با تصمیمی قاطع بر خواسته ام پا در میدانی گذاشتم که راهی پر فراز و نشیب و سخت داشت اما به نتیجه که فکر میکردم برایم هر کاری سهل و راحت می شد. گر چه میدانستم که شاید انتهای این مبارزه به نفع خودم نباشد اما امیدوارم بودم که نفعی برای دختران و زنان بعد از خودم داشته باشد به قول شاعر دگر کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم و دگران بخورند. مادرم با اینکه با نظر من مخالف بود و میگفت حتی آمدن این خواستگار به خانه به نفع ما نمی باشد اما مقاومت کردم و گفتم میخواهم با مشکلات روبرو شوم و مبارزه کنم. پدرم قرار گذاشته بود عصر جمعه همکارش همراه با برادری که ادعا میکرد از فرنگ برگشته و با دیدن عکس من یک دل نه صد دل عاشق بی قرار شده به خواستگاری بیایند. بهترین لباسم را آماده کردم و حتی تصمیم گرفتم با بهترین قیافه بیایم که از عکسم هم زیباتر شده باشم و آنوقت با اراده و خواسته خودم جواب منفی بدهم. نمی دانم شاید خواستگار بر خلاف افکار و برداشتهای ما مرد محترم و خوبی هم باشد اما همین سرسختی و لجبازی که در من بوجود امده بود همه چیز را از دید منفی می نگریستم. پدر خیلی خوشحال بود. در این چند روزی که به مراسم مانده بود رفتارش با همه خوب شده بود بخصوص با مادرم شوخی میکرد شادی میکرد. مادرم هم از این وضعیت ناراضی نبود اما میدانست که داومی نخواهد داشت. به مادر گفتم که قدر هر روز زندگی را باید بدانیم شاید روزی دیگر نباشد یا به قول شاملو زندگی شاید همین باشد.
استرسی عجیب در من ایجاد شده بود. خانواده خانم رحیمی همکار پدرم تماس گرفته بودند که یک ساعت دیگر می رسند. وسایل پذیرایی آماده شده بود. من هم حسابی به خودم رسیده بودم. مادرم تعجب کرده بود. با آرایش ملایمی که روی صورت کرده بودم زیبایی مرا دو چندان کرد. سعی میکردم استرس را از خودم دور کنم. باید همین امروز به پدر می فهماندم که دوره مرد سالاری تمام شده است . باید می فهمید که با زور نمی تواند کاری را از پیش ببرد. گر چه او خوشحال بود از اینکه من به این راحتی قبول کردم و دردسری برایش نداشتم اما از اصل ماجرا با خبر نبود.
صدای زنگ خانه که بلند شد همه خودشان را جمع و جور کردند. مهرزاد مینا را به اتاق خودش برد تا گریه نکند. پدر باتقاق مادر به استقبال میهمانان رفتند. من در اتاقم بودم و از جا کلیدی بیرون را نگاه میکردم. از برخورد پدر با انها متوجه شدم قبلا همدیگر را ملاقات کرده اند و این اولین دیدار آنها نبود. پدر طوری جلو آنها ایستاده بود که هیچ کدام را نمی دیدم تنها صدای تعارف کردنها می امد. دلم میخواست در را باز کرده و جلو می رفتم اما کاری خارج از عرف بود. صدای ظریف زنی که حتما خانم رحیمی همکار پدرم بود شنیده میشد. لحظاتی گذشت که مادر با رنگی پریده به اتاق من آمد. او را که دیدم نگران شدم. سراسیمه پرسیدم چطور بودند؟ همانی که پدر میگفت هستند؟ مادرم که ناراحت بود گفت: نرگس حداقل دو برابر تو سن دارد. او جای پدر تو حساب میشود. نمی دانم پدرت به چه حسابی این کار را کرده است؟ حتما منافعی داشته . با لبخندی به مادر رو کردم و گفتم ناراحت نباش تو که تصمیم مرا میدانی و گفتم که این اولین گام من در مخالفت با حرفها و کارهای غیر منطقی میباشد. شما نمی خواهد نگران هیچ چیزی باشی . همراه با مادر به آشپزخانه رفتم و سینی چای را طبق معمول آوردم. با سلام من همه از جا بلند شدند. چشمم که به اقا داماد افتاد خنده ام گرفت. اگر خودم را کنترل نکرده بودم حتما سینی واژگون میشد و آبروریزیی درست می شد. خواهرش را که دیدم راستی راستی خوشکل بود و جذاب . چهره ای سبزه نمکی داشت با چشمانی میشی که خیلی به صورت گرد او می امد. قدری از موهایش را از زیر روسری بیرون گذاشته بود. چشمم به کنار دستش افتاد مانتو قهوه ای را دیدم که از تن بیرون آورده بود و با کت و دامنی شیک به رنگ ارغوانی که زیبایی او را دو چندان کرده بود نشسته بود. چنان نگاهی به خواهرش انداختم گویا من میخواستم او را بپسندم نه او مرا. آقا داماد قدی بلند داشت . صورتش را به قول معروف ۶ تیغه کرده بود. موهای جو گندمی داشت که نشان از گذر عمر او میداد. کت و شلوار یشمی به تن داشت و کراواتی به رنگ کتش که به پیراهن سفیدی که تن داشت میآمد. خوب روی هم رفته بد نبود اما نه برای دختری به سن من بلکه برای دختری در حد سن و سال خودش . حقیقتا من جای دختر او بودم . جو سالن ساکت بود. روبروی خواهرش نشستم . هر از گاهی که سر بلند میکردم داشت به من نگاه میکرد و به محض اینکه چشمامون به هم تلاقی میکرد لبخندی میزد. خواهرش سکوت را شکست و گفت : به به نرگس خانم خیلی خوشحالمان کردی که اجازه دادی خدمت برسیم. واقعا از چهره معلوم است که کمال از سر و رویت می بارد. در دل خندیدم و گفتم همچین کمال باریدنی بهتون نشون بدم که حض کنید. کاملا مشخص بود که خواهرش قصد دارد این پیوند سر بگیره و اصلا برای پسندیدن نیامده است. گاهی پدر حرف میزد و گاهی خواهر آقا داماد، گویا داماد به این سن و سال لال بود و فقط هر از گاهی به من نگاهی میکرد و لبخندی میزد که با چشم غره من روبرو میشد. دلم میخواست دو تا حرف گنده تحویلشان بدهم که کیف کنند اما در جمع نمی شد. بالاخره با پیشنهاد خواهر شوهر گرامی به اتاق من رفتیم تا گفتگویی با هم داشته باشیم و به تفاهم برسیم. آقا داماد میخواست ادب را رعایت کند و باصطلاح ادای اروپایی ها را در اورد دائما با کلماتی از قبیل تمنا میکنم استدعا دارم حرف میزد. نگاهی به اتاق مملو از کتاب من انداخت. هر دو نشستیم ، لحظاتی به سکوت گذشت و از انجا که خودم را ارج میدانستم برای شروع صحبت پرسیدم: میشه قدری از خودتان و بیوگرافی خودتان بفرمائید؟ او که انتظار این صلابت سخن را از دختری به سن و سال من نداشت و متوجه اوضاع شده بود خودش را جمع و جور کرد و با احتیاط شروع به صحبت کردن کرد.
در کودکی پدرم را از دست دادم . سه خواهر و یک برادر داشتم. مادرم سال پدرم که تمام شد ازدواج کرد. من فرزند اخر خانواده بودم. با بدبختی ما را بزرگ کرد. از قضا دیپلم که گرفتم یکی از دوستانم میخواست به خارج از کشور برود. به من هم پیشنهاد داد من که در رویا هم چنین پیشنهادی نمی دیدم فقط گفتم پول ندارم . گفت از راه مرز می رویم . پول زیادی نمی خواد. بالاخره با مشکلاتی که اینجا مجال گفتن نیست از راه ترکیه به اروپا رفتیم و از انجا هم به انگلیس . هر کاری که فکر کنی انجام دادم . حالا هم وضع مالیم بد نیست . به پیشنهاد خواهرم سهیلا عکس شما را که دیدم خوشم امد و الان هم در خدمت هستم.
- با حالت کنایه گفتم : چه شرح حال مفید و مختصری. پرسیدم : میدونید من چند سال دارم ؟
= گفت : اره .
- خوب اگر اشتباه نکنم باید بیش از ۴۰ داشته باشید درسته؟
= بله من ۴۴ سالمه .
- یعنی ۲۴ سال از من بزرگترید؟
= خوب درسته اما مهم تفاهمه.
- ببینم شما تا بحال ازدواج نکردید؟
= یک بار در خارج از کشور زن خارجی گرفتم اما روحیاتش با من جور نبود جدا شدیم.
- راستی اما من تحقیقی که کردم شما دو تا بچه دارید، زن شما خارجی هم نیست ایرانی هست و دختر عمه شماست. شما هم این همه مدت خارج از کشور نبودید تنها سه ماه رفتید و شما را به دلیل غیرقانونی رفتن برگرداندند. همسرتون رو هم طلاق ندادید و میدونم با هم اختلاف دارید و بیچاره رو فرستادی خونه مادرش . ببینید آقای نه چندان محترم شما خجالت نمی کشید که دست به چنین کاری زدید.
آقاداماد کلاهبردار از خجالت سر را زیر انداخته بود و حتی قدرت نفس کشیدن درست را نداشت. بلند شدم و او هم همراه من بلند شد از اتاق بیرون رفتیم. خواهرش که او را دید گویا همه چیز را حس کرده بود از جا بلند شد و برای اینکه خودش را نشکند
= گفت به سلامتی که هر دو به تفاهم رسیدید ؟
- لبخندی زدم و گفتم اره قرار شد تشریف ببرید و بنده خدا بروند سر خونه و زندگیشون و با همسرشون زندگی کنند.
مادرم هاج و واج مانده بود. خواهره گیج شده بود. پدرم عصبانی بود. رو به من کرد و گفت خفه شو دختره پررو از جلو چشمم دور شو. آنها رفتند و تازه دعواها شروع شد و مادرم مانده بود که من این همه اطلاعات را از کجا آورده ام و چرا تاکنون چیزی نگفتم. ؟ برای خود من یک نکته مبهم بود و اینکه چرا پدر که همه این چیزها را می دانست میخواست مرا به او بدهد. ؟ باید این قضیه برای من روشن میشد و بهتر دیدم فعلا چیزی نگویم.
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت
10:12 |