تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

 دوستان عزيز خواننده با توجه به اينكه داستان رو به اتمام است و حدود ۲۱  اسم براي اين داستان ارسال شده است در اين فرصت اندك منتظر بقيه اسامي پيشنهادي هستم تا انشا الله جايزه نفيس به خوانند خوش ذوق تعلق گيرد.

من بايستي از مملكت و دينم در مقابل متجاوزان دفاع ميكردم ....." محسن داشت تعريف ميكرد سرش زير بود و ناهيد در حال گريه كردن رضا در عالمي ديگر ، يادشان رفته بود ميخواستند با محسن دعوا كنند. بعد از اين همه مدت محسن اولين كسي بود كه اينقدر به ناصر نزديك بوده و حتما از سرنوشت ناصر اطلاع دارد. ناهيد دلش ميخواست هر چه زودتر از او بپرسد. دلش ميخواست بگويد از ناصر نه نامه اي؛ نه اثري، نه پلاكي هيچ نيامده . حتي در ليست اسراي عراقي هم نبوده است. بايد از محسن بپرسد و مي ديد كه محسن با چشمان اشك الود در حال تعريف است . وسط حرفهاي او پريد و گفت ببخشيد آقاي رضوي شما ...شم...شما از ناصر خبر داريد ؟ شما تنها فردي هستيد كه در اين همه سال مي بينيم كه به او اينقدر نزديك بوده؟ ناصر كجاست ؟ ما بارها بدنبال او گشته ايم . ستاد شهدا رفته ايم ستاد اسرا رفته ايم بنياد جانبازان رفته ايم اما هيچ كسي از او خبري ندارد. شما را به خدا قسم ميدهم اگر خبري داريد ما را بي خبرنگذاريد.

در پي حرفهاي ناهيد رضا هم نگاهي ملتمسانه به محسن كرد و دستي به شانه اش زد و گفت بله خواهرم راست مي گويد . زندگي ما زندگي خواهرم بستگي به اين مسئله دارد. خواهرم سالها چشم به اين در دارد تا روزي گمشده اش به خانه بازگردد حتما مي دانيد كه اينها زن و شوهر عقدي هستند. يك روز بعد از عقد كنانشان ناصر به جبهه برگشت . او گفت حتما برميگردد اما ديگر هرگز برنگشت . هيچ خبري هم از او نشد. من خودم سالهاست ميگردم . اما نه بچه هايي كه در جبهه بودند و نه ستادها خبري از او ندارند و گذاشتند جز شهداي مفقود الاثرها .

محسن بارديگر به سخن امد و با اين شعر شروع كرد :

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

                                                          هر كجا هست خدایا به سلامت دارش

با خواندن اين شعر ناهيد منقلب شد . رضا يكه خورد . منظور محسن چي بود يعني ناصر زنده بود. يعني محسن چيزي مي داند و مخفي مي كند .؟ ناهيد سراسيمه رو به محسن گفت :  ناصر زنده است؟ شما خبر داريد؟

محسن گفت : ببنيد خواهرم با اين نشانه هايي كه شما داديد و هيچ خبري نه از شهادت و نه اسارت ايشان است اميدواريم به درگاه بي يزال خداوند. اميدوارم روزي خداوند چشم همه ما را روشن كند وانگهي بايد درصدي هم براي واقعا مفقود الجسد بودن ايشان قرار دهيم. شايد هرگز او ايشان خبري نشود. من هم مدت زيادي است كه دورا دور مراقب خانواده شما هستم . متاسفم كه مدتي شما را اذيت كردم. احساس وظيفه بود. بايد مرا ببخشيد.

رضا در مورد محسن و كارش پرسيد و او هم شرح حالي كامل از خودش در اختيار انها قرار داد و گفت مي توانيد روي من حساب باز كنيد . احساس تنهايي نكنيد. خدا كريم است هر چه خواست خداست حتما همان خواهد شد. اما با شرايطي كه پيش آمده بود ديگر نتوانست علاقه خود را بگويد و خواستگاري كند بهتر ديد فعلا اين موضوع را نديده بگيرد. شماره و ادرس خود را به انها داد و خداحافظي كرد.

حال و روز رويا در كارگاه روز به روز بهتر شده بود. خانم حسيني با ديدن پشتكار و صداقت رويا چون دخترش از او نگهداري كرد و تمام اختيارات كارگاه را به او سپرد. رويا همزمان با كار در كارگاه به صورت غير حضوري به ادامه تحصيل مشغول شد. شبها  تا دير وقت مي نشست و درس ميخواند. ديگر آن زن شكست خورده طلاق گرفته و بي نواي ماهها قبل نبود. يك  انسان شريف ، يك جوانمرد ، فردي كه در عمل ثابت ميكرد مسلمان است نه در گفتار هر چند در محل كار و جامعه با مشكلات عديده اي روبرو بود به همرهي يك شير زن كه نمونه ان در جامعه كم نيست اما در گوشه اي براي خود و خداي خود كار ميكنند بدون داشتن چمشداشت اين زن جوان را از پرتگاه بدنامي نجات دادند. احساس مسئوليت هيچگاه در آنها گم نشد و پست و مقام و ثروت آنها را مغرور نكرد. بارها خانم حسيني موقعيتهاي زيارت عتبات و حج و ... غيره داشته اما گفته بود به فرموده پيامبر اسلام " حج در خانه فقرا است" زندگي خود را وقف اين خانواده ها كرده بود و با وجداني راحت و اسوده هر شب سر بر بالش ميگذاشت و از طرفي جواني مومن و فداكار كه در نهادي حساس چون دادگستري مشغول به كار بود و ميتوانست بهترين زندگي را از راه نامشروع بدست آورد اما هرگز خدا را فراموش نكرد. او رشته حقوق و قضاوت را انتخاب كرده بود تا بتواند فردي باشد كه در اين حوزه پاكي و صداقت ، عزت نفس و پاك سرشتي را به نمود برساند. هر شب از شر شيطان و وسوسه هاي او به خدا پناه برد و هر صبح با كمك خواستن از خدا و گفتن خدايا شيطان هر لحظه  در كمين انسان است و من نيز بنده حقير و ضعيف تو . خودم را در اين مسير و در جايي كه هر ان وسوسه ها ممكن است مرا از راه پاكي به در كند به تو مي سپارم كمكم كن تا انساني باشم كه كمك به همنوع سرلوحه كارهاي من باشد تو گره گشاي من هستي و هيچ كسي نمي تواند جز تو از من محافظت كند.

اين دو نفر بودند با اين خصوصيات كه بارها و بارها زنان و كودكان و مرداني را كه ممكن بود به ناهنجاري كشيده شوند دستگيري كرده بودند و هيچ توقعي هم نداشتند. رويا هر شب و روز و هر لحظه با خواندن نماز براي انها دعا ميكرد و سعي ميكرد خود را به خداوندنزديك و نزديكتر كند.

 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 12:23 |

بالاخره تحمل ناهيد تمام شد و با عصبانيت به رضا گفت :" تو اصلا به حرف من گوش دادي ؟ گفتم اين رزمنده اي كه دستش دور گردن ناصر هست كيست؟ بنظر تو چهره اش آشنا نيست؟ من اين رزمنده را مي شناسم تو چطور تا بحال او را نشناختي؟ رضا خودش را جمع و جور كرد عكس را از دست ناهيد بار ديگر گرفت و گفت :" خواهر كوچولوي من جوابت را دادم تو نشنيدي اين محسن تخريبچي است از دوستان صميمي ناصر بود. خيلي پسر با حال و خوبي بود. اكثر اوقات در مدتي كه  با ما در يك جبهه بود شبها به شوخي و خنده مي گذرانديم چون خيلي جك مي گفت و خيلي پسر پيله اي بود خدا نكند به چيزي يا كسي پيله ميكرد تا انجامش نمي داد دست بردار نبود. ناصر او را خيلي دوست داشت مي گفت از دوران مدرسه با هم دوست بودند. ولي ديگر هرگز او را در جبهه نديدم مي گفتند همراه ناصر به منطقه اي ديگر منتقل شدند. خلاصه حالا هم كه تو به اين بنده خدا كه معلوم نيست زنده است يا شهيد شده پيله كرده اي راستي چرا؟

ناهيد كه از عصبانيت دندانهايش را به هم مي سابيد گفت :" نه خير اقا داداش شهيد نشده بلكه مانده تا همچنان به پيله شدنش ادامه بده اين ديگه چه جور دوستي بوده كه ناصر داشته ؟"

رضا هاج و واج بود يا خواهرش ديوانه شده بود يا چيزي مي دانست كه او بي خبر بود بهتر ديد كه بقيه ماجرا و شرح ان را از ناهيد بشنود. ساكت شد و با نگاه به او فهماند كه منتظر بقيه ماجرا است.

ناهيد قيافه حق به جانبي گرفت و گفت: " اين رزمنده پيله همين اقاي رضوي است كه براي ما گل فرستاد مرا به بيمارستان رساند هر روز سر راه من سبز ميشود قربون بزرگي خدا بروم كه از كجا به كجا انسانها را مي كشاند. واقعا كه اين رزمنده بوده كه عين پسر بچه هاي 13 – 14 ساله برخورد ميكند؟

ناهيد در حال حرف زدن بود و رضا در حال قاه قاه خنديدن . حرفهاي ناهيد؛ رفتارهاي آقاي رضوي يا همان محسن تخريبچي ، پيدا شدنش در اين موقعيت ، شناخت او و نشانختن رضا باعث شده بود غم هاي چند دقيقه پيش و خاطرات جبهه را براي لحظاتي فراموش نمايد. ناهيد هم كه نمي دانست رضا براي چه مي خندد بيشتر عصباني ميشد و قصد ترك اتاق برادرش را داشت كه زنگ خانه به صدا در امد . رضا عصا را به دست گرفت و به طرف درب خانه رفت . در را باز كرد و هر دو نفر به هم زل زده بودند. رضا كه هنوز آثار خوشحالي از اينكه يكي از دوستان ناصر را يافته است در چهره اش مشخص بود جلوتر رفت و محسن تخريبچي را كه روبروي او ايستاده بود در آغوش گرفت. محسن نمي دانست چرا رضا او را در اغوش گرفته و هرگز فكر نمي كرد كه هويت او توسط ناهيد كشف شده است وقتي سر از روي شانه رضا برداشت اشكهاي شادي رضا را ديد او بر حسب شغل و رشته اي كه داشت سريع متوجه شد رضا او را شناخته است. دستان رضا را در دست فشرد و گفت: قهرمان چطوري ؟ فكر نمي كردم اين خواهر و برادر اينقدر باهوش باشند و كارگاه بازي كنند و هويت اين حقير را شناسايي نمايند حالا هم اگر اجازه بدهيد داخل شوم تا بهتر بتوانيم از گذشته ها صحبت كنيم. رضا كنار رفت و محسن را به داخل دعوت كرد. ناهيد كه نمي دانست چه كسي زنگ زده است ميخواست بيرون بيايد كه از پنجره رضا را دست در دست محسن ديد و دندانها را به هم فشرد و به اتاقش رفت. رضا يا الله گفت و دوست قديمي و همرزم را به داخل دعوت نمود. محسن به محض ورود به هال چشمش به قاب عكسي كه روي تاقچه بود و مادر و پدر به همراه خردسالي رضا و ناهيد بود جلب شد. قاب را برداشت و دقايقي به آن نگريست پشت سرش بر روي ديوار عكس ناصر بود كه در كنار رضا روي تپه اي ايستاده و با اسحله اي كه در دست بالا برده بود شادي يك پيروزي را نشان ميداد . خانه ساده و بي تكلف اين خواهر و برادر نظر او را جلب كرده بود. قاب را سر جايش گذاشت و به طرف عكس ناصر رفت سر بلند كرد و به ان نگريست و گفت :" خدا رحمتش كند ارتش عراق از دستش عاجز شده بود. تك تيراندازي مثل ناصر نداشتيم . با تعارف رضا نشست و نمي دانست كه دو تا گوش در پشت در اتاق به محض شنيدن حرف ناصر تيز شده بود تا بشنود در مورد نامزدش چه مي گويند. رضا ميخواست بداند اين همه سال محسن كجا بوده و چگونه روز زمين خوردن ناهيد او را به بيمارستان رسانده و خود را معرفي نكرده است. شايد او از ناصر خبري بيشتر داشته باشد تا تكليف خواهرش هم روشن شود. خب آقا محسن تعريف كن چرا اين همه مدت خودت را از ما پنهان ميكردي در حالي كه از حال و روز ما خبر داشتيد؟ كجا كار ميكني چه مي كني ؟ محسن كه در شناخت خودش غافلگير شده بود و مدتي را با نگاه كردن به عكسها بيشتر براي اين بود كه فكرش را جمع كند شرمندگي خود را نشان داد و گفت:

