تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

ناهيد تكاني به خود داد و با گفتن آخ اعلام كرد كه هنوز پايش با كوچكترين ضربه اي درد مي گيرد. با اين تعللها دنبال جمله اي مي گشت تا حرفش را راحتتر بزند. گرچه قبلا صحبتش را كرده بود اما اينقدر جدي نشده بود . منير هم كه حدس مي زد او چه ميخواد بگويد ساكت بود تا خودش شروع كند . تلفن اتاق ناهيد زنگ خورد و قبل از اينكه ناهيد گوشي را بردارد گفت : ببين تا مي يايم يك كلمه حرف بزنيم يكي مزاحم ميشه گوشي را برداشت و همينجوري داشت حرف ميزد كه از پشت گوشي صدايي مردانه گفت ببخشيد مثل هميشه مزاحم . زنگ زدم حالتون را بپرسم و تبريك بگم از اينكه دوباره برگشتيد سر كار. ناهيد كه صداي پشت تلفن را نمي شناخت تشكر كرد و گفت ميشه بپرسم شما كي هستيد؟ و او گفت چطور مزاحم هميشگي را نمي شناسيد ؟ من رضوي هستم و ناهيد تا اين كلمه را شنيد گوشي را محكم روي تلفن كوبيد و گفت عجب مرد پررويي است نمي دونم چرا دست برنمي داره؟ بدون اين در مورد آقاي رضوي صحبتي كنه و يا منير چيزي بپرسه به صحبتش با منير ادامه داد. خودش يادش نبود كجا صحبتش قطع شده و شروع كرد صحبت كردن. بله منير جون همانطور كه قبلا بهت گفتم من در مورد تو با رضا صحبت كردم . تو رضا را مي شناسي نه به خاطر اينكه برادرم است تعريفش ميكنم. بلكه بخاطر شناختي كه از او دارم حرف مي زنم. اما با همه خصوصيات خوب او مشكل جسمي دارد. پايش در جبهه قطع شده و جانباز جنگ است . اما اين را هم بدان كه هرگز حاضر نيست اجر و ثواب دادن پايش را با مطاع اين دنيا عوض كند. او معتقد است با خداوند معامله كرده بنابراين دختري را كه ميخواهد به همسري بگيرد توقع دارد مثل او فكر كند. نه اينكه فردا بگويد تو حق داري از اين امتياز و آن امتياز استفاده كني . با اينكه والدين ما در بمباران شهيد شدند و برادرم سالها در جبهه ها جنگيد و پايش را از دست داد اما تاكنون براي هيچ موردي چه دانشگاه و چه كار و ... ميدانم كه اين حرفها تكراري است اما بهتر ديدم براي تاكيد مجدد عنوانش كنم. تو هم حتما در اين چند ماه فكر كرده اي و تصميمت را گرفته اي. بخصوص زندگي با يك معلول بسيار سخت تر از زندگي افراد معمولي است اما لذت زندگي كردن با چنين مرداني هم به مراتب بيشتر است چون ميداني خدمت به فردي مي كني كه در خدمت خداوند بوده است.

منير سرش را زير انداخته بود و به حرفهاي دوستش گوش ميداد . با خودكاري كه در دست داشت روي كاغذي كه روي ميز بود خط خطي ميكرد. يادش مي امد زمان جنگ را كه چقدر دلش ميخواست ميتوانست كاري كند اما سنش نسبتا كم بود . هميشه ارزو ميكرد همسر يكي از رزمندگان شود. حال اين موقعيت خداوند براي او به وجود اورده بود. بعد از اينكه بار اول ناهيد با او صحبت كرد مدتي خود فكر كرد تا ديد بهترين زمان است كه خوشبخت شود اما نمي دانست چگونه با خانواده اش مطرح كند. قبول مي كنند يا نه؟ اما تصميم گرفت در مورد رضا و پيشنهاد ناهيد با آنها صحبت كند . تصميم گرفته بود كه موافقت خودش را با اين ازدواج با خانواده در ميان بگذارد.

ببين مامان آن هفته  كه براي ديدن ناهيد به خانه انها رفته بودم يه چيزي گفت كه خيلي بهش فكر كردم . به كمك شما نياز دارم. دلم ميخواد چون يك مادر و مثل هميشه همراهي كني .

مادرش كه هنوز نمي دانست دخترش از چي و كجا حرف ميزند به دهان او گوش سپرده و منتظر بود حرفش را بزند. او معمولا زني صبور بود و هيچوقت ميان حرف كسي بخصوص فرزندانش نمي پريد مي گذاشت خوب حرف بزنند بعد دقايقي به حرفهاشون فكر ميكرد و جوابي منطقي به آنها ميداد . اينجا هم بدون هيچ حرفي صبر كرد تا حرفهاي دخترش تمام شود. منير قدري من و من كرد و گفت ناهيد از من براي برادرش خواستگاري كرد. آنها فرزندان شهيد هستند و برادرش هم پايش را در جنگ داده و جانباز است . اين باعث افتخار من است كه با چنين فردي ازدواج كنم. من خيلي فكر كردم . همه مشكلاتش هم ميدانم اما در قدرت خودم مي بينم كه در زندگي مشترك مشكلي ايجاد نشه. من موافق اين ازدواج هستم مامان تو با بابا صحبت مي كني؟ نمي دانم برخوردش با اين موضوع چي باشه اما شما زبان او را بهتر مي فهمي . مامان خواهش ميكنم .

مادرش همينطور او را نگاه ميكرد. منتظر هر چيزي بود جز اينكه منير بخواهد از ازدواج حرفي بزند انهم با يك معلول . غافلگير شده بود. براي اولين بار بود كه نمي دانست چي به دخترش جواب دهد. سرنوشت دخترش در گرو اين مسئله بود. ميدانست كه منير تصميمش را گرفته است و او بارها قبلا در خانه گفته بود دلش ميخواهد با چنين فردي ازدواج كند اما هر دفعه با مخالفت پدرش روبرو شده بود . او به باورهاي دخترش ايمان داشت.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 11:2 |

روی صندلی نشست با خود فکر میکرد. خانم حسینی چطور زنی است ؟ گاهی می اندیشید زن مهربانی چون نازنین است و گاهی فکر میکرد پیرزنی کوتاه قد و چاق که به زور میتواند راه برود جلو چشمش مجسم شده بود که با پاهای کوتاه به زحمت حرکت میکند حتما هم بداخلاق است . گاهی خانم حسینی را خانمی قد بلند با هفت قلم آرایش مجسم میکرد که کسی جرات نداشت به صورت او نگاه کند. داشت تمرین میکرد با هر کدام چطور برخوردکند. اول سلام کند سرش را زیر اندازد و خودش را معرفی کند شاید می گفت ازش خوشش نیامده و همان موقع بگوید برود شاید هم بگوید چند روزی باش تا امتحانش کند اگر از او راضی بود نگهش دارد. با خود گفت چیکار به ریخت و قیافه خانم حسینی دارم همین قدر که جا و مکانی به من بدهد تا در خیابانها سرگردان نباشم باید خدا را صد هزار مرتبه شکر کنم. با جاقلمی روی میز بازی میکرد و با خودش تمرین حرف زدن میکرد که صدای نرم و آرامی او را خطاب قرار داد. سلام دخترم تو باید رویا خانم باشی درسته عزیزم؟

رویا سراسیمه از جایش بلند شد. خانمی قد بلند و حدود شصت سال سن داشت اما بهش نمی آمد خیلی کمتر میزد. دامن بلوز مشکی تنش بود با یه روسری حریر مشکی در کل سیاه پوش بود. برخلاف چیزی که فکر میکرد چهره مهربانی داشت که با کلام د لنشین خودش مهربانترش میکرد.قدری ارام گرفت .سلام کرد خانم حسینی از او خواست بشیند

خب دختر خوب بگو ببينم چه كارهايي بلدي اينجا ميخواي فقط ماندگار بشي يا اينكه كار ياد بگيري ؟ اگر دوست داشته باشي ميتواني براي من حرف بزني اينطور كه به من گفتند مشكلات زيادي را پشت سر گذاشتي. انشا الله كم كم حل ميشه توكلت را به خداوند از دست نده .

رويا حس كرد مادري مهربان دارد با او حرف ميزند تا بحال هيچ كسي اينچنين او را دلداري نداده بود . خود ميخواست عوض شود روي پاهاي خود بايستد. دلش ميخواست از اين وضعيتي كه سالها خود و خانواده گرفتارش هستند در بيايد .

نگاهي به خانم حسيني انداخت اشك در چشمانش جمع شده بود. دلش ميخواست بدون مقدمه شروع كند ، اولين بار يكي پيدا شده بود كه به درد دلهايش گوش بسپارد سرش را زير انداخت و آهسته گريه كرد. قطرات اشك روي گونه هايش مي چكيد و از اين چشمان تيز بين حاجيه  خانم دور نماند. بهتر ديد اتاق را ترك كند تا او در تنهايي خود را سبك كند . گريه برايش خوب بود. رويا هم خوشحال بود هم ناراحت. در دل خدا را شكر ميكرد كه آقاي رضوی سر راه او قرار داد تا صادقانه قصه تلخ زندگيش را بگويد هرگز در فكرش نمي گنجيد كه خود آقاي رضوی يا خانم حسيني چه دوران سختي را سپري كرده اند. شايد روزي مي فهميد كه خانم حسيني چون او در سن نوجواني ازدواج كرده و با داشتن دو بچه شوهرش در تصادف كشته شده و او مانده و دو تا بچه يتيم و بي كسي . هرگز فكر نمي كرد كه روزگاري خانواده خانم حسيني او را سر راه گذاشته اند و هنوز بعد از سالها بدنبال پدر و مادري ميگردد كه ارزوي شنيدن صدايشان را داشته. اما داشتن يك همسر مهربان و با ايمان در همان چند سال رشته اعتقادي او را با خداوند محكم كرد و رفت. او با ايمان و توكل دست به كمر زد و يا خدا گفت و تصميم گرفت فرزندانش را بزرگ كند و زندگي خوبي براي انها فراهم كند . هيچ كسي توي كارگاه از اين حال و روز خانم حسيني خبر نداشت و درددلش را هميشه براي خداوند گفته و از او كمك خواسته بود.

بعد از لحظاتي رويا آرام گرفته و متوجه شد كه خانم حسيني پشت ميز نيست. داشت به قاب توكلت علي الله روي ديوار نگاه ميكرد كه حاجيه خانم وارد شد و لبخندي زد و روبروي رويا نشست. بهتر ديد شروع به صحبت كند و رويا را از اين حالت بيرون اورد. خب دخترم دوست داري برايم تعريف كني چي شده و چيكار مي خواهي بكني؟

رويا حال روحيه و حال بهتري داشت سر بلند كرد و در چشمان حاجيه خانم زل زد و اينچنين شروع كرد:

" از وقتي يادم مي ياد در فقر و بدبختي زندگي كرده ام . خانواده اي پر جمعيت و بدبخت. پدرم بيكار و گاهي اوقات كارگري ميكرد اما توان خرج ما را دادن نداشت و به همين دليل من در خانه اي مشغول كار شدم ......"

رويا تا اخر ماجرا را براي خانم حسيني شرح داد و او متواضعانه گوش داد. مي ديد هر از گاهي كه به روزگار سخت زندگي ميرسيد با دستمالي كه از داخل دستمال كاغذي روي ميز برداشته بود اشكش را پاك ميكرد. خانم حسيني صداي خانمي به نام عزت خانم زد و از او خواهش كرد ليواني چاي براي رويا بياورد. رويا در پايان گفتن سرگذشتش اشاره كرد كه ميخواهد روي پاي خودش بايستد و زندگي شرافتمندانه اي را شروع كند. او گفت اگر به خانه پدري برگردم باز بايد همانطور كه آنها ميخواهند زندگي كند و بعيد نيست به انحراف كشيده شود او مجبور است به دستورات پدر و برادرانش اطاعت كند و چنانچه در خانه ها مشغول كار شود با توجه كه اينك در اول جواني بيوه شده و چشمهاي حريص بيشتري پشت سر او ميباشد پيامدهاي بدي او را دنبال مي كند از خانم حسيني خواست كه اجازه دهد در كارگاه هم كار ياد بگيرد هم بعنوان سرايدار انجا سرپناهي داشته باشد. خانم حسيني وقتي صحبتهاي رويا را شنيد خاطرات تلخ و بي كسي گذشته هاي دور خود را به ياد اورد در دل قسم خورد كه در اخرين توان اين زن را كمك و ياري كند. از جا بلند شد رويا را در اغوش كشيد و صورت او را بوسيد و گفت از امروز مي تواني مرا مادر صدا كني . در اين كارگاه يك سوئيت خوب است كه به درد زندگي يك نفر مي خورد انجا را به تو نشان مي دهم وسايل زندگي را در حد توان در ان مي گذارم . فقط شبها تنها هستي بايد بعد از تعطيل شدن كارگاه مواظب باشي همه درها را قفل كني و با خيال راحت اينجا زندگي كني هر وقت هم مشكلي داشتي شماره منزل را به تو ميدهم با خودم تماس بگير دخترم تاكيد ميكنم هرگز خداوند را فراموش نكن كه او همراه همه بندگانش در هر لحظه اي از زندگي هست. بي شك كمكت مي كند تا راه زندگيت را بيابي و به اسايش برسي .

رويا از خوشحالي اشك مي ريخت و به خانم حسيني قول داد تحت نظر او كارش را در كارگاه شروع كند.

همكاران ناهيد با شروع به كار مجدد او خوشحالي خود را با ديدن از او در اتاق محل كارش نشان ميدادند. بعد از ماهها مجددا كارش را شروع كرد. معاون اداري به ديدنش امد و از اينكه بخاطر مشغله كاري تنها توانسته بود با تماس تلفني حال او را بپرسد عذرخواهي كرد. مشغول كار بود كه رياست جديد سازمان  را جلو ميز خودش ديد. قدري به دلهره افتاد شايد از اينكه مدتي نبوده و كارش عقب افتاده ناراحت است. منتظر بود كه به او بگويد توبيخي برايش در نظر گرفته شده است . اما او بيهوده ناراحت بود و چون منير از خوبيهاي اين رئيس بارها براي او صحبت كرده بود منير گفته بود كه بر عكس رئيس قبلي كه تنها به احوالپرسي مديران و يا شركت مراسم تشيع جنازه و يا در در مراسم ختم بستگان مديران شركت ميكرد اين مدير در كليه مراسم بستگان خدمتكار اداره هم شركت كرده است. چون شناختي از او نداشت قدري ترسيده بود اما بلند شد سلام كرد. رئيس سازمان با روي خوش جواب سلام او را داد و عذرخواهي كرد كه به خاطر مشغله كاري و عدم شناخت قبلي ايشان نتوانسته به ديدنش بيايد. ناهيد باورش نمي شد كه اين همه مدت با مديري متكبر و از خود راضي روبرو بوده و چنين روسايي هم پيدا مي شوند. وقتي برخورد رئيس را ديد متوجه شد چرا معاون اداره نزد او امده و عذرخواهي كرده در حالي كه منتظر بود طبق معمول كه براي ديگر همكاران پيش آمده حالا پست او را عوض كرده يا يك حالگيري حسابي از او بعمل آورند.

اما در كمال تعجب ديد كه اگر خدا بخواهد رئيس خوبي نصيب آنها شده است اميدوار بود اينقدر ظرفيت داشته باشد كه اگر كسي رفت و پشت سر همكاران بدگويي كرد تا خود تحقيق نكند اين موارد را نپذيرد.

منير به اتاق ناهيد امد و ميخواست از اتفاقاتي كه در نبود او صورت گرفته بود صحبت كند كه ناهيد پيش دستي كرد و گفت ميخواهد با او صحبت كند. شايد منير مي دانست چه ميخواهد بگويد اما به روي خود نمي اورد . بارها با خود در مورد موضوع رضا كه قبلا با او صحبت شد فكر كرده و تصميم خود را گرفته بود اما از انجا كه عرف جامعه اجازه نمي داد دختر در اين خصوص پيشقدم شود بهتر ديد كه منتظر ناهيد بماند . صندلي گوشه اتاق را جلو كشيد. صداي كشيده شدن صندلي باعث شد ناهيد به او تذكر دهد كه بهتر بود صندلي را بلند ميكردي تا بكشي . كاغذهاي زيادي روي ميز ناهيد پخش شده و ناهيد كه مدتها سر كار نيامده بود داشت انها را مرتب ميكرد. هر كسي كه در موارد ضروري كار او را انجام داده بود همه چيز را به هم ريخته و حال تنها خود ناهيد بود كه بايد انها را مرتب ميكرد. گلدان گلي هم در تاقچه بود كه بخاطر آب ندادن به ان خشك شده بود. ناهيد گياه خشك شده ان را در آورده و درون سطل آشغال كنار ميز خودنمايي ميكرد. هنوز در حال مرتب كردن كاغذها بود كه منير پرسيد ببخشيد سركار خانم با من كاري داشتيد؟ ناهيد دست از كار كشيد و لبخند زنان به او گفت بله يك چند لحظه دندان روي جگر بگذار تا بگويم.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 15:15 |

 وبلاگ دیگرم

دست نوشته های من (اجتماعی - سیاسی - مذهبی)

 

غذا خورد و انواع ويتامينها و پروتئينها و ديگر نيازهاي جسم را برآورده كرد بايد غذاي روح هم تهيه كرد. روح سالم در گرو شاديها و شاد زيستن است مسافرت و موسيقي و رفت و امدهاي دوستانه و خانوادگي و... روح را شاداب مي كند و از افسردگي دور مي كند. گوشه خانه نشستن و چه كنم جز اينكه ادمي را افسرده مي كند چيزي عايدمان نمي شود . انسان وقتي حرف از سفر و مسافرت مي زني مي گويد اي بابا پولم كجا بود كه سفر روم اما مي شود حتي با حداقل وقت و امكانات به سفر رفت نياز نيست كه حتما به جاهاي دور و كشورهاي ديگري رفت تا روح آرامش يابد ميشود در روزي تعطيل سبدي در دست گيري و زيراندازي به خارج از شهر در ميان سبزه ها و طبيعت بروي و روزي را دور از هياهوي شهر و خانه و مشغله ها گذراند آنوقت در پايان ان روز شادابي را به روح و جسم هديه كرده ايم و روزي ديگر را با شادي اغاز خواهيم كرد بايد سعي كنيم مثبت بانديشيم تا افكار پوچ و منفي ما را ازرده خاطر نكند. خواندن آياتي از كتاب خدا و راز و نياز كردن با او نيز آرامشي به ما مي دهد كه در هيچ جايي نمي توانيم بيابيم. اگر با دوستي قرار ملاقات داشته ايم و سر قرار بدون اطلاع حاضر نشده سريع نگوئيم بدقول است و ما را سر كار گذاشته بگوئيم انشاالله كه مشكلي نداشته و كاري مهمتر پيش امده و امكان اطلاع دادن به ما نداشته بهتر است به خانه برگردم و پيگيري كنم تا اگر كمكي خواست به او ياري دهم. نه تنها عصبانيتي سراغ ما نخواهد امد بلكه روح دوستي و همكاري در ما ايجاد خواهد شد و دوستيمان پايدارتر مي ماند.

مقاله اي در يكي از مجلات بود كه ناهيد داشت ميخواند. صداي به هم خوردن در خانه را شنيد و مشتاقانه مجله را گوشه اي گذاشت و بلند شد تا به استقبال برادر كه چند روزي ماموريت بود برود. احساس سبكي ميكرد. بعد از خواندن نماز و راز و نياز با خداوند و اينك خواندن مطالب حسي خوب به او داده شده بود. جلو در رفت و با شادي برادر را سلام گفت. هر دو يكديگر را در اغوش گرفتند. رضا از اينكه كه ديد خواهرش سلامتيش را به دست اورده خوشحال شد. لباسها را عوض كرد و در انتظار ناهيد كه براي اوردن چاي به آشپزخانه رفته بود ماند.

به به خواهر گلم الحمد الله كه پايت هم خوب شد و از فردا بايد سر كارت برگردي خوب چطوري خوبي در نبود من كه خيلي بهت سخت نگذشت.

تا دادش را دارم چه غم دارم . نه شكر خدا ديروز با منير رفتيم گچ پام را باز كردم .

رضا و ناهيد از همه جا گفتند و شنيدند . هر وقت رضا ماموريت ميرفت در برگشت تمام اتفاقات افتاده در مدت ماموريت را  براي ناهيد تعريف ميكرد. ناهيد بهتر ديد در اين موقعيت يك بار ديگر در مورد منير از رضا بپرسد . ميخواست از جانب برادرش مطمئن شود تا بعد نظر منير دوستش را بپرسد. ناهيد دستي به موهاي چوليده برادرش كشيد و گفت مثل اينكه از جنگ برگشته اي . يادمه زماني كه جبهه مي رفتي زمان برگشت هميشه موهايت همينطور بود. به هم ريخته و ژوليده. براي رفع خستگي بلند شو دوشي بگير تا من هم شام اماده كنم . خيلي حرفها دارم كه بايد باهات بزنم. بلند شو زودتر . رضا چون هميشه لبخندي تحويل خواهر داد و با زحمت از جا بلند شد. هر وقت به ماموريت مي رفت بخاطر اينكه زياد در ماشين بود پاهايش ورم ميكرد و به همين خاطر قسمتي كه به مصنوعي وصل بود به شدت درد ميكرد. ناهيد هم چند گلي كه در باغچه كوچك حياط روئيده بود چيد و در گلداني روي ميز گذاشت. قدري به گردگيري خانه رسيد و مشغول تهيه شام شد.

خداي من توي اين چند ماه كه نتوانستم به كارهاي خانه برسم چقدر اشپزخانه به هم ريخته راستي كار هر كس نيست خرمن كوفتن گاو نر ميخواهد و مرد كهن . داشت اين جملات را با خود ميگفت كه متوجه حضور رضا در پشت سر خود نشده بود رضا خنديد و گفت از امروز غر زدن هاي خواهر گرامي شروع شد . خب بايد اين تنبل برادر را ببخشي كه اين همه خانه را به هم ريخته . سفره را برداشت و به طرف سالن رفت تا سفره براي براي يك ميهماني دو نفره بچيند. وقتي سفره پهن ميكرد به گلهاي زيبايي كه در عكس گلدان روي سفره بود خيره شد. چقدر خداوند زيباست كه اين همه زيبايي را آفريده و زيباتر رابطه خوب يك خواهر و برادر است كه چون كوه پشت هم ميباشند.

محسن سعي كرد پيگير كار خانمي باشد كه مشكل زندگي او را در ورطه سقوط قرار داده بود. با چند تا از دوستانش تلفني صحبت كرد تا شايد بتواند كاري براي او بيابد. او ميخواست جايي مطمئن بيابد تا مشكلي روي مشكلات او اضافه نشود. تا اينكه يكي از دوستانش كارگاه خياطي معرفي كرد كه متعلق به خانمي مذهبي و متعهد بود. مدتي بود سرايدار كارگاه رفته و به دنبال كسي ميگشت تا بتواند كارگاه را به دست او بسپارد. با سفارش دوست محسن وقتي قرار داد تا اين خانم ملاقاني با او داشته باشد. قبل از ملاقات محسن تمام زندگي زن را براي او تعريف كرده و مشكلاتش را به او يادآورد شده بود. خانم حسيني مسئول كارگاه در موسسه هاي خيريه هم همكاري ميكرد و بسياري از بچه هاي يتيم او را به نام مامان فاطمه مي شناختند. هميشه سعي ميكرد محيط كارگاه مكان امن و سالمي براي زناني باشد كه جهت امرار معاش به كار در انجا مي پردازند. ساعتهاي متمادي براي خانمها صحبت ميكرد و اگر خانمي در زندگي شخصي خود مشكلي داشت با او مشورت كرده و او در حد توان خود به او راهنمايي و كمك ميداد. خيلي از زندگيهايي كه بخاطر مشكلات زندگي ميخواست به جدايي كشيده شود با پا درمياني خانم حسيني به زندگي خود برمي گشتند . خانم حسيني در مسجد محل هم كلاسهايي قرار داده بود و براي دختران جوان برنامه اموزشي طريقه زندگي در خانه و جامعه تشكيل ميداد. كلاسهايي كه بندرت اينچنين شلوغ ميشد و رفتار خوب و مهربانانه خانم حسيني جاذبه اي در بين دختران جوان ايجاد كرده بود. بحدي كه دختراني كه از نظر مذهبي هم اعتقادي نداشتندبه اين كلاسها جذب شده و در نمازهاي جماعت شركت ميكردند. رويه خانم حسيني جذب جوانان بود نه دفع آنها . هرگز ايده خود را به جواني تحميل نمي كرد. بارها ميشد با دختراني كه از نظر ظاهر هيچ شباهتي با هم نداشتند به گردش در پاركها مي رفت و راهنمايي هاي لازم را به انها مينمود. هيچوقت نشد به دختري بگويد چون هم تيپ و شكل من نيستي من با تو بخاطر حفظ آبرو در جامعه همراه و همقدم نمي شوم. او نمونه يك زن مسلمان به تمام معنا بود. عشق به خدمت به مردم و جامعه مستعضف او با سالم و با نشاط كرده بود. هر وقت مشكلي از خانواده اي حل ميكرد شادي رابر لبان و شور عشق را از چشمانش حس مي كردي. صبح پنجشنبه قرار بود رويا به ديدن خانم حسيني در محل كارگاه برود. نمي دانست خانم حسيني كيست و در گذشته اينقدر از اعتماد كردن به افراد ضربه خورده بود كه مي ترسيد نكند اينجا هم مشكلي براي او درست شود. اما نور اميدي همواره در دل او بود نوري كه سوسو ان دلش را گرم كرده و قدمهايش را به سمت كارگاه استوار نموده بود.جسم و روح خسته بود باعث شده بود كه هر از گاهي به درختي در حاشيه پياده رو تكيه دهد يا روي سكويي كه بين راه مي بيند بنشيند. نگاهي به درختان سر به فلك كشيده انداخت و به آپارتمانهايي كه بيش از 15 طبقه به نظر مي رسيدند. زندگي خود را در ان مدتي كه در آپارتمان با شوهر بي رحمش گذرانده بود به ياد اورد و احساس ميكرد در هر يك از اين اپارتمانها دختري در حال شكنجه شدن است. خاطرات بد زندگي از مكانهاي شبيه به شكنجه گاه خود هم متنفرش كرده بود. دوست داشت به زندگي برگردد اما تا بحال روي خوش زندگي را نديده بود. جايي هم نداشت كه بتواند براي خود زندگي كند و كار كند تا استقلالش را به دست اورد. نگاهي به تابلو خيابان فرعي كرد. نسترن 7 . به كاغذي كه ادرس نوشته بود نگاه كرد نسترن 7 سمت چپ پلا 145 . بايد جلوتر برود . سمت راست پلاكهاي زوج بودند و سمت چپ پلاكهاي فرد. سرش به سمت پلاكهاي سمت چپ چرخيد. درب بزرگي را ديد كه پرده اي برزنتي جلو ان كشيده بودند تابلو نسبتا كوچكي در كنار در وصل شده بود كه روي ان نوشته شده بود كارگاه توليدي خياطي حسيني. پلاك بالاي در هم نشان ميداد كه همين مكان است . پرده برزنت را كنار زد. درب نيمه باز بود. به درب كوبيد جوابي نشنيد. سرش را از لاي باز شده در داخل برد. دلهره داشت. صداي چرخ هاي خياطي شنيده ميشد ميزي در اين قسمت بود و تلفني روي ان خودنمايي ميكرد. چند تا صندلي اطراف سالن بود. داخل شد. روي ديوار به چوب رختي يه متر اويزان بود. عكس آثار باستاني ايران از جمله تخت جمشيد  و چهل ستون بر روي ديوار با ميخ زيز نصب شده بود. كسي در اينجا نبود كه پاسخگوي او باشد. روي ميز با انگشتش كوبيد و چند سرفه كرد تا ديگران را متوجه حضور خود كند . يك بار هم صدا زد كسي اينجا نيست؟ در همين حين خانمي جوان كه لباسي خوشرنگ پوشيده بود وارد شد و گفت بفرمائيد با كسي كار داشتيد يا براي دوخت لباس امده ايد. رويا سلام كرد و بريده بريده گفت ببخشيد با خانم حسيني كار داشتم. خودشان اين ساعت را برايم وقت گذاشتند . زن لبخندي زد و گفت بفرمائيد بنشينيد تا به ايشان خبر دهم. خانم در كارگاه هستند. چند لحظه منتظر بمانيد.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 11:2 |

وبلاگ دیگرم (http://mina114.blogfa.com)

ايستگاه شلوغ اتوبوس و برخورد غير متعارف اقاي رضوي ناهيد را گيج كرده بود و رو به دوستش گفت تا ديوانه نشده ام از دست اين مرد بلند شو زودتر برويم و غذايي بخوريم كه ضعف كردم. آخه يكي به اين مرد بگه به تو چه كه ما چه مي كنيم كجائيم خوبيم بديم عين جن ظاهر ميشه و ادم رو بيشتر به شك مي اندازد.

منير كه تا اين لحظه ساكت بود ديگه تحمل نكرد و با اعتراض به ناهيد گفت دختر بس كن ديگه از صبح داري نق مي زني يكي هم كه باهات به مهرباني و نيكي برخورد ميكند اينچنين قضاوت مي كني فكر كنم تو امروز از دنده چپت بلند شدي و نبايد باهات درگير شد.

منير اينها را با شوخ مزگي و خنده گفت و بار ديگر بين دو دوست صحبتهاي عادي رد و بدل شد. اولين پيتزايي كه ديدند داخل شدند و سفارش پيتزا و سالاد و نوشابه را دادند. ناهيد دستش را زير چانه قرار داده بود. بر و بر منير را نگاه ميكرد و گوشه لبش خنده جاري بود. ميز كنار دستش هم دوتا پسر و يك دختر نشسته بودند صورت يكي از پسرها به سمت ناهيد بود. ناهيد كه در خوشمزگي كردن در اداره معروف بود چشمش به پاهاي آنها افتاد. هر سه در حالي كه صحبت مي كردند و متوجه نبودند با پاهايشان بازي مي كردند. مخصوصا پسري كه به سوي ناهيد بود گاهي پايش را به كناره ميز تكيه ميداد و گاهي يكي را زمين مي گذاشت و يكي را به ميز تكيه ميداد خلاصه باعث خنده ناهيد شده بود در حالي كه هيچ كسي متوجه اين موارد نبود. موهاي بلند و پرپشت پسر و چشمان رنگي در اول ديدار او را خارجي نشان ميداد اما همين كه صحبت مي كرد مي فهميدي كه نه ايراني ايراني است. دستهايش را به هم گره داده بود و روي ميز گذاشته هر سه چنان جدي حرف مي زدند كه فكر مي كردي دارند نقشه قتل يا سرقتي را با هم طراحي مي كنند. منير وقتي متوجه نگاه ناهيد به سمت انها شد به روي دست ناهيد زد تا او را به خودش اورد و چون گذشته ها دعوايي راه نياندازد. ناهيد گفت منير خيلي بي سليقه اي نگاه كن ترو خدا فكر مي كنند كسي هستند. خوب كه رئيس جمهور نشدند . ميزدگرد سه نفره گرفتند باور كن فقط دارند قيافه مي گيرند.

منير رو به او كرد و گفت بابا تو چيكار به مردم داري.؟ كار خودت را بكن اينقدر هم دخالت در رفتار ديگران مكن به قول سعدي شيرازي خود را در پوستين ديگران نيانداز.دختر چقدر در كار ديگران فضولي مي كني تازه از تعاليم ديني خودمان هم داريم كه در كار ديگران تجسس نكني تو چرا اين كارا شده برات سرگرمي . هم غيبت مي شود هم تهمت را قاطي مي كني و هم دخالت در امور ديگران. بنده خدا اقاي رضوي از سر خيرخواهي يه كلمه احوالپرسي كرده كلي جيغ و ويغ راه انداختي ولي خودت را نمي بيني .

ناهيد كه تا اين زمان ساكت بود و گوش مي داد متوجه شد دوستش بي ربط هم نمي گويد حركت خوبي نداشت و هر از گاهي شيطنت ميكرد و براي سرگرمي در كار ديگران دخالت ميكرد. با خود گفت واي بر من كه اهل نماز هستم و دينداري براي سرگرمي از گناه كردن استفاده ميكنم. بدون نظر خواستن از منير از سر جايش بلند شد و به طرف ميز كناري رفت. مودبانه و موقرانه در حالي كه عصا ميزد سلام كرد. آنها كه تا حالا متوجه حضور او در ميز كناري نشده بودند و در حال حرف زدن بودند  سر بلند كرده و سلام او را هر سه نفر جواب دادند. يكي از پسرها گفت بفرمائيد خانم عزيز كاري داشتيد؟ ناهيد گفت من يك عذرخواهي از شما بدهكار هستم بهتر ديدم تا نرفتيد بيام عذرخواهي كنم. انها كه متعجب بودند در حالي كه اين خانم را نمي شناسند چرا بايد از انها عذرخواهي كند نگاهي مملو از پرسش به سوي او انداختند ناهيد هم بدون مقدمه گفت من نشسته بودم پيش دوستم و براي سرگرمي حركات شما را بررسي مي كردم كه دوستم معترض شد ديدم راست مي گويد كار خوبي نكردم در مورد شما و پشت سر شما بدون علت حرف زدم حالا هم منو ببخشيد و عذر ميخوام. يكي از پسرها از اين برخورد ناهيد خوشش امد و گفت خانم محترم اين نشانه بزرگواري شماست . اشكالي نداره ما سه تا دانشجو هستيم و امروز را اينجا آمديم تا در محيطي ارام گپي دوستانه بزنيم . خوشحال مي شويم با شما و دوستتان بيشتر اشنا شويم ما روزهاي سه شنيه هر هفته اينجا هستيم. ناهيد تشكر كرد و از آنها دور شد به طرف ميز خودشان كه حالا دو تا جعبه پيتزا با دو تا سالاد و دو تا نوشابه خودنمايي ميكرد برگشت در حالي كه منير عصباني بود. روي صندلي نشست و گفت بفرما خانم باهاشون دوست شدم و عذرخواهي كردم. راحت شدي معلم اخلاق . منير گفت ببين ناهيد تو منو خوب مي شناسي از مسخره كردن ديگران بدم مياد كاري هم به معلم اخلاق بودن نداره. چرا بايد كاري كني كه هر بار بخواهي عذرخواهي كني . سعي كن كار بدي نكني كه مجبور به عذرخواهي شوي . بگذريم پيتزا سرد شد مگه گرسنه نبودي بخور. ناهيد كه نمي خواست اين بحث ادامه پيدا كند سرگرم خوردن پيتزا شد و به دوستش حق ميداد ناراحت شود. او امروز بخاطر اينكه از بدون در خانه كلافه شده بود سعي ميكرد ناراحتي خودش را سر ديگران خالي كند. متوجه اشتباهات امروزش شده بود. بهتر ديد بعد از ناهار خوردن بحث را عوض كند . همه هدفش از امدن به رستوران صحبت كردن  در مورد رضا و منير بود اما متاسفانه خودش جو را خراب كرد و بهتر ديد اين موضع را به وقتي ديگر موكول كند از طرفي هم منير كه ناهيد را خيلي دوست داشت فكر كرد با حرفهاش ناهيد را ناراحت كرده سعي داشت جو بهتري بوجود اورد. نگاهي به ناهيد كرد ديد كه ناهيد هم دارد او را نگاه ميكند هر دو به خنده افتادند. منير با مهرباني خاصي كه در چهره اش بود گفت از فردا به اداره مياي همه خوشحال ميشن واقعا اين سه ماه جات خالي بود اما ناهيد هيچوقت در اين مدت در مورد اقاي رضوي فكر كردي امروز ميگفت شما را ميشناسد. راستش خودم هم گاهي اوقات خيلي فكر ميكنم او را كجا ديده ام چهره اش خيلي برام آشنا هست اما هر چي فكر ميكنم به جا نمي آورم . آن روزي هم كه سبد گل فرستاده بود تعجب كردم از يك غريبه بعيد بنظر مي رسد چنين كاري كند. نمي دونم بايد زمان بگذره ببينم اين اقا خودش را معرفي مي كند يا نه؟

منير گفت : خوب چرا به تو گير داده امروز از كجا مي دانست اينجايي فكر نمي كني اتفاقي نيست؟ با برنامه ريزي انجام شده بود. آخه تو سه ماه از خونه بيرون نيامدي و اگر هم امدي با رضا يك ساعت يا كمتر امدي شايد اون مواقع هم مي دانسته يا داره تو را تعقيب مي كنه يا جاسوس برات گذاشته مثلي هست كه ميگه از ماست كه برماست اينقدر جاسوس بازي در مياري كه يكي روي دست خودت بلند ميشه.

ناهيد كه خوب به حرفهاي دوستش گوش ميداد زير لب زمزمه كرد چرا خودم متوجه اين موضوع نشده بودم. ؟ با خنده به منير گفت آي كيو راست ميگي من تا حالا فكرش را نكرده بودم. از اين به بعد بايد مواظب باشم و مچش را بگيرم كه فكر نكنه ادم زرنگي هست . پس اون روزي هم كه زمين خوردم اتفاقي نرسيده بود و داشته منو تعقيب ميكرده من چه ادم ساده اي هستم كه فكر كردم رهگذري است و دلش به رحم آمده. منير در ادامه صحبتهاي ناهيد تاكيد كرد كه قضاوت عجولانه نكند تا موضوع به مرور زمان مشخص شود. نگاهي به ساعت روي ديوار كرد و عقربه ساعت شمار را روي عدد سه بعد از ظهر ديد . به ناهيد رو كرد و گفت بلند شو خيلي وقته اينجا هستيم بهتر به خانه برويم و استراحتي بكنيم تو را مي رسانم و بعد ميروم خانه خودمان . ناهيد گفت : اگر مياي داخل بشيني با من بيا و الا مشكلي ندارم راه خودت را دور نكن هر دو جداگانه ماشين مي گيريم تا زودتر به خانه برسيم. ناهيد از اينكه مي ديد امروز اين همه عصباني بوده و كارهاي خوبي انجام نداده از خودش ناراحت بود.  وضو گرفت و جانمازي پهن كرد و بخاطر وضعيت پايش پشت ميزي نشست هنوز نمي توانست پايش را خم و راست كند. نشست و با خداي خود كه تنها معبود انسانها ميباشد درد دل كرد عذر خواهي كرد و خواست كه به او كمك كند تا رفتار اجتماعي خود را اصلاح كند. سرش را روي جانماز گذاشت .   

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 11:3 |

وبلاگ دیگرم (http://mina114.blogfa.com)

درمانگاه شلوغ بود صدا به صدا نمي رسيد. منير همراه ناهيد براي باز كردن گچ پايش به درمانگاه آمده  بود . روزهاي سختي را در خانه گذرانده بود. تنهايي و نداشتن تحرك ناهيد را عصبي كرده و امروز شاد بود كه ميخواست از گچ خلاص شود. روزي صندلي نشسته و منير هم كنارش ايستاده بود. به اطراف نگاه ميكرد. با خود زمزمه ميكرد و غر ميزد. چقدر ما مردم بي احتياط هستيم. نگاه كن منير چقدر دست و پاي گچ گرفته اينجا هست. واقعا كه بي عار هستيم سه ماه از كار و زندگي عقب ماندم تو رو هم عاجز كردم. بيچاره هنوز هيچي نشده خواهر شوهر عاجزت كرده.

منير لبخندي زد و سكوت كرد. خانم محمدي اين را منشي مطب عنوان كرد اما ناهيد و منير هر دو در فكر بودند و متوجه صدا زدن خودشون نشدند. خانم محمدي ؛ منير سر بلند كرد و رو به ناهيد گفت ما را صدا ميزنند به طرف منشي راه افتادند منشي نگاهي غصب آلوده به انها كرد و گفت خانمها خواب بوديد؟ ناهيد كه منتظر جرفه اي بود تا خودش را خالي كند در جواب او گفت : خودمون را به خواب زديم تا قيافه عبوث امثال شما را نبينيم چه خبرته صبح اول وقتي؟ منشي مطب وقتي ديد ناهيد عصباني است بهتر ديد چيزي نگويد كنار رفت تا ناهيد و به همراه منير وارد اتاق شوند. روي صندلي نشست . دكتر آمد سلام كردند و ناهيد رو به دكتر گفت ببخشيد اقاي دكتر اينجا هر كسي مراجعه مي كند مريضه و از يك گچ گرفتن طولاني خسته و نالان شده ما كه داريم مي رويم اما براي ديگران ميشه لطفا يه منشي خوش اخلاق اينجا قرار بدهيد. دكتر لبخندي زد و گفت شرمنده ام خانم . منشي ها هم خسته مي شوند و گاهي اختيار از دستشان خارج ميشه شما به بزرگي خودتون ببخشيد. صحبت و عذرخواهي دكتر ناهيد را ارام كرد و در حال نگاه كردن به دستان دكتر بود كه داشت گچ را مي بريد. رو به منير گفت راستي راستي دكترهاي ارتوپد هم كار سختي را دارند . منير باز با لبخندي جواب او را داد. بعد از باز شدن گچ ميخواست خم و راستش كند كه نتوانست و دكتر رو به او گفت صبر كنيد خانم محمدي سه ماه اين پا خم نشده قدري هم درد داريد. اما بايد از امروز چند جلسه فيزيوتراپي شروع كنيد تا انشا الله به روز اول برگرديد. زياد هم روي اين پا راه نرو كم كم شروع كنيد تا اذيت نشويد اما الحمد الله عكسها نشان ميده  كه خوب جوش خورده اگر خيلي احساس درد داشتي يك مسكن برات مي نويسم بخور . ناهيد بعد از خداحافظي و تشكر از دكتر با كمك عصا و منير از اتاق خارج شد و ديگر آن حالت قبل از ورود را نداشت به طرف منشي رفت و گفت ببخشيد خانم باور كنيد خسته شده بودم دست خودم نبود. حالا هم لطفا از برخورد بد من گذشت كنيد و منو ببخشيد. اين جملات را با مهرباني و خنده بيان كرد بطوري كه خانم منشي هم لبخندي زد و گفت شما ببخشيد من هم سرم شلوغ بود اگر بي احترامي كردم و شما را ناراحت كردم . هر دو با لبخندي از هم جدا شدند. منير در بين راه گفت دختر تو نه عصبانيتت قابل پيش بيني است و نه اين دل رحيمت . معلوم نيست گاهي از عصبانيت منفجر مي شوي و گاهي با لبخندي همه را به وجد مي آوري اما خوشم امد چه خوبه ما آدمها اگر اشتباهي مي كنيم ظرفيت اين را داشته باشيم كه بگوئيم اشتباه كرديم و عذر خواهي كنيم. ناهيد جان واقعا تو براي من يك معلم هستي . رفتارهايي در تو مي بينم كه براي هر فردي آموزنده است. وقتي رفتي طرف منشي گفتم خدا به داد برسد لابد ميخواهي حسابي تنبهش كني اما زماني كه با لبخند عذرخواهي كردي و ببخشش خواستي به وجد آمدم. به دوستي با تو افتخار كردم . ناهيد كه قدري درد پايش داشت اذيتش ميكرد در ايستگاه اتوبوس روي نيمكت نشست . نزديك ظهر بود و از منير خواست با هم ناهار را بيرون بخورند. بعد از چانه زدن هاي بسيار بالاخره منير قبول كرد كه با هم ناهار بخورند. كم پيش مي آمد اين دو دوست با هم ظهر را بيرون باشند. بعد از مدتها منير هم مرخصي گرفته بود و همراه دوستش كه چون خواهري او را دوست داشت راهي درمانگاه شده بود. منير نگاهش به پوستري كه ماها بود نصب شده بر كيوسك روزنامه فروشي روبرو قرار داشت افتاد. تحصيلكرده مدير و مدبر متعهد پيگير حقوق زنان عدالتخواه از قشر زحمت كش جامعه جملاتي بود كه بر پوستر حك شده بود . ببين ناهيد چقدر جالب هست. اين پوستر را نگاه كن . مربوط به انتخابات سال گذشته مجلس است. شعار شعار . اين اقا را نگاه كن با همين شعارها به مجلس رفت . خدا وكيلي تا حالا شنيدي كه كاري حرفي توي مجلس از قول اين اقا زده شده باشد. فقط شعار ميدهند. ناهيد هم بعد از خواندن شعارهاي بدون عمل ان نماينده گفت: درد همه جامعه از همين آدمهاست و بدتر از انها كساني كه گول اين شعارها را خورده اند و به اين آدمها راي مي دهند . تو اگر ايشان را نمي شناسي اما من مقداري با زندگي او اشنا هستم. برو ببين بهترين منطقه شهر خانه دارد و بهترين ماشين زير پاي خود و زن و بچه اش است. كدام عدالت ؟ مگر اين قشر درد مردم بدبخت جامعه را مي فهمند. خداوكيلي يك روز اين مسئولين ما بيايند در خانه يكي از اين فقرا در پايين شهر و مثل انها زندگي كنند ببين مي توانند. بچه هاشون را لاي پر قو بزرگ كرده اند. نه در كوچه پس كوچه هاي خرابه شام. جاهايي كه با اولين باران زدن مملو از درياچه هاي كوچك آب ميشود و بيچاره بچه ها بايد پا در اين ابهاي الوده بگذارند و به مدرسه بي در و پيكر و سرد خودشون بروند. چه كسي ميتونه بفهمه كه اين بچه ها چگونه و با چه بدبختي درس مي خوانند. اين مسئوليني كه ماشين دولتي سر ساعت درب منزل انهاست تا عزيز دودانه انها كه خونشان از ديگر بچه ها رنگيتر است را به مدرسه ببرد. ؟ مسئول اگر راست مي گويد بيايد براي زن و بچه اش يك خانه در محله پايين شهر بگيرد تا با مشكلات مردم دست و پنجه نرم كند. بچه اش را در همين مدرسه ها ثبت نام كند تا درد اين بچه ها را بفهمند نه اينكه در بهترين مدرسه با بهترين امكانات و كادر آموزشي درس بخوانند و تازه ميدانند فرزند فلان مدير و رئيس است كسي هم جرات از گل نازكتر گفتن به انها را ندارد.

ناهيد همچنان مشغول صحبت بود كه كنار دستش متوجه صدايي شد . برگشت و از تعجب چشمانش گرد شد. سلام خانم شكر خدا مثل اينكه گچ پايتان را باز كرديد و بهتر شديد . الحمد الله . ناهيد جواب سلام او را كه كسي جز آقاي رضوي نبود را داد. ببخشيد آقا ان روز خيلي زحمت داديم اما يك سوال دارم اولا شما چرا بدون شناخت براي من آن همه زحمت كشيديد و در ثاني ماجراي ان سبد گلي كه درب منزل فرستاديد چي بود؟ براي من و داداشم جاي سوال داشت.

آقاي رضوي گفت فكر كنيد ما ساليان سال همديگر را مي شناسيم و اصلا فكر كنيد قوم و خويش هستيم . خانم محمدي يك روز از آقا داداش شما رضا اجازه مي گيرم و به منزل شما خواهم امد و خيلي حرفهاي ناگفته را مي گويم . حالا هم شما مواظب خودتون باشيد و اينقدر هم حرفهاي سياسي نزنيد خداي ناكرده دفعه بعد بايد با قوطي كنسرو و كمپوت به درب زندان براي ملاقات بيائيم. هر انتقادي از نظر مسئولين حرف بي ربط و بي جا است و همه مي شويم ضد انقلاب و جاسوس و دشمن . پس مواظب حرف زدنتون باشيد. به شما چه ربطي داره چرا فلان مسئول تفريح خود و خانواده اش كشورهاي عربي و اروپا و امريكا است. به شما و من چه ربطي داره چرا فلاني خريدهاش را از دبي انجام ميدهد. چرا فلان ماشين و خانه داره. ما بايد سرمان توي گريبان خودمان باشد . به قول معروف ميگه آسه برو آسه بيا تا گربه شاخت نزنه.

خب تا بحث ما هم داغ نشده من ميروم شما هم مواظب خودتون هم جسماً و هم زباناً باشيد. آقاي رضوي قبل از اينكه بگذارد ناهيد سوالي كند و يا حرفي بزند از انجا دور شد و در بين جمعيت شلوغ سر ايستگاه اتوبوس ناپديد شد.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 11:1 |

وبلاگ دیگرم (http://mina114.blogfa.com)

 

مراقبتهاي مهرنوش باعث شد كه روز به روز حالم بهتر شود . بعد از يك هفته مهرنوش درخواست كرد از پدرش جدا شوم . مي گفت مادرش هم بخاطر هوا و هوسهاي پدرش از بين رفت. گريه كردم و وضعيت خانواده ام را گفتم قول داد هر كاري از دستش بر بيايد براي من انجام دهد. شوهرم از مسافرت برگشت با ديدن دختر و دامادش شوكه شده بود . نمي دانست چي بگويد؟ بعد از چند روز درگيري و مشاجره خانه را ترك كرد و براي مدتي به خانه همان دوستش كه من برايشان كار ميكردم رفت. من ماندم و درماندگي من ماندم بدبختي نمي دونم چرا هر چه بدبختي است براي ما فقير بيچاره ها رقم زده ميشه. آخه من اگر همسر مردي به سن پدربزرگ خودم شدم بخاطر كمك به خانواده ام بود چرا بايد اين همه آزار و شكنجه شوم. اي كاش مي تونستم صدام رو به گوش همه زنهاي عالم برسونم كه من هم هستم امثال من هم هستند. چرا بايد در سن كم با اين بدبختي ها دست و پنجه نرم كنيم آخرش هم به مردها حق بدهند و بگويند برو با شوهرت بساز و زندگي كن. چرا بايد كتك بخوريم و اگر لب تر كرديم ديگر جايي براي ما باقي نماند كه زندگي كنيم. دلم ميخواد همه پدر و مادرا را جمع كنم و بگم شما كه نمي تونيد خرج زندگي را بدهيد چرا اين همه بچه دار مي شويد. چرا حالا كه دخترتان را اينچنين بدبخت مي كنيد برايش اقايي مي كنيد. آقا نمي دانيد از يك طرف برادر و پدر و بقيه فشار اوردند كه ازدواج كنم تا مشكلات انها هم كمتر شود. از طرفي حالا كه بدبخت تر از روز اول شدم هزار تا اقابالا سر پيدا كرده ام. برادرم يك جور دستور مي دهد پدرم جور ديگر خلاصه خودم بايد كار كنم خرج خودم را بدهم كمك خرج انها باشم اما حق تصميم گيري براي خودم ندارم. بعد از اون همه اتفاقاتي كه برايم افتاد و مجبور به جدا شدن شدم حالا بايد نگاه ناپاك مردان هوس باز را پشت سرم داشته باشم چون زني مطلقه در اين جامعه هستم و حق زندگي ندارم. اي كاش قانوني تصويب مي كردند كه هر زني خواست از شوهرش جدا شود نابودش كنند. نه اينكه به تدريج نابود شود. آقا خسته شدم بخدا. آن زماني كه نوجواني بودم و نمي خواستم كار كنم به زور مرا به خانه ها فرستادند حالا كه چند سال بزرگتر شدم هر جايي مي خواهم كار كنم برادر و پدرم اجازه نمي دهند . نه تو زن بيوه اي هستي كه پشت سرت حرف مي زنند . آبرومون مي ره . اينجا نرو آنجا نشين . با اين نگرد با اون حرف نزن چرا خنديدي چرا گريه مي كني . اين لباس را نپوش بخدا ديوانه شدم امدم اينجا كه راهنمائيم كنند كمكم كنند ديگه خسته شدم.

اشك از چشمانش سرازير بود . محسن كه هر روز بسياري مشكلات مردم را مي ديد وقتي درك و فهم اين زن را ديد رو به او كرد و گفت :

خواهرم مقصر خود شما هستيد. اشتباه نكن منظورم شما خانم ها. شماها كه از حق و حقوق خودتون مي گذريد. شماها كه براي گرفتن حق خودتان حاضر نيستيد دفاع كنيد. از اول خواستيد كه زير سلطه مردها باشيد. خداوند در هر جاي قران نامي از مردان برده از زنان هم برده. مومنون و مومنات مسلمون و مسلمات و... در دين اسلام هيچ فرقي بين زن و مرد وجود ندارد. خداوند در قران نگفته مردان گرامي تر از زنان هستند بلكه در مورد هر دو گفته گراميترين شما باتقواترين شما نزد من است. خواهر من شما بايد با هم متحد باشيد. بايد حقتون را از شوهران و مردان ظالم بگيريد. مرد ظالم نمونه همان طاغوت فرعون است فرقي ندارد. حالا يك نفر را تحت امر خود بگيرد يا ميليونها نفر فرقي ندارد. مالك همه ما خداست. بجاي اين گريه كردنها به فكر چاره و حل مشكل باشيد. شما مي توانيد مستقل زندگي كنيد. هيچ كسي نمي تواند طبق شرع و قانون براي شما تصميم گيري كند. زني عاقل مستقل و قابل احترام هستيد چون مي خواهيد مشكل خودتان را حل كنيد. خواهرم كار عيب و عار نيست اگر در هر سمت و پستي باشي حرام در زندگيت وارد شود به گناه الوده گردد عار است اگر شما در خانه هاي مردم با عزت و غرور كار كني و نان حلال به دست اوري قابل احترامي نه اينكه رئيس فلان اداره و سازمان باشي و دزدي كني و مال مردم بخوري . حالا هم شكايتي بنويس تا من راهنمائي كنم .

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 11:6 |

 

وبلاگ دیگرم (http://mina114.blogfa.com)

فكر ميكرد همانطور كه او ناهيد را شناخته رضا هم او را خواهد شناخت اما چنان قيافه محسن عوض شده بود كه رضا او را نشناخت گر چه بارها  و بارها فكر كرده بود كه او را جايي ديده است . آن روز پرونده اي داشت و بايد ان را بررسي ميكرد و به دست قاضي ميداد مدارك پرونده را يكي يكي بررسي كرد تا چيزي در حال حاضر كم نباشد. شاكي در كنار او نشسته بود. زني كه هر ساعت از شوهرش كتك ميخورد. او را بخاطر پول شوهر داده بودند. زن دلش پر بود و ميخواست سنگ صبوري بيايد و درد دل كند. اتاق خلوت بود و محسن در حال خواندن شكايت زن بود. خطاب زن او را به خود اورد.

ببخشيد اقا ميتوانم قدري در مورد شوهرم و زندگي خودم براي شما حرف بزنم؟ محسن سر بلند كرد و نگاهي به زن دردمند انداخت بخوبي مي توانست غم و درد جانكاه را از چشمان او خواند. محسن به كتابهاي روانشناسي علاقه اي خاص داشت و سعي ميكرد با خواندن روانشناسي بهتر بتواند با مردم ارتباط برقرار كند. پرونده را بست و رو به زن گفت : خواهرم من سراپا گوشم تا حرفهاي شما را بشنوم .

 

از وقتي يادم مي آيد در بدبختي زندگي كردم فرزند سوم خانواده 11 نفره بودم . 9 تا بچه و پدر و مادري كه تنها كار انها ساختن بچه هاي بدبختي چون من بوده است . ميدوني خانواده هاي فقير هرگز فكر نمي كنند كه خرج اين همه بچه را از كجا بياورند . فكر نمي كنند اين همه بچه فقط سربار خود و جامعه هستند. نه بچه حاصل 15 سال زندگي پدر و مادرم است. در يك اتاق در خانه پدربزرگم زندگي ميكرديم . اكثر شبها گرسنه سر بر با متكا كه چه عرض كنم لباسهاي مندرسي كه چند تا مي كرديم و زير سر مي گذاشتيم  هميشه هم با هم دعوا داشتند . پدرم اكثر روزها بيكار بود . سن او 20 سال بيشتر ميزد. همه فكر ميكردند پيرمردي از كار افتاده است. اما او تنها 45 سال داشت. گاهي سر ساختمانها به كارگري مشغول ميشد اما توان اين كار هم نداشت و بيشتر از يكي دو روز او را نگه نمي داشتند. گاهي هم بساط كنار خيابان پهن ميكرد و به فروش خرده ريزه هايي كه مي خريد مشغول ميشد اما مگر اين پولها كفاف خرج 9 بچه قد و نيم قد مي داد. گذر زمان هم بود و ما روز به روز بزرگتر مي شديم . هيچ كدام نتوانستيم مدرسه برويم . 6 دختر و سه پسري كه به طريقي مي خواستيم زندگي كنيم . بزرگي خدا بود و دختران همه زيبا بودند. من هم تازه 14 سالم شده بود كه در خانه اي مشغول كار شدم. پيرمرد و پيرزني كه فرزندانشان در خارج از كشور زندگي ميكردند. هم مونس انها بودم و هم كارهاي خانه را انجام ميدادم . پولي هم كه مي گرفتم به مادرم مي دادم تا خرج زندگي بقيه نمايد. اين خانواده با اقوام دور و نزديك خود رفت و امد ميكردند. مدت دو سال از بودن من در انجا گذشته بود. قدم بلند شده و زيبايي من نمايان شده بود. يكي از دوستان خانوادگي انها مردي بود حدود 60 ساله كه همسرش مرده بود. دو تا بچه داشت كه انها هم خارج از كشور بودند. بطور دائم منزل انها مي آمد. از صحبتهاي زن و شوهر فهميدم كه مردي پولدار و تنها است. يكي از روزها به آشپزخانه امد و با من سر صحبت را باز كرد. من هميشه فكر ميكردم اينها پدر بزرگ و مادر بزرگ من محسوب مي شوند اما او مرا اغوا كرد و از علاقه اش به من گفت. خجالت مي كشيدم به او نگاه كنم اما او هر دفعه مي امد مرا وسوسه ميكرد كه برايم خانه ميخرد . براي خانواده ام زندگي خوبي درست مي كند. اينقدر گفت و گفت و گفت تا مرا راضي به ازدواج با خود كرد. با اينكه چندشم مي شد بگويم شوهرم است اما چاره اي نداشتم. مرا در محضر به عقد خود در اورد و به خانه خود برد. آپارتماني دو خوابه كه همه چيز داشت. قرار بود اين خانه را به نام من كند اما در پايين شهر خانه اي كوچك خريداري كرد و سند بنام من زد. خانواده ام در ان خانه مستقر شدند و من از اينكه مي ديدم بخاطر من خانواده ام سر و سامان گرفته اند خوشحال بودم. چند ماهي از ازدواج من با آن مرد مي گذشت كه احساس كردم باردار هستم. خوشحال بودم . آن روز وقتي شوهرم به خانه امد خبر بارداريم را به او گفتم فكر ميكردم خوشحال ميشود اما برافروخته شد و داد زد. گفت بايد بچه را سقط كنم و من گريه كردم اما او گفت هرگز حاضر به پذيرفتن بچه اي از خانواده اي پست نيست. هر چه قسم دادم راه به جايي نبردم. از طرفي هم ميخواستم حالا كه زندگيم فنا شده است فرزندي داشته باشم تا عصاي پيري من شود اما او مرا زير مشت و لگد گرفت. هر روز مرا كتك ميزد تا بچه سقط شود اما از انجايي كه خواست خدا بود بچه سالم مانده بود. تمام تنم داغون شده بود. مرا در خانه زنداني كرد. هر روز سيخي داغ ميكرد و بر روي دستها و بدن من مي گذاشت به كجا مي توانستم پناه ببرم جز خدا؟ در را به روي من قفل ميكرد و مي رفت و تا شب برنمي گشت. يكي از روزها نزديك ظهر بود كه صداي باز شدن در شنيدم. تعجب كردم چرا به اين زودي برگشته . اما صداي بچه مي امد. صداي زن و مردي كه تا بحال نشنيده بودم. خودم را كشان كشان به در اتاق رساندم. زن و مرد جواني با دو تا بچه بودند. پسر بچه برگشت و تا چشمش به من افتاد جيغ زد و به پشت مادرش پناه برد. زن برگشت و مرا ديد . شوكه شده بود. جلو امد و گفت تو در خانه پدر من چه مي كني؟ تو مريضي واي خداي من دستهاش رو نگاه كن مثل اينكه سوخته . فهميدم كه او دختر شوهرم است كه از خارج برگشته بود و با كليدي كه خود داشت به داخل خانه امده بود. مرا بلند كرد قدري آب به دهانم ريخت. از حال و روز رقت بار من متاسف شده بود. اول نمي خواستم چيزي بگويم اما به من اطمينان داد كه كمكم ميكند من هم ماجرا را براي او گفتم. اشك مي ريخت و گوش ميداد . بارها تكرار كرد پدرم همان ديوي شده كه در زمان زنده بودن مادرم بود. او بارها و بارها مادرم را شكنجه كرده بود. مادرم از دست او در سن جواني دق كرد و مرد. حال در نبود ما دختري كه حكم نوه او را دارد به زني گرفته و اين بلا را سرش آورده. رو كرد به من و گفت: خانم تو اين بچه را براي چه ميخواهي ؟ يكي مثل خودت را بدبخت كني؟ گريه كردم چون چند روزي بود كه ديگر بچه ام را احساس نمي كردم. به او گفتم بچه ام تكان نمي خورد و حالم خيلي بد است ميخواست مرا بيمارستان ببرد كه وشوهرش مانع و گفت اگر او را با اين شكنجه هايي كه ديده به بيمارستان ببري حتما گرفتار خواهيم شد. اما زن گفت چاره اي نيست اگر همينطور بماند و بچه در شكمش مرده باشد حتما جان خودش هم در خطر است. مهرنوش دختر شوهرم مرا كه وضع خوبي نداشتم با كمك شوهرش بلند كرد و به بيمارستان رساند. مسئولين بيمارستان به محض ديدن وضعيت من پليس را در جريان قرار دادند. از من خواستند كه شكايت بنويسم اما من كه خانواده ام را در خطر مي ديدم از شكايت كردن صرف نظر كردم. ميدانستم كه روزهاي بدتري در انتظارم است اما كاري نمي توانستم بكنم. بچه در شكمم مرده بود. مرا سريع به اتاق عمل بردند و بچه را خارج كردند. شوهرم به مسافرت رفته و هنوز از بازگشت دخترش مهرنوش و مسائلي كه پيش امده بود خبر نداشت. بعد از چند روز از بيمارستان مرخص شدم و مهرنوش مرا با خود به خانه برد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 11:1 |

وبلاگ دیگرم (http://mina114.blogfa.com)

شهادت امام جعفر صادق تسلیت باد

رضا يادش آمد. جايي كه ايستاده بود جابجا شد. در فكر فرو رفت مردم را هنوز نمي شناخت و روحيه انان را نمي دانست . اينقدر در جامعه بدي ديده بود اينقدر حركتهاي غير اخلاقي ديده بود كه نمي توانست باور كند كسي بدون دليل خدمت كند. دلش نمي خواست نسبت به همه چيز و همه كس بدبين باشد گاهي ميخواست از ديد مثبت به قضايا بنگرد اما تا مي امد خود را تغيير دهد باز با ديدن يك ناهنجاري نظرش عوض ميشد. ناهيد همينطور به برادر نگاه ميكرد و چون او را غرق تفكر ديد بهتر ديد حرفي نزند . سبد گل را به دست گرفت و به داخل رفت. سبد را روي ميز گذاشت به گلهاي ان نگاه كرد . چه زيبا و استادانه اين آفريده و نشانه خدا را در سبد چيده بودند. گلهاي رنگارنگ قرمز و سفيد و ارغواني . هميشه قرمز را نشانه عشق ميدانست نه جنگ و درگيري . از اينكه مي ديد در ميدانهاي جنگ رنگ قرمز را علامت حمله و دشمني مي دانند ناراحت بود. قرمز نشاني از عشق آتشين انسانها به هم بود نه جنگ نشانه دوستي بود نه دشمني و اما سفيد را به نشانه صلح بكار ميبرند سفيد رنگ پاكيها روشنائيها . چقدر رنگ سفيد زيباست كه فرشته هاي خدا را در لباس سفيد تجسم مي كنند خداي من چقدر رنگها را زيبا آفريدي . ناهيد غرق در افكار خود و غرق در تماشاي گلهاي سبد بود. گرماي درون اتاق حتما گلها را پژمرده ميكرد بهتر ديد پنجره روبرو را باز كند و آبپاشي كه براي آب دادن به گلدانها استفاده ميكرد را اورد و به روي گلها آب پاشيد شادابي را به انها برگرداند. ديگر برايش مهم نبود كه چرا آقاي رضوي گل فرستاده مهم اين بود كه زندگي جريان دارد. انسانها ميتوانند با هم در ارتباط باشند ميتوانند يكديگر را دوست داشته باشند. رضا نزديك خواهر امد و با لبخند به او گفت حتما تو هم مثل من فكر ميكني چقدر بود است آدمها عاشق هم باشند و به كمك هم بشتابند. خواهر و برادر لبخندي نثار هم كردند و به سراغ كارهاي خود رفتند.

دود ماشينها هواي پايتخت را آلوده تر از ان كه فكر كني كرده بود. ماسك به روي دهان زده و اسپري در جيبش بود . هر از گاهي از ان به خاطر تنگي نفس استفاده ميكرد. اين مسير را مجبور بود هر روز برود و برگردد. كارمند دادگستري بود. روزهاي زيادي در اين اداره كار ميكرد. ان روزي كه رشته حقوق قبول شد با خود قول داد قاضي يا وكيل منصفي باشد. ميدانست قضاوت و وكلالت سخت است اما دلش ميخواست در اين مكان و شغل حساس خود را آزمايش كند . اينكه در جايي باشد كه امكان گناه و سواستفاده و حق ديگري خوردن وجود نداشته باشد و انوقت به گناه الوده نشوي هنر نيست بايد چون حضرت يوسف در معرض گناه قرار گيري و پاك بماني. چون ايوب نبي در شرايط سخت زندگي باشي و شاكر خداوند چون عيسي فرزند خود را با رضايت دل قرباني كني و محكم بايستي چون محمد ص در بدترين شرايط اعراب و جاهليت قرار بگيري و خداپرست باشي آري بايد در سختيها الوده نشوي . بنابراين محسن هم ميخواست خود را آزمايش كند و با تمام توانايي كه داشت چون اهل خلاف نبود نتوانست در حد خود رشد كند يعني نگذاشتند. بنابراين در حد يك دفتردار ساده به كار مشغول شد. يادش مي ايد زماني كه استخدام شد هرگز عنوان نكرد جبهه بوده و شيميايي جنگ است و براساس دانسته هاي خود در امتحان شركت كرد و با بهترين نمره قبول شد. بعد از مدتها همكاران متوجه شدند ايشان سالها در دفاع از ميهن در جبهه ها بوده و مجروح شده است . گاهي مي شنيد كه پشت سرش مي گويند هركسي چندصباحي در جبهه بوده استفاده هايش را كرده است دلش ميخواست به همه بگويد من اين كار را نكردم چون جايگاهي براي چنين استفاده اي قائل نبودم اما متاسفانه جو جامعه جوري شده بود كه عامه مردم اينچنين مي پنداشتند. بعنوان قاضي استخدام شده بود. پشت ميز قضاوت نشسته بود كه اولين نامرادي ها را تجريه كرد. قاچاقچي مواد مخدر بود و بايد به اشد مجازات محكوم ميشد اما از گوشه و كنار بود كه يا حضورا يا تلفني از او ميخواستند تخفيف دهد. او را تحت فشار قرار داده بودند اما حاضر به اهمال كاري نبود. پيشنهاد رشوه شنيد كه باعث تنگي نفس شديد او شد و او را به بيمارستان كشاند. قاچاقچي هر كسي بود باشد خلاف كرده و بايد مجازات شود چرا واسطه ها مي ايند و چرا بايد جرم او كم شود.؟ برايش جوابي نداشت. مگر او كيست كه اين همه از محكوم كردن او مي ترسند . چرا كساني واسطه مي شوند كه خود زماني در جبهه هاي جنگ بوده اند. ؟ چرا افرادي ميخواهند به او رشوه دهند كه خود را مذهبي مي دانند ؟ چرا يك دفعه پرونده او را از اين شعبه خارج كردند  و به شعبه اي ديگر دادند چه دستهايي در كار است؟ قاضي رضوي هنوز جواب اين سوالهاي خود را نمي دانست تا اينكه كم كم متوجه شد متاسفانه وجود افراد فاسد در دستگاه قضايي و ديگر ادارات است كه چنين خلافكاران بزرگي از بند مجازات آزادند و در شهر و ديار خوش مي گذرانند. طولي نكشيد كه با باندبازي و دسيسه كرسي قضاوت را از قاضي رضوي گرفتند. او و ديگر مومنان راستين نمي تواستند قضاوت كنند چون عده اي فاسد وجود داشتند كه نمي خواستند او و امثال او قضاوت كند. بارها تهديد شده بود اما در زمان قضاوتش تا انجا كه توانسته بود خدا را در نظر گرفته و به حكم خدا گردن نهاده بود و اينك در كسوت يك مسئول دفتر مانده بود. از پل عابر پياده عبور كرد و به ان سوي خيابان رفت. از اينكه بطور ناشناس سبدي گل براي رضا و ناهيد فرستاده بود كمي ناراحت بود اما نمي دانست خود را چطور معرفي كند؟ چگونه به اين خواهر و برادر بگويد سالهاست انها را مي شناسد؟ چطور بگويد همان محسن گوش دراز است كه با رضا در يك نيمكت مي نشست و گوش بچه ها را مي گرفت ؟ چطور بگويد بعد از جنگ مدتي را به خارج سفر كرد و درس خواند و برگشت به مردمش خدمت كند و اينكه هر روز سر راه رضا و ناهيد مي ايستاد و اين خواهر و برادر را زير نظر داشت؟ خود نمي دانست چرا راحت نمي رود و خود را معرفي نمي كند و امروز تصميم خود را گرفته بود كه با فرستادن سبد گل راهي براي معرفي خود پيدا كند. پسري مومن و تحصيلكرده بود و از همان زمان بچگي مي گفت هر وقت بزرگ شدم خواهر رضا را خواستگاري خواهم كرد. اما نمي دانست كه ناهيد منتظر نامزدش ناصر است؟ ان روز صبح هم از دور ناهيد را نظاره ميكرد كه متوجه زمين خوردن او شد. دلش به درد امد اما نمي توانست حرفي بزند از علاقه 20 ساله خود بگويد. از اينكه سالها از انها خبر نداشته تا اينكه روزي ناهيد را در خيابان ديده و او را تعقيب مي كند تا خانه.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 12:2 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی