دوستان گرامی متاسفانه بدلیل فحاشی بعضی افرادی که هنوز فرهنگ استفاده و انتقاد درست از مطالب را ندارند مجبور شدم نظرات را اول ببینم و بعد از تائید در وبلاگ قرار دهم امید است مرا ببخشید.
خانم حسيني روي كاغذي كه روي ميز جلو دستش بود چيزهايي يادداشت كرد. معمولا كارهايي را كه بايد انجام مي داد يادداشت ميكرد تا فراموش نكند. خيلي دقيق و منضبط بود و همين باعث موفقيت در كارش شده بود. زير چشمي محسن را نگاه ميكرد و مي ديد كه مثل هميشه سرش زير و به فكر فرو رفته است . خانم حسيني به محسن و پاكي او بيشتر از چشمش اطمينان داشت . بارها ميخواست در مورد رويا با او صحبت كند اما چون ميدانست به ناهيد علاقه دارد صلاح نمي ديد نام دختري ديگر را بياور و اينك كه متوجه شده بود از ناهيد دل كنده و قصد دارد او را به نامزدش بسپرد بهتر مي ديد در مورد رويا با او صحبت كند. نزديك يك سال بود كه رويا براي او كار ميكرد . ميدانست شرايط از او دختري ديگر ساخته است و چنانچه مردي خوب و پاك در كنارش باشد حتما خوشبخت خواهد شد . رويا ديگر آن زني نبود كه روزي به او معرفي شده بود. كوشا و باهوش بود . خانم حسيني جواني خود را در او مي ديد و دلش مبخواست اين زني كه اين همه در زندگي سختي كشيده است طعم شيرين زندگي را بچشد. هم شان بودن در دين را در تقوا و ايمان افراد مي دانست نه تحصيلات و قيافه و ثروت . اما بهتر ديد در مورد ناهيد و ناصر اول صحبت كند. شايد الان محسن هم آمادگي شنيدن اين موضوع را نداشته باشد. بعد از يادداشت كردن مواردي كه ميخواست بيادش بماند. كاغذها را برداشت و رو به محسن كرد و گفت خوب گفتي كمك ميخواهي ؟ كارم در حال حاضر تمام شد و در خدمت شما هستم. مي توانيم با هم صحبت كنيم. از كجا مي خواهي شروع كني؟ محسن هم لبخند زد و گفت بالاخره نوبت من هم رسيد كه به حرفهام گوش بدهيد. خيلي خوب حاج خانم نوبت من هم رسيد صحبت كنم . هر دو خنديدند و محسن همه چيز را تعريف كرد و حال ميخواست راهي پيدا كند. خانم حسيني به فكر فرو رفته بود. از روز اول هم ميدانست با اينكه خبري از ناصر ندارند محسن نمي تواند با ناهيد ازدواج كند. تعهد او نسبت به دوست و همسنگرش اين را به خوبي ثابت ميكرد. نگاهي به زير ميز انداخت و دمپايي كه از پا در آورده بود را جابجا كرد و روبه محسن گفت خوب منتظرم من كه ديگه حرفي نمي زنم تو شروع كن ميخواي چيكار كني؟ محسن روي صندلي تكاني خورد. كتش را درست كرد و دستي به موهايش كشيد و گفت : قبلا كه گفتم براي روبرو كردن اين دو نفر با هم احتياج به كمك دارم . نمي دانم بايد چه كنم؟ از كجا شروع كنم. از طرفي به ناهيد و رضا نگفتم كه از ناصر خبر دارم و از طرفي ديگر ناصر چون حافظه اش را از دست داده هميشه آرزو ميكند كه با ناهيد با اين وضعيت روبرو نشود. من با چند تا روانشناس و دكتر صحبت كردم همه ميگويند شايد با ديدن ناهيد حافظه اش برگردد شايد هم تا اخر عمر برنگردد . اما ما نبايد دست روي دست بگذاريم ، هر چه بگذره بدتر ميشود. من ميخواهم با صلاحديد شما اول با ناصر صحبت كنم و شما هم باتفاق تشريف بياوريد كه با ناهيد و برادرش رضا صحبت كنيم. من خيلي اميدوارم كه اين دو نفر بعد از اين همه دوري زندگي جديدي را شروع كنند. به فرض اينكه ناصر حافظه اش برنگردد ميتواند با يك ديد جديد با ناهيد زندگي كند. در كارگاه باز شد و يك بار ديگر رويا سيني چاي را براي خانم حسيني و آقاي رضوي آورد دو تا استكان كه چاي نسبتا كم رنگي در ان بود . قندان لبه شكسته اي كه مملو از قند بود در يك سيني استيل قرار داده بود. خانم حسيني چشمكي دزدانه به رويا زد و رويا به كارگاه برگشت. دمپايي را به پا كرد و بلند شد و سيني چاي را برداشت به طرف محسن آمد. همراه با تعارف چاي گفت ببخشيد پزشكان مي گويند چاي كمرنگ براي قلب مفيد است. به همين خاطر به رويا خانم گفتم سعي كند در كارگاه چاي كمرنگ درست كند. محسن سري به علامت رضايت تكان داد و چاي را برداشت . قندي ريز در قندان پيدا كرد و ضمن تشكر قند را در چاي فرو كرد و به دهان گذاشت. در جواب خانم حسيني كه در حال برگشت به پشت ميزش بود گفت چاي كمرنگ همراه با قند كم . شما چنان قندان را پر كرده ايد كه ميهمان را مجبور به خوردن قند زياد مي كنيد. خانم حسيني تبسمي كرد و گفت از شوخي گذشته تو هر كاري بخواهي بكني من تو را همراهي مي كنم. فقط سعي كن تمام جوانب را بسنجي كه خداي ناكرده جواب عكس نگيريم و به روحيه اين دو جوان آسيب نرسانيم. محسن استكان را در سيني قرار داد و آماده رفتن شد . بعد از تشكر و خداحافظي از دفتر خارج شد و در كوچه به راه افتاد كه يادش آمد با ماشين خودش آمده و چنان در فكر بود كه يادش رفته بود. برگشت سويج را داخل قفل ماشين انداخت و سوار شد. تمام فكرش پيش ناصر بود. او هرگز متوجه رفتارهاي خانم حسيني نشده بود كه ميخواست توجه او را به طرف رويا جلب كند. خسته بود و بهتر ديد به خانه برود و استراحتي كند. بوق زدن دائم ماشينها او را كلافه ميكرد. پشت چراغ قرمز بود كه چراغ سبز شد اما ماشين جلويي ايستاده بود و با جو اني كه سر در ماشين كرده بود خوش و بش ميكرد و توجه اي به صف ماشين پشت سرش نداشت. هر چه ماشينها بوق مي زدند راننده دست بيرون ميكرد و اشاره ميكرد از كنار من عبور كنيد و گويا حق خود ميدانست كه وسط خيابان سد راه عبور ديگر ماشينها باشد. محسن پياده شد و به طرف ماشين رفت. مودبانه سلام كرد و گفت آقاي محترم فكر نمي كنيد ايستادن در اينجا باعث تضييع حقوق ديگران باشد؟ چراغ مجددا قرمز شد كه راننده با تروشرويي گفت : چه خبره آقا مي بيني كه دارم صحبت مي كنم واجبه اگر نمي تواني صبر كني دنده عقب بگير و از كنار ما رد شو تازه الان هم كه چراغ قرمزه. محسن از اين همه بي اخلاقي كه در جامعه بوجود آمده بود رنج مي برد. مي دانست يك كلمه ديگر حرف بزند كتك مي خورد و بعدش هم مشكلات بعدي اما وظيفه خود ميدانست كه تذكر را بدهد. برگشت و با اشاره به راننده هاي پشت سر با تاسف سري تكان داد و دنده عقبي گرفت و با سبز شدن چراغ عبور كرد. با خود مي گفت چرا اينچنين شده ايم؟ چرا رعايت نكردن حقوق ديگران اينقدر برايمان راحت شده؟ چرا زشتيها قباحت خود را از دست داده؟ به نظر او همه را در مشكلات فرهنگي جامعه ميدانست كه از نان شب واجبتر بود. عدم مطالعه مردم ، ندادن اطلاعات دقيق در رسانه ها ، بستن روزنامه هاي مخالف هر طيف در هر دوره رياست جمهوري فرقي نمي كرد راست ، چپ ، ميانه ، او مي ديد كه در هر دوره هر كسي بر حكومت مي آيد ميخواهد عقايد خود را ترويج دهد و اين ميشود كه روز به روز اخلاقيات از جامعه دور ميشود. خسته از مشكلات روحي و رواني كه در اين مدت برايش پيش امده بود به خانه رسبد و يك راست به تختخواب رفت و سريع خوابش برد.
ناهيد كه جواب مثبت را از منير گرفته بود دست به كار شد كه برادرش را به خواستگاري ببرد. او صحبتهايش را با رضا كرده بود و قرار گذاشته بود چند جلسه اي با منير صحبت كند. او عقايدي براي خود داشت. زندگي ساده و بي دغدغه. اهل بريز و بپاش نبود و ميخواست اگر قرار است زندگي جديدي را شروع كند بدون تشريفات اضافي باشد. او ميخواست به همسر اينده اش بگويد از دار دنيا چي دارد و چگونه ميخواهد زندگي كند بايستي فردي كه ميخواهد با او ازدواج كند با مشكلات يك جانباز اشنا شود. بايد بداند با يك فرد معمولي ازدواج نمي كند. بايد بداند شوهرش نمي تواند چون ديگر مردان بدود و چون ديگر مردان كارهاي روزمره خود را انجام دهد و بسيار اوقات پيش مي ايد كه به كمك همسرش حتي براي بلند شدن از جايش نياز داشته باشد. اما ميتوانست به او اطمينان دهد كه زندگي سالمي را براي او تضمين كند. ميتوانست قلبي كه مملو از عشق به خانواده باشد را به او تقديم كند و آرامش را در خانه براي همسرش برقرار سازد.



