تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

رسول اکرم (ص) :

هر کس بشارت ماه ربیع الاول رابه من بدهد من بشارت بهشت را به او میدهم

 حلول ماه ربیع الاول 

ماه عيد بـزرگ آل محمد (ص)

بر تمامی مسلمین و شیعیان جهان تبریک و تهنیت باد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 16:32 |

 

شهادت امام مظلومان امام در غربت حضرت امام رضا بر تمام شیعیان تسلیت باد.

اشکهای رضا آشکارا بر گونه هایش غلطان بود در این همه سال گریه داداش را ندیده بودم. دلم گرفت چون میدانستم اینقدر مشکلات به رضا فشار اورده که گریه میکند . رضا از بی عدالتها در جامعه اسلامی ما گریه میکرد رضا از اینکه بهترین دوستانش شهید شده بودند بخاطر برقراری عدالت رنج میبرد . سرم را روی سینه برادر گذاشتم اشکم جاری شد . هق هق گریه امانم را بریده بود. رضا لیوان ابی که کنار تخت بود را برداشت و به من داد قدری اب خوردم نگاهی به برادر کردم و گفتم : داداش این درد تو تنها نیست من هم رنج می برم بارها در محل کار دیده ام بی عدالتها را ، بارها در محل کار دیده ام انان که دم از دین و ایمان می زنند منافقانی بیش نیستند. کسانی که فقط تظاهر می کنند به دین داری. یادم می اید معاون وزیر می خواست به اداره بیاید مسئولین اداره راه افتاده بودند و به همکاران اجبار می کردند باید بیائید نماز خانه پر شود. داداش همان روز رغبت نکردم بروم و نماز جماعت بخوانم میدانی همکاران چه می گفتند؟ با مسخره می گفتند چهاررکعت نماز ظهر برای پاچه خواری معاون وزیر می خوانیم . داشتم خفه می شدم آخه نفاق تا چه حد. بخدا قسم بارها دیده ام ذره ای به دین اعتقاد ندارند اما مسئولیت می گیرند می شوند جانشین پیغمبر. داداش ریا و تظاهر و تزویر در جامعه حرف اول را می زند. داداش در مراسمی خانواده استاندار را دیدم دخترش نه تنها حجاب نداشت بلکه جزء بدحجابها بود آنوقت همین استاندار میخواهد حجاب را در جامعه بیاورد. وزیر اهل فلان شهر است . فلان قوم و خویش خودش را معاون کرده و به همین ترتیب کلیه مسئولین ان شهر قوم و خویش هستند. کاری ندارند که شایستگی دارد یا نه؟ مدتی پیش میخواستند چند تا نیرو استخدام کنند به کلیه افرادی که در طی چند سال درخواست کار داده بودند تماس گرفته شد آمدند مصاحبه شدند و بهترین ها انتخاب شد به گوش فلان نماینده مجلس و فلان مسئول رسید جلو اعلام اسامی قبول شدگان گرفتند بهانه کردند باید از طریق آگهی عمومی افراد ثبت نام کنند . "رضا گوشت با منه ؟ خوابیدی؟ " رضا که گویا در عالمی دیگر سیر میکرد چشم باز کرد و گفت: داشتم به حرفات فکر میکردم به اینکه چرا باید وقت جوانان ما اینجوری هدر بره خوب بگو بقیه ماجرا را تا ببینیم آقا دزده به کجا میرسه. " با این جمله خنده ای به لب آورد و با اشاره چشم به ناهید فهماند که منتظر شنیدن بقیه ماجرا است" خلاصه آگهی زدند روزنامه خیل بیکاران مدرک دار دانشگاه در امتحان کتبی شرکت کردند و خب بعضی ها را که میخواستند و سوال را از قبل داشتند در امتحان کتبی قبول شدند نوبت مصاحبه حضوری شد در عمل هیچ بلد نبودند و باز چند نفر بهترین انتخاب شدند اسامی را به ریاست دادند هر چند متقاضیان تماس میگرفتند جوابی نداشتیم بدهیم اما چندی بعد متاسفانه افراد سفارش شده و از نظر علمی بیسواد که قبول نشده بودند بعنوان قبولی در امتحان اعلام شدند. داداش من خودم با اینکه ذینفع نبودم داشتم دیوانه میشدم اما کاری از دستم بر نمی آمد. تا چند شب خواب نداشتم خیلی راحت همان کسانی که ادعای مذهبی میکردند همان کسانی که در مسئولیتی قرار گرفتند که عدالت را بر پا کنند منشا تمام بی عدالتی ها در جامعه هستند اگر حرفی بزنی راحت برایت پرونده ای درست می کنند و دیگه بقیه اونهم خودت میدونی .

ناهید همینطور که تعریف میکرد اشک در چشمانش جمع شده بود معلوم بود خیلی رنج میبرد اما چاره ای نداشت می بایست برای گذاران زندگی کار کند. هر جای جامعه بروی همین بود. رو به برادر خندید و گفت : خب دیگه بسه از این حرفها زدن کمی هم از خودمون حرف بزنیم داداش. ببین منیر همکار من است خیلی خیلی دختر خوبی است اجازه بده باهاش صحبت کنم اگر اجازه داد یکی دو جلسه با هم صحبت کنید اگر به درد هم خوردید خب بقیه کارها خدا خودش درست میکنه." ناهید دست برادرش را گرفته بود چشمکی به او زد و خندید " خب نظرت چیه قبوله؟ رضا که هنوز در فکر حرفهای ناهید بود یه دفعه به خود امد و گفت: خواهر من خواهر کوچولوی من نمی گی یه دختر خوب رو پای من بدبخت کنی ؟ آخه من اگر بخواهم یه زندگی خوب برای دوستت درست کنم باید پا روی خیلی از ایده ها و اعتقاداتم بذارم. باید حق کشی کنم و الا جای من در این جامعه نیست. من ادواج کنم کجا میخواد زندگی کنه این خونه دو تا اتاق بیشتر نداره اذیت میشی تازه کدوم دختر حاضره بیاد با خواهر شوهر توی یه خونه زندگی کنه؟ حساب اینها را کردی؟" ناهید همچنان چشم به دهان برادر دوخنه تا کی حرفش تمام شود. به محض اینکه دید رضا ساکت شد گفت": نه منیر از این دخترها نیست . اونم همیشه از مرد زندگیش نان حلال خواسته اونم از این بی عدالتی ها رنج میبره. میدونم با روی باز حاضره با هم در این خونه زندگی کند اما دنبال تجملات دروغینی که از راه نیرنگ و نفاق و ریا بدست امده نباّشه. داداش توی همین اداره خواستگاران زیادی داره اما قبول نمی کنه چون میدونه یک رکعت از نماز طرف قبول نیست . همیشه میگه دزدی که شاخ و دم نداره اونی که از خونه مردم میره بالا یا از جیب و کیف کسی دزدی میکنه شرف داره تا اونی که از بیت المال و ۷۰ میلیون مردم میدزده و رنگ شرعی به اون میده. همیشه میگه اون دزد حداقل از یکی میدزده و آخرت هم به یکی جواب پس میده آینها که از بیت المال می دزدند باید به همه جواب بدهند. داداش اون خیلی حلال و حرام میکنه بخدا دختر خوبیه بذار باهاش صحبت کنم. رضا از روی تخت بلند شد چرخی توی اتاق زد به سقف نگاه کرد که زمستان قبل بر اثر بارندگی آب داده بود و هنوز نتوانسته بود درستش کند. به پای در گچ ناهید نگاه کرد. به طرف تاقچه رفت آینه و شمعدان عروسی مادر و پدرش را دست کشید . قاب عکس مادر و پدر را برداشت نگاهی به چشمان منتظر مادر در عکس انداخت و با او نجوا کرد مادر ببین این دخترت چی میگه؟ کاش بودی و میدانستم اگر ازدواج کنم کسی در کنار ناهید است میدانستم تنها نمی شود اما ناهید با اینکه تا بحال بر زبان نیاورده منتظر نامزدش است . میدانم چشم به راه دوست مفقود شده من است . میدانم دلش پیش اون هست. میدانم هنوز به ناصر فکر میکنه دلم میخواد زودتر ازدواج کنه و از این تنهایی در بیاد . مادر چند روز پیش یکی از همسایه پیشم آمد و ناهید رو برای برادرش خواستگاری کرد خانواده خوبی هستند اما نتوانستم به ناهید حرفی بزنم چون هر وقت بحث ازدواجش پیش آمده به شوخی گفته میخوای از شر من راحت بشی ؟ مادر تو بگو چیکار کنم؟ من توی این دنیا بعد از خدا همین یک خواهر را دارم . اگر ازدواج کردم و همسرم با این فرشته زندگی من نساخت چه کنم؟ نمی دونی چقدر نبود شما را در این برهه از زندگی حس می کنم . چقدر احساس بی پناهی می کنم. رضا دستی به صورت مادر و پدر در قاب کشید و به صورت خودش گذاشت. قاب عکس را سر جایش گذاشت بدون اینکه به ناهید نگاه کنه گفت بذار چند روزی فکر کنم. میخواست از اتاق خارج بشه که ناهید گفت داداش با ازدواج تو روح پدر و مادر هم شاد میشه مطمئن باش. رضا حرفی نزد و از اتاق خارج شد. ناهید همینطور به قاب عکس نگاه کرد به این همه زمانهایی که بدون پدر و مادر این شهری غریب گذرانده بود. به روزهای که ناصر به خواستگاری او آمد . رضا با او صحبت کرد و موافقت خواهر را که دید مراسم خواستگاری اجرا شد. کیفش را از کنار تخت برداشت. حلقه ای از درون کیف بیرون آورد و به انگشتش کرد. سالها بود جز این چند روزی که مریض بود حلقه از دستش خارج نشده بود. آخرین شبی که ناصر برای خداحافظی آمد را فراموش نمی کند. توی حیاط رضا آنها را با هم تنها گذاشت. حرفهای آخر ناصر بیادش بود. " ناهید تو که از جبهه رفتن من ناراضی نیستی ؟" ناهید با همه علاقه ای که به ناصر داشت گفت: برو به وظیفه ات عمل کن من تحمل می کنم. برای اجرای اسلام و عدالت نیاز به هزینه دادن است . من هم دوری تو رو تحمل می کنم انشا الله به سلامت برمیگردی ." نمی دونم تا خدا چی بخواد هر چی قسمت باشه اما اگر اگر خدا منو قابل دونست و شهید شدم میخوام ادامه دهنده راه من باشی ناهید آخرین وصیت من به تو این است که اگر شهید شدم همسری لایق برای خود انتخاب کنی ." این حرفها را ناصر زد و زیر قرانی که دست ناهید بود عبور کرد و رفت. " ناهید این خاطرات را دائم با خود مرور میکرد اما نه جسدی از ناصر آمده بود و نه نشانی از کجا معلوم زنده نباشه. ؟حلقه را در دستش چرخاند و به خود گفت تا جفت این حلقه پیش من برنگرده ازدواج نخواهم کرد.

                                                                                                             ...........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 12:41 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی