تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

یا محمد "ص" خجالت می کشم خودم را مسلمانی از پیروان واقعی تو بدانم. یا محمد اسمم مسلمان است مرامم شیعه علی ع است اما ذره ای از رسم مسلمونی به ارث نبرده ام. یا محمد ناهارم شده مرغ و پلو و شامم شده انواع سوخاری ها و ... اما بچه فقیر و یتیم و بیچاره مسلمان کنار دستم از بوی مرغ و ماهی و گوشت خانه من اشک حسرت می ریزه و با شکمی گرسنه به خواب میره . یا محمد عروسی های آنچنانی ما مسلمانها میتونه ذره ای از درد و رنج این بچه ها رو کم کنه اما مسلمانی چیه؟ چشم هم چشمی ما مهمه ، توی در و همسایه آبرو داریم اگر این جشن تولدها و این عروسی ها رو نگیریم خدای نکرده ما رو به فقر و نداری متهم می کنند به ما چه که کنار دستمان مسلمانی از نداشتن پول دوا و درمان می میره و جان می ده به ما چه که دختر و پسر جوانی بخاطر پول پیش خانه نه نه خانه که نه اتاقی الونکی مجبور می شوند از هم جدا شوند به ما چه که هفت عرش خدا می لرزه از طلاق گرفتن آنها ، مگر ما مقصریم که فقیرند مگر ما متولی این همه بدبخت و بی خانمان هستیم. خب ما هم باید به روز زندگی کنیم. مبلمان انچنانی بخریم ولی پول عوض کردن یه دکوراسیون خونه را خرج بیوه زنی که مجبور به خود فروشی می شه نکنیم. یا محمد خب ما فقط فقط نام مسلمانی را برای خود انتخاب کردیم و الا ما کجا و مسلمانی کجا ، ما کچا و رحم و مروت کجا؟ بگذریم دوستان مبعث رسول رئوف اسلام پیامبر بر مسلمانان واقعی مبارک باد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 19:56 |

فکر ناصر از یک طرف و فکر برادرش از سویی دیگر تمام وقت ناهید را گرفته بود. هر وقت هم رضا سر کار میرفت ناهید تلویزیون را روشن میکرد اگر برنامه بدرد بخوری داشت نگاه میکرد.ماه آخر تابستان بود و ناهید را به یاد روزهای جنگ می انداخت . روزهایی که شهرشان بمباران میشد و مردم مجبور شدند از ترس جانشان خانه و کاشانه خود را رها کنند و به شهرهای امن پناه ببرند. روزهایی که ناهید پدر و مادرش را از دست داده بود و آواره شده بود. باورش نمی شد ۲۰ سال از آن روزها گذشته باشه 20 سالی که بی خانواده اش تنها با برادرش رضا که اون هم همه جوانی اش را در جبهه ها گذرانده بود گذشته. حق او و رضا از زندگی چی بوده؟ حق ناصر که چون حنظله شب عقد کنان به جبهه رفت و دیگر تا الان هیچ خبری از او نشده چی بوده؟چرا همه ره گم کرده شده اند. چرا یادشان ر فته برای چی انقلاب کردند و برای چی جنگیدند و شهید دادند؟چرا قدرت و ریاست ؛ زور و ثروت جای همه اخلاصها را گرفته است؟ چرا ناهید و امثال ناهید باید این همه سال را در بی کسی و آرزوی لبخندی از پدر و نوازش مادر بسر ببرند و هیچ کسی عین خیالش نباشه ؟ مگر نه اینکه اینها کشته شدند تا دیگر یتیمی بی کس و تنها در خیابانها پرسه نزند. مگر نه اینکه انقلاب شد تا کاخ نشینان بروند و کوخ نشینان مزه زندگی راحتتری بچشند؟ چی شد که گروهی کوخ نشین به کاخ نشین تبدیل شدند؟ چی شد که آرمانهای انقلاب و جنگ و جبهه از بین رفت؟

ناهید با خود فکر میکرد که تاریخ تکرار میشود و عده ای چون طلحه و زبیر ؛ چون ابوبکر و عمر و عثمان ؛ یادشان رفت که پیامبر چی فرموده بود؟ تاریخ تکرار شد و چون این دنیاپرستان عده ای بعد از امام راحل دنیا پرست شدند و جبهه و جنگ را فدای خواسته ها و پست و مقام دنیایی خود کردند. عده ای سرزمین داغ خوزستان را که ۸ سال زیر بمب و آتش صدام بود و چه جانها و خونهایی داده شد تا یک وجب از خاک میهن را به دشمن ندهیم یادشان رفته. چی شده که اینک هر گروهی دیگری را ملحد و کافر میداند مگر نه اینکه در اسلام قانون است که اگر فردی شهادتین را گفت و اقرار به مسلمانی کرد احدی حق ندارد به او بگوید کافر چی شده است که برادر و خواهر مسلمان را به دلیل حق گویی به کفر و الحاد متهم می کنیم؟ ناهید با خود همچنان می اندیشید و آرزو میکرد کاش با والدینش شهید شده بود و این روزها را ندیده بود. در افکار خود بود که متوجه گذشت زمان نشد و صدای زنگ خانه او را به خود آورد. با خود گفت یعنی کیست این موقع روز زنگ میزند که صدای باز کردن در و احوالپرسی رضا با شخصی را شنید . در اتاقش باز شد و باور نمی کرد که منیر دوست و همکارش به دیدنش امده است.

لحظاتی غم و اندوهش را فراموش کرد. دیدن منیر بعد از دو هفته شادی و شعفی در او بوجود آورده بود.

- شیطون بالاخره کار خودت رو کردی تا وقتی وزیر می یاد توی اداره نباشی؟

- این چه حرفیه منیر جون زمین خوردن من و پایم شکستن چه ربطی به این موضوع داره گر چه با همه دردی که می کشم خوشحالم که این از خدا بی خبران را مدتی نمی بینم.خب دختر چطوری بیا برام تعریف کن اداره چه خبر؟ من نیستم بهتون خیلی خوش می گذره؟

- نه بابا هیچ خبری نیست عین سابق نه راستی یه خبری هست.

- چی زود بگو چی شده؟

- میگفتند میخواند ماشینهای فرسوده اداره را به مزایده بگذارند همه منتظر بودند تا اینکه شنبه ظهر اسامی برندگان را زدند توی تابلو باور نمی کنی همه اعتراض کردند اطلاعیه مزایده چی شد؟ گفتند زدیم توی تابلو و پنجشنبه آخرین مهلت بوده . بچه ها می گفتند روز پنجشنبه آخر وقت که کسی دیگه توی اداره نبوده اطلاعیه زدتد صبح زود شنبه برش داشتند خلاصه ماشینها با قیمت ارزان نصیب آقای رضایی معاون پشتیبانی و آقای عسکری رئیس مالی و دو تا دیگر از مدیران سازمان شده با قسط ۵ ساله . باور نمی کنی این آخرین خبر دزدی بود که دارم. بچه ها می گفتند به رئیس مالی هم دادند تا ایرادی ازشون نگیره. حج و خدا و پیغمبر بخوره توی کمرشون .

- محض رضای خدا دیگه برام نگو این چند مدت از بس به این مسائل فکر کردم دیوانه شدم.

- دختر تو دیونه بودی

هر دو خندیدند که در باز شد و رضا با سینی چای داخل شد.

- ببخشید خانمها خلوتتان را بهم زدم الان تنهاتون میذارم.

منیر که سرش ر ا زیر انداخته بود و از پذیرایی رضا تشکر میکرد متوجه ایما و اشاره ناهید به رضا نشد.

 

* اسامی در رمان بصورت تصادفی انتخاب شده و هیچ وجود خارجی ندارد

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 16:59 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی