وبلاگ دیگرم (http://mina114.blogfa.com)
بيشتر از دو ماه از تصادف ناهيد گذشته بود و همچنان با پاي گچ گرفته در خانه بود. هواي سرد زمستان از راه رسيده و لكه هاي ابر در اسمان خود نمايي ميكرد. با سرد شدن هوا دردهاي رضا هم اوج ميگرفت. سرماي هوا كه شروع ميشد دردهاي استخواني پاي رضا هم شدت مي گرفت و مجبور بود بيشتر خود را گرم نگه دارد . با توجه به شكستگي پاي ناهيد و مسئوليت نگهداري از ناهيد هم مشكلي بر مشكلات او افزوده شده بود اما خوشحال بود كه ميتواند قدري از زحمات اين همه سال خواهرش را جبران كند. يادش مي امد زماني كه در بيمارستان بستري بود و سن ناهيد هم خيلي كم بود شبانه روز در كنار تخت برادر صندلي زده و پرستاري او را بعهده گرفته و از همانجا بود كه به شغل پرستاري علاقه پيدا كرد. بخاري نسبتا كهنه در گوشه اتاق با شعله آبي و انتهاي ان به قرمزي مي زد گرماي مطبوعي به سالن كوچك خانه داده بود. در كنار بخاري پايه اي قرار داشت كه سبدي گل مصنوعي كه گلهاي رز قرمز و زرد درون ان خودنمايي ميكرد با برگهاي سبز خوش رنگ خودنمايي ميكرد . فرش طوسي زيبايي كه يادگار مادر و پدرشان بود در وسط سالن انداخته شده بود . اين فرش از جمله وسايل باقي مانده در زماني است كه بمب خانه انها را تخريب كرده بود. رضا در همان زمان بعد شهادت خانواده اش خود به خانه خراب شده از بمب باران هوايي هواپيماي عراقي رفته و وسايل سالم را جمع كرده بود و به خانه دائي خود آورد . حال بعد از سالها هنوز خاطرات اين وسايلي كه زماني همراه با پدر و مادرش از آنها استفاده ميكرد در ذهنش باقي مانده است. رضا در كنار بخاري پشتي در پشت خود قرار داده و پايش را در كنار بخاري گذاشته بود و گرم ميكرد. در محل قطع شدگي ذق ذق ميكرد و دردي توان فرسا را به او تحميل مينمود. در اين مدت بارها زمين خورده اما از خواهرش پنهان ميكرد. او بايستي ماموريتي به شهرستان ميرفت اما جرات تنها گذاشتن ناهيد در اين وضعيت را نداشت چاره اي هم جز رفتن به ماموريت نداشت. نمي دانست چيكار كند. در فكر بود كه صداي عصا زدن ناهيد او را به خود اورد. ناهيد روبروي برادر قرار گرفت و در چهره متفكر او نگاه كرد. مثل هميشه با خنده و خوشرويي حرفش را شروع كرد.
برادر من عاشق شده كه اينچنين در فكر فرو رفته غصه نخور يا خودش يا نامه اش مي ايد. مطمئن باش يار تو مثل يار من بي وقا نيست.
رضا هم كه از شوخي خواهرش به وجد امده بود سعي كرد مثل خودش جواب دهد. تكاني به خود داد پايش را كنار كشيد و مردانه جواب داد:
نه خواهرم نه نامه اش را مي خواهم نه خودش را مگر نشنيدي ميگويند زن بلاست يه نمونه از زن را در اين خانه سالهاست تحمل مي كنم تازه اين يكي خيلي هم مدعي نيست واي به حال زني كه مدعي هم شود اجازه بده اين يكي را رد كنم برود بعد سراغ بعدي بروم.
ناهيد عصا زنان در كنار رضا قرار گرفت سعي كرد بنشيند و رضا به او كمك كرد. ناهيد خنديد و گفت : كوري عصا كش كور دگر شد. هر دو خنديدند . ناهيد تا بحال به برادرش نگفته بود كه با منير صحبت كرده است و برادر هم هيچگاه نپرسيد بين دو دوست چه چيزي رد و بدل شده است . بعد از صحبتهاي ان روز ناهيد ديگر خبري از منير تا چند هفته نشده بود.
صداي زنگ خانه بلند شد . اين موقع روز در اين سرماي زمستان چه كسي ميتوانست باشد؟ رضا به هر زحمتي بود بلند شد و بطرف درب حياط رفت . در را باز كرد ماشيني بود كه روي آن مهر پيك شهري به چشم مي خورد. راننده پياده شده بود و آدرس را كه مطمئن شده بود درست امده به طرف درب عقب ماشين رفت و سبدي گل بيرون اورد و به طرف رضا رفت . رضا پرسيد اين سبد گل را چه كسي فرستاده است ؟ راننده گفت نمي دانم فقط مسئول آژانس آدرس گل فروشي را به من داده و اين سبد آنجا اماده بود و آدرس شما را براي ارسال داده اند. اين امانتي شما من بايد سريع برگردم خدا نگهدار . رضا سبد گل را گرفت روي ان كارتي نصب شده بود كه نوشته شده بود آقاي رضوي و خانم رضوي روزهاي خوش و خرم توام با سلامتي را براي شما خواهر و برادر گرامي ارزومندم . با تقديم احترام – رضوي
رضا كه آقاي رضوي را فراموش كرده بود با تعجب به كارت نگاه كرد و به سالن برگشت خواهرش در آستانه درب در حالي كه به چهارچوبه در تكيه داده و متعجبانه رضا را مي نگريست پرسيد به به مردم براشون سبد گل مي فرستند . اين روزها خبري شده كه من خبر ندارم؟ رضا جلو آمد سبد را روي پلكان گذاشت و دستي به سر خواهر كشيد و گفت نمي دانم فرشته مهرباني از غيب پيدا شده و براي اين خواهر و برادر تنها سبد گل فرستاده و تقديم كرده به هر دو نفر ما خوشحال باشيم كه بعد از خداوند يكي ديگر هم به فكر ما هست.
ناهيد نگاهي به كارت رو سبد انداخت تا كلمه رضوي را ديد گفت اين ديگه چگونه مردي است ؟ براي چي اين سبد را فرستاده؟
رضا پرسيد حالا از كجا ميداني اين رضوي مرد است شايد زن باشد.
نه داداش يادت نيست روزي كه من زمين خوردم آقايي مرا تا بيمارستان همراهي كرد و به شما اطلاع داد فاميلش رضوي بود هيچ وقت هم نفهميديم كيست و چرا اين كار را كرد؟




