ناهيد تكاني به خود داد و با گفتن آخ اعلام كرد كه هنوز پايش با كوچكترين ضربه اي درد مي گيرد. با اين تعللها دنبال جمله اي مي گشت تا حرفش را راحتتر بزند. گرچه قبلا صحبتش را كرده بود اما اينقدر جدي نشده بود . منير هم كه حدس مي زد او چه ميخواد بگويد ساكت بود تا خودش شروع كند . تلفن اتاق ناهيد زنگ خورد و قبل از اينكه ناهيد گوشي را بردارد گفت : ببين تا مي يايم يك كلمه حرف بزنيم يكي مزاحم ميشه گوشي را برداشت و همينجوري داشت حرف ميزد كه از پشت گوشي صدايي مردانه گفت ببخشيد مثل هميشه مزاحم . زنگ زدم حالتون را بپرسم و تبريك بگم از اينكه دوباره برگشتيد سر كار. ناهيد كه صداي پشت تلفن را نمي شناخت تشكر كرد و گفت ميشه بپرسم شما كي هستيد؟ و او گفت چطور مزاحم هميشگي را نمي شناسيد ؟ من رضوي هستم و ناهيد تا اين كلمه را شنيد گوشي را محكم روي تلفن كوبيد و گفت عجب مرد پررويي است نمي دونم چرا دست برنمي داره؟ بدون اين در مورد آقاي رضوي صحبتي كنه و يا منير چيزي بپرسه به صحبتش با منير ادامه داد. خودش يادش نبود كجا صحبتش قطع شده و شروع كرد صحبت كردن. بله منير جون همانطور كه قبلا بهت گفتم من در مورد تو با رضا صحبت كردم . تو رضا را مي شناسي نه به خاطر اينكه برادرم است تعريفش ميكنم. بلكه بخاطر شناختي كه از او دارم حرف مي زنم. اما با همه خصوصيات خوب او مشكل جسمي دارد. پايش در جبهه قطع شده و جانباز جنگ است . اما اين را هم بدان كه هرگز حاضر نيست اجر و ثواب دادن پايش را با مطاع اين دنيا عوض كند. او معتقد است با خداوند معامله كرده بنابراين دختري را كه ميخواهد به همسري بگيرد توقع دارد مثل او فكر كند. نه اينكه فردا بگويد تو حق داري از اين امتياز و آن امتياز استفاده كني . با اينكه والدين ما در بمباران شهيد شدند و برادرم سالها در جبهه ها جنگيد و پايش را از دست داد اما تاكنون براي هيچ موردي چه دانشگاه و چه كار و ... ميدانم كه اين حرفها تكراري است اما بهتر ديدم براي تاكيد مجدد عنوانش كنم. تو هم حتما در اين چند ماه فكر كرده اي و تصميمت را گرفته اي. بخصوص زندگي با يك معلول بسيار سخت تر از زندگي افراد معمولي است اما لذت زندگي كردن با چنين مرداني هم به مراتب بيشتر است چون ميداني خدمت به فردي مي كني كه در خدمت خداوند بوده است.
منير سرش را زير انداخته بود و به حرفهاي دوستش گوش ميداد . با خودكاري كه در دست داشت روي كاغذي كه روي ميز بود خط خطي ميكرد. يادش مي امد زمان جنگ را كه چقدر دلش ميخواست ميتوانست كاري كند اما سنش نسبتا كم بود . هميشه ارزو ميكرد همسر يكي از رزمندگان شود. حال اين موقعيت خداوند براي او به وجود اورده بود. بعد از اينكه بار اول ناهيد با او صحبت كرد مدتي خود فكر كرد تا ديد بهترين زمان است كه خوشبخت شود اما نمي دانست چگونه با خانواده اش مطرح كند. قبول مي كنند يا نه؟ اما تصميم گرفت در مورد رضا و پيشنهاد ناهيد با آنها صحبت كند . تصميم گرفته بود كه موافقت خودش را با اين ازدواج با خانواده در ميان بگذارد.
ببين مامان آن هفته كه براي ديدن ناهيد به خانه انها رفته بودم يه چيزي گفت كه خيلي بهش فكر كردم . به كمك شما نياز دارم. دلم ميخواد چون يك مادر و مثل هميشه همراهي كني .
مادرش كه هنوز نمي دانست دخترش از چي و كجا حرف ميزند به دهان او گوش سپرده و منتظر بود حرفش را بزند. او معمولا زني صبور بود و هيچوقت ميان حرف كسي بخصوص فرزندانش نمي پريد مي گذاشت خوب حرف بزنند بعد دقايقي به حرفهاشون فكر ميكرد و جوابي منطقي به آنها ميداد . اينجا هم بدون هيچ حرفي صبر كرد تا حرفهاي دخترش تمام شود. منير قدري من و من كرد و گفت ناهيد از من براي برادرش خواستگاري كرد. آنها فرزندان شهيد هستند و برادرش هم پايش را در جنگ داده و جانباز است . اين باعث افتخار من است كه با چنين فردي ازدواج كنم. من خيلي فكر كردم . همه مشكلاتش هم ميدانم اما در قدرت خودم مي بينم كه در زندگي مشترك مشكلي ايجاد نشه. من موافق اين ازدواج هستم مامان تو با بابا صحبت مي كني؟ نمي دانم برخوردش با اين موضوع چي باشه اما شما زبان او را بهتر مي فهمي . مامان خواهش ميكنم .
مادرش همينطور او را نگاه ميكرد. منتظر هر چيزي بود جز اينكه منير بخواهد از ازدواج حرفي بزند انهم با يك معلول . غافلگير شده بود. براي اولين بار بود كه نمي دانست چي به دخترش جواب دهد. سرنوشت دخترش در گرو اين مسئله بود. ميدانست كه منير تصميمش را گرفته است و او بارها قبلا در خانه گفته بود دلش ميخواهد با چنين فردي ازدواج كند اما هر دفعه با مخالفت پدرش روبرو شده بود . او به باورهاي دخترش ايمان داشت.