راستش خيلي وقت هم نيست كه شماها را پيدا كردم . روزي داشتم از خياباني عبور ميكردم كه ناهيد خانم را جلو محل كارش  ديدم خيلي برايم اشنا بود. چند روزي فكر مرا مشغول كرده و مجبور شدم به محل كارش بروم و در مورد او تحقيق كنم. بعد از تحقيق و پرس و جو فهميدم كه ناهيد خانم همان نامزد دوستم ناصر و خواهر قهرمان جبهه ها اقا رضا است . بخاطر اينكه نمي دانستم شما چه اطلاعاتي از ناصر داريد نمي توانستم خودم را نشان دهم اما رازي باعث شد كه دورا دور شما دو نفر را زير نظر داشته و چنانچه كاري داشتيد به صورت غير مستقيم انجام دهم. امروز هم امده بودم تا خودم را معرفي و همه جريان را بگويم كه غافلگير شدم و شما مرا شناخته بوديد.

ناهيد بهتر ديد كه بيرون بيايد و بعد از سلام و احوالپرسي چاي بياورد هر چه باشد او هم ميهمان آنها بود و هم دوست نزديك ناصر. چادري بر سر انداخت و با سرفه اي بيرون امد . محسن سراسيمه از جا بلند شد و از اينكه بد موقع مزاحم شده عذرخواهي كرد و احوالپرسي نمود. ناهيد به آشپزخانه رفت و رضا را صدا كرد. مدتي خواهر و برادر با هم صحبت كردند و قرار شد او هم در جمع انها باشد تا از وضعيت ناصر مطلع گردد.

"شب عمليات بود . ناصر حال و هوايي ديگر داشت . وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند بارها كاغذي را از جيب در ميآورد و ميخواند و نگران بود. به طرفش رفتم دستي به شانه اش گذاشتم و گفتم چيه مرد نگراني ؟ حتما امشب پيروز خواهيم شد. سرش را به طرف من گرفت و گفت : از خودم نگران نيستم بخاطر ناهيد نگرانم كاش نامزد نكرده بودم و او را در اين مسير بي انتها قرار نداده بودم. ....."

 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 11:2 |

رضا وسط اتاقش بين انبوهي كاغذ نشسته بود. يكي يكي را بر ميداشت و ميخواند. روي گونه هايش آشكارا قطرات اشك را مي ديدي . تعدادي هم عكس بود كه كنار هم رديف كرده و با خواندن هر كاغذي يكي از عكسها را برميداشت و در كنار هم قرار ميداد. كاغذهاي بي خط و خط دار و مچاله شده و تميز و رنگي و بي رنگ همه جور كاغذ بود. روي بعضي از كاغذها دو خط يا بيشتر و كمتر بود و بعضي از كاغذها پشت و روي ان نوشته شده بود. پاهايش را روي زمين بصورت باز قرار داده بود تا راحت تر بتواند مطالب را بخواند. لحظاتي عكسي را در دست داشت و به ان نگاه ميكرد. محسن ، حاج رضا، علي خندون ، محمدي ؛ دوستان و همرزماني بودند كه حال جز خودش كه پشت  دوربين زنيت روسي كه در دست داشت و از انها عكس ميگرفت و محسن بقيه شهيد شده بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 11:5 |

روزهاي متمادي بين منير و پدرش صحبت شد از طرفي پدرش نگران اينده دخترش بود و از طرفي مي گفت تا اين زمان ازدواج نكرده اي در فاميل انگشت نما خواهي شد آنها قادر نيستند ايمان و ظرفيت تو را درك كنند.

ناهيد در جواب پدرش گفت شما خود ميدانيد كه من در خويشان خواستگارهاي زيادي داشتم و به همه به خاطر اعتقادات خاص خودم جواب منفي داده ام بنابراين نمي توانند كنايه اي نثار من كنند تازه آنها بايد درك كنند و بفهمند كه ازدواج هر دختري با چنين فردي مايه مباهات و افتخار او محسوب ميشود. اگر آنها نمي خواهند اين را درك كنند بگذار در كوري خود بمانند همانگونه كه قران فرموده اين افراد صم بكم عمي فهم لايعقلون هستند بنابراين براي من مهم نيست چنين افرادي چه در مورد ما خواهند گفت آنان جز به دنياي خود و ماديات كاري ندارند. منهم با چنين افرادي كاري ندارم و نخواهم داشت پدر بگذار اين گردن بند افتخار بر گردن دخترت اويزان شود و هم در دنيا او را خوشبخت كن و هم در اخرت عاقبت به خير شود.

اشك در چشمان پدر و دختر جمع شده بود و پدرش با ديدن اين همه عشق و علاقه سر تعظيم در مقابل ايمان دخترش پايين اورد و موافقت خود را اعلام كرد. حال در كنار ناهيد نشسته بود و داشت به آن روزهايي فكر ميكرد كه با خانواده صحبت كرده بود و صلاح نمي دانست بيشتر از اين طولش دهد به همين خاطر با متانت كامل به دوستش گفت فكرهايش را كرده است و نيازي نمي بيند ديگر فكر كند ناهيد كاملا از چشمان او و لبخندش فهميد كه موافق است اما نمي دانست خانواده اش هم موافقند يا نه ؟ به همين خاطر پرسيد نمي خواهي با خانواده مشورت كني و ببيني نظر انها چيست ؟ منير بهتر ديد تنها موافقت خانواده اش را بخاطر اينكه خودش موافق است اعلام نمايد . دو دوست يكديگر را در اغوش گرفتند و قرار شد با رضا  صحبت كند و قرار خواستگاري يا صحبت كردن اين دو نفر را با هم بگذارند.

 

رويا در كارگاه خانم حسيني مشغول كار شد. شبها نيز در همانجا در اتاقي كه محل اقامت او شده بود مي خوابيد . خانم حسيني از سر كارگر كارگاه خواسته بود هر چه در توان دارد به رويا ياد دهد تا او هم كار آزموده شود. 

روزها در پس هم مي گذشت و رويا احساس ارامش ميكرد . كم كم با آموزشهاي ديني خانم حسيني نماز خواند و با خلوتهاي شبانه خودبا خداوند به ارامش رسيد روزهاي سخت گذشته را فراموش كرد و با حقوقي كه به او داده ميشد زندگي جديدي را شروع كرده بود . آقاي رضوي هم گاهگاهي احواب او را تلفني مي پرسيد و از اينكه مي ديد زني از آن حالت بحراني بيرون آمده است خوشحال بود. در همين حال و احوال خانم حسيني هم به عنوان كارآفرين نمونه معرفي شد و كارگاه او رونق بيشتري گرفت و معتقد بود كه قدم رويا در اين كارگاه براي او خير و بركت داشته است . روابط دوستانه اي بين رويا و ديگر كارگران درست شده و همه او را بعنوان معاون خانم حسيني مي شناختند در واقع خانم حسيني به همه اعلام كرده بود در نبود او مشكلات را با رويا در ميان بگذارند . در عرض چند ماه چنان وارد به كارهاي كارگاه شده بود و چنان با دوخت و دوز آشنا شده بود كه خانم حسيني به او اعتماد كرد و بسياري از كارها را به او سپرد. رويا دلش ميخواست هم زحمات خانم حسيني را جبران كند و هم خود كارها را بهتر و بيشتر ياد بگيرد. او از هوش خوبي برخوردار بود . مدتها بود كه خانم حسيني در فكر سر و سامان دادن به زندگي رويا بود. حيفش مي امد چنين دختر باهوشي بي سرپرست و مجرد زندگي كند. به همين خاطر با چند تا از دوستانش در مورد او مشورت كرده بود كه مردي كه شايستگي او را داشته باشد و بتواند جبران سختي هاي گذشته را نمايد براي او پيدا كنند. روزي يكي از دوستانش به او گفت خود آقاي رضوي مجرد است و ميتوانيم با او صحبت كنيم او مردي فهميده و با ايمان است. خانم حسيني از احساس آقاي رضوي نسبت به ناهيد باخبر بود به همين دليل خنديد و گفت او دلش جاي ديگري گير است. خيلي دلش ميخواست مادري كند و براي آقاي رضوي كه چون پسر خودش دوستش داشت به خواستگاري ناهيد برود اما منتظر بود تا از او بخواهد.

ناهيد با اينكه روز خسته كننده اي در اداره گذرانده بود اما از جواب رويا شاد بود و با رضا در ميان گذاشته بود. طبق معمول در راه برگشت به خانه بود كه دو تا پسر بچه حدو 8 تا 10 ساله جلو او را گرفتند و ميخواستند كه از انها آدامس بخرد. بعد از ظهر بود و حدود ساعت 2.30 سرما تمام وجود ناهيد را گرفته بود و مي ديد كه بچه ها هم دارند مي لرزند. بارها اينچنين بچه هايي را در خيابان ديده بود. گوشه اي رفت و از آنها خواست با او بروند. روي سنگي كه در كنار در بسته مغازه اي قرار داشت نشست. دود ماشينها او را آزار ميداد اما اهميت نداد. سرماي در كنار سوزندگي آفتاب زمستان باعث شده بود دستانش را زير بغل بگذارد تا گرم شود. اما اين بچه ها با اينكه سردشان بود و دستهايشان از سرما ترك برداشته بود اهميت نمي دادند و منتظر بودند ناهيد از انها آدامس بخرد. ناهيد رو به انها كرد و گفت من همه آدامسهاي شما را لازم دارم و همش را از شما ميخرم اما قبل از ان چند سوال دارم. بچه ها كه شادي وصف ناپذيري در صورتشان موج ميزد و از اينكه اين خانم ميخواست همه ادمسها را بخرد نمي توانستندشادي خود را مخفي كنند منتظر سوال خانم شدند. ناهيد پرسيد ببينم بچه ها شما مدرسه مي رويد؟

-         نه.

-         چرا؟

- ما بايد تا شب 10 هزار تومان كار كنيم و به خانه ببريم كي مي توانيم به مدرسه برويم؟

-         مگر پدرتان كار نمي كند؟

-    پدرمان معتاد است و در خانه است اگر هر شب نفري 10 هزار تومان كار نكنيم نه غذا ميتوانيم بخوريم و كتك مفصلي هم خواهيم خورد.

-         چرا او را به مركز ترك اعتياد نمي بريد ؟

-    خانم مگر زور ما به او ميرسد. همينقدر كه ما را در خانه راه مي دهد خدا را شكر و الا بايد شبها هم در خيابان مي خوابيديم.

ناهيد هر چهار بسته آدامس را از انها خريد . پسرها با خوشحالي آنجا را ترك كردند. چندين قدم آنطرفت مردي در حال فروش باقلا بود. تمام مدت متوجه ناهيد و بچه ها بود. وقتي بچه ها رفتند جلو امد و به ناهيد گفت خانم گول اين بچه ها را نخوريد مي دانيد شبي چند در اين مكانهاي بدون ماليات كار مي كنند ؟ گاهي درامد انها به 20 هزار تومان هم مي رسد پولهاي خرد خودشان را به من مي دهند.

ناهيد در جواب او گفت : اگر شبي 100 هزار تومان هم كار كنند اينها بچه هستند و مجبورند به هر شكلي درامد كسب كنند. اينها هم چون بقيه بچه ها حق دارند به مدرسه بروند و اين موقع روز يا در مدرسه باشند يا در خانه نه اينكه با اين قيافه هاي معصوم و بيگناه خود بخواهند از حالا در جامعه براي بدست آوردن پول دروغ بگويند تا كتك نخورند. حتما اينها به جايي وصل هستند كه اگر اين درامد را كسب نكنند كتك خواهند خورد حال يا پدر و مادر يا جايي ديگر .

ناهيد اين را گرفت و از انجا دور شد. با خود فكر ميكرد چرا دولت به فكر اين چنين كودكاني نيست مگر نه اينكه در قانون اساسي الزام كرده همه كودكان ايراني بايد درس بخوانند و اگر پدر و مادري مانع از درس خواندن فرزندان خود شدند مجازات دارند. مگر مسئولين اين كودكان را نمي بينند اگر واقعا پدرش معتاد است چرا به فكر درمان نيستند تا فرزندان بي پناه خود را به اين كارها نفرستند. مگر نه اينكه همه اين بچه ها چون ديگران حق زندگي راحت و بي دغدغه دارند. ؟ چرا فرزندان خودشان در تشكهاي پر قو خوابيده اند در بهترين مدارس درس ميخوانند بهترين خوراك و لباس و امكانات در اختيارشان است اما اينچنين كودكان اين مرز و بوم كه بايد سرمايه هاي سازندگي آينده ايران باشند اينچنين نابود گردند؟ چه بسا از ميان همين بچه ها دانشمنداني بوجود آيند كه آيندگان به وجود انان افتخار كنند كاش دولت مردان بيشتر به فكر مردم و فقرا بودند تا براي كسب قدرت به سر و كله يكديگر بزنند . ناهيد چنان غرق در اين افكار بود كه متوجه نشد چگونه به خانه رسيد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 11:0 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی