سلام بر حسین ع سلام بر زینب ع سلام بر شهیدان کربلا

صدای پای اسبان در سرزمین کربلا شنیده میشد . اسبان از بوی کربلا مست شده بودند. باور نمی کردند که در اینجا توقف خواهند کرد. آنان راه کوفه را در پیش داشتند و سواران خود را قرار بود در کوفه پیاده کنند. ذوالجناح توقف کرده بود. او افتخار این را داشت که مرکب حسین بن علی ع باشد. او آرام می رفت تا حسین اذیت نشود. او دائما در فکر بود مبادا بلغزد و حسین بر زمین افتد. ذوالجناح میدانست که حسین حتی رعایت او را هم می کند. گاهی سوار میشد و گاهی پیاده و حالا در سرزمین کربلا همه اطراق کرده بودند. به حسین خبر دادند برگرد کوفیان خیانت کردند. برگرد که مسلم عمویت را کشتند. نامه های دروغین کوفیان و فریب زر و زیور عبیدالله انان را ذلیل و خوار کرد. سربازان عبیدالله راه برگشت حسین و یارانش را بستند. آب را هم بر حسین بستند اما او فریاد زد هیهات من الذله . او گفت برای برقراری دین جدش محمد مصطفی ص و احیای امر به معروف و نهی از منکر آمده است . او گفت برای برپایی نماز آمده است هرگز با حکومت یزید فاسد و فاسق بیعت نخواهد کرد . شمعها را خاموش کرد. اختیار به به همراهانش داد به زبان امروز دموکراسی راستین را در میان همراهانش برقرار کرد. حسین به کسی زور نگفت و به اجبار کسی را همراه نکرد. دوستانه گفت فردا هیچ کدام ما زنده نخواهیم بود. هر کسی واهمه دارد میتواند برگردد . ماندند ۷۲ یار صدیق و پاک او و تاسوعا و عاشورا در زیر سایه عباس علمدار و حسین سیدالشهدا بوجود آمد. رفت تا اسلام را با خون خود و خاندانش بیمه کند. درس گرفتن از واقعه عاشورا به این سادگی نیست. به این سینه زدنهای بی عمل و گریه ها نیست. باید اول عمل کرد. باید سینه زدن ما قلبها را منقلب کند. باید گریه های ما خودمان را دگرگون سازد . نه اینکه هر شب به سینه زنی و گریستن بپردازیم و فردا به خلق خدا ظلم کنیم . در هر پست و مقام و کاری هستیم فرقی ندارد . کاسب هستیم ویل للمطففین را آویزه گوش خود کنیم . کارمند هستیم از کارمان و وقتمان ندزدیم. پستی داریم به زیر دستان و مردم ظلم نکنیم. دروغ را از خود دور کنیم. شیعه واقعی حسین شویم که بخدا اگر شبی در خانه بنشینیم و مشکلی از خلق خدا را حل کنیم هزاران بار بهتر از سینه زنی بدون عمل است. باشد که این محرم، محرم خودسازی و کلاس درسی برای پیوستن به راه حسین ابن علی ع باشیم. ماه به خود آمدن ماه محرم است. ضمن عرض تسلیت به همه شیعیان جهان به مناسبت فرا رسیدن ایام سوگواری امام حسین ع ادامه رمان جدید را در ماه محرم الحرام با شما خواهیم بود امیدوارم مرا از دعای خیر خود فراموش نکنید. یا علی ، التماس دعا
در حالی که هر کسی حرفی میزد و من هم درد می کشیدم صدای آژیر ماشین اورژانس نزدیک میشد. همان آقا افراد را کنار زدند تا ماشین جلو بیاید. خانمی جلو آمد از صورت او می شد فهمید که خسته است . با اینکه صبح اول وقت بود اما خستگی را میشد در چهره او دید شاید شب قبل کشیک بوده و من آخرین مورد حادثه او باشم. نبض مرا گرفت نگاهی به صورتم کرد. چشمان درخشان و آبی او هر فردی را مسحور خود میکرد. میشد حدس زد که حدود ۳۰ سالش است . بلوزی آبی رنگ به رنگ چشمانش زیر روپوش سفیدش در حالی که مشخص بود. پس به همرنگ بودن لباسش با رنگ چشمانش اهمیت میدهد. در کل زیبا بود. همانطور که درد می کشیدم و داشتم چهره او را سبک و سنگین می کردم پرسید : زمین خوردی ؟
اره ، خندید و گفت صبح اول وقتی مگر صبحانه نخورده بودی که مجبور به خوردن زمین شدی؟
خنده ام گرفت. برای لحظاتی دردم را فراموش کردم و خیره به او نگاه کردم و گفتم خوش به حال مردی که با چنین زن خوش اخلاقی زندگی میکند . بیچاره مردی که میخواد با من زندگی کنه. خب دیگه زندگی سخته دیر خوابیدم دیر بیدار شدم به سرویس نرسیدم انتظار نداشتم چاله ای به این بزرگی شهرداری سر راه مردم حفر کنه و پرش نکنه. پرسید:
کجات درد میکنه؟
گفتم پام خیلی درد میکنه نمی تونم تکونش بدم. دستش را به طرف پام برد به محض اینکه پام رو بلند کرد جیغی کشیدم که بیچاره خودش ترسید و نگاهی به همراهش کرد و گفت احتمالا شکسته نمی شه دست کاریش کرد آتل بیارید ببندیمش ببریم بیمارستان. پرسید خب خانم خوشکله یه چند ماهی که پات رفت توی گچ بار دیگه حواست به این چاله چوله های خیابون و کوچه ها است . آتل آوردند و پای مرا بستند و داخل آمبولانس منتقل کردند. وقتی که میخواست حرکت کند مردی که زنگ زده بود همراه پرستار وارد آمبولانس شد. تعجب کردم. از نگاه او به پرستار متوجه شدم خودش را همراه من معرفی کرده . آخه چرا ؟ من یه خواهش کردم زنگ بزند چرا با من به بیمارستان می آید . روی صندلی کنار برانکاردی که من خوابیده بودم نشست و گفت تحمل کنی پاتو گچ مگیرند دردت آروم میشّه . من هاج و واج نگاهش میکردم. یعنی آدما اینقدر بیکارند یا خیلی خیرخواهند. تازه طوری وانمود میکرد که بقیه فکر میکردند یا شوهر من است و یا برادرم. من هم بخاطر لطفی که کرده بود نخواستم جلو بقیه ضایعش کنم گفتم حتما بیمارستان که رسیدم برمیگردد بنده خدا شاید میخواد مطمئن بشه که مشکلی پیش نیاد. توی بیمارستان گفتند باید بروید پذیرش کارهاش رو بکنید لبخندی به من حاکی از پیروزی خودش در مقابل نگاههای منتقدانه من کرد و بطرف پذیرش راه افتاد. لحظه ای به خودم فکر کردم اگر نبود چیکار میکردم نه پول باهام بود نه تلفنی که به داداش خبر بدم خدا خواسته این جوان را سر راه من قرار بده. رضایت قلبی از حضورش در من ایجاد شد. همراه من به اتاق عکس آمد مرا برای ازمایش برد. راستی راستی پایم بدجوری شکسته بود. قرار شد مرا عمل کنند. بجای من رضایت نامه را امضا کرد و من همچنان ساکت و مبهوت به او نگاه میکردم. داداش هم سر کلاس بود و تا خانه نمی امد نمی توانستیم با او تماس بگیریم. فقط ادرس خانه رو به او دادم تا ظهر برود و به داداشم خبر بده. قبل از رفتن به اتاق عمل سرش را نزدیک صورتم آورد و گفت: هنوز اسمتون رو نمی دونم و من بدون تامل گفتم : ناهید. مرا به اتاق عمل بردند و ماسکی روی دهان و بینی من گذاشتند چیزی نفهمیدم تا زمانی که احساس دردی تمام وجودم فرا گرفت. چشم باز کردم همان غریبه را کنار دستم دیدم که با برانکاردی از اتاق عمل مرا به طرف بخش می برند.
درد شدیدی داشتم وقتی مرا روی تخت گذاشتند بجز به درد پام به چیزی فکر نمی کردم. چشم گرداندم فضاي اتاق گرفته بود. دو تا خانم ديگر هم در اين اتاق بستري بودند. صداي جيرق تخت اعصابم را خرد كرده بود. پرستار به اتاق امد به غريبه گفت بيرون باشيد تا كارهاي خانم را انجام دهم. درد امانم را بريده بود و دائم ناله ميكردم كه صداي پرستار بلند شد و گفت: چه خبرته خانم ؟ چند دقيقه نيست همه رو عاصي كردي؟ بغضم گرفته بود مگر كور بود كه عمل كردم و درد دارم.؟ رو به او كردم و گفتم يعني تو پرستاري؟ اين چه رفتاريه كه با بيمارت ميكني؟ اگر تحمل آه و ناله بيماران رو نداري برو يه شغل ديگه اي بگير. با پرخاش گفت : به تو ربطي نداره كه من شغل ديگه اي بگيرم . اگر حرف زيادي بزني مسكن بهت نميزنم تا درد بكشي. دلم به حال خودم و همه بيماران سوخت. يعني كسي نيست كه اين پرستار بي ادب رو تنبيه كنه؟ اين رفتار يه پرستار با بيمارش هست؟ ميدونستم اگر كوچكترين حرفي بزنم چند روزي كه در اين بيمارستان بستري هستم با رفتار خشن و بد پرسنل بيمارستان روبرو ميشم. هميشه ميگفتم خدا پاي هيچ بنده اي رو به اين بيمارستانها باز نكنه. وقتي از اتاق بيرون رفت غريبه اومد و روي صندلي كنار تختم نشست. از رفتار بد پرستار دلم شكسته بود تا چشمم به غريبه افتاد زدم زير گريه . همه چيز را براي او تعريف كردم. عصبي شده بود بلند شد از اتاق بيرون رفت. بعد از نيم ساعت با خانمي برگشت. از من خواست ماجرا را تعريف كنم و منهم بدون كم و كاست در حالي كه اشك ميرختم تعريف كردم. دو تا خانمي هم كه توي اتاق من بستري بودند حرفهاي مرا تائيد كردند. خانم كه بعدا فهميدم سوپروايزر بخش است عذرخواهي كرد و رفت . غريبه كه حالا فهميدم فاميلش رضوي است گفت: مدت زماني كه در اتاق عمل بودي به ادرسي كه گفته بودي مراجعه كردم كسي در خانه نبود يادداشتي نوشتم و آدرس بيمارستان را نوشتم و از رير در داخل انداختم. حتما برادرتان به محض ديدن يادداشت مراجعه خواهند كرد. بخاطر همه زحماتش از او قدرداني كردم و گفتم به محض اينكه داداشم اومد مخارجي را كه امروز كرديد پرداخت خواهم كرد. آقاي رضوي گفت: حرفش رو هم نزنيد بعد كه بهتر شديد علت اينكه امروز با شما همراه شدم را خواهم گفت فعلا استراحت كنيد و در ضمن هر جايي مسئولي داره خودت هيچوقت درگير نشو از كسي ناراحت شدي به مسئولش بگي حتما رسيدگي ميكنه. تا خواستم حرفي بزنم پشت سرش برادرم رو ديدم كه وارد اتاق شد......................................ادامه دارد
دوستان عزیز و ارجمند ضمن تبریک عید سعید غدیر خم عید ولایت و امامت عید عشق و صفا به همه دوستدارن اسوه تقوا شجاعت رشادت مهربانی امام علی ع اولین قسمت رمان جدیدم را به مناسبت عید سعید غدیر خدمت شما دوستان تقدیم می کنم. من نامی برای این رمان انتخاب نکردم و ان را به شما عزیزان واگذار میکنم تا پیشنهاد دهید و بهترین نام را بر روی رمان بگذارید.جایزه ای نفیس جهت بهترین پیشنهاد دهنده که در قسمت نظرات نامی انتخاب کند در نظر گفته شده است که با ایمیل او تماس گرفته میشود و بعد از گرفتن ادرس جایزه برای آن عزیز ارسال میگردد.

باور نمی کردم به این راحتی پایم در گودال آبی گیر کند و برای چندین ماه بره توی گچ. همیشه از اینکه زمین بخورم و جایی از بدنم بشکنه واهمه داشتم. اما شب قبل خوب خوابیده بودم و صبح هم سرحال و سرزنده از خواب بیدار شدم. وضویی گرفتم نزدیک طلوع خورشید بود سریع چادر سفید نمازی که پارسال برایم از مشهد سوغات آورده بودند را روی سرم انداختم و به طرف جانمازی رفتم که هزار و یک خاطره ازش دارم. آخه این جانماز ترمه دوزی شده را مادر بزرگم برام سوغات اورده و سجاده اش هم خاله مادرم یعنی خواهر مادربزرگم از مکه آورده. اون موقعها که بچه بودم همیشه یا خونه مادر بزرگ بودم یا خونه خاله که ما بهش می گفتیم خاله بزرگ. چه زنهای نازنینی بودند خدا رحمتشون کنه . آدم باور نمی کنه به این زودی از بین ما بروند. داشتم میگفتم دو رکعت نماز صبح را خواندم و سریع لباس پوشیدم . سراغ یخچال رفتم تا چیزی اگر پیدا کنم برای صبحانه بخورم . مقداری نان برداشتم با پنیر که روی نان مالیدم و همراه خوردن ساندویچ ساده پنیر و کاهو شروع کردم کفشم را پوشیدن. نگاهی به ساعت انداختم وای سرویسم رفت و من باز هم نرسیدم . هر روزبه خودم میگم فردا کمی زودتر بلند میشم اما بازم خواب می مونم. خدا رو شکر که تا کله ظهر خوابم نمی بره . خلاصه همینطور که ساندویچ پنیر توی دستم بود به طرف در خروجی دویدم . همینکه در رو بهم زدم یادم اومد کلید حیاط رو برنداشتم . خدای من چرا امروز اینقدر دست پاچه شدم. خب رضا خودش امروز از ماموریت برمیگرده و در رو برام باز میکنه. اصلا حواسم نبود که توی جامعه ما برای یه زن به سن من زشته که ساندویچ توی دستم بخورم و راه برم اونم از نوع تند تند رفتنش . خلاصه یکی دو بار توی خیابان با بوق ماشینها از جا پریدم و گاهی هم می دیدم که راننده ها سر بیرون می کنند و یه چیزهایی به من می گویند. گاهی می خندیدم و گاهی هم عصبانی اخه نباید دیر به اداره می رسیدم توی پیاده رو به حالت دویدن راه می رفتم که یه دفعه زیر پام خالی شد و دردی تا مغز استخوانم رو سوزاند. گودالی شهرداری حفر کرده بود نمی دونم برای چی همینطور که درد می کشیدم از گودال خارج شدم و چند نفری هم ایستاده بودند و به شهرداری بد و بیراه می گفتند میخواستم سر پا بایستم که متوجه شدم پایم به اختیارم نیست. نمی توانستم هم تکانش بدهم. جیغی کشیدم که عابرین هر کسی اون نزدیکی بود ایستاد. خیلی سعی کردم خودم رو نبازم اما لباسم که زیر خاک شده بود پایم که حتما آسیب جدی دیده بود نگاهی التماس گونه به آقایی که از همه نزدیکتر به من بود کردم که کمکم کنید . از حالت برافروخته من متوجه درد شدیدم و درخواست کمک بی صدای من شد. جلو آمد و پرسید: آسیب دیدید خانم ؟ دیگه تحمل نداشتم و اشکم روی گونه ها جاری شد و با صدای بغض کرده گفتم فکر کنم پام شکسته. میشه اورژانس خبر کنید؟ مرد سراسیمه گوشی تلفن همراهش را در آورد و شروع به شماره گرفتن کرد. الو اورژانس؟ توی خیابان مشیر ضلع غربی نزدیک ایستگاه اتوبوس خانمی در گودال افتاده و آسیب جدی دیده لطفا تشریف بیاورید. من بله بله من رضوی هستم. تلفن را قطع کرد تعداد جمعیت زیاد شده بود و همین مرا آزار میداد . نگاهی به جمعیت کردم که همه سر تاسف تکان میدادند و هر کدام چیزی می گفتند. صدای خانمی را شنیدم که می گفت توی این مملکت باید تمام حواست جمع باشه مسئولین که ککشون هم نمی گزه خودشون و زن بچشون با ماشین میان دنبالشون و هر جا میخوان میبرندشون دیگه کاری ندارند که بر سر مردم چی میاد؟ آخه یکی به این از خدا بی خبرا بگه چرا وقتی جایی رو حفر می کنید به فکر پر کردنش نیستید. خب بچه مردم توی این گودالها بیفته که می میر ه ............................................ادامه دارد


