رضا سعی کرد به روی خودش نیاورد اما رفتارهای ناهید باعث شد که خیلی سریع از اتاق بیرون برود. ناهید به منیر نگاه میکرد که سرخ شده بود . در دل ذوق کرد و از نظر خودش رابطه ای عاطفی بین منیر و رضا بوجود آمده . منیر دختر خجالتی نبود چرا با دیدن رضا رنگش سرخ شد؟ منیر در حال خوردن چای بود که ناهید رو به منیر کرد و گفت :
ببینم مگه جن وارد اتاق شد که ترسیدی و رنگت عوض شد؟ بخدا داداش من جن نیستا باور کن او فرشته است تا الان هم نمونه این فرشته رو ندیدم.
منیر لبخندی زد و گفت: میشه واسه من حرف در نیارید ناهید خانم.؟ من چیکار به آقا رضای بیچاره دارم دختر؟
داداش من هیچ هم بیچاره نیست اصلا میدونی چیه؟ نه فعلا نه وقت گفتنش نیست.
راستی منیر یه موضوع فکر منو مشغول کرده .
- چی ؟ چه موضوعی؟
اون روزی که زمین خوردم و پام شکست یه آقایی ایستاد و به اورژانس زنگ زد و بیمارستان مرا همراهی کرد و خرج و مخارجم را داد و بعدش هم آدرسم رو گرفت و به رضا خبر داد. برام سوال شده کی بود و چرا به من کمک کرد طوری رفتار میکرد انگاری سالهاست منو می شناسه اما من حتی قیافه او هم برام اشنا نبود.بنظرت توی این دوره زمانه که اخلاق کمک و مهربانی در جامعه جای خودش را به بی فکری و اهمیت ندادن به دیگران داده جای تعجب نداره؟
- اصلا جای تعجب نداره . اینقدر این روزها بی مهری مد شده که اگر چنین فردی هم ببینیم تعجب می کنیم تو خودت اگر جای اون اقا بودی و چنین موردی می دیدی چشمت را روی هم میذاشتی و میرفتی؟ خب این چنینی افرادی کم هستند و ناپیدا اینقدر بی اعتمادی ها زیاد شده اینقدر رعایت نکردن حق و حقوق دیگران عادی شده که چنین موردی هم که می بینیم متعجب میشیم.
- بگذريم ميگم اين روزها توي اداره اتفاق خاصي نيفتاده اخه اداره ما هر ساعتش هزار و يك اتفاق جديد مي افتد. كسي هم كه احوال ما رو نپرسيد جز همين دوست عزيزم منير خانم.
- نه بابا در امن و امان است . هيچكس هم جز من يادش نيست كه ناهيد خانم پاش شكسته و در خانه بستري شده.
- چقدر اينها بي معرفت هستند. حالا اگر يكي از رئيس و روسا از دماغش خون اومده بود همشون بسيج مي شدند و با گل و شيريني براي پاچه خواري به ديدنش مي روند و چه ها كه نمي كنند. ميگم كسي توي اداره عروسي نكرده ؟ نمرده ؟ من كه ديگه با اين پاي چلاق كسي سراغم نمي ياد راستي اگر يه مرد كور و كچل پيدا كردي منو فراموش نكن بهش معرفي كن و الا بي شوهر مي مونم.
- نه بابا تو مثل اينكه مغزت هم عيب پيدا كرده بايد وقت يه روانپزشك هم بگيريم و روان تو رو هم قبل از اومدن به اداره درمان كنيم.
- خودت چي قصد ازداوج نداري؟ تو هم خوشكلي هم سالمي هم كدبانويي فكر كنم كم كم بايد برات آستين بالا بزنيم. بالاخره يكي هم پيدا مي كنيم اين دوستمون را بهش آب كنيم.
دو دوست خنديدند و شروع كردند به خوردن چاي و ميوه اما ناهيد همچنان در فكر بود كه چطوري موضوع رضا را به دوستش بگه كه نتيجه مثبت بگيره . الحق اين دو نفر خيلي شايسته يكديگر بودند. از جانب رضا هم هنوز مطمئن نبود. اما تصميم داشت بهتر بتونه نظرت منير را در مورد رضا بدونه . همينطور كه غرق در فكر بود نگاهي به ناهيد كرد و گفت :
- از شوخي گذشته راستي راستي توي عمرت شده از كسي خوشت بياد؟ ميدوني مدتي هست توي فكر همون اقايي هستم كه منو بيمارستان رساند. اسمش اقاي رضوي هست بنظرت اين اسم آشنا نيبست؟
- فكر نمي كنم . ازش خوشت اومده ؟
ناهيد خنديد و گفت:
- نه بابا فكرم را مشغول كرده. تو كه ميدوني من چه احساسي نسبت به اون خدا بيامرز دارم. چطور مي تونم تا زماني كه اثري از او نبينم فكر مرد ديگري رو توي سرم داشته باشم؟ من هنوز حلقه نامزدي را از دستم خارج نكردم.
اشك در چشمان ناهيد حلقه زد و به فكر روزهاي دور رفت . به فكر مردي كه قرار بود روزي همسر او شود اما رفت و ديگر برنگشت . شايد جايي باشد و برگردد . اين فكرهايي بود كه دائما به ذهن ناهيد خطور ميكرد.
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت
13:43 |