرکت کرد دلهره داشت . نمی دانست چگونه با آنها روبرو شود. به ساختمانی که مادرش ادرس داده بود رسيد . ساختمان فردوس طبقه سوم شرکت صغار . از پله ها بالا رفت سه طبقه وای مادرش هر روز اين همه پله رو می ره بالا؟ پشت در شرکت رسيد زنگ زد منتظر باز شدن در شد. طبق معمول خانم رضايی در رو باز کرد. توی راهرو چند نفر نشسته بودند. خانم رضايی نام او را پرسيد . ليلی خودش را معرفی کرد و به داخل رفت همه سرها بطرف او برگشت دختری به اين زيبايی و طنازی چشم انها را خيره کرده بود. روی صندلی نشست تا مادرش بيرون امد دست او را گرفت و به داخل اتاق برد. امينی نشسته بود رعنا با سرفه ای نمايشی امينی را متوجه خود کرد . سر بلند کرد و به انها نگريست . اين مادر دختر شياطينی بودند که در جلد انسان اينچنين زيبا برای بر باد دادن مردان به زمين امده بودند. خوشحال ازجايش بلند شد. نگاه شيطنت باری به ليلی انداخت و نگاهی به رعنا . او را دعوت به نشستن کرد. حقيقتا مردان در برابر زيبايی اينچنينی چقدر ضعيفند تنها ايمان و اعتقاد به حضرت باريتعالی است که انها را مهار ميکند و الا داشتم اميال شيطانی انها را با وزيدن کوچکترين بادی از جا می کند. ليلی تنها در فکر مهران بود امينی مث پدر او بود همسن پدرش. معنای نگاههای او را نفهميد. به رعنا گفت امروز بايد بيشتر بماند چون جايی جلسه دارد و نياز هست رعنا در شرکت باشد. ليلی هم وقتی ديد مادرش ميخواهد بماند بلند شد تا خداحافظی کند و در حقيقت اين موضوع را امينی فهميده بود. ليلی خواست با او خداحافظی کند که گفت:«تو را می رسانم منزل شما در مسير من است» ليلی خوشحال شد. با مادرش خداحافظی کرد و با امينی به سوی پارکينگ رفت. سوار ماشين او شد. امينی همزمان نواری روشن کرد. دل توی دلش نبود . اين مادر و دختر در چنگ او اسير بودن بدون اينکه خودشان بدانند. بين راه جلو ساختمانی نگه داشت از ليلی خواست لحظاتی با او به درون ساختمان برود تا کاری انجام دهد. گفت نمی خواهد در ماشين تنها بنشيند. ليلی همراه او به درون ساختمان رفت.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 9:54 |

روز را بدون اينکه بفهمد کارش در شرکت چيه گذشت و هنگام عصر به خونه برگشت. ليلی منتظرش بود ميخواست بدونه مادرش اولين روز کاريش رو چطور گذرونده ؟ نظام هم مث هر روز رفته بود و در کوچه ها ميوه هايش را ميفروخت. روز خوبی برای رعنا بود. فکر ميکرد قله ترقی رو فتح کرده. با اب و تاب از اول تا اخر را برای دخترش تعريف کرد. خيلی خوشحال بود همش از اقای امينی حرف ميزد و اينکه همه از او خوششان امده. برای ليلی تعريف کرد که چه مردان با کلاسی به اون شرکت می امدند . خوشحال بود که همان روز اول مورد توجه همه مشتريان قرار گرفته. تا بحال خودش را اينقدر خوشحال نديده بود. ليلی پرسيد:«مامان راستی کارت اونجا چيه؟» رعنا با کرشمه نگاهی به دخترش کرد و گفت:«هنوز که بهم نگفتند آقای رئيس گفته چند روزی با محيط اونجا اشنا بشم وظيفه منو ميگه» ليلی گفت:«نکنه بخواد اونجا تو رو بعنوان خدمتکار استخدام کنه؟» رعنا با ادا گفت:«نه نه آقای امينی گفت يه کار خوب برات دارم که اگر بتونی خوب از عهده اش بربيای حقوق خوبی ميگيری و زندگی تو را عوض ميکنه خلاصه ليلی نمی دونی چقدر ماهه چقدر اقاست اصلا فکر ميکردی يه دفعه اين همه زندگی ما عوض بشه؟» ليلی ذوق زده بود اما در دلش هم ناراحت چند روزی بود عزيزش مهران را نديده بود. او به مسافرت رفته بود. نامه ای که اخرين روز ديدارشان به او داده بود را چندين بار خواند اما ميخواست يک بار ديگر شمرده شمرده بخواند و معنای کلمات ان را درک کند. به اتاقش رفت همون اتاقی که حالا ديگه در روياهاش داشت عوضش ميکرد. مامان که حقوق گرفت ميگم اتاق رو رنگ کنند تخت شکسته ام رو عوض کنند کلی کار دارم وای خدای من ميشم عين دختر پولدارا مگه اونا چطوری پولدار شدن يه ادم خير اومده دست مامان و بابای اونا رو گرفته و يه دفعه پولدار شدن همه که از اول پول نداشتند ديگه جلو دوستام نه جلو مهران کم نمی ارم. منم ميشم دختر پولدار بعدش ميگم مهران با خانوادش بيان خواستگاريم. باز نامه رو باز کرد و خوند:

«ليلی من عزيز من نمی دونی از زمانی که با تو اشنا شدم چقدر خوشحالم نمی دونی چشمان خمار تو منو به چه عالمی ميبره ليلی جانم من مجنون تو هستم و اگر داستان نويسها بخواهند قصه بنويسند بايد قصه ما را بنويسند از عشق مهران به ليلی و ليلی به مهران را بنويسند. ليلی من شبها بی تو خواب ندارم و روزها بی تو ارامش هر لحظه به ان می انديشم که زودتر بيايی و زندگی را با هم شروع کنيم. ليلی مهران عاشق شب و روزش بدون تو تاره هر وقت تو را می بينم مثل اين است که دنيا را دارم لحظه ای که از تو جدا ميشوم مانند اين که نوزادی را از شير مادر بگيرند. ليلی من باور کن تا بحال نمی دانستم زندگی چيست؟ برای چه زنده ام و برای چه نفس ميکشم اما اينک با تو زنده ام و با تو نفس ميکشم اگر روزی بگويی فراموشم کرده ای بدان که بايد بر سر مزار من اين حرف را بزنی همه زندگی يعنی ليلی و همه عشق يعنی ليلی . عزيزم مجبورم برای مسافرتی دو هفته ای به خارج از کشور بروم و زود برميگردم و هر روز صبح را با عشق تو شروع خواهم کرد منتظرم باش که هميشه در انتظار ديدارت هستم. عاشق بی قرارت مهران»

ليلی بارها و بارها نامه را خواند و با روياهاش در اعماق عشق  سفر کرد. روياهايی که داشت به حقيقت می پيوست و روياهايی که عاشقانه به ان فکر ميکرد. ليلی به اينده روشنی می انديشيد که در فکرش رژه ميرفت و هرگز روزی فکر نمی کرد درهای خوشی و خوبی به اين زودی و راحتی بر او باز شود. او نوجوانی بود که همه چيز را سطحی ميديد حتی همين عشقی که برای او بوجود امده بود و چون عقده ها و کمبودهای زيادی در زندگی داشت و چون مادرش زياده طلب بود نتوانست عشق واقعی را تشخيص دهد بقول معروف عاشق کر و کور هست و اين برای ليلی بوجود امده بود . ليلی نمی توانست درست فکر کند چون مغزش بيش از اين گنجايش نداشت. او برای خودش از عشق ملکه ای ساخته بود که بر تخت پادشاهی قلبش تکيه زده بود و او را به اوج خوشبختی ميرساند. او خود را بر اريکه قدرت می ديد که هيچ کسی نمی تواند مهران و ليلی را از هم جدا کند با اين انديشه ها روزها را می گذراند و از اينکه مادرش را انچنان زيبا می ديد خوشحال بود.

رعنا هر روز به شرکت ميرفت و هر کاری را که اقای امينی ميگفت انجام ميداد در کمتر از يک ماه حسابی وارد شده بود کارهای آقای امينی را در دفتری يادداشت ميکرد و شده بود محرم اسرار اقای امينی . هنوز نمی دانست چيکار ميکند. تنها به ابراز علاقه های آقای امينی  می انديشيد و لذت ميبرد وقتی کلمه ای محبت اميز از دهان او خارج ميشد. کلماتی که هرگز نظام برای او به زبان نياورده بود. کلماتی که عمری مشتاق شنيدنش بود اما همه انها را در فيلم ها ديده بود. حال آقای امينی او را با کلمات سحرانگيز جادو ميکرد و او دلخوش بود که مورد توجه مردی چون اقای امينی قرار گرفته است. حقوق قابل توجه ماه اول را که به خانه اورد برای دخترش ليلی و همسرش نظام باورکردنی نبود . مزدی که شايد نظام بايد ماهها کار ميکرد تا بتواند بدست اورد اما رعنا در يک ماه بدست اورده بود. بارها شده بود که آقای امينی بسته هايی را به رعنا ميداد تا به صاحبانش برساند و رعنا بدون اينکه بپرسد چيست ؟ با کمال احترام و دقت به مقصد می رساند. روز به روز رابطه آقای امينی و رعنا بيشتر ميشد و رعنا ديگه با تاکسی به خونه نمی امد و اقای امينی خودش انها را می رساند. اولين باری که محل زندگی انها را ديد پيشنهاد داد از انجا نقل مکان کنند اما رعنا گفت که پولی ندارد که بتواند از اين محل به جای بهتری نقل مکان کند . آقای امينی خانه ای در محله ای خوب تهيه کرد و از رعنا و خانوادش خواست که به انجا نقل مکان کنند. رعنا و ليلی دست از پا نمی شناختند اما نظام کم کم داشت نگران ميشد و ميدانست که اين کارها هرگز بدون دليل نمی تواند باشد. به دلش افتاده بود که عنقريب زندگی او دستخوش مشکلات زيادی خواهد شد اما ديگر کاری از دستش برنمی امد. او بايد نظاره گر اين کارها باشد. رعنا وقتی مخالفت نظام را با نقل مکان به آقای امينی گفت او بهتر ديد که کاری هم برای نظام جور نمايد تا اين مانع کارهای اينده خودش از پيش پا برداشته شود. به همين خاطر در شرکت يکی ديگر از دوستانش  نظام را مشغول کار کرد و او نگهبانی شرکت دوست اقای امينی را عهده دار شد.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت 9:50 |

رعنا از اين برخورد ناراحت شد داخل رفت و روی صندلی نشست روبروی خانم اکبری قرارگرفته بود. دلش نمی خواست به او نگاه کند. چقدر بايد ظاهر افراد مد نظر قرار گيرد . احساس کرد غرورش خرد شده. آقای امينی گفته بود ساعت ۹ به بعد می ايد اما او بايد سر وقت بيايد. نمی دانست چيکار ميتواند بکند؟ بهتر ديد منتظر بماند تا خود رئيس بيايد. لحظه ها به مانند ساعتی ميگذشت . سکوتی بين اين دو نفر برقرار شده بود. خانم اکبری متوجه ناراحتی رعنا که اينک می بايستی در شرکت بنام خانم بديعی خطاب ميشد شده بود. خودش هم نگران بود مبادا شکايت او را نزد رئيس ببرد. احساس کرده بود که رابطه نزديکی بين خانم بديعی و آقای امينی وجود دارد. اما در دلش به زيبايی خانم بديعی افرين ميگفت. حسرت ميخورد چرا نبايد ذره ای از زيبايی او را داشته باشد. بهتر ديد تا رئيس نيامده سکوت را بشکند و از دل او بيرون بياورد. نگاهی به رعنا کرد و گفت:«ميدونی خدا هر چی زيبايی هست در صورت شما قرار داده؟ خوش بحالتون حتما وقتی مجرد بودی خواستگاران زيادی داشتی مخصوصا با اين مانتو يشمی که رنگ چشماتون رو زيباتر ميکنه صدچندان زيبا شده ايد» رعنا که هميشه از تعريف و تمجيد خشنود ميشد و از اينکه ميديد همکارش داره از او تعريف ميکند ذوق زده شده بود فراموش کرد که چند دقيقه پيش به او توهين کرده و لبخندی زد و گفت :«خانم يکی رو خدا خوشکلی ميده يکی رو پول و ثروت ميده يکی رو دکتر ميکنه اما همه ميتونند خوشکل بشند وقتی پول داشته باشند اما من با اينکه همه ميگن خوشگل هستم اما زندگی خوبی ندارم. يه شوهر کارگری که اکثر روزها بيکاره و يه زندگی خيلی پايين . آقای امينی به من لطف کردند و اينجا مشغول کار شدم . شايد خدا بخواد و زندگيم تغييری بکنه. خانم فقر و نداری خيلی بده نمی دونی من چی کشيدم . خدا کنه بتونم دخترم رو به جايی برسونم و از اين همه بدبختی نجات پيداکنه» رعنا ساکت شد و بنظر ميرسيد حرفای قبلی خانم اکبری رو فراموش کرده رو به او کرد و گفت:«شما مجرد هستيد؟» خانم اکبری سرش را بلند کرد و گفت:«اره » در عرض چند دقيقه و چند تا درد دل زنانه دوستی بين اين دو برقرار شد . با اينکه از طرز حرف زدن رعنا مشحص بود از سواد چندانی برخورد نيست اما گيرايی زيادی داشت که طرز صحبت کردنش را تحت الشعاع قرار نمی داد . در حال گفتگو بودند که در باز شد و آقای امينی داخل شد و هر دو ازجای خود بلند شدند و سلام کردند. آقای امينی نگاه خريدارانه ای به رعنا انداخت و گفت :«خوب خانم بديعی خيلی عوض شدی حيف نبود خانمی با اين همه کمالات توی خونه بشينه و ظرف شويی کنه؟ بيا داخل اتاق تا کارات رو توی اين شرکت مشخص کنم .» به خانم اکبری هم گفت تا کارش با خانم بديعی تمام نشده کسی را نمی پذيرد. رعنا داخل اتاق شد اما رفتار امروز رئيس با ديروز او زمين تا اسمان فرق ميکرد. پيش خود فکر کرد حالا ديگه کارمند اين شرکت و همکار اوست و بايد يه رابطه صميمی و خوب با همکاراش داشته باشه. آقای امينی سر تا پای رعنا انداخت و گفت:« خانم بديعی دلم ميخواد دست راست من توی شرکت باشيد وقتی تنها هستيم دلم ميخواد شما را با اسم کوچک صدا کنم اما در جلو ديگران با فاميل صداتون ميکنم ناراحت که نمی شيد؟» رعنا که فکر ميکرد لحظه به لحظه به اقای امينی نزديک ميشود و راه و رسم سر کار امدن رو بلد نبود با خوشحالی پذيرفت در حالی که نمی دانست چه دامی برای او پهن شده است و اين دانه های خوشمزه ای که جلو پای او ريخته ميشود همه سمی هست و به تدريج او را نابود ميکند

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 و ساعت 14:49 |

رعنا مانتو و شلواری رو که خريده بود پوشيد. چقدر بهش می امد معرکه شده بود بحدی که ليلی اونو توی اغوش گرفت. آغوش مادر چقدر لذت بخش هست. چرا تا بحال حسش نکرده بود؟ چرا تا بحال گرمی وجود مادر رو حس نکرده بود. ؟ مادر تمام هستی زندگی چقدر پيش چشم ليلی زيبا شده بود. نظام هم او را نگاه ميکرد و به خود ميگفت چرا نبايد دست من باز باشه تا بتونم برای زن و دخترم لباسهای خوب بخرم. ميديد که در اين همه سال رعنا با اون لباسهای مندرس زيبايی خودش را فراموش کرده بود. ميديد عقده مث خوره به جون اون خانواده افتاده. نظام با خود می انديشيد دوران بدبختی او تمام شده روياهايی که برای خود درست کرده بود و اينکه برای خودش هم کاری پيدا شود و از اين درد بدری بيرون برود لبخند را بر لبان چروک خورده از درد و رنج روزگار می نشاند. در کمتر از چند ساعت همه اهل محل به کارمند شدن رعنا پی برده بودند همه ميخواستند خودشون رو به طريقی به رعنا نزديک کنند. مريم خانم همسايه اخر کوچه که روزگاری چشم ديدن رعنا و خانوادش رو نداشت و هر چه حرف پشت سرش بود از ناحيه او شنيده می شد با بشقاب کوچکی که مقداری شکلات در ان ريخته بود به در خونه رعنا خانم اومد. ليلی در رو باز کرد و با چهره شاد مريم خانم روبرو شد.«به به ليلی خانم گل چه دختری ماشالله قربون خدا برم همه زيبايی رو توی اين مادر و دختر قرار داده خوش بحال پسری که تو زنش بشی ببينم مامان هستند.؟ » ليلی که هاج و واج مانده بود و نمی دونست چرامريم خانم اينجوری داره چاخان ميکنه گفت:« چرا هستند کاری داشتيد؟» مريم خانم که باز زبون ريختنش گل کرده بود گفت:«اره دختر گلم اولا ميخواستم اولين کسی باشم که بهش تبريک ميگم دوما ما همسايه های قديمی هستيم دلم نمی خواست کدورتی بين ما باشه اومدم دهنمون رو شيرين کنيم و گذشته ها رو فراموش کنيم. » بدون تعارف ليلی داخل شد و از همون توی حياط صدا رعنا خانم رعنا خانم مهمون نمی خوای؟ بابا از حالا کجا خودتو قايم کردی بابا يه روزی ما دوستای جون جونی بوديما يادته؟ پا به درون هال گذاشت و تا چشمش به اعظم افتاد با خنده ای گفت:«خواهر نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی شنيدم تو هم کارمند شدی اين برای محله ما افتخاره يه زن از کوچه ما بشه کارمند وای خدا چقدر خوبه ايشاالله سلامت باشی بيا بيا دهنتو شيرين کن» در حين حرف زدن مريم نظام از اتاق بيرون اومد و او چادرش رو توی روی خودش گرفت و گفت:«وای اقا نظام شما هم هستيد والله نميدونستم و الا با اکبر اقا می امديم دست بوس ميخواستم بهتون تبريک بگم » آقا نظام که متحير مانده بود از اين همه تغيير رفتار کناری نشست و گفت:«خوش اومديد اکبر اقا چطورند؟ کار و بارا که خوب پيش می ره» ؟« چی بگم دست به دلم نذار هم خودم از صبح توی خونه ها کار ميکنم هم اکبر اقا ميره کارگری اما هر روز هفتمون گروه هشتمونه . گفتم به رعنا خانم بگم اگر شد فکری هم به حال پسر من بکنه ميدونی که سيکلشو گرفته و اگر يه کاری توی اداره ای جايی براش جور بشه کلی کمک خرجه بهروز پسر کاريه ماشاالله يه پارچه اقا هست خوب ميدونی که جونای امروزی وقتی درس هم بخونن ديگه دنبال کارگری و اينجور کارا نمی رن از صبح هم هر جايی سر می زنه کار گيرش نمی ياد ميگه همش شده پارتی بازی خوب ما هم که توی هفت اسمون يه ستاره نداريم . خدا رو شکر حالا رعنا هم که مث خواهر خودم می مونه براش پارتی بازی کنه و کاری پيدا کنه»توی اين مدت ليلی فقط به کارهای مريم همسايه اخر کوچه نگاه ميکرد و ميديد از همين حالا هيچی نشده چقدر توی محل قرب و منزلت پيدا کردندو از اينکه مورد توجه همسايه ها قرار گرفتند لذت می برد. بعد از کلی صغرا کبرا چيدن بالاخره خداحافظی کرد و از اونجا رفت.

صبح اول وقت رعنا از خواب بلند شد و سر و صورتش رو شست و لباسهای نو خودش رو پوشيد. اولين باری بود ميخواست با اين ريخت و قيافه خانمانه از خونه بيرون بره وای توی محله چی ميگفتند از همين حالا حسادتها گل ميکنه. نمی دونست چطوری راه بره که به اين تیپ بياد کيفش رو سر دستش انداخت روسريش رو پوشيد و از خونه قدم بيرون گذاشت . اولين دری که روبروش رد شد مرجان دختر همسايه که ميخواست مدرسه بره اونو که ديد اول نشناخت بعد که خوب نگاه کرد تا متوجه شد رعنا هست برگشت توی خونه و به بقيه خبردار در عرض چند دقيقه همه همسايه ها سرشون رو به بهانه های مختلف از در بيرون کرده و سلام ميکردند و صبح بخير ميگفتند. رعنا خانم هم با تکبر راه خودش رو ادامه ميداد و حالا ديگه لحن حرف زدنش هم عوض شده بود. تاکسی سوار شد و به محل کار جديد همون شرکت رفت. بازم زنگ زد و منتظر باز شدن در ماند خانم اکبری منشی شرکت در رو باز کرد اول رعنا را نشناخت و مودبانه گفت«بفرمائيد امری داشتيد» اما همينکه رعنا ميخواست حرف بزنه متوجه اشتباه خودش شد و گفت جل الخالق تا ديروز کی بود و امروز کيه؟ اصلا نمی شه اين مردم رو شناخت يه روز چقدر عوض ميشن هر کی ندونه فکر ميکنه خانم دکتری مهندسی چيزی هستی.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 و ساعت 9:47 |

((دوستان گرامی سلام و عرض ادب - پيشاپيش فرارسيدت عيد سعيد غدير خم عيد امامت و ما شيعيان رو به پيشگاه مولايمان اقا امام زمان و شما عزيزان تبريک ميگويم. از اينکه وقفه ای در نوشتن رمان پيش امده منو ببخشيد اخه اين رمان از پيش نوشته نشده و هر وقت می شينم بنويسم می بينم چيزی به ذهنم که قابل شما عزيزان رو داشته باشه نمی رسه. چند روزی فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم تا بالاخره قسمت ۶ اومد به ذهن ناقص من و اينجا نوشتمش باشد مورد قبول شما عزيزان قرار گيرد و از محضر تمام عزيزانی که متحمل زحمت شدند و به اين وبلاگ سر زدند و مابقی رمان رو بخونند و چيزی نبود عذر ميخوام.))

رعنا خانم و اقا نظام سلام کردند و آقای امينی که چشمش به رعنا خانم افتاد اول خوشحال شد و بعد که نظام را همراه او ديد کمی اخم کرد و از جلو در کنار رفت تا انها وارد شوند. با کنايه در حين داخل شدن گفت:«اسکورت همراه اوردی خانم ؟» رعنا که کمی خجل شده بود گفت:«شوهرم هستند اقای امينی دوست داشت محل کارم و شما را از نزديک ببينه. اقا نظام مرد خوبيه » نظام که کمی ناراحت شده بود اخمی در هم کرد و نگاهی همراه با سرزنش به رعنا کاملا معلوم بود که از برخورد اوليه خانم منشی و بعدش هم اقای امينی خوشش نيامده اما بهتر ديد که با انها صحبت کنه و توی ذوق همسرش که اينقدر خوشحال بود نزنه. با تعارف اقای امينی روی مبل راحتی نشستند ولی انها مال اين جور جاها نبودند.احساس خفگی ميکرد. نظام نگاهی به اطرافش کرد چه اتاق زيبايی فکر ميکرد به اتاق رئيس جمهوری وارد شده .دکور اتاق خيلی شيک بود . ميز و صندلی ها از نوع سلطنتی و خانم منشی که گويی از دماغ فيل افتاده بود و شايد فکر ميکرد از قلب اروپا امده که اينچنين با ناز و ادا راه ميرود دائما به اتاق رفت و امد داشت . هر از گاهی برای اوردن کاغذی يا چيزی در گوش اقای امينی ميگفت و ميرفت. دختری سبزه رو با بينی گنده که فکر و هيکلی نامتناسب که با اون مانتو تنگ و چسبيده مضحکتر شده بود و فکر ميکرد سوفيا لورن است  و با اون ارايش چندش اورش حال نظام را بهم ميزد. آقای امينی به زحمت ميشد گفت ۴۵ سال سن دارد. خيلی خوش چهره و شيک پوش قدی بلند و موهايی که جوگندمی شده بود نه از سر پيری بلکه شايد ارثی بوده باشد و چشمانی نافذ که هر دختری اگر با او رفت امد داشت حتما جذب چهره و زبان چرب و نرم او ميشد. نگاهايی که شررات از اون می باريد و بعيد بود رعنا را از سر دلسوزی انتخاب کرده باشد و ژستی که فکر ميکردی خيری هست که ميخواهد بنياد خيريه در اين ساختمان راه اندازد. پشت ميز نشسته و نگاهی به نظام و نگاهی به رعنا کرد و زنگی را فشار داد و گفت:«خانم کرمی دو تا چای برای خانم و اقای محترم بيار» اين جمله با جمله ای که در بدو ورود گفته بود خيلی فرق داشت . گفتن اسکورت جمله ای زيبا نبود که حال نظام را گرفت اما جمله اخير قدری او را دلگرم کرد و به خود گفت حتما به شوخی اون حرف را زده خوشحال بود که در دفتر مردی با اين امکانات نشسته و بسان مردان جنتلمن با او رفتار ميشود و به منشی دستور داده برای انها چای بياورد. خانم کرمی با سينی چای وارد شد و کنار ان کيک خوشرنگی هم قرار داده بود سينی چای را جلو نظام و رعنا گرفت و با اکراه از جلو انها عبور کرد. انها را در حد و اندازه خود نمی دانست و درحالی که فکرش را نمی کرد رعنا قرار است انجا کار کند رو به اقای امينی کرد و گفت :«برای شما هم بياورم؟» آقای امينی همانطور که رويش به طرف رعنا بود گفت :«نه ميل ندارم تا زمانی که اقا و خانم در اتاق من هستند نه تلفن وصل کنيد و نه کسی وارد شود حتی خودتان» خانم کرمی چشمی گفت و از اتاق خارج شد. تا بحال کسی اينچنين از انها پذيرايی نکرده بود . همينطور که انها مشغول خوردن بودند اقای امينی شروع به صحبت کرد و از اينکه دوست دارد به خانواده رعنا خانم کمک کند گفت . بعد از توضيحات اقای امينی رعنا نگاهی به نظام کرد و نگاهی به اقای امينی ميخواست تاثير حرفهای اقای امينی در شوهرش را ببيند و چهره خندان نظام حاکی از رضايت او داشت. با لرزشی که کاملا در صداش معلوم بود گفت:«اقای امينی من خيلی خوشحالم که ميتونم برای شما کار کنم اما دلم ميخواد اگر امکان داشته باشه واسه نظام هم کاری پيدا بشه تا بتونيم تنها فرزندمان را سر و سامان بديم.» اقای امينی نگاهی به او کرد و گفت:«شما مشغول بشی حتما فکر نظام هم هستم شايد توی همين شرکت دستش رو بکار دادم . در ضمن شما بايد برای شروع به کار که از فردا ميباشد لباس مناسبی بپوشی حتما پول خريدن رو هم نداری من مبلغی مساعده به شما ميدهم و وقتی گرفتن حقوقت از ان کم ميکنم . بهتر هر چه زودتر لباسی مناسب برای فردا تهيه کنی. »

نظام و رعنا از شرکت خارج شدند در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجيدند. يک راست جهت خريد لباس به بازار فتند و مانتويی يشمی رنگ همراه با شلواری مشکی و کفشی پاشنه دار که هميشه ارزويش را داشت همراه با روسری خوشرنگ و کيفی خانمانه خريد و با خوشحالی به خانه رفتند

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت 11:24 |

وقتی پدرش به خونه امد احساس کرد خونه عوض شده از همون ابتدای حیاط کوچک و قدیمی خونشون آب و جارو شده بود. حتما مهمانی داشتند و اونم حتما مهمان رعنا همسرش بود . فقط زمانهایی که مهمان عزیزی که برای رعنا عزیز بود به خونشون می آمد خونه تمیز و آب و جارو میشد و الا دیگر اوقات اصلا وقت نداشت. گاریش رو کناری گذاشت چون دید حیاط تمیز شده همون بیرون خونه با کاغذی شل و گلهای چرخ گاری رو تمیز کرد مبادا حیاط کثیف بشه و صدای رعنا بالا بره . اومد سر حوض قدیمی وای که آدم دلش میخواست ساعتها به آب حوض نگاه کنه . چقدر تمیز شده بود هر روز لجن های حوض که خیلی هم بو میداد جلب توجه میکرد و آدم نمی تونست حتی به آب حوض نزدیک بشه اما او مجبور بود سر حوض دست و صورتش را بشوید و بعد وارد خونه بشه اما امشب آب حوض خیلی زیبا شده بود . چقدر خوب بود همیشه مهمان داشتند. شایدم برای لیلی دخترشون میخواست به خواستگار خوب بیاد . با تشویش قدم به هال گذاشت همه جا تمیز بود. چند از قابهای قدیمی که در انباری خاک خورده بود تمیزشده و بر در و دیوار نصب شده بود . دیواری که ترک اون حال ادم رو بهم میزد و هر لحظه احساس میکردی میخواد بریزه . احساس کرد خستگی از تنش بیرون رفته چقدر خوب میشد همیشه خونه همینجوری تمیز و مرتب بود. وقتی وارد شد رعنا را مقابل خود دید برعکس هر شب امشب خندان و بشاش بود. به خودش رسیده بود . لباسی رو که برای رفتن به عروسیها میپوشید تن کرده بود. موهاش رو بعد از سالها مرتب کرده و با چهره ای خندان با او روبرو شد. یعنی چه اتفاقی افتاده ؟ این سوالی بود که نظام میخواست هر چه زودتر جوابی برای ان پیدا کند. رعنا با خنده گفت چرا اینقدر دیر امدی شام اماده کردم بیچاره لیلی دخترم از گشنگی داشت ضعف میکرد اما گفت باید بابا بیاد خونه همه با هم شام بخوریم . نظام هم خوشحال بود هم متعجب سالها بود که کسی اینچنین منتظرش نبود. شب به خونه می امد لقمه ای نان ته سفره پیدا میکرد و میخورد و با هزار غرولند رعنا به رختخواب میرفت. اما امشب فرق داشت همه منتظرش بودند. خونه حال و هوای ديگه ای گرفته بود.  چقدر خوب بود اين احساس شيرين .کاش خداوند کمک کرده باشد و رعنا را سر عقل اورده باشد. بهتر ديد از علت اين همه تغيير چيزی نپرسد و اين حال و هوا را بهم نريزد. دلش نمی خواست با يک جواب ناجور اين احساس قشنگ رو خراب کند. ميخواست حتی اگر زودگذر باشد احساسش کند و همين لحظات لذت ببرد. سفره پهن شد ليلی هم که خيلی خوشحال بود امد . دستی دورگردن بابا انداخت و گفت:«خسته نباشی بابا»  نظام لبخندی حاکی از رضايت زد و با عشق صورت دخترش را بوسيد. چه سفره قشنگی بود سالها نديده بود. خورش سبزی و پلو . نکنه عيد هست و من نمی دونم . نکنه من به خواب اصحاب کهف فرو رفته بودم و اينک بيدار شدم. نکنه اشتباهی اومدم. سالاد ماست همه چيز امشب عوض شده بود. دلش نيومد بپرسد ميترسيد خواب باشد و با تلنگری از اين خواب شيرين بپرد. بهتر ديد فقط لذت ببرد از برخورد رعنا بوسه دخترش ليلی شام مفصل خانه تميز . خدای من خواب می بينم؟ نه مطمئنا نه خواب نيستم. چون تازه از کار برگشتم . شام خوردند رعنا چايی رو اورد کنار دست نظام نشست و قدری از احوال او پرسيد . از کارش . ليلی با حرکات شيرين خودش نظام را به وجد اورده بود. شروع به جوک گفتن کرد و رعنا و نظام هم می خنديدند. مابين حرفاش گفت: «بابا نمی گی چرا اينجا اينقدر عوض شده؟ » نظام نگاهی از سر اطاعت کرد و گفت:« راستی چرا»  ليلی خنديد و دست پدرش گرفت و گفت:«واسه مامان يه کار خوب پيدا شده» قراره مامان هم مث خانمای تحصيلکرده و با کلاس بره سر کار. خيلی خوبه درسته بابا؟» نظام داشت متوجه اوضاع ميشد. بارها رعنا ميخواست بره توی خونه ها کار کنه اما نظام با قدرت جلو او ايستاده بود . ميگفت نمی خواد زنش بره کلفتی کنه . ميگفت حاضر شبانه روز کار کنه اما رعنا نره کلفتی . او ميدونست زن به اين زيبايی اگر رفت کلفتی ازش سواستفاده ميکنند. نگاهی از نگرانی به رعنا کرد و گفت:«باز ميخوای بری کلفتی؟ چند بار گفتم من نميخوام زنم کلفتی کنه ؟ لابد باز اعظم خانم جايی رو برات پيدا کرده؟» قبل از رعنا ليلی وسط حرفش پريد و گفت:«نه بابا نه مامان توی يه شرکت ميخواد بشه منشی رئيس شرکته خودش ادرس و شماره تلفن داده گفته همينقدر که مامان خوندن و نوشتن بلده کافيه. بابا نگو نه خواهش ميکنم بذار ما هم بين دوست اشنا پز بديم و کلاس بذاريم که مامانم کارمنده و از اين حرفا» رعنا ادامه داد :«اره نظام امروز با اعظم خانم رفته بودم بازار واسه ليلی لباس گرمی چيزی بخرم . هر چی گشتيم پول ما کفاف لباس گرم نمی داد توی تاکسی داشتم با اعظم خانم حرف ميزدم که بيچاره ليلی امسال هم بايد با همون لباس کهنه پارسال بگذرونه و گله از روزگار داشتم که همين اقای امينی همين که بهم شماره داد وقتی حرفای منو شنيد از سوادم پرسيد گفتم پنجم خوندم گفت همينکه سواد خوندن و نوشتن داری کافيه . ادرس داد بيا با هم ميريم اونجا کلی زندگيمون عوض ميشه . تازه ميتونيم از اين محله هم بريم يه جای بهتر زندگی کنيم. ببين دل که خوش باشه مث امروز حوصله خونه تميز کردن غذا درست کردن و کارهای ديگه هم دارم اما وقتی دل و دماغ نباشه حوصله هيچ کاری رو ندارم . فردا با هم ميريم شرکت رو پيدا ميکنيم و ميگم آقا نظام شوهر منه و اومده اينجا رو ببينه . چه عيبی داره؟ ها چه عيبی داره؟»

نظام داشت فکر ميکرد اخه مگه دختر دیپلمه بيکار کمه که به رعنا پيشنهاد کار دادند شايد هم يه عاقبت به خيری دلش به حال ما سوخته و خواسته دست ما را بگيره. خوب بد پيشنهادی نيست فردا با رعنا ميريم شرکت و با اين آقای امينی که ميگه صحبت ميکنيم. دلش ميخواست اين وضعيت خونه رو حفظ کنه و عوضش نکنه به همين خاطر به رعنا قول داد فردا اول صبح با هم برن به شرکت و يکی از بهترين شبهای زندگيش را با روياهای شيرين به خواب رفت.

 خيلی گشتند تا آدرس شرکت را پيدا کردند. از پله ها بالا رفتند. چندين مطب پزشک و چندين تابلو شرکت به چشم ميخورد شرکت .... تابلو ابی رنگ توجه انها را به خود جلب کرد. روی در نوشته شده بود لطفا زنگ بزنيد. زنگ زدند. لحظاتی صبر کردند خانمی در را باز کرد . بفرمائيد؟ با کی کار داريد؟ نگاهی به سر تا پای نظام و رعنا کرد. بدون اينکه منتظر جواب انها باشد گفت:« مطلب دکتر انها هست خانم . اينجا شرکت هست. » رعنا گفت:«ببخشيد با اقای امينی کار داريم تشريف دارن» زن نگاهی متعجب به انها کرد و گفت:« با اقای امينی چيکار داريد؟» رعنا گفت:« به آقای امينی بگيد رعنا رضايی اومده» در را روی هم گذاشت و انها را منتظر نگه داشت . لحظاتی بعد در مجددا باز شد و اقای امينی جلو در بود.

                                                            

                                                                                                                                 ...........ادامه دارد

 
 

 

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه هفدهم دی 1384 و ساعت 8:10 |

ليلی از شادی در پوست خود نمی گنجيد . او دختری ۱۷ ساله بود که احساس عاشق شدن باعث شده بود به کمک خواسته مادرش بشتابد . فکر ميکرد اگر مادرش از خانه داری و اين ريخت و قيافه بيرون برود هم شان خانواده مهران می شوند . ميتوانست تا بدست اوردن شرايط ايده الی برای خانواده اش مهران را راضی کند که به اين زودی تصميم به خواستگاری رسمی از او نگيرد. به بهانه بيشتر اشنا شدن مهران رامعطل کند تا مادرش در ان شرکت جا بيفتد و بتواند برای پدرش هم کاری دست و پا کند. ليلی با اين افکار به تختخواب قديمی خود پناه برد . احساس ميکرد شرايط دارد بر وفق مراد او پيش می رود. به خود ميگفت ديگر دوران بدبختی او تمام شده است ميگفت ديگر دوستانش مسخره اش نمی کنند که خانواده ای سطح پايين هست . ميخواست در مدرسه به همه پز دهد که مادرش کارمند يه شرکت مهم شده . ميتونست ادعا کند مادرش دیپلمه هست که چنين شرکتی او را استخدام کرده . وقتی مادرش را در لباسی زيبا و نو می ديد خوشحال بود چون زيبايی او همه را متحير ميکرد . زيبايی ليلی هم از مادرش به ارث برده بود.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه شانزدهم دی 1384 و ساعت 10:9 |

فکر کرد به مهران در مورد زندگيش چی بگويد؟ بگويد فقيره ؟ بی کس و کاره؟ بی لياقته؟ اخه خدايا چی بگويد؟ مطمئنا مهران از همون راهی که امده بود بر ميگشت. مهران فکر ميکرد او از خانواده ای با اصلت هست اگر می فهميد مادرش در بيرون رفتن پدرش خودش را می اراست و تا ظهر با نمی گشت چی؟ اگر می فهميد پدرش کارگری باربر است که از بوق سگ تا شب با گاری توی کوچه ها ميوه و سبزيجات می فروشد چی؟ با خود فکر ميکرد«خدايا اين چه بدبختی هست که برای من درست شده خدايا اين چه زندگی هست که من دارم؟ خدايا چرا من بايد در اين بدبختی غرق شوم؟ » به اتاقش پناه برد. اشکش سرازير شد به مادرش نفرين کرد به پدرش که اينقدر بی عرضه بود که مادرش بر او فرمان می راند. به همه چيز و همه کس نفرين فرستاد. فکر ميکرد«اخه من از ديگر همکلاسانم چی کم دارم . دختری زيبا هستم که همه ارزوی داشتن همسری چون مرا دارند اما تا بحال خواستگاران زيادی داشتم تا وضع رقت بار زندگی مرا می بينند پشيمان می شوند. می روند و پشت سرشان هم نگاه نمی کنند.خدايا چيکار کنم؟ نمی خواهم مهران را از دست بدهم » با خود فکر ميکرد اگر مهران خواست با خانواده اش به خواستگاری او بيايد چه بگويد؟ اگر خواست او را با خانواده اش اشنا کند چه بگويد؟ جوابی براس سوالات خودش پيدا نکرد مادرش خانه نبود ميدانست يا با زن همسايه رفته و يا .... وقتی هم منزل می امد غرو لندش بلند ميشد که چرا خونه را مرتب نکردی چرا شام درست نکردی؟ چرا چای نداريم؟و هزاران بهانه ديگری که از او ميگرفت. دوستانش فکر ميکردند او نامادريش می باشد نه مادرش. اخه کدوم مادر با دخترش اينچنين رفتار ميکند. درحالی که حتی نامادريها هم ديگه در اين دوره و زمانه روابطی دوستانه ای با فرزندان شوهرشان دارند. بلند شد لباسش رو عوض کرد و به اشپزخونه رفت . يادداشت مادرش را ديد نوشته بود برای شب کتلت درست کند. سبزی هم بخر و.... تا من بيام . خيلی خسته بودم . اون روز را با مهران امده  و قدری در خيابانها گشته بود ديرتر به خانه رسيده بود. وقت اينکه برود سبزی بخرد نداشت در حياط رو باز کرد و بچه همسايه رو ديد که بازی ميکند. صداش کرد .«سعيد بيا عزيزم» سعيد جلو امد ازش خواهش کرد بره برای او سبزی بخره . به اشپز خونه برگشت . ارزو ميکرد ای کاش همسر مهران بود و در خانه خودش با ميل و رغبت کار ميکرد. کاش الان منتظر برگشت مهران به خانه بود تا با شادی خودش شادی را به او منتقل کند. ارزو کرد ای کاش روزی بتواند همراه با مهران بر سفره شام بنشيند و از خاطرات و اتفاقاتی که در روز برای انها رخ داده بود تعريف کنند اما زهی خيال باطل که هرگز اين ارزو نمی توانست به واقعيت بپيوندد. اصلا تحمل خونه رو نداشت حوصله کارکردن رو نداشت اما مجبور بود چون اگر مادرش  می امد و خونه و زندگی را اينچنين ميديد خيلی بد می شد. شروع به درست کردن مواد کتلت کرد . بوی بد اشپزخونه او را اذيت ميکرد هر از گاهی بيرون می امد و نفسی تازه ميکرد و باز برميگشت. هنوز کارش تمام نشده بود که صدای کفش مادرش را از حياط شنيد. از حياط صدای فحش دادنش می امد. با خود گفت:« خدای من حتما امروز با کسی دعوايش شده حالا ميخواد سر من خالی کنه.» صدايش می امد که با فرياد ليلی رو صدا ميکرد کجايی ذليل مرده؟ چرا جواب نمی دی؟ ليلی سراسيمه از اشپزخونه بيرون امد و گفت:

- اينجام مامان دارم شام درست ميکنم.

مادرش را که ديد وحشت کرد اخه خيلی برافروخته بود نگاهی خشمگين به ليلی کرد و گفت:

= بابات نيومده؟

- نه مامان هنوز نيومده.

= کاش هيچوقت نياد. مرتيکه چه زندگيه برای من ساخته؟ از روز اول ميدونستم مرد اين زندگی نيست . لااقل اگر ميمرد ميگفتم بيوه زنم . مردی بالای سرم نيست خودم ميرفتم سرکار و خرج زندگی را بهتر از حالا در می اوردم . بگو مرد تو که نميتونی مث بقيه مردم زندگی کنی چرا زن گرفتی؟ ادم گدا ديگه ادعاش چيه که زن نبايد بره سرکار؟

هی حرف ميزد و فحش ميداد به بيچاره پدرش . ليلی هم جرات حرف زدن نداشت حتما اگر کوچکترين دفاعی ميکرد تو دهنی رو خورده بود.

کمی که مادرش اروم شد کنارش نشست و گفت:« حيف نيست مامان به اين خوشکلی اعصاب خودش رو خرد کنه . خوب بابا بيچاره از صبح تا شب که ميره کار ميکنه . چيگار کنه دکتر و مهندس نيست که پول زيادی بهش بدن . ببين مامان بيچاره چند سال پيرتر ميزنه . اخه مگه حالا تو کار پيدا کردی که بابا نمی ذاره بری سر کار. ؟

با حرفای شيرين ليلی حالت چهره مادرش عوض شد . نگاهی به ليلی کرد و گفت اره . کار پيدا کردم. امروز که با اعظم خانم رفته بوديم بيرون يه تاکسی سوار شدم . داشتيم از سختی زندگی حرف ميزديم که يه آقای با شخصيت و شيک پوش جلو نشسته بود برگشت و رو به من کرد و گفت :« من شرکت دارم اتفاقا نياز به يه خانم دارم ببينم سواد داري» گفتم تا کلاس ۵ خوندم . خوب اون موقعها باباها نمی ذاشتند دختراشون بيشتر درس بخونند. مرده نگاهی به من کرد» و گفت:« خوب خصوصياتی داری که گاهی بهتر از درس بدرد ميخوره همين قدر سواد خوبه.» « ببين شماره تلفن و ادرس شرکت رو داد گفت مراجعه کنم. اگر برم سر کار زندگيمون اين رو به اون رو ميشه. اگر بابات مخالفت کرد ديگه تحمل نمی کنم ازش جدا ميشم من که نمی تونم هميشه مث زن کلفتها بگردم»

ليلی به دهان مادرش نگاه ميکرد. با اينکه سنش کم بود اما کاملا متوجه بود که حتما کاسه ای زير نيم کاسه هست . با اين قيافه ای که مادرش برای خودش درست ميکرد و با اين حرفايی که توی تاکسی داشته برای اعظم خانم ميگفته يا خيلی دلش به حال او سوخته يا اينکه نظر ديگه ای داره . همين صاب خونه که دوزار نمی ارزه با نظر بد به مامان نگاه ميکنه اونوقت يه مرد شيک مياد به مامان که هيچ کاری بلد نيست کار ميده خدا بخير بگذرونه.

اين فکرايی بود که در عرض چند ثانيه از مغز ش عبور کرد. دلش ميخواست به مادرش بگه من به همين زندگی راضی هستم. ميخواست حرفی بزند يادش به مهران افتاد و پشيمان شد يه دفعه جرقه ای در مغزش زد و به خود گفت:« خوبه اگر مادرم جايی مشغول کار بشه ميتونم بگم يه خانواده اجتماعی هستيم کلی برام کلاس داره که مادرم خانه دار نباشه حتما خانواده او هم روی ما حساب باز ميکنند شايد تونست برای بابا هم کاری در شرکت اون اقا پيدا کنه . خوب خونمون هم بعدا از اينجا ميبريم. بهتر از اين نمی شه . »

رو به مادرش کرد وگفت:« اره درست ميگی مامان خيلی خوبه شما هم سر کار بری ميدونی اون وقت همين اعظم خانم و بقيه همسايه ها حسرت ما رو ميخورند وای مامان چه خوب ميشه.

مادرش که ديد ليلی از او طرفداری ميکنه برای اولين بار او را در اغوش گرفت و بوسيد.

                                                                                                                                   ......ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 12:7 |

لیلی دو بار سه بار صد بار نامه را خواند. تا بحال عشق را تجربه نکرده بود اما همیشه شنیده که گرگهایی در لباس میش بر سر راه دختران سبز می شوند و تا او را نابود نکنند دست بردار نیستند. به مغزش فشار اورد اما نمی دانست مهران کیست و کجا او را دیده است. اما تعلق خاطری نسبت به نوشته او پیدا کرده بود . وقتی او را با خود می سنجید متوجه وجود فاصله خود با او از زمین تا آسمان میشد . به کنار پنجره رفت و گاری چوبی پدرش را گوشه دیوار دید. به دستهای پیر و خسته پدرش اندیشید و اینکه بخاطر زحمات و مشقات زندگی با اینکه بیش از 40 سال ندارد به مردی 60 ساله می ماند.به دیوار رنگ و رو رفته اتاق نگاه کرد و به سقف دود گرفته از بخاری نفتی و کهنه ای که زمستانها می سوخت و گرما بخش خانه انها بود. به قالیچه قدیمی کف اتاق که گاهی می خندید و به مادرش برای این قالیچه لقب قالیچه حضرت سلیمان را داده بود و به تخت چوبی که با هزار التماس پدرش از سمساری برایش خریده بود لیلی همه چیز را از نظرش گذراند. به فکر رفت وقتی را بیاد آورد که صاحبخانه جلو در میآورد و با هزار کنایه و نگاههای ناجور به او و مادرش کرایه عقب افتاده را طلب می کرد و بارها با نیشخند می گفت: راه برای حل مشکل زیاد است اما شما نمی خواهید و لیلی بود که می فهمید او چه می گوید. زمانی را به یاد می اورد که پدرش با اندکی مزد روزانه به خانه می امد و توهین ها و نیش و کنایه های مادرش را که مرد تو ارضه کار کردن نداری. تو از روز اول هم کاری نبودی و ... بحث های همیشگی مادرش و سکوت مظلومانه پدرش وضعیت رقت بار زندگی آنها و پرتوقع بار آوردن فرزندان توسط مادر هم معضلی بود که دچار این خانواده شده بود . باز به خود آمد و به کلمات زیای نامه نگاه کرد لحظاتی باز بدبختیها را فراموش نمود و به مهران فکر کرد. به جملات او که نوشته بود و تا بحال کسی اینچنین با او صحبت نکرده بود. وقتی میخواند در خانواده ای مرفه زندگی میکند و مهندس میباشد  ذوق میکرد. جلو آینه کوچکی که روز تاقچه بود رفت و خود را در ان نگاه کرد. حقیقتا زیبا و دوست داشتنی بود بود و اگر لباس فاخر و زیبایی می پوشید و قدری به موهایش می رسید به مانند شاهزاده خانمی میشد که همه آرزوی او را دارند. چشمان زیبا و نمکین او هر پسری را میتوانست رام کند اما تا بحال به این موضوع فکر نکرده بود اما اگر مهران به خواستگاری می آمد فاجعه بود. او کجا و لیلی کجا . لابد فکر کرده لیلی دختری متمول و پولدار میباشد. خانواده و زندگی مهران کجا و خانواده و زندگی لیلی کجا؟ باز به خود در اینه نگاه کرد و به هشدار داد دختر تو چیکارت به بچه پولدارها؟ به دور و بر خوردت نگاه کن توی آشغال دونی زندگی میکنی . توی خونه کوچکی که خجالت میکشی حتی دوستانت را اینجا بیاوری . شبها صدای حرکت سوسکها و جیرجیرکها در گوشه وکنار اتاقها شنیده میشود و گاهی حرکت مرموز سوسکی زیر لباست تو را به هوا می پراند. این حشرات موزی بدجوری چندش آدم را در می اورند و انوقت مادرم با صدای جیغ من که میخواهم سوسک را از زیر لباسم بیرون آورد فریاد می زند دختره ترسو مگه میخوردت که اینطور مث اسفند روی آتیش بالا و پایین می پری ؟ و همینکه سوسک با تکان دادن لباسم بیرون میاید و روی پای مادرم می افتد بی اختیار جیغی میکشد و خودش را تکان میدهدو من از خنده روده بر میشوم. اکثر روزها این اتفاث در خانه فقیرانه و محقر ما می افتد. صدای چک چک آب از آشپزخانه کوچک گوش ما را نوازش میدهد و بوی نفت بخاری مشاممان را می ازارد.

در خانه ما مادرم همه کاره هست و هر چه پدرم کار میکند باید مستقیم تقدیم مادر کند. او هم که همیشه بیشتر پول را خرج قر و فر خودش میکندو الحق که خیلی زیباست . اما دلی به سیاهی شب دارد. نه به بچه هایش و نه به شوهرش اهمیتی نمی دهد. و حال با این همه افکار در هم و برهم من مانده ام و نامه عاشقانه یه پسر مایه دار و تحصیلکرده.

تا نیمه های شب خوایش نبرد مشغول نوشتن جواب نامه شد . تصمیم گرفته بود مهران را برای خودش نگه دارد. فکر ميکرد با اين کار از اين منجلاب فقر و بدبختی نجات پيدا کند. نامه را نوشت و چندين بار ان را خواند و بعضی قسمتهايش را عوض کرد. صبح با چشمانی که از بی خوابی ورم کرده بود و خميازه های پشت سر هم امده شد . برای اولين بار دور از چشم مادرش سراغ لوازم ارايش او رفت و قدری به خودش ناشيانه رسيد. در مسير هميشگی به راه افتاد . صبح او را نديد اما به محض اينکه سر کلاس رفت خدمتکار مدرسه دنبال او امد و گفت برو دفتر مدرسه. پايش را که در دفتر گذاشت  با قيافه عصبانی خانم مدير روبرو شد و لحظاتی بعد جای درد سيلی مدير را حس کرد. با صدای بلند گفت: خجالت نمی کشی بجای درس خواندن خودت را به شکل عروسک خيمه شب بازی در اوردی ؟ صبح عجله داشت خودش را درست تخودش را وی اينه نديده بود  فقط متوجه نگاههای مشکوک ديگران بود اما نمی دانست چی شده به دستشويی رفت خود را توی اينه ديد چه افتضاحی به بار اورده بود. گونه هايش سرخ سرخ و لبهايش ناشيانه رژلب زده بود . خودش خنده اش گرفت الحق مانند دلقکهای خيمه شب بازی شده بودش. يادش رفت دقايقی قبل يه سيلی اب دار نوش جان کرده بود.لحظاتی خنديد و صورتش را پاک کرد دلش ميخواست دوربينی داشت و از خودش عکس ميگرفت و به مهران نشان ميداد . ميگفت ببين بخاطر تو چه کرده ام؟ باز خنده ای کرد دوباره به ياد سيلی خانم مدير افتاد و زد زير گريه نه بخاطر درد سيلی بلکه به خاطر اينکه غرورش را جريحه دار کرده بود. همه توی دفتر مدرسه شاهد اون صحنه بودند. ميتوانست او را کناری بکشد و دوستانه  نصحيتش کند اما او  که اولين باری بود که اين کار رو کرده بود را جلو همه کتک زد . قسم خود انتقام بگيرد . سر کلاس رفت بدجوری تحقير شده بود و از طرفی ميخواست  مهران را داشته باشد تا از اين زندگی نجات پيدا کند.

بعد از تعطيلی مدرسه در حالی که روز بدی را شروع کرده بود به طرف خانه به راه افتاد و در فکر مهران بود . صدای مهربان مهران را از پشت سر شنيد. ضربان قلبش بالا رفت و پاهايش به لرزه افتاد. مهران بدون اينکه جلو بيايد از پشت سرش گفت: «جواب نامه ام را دادي» دست پاچه نامه را از جيب مانتواش در اورد و به مهران داد و از انجا دور شد. چندی روزی گرفته و مغموم بود. هر چه هم در مسير نگاه ميکرد مهران را نمی ديد. دلش تنگ شده بود. حسی ميگفت بدنبالش بگرد. او درمان درد من است.ميخواست نگاه معصومانه و عاشقانه او را با صدايی که می لرزيد بشنود. اما مهران پيدايش نشد. حال و حوصله درس خواندن نداشت. کم کم داشت او را فراموش ميکرد که باز پيداش شد. اما نه پياده بلکه با ماشينی مدل بالا و شيک . سر خيابان منتظرش ايستاده بود. ميخواست بدون توجه از خيابان بگذرد که صدای او را شنيد که گفت« ليلی ساعتی ميشه منتظرتم بيا سوار شو» لبخندی زد و با غرور سوار شد.احساس ميکرد سالهاست با مهران زندگی ميکند. ساکت بود و با سر عروسکی که جلو ماشين آويزان بود نگاه ميکرد. صدای دلنواز موسيقی از ضبط ماشين پخش ميشد. مهران با لبخندی شيرين سکوت خود را شکست و گفت: «ميخوای همينجوری ساکت باشی ؟» با صدايی که لرزش آن مشخص بود گفت :«چی بگم؟» مهران رشته کلام را به دست گرفت و گفت:«توی نامه مقداری از خودم و زندگيم برات گفتم. مدتها است که به تو علاقه دارم. ميخوام با تو ازدواج کنم مدتها است که تو را تعقيب ميکنم و می بينم که دختری نجيب و سر به راهی است نيمه گمشده خودم را يافتم . حتما از يک خانواده خوب و اصيل هستی مطمئنا خانواده ام از حسن انتخاب من خوشحال خواهند شد. مادرم وقتی تو را ببيند حتما زيبايی تو را خواهد ستود. » همينطور که مهران صحبت ميکرد ليلی خيس عرق شده بود . با خود ميگفت :«مهران ظاهر مرا ديده و در مورد اصالت خانواده من قضاوت ميکنه» جملات مهران چون پتکی بر سرش کوبيده ميشد از هر زمان خودش را ذليل تر احساس ميکرد. اگر مهران می فهميد پدرش گاری دارد و در کوچه ها ميوه ميفروشد و اگر خانواده مهران می فهميدند که  او دختری است که از طبقه بدبخت جامعه وای که چه افتضاحی بيار می امد. به ساعت نگاه کرد از وقت رفتن به خانه گذشته بود. از مهران خواست او را نزديک خانه پياده کند. مهران فارغ از غوغای درون او بود. با مهربانی او را پياده کرد و جمله ای به زبان فرانسوی گفت که او نفهميد معنی ان چه ميشود. به خانه رسيد ديگر خانه برايش زندان بود. مخروبه ای بود که حکم زندان را برای او بازی ميکرد.

 

                                                                                                                           ..........ادامه دارد

 

 

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 11:6 |

شرشر باران باعث شده بود که خيابانها خلوت شود. فقط افرادی که مجبور بودند با چتر يا بدون چتر در خيابان می ديدی. ليلی هم بی هدف عين موش آب کشيده در پياده رو راه می رفت چشمانش ورم کرده و از سوز سرما صورتش قرمز شده بود. ليلی دختر ۲۸ ساله ای که ياس و نا اميدی در دلش رسوخ کرده و راه به جايی نداشت . پدرش کارگر بود و مادرش خانه دار. دختری خوش هيکل و زيبا با چشمانی عسلی و نافذ که هر مرد و زنی که او را می ديد بطرفش جذب می شد. شباهت زيادی به مادرش داشت بسياری اوقات وقتی دلتنگ ميشد از خانه بيرون می امد و در خيابانها قدم می زد و گاهی ساعتها طول می کشيد. از زمانی که يادش می امد خانواده ای از هم پاشيده داشت . پدرش از صبح اول وقت به ميدان تره بار ميرفت و ميوه و سبزيحات می خريد و با کاری در کوچه ها می گشت تا به فروش برساند اما هرچه زحمت می کشيد نمی توانست زندگی مورد دلخواه همسرش رعنا را تهيه کند. . او عاشق خانواده اش بود اما رعنا بخاطر زيبايی خيره کننده اش هر وقت همسرش خانه می امد کنايه زدن و نق زدنهايش شروع ميشد.

زير باران تند و رعد آسا همه اين مسائل به خاطر ليلی می امد. زمستان سرد و هوای گرفته بارانی خيابانهای خلوت - قطره های باران چون ضربات شلاق پشت سر هم بر آسفالت می خورد و صدای آن به گوش می رسيد. کنار پياده رو آب جمع شده بود. ليلی با مانتو قهوه ای شلوارجين و کفش بدون جوراب روسری کوتاهی به سر کرده بود و پشت موهايش مشخص بود. موهای بلند و شلال و خرمايی او حکايت از زيبايی ابشار زيبايی زير روسری ميکرد. کيف قهوه ای رنگی بر دوش داشت. در پياده رو به جلو قدم بر ميداشت و چشمان عسلی خودش را به آسفالتی که رشته های باران بر ان فرو می امد دوخته بود. آسفالتی که اکثر قسمتهای ان خراب شده بود و اگر مواظب نبود پايش در گودالی از آب فرو می رفت . سرما تا اعماق وجودش نفوذ کرده بود و گاها ماشينهای مدل بالا بوقی برايش می زدند شايد سوار شود. او در عالمی ديگر سير ميکرد بنظر می امد اصلا زنده نيست و اين صداها رو نمی شنود. افرادی که قدم به قدم او ماشين را حرکت می دادند و صدايش می کردند که سوار شود را نه می ديد و نه صدايشان را می شنيد. حتی سوز سرما را متوجه نمی شد. ليلی غرق در افکار درهم و برهم خود بود و با خود حرف ميزد و ميگفت: ای آسمان گريه کن که ميدانی در دل گريان من چه ميگذرد. ای ابر ببار که ميدانی چشمان ابری من مملو از اشک است.

دلش گرفته بود اشک پهنای صورتش را پوشانده بود و چون شلاقهای باران بر صورتش ميخورد کسی متوجه باران چشمان زيبايش نبود. ميدانست کسی در خانه منتظرش نيست . کسی به او فکر نمی کند . هوای بارانی خاطرات زيادی را بيادش می اورد. اولين باری که عاشق شده بود۱۷ سال داشت. سال آخر دبيرستان بود. هر روز مسير دبيرستان تا ايستگاه اتوبوس را چشم بسته طی ميکرد. چهار سال اين مسير را رفته و برگشته بود. آرزوی دانشگاه رفتن را داشت ميخواست روزی روی پای خودش بايستد. هر روز آرام آرام مسير را قدم ميزد بدون اينکه بداند دو تا چشم هر روز او را دنبال ميکند. با اينکه در مسير متلکهايی می شنيد اما به روی خودش نمی اورد. شيطنت های نوجوانی همراه با دوستانش چاشنی اين مسير بود. در راه مدرسه برای هم جک می گفتند و حرف می زدند و می خنديدند. دوران نوجوانی که بسياری از مشکلات را درک نمی کردند و به فکر آينده مبهم خود نبودند. يادش آمد روزی که از مدرسه تنها برمی گشت وقتی از کوچه ميخواست عبور کند پسری سرراهش را گرفت . خيلی ترسيده بود. سرتاپای او را نگاه کرد . بنظر نمی امد پسر بدی باشد . ظاهری آراسته و شيک داشت. حدود ۲۲ ساله . به آرامی جلو ترس او را گرفت و گفت:ببخشيد من هم آدمم و  فکر نمی کنم قيافه ترسناکی داشته باشم. اگر شما را ترساندم عذر ميخواهم. ديگه تحمل نداشتم . مدتها است که شما را تعقيب می کنم و دست دراز کرد و کاغذی به ليلی داد. ليلی بی هدف در حالی که هنوز پاهايش می لرزيد کاغذ را گرفت. چرا ؟ هنوز حالت عادی پيدا نکرده بود. پسر بدون هيچ کلامی ديگر راه خود را گرفت و رفت. اما ليلی هنوز مات ايستاده بود. چند بار کاغذ را در مشتش جابجا کرد. چشمان قهوه ای و زيبای پسر دل ليلی را لرزاند. يک دفعه با صدای بوق موتورسيکلت بخود آمد و شروع به دويدن کرد. مشت خود را بيشتر می فشرد احساس ميکرد تکه ای آتش در دستش گرفته و تا اعماق وجود او را می سوزاند و با اينکه اين  را حس ميکرد اما نمی توانست بيرونش اندازد. شايد اين آتش برايش لذت بخش بود. صدای بوق و فرياد راننده ها که مگر ديوانه ای اگر به جان خودت رحم نمی کنی به زن و بچه ما رحم کن را نمی شنيد. بی مهابا از عرض خيابان می گذشت. به ايستگاه اتوبوس رسيد و سوار شد. ازدحام جمعيت اجازه فکر کردن را از او گرفته بود. بايد مواظب باشد که زير دست و پا نيفتد. احساس ميکرد تمام چشمان حاضر در اتوبوس او را نگاه ميکنند و ميدانند چيزی در دستش دارد. از شيشه بيرون را نگاه کرد تا نگاههای مسافران را نبيند. چقدر راه طولانی شده بود. ميخواست زودتر به خانه برسد و محتوای کاغذ را بخواند. ميخواست بداند او کيست که جسورانه جلو او را گرفته و با او از عشق صحبت کرده. . به خانه رسيد و يک راست به اتاقش رفت. کيفش را گوشه ای پرتاب کرد و در اتاق را قفل نمود. بدون عوض کردن لباسش نشست و کاغذ را که هزار و يک چروک خورده بود باز کرد و با ناخن صافش نمود. دستانش داغ بود. شايد داشت چروک کلمات عشق را با گرمای دستش اطو ميکرد. شروع به خواندن کرد:

((مرغ عشق من سلام- نمی دانم از کجا آغاز کنم شايد بهتر باشد با نام و ياد خدا آغاز کنم. بله با نام خدا دفتر عشق را شروع ميکنم. کيستی ؟ نمی دانم. چه هستی ؟ نمی دانم. اهل کجايی؟ نمی دانم. اما خوب ميدانم که هر وقت می بينمت دست و پايم را گم می کنم. هر وقت سر بر بالش می گذارم با ياد عشق تو ميخوابم . سر از بالش برميدارم با انديشه ديدن چهره زيبای تو بيدار می شوم. ماهها است که دل در گرو عشق تو دارم. ميدانم که مرا بياد نمی اوری اما ان روزی را که امدی و گفتی يه شاخه گل سرخ ميخواهم را فراموش نمی کنم. همه گلها را به هم ريختی تا زيباترين شاخه را يافتی . به خود گفتم اين آهوی وحشی با چشمان زيبا شاخه گل سرخ را به که ميدهد. در اين فکر بودم که گفتی: ميشه يه کارت مادرم دوستت دارم به من بدهيد؟ خيالم راحت شد آخه ان روز به بهترين حالت گل را پيچيدم و کارت را به ان وصل کردم اما با همه لطافت و زيبايی به زيبايی تو نمی رسيد. خوشحال شدی و لبهای زيبايت را از هم گشودی و با دندانهای سفيد و يک دست لبخندی زدی و گفتی: ای حالا يه چيزی شد و اينقدر محو تماشای گل بودی که نگاه خريدار مرا نديدی. بدون اينکه مبلغ را بپرسی اسکناسی روی ميز گذاشتی و بی خداحافظی از مغازه بيرون رفتی. ولی متوجه نبودی که نه تنها گل را بلکه دل مرا با خود بردی . دلی که صدها دختر خواستند بطرق مختلف آن را ببرند اما نتوانستند تو با طنازی غير ارادی خود بردی. از لباس مدرسه که تنت بود فهميدم محصلی و حتما همين اطراف مدرسه ميروی و از آن روز به بعد هر روز وقت تعطيلی مدرسه که ميشد مغازه را تعطيل ميکردم و اطراف ومدرسه ای که نزديک مغازه من بود می گشتم. تا بالاخره تو را با دوستانت ديدم . اما مثل اينکه ان چشمان غزال گونه مرا نمی ديد. بارها از جلو تو گذشتم اما مرا بجا نياوردی. نمی دانم شايد شناختی و به روی خودت نياوردی آسمان ابی من تار شده بود و روز و شب برايم يکی. از کار و زندگی افتاده بودم . نمی دانستم اين عشق را چگونه مطرح کنم . ميترسيدم برهی و دستم به تو ای آهوی وحشی نرسد. اين چند ماه به همين منوال گذشت و بارها حرف دلم را نوشتم تا به تو بدهم اما جرات نکردم . تا اينکه ديروز تصميم خودم را گرفتم وحرفای اين چند ماه را نوشتم . دير شد بگذار خودم را معرفی کنم. مهران هستم ۲۳ سال دارم مهندسی کشاورزی خوندم در خانواده ای متمول متولد شدم و يک خواهر دارم. به گل و گياه عشق می ورزم به همين علت گلخونه راه انداختم. تو اولين دختری هستی که بهش دل بستم ميخواهم با تو پيمانی هميشگی ببندم تو بگو چه کنم؟

                                                                                     عاشق بی قرارت مهران))

                                                                                                                          .........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 9:2 |
وستان عزيزم سلام خسته نباشيد از اينکه در اين مدت مرا همراهی کرديد ممنون و سپاسگزارم . دوستان از امروز سعی ميکنم رمان جديدم را تحت عنوان (دختر فراری ) که سرگذشت دختری فراری است بنويسم باشد که همراه من باشيد و مرا تنها مگذاريد. يا حق

                                                                                        خاتون تنهايی

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 7:39 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی