تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

 

َاینَ الرِّّجَبیِّون

کاش چون مولا علی بودیم. کاش بدون ریا و تظاهر شبها به آنان که اشک در چشمانشان می جوشدو بخاطر شرم و حیا از خانواده جاری نمی کنند سر می زدیم. کاش در مجالسی که بوی تعفن میدهد شرکت نمیکردیم. کاش به معنای واقعی شیعه بودیم. نه مسلمان و شیعه شناسنامه ای. می بینم آنانی که ادعای دینداری دارند و در ماشینهای چندین ده میلیونی سوار میشوند خانه های چند صد میلیونی نشسته اند اما شیعه علی در خانه ای محقرانه و اتاقی چندمتری اشک غم می ریزد. شاید مرا مواخذه کنید که اینقدر از غم و انداوه مردم حرف نزن . در پیشگاه خداوند خجالت می کشم دستم کاری نمی آید و الا تمام انانی را که خود شاهانه زندگی میکنند و در مقابل افرادیکه  نمی دانند زندگی یعنی چه؟ فقط زنده هستند وجوددارند و فقط شعار می دهند که ما به اینها می رسیم را به زیر می آوردم اماشجاعانه می گویم قدرت عمل ندارم می ترسم. میدانم اخرت یقه مرا خواهند گرفت که چطور نشستی و هم نوع خودت زجر کشید؟ اما راه به جایی ندارم.بازم نزدیک انتخابات مجلس شد و وعده  و عید یکی سری آدم مفت خور که خود را به مجلس برسانند و چنان کنند و چنان. افرادی را می بینم که استعفا داده اند که خدا شاهد است زنده بودن هم برایشان زیاد است. یادم نمی رود روزی که یک موتور گازی میخواست از یکی از همکاران بخرد خیلی سال دوری نیست. ۱۵ سال پیش بود. التماس میکرد از ۱۲۵۰۰ تومان به ۱۲۰۰۰ تومان تخفیف بدهد. قسم میخورد ۵۰۰ تومان ندارد.حال بیائید و دبدبه و غبغه این جوان ۳۸ ساله را ببینید . نه تنها خود بلکه برادراش هر کدام مدیرکل سازمانیهایی شده اند که در سطح مملکت اسم و رسمی دارند. حال استعفا داده اند این محل برای این اقا کم بوده ماشین ماکسیما برای خودش و خانمش کم بوده خانه کاخ گونه برای او کم است باید در هاوایی و کنار قصر ملکه الیزابت چون دیگران کاخی برپا کند. باید راه به مجلس پیدا کند. چون درد کشیده است؟ چه غم دارد که برادر شیعه و مسلمان او در رنج و فلاکت زندگی میکند. بله زمان انتخابات شروع میکند به اینکه برای مستعضفین چنان و چنین می کنم.اما به محض ورود به مجلس و دیگر کسی روی مبارکشان هم نمی بیند. این مطلب را بالای مطلب قبلی نوشتم تا هر دو را با هم تطبیق دهید. رجب المرجب مبارک. التماس دعا 

 

شب جمعه مغرب بود که داشتم جایی می رفتم. از خیابانی عبور کردم. مایه تاسفم شد. توی این یکی دو ماه گذشته چیزهایی دیدم که روحیه ام را خیلی خراب کرده . نامه های مردمی به ریاست جمهوری که به اداره ما مربوط می شده برای ما فرستاده شده تا پاسخگو باشیم. من هم بر اساس نوع کارم بایستی آنها را بخوانم . بارها اشک به چشمانم جاری شده است. درد و غم مردم فقیر و بیچاره این مملکت را که میخوانم تنم می لرزد. خانواده ۸ نفره در یک اتاق ۸ متری بدون حمام و... زندگی میکنند. نه پنکه ای دارند که گرمای تابستان را حس نکنند و نه بخاری که سرمای زمستان تا مغز استخوان انها را نسوزاند. مادری که چشم به راه است که لقمه نانی برسد و فرزندانش سر گرسنه زمین نگذارند. پدری که هر جا مراجعه می کند کاری نمی یابد تا شب را عرق شرم بجای پول به خانه نبرد. دختری که کنار بستر مادر بیمارش نشسته و اشک می ریزد که ای کاش پدرش زنده بود تا شاید کار می کرد و پول دوا و درمان مادرش را به خانه می آورد. از کدام بگویم جوانی که دو سال است عقد کرده و شرکتی که کار میکرده او را بیرون کرده و امیدش ناامید شده و می گوید هیچ امنیت شغلی ندارد و اینک او مانده با زن عقد کرده در خانه پدر و هزار و یک مشکل دیگر. از عروسی بگویم که پدرش کلیه اش را فروخته تا وسایل اولیه زندگی را بعنوان جهیزیه برای دخترش بخرد یا از دختر دم بختی که بخاطر فقر و نداری هر خواستگاری که وضعیت زندگی آنان را می بیند همراه با دو خواهر دیگرش در خانه پدر مانده اند و غم بیچارگی خود را می خورند. از جوانی که از هزارجا وام گرفته تا ماشینی ارزان قیمت بخرد و با ان مسافرکشی کند تا خرج خانواده خود و پدر و مادر پیر و فرتوت خود را با این ماشین بدست آورد و اینک که بنزین سهمیه بندی شده حتی او را بعنوان مسافرکش شخصی با توجه به قانون و قوانین دست و پاگیر این حرفه نمی شناسند و بیکار با قرض هایش مانده نه نباید از این افراد حرف بزنم چون تعدادشان زیاد است و دولت که نمی تواند به همه برسد. اصلا تعهدی ندارد. در این مملکت باید شهرام جزایری ها زندگی کنند. اول مطلب داشتم می گفتم که شب جمعه از خیابانی عبور می کردم. یک کوچه ای بود که دو طرفش درب دو تا خانه باز بود و چراغانی شده بود. میدانید جلو این خانه های قصرگونه چی دیدم. کالسکه ای سفید با دو اسب سفید که به مانند کالسکه سیندرلا تزئین شده بود. حس کنجکاوی من گل کرد و ایستادم . شاید دارم خواب می بینم. یعنی در این وانفسای کشور ما چنین چیزی ممکن است؟ دختری بمانند فرشته در حالی که داماد دستش را گرفته بود داشت از کالسکه پیاده می شد. هلهله و شادی سر گرفته شد. عروس و داماد . وای خدای من لباس عروس را ببینید. محکم به صورت خودم زدم ببینم خوابم یا بیدار؟ جلوتر رفتم میهمانهایی که هر کدام به سهم خود شاهزاده ای بودند. نزدیک خانمی ایستادم گفتم شاید دارند فیلمی می سازند سوال کردم عروسیه؟ با لبخندی گفت : اره گفتم من همه جور عروسی دیده بودم غیر از این یکی مانند قصه ها می ماند و سیندرلا را به یاد آدم می آرود. گفت : خانم میدونی چقدر خرج این عروسی شده همین کالسکه با اسبهایش که می بینی ده میلیون براش خرج کردند عروسی امشب بیشتر از صد میلیون خرج شده خوب دیگه عروسی یک شب هست و هر دختری آرزو داره بهترین عروسی رو داشته باشه سونیای ما هم حقش بود. خوشکله تحصیلکرده است همیشه می گفت دلم میخواد مثل سیندرلا ازدواج کنم . نامه های مردم به رئیس جمهور جلو چشمم رژه می رفت . بدبختی مردم فقر و فلاکت مردم خدای من اختلاف طبقاتی تا چه حد؟ جالب بود که شب بعد هم دیدم یک کامیون یخچالدار بزرگ جلو همان خانه ها دارد غذا خالی می کنند مگر عروسی تمام نشده بود . راننده کامیون گفت: بابا این عروسی هفت روز و هفت شب ادامه داره. خدمتکارهای فیلیپینی تازه مستربین ایران هم حضور داره برای سرگرم کردن مردم. امشب هم ما از بندر ماهی تازه آوردیم که برای میهمانها پخت کنند. یادم افتاد به داستان سیندرلا گرچه فقط یک قصه هست اما سیندرلا دختر فقیری بود که برای یک شب آرزو کرد چنان شبی داشته باشد و ساعت ۱۲ شب باز به وضع قبلی برگشت اما آیا دختران و پسران فقیر و جوان این مرز و بوم حتی برای یک وعده می توانند چنین آرزویی داشته باشند که غذایی خوب بخورند. لباسی زیبا بپوشند جایی گرم و نرم بخوابند؟ مگر پیامبر عظیم الشان ما نفرموده اند که اگر مسلمانی شب بخوابد در حالی که برادر مسلمانش گرسنه باشد از ما نیست؟ آیا اینچنین مسلمانانی هرگز فکر کرده اند که با این خرجهای کلان دل چند تا بچه یتیم و خانواده بدبخت را می توانند شاد کنند. پول رهن خانه چند تا زوج جوانی که از نداری سر به دیوار می کوبند را می توانند بدهند؟ خدایا تو بگو کسی که پاسخگو نیست آخر چراچرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت 9:54 |

خداوندا مهربانا پروردگارا ترا سپاس

مادر ای سرچشمه مهر خدا، مادر ای نور خدایی در زمین ، مادر ای ایتی از سوی خدا، مادر لطف الهی بر بشر هر چه گویم از تو مادر بی دریغ کمتر است از وجودی که خداوند بر ما آفرید. مادرم چگونه حق تو را ادا کنم که هرگز ذره ای از آنچه تو بر من روا داشته ای نتوانم جبران کنم. مادرم عشق تو به فرزند ، فداکاری تو ، مهر تو و عطوفت تو را هیچ کس نتواند داشت چرا که خداوند این موهبتها را فقط در وجود تو قرار داده است. انجام دهنده بی منت تویی مادر. تویی که شبهای زیادی بر بالین گریان من نشستی و خم به ابرو نیاوردی. تویی که دستان سرد و یخ زده مرا در زمستان به دست گرفتی مالش دادی و گرمابخش وجودم شدی. تویی که شبهای بسیاری بر بالین بیمار من نشستی و اشک ریختی و از خداوند شفای کودکت را خواستی. از شیره وجودت مرا تغذیه دادی و با متانت و وقارت مرا تربیت کردی. مادر به من آموختی که بزرگانمان را تکریم کنم و به کودکان مهربانی گزینم. مادر به من آموختی که هر وقت دانش و علمت بالا رفت افاده ات و خود برتربینی ات پایین می اید و هر وقت دانش و علمت پایین بود افاده و خود برتربینی ات بالا می رود. مادرم همیشه این را آویزه گوشم قرار دادم. مادرم تو به من آموختی که هرگز پا روی حق انسانی نگذارم و همیشه در زندگی اعتدال را رعایت کنم. خواستی که بهترین همسر و بهترین مادر باشم آنگونه که همیشه دیدم خود اینچنین بودی. مادرم چگونه گویم سپاست ، چگونه قدردانی کنم نیکی هایت ، چگونه بیان کنم خوبیهایت را که هرگز نتوانم. مادرم اینک بهترین روز عالم بشریت بهترین روزی که خداوند در زمین قرار داده فرخنده ترین روز در زندگی محمد مصطفی پیامبر عظیم الشان اسلام را روز تو نهادند. روز تولد بانوی بانوان اسوه تقوا و پرهیزگاری الگوی مهربانی و فداکاری حضرت زهرای مرضیه س را روز تو نامیدند که به حق شایسته ان هستی. من این روز بزرگ را به تو مادرم خوبم مادر همسر عزیزم و همه مادران دنیا تبریک و تهنیت می گویم و آرزوی سلامتی شما را دارم. مادرم روزت مبارک .

و اما در خصوص مطلب قبلی (التماس دعا) بزرگی خدا را چگونه توان دید ؟ا دعاهای شما عزیزان بدرقه راه مادری فداکار و مهربان شد  و همانطور که از درگاه خداوند خواسته بودیم دیروز به یاری حضرت حق لطف پروردگار عالمیان و دعای خیر شما خوبان مادر همسرم از بیمارستان مرخص شد تا امروز را در کنار عزیزانش روز مادر و روز تولد حضرت زهرا را با شادی جشن بگیرد. همینجا از همه شما عزیزانی که مرا در این را همراهی و همدلی کردید از طرف خودم و همسرم کمال سپاس و تشکر را دارم و امیدوارم که همیشه زیر سایه حضرت حق خود و خانواده اتان سلامت شاد و سربلند باشید. روز مادر و روز تولد حضرت زهرا بر همه عزیزان مبارک باد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 9:46 |

السلام علیک یا بنت رسول الله  السلام علیک یا ام حسنین السلام علیک یا ام المومنین یا فاطمه زهرا

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیهابسر مستودع بعدد ما احاط به علمک

میلاد بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا بنت رسول الله اسوه تقوا الگوی معرفت و کمال و روز مادر و روز زن بر فرزند پاک و مطهرش حضرت بقیه الله الاعظم امام زمان عج و همه شیعیان بخصوص زنان و مادران فداکار مبارک باد

دوستان عزیز سلام

هر کدام از ما روزانه مشکلات عدیده ای در زندگی داریم. همگی در زمانی که درمانده می شویم دست به آسمان بلند کرده و از خداوند درخواست اجابت دعا می کنیم. این فی نفسه بد نیست چرا که به خدا نزدیکتر می شویم اما خوب است که در زمانی هم که آسوده خاطر هستیم و مشکلی نداریم دست به سوی حضرت باریتعالی دراز کرده و برای خود و دیگران طلب هدایت و سلامتی کنیم. هر وقت مشکلی پیش می آید نگوئید خدایا مشکلی بزرگ دارم برطرفش کن. بگوئیم ای مشکل من یک خدای بزرگ دارم که تو را از سر راه من بر میدارد. در حدیث قدسی داریم که روزی خداوند به حضرت موسی می فرماید : ای موسی مرا با زبانی بخوان که گناه نکرده باشی. حضرت موسی می گوید خدایا این زبان را از کجا ميلاد حضرت زهرا س روز مادر و هفته زن مبارك بادبیاورم ؟ خداوند می فرماید مرا با زبان غیر بخوان. بله دوستان زبان هر کدام از ما برای دیگری بیگناه هست. پس بیائیم برای یکدیگر دعا کنیم. با توجه به جملات بالا در حالی که چند روز دیگر ولادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا س و روز مادر میباشد  از شما عزیزان جهت شفای همه بیماران بخصوص مادر همسرم که مادر دوم خودم محسوب میشود و به علت بیماری قلبی در بیمارستان بستری است التماس دعا دارم. از همه دوستان خواهش می کنم این بانوی نیکوکار و مومن را دعا کنند تا هرچه زودتر سلامتی خودشان را بدست آوردند و در روز تولد آن بانوی بزرگ هر دو جهان حضرت زهرا در کنار خانواده میلاد دختر نبی اسلام و همسر مولا علی و مادر حسنین و زینبین را جشن بگیریم.. از عزیزانی هم که در مشهد مقدس می باشند خواهش میکنم چنانچه به حرم حضرت امام رضا ع مشرف شدند خدمت حضرت عرض نمایند که این بانوی دلسوخته ی ان حضرت است و شفای عاجل مادر همسرم درخواست نمایند. اجرکم عندالله.

اللهم الشفع کل مرضانا

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 10:20 |

قدرت حرکت نداشتم . هر کسی به عیادت من می امد خودم را از دیده ها پنهان می کردم. از ترحم بیزار بودم. کم کم زخم بستر گرفتم . همسر مهربانم با متانت و بردباری در کنارم بود. همه جا همراهم بود. اما نمی توانستم قبول کنم که دیگر نمی توانم راه بروم کار کنم حرکت کنم. فردی فعال بودم حال چگونه با قطع نخاع آنهم در سن ۳۹ سالگی عمری را روی ویلچر و در حالی که دیگران کارهای مرا انجام دهند. همسرم برای گرفتن دارو بیرون رفته بود و من نا امید از همه جا و همه کس ویلچر را به طرف حیاط خانه حرکت دادم. طنابی برداشتم میخواستم به جایی ثابتش کنم و خودم را دار بزنم. بله تنها راه رهایی از این وضعیت را در خودکشی می دیدم . همه چیز مهیا بود. طناب را به گردنم انداختم. کسی به من نهیب زد : صبر کن این چه کاری است میکنی؟ مگر تو فقط به خودت تعلق داری؟ اگر تو بمیری زنت سه تا فرزندت چه کنند. ؟ میدانی بعد از تو چه بر سر انها خواهد امد . ؟ کمی فکر کن اینقدر خودخواه نباش. اگر در جبهه هم این اتفاق برای تو افتاده بود اینچنین برخورد میکردی؟ تنم لرزید. صدای وجدان را بخوبی شنیدم. پشیمان شدم. به اتاق برگشتم. این چندمین بار بود که تصمیم به خودکشی گرفته بودم. اینچنین نمی شود. باید از نو شروع کنم. باید تقدیر خداوند را بپذیرم و از نو شروع کنم. با همه دردی که از زخم بستر داشتم شروع کردم به تمیز کردن اتاقم . قدرت عجیبی گرفته بودم. قرآن را برداشتم وضو گرفتم و چند آیه ای خواندم. توکل به خدا زندگی جدید را شروع کردم. وقتی همسرم به خانه آمد از جابجایی هایی که در خانه پیش امده بود متعجب شد. فکر کرد خواهرش امده به اتاق من آمد . آنجا هم عوض شده بود. با روی خندان من روبرو شد. متعجب بود در این چند ساعت چه اتفاقی افتاده بود. ویلچر را به طرفش بردم . نگاهی به چهره متعجب او انداختم و گفتم کمکم می کنی همه چیز را از اول شروع کنم؟ من وضعیت جدید را پذیرفتم. اشک در چشمانش جمع شد. زانو زد و خدا رو شکر کرد. روز خوبی بود. کم کم همه چیز به حالت عادی برگشت. زخم بسترم با کمی زحمت و درد خوب شد. من شدم همان حسین قبل از تصادف. به انجمن  معلولین رفتم و عضو شدم. از ان روز به خانواده هایی که معلول در خانه داشتند سر می زدم. به انها امید می دادم. شروع کردم به فکر کردن که چه میشود کرد که معلولین بتوانند راحتتر کارهای خودشان را انجام دهند. ؟ چندین وسیله ساختم که مورد استقبال جامعه معلولین قرار گرفت. وسایلی که خیلی از کارهای خودمان را بدون کمک به دیگران می توانیم انجام دهیم. کم کم تمرین کردم و با درست کردن گلاچ و ترمز و گاز دستی پشت ماشین قرار گرفتم. با تمام ناباوری خانواده و دوستان رانندگی کردم. دیگر نیازی نبود مرا جایی ببرند. خیلی راحت رانندگی میکردم. مغازه ام را دگر بار راه اندازی کردم . چند تا شاگرد گرفتم. در مناقصات مختلف شرکت کردم و برنده شدم. یک روز همسرم گفت نیاز به یک میز تلویزیون داریم. از خانه خارج شدم. وسایل مورد نیاز را خریداری کرده و به خانه آوردم. به همسرم گفتم با کمک هم شروع می کنیم . در طی یک هفته میز تلویزیونی که مشاهده می کنید ساختیم. باورتان نمی شه دستی از غیب مرا یاری می کرد. هر قدمی که می خواستیم بردارم قبل از من خداوند وسیله موفقیتم را آماده کرده بود. بخوبی خدا را با تمام وجودم حس می کردم. دستهای خدا را در کارهایم می دیدم . امید و ایمانم به خدا چندین برابر شده بود. دیگر کسی به دیده ترحم بر من نگاه نمی کردند. دیگر کسی دلش به حال من نمی سوخت. دیگر من آن آدم به درد نخور گوشه ای افتاده نبودم. نسبت به خیلی از هم سن و سالهای خودم جلوتر بودم. زندگیم روز به روز بهتر شد. و این میسر نبود جز با لطف خداوند و همراهی همسر و فرزندانم که همیشه سپاسگزار محبتهایشان هستم. حال تصمیم دارم زندگیم را به صورت رمانی بنویسم که نقطه امیدی باشد برای انان که نقصی در جسمشان هست و از همه جا ناامید شدند که این زحمت هم به دوش شما افتاد.

من و همسرم چند ساعت بدون هیچ حرف زدنی مجذوب حرفهای او شده بودیم. بطوری که دو مرتبه برای ما چایی اورده بودند و سرد شده بود و ما متوجه نشده بودیم. بنازم قدرت خدا و همت و اراده این مرد. این سخنی بود که به محض اینکه خداحافظی کردیم و از انجا خارج شدیم بر زبان همسرم جاری شد. همسرم گفت ما رایگان به کلاس درس آمده بودیم. کلمه کلمه حرفهای این مرد برای ما درس استقامت و امید بود .

این بود پایان بازدید ما از این برادر عزیز و مقاوم. مردی که با توکل به خداوند متعال از هزاران افرادی که سلامت جسمانی دارند اما همت و اراده ای ندارند به پیش رفت و قله های سخت زندگی را فتح نمود.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 12:23 |

تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم. دوستی بود که گفت فلانی میتونی در یک کارخیر قدم برداری؟ گفتم تا آن کار خیر چه باشد؟ گفت ارشاد فردی را به من معرفی کرده که خاطراتش را اگر بتوانیم چاپ کنیم. طرف معلول قطع نخاعی است. گفتم تو میتوانی خاطراتش را به یک رمان تبدیل کنی و منم رایگان چاپش می کنم. گفتم از جانبازان جنگ است؟ گفت : نه در تصادف قطع نخاع شده . خاطرات را به دستت می رسانم خودت بخوان و تصمیم بگیر. بعد از دو روز به دستم رسید. چندین بار خواندم. بنازم خدا را که اگر نعمتی از انسان میگیرد چندین برابر در جای دیگر به بنده اش عطا میکند. روی جلد نوشته شده بود پرواز با بال شکسته. خاطرات محمد حسین شاهوران. با دوستم تماس گرفتم و گفتم باید ایشان را از نزدیک ملاقات کنم. هماهنگ کردند برای پنجشنبه ساعت ۴.۳۰ بعدازظهر. متاسفانه مشکل کاری برای همسرم پیش امد و مجبور شدم تماس بگیرم و روز قرار را عوض کنم. با صدای گرمش پذیرفت و قرار را برای روز جمعه همان ساعت گذاشتیم. قضا را نمی شود از قبل پیش بینی کرد و در اثر حادثه ای روز جمعه پای من در گچ سفید و سفت فرو رفت و عصا به دست شدم. تا ۴ بعد از ظهر در بیمارستان بودم. همسرم گفت باید تماس بگیریم و بگوئیم چند روز دیگر خدمتشون می رسیم. گفتم نه به هیچ وجه همین امروز باید برویم. گفت با این وضعیت تو ؟ گفتم اره با همین وضعیت نمی خواهم سوءتفاهمی پیش بیاد. از انجا که همسرم در هر راهی همراه من است پذیرفت و راه افتادیم. یه ربع مانده به ساعت ۶ با صورتی رنگ پریده رسیدیم. همسرش در را باز کرد اما به محض اینکه مرا دید تعجب کرد. لبخندی زد و گفت : نگفته بودند شما هم با عصا راه می روید. خانمی خوش رو و مهربان بود. همانگونه که در خاطراتش از او تعریف کرده بود . خلاصه ای از ماجرای اتفاق افتاده را برایش گفتم . ناراحت شد و خیلی عذرخواهی کرد. وارد پذیرایی شدیم. با ویلچر به استقبالمان آمد. خوش رو و خنده رو . آرام و متین. خوش آمد گفت و در عین خوش امدگویی همسرش ماجرای ما را هم برایش گفت. خیلی عذرخواهی کرد. پسرهایش هم آمدند. یک جمع مهربان صمیمی و دوست داشتنی. خانه ای در یک محله پایین شهر. ساده و بی تکلف. هوا خیلی گرم بود . خانم بلافاصله برای ما دو تا شربت آلبالو آورد تا کمی از گرمای ما کاسته شود. بدون مقدمه گفتم خب آقای شاهوران آمدم قصه این هفت سال معلولیت شما را بشنوم. خواهش کردم عکسهای دورانی که سالم بودند را هم بیاورند. مثل این بود که با این خانواده سالها همدیگر را می شناسیم. شروع به تعریف کردن کرد . چه ایمانی داشت این مرد ۴۶ ساله. او تعریف میکرد و من عکسهای حضور او در جبهه های مقدس اسلام را تماشا میکردم. چقدر در دوران جنگ عکس گرفته بود. با بدنی استوار و سالم. پاهایی قدرتمند برای فتح قله های پیروزی . صلابتی چون کوه استوار. جوانی زیبا روی بلند قامت و متین. او از روی عکسها مکانهایی که حضور داشته را تعریف میکرد. اینجا شلمچه است. اینجا خرمشهر است درست بعد از فتح خرمشهر. اینجا با بچه ها  داشتیم فوتبال بازی میکردیم که حمله هوایی عراقیها شروع شد. آه این دوستم علی است که در فتح خرمشهر شهید شد. ببینید این مرتضی است فرمانده ما بود خدا رحمتش کنه شیمیایی شد و بعدها شهید شد. یاد ایام جنگ بخیر. چند سال ماندیم. چند بار زخمی شدم اما خدا نخواست جانباز یا شهید شوم. جنگ تمام شد. ازدواج کردم شغلم جوشکاری بود. الحمدالله موفق بودم تا اینکه ازدواج کردم. خدا سه تا پسر به من عطا کرد. داشتم زندگی میکردم. هفت سال پیش داشتم درهایی را که ساخته بودم به مکان مورد نظر میبردم . فقط یادمه تصادف کردم و نصف تنم زیر ماشین بود. همه دورم جمع شده بودند . صداها از هر طرف به گوشم می رسید. زنده نمی مونه. بیچاره حیفه جوانیش. دیگه نفهمیدم تا زمانی که بعد از عملهای مختلف به هوش آمدم و خانواده اطرافم بودند. چهره های مضطرب همسر و فرزندانم گواهی خبر بدی میداد. نمی توانستم تکان بخورم . کم کم به عمق حادثه پی بردم و فهمیدم برای همیشه از کمر به پایین فلج شدم. بعد از بیمارستان به خانه منتقل شدم. تازه اول بدبختی من بود. ترحم اطرافیان از یک طرف. نا امیدی خودم از یک طرف. خدای من چرا؟..................

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 10:31 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی