رضا نگاه آرام و مهربانش را بر من انداخت و پرسشگرانه لبخند زد . من بدون توضیح رو به رضا کردم که حالا حالتی متعجب داشت " نمی دونم وقتی بهش بگم چه حالی میشه خوشحال ؟ ناراحت ؟ بی تفاوت؟ خب اول و آخر بایستی زن بگیره یا نه؟ بهترین موقع است باید برم سر اصل مطلب" دستم را دور گردن برادرم حلقه کردم و گفتم: الهی قربون برادر خوب و دلسوزم برم. میدونم چقدر زحمت منو میکشی اما خب اونم دختر خوبیه فکر کنم تو رو هم دوست داشته باشّّه چرا باید مخالفت کنی هم من از دوستم جدا نمی شم هم تو یه همدم خوب پیدا میکنی بخدا باور کن همیشه زبانزد همه همکاران است.
رضا مات به من نگاه میکرد. نمی دانست در مورد چی و کی حرف میزنم؟ خمی به گوشه ابرو انداخت و نگاهی حاکی از تعجب به من کرد گیج شده بود دست مرا گرفت و گفت این چیزها که میگفتی خواب دیدی؟ نه مث اینکه راستی راستی مخ آبجی کوچولوی ما عیب برداشته و هذیان میگیه. من که داشتم به دهان رضا نگاه میکردم هنوز متوجه نشده بودم بدون اینکه توضیحی به رضا بدهم و مقصودم را بفهمونم خواستم اونو راضی کنم. روی تخت جابجا شدم و در حالی که یادم رفته بود پایم توی گچ است میخواستم پایم رو روی تخت بگذارم که متوجه سنگینی اون شدم. خنده ام گرفت و رو به رضا گفتم وای تو چطوری این همه سال با یه پای مصنوعی راه رفتی و کار کردی ؟ من همین یک هفته عاجز شدم. گاهی هم یادم میره فعلا نمی تونم راه برم. اما اگر دستم بود بهتر بود میدونی چرا؟ منتظر جواب رضا نشدم و گفتم اگر اذیتم میکردی با همین گچ میزدم توی سرت که کیف کنی خب رضا جوابت چیه؟ رضا دوباره برَ و بر مرا نگاه کرد و گفت در مورد چی؟من که تازه متوجه شده بودم رضا نمی دونه از چی حرف میزنم روی تخت جابجا شدم و طوری نشستم که رو در روی رضا باشم گفتم ببین داداش من تصمیم گرفتم واست آستین بالا بزنم . دیگه مجردی بسه امروز هم فهمیدم که خیلی کدبانو شدی ميخوام هر چه زودتر سر و سامان بگيري هم به نفع منه هم به نفع خودت تازه مگر حديث نداريم كه با ازدواج نصف دينت رو ادا كرده اي ؟خب تازه من موردش هم پيدا كردم با هم مي ريم خواستگاري خب حرفهاتون رو مي زنيد اگر با هم تفاهم داشتيد بعدش بايد هلهله و شادي كنيم.
رضا همچنان متعجبانه چشم به دهان من دوخته بود و حرف نمي زد. وقتي مرا ساكت ديد گفت يكي به اين خواهر شيطون ما بگه كسي كه لالايي بلده چرا خودش خوابش نمي بره؟ ببينيد كي به من ميگه نصف دينت رو ادا نكردي؟ بابا اي ول خواهر هم خواهران قديمي... وسط حرف رضا پريدم و گفتم " نشد ديگه من كه نمي تونم برم خواستگاري واسه خودم بايد يه بدبختي پيدا بشه بياد خواهرتو بگيره يا نه؟ اما تو ميتواني از همين فردا صد تا را کاندید کنی من میرم خواستگاری. در ذهنم فکر میکردم که رضا چه احساسی نسبت به حرفهای من پیدا کرده "عشق به رضا باعث شده بود که من هم چون رضا در مقابل او احساس مسئولیت کنم" رضا گویا پای درد دلش باز شده بود دست مرا گرفت و شروع به حرف زدن کرد. " خواهرم تو میدونی توی این بیست و چند سال گذشته من چی کشیدم تو چی کشیدی؟ لطفا وسط حرفام نپر تا بتونم حرف بزنم . " با لبخندی به من نگاه کرد و ادامه داد" وقتی پدر و مادرمان را از دست دادیم تو تازه ۱۰ سال داشتی من هم به سن نوجوانی رسیده بودم به قولی هنوز ریشم در نیومده بود که به عشق امام و مملکتم به جبهه ها رفتم. هشت سال را تو این طرف و اون طرف آواره بودی و من در جبهه اما دورا دور مواظب تو بودم . جنگ تمام شد و من به عشق خدمت در سپاه مشغول کار شدم . درس خواندم اما هیچ وقت دنبال پست گرفتن نبودم بارها به من پست های بالا پیشنهاد شد اما چون میخواستم همان رضای دوران جنگ باشم خودم را الوده پست و ریاست نکردم. با حداقل زندگی هر دومون زندگی کردیم . خانه اجاره ای ، در آمد کم اما هیچ کدام گله ای از هم نکردیم. همه به من میگفتند رضا تو پاتو توی جنگ از دست دادی حقت هست که این امتیازات را بگیری اما من پایم را هدیه راه خدا کرده بودم و نمی خواستم اجر مادی این دنیا را با آخرت عوض کنم. اما دیدی که چه با من کردند اما به خدا واگذار کردم . شبهای زیادی من و تو پا به پای هم نشستیم درس خواندیم دانشگاه رفتیم بدون استفاده از امتیازاتی که برای خانواده های شّهدا و جانبازان در نظر گرفته شده بود با اینکه همه می گفتند حقتان است اما استفاده نکردیم. بارها دوستان لطف کردند و به من پیشنهاد پست دادند اما سعی کردم هرگز آلوده پست و میز و مقام نشوم. خودت بهتر میدونی چه شبهایی که از ترس اجاره خانه خواب نداشتیم کار کردیم تا توانستیم با همت خودمان این خانه را بخریم. " مکثی کرد و نگاهی به من که غرق در سخنان برادری بودم که سالها اینچنین با هم حرف نزده بودیم. سالها درد دل نکرده بود . هر دو یا مشغول درس خواندن بودیم یا سر کار رفتن. همیشه هم به من سفارش میکرد" ناهید نکنه به خاطر اینکه خانواده شهید هستی حق کسی را ضایع کنی از من و تو بهتر زیاد هستند. کسانی که هیچ شهیدی ندادند اما بواسطه درس خواندن و سوادشون از ما شایسته تر هستند. مطمئن باش اگر حقی ضایع کنی پدر و مادر ما را نخواهند بخشید" همیشه دنبال این بود که دیگری را از خود بهتر بداند. هر وقت به او پستی پیشنهاد میشد میگفت اول بروید ببنید چه کسانی استحقاق بیشتری دارند. او به تمام معنا مرد بود. چه در دوران جنگ چه بعد از دوران جنگ. رضا برای من الگوی صداقت و پاکی و درستکاری بود. لبخندی زدم و گفتم " داداش سخنرانیشون تمام شد؟" گفت نه داشتم فکر میکردم راجع به من چه فکری میکنی ؟ دستی روی شانه اش گذاشتم و با تمام قدرت فشار دادم و گفتم" به اینکه سالها این شانه ها تکیه گاهم در زندگی بوده است به اینکه چقدر خداوند تو را خوب کرده که هرگز طعم سخت یتیمی را نجشیدم. " اشک در چشمان هر دوی ما حلقه زده بود. رضا اینچنین ادامه داد" ناهید بعد رحلت امام خیلی زجر کشیدم هنوز که هنوز است می گویم ای کاش امام زنده بود. وقتی می بینم بعد از امام نیروهای رزمنده و انقلابی هزار و یک تکه شده اند دلم میگیره. وقتی می بینم بخاطر پست و مقام یکدیگر را دشنام می دهند قلبم درد می گیره . حرف هم نمی تونم بزنم چون متاسفانه نام اغتشاش و ... به من خواهند داد. چند روز پیش یکی از رزمندگان موجی به اداره امده بود. مشکل داشت و او را چند سال در پیچ و خم کاغذ بازی اداری انداخته بودند بیچاره عصبی شده بود و هر چه روی میز رئیس بود به زمین پرتاب کرد و شکست .چند نفر او را گرفتند. نمی توانستند ساکتش کنند حالش بد شده بود عده ای جمع شده بودند و می خندیدند و می گفتند بابا این دیوانه است مشکل روحی روانی داره . بندازینش بیرون . اعصابم به هم ریخته بود. آنها نمی فهمیدند که این بنده خدا با اینکه سالها از جنگ گذشته اما مصیبتهای جنگ باید با او و خانواده او همراه باشد. آمده دنبال کارش نه تنها کار او را انجام نمی دهند او را به باد تمسخر می گیرند. جلو رفتم و گفتم کار درستی نمی کنید . این بنده خدا بخاطر زن و فرزند شما به این روز در آمده حالا شما مسخره اش می کنید خجالت بکشید. ناهید از چی حرف بزنم دلم خیلی پر است. دلم برای دوران جنگ که همه صادقانه می جنگیدند و شهید و مجروح می شدند تنگ شده . "

دوباره ساکت شد . آشکارا گریه میکرد. باز یادم رفته بود که پایم توی گچ است میخواستم بروم و برایش آب بیاورم که دوباره متوجه پایم شدم. دستم را روی اشکهایش کشیدم و گفتم " داداش گریه نکن خدا کریمه یادم افتاد به شعری که چند روز پیش خوانده بودم . فکر کنم شعر مال مرحوم آغاسی شاعر اهل بیت بود که در وصف ظهور مولا سروده بود:
صورت دل منظر تصوير توست
باز شدم بسته به زنجير توست
ياد تو در جان و دلم ماندگار
كوچه اسير عطش انتظار
كاش صميمانه به ما سر زني
حلقه ديدار بر اين در زني

