بعد از سلام و احوالپرسی ؛ پدر لادن همراه با ما به داخل برگشت و از حیاط خانه لادن را صدا زد. لحن مهربانی که پدر لادن بکار برده بود و لادن عزیزم گفتن او باعث شد قدری به لادن حسودی کنم. هرگز کلامی محبت آمیز از دهان پدرم نشنیده بودم. پدر لادن خداحافظی کرد و رفت و لادن با رویی شاد و بشاش به سراغ ما امد. همراه با او در خیابان راه افتادیم . همه چیز را برای لادن تعریف کردم. نامه ای را که نوشته بودم به او دادم تا بخواند و نظرش را بدهد. سر راه پارکی کوچک بود . هر سه نفر دقایقی به اون پارک رفتیم و لادن نامه را خواند. خندید و گفت دختر خودت از همه این زهره ها بدبخت تری . هنوز کارت به وزن کشی و شیشه پاک کردن نکشیده . اگر اینجوری بخواهی ادامه دهی حتما اینکاره خواهی شد. هر سه نفر خندیدیم. از نامه چند تا کپی تهیه کرده بودم . در اداره پست داخل چندین پاکت گذاشتم و نام روزنامه های مختلف را نوشتم و پست کردم. گویی باری از دوشم برداشته شده بود. پست شلوغ بود. همه نوع آدمی در اداره پست بودند . بعضی باجه ها صفهای طولانی داشت. باجه هایی که دفترچه ثبت نام برای بعضی از مشاغل توزیع میکردند شلوغ بود و این نشانه این بود که چقدر از جوانان در جامعه بیکارند و دنبال کار هستند. دختران و پسران جوانی که در صفهای طولانی ایستاده بودند تا نوبت شان شود. تازه این اول کار بود و بعد از اون باید اطلاعاتی را که قرار بود امتحان بگیرند بخوانند و از بین هزاران متقاضی تعداد محدودی از این افراد پذیرفته شوند. در کنار این امتحان داشتن پارتی هم لازم بود تا در مراحل بعدی بتواند کارساز باشد و مشغول بکار شود. صف دیگری برای گرفتن وام بود و فرمهایی که توزیع میشد . جالب بود همه مردم مشکل داشتند. بیکاری و بی پولی مشکل عدیده مردم بود. نمی دانم تا کی باید انسان دنبال پول باشد؟ تا کی باید برای یه لقمه نان اینقدر سختی کشید؟ اصلا انسان برای چه آفریده شد؟ فلسفه آفرینش انسان چی بوده؟ وقتی قرآن کریم می فرماید ما انسانها را بیهوده نیافریدیم ؛ بنابراین نمی تواند انسان فقط بخاطر لقمه ای نان آفریده شده باشد. مگر نه اینکه انسان اشرف مخلوقات خداوند است پس چرا باید این همه سختی بکشد.؟ چرا باید اینقدر حق یکدیگر را زیر پا گذارند؟ چرا باید اینقدر بین فقیر و غنی فاصله باشد؟ و هزاران چرای دیگر که تا الان برای من بی جواب مانده است . همراه با لادن و مهرزاد از اداره پست بیرون آمدیم. مهرزاد را تا کلاس زبان بدرقه کردیم و با هم تصمیم گرفتم به جایی برویم و بشینیم ساعتی حرف بزنیم. درد دلم زیاد بود. سوال چرا باید بین فقیر و غنی اینقدر اختلاف باشه ذهن مرا مشغول کرده بود. رو به لادن کردم و گفتم : راستی لادن چرا باید اینقدر در جوامع اختلاف طبقاتی وجود داشته باشد؟
- خوب این طبیعت زندگی است نمی شه که همه مثل هم باشند به هر حال هر کسی بیشتر تلاش بکنه بیشتر درآمد داره.
- اما لادن اینطور نیست . خیلی ها خیلی تلاش میکنند چند شیفت کار میکنند اما همیشه در بدبختی خودشون دست و پامیزنند. اما عده ای توی خونه هاشون خوابیدند و بهترین زندگی ها ؛ بهترین سفرها؛ بهترین امکانات را در اختیار دارند.
- ببین نرگس جان درست میگی . عده ای از نظر سطح سواد پایین هستند مثلا کارگرها و مشاغل طبقه پایین خوب از صبح کار میکنند میرن سر ساختمان بیل میزنند امام اندازه مهندسی که میاد یه نظارت میکنه و میره ندارند . درسته کار جسمی سختی انجام میدن اما مسئولیت اون مهندس را ندارند . خارج از اینکه سالهای زیادی از عمرش را درس خوانده و زحمت کشیده .
- نه لادن من منظورم این افراد نیستند. خیلی ها رو من می بینم از راههای غیر شرعی و قانونی صاحب ثروت های انچنانی شده اند. نه سواد درستی دارند و نه خانواده اصیلی . مثلا همین قاچاقچی ها یا افرادی که دست در کاری مهم دارند و اختلاس میکنند و به ثروت های آنچنانی میرسند. کسی هم کاری به کارشون نداره. ببین بابای خودم کارمند است اما من یک روز ندیدم خدائیش درست برای دولت کار کنه و همیشه هم دنبال گرفتن رشوه و از این حرفها است. لادن من دیگه نمی تونم با این نانی که پدرم به خونه میاره زندگی کنم. پول رشوه حرامه ؛ حقوقی که بابت کار نکردن میگیره حرامه. خدایا به کی باید بگم؟ راه هم به جایی ندارم. نه کاری دارم که بتونم درآمدی داشته باشم و نه مکانی که بتونم از این خونه برم . میگی من چیکار کنم؟ خودم هم میدونم پول پدرم حلال نیست . خوب اگر برم به مسئولین هم بگم و اونو زندان بیندازند کدوم قانون به زن و سه تا فرزند بدبختش کمک میکنه؟ لادن نگاه به پدر خودت نکن او خیلی خوبه . تازه منم خوبم حالا ببین اونایی که بیکارند مجبورند دست به کار خلاف بزنند . دزدی کنند و دچار قاچاقچی ها بشوند و برای چند هزار تومان پولی که بخواهند به زن و بچشون بدند یا اجاره خونه را در بیارن مجبورند دست به هر کثافت کاری بزنند. لادن آدمها ذاتا بد و ناپاک نیستند وضعیت زندگی جامعه اونا را به این روز در میاره. هر کسی دلش میخواد در جامعه همه براشون احترام قائل باشند. چرا باید مسئولین جلو این بدبختی ها رو نگیرند؟ این همه کودک خیابانی برای چیست؟ این همه کارتون خواب برای چیست؟این همه دختر و پسر فراری برای چیست؟ لادن این فکرها منو دیوانه میکنه. کاش خودم مسئولیتی داشتم و جلو این همه بدبختی را می گرفتم.
لادن خندید و گفت : کاشکی کاشتند و سبز نشد. ببین نرگس جان من یه روایتی برات تعریف میکنم . میگن روزی فرعون مهمانی برگزار میکنه و میگه میخوام از تمام غذاهایی که در دنیا وجود داره در این سفره باشه خلاصه خدمه کاخ و مسئولین میگردند و همه نوع غذا که بوده تهیه میکنند و به مهمانی میاورند. نوعی خاص ماهی بوده که کسی اطلاع نداشته خداوند فرشته ای را به مامور میفرماید به صورت مردی ماهی فروش به جلو کاخ فرعون برود و این ماهی هم در سفره او قرار میدهد. فرشته ها در تعجب هستند و می پرسند : خدایا تو که میدانی فرعون ادعای خدایی کرده و ظالم است چرا اینچنین آرزویش را بر آورده میکنی ؟ خداوند می فرماید این کار را کردم که هر چه خواسته در این دنیا گرفته باشد و حاجتی برای اخرت از من نداشته باشد. می بینی نرگس جان شاید بعضی ها که خوب نیستند و زندگی بسیار مرفهی دارند خارج از اینکه در زندگی خصوصی آنها معلوم نیست چه بدبختی هایی وجود دارد خداوند در مرحله ازمایش قرار داده . حالا هر کسی را به طریقی آزمایش میکند. یکی را مرفه میکند و یکی را فقیر . یکی بوسیله بیماری و یکی بوسیله خوشبختی . خداوند ظرفیت انسانها را میسنجد. مطمئن باش تو خانواده ات هم بوسیله پدرت داره آزمایش میکنه . سعی کن بردبار باشی و کاری درست را انجام دهی.
حرفهای لادن قدری آرامم کرد. لحظاتی ساکت بودیم. توپی به ساق پایم خورد. سر بلند کردم پسربچه ای بود که داشت بازی میکرد. جلو من ایستاده بود و خجالت میکشید توپ را بردارد. توپ را برداشتم و به طرفش دراز کردم. خندید جلوتر امد و توپ را از دستم گرفت. در همین حین جوانی حدود 25 ساله جلو آمد و عذرخواهی کرد. به رسم ادب از جایم بلند شدم و جوابش را دادم و گفتم: خواهش میکنم چیزی نیست. جوان مجددا گفت این خواهر زاده من خیلی شیطون است خواهرم نبود آوردمش تا کمی بازی کنه قصد مزاحمت درست کردن برای شما نداشتم. میخواست برود که لحظه ای مکث کرد و گفت: ببخشید شما اهل این محله هستید؟
- گفتم نه .
- هر روز به این پارک می آئید ؟
- اتفاقی بود . شما چی اهل اینجا هستید؟
- راستش اینجا خونه خواهرم است . من اهل این شهر نیستم. چند روزی را برای دیدن خواهرم و خانواده او امدم. خواهرم شاغل است . این مدتی که من اومدم مسئولیت نگهداری از رضا بعهده من است. هر روز صبح اونو برای بازی به این پارک میارم . خوب سرتون رو درد آوردم ببخشید. با اجازه.
- خواهش میکنم .
جوان رفت و مرا با افکار خودم و لادن تنها گذاشت. کم کم پارک داشت شلوغ میشد . بسیاری از خانمها و آقایون مسن برای پیاده روی آمده بودند. گاهی روی نیمکتی هم کسانی پیدا میشدند که کتابی دستشان بود و می خواندند. نگاهی به ساعت کردم وقت تعطیلی مهرزاد بود. از لادن خواستم دنبال مهرزاد برویم و بعدش هم بریم خونه. البته اگر پدرم نیامده باشد و مشکلی برایمان درست نکند . اما روی حرفهای لادن فکر میکردم. خدا بنده هاش رو هر کدام به طریقی آزمایش میکنه. درسته و من باید از این آزمایش سربلند بیرون بیایم. همراه لادن به طرف کلاس زبان مهرزاد راه افتادیم.
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت
11:42 |