تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

مولایم ، غروب پنجشنبه ها که میشه دلم سخت میگیره. فکر اینکه فردا جمعه نیایی، فکر اینکه آدینه ای دیگر چشممان به ظهورت روشن نشه، فکر اینکه شیعه خوبی نیستیم و الا می امدی، مولایم دل تنگ ظهورتم و میدانم این روزها همه شیعیان دارند برای امدنت دعا میکنند. اما نمی دانم تا چه حد در تدارک ظهورت هستیم. دست به دعا برمیداریم بی آنکه خواسته های تو را اجابت کنیم. چه نا عادلانه دعا میکنیم. چه ناعادلانه تو را می خوانیم. صبح آدینه دعای ندبه را زمزمه می کنیم و هر صبحگاه دعای عهد. اما به زبان خواستنت کافی است. مولای بی مولایان. آقای تنهایان چقدر بخاطر ظهورت کوشش کردیم نمی دانم. چقدر برای بر پا داشتن دین جدت محمد ص تلاش کردیم نمی دانم. چقدر برای احقاق خون حسین ع بپا خواستیم نمی دانم. مولایم وقتی هر کدام از ما غمی داریم. بی عدالتی در اطراف خود می بینیم تنها همه چیز را موکول می کنیم به ظهورت. ورد زبانمان شده حدا کند مولا بیاید و همه کارها را درست کند. می گویند زمانی که می ایی و میخواهی دین واقعی اسلام را برپا کنی همه می گویند دین جدیدی امده است. مولایم چرا؟ مگر این چیزهایی که از دین می دانیم درست نیست. ؟ آقای من مهدی جان غروب پنجشنبه ای دیگر است و من دارم با تو ، با تو که مهربانترینی ، با تو که عاشقی و معشوقی سخن می گویم و میدانم که می شنوی . مولای بی کسان مهدی زهرا تو خود فرموده ای بزرگترین عبادت انتظار فرج است و خواستی که برای فرجت دعا کنیم. آیا دعای بی عمل ثمر بخش است؟ دختران و پسران شیعه را می بینی و حقیقتا غصه میخوری. قیافه هایی که در هیچ جایی از دین و مذهب ما سفارش نشده. مولای من قتلهایی که صورت می گیرد و خون بی گناهی ریخته میشود. فساد و فحشایی که راه افتاده و دل تو را به درد می اورد. کاخهایی که ساخته میشود و در پس آن کوخی بر پا میشود. دخترک فقیر و بیماری که گوشه بیمارستان از بی پولی جان میدهد و در برابرش بزرگی در ساحل آبهای اروپا و آمریکا خوش میگذرانند و هزاران برابر پول عمل این دخترک فقیر را خرج  عیاشی های خود می کند. زنی که برای درمان شوهرش کلیه خود را می فروشد تا نان آور خانه اش را از رنج بیماری و بی سرپرستی فرزندانش نجات دهد و زنی که برای خرج آرایش صورتش صدها برابر پول هدر میدهد را می بینی و غصه میخوری. مولای عاشقان بیا فردا جمعه است خود وعده داده ای که می ایی. مهدی زهرا دلم تنگ است. برای جمعه ای که چشم باز کنم و انا بقیه الله تو را بشنوم دلم تنگ است. مهدی زهرا دلم گرفته برای دیدن روی ماهت. تا کی باید در این انتظار سخت که آسمان هم دلش گرفته زانوی غم در اغوش گیریم و تو نیایی؟ یوسف زهرا ، هر کجا میروم هر ندبه ای که برگزار میگردد چشم می اندازم تا تو را ببینم. به خود می گویم حتما با دیگران فرقی دارد و میشود شناختش اما آیا ما را قابل می دانی در مجلسمان شرکت کنی؟ مولای من امشب به امید ظهورت سر بر بالین می گذارم تا آدینه ای دیگر نخواهم ندبه خوانی کنم بلکه در جشن ظهورت شرکت کنم. آمین

اللهم عجل فرج مولانا صاحب الزمان

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 19:4 |

بنام خدای شعبان

میلاد مسعود آخرین منجی عالم بشریت فرزندلوگوی مسابقه فرهنگی انتظار سبز زهرای اطهر س مولا و صاحب العصر و الزمان مهدی موعود بر همه دوستدارانش مبارک باد.

دوستان عزیز و همراهان گرامی سلام

سایت برادر گرامی حاج حمید اقدام به برگزاری مسابقه ای  فرهنگی بنام انتظار سبز بمناسبت میلاد با سعادت اخرین امام شیعیان منجی عالم بشریت مهدی موعود امام زمان عج نموده است از دوستان عزیزی که تمایل به شرکت در این مسابقه همراه باجوایزارزنده دارند درخواست میشود به آدرس سایت مذکور مراجعه فرمایند. التماس دعا- خاتون عشق

www.hajhamid.com

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 9:53 |

 این عکس رو که یکی از دوستان عزیزم از بارگاه ملکوتی حضرت ابوالفضل ع گرفته را اول تقدیم میکنم به خودش و بعد به تمام جانبازان عزیز این مرز و بوم که شرف و آبروی کشورمان را مدیون آنان هستیم

 

 

 

 

 

 

 

میلاد انوار الهی در سوم و چهارم و پنجم شعبان بر امام زمان

مبارک باد 

دُرّ شعبان   ، ماه تابان ، ثار رحمان آمده

میلاد اسوه صبر و بردباری

آقای شهیدان ، دلاور صحرای کربلا امام حسین و بزرگ جوانمرد

تاریخ بشریت حضرت ابوالفضل و سیدالساجدین امام عارفان   

 زین العابدین وارثان مولا امیرالمومنین بر همه

شیعیان مبارک باد

  

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 12:1 |

بعد از سلام و احوالپرسی ؛ پدر لادن همراه با ما به داخل برگشت و از حیاط خانه لادن را صدا زد. لحن مهربانی که پدر لادن بکار برده بود و لادن عزیزم گفتن او باعث شد قدری به لادن حسودی کنم. هرگز کلامی محبت آمیز از دهان پدرم نشنیده بودم. پدر لادن خداحافظی کرد و رفت و لادن با رویی شاد و بشاش به سراغ ما امد. همراه با او در خیابان راه افتادیم . همه چیز را برای لادن تعریف کردم. نامه ای را که نوشته بودم به او دادم تا بخواند و نظرش را بدهد. سر راه پارکی کوچک بود . هر سه نفر دقایقی به اون پارک رفتیم و لادن نامه را خواند. خندید و گفت دختر خودت از همه این زهره ها بدبخت تری . هنوز کارت به وزن کشی و شیشه پاک کردن نکشیده . اگر اینجوری بخواهی ادامه دهی حتما اینکاره خواهی شد. هر سه نفر خندیدیم. از نامه چند تا کپی تهیه کرده بودم . در اداره پست داخل چندین پاکت گذاشتم و نام روزنامه های مختلف را نوشتم و پست کردم. گویی باری از دوشم برداشته شده بود. پست شلوغ بود. همه نوع آدمی در اداره پست بودند . بعضی باجه ها صفهای طولانی داشت. باجه هایی که دفترچه ثبت نام برای بعضی از مشاغل توزیع میکردند شلوغ بود و این نشانه این بود که چقدر از جوانان در جامعه بیکارند و دنبال کار هستند. دختران و پسران جوانی که در صفهای طولانی ایستاده بودند تا نوبت شان شود. تازه این اول کار بود و بعد از اون باید اطلاعاتی را که قرار بود امتحان بگیرند بخوانند و از بین هزاران متقاضی تعداد محدودی از این افراد پذیرفته شوند. در کنار این امتحان داشتن پارتی هم لازم بود تا در مراحل بعدی بتواند کارساز باشد و مشغول بکار شود. صف دیگری برای گرفتن وام بود و فرمهایی که توزیع میشد . جالب بود همه مردم مشکل داشتند. بیکاری و بی پولی مشکل عدیده مردم بود. نمی دانم تا کی باید انسان دنبال پول باشد؟ تا کی باید برای یه لقمه نان اینقدر سختی کشید؟ اصلا انسان برای چه آفریده شد؟ فلسفه آفرینش انسان چی بوده؟ وقتی قرآن کریم می فرماید ما انسانها را بیهوده نیافریدیم ؛ بنابراین نمی تواند انسان فقط بخاطر لقمه ای نان آفریده شده باشد. مگر نه اینکه انسان اشرف مخلوقات خداوند است پس چرا باید این همه سختی بکشد.؟ چرا باید اینقدر حق یکدیگر را زیر پا گذارند؟ چرا باید اینقدر بین فقیر و غنی فاصله باشد؟ و هزاران چرای دیگر که تا الان برای من بی جواب مانده است . همراه با لادن و مهرزاد از اداره پست بیرون آمدیم. مهرزاد را تا کلاس زبان بدرقه کردیم و با هم تصمیم گرفتم به جایی برویم و بشینیم ساعتی حرف بزنیم. درد دلم زیاد بود. سوال چرا باید بین فقیر و غنی اینقدر اختلاف باشه ذهن مرا مشغول کرده بود. رو به لادن کردم و گفتم : راستی لادن چرا باید اینقدر در جوامع اختلاف طبقاتی وجود داشته باشد؟

-         خوب این طبیعت زندگی است نمی شه که همه مثل هم باشند به هر حال هر کسی بیشتر تلاش بکنه بیشتر درآمد داره.

-     اما لادن اینطور نیست . خیلی ها خیلی تلاش میکنند چند شیفت کار میکنند اما همیشه در بدبختی خودشون دست و پامیزنند. اما عده ای توی خونه هاشون خوابیدند و بهترین زندگی ها ؛ بهترین سفرها؛ بهترین امکانات را در اختیار دارند.

-     ببین نرگس جان درست میگی . عده ای از نظر سطح سواد پایین هستند مثلا کارگرها و مشاغل طبقه پایین خوب از صبح کار میکنند میرن سر ساختمان بیل میزنند امام اندازه مهندسی که میاد یه نظارت میکنه و میره ندارند . درسته کار جسمی سختی انجام میدن اما مسئولیت اون مهندس را ندارند . خارج از اینکه سالهای زیادی از عمرش را درس خوانده و زحمت کشیده .

-     نه لادن من منظورم این افراد نیستند. خیلی ها رو من می بینم از راههای غیر شرعی و قانونی صاحب ثروت های انچنانی شده اند. نه سواد درستی دارند و نه خانواده اصیلی . مثلا همین قاچاقچی ها یا افرادی که دست در کاری مهم دارند و اختلاس میکنند و به ثروت های آنچنانی میرسند. کسی هم کاری به کارشون نداره. ببین بابای خودم کارمند است اما من یک روز ندیدم خدائیش درست برای دولت کار کنه و همیشه هم دنبال گرفتن رشوه و از این حرفها است. لادن من دیگه نمی تونم با این نانی که پدرم به خونه  میاره زندگی کنم. پول رشوه حرامه ؛ حقوقی که بابت کار نکردن میگیره حرامه. خدایا به کی باید بگم؟ راه هم به جایی ندارم. نه کاری دارم که بتونم درآمدی داشته باشم  و نه مکانی که بتونم از این خونه برم . میگی من چیکار کنم؟ خودم هم میدونم پول پدرم حلال نیست . خوب اگر برم به مسئولین هم بگم و اونو زندان بیندازند کدوم قانون به زن و سه تا فرزند بدبختش کمک میکنه؟ لادن نگاه به پدر خودت نکن او خیلی خوبه . تازه منم خوبم حالا ببین اونایی که بیکارند مجبورند دست به کار خلاف بزنند . دزدی کنند و دچار قاچاقچی ها بشوند و برای چند هزار تومان پولی که بخواهند به زن و بچشون بدند یا اجاره خونه را در بیارن مجبورند دست به هر کثافت کاری بزنند. لادن آدمها ذاتا بد و ناپاک نیستند وضعیت زندگی جامعه اونا را به این روز در میاره. هر کسی دلش میخواد در جامعه همه براشون احترام قائل باشند. چرا باید مسئولین جلو این بدبختی ها رو نگیرند؟ این همه کودک خیابانی برای چیست؟ این همه کارتون خواب برای چیست؟این همه دختر و پسر فراری برای چیست؟ لادن این فکرها منو دیوانه میکنه. کاش خودم مسئولیتی داشتم و جلو این همه بدبختی را می گرفتم.

لادن خندید و گفت : کاشکی کاشتند و سبز نشد. ببین نرگس جان من یه روایتی برات تعریف میکنم . میگن روزی فرعون مهمانی برگزار میکنه و میگه میخوام از تمام غذاهایی که در دنیا وجود داره در این سفره باشه خلاصه خدمه کاخ و مسئولین میگردند و همه نوع غذا که بوده تهیه میکنند و به مهمانی میاورند. نوعی خاص ماهی بوده که کسی اطلاع نداشته خداوند فرشته ای را به مامور میفرماید به صورت مردی ماهی فروش به جلو کاخ فرعون برود و این ماهی هم در سفره او قرار میدهد. فرشته ها در تعجب هستند و می پرسند : خدایا تو که میدانی فرعون ادعای خدایی کرده و ظالم است چرا اینچنین آرزویش را بر آورده میکنی ؟ خداوند می فرماید این کار را کردم که هر چه خواسته در این دنیا گرفته باشد و حاجتی برای اخرت از من نداشته باشد. می بینی نرگس جان شاید بعضی ها که خوب نیستند و زندگی بسیار مرفهی دارند خارج از اینکه در زندگی خصوصی آنها معلوم نیست چه بدبختی هایی وجود دارد خداوند در مرحله ازمایش قرار داده . حالا هر کسی را به طریقی آزمایش میکند. یکی را مرفه میکند و یکی را فقیر . یکی بوسیله بیماری و یکی بوسیله خوشبختی . خداوند ظرفیت انسانها را میسنجد. مطمئن باش تو خانواده ات هم بوسیله پدرت داره آزمایش میکنه . سعی کن بردبار باشی و کاری درست را انجام دهی.

حرفهای لادن قدری آرامم کرد. لحظاتی ساکت بودیم. توپی به ساق پایم خورد. سر بلند کردم پسربچه ای بود که داشت بازی میکرد. جلو من ایستاده بود و خجالت میکشید توپ را بردارد. توپ را برداشتم و به طرفش دراز کردم. خندید جلوتر امد و توپ را از دستم گرفت. در همین حین جوانی حدود 25 ساله جلو آمد و عذرخواهی کرد. به رسم ادب از جایم بلند شدم و جوابش را دادم و گفتم: خواهش میکنم چیزی نیست. جوان مجددا گفت این خواهر زاده من خیلی شیطون است خواهرم نبود آوردمش تا کمی بازی کنه قصد مزاحمت درست کردن برای شما نداشتم. میخواست برود که لحظه ای مکث کرد و گفت: ببخشید شما اهل این محله هستید؟

-         گفتم نه .

-         هر روز به این پارک می آئید ؟

-         اتفاقی بود . شما چی اهل اینجا هستید؟

-     راستش اینجا خونه خواهرم است . من اهل این شهر نیستم. چند روزی را برای دیدن خواهرم و خانواده او امدم. خواهرم شاغل است . این مدتی که من اومدم مسئولیت نگهداری از رضا بعهده من است. هر روز صبح اونو برای بازی به این پارک میارم . خوب سرتون رو درد آوردم ببخشید. با اجازه.

-         خواهش میکنم . 

جوان رفت و مرا با افکار خودم و لادن تنها گذاشت. کم کم پارک داشت شلوغ میشد . بسیاری از خانمها و آقایون مسن برای پیاده روی آمده بودند. گاهی روی نیمکتی هم کسانی پیدا میشدند که کتابی دستشان بود و می خواندند. نگاهی به ساعت کردم وقت تعطیلی مهرزاد بود. از لادن خواستم دنبال مهرزاد برویم و بعدش هم بریم خونه. البته اگر پدرم نیامده باشد و مشکلی برایمان درست نکند . اما روی حرفهای لادن فکر میکردم. خدا بنده هاش رو هر کدام به طریقی آزمایش میکنه. درسته و من باید از این آزمایش سربلند بیرون بیایم. همراه لادن به طرف کلاس زبان مهرزاد راه افتادیم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 11:42 |

درد نامه را نوشتم. چندین بار ان را خواندم اما اینقدر فکرم مشغول بود که نمی توانستم از نظر  دستوری و انشایی درستش کنم. آن را مابین کتابهایم گذاشتم و اینقدر خسته و ناراحت بودم که همانجا خوابم برد. با صدای داد و فریاد مادرم از خواب پریدم . تا بحال ندیده بودم مادرم این چنین سر و صدا کند. بلند شدم به طرف سالن رفتم . پدرم روی مبل لم داده  و مادرم روبروی او ایستاده بود. آثار گریه بر گونه هایش مشخص بود. هنوز نمی دانستم بخاطر چی اینقدر سر و صدا میکند و پدرم که هیچوقت کسی جرات نداشت جلو او بایستاد اینچنین ساکت نشسته بود. مادرم تا چشمش به من افتاد زد زیرگریه و گفت: بفرما بفرما این پدر مسئولیت شناست . آقا هر روز ماموریت است منت سر ما داره که بخاطر شما می روم. الان هم خسته و کوفته از  شهرستان اومده. دیروز از اداره زنگ زدند و میگن کار فوری دارند . وقتی گفتم ماموریت هستند با تعجب گفتند ماموریت؟ نه خانم وقتی پرسیدم اصلا شغل ایشان طوری نیست که بخواهد ماموریت برود. آقا هفت روز هفته را ماموریت تشریف دارند و منت سر ما آنوقت سر از خانه خانم رحیمی در می اورد . همین امروز تکلیفم رو مشخص میکنم. من میرم و درخواست طلاق رو میدم دیگه این همه تحقیر شدن بسه. دیگه نمی تونم بوسیله این مرد تحقیر شوم. بیا نرگس بیا این بابات و اینم شما. من که هنوز هاج  و واج مانده بودم و با اینکه قبلا همه چیز را می دانستم و اشاره ای هم به مادرم کرده بودم  اما باور نداشت. نميدانستم چی جواب دهم.  در حالی که حق را به مادرم میدادم اما صلاح نمی دیدم مادرم خانه را ترک کند و میدان را خالی کند. در حالی که پدر منتظر چنین روزی بود که خود مادر درخواست طلاق دهد. پدر خانم رحیمی را بدون اجازه مادرم عقد کرده بود و قوانین هم آنچنان نبود که به داد مادرم برسد . حتما در دادگاه به او می گویند برو رضایت بده و با هویت زندگی کن و از این جور حرفها. مادرم ناراحت بود. گریه میکرد و در وضعیتی نبود که من بتوانم آرامش کنم . غرورش خرد شده بود. در مقابل همه تحقیر شده بود. من چیکار میتوانستم بکنم. تصمیم گرفته بودم درس بخوانم و از طرفی اگر مادرم میرفت باید به کارهای خانه هم می رسیدم . از طرفی هم نمی توانستم با مادرم بروم. او میخواست به خانه پدرش برود. اتاقی که به زحمت جای پدر بزرگ و مادربزرگ و دائی که جوانی علیل بود و هیچ کاری نمی توانست بکند بود. مادرم همانطور که گریه میکرد ساکی کوچک از چند تکه لباس همراه با خواهر کوچکم را برداشت و رو به من کرد و گفت: نکنه برای این نامرد غذا درست کنیا؟ تکلیفم که مشخص شد می ایم و شما دو نفر هم می برم. حتما داداگاه او را مجبور میکند خانه ای برای ما بگیرد. همانطور که حرف میزد دست دور گردن من انداخت و صورتم را بوسید و خداحافظی کرد و رفت.

مادرم رفت و باید زندگی بدون مادر را تجریه میکردیم. من هم تصمیم گرفتم سر ناسازگاری را با پدر شروع کنم. نگاهی مغضوبانه به او کردم و به طرف اتاقم راه افتادم. صدای پدر مرا سر جایم میخکوب کرد. نرگس یه چایی درست کن که خیلی خسته ام. شاید با این دستور میخواست حساب کار را بکنم و من هم که تصمیم گرفته بودم با او کنار نیایم بدون هیچ ترسی و بدون جواب مجددا به طرف اتاقم حرکت کردم. میدانستم پدر با این کار من عصبانی خواهد شد. اما مهم نبود. پایم که در اتاقم رسید از پشت ضربه محکمی به سرم کوبیده شد به حدی که تا اعماق استخوانم نفوذ کرد. سرم گیج میرفت برگشتم و پدر را عصبانی در حالی که میخواست ضربه ای دیگر بزند دیدم. تلو تلو خوردم و دیگر چیزی نفهیدم. وقتی بهوش آمدم برادرم را در حالی که گریه میکرد همراه با زن همسایه کنار خودم دیدم. پارچه ای سفید به سرم بسته بودند. معلوم بود در زمین خوردن سرم به جایی اصابت کرده و شکسته بود. مهرزادا گریه میکرد. تمام صحنه کتک کاری پدر را به خاطر آوردم. اما نمی دانم چگونه سرم شکسته بود. مهرزاد همانطور که گریه میکرد دست مرا گرفته بود و فشار میداد. دستی به صورتش کشیدم و گفتم چیزی نیست. گریه نکن عزیزم. همانطور که گریه میکرد گفت: مامان کی برمیگرده. نگاهی پر اندوه به او کردم گفتم نمی دونم اما من هستم ناراحت نباش. عصمت خانم رو به من کرد و گفت: هر چه به این رویا میگم خانم مردها همشون سر و ته یه کرباسند. ولش کن زندگیت رو بکن. مگه ما چه کردیم. همه مردا تا شلوارشون دو تا میشه فکر زن بعدی می افتند . سر به سر این جمشید اقا نذارید. بخدا یه بلایی سرتون مییاره به گوشش فرو نمی ره . خوب ببین اینجوری خوبه. اگر زبونم لال اتفاقی برات افتاده بود چیکار میکردیم. بازم الهی شکر بخیر گذشت. ببین مادر این چند روزی که مادرتون نیست سر به سر پدرتون نذارید. ایشاالله خودم میرم دنبال رویا خانم و برش میگردونم. اگر چیزی هم کم و کسر داشتید رودربایستی نکنیدا. شما مث بچه های خودم هستید. عصمت خانم به حق هر وقت مشکلی برای ما پیش اومده بود کوتاهی نکرده . او رفت و من و مهرزاد تنها ماندیم . خواستم بلند شوم که سرم گیج رفت و نشستم . با کمک مهرزاد بلند شدم و به اشپزخانه رفتم. مهرزاد برام تعریف کرد وقتی خونه اومده من روی زمین افتاده بودم و خون از سرم می امده . هیچ کس هم خانه نبوده. مهرزاد بدنبال عصمت خانم میره و با هم سرم منو می بندند و بهوش می ایم. مهرزاد پسر فهمیده ای بود. همه چیز را برای او تعریف کردم. از او خواستم نترسد و مقاومت کند تا بتوانیم مادر را به خانه برگردانیم. دست مرا گرفت و گفت : چشم من هم از کتکهای پدر دیگر نمی ترسم.  شامی درست کردم و با مهرزاد خوردیم . میدانستم زندگی سخت تر خواهد شد. میدانستم باید با مشکلات زندگی مبارزه کنم. نباید جا میزدم. باید بودن خودم را ثابت میکردم. باید به دنیا نشان میدادم که من هم هستم. یادم به نامه ای که برای روزنامه نوشته بودم افتاد. بلند شدم از خانه بیرون بروم میخواستم با نوشتن این نامه ها مشکلات جامعه و خانواده ها را به همه بگویم. لباس پوشیدم که از خانه بیرون بروم پدر روی مبل نشسته بود. خارج از ادب دیدم سلام نکنم. هر چه باشد او پدر من است. آروم سلام کردم وقتی خواستم از جلو او عبور کنم مچ دستم را گرفت و گفت: کجا؟ فکر کردی رویا رفته هر جا دلت خواست میتوانی بروی؟ برگرد اتاقت. بغض راه گلویم را گرفت و گفتم: کار دارم با لادن دوستم قرار گذاشتم. میخوام چند تا کتاب بخرم. بار دیگر با عصبانیت گفت: لازم نکرده میمونی خونه و ناهار درست میکنی . فهمیدی ظهر که برگشتم باید ناهار آماده باشه . اگر پات رو از خونه بیرون گذاشتی قلم پات رو خورد میکنم فهمیدی؟ از جاش بلند شد و بطرف در خروجی رفت. مهرزاد هم بیدار شده بود و بیرون امد. وقتی پدر رفت همراه با مهرزاد از خونه بیرون رفتم. دو تا کیک خریدم و بعنوان صبحانه خوردم. هنوز سرم درد میکرد. مهرزاد ترسیده بود. بین راه تا خانه لادن گفت: نرگس اگر برگشتیم حتما کتک میخوریم. گفتم مهم نیست ما باید حقمان را بگیریم. حال غریبه باشه یا پدر فرقی نمی کنه حق گرفتی است و اگر می بینی امروز این رفتار را با مادر و ما کرده بخاطر این بوده که او ظلم کرده و مادر حرفی نزده. جلو خانه لادن ایستادیم.دستم که روی زنگ رفت در باز شد. پدرش پشت در بود و میخواست سر کار برود.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 9:51 |

فکر این دختر کوچولو باز منو به عالمی دیگر برد. میخواستم یه روز از دنیای روزمرگی خودم دور بشم اما نمیشد. وقتی التماسهای فرشته رو به این و اون می دیدم و زمانی که خیلی از افرادی که تیپی متشخص داشتند و بی اعتنا به التماسهای او حتی نگاهی هم به او نمی انداختند گویی اصلا کسی اونجا نیست و حرفی نمی زنه و التماسی نمی کنه را بیاد می آوردم دلم سراسر نفرت از مردمی میشد که فقط خودشون را می بینند. اگر افراد بی اعتنایی چون این مردمی که فکر می کنند از دماغ فیل افتادند و زمانی هم به آنها گفته میشه می گویند خودمان هزار و یک مشکل داریم نبودند نباید دختری به سن زهره کنار خیابان بشینه و التماس کنه. همانطور که در فکر بودم لادن با آرنج دستش به پهلوی من زد و گفت: دختر ببین لباستو به چه روزی در آوردی ؟ تمام بستنی آب شده ریخته روی لباست. آخه حواست کجاست؟نگاهی به لادن انداختم گویا اونم عین همون مردم بی غم و بی اعتنا بود. انگاری در این دنیا فقط خودش بود. با اخم بهش گفتم الحق که تو هم عین همونها هستی. ازتون بدم میاد. لادن با تعجب به من نکاهی کرد و کفت: چی شده نرگس؟ منظورت منم؟ اشکم جاری شد. به او گفتم چطور وقتی دختری به این سن و سال در بدبختی می بینی میتونی راحت بخندی و بستنی بخوری؟ من دقیقا درد اونو حس میکنم. همراه با گفتن این جمله بستنی را در پلاستیکی که در کیفم داشتم گذاشتم. با اینکه آمده بودیم ساعتی را با هم خوش بگذرانیم هم به دهان خودم و هم به دهان بیچاره لادن زهر کردم و به خانه برگشتم. به اتاقم رفتم. در را بستم. در راه فکر کردم مقاله ای بنویسم و به روزنامه ها ارسال کنم. سریع کاغذ و خودکار آوردم و شروع به نوشتن کردم.

روزنامه محترم ......

سلام خدمت دوستان عزیزی که درددلهای ما را جهت اطلاع همه به چاپ می رسانند

نمی دانم این اولین درددلی که دارم می نویسم چی ازآب در بیاد. اما باور کنید حرفهای دل یک دختر را می خوانید. دختری که در این جامعه همه توقعی از او دارند اما جهت امنیت، رفاه و اسایش او هیچ کاری نمی کنند.

در جامعه ای قرار داریم که در هر جایی دم از رعایت حقوق همه اعم از زن و مرد می زنند. دائم کلام قرآن را می خوانند و تساوی زن و مرد را عنوان می کنند . درست است خداوند تبارک در کتاب قران همه را برابر افریده مگر به اندازه تقوایی که در انسان وجود دارد. اما متاسفانه هنوز که هنوز است زن در این جامعه جنس دوم میباشد و انواع ظلمها در حق او صورت می گیرد. هیچ قانونی نیست که از زن دفاع کند. از زمان تولد باید در اختیار پدر و برادر قرار گیرد و حتی اگر مادر از پدر جدا شود فرزند دختر را هم از او بعد از هفت سالگی جدا می کنند. هیچ اختیاری به دختر نمی دهند تا خود انتخاب کند. در امر ازدواج باید انتخاب شود. خواستگارهای متفاوتی بیایند و هر کدام عیبی روی دختر بیچاره بگذارند و بروند.در کتاب حقوق زن در اسلام نوشته شده امر خواستگاری ارج و منزلتی است که به زن داده شده اما میدانیم که در صدر اسلام همه یکدیگر را می شناختند و حقیقتا دختری را که میخواستند به خواستگاری بروند با جان و دل می خواستند اما امروزه دختر شده کالایی که در خانه بنشیند و پسرها بیایند و خوب و بد کنند. خواستگاری از زن در جامعه ما شده تحقیر کردن زن. در اسلام برای زن ارزشهایی در نظر گرفته شده حتی حق کار در خانه را به خود زن واگذار کرده و میتواند تقاضای خدمتکار نماید اما ایا در جامعه ما اگر زنی چنین حرفی بزند محکوم نیست؟ زمان عقد مهریه را باید عندالمطالبه بپردازند و این از شروط عقد است اما آقایون عزیز مد کرده اند که مهریه را کی داده و کی گرفته وای اگر زنی این حق شرعی و قانونی خود را طلب کند . حتی زمانی که طلاق می گیرد بلایی سر او می آورند که مهریه ام حلال جانم آزاد را طلب می کند. مرد درخانه حق هر گونه توهینی را دارد ، زن را تحقیر کند ، کتک بزند اما زن بیچاره چون پشتیبانی در جامعه ندارد باید سکوت کند و حرفی نزند. چرا که زن مطلقه در جامعه ما مطرود است. هر کس به چشمی به او نگاه میکنند وای اگر به یکی از این مردهای هوس ران کارش بیفتد. تا می فهمد مطلقه است چنان او را آزار میدهد و در آخر جهت حل مشکل خانم حال شاید جای دخترش هم داشته باشد تقاضای صیغه می نماید. همین مسائل باعث میشود که زن زیر بار هر گونه ظلم و ستمی برود اما دم بر نیاورد. همین امروز زهره را دیدم. دخترکی 12 ساله بجای اینکه در خانه کنار مادر و پدرش خوش بگذراند برای امرار معاش گوشه خیابان نشسته بود و وزنه ای جلو پایش قرار داده بود. خواننده محترم شاید شما هم یکی از اونایی باشی که دلت سوخت و به روز وزنه رفتی و سکه ای کف دست او قرار دادی. شایدم نه بی اعتنا از جلو او گذشتی و حتی او را ندیدی. اما زهره واقعیت جامعه ماست. مادر و زن فردای این جامعه است. در فقر و بدبختی زندگی میکند. دوران کودکی را اینچنین سپری میکند و چون طبیعت روزگار بایستی ازدواج کند و فرزندانی چون خودش را تحویل این جامعه دهد. زهره نمونه بارز زن بدبخت این جامعه است. یه کن به قسمت اعیان نشین شهر میروی . ماشینهای اخرین سیستم. دخترکان 12 ساله ای که لباسهایش را زهره حتی در خواب نمی بیند. سفرهای خارجه و .... وقتی از جلو زهره عبور میکند. عروسک چندین هزارتومانی خودذش را به او نشان میدهد . بچه است به خیال خودش زهره را شاد کرده است اما وقتی عبور کرد عقده حفارتی سنگین در زهره بوجود می اید. در اینده بر سر کودکان خود فرود می اورد. و این سلسله بار کودکانی میشوند عقده ای و بزه کار. دوستان نمونه زهره زیاد است. نمونه زن اینده این مملکت زیاد است و بسیارند که از درد بدبختی و بیچاره گی به کام فساد هم فرو می روند. زنان بزه کار خیابانی و ... در جامعه گسترش پیدا میکند و این علتی ندارد جز اینکه هیچ قانونی نیست از حق و حقوق این زن در جامعه دفاع کند. دوستان بجای اینکه اینقدر تیترهای جنجال برانگیز بزنید در جامعه بگردید و مظلومیت زن را نشان دهید. بجای اینکه بنویسید فلان ورزشکار در فلان رشته قرارداد میلیونی بسته به داد زهره ها برسید. به داد کودکان خیابانی ، کودکانی که تا نیمه شب زیر باران شیشه ماشین پاک می کنند و بعد خسته و کوفته باید به خانه بروند شاید لفمه ای نان ته سفره باشد و بخورند و در سرمای جان سوز خانه اشان با هشت خواهر و برادر به هم بچسبند تا سوز سرما را حس نکنند. دلم پر درد است میخواهم بنویسم اما میدانم که اگر تا فردا هم بنویسم کاغذ کم میارم. درد دلهایم را همینجا به پایان می رسانم با این امید که در روزنامه چاپ شود و با اینکه همه این معضلها را میدانیم بازم هم تلنگاری باشد برای انان که به خواب غفلت فرو رفته اند.

 ببخشید که من نتوانستم ردیف و قافیه این نوشته را رعایت کنم.

 

                                                                                                                      دوستدار شما نرگس احمدی

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 18:15 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی