تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

محمد کافرینش هست خاکش      هزاران آفرین بر جان پاکش

بعد از چهل روز ماندن در غار حرا، نجوا کردن با معشوق لایزال، سختی کشیدن و در شب ۲۷ ماه رجب ندا رسید: محمد بخوان به نام پروردگاری که تو را آفرید(اقرا باسم ربک الذی خلق) جبرائیل پیغام خداوند را به برترین بنده اش محمد ابلاغ کرد. محمد برگزیده ترین بنده خدا به رسالت انتخاب شد. محمد بر قله رسالت ایستاد. او آمد تا رسالت را پایان بخشد. خاتم الانبیا برترین رسول خدا امین ترین مرد جهان.

۲۷ رجب مبعث رسول گرامی اسلام محمد مصطفی ص را به امام عصر و تمام مسلمانان جهان بخصوص شیعیان جهان تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 0:25 |

 

سیزدهم رجب المرجب

 

 

خجسته سالروز ولادت بـا سعـادت

 

 

امام المتّقین، یعسوب الدّین، قائد الغر المحجّلین،

 

 

مولی الموحدّین، امیرالمؤمنین حضرت علی بن ابيطالب(ع)

 

 

را به پیشگاه مقدس و منور قطب عالم امکان، بقیة الله الأعظم، حضرت مهدی(عج)  

و تمامی شیعیان و محبان آن حضرت تبریک و تهنیت عرض می نمائیم

 

در سالروز ولادت امیر عشق و محبت

 

دست در دست هم نهادیم

 

تا پیوند  عاشقانه مان را

 

همراه با این روز آسمانی جشن بگیرم

 

تا برای همیشه در خاطر مان عزیز و جاودان بماند

 

باعث افتخار ماست  تا میزبان شما در این بزم عاشقانه باشیم

 

با زیباترین گلها مقدمتان را گرامی میداریم  

 

دو رور آینده به یمن برکت میلاد امام متقیان علی ع عازم زیارت امام عاشقان، غریب الغربای

خاک ایران، عشق شیعیان مولا و آقایمان علی ابن موسی الرضا (ع) هستم نایب زیاره از

طرف همه دوستان عزیز خواهم بود.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 9:44 |

پدرم از خونه بیرون رفته بود. بعد از آن همه فریاد زدن و تهدید کردن و بد و بیراه گفتن رفته بود. هرگز فکر نمی کرد دختر خودش اینچنین با او برخورد کند. وقتی قضیه تعقیب و گریز را برای مادرم گفتم گرچه میدانستم ناراحت میشود اما خوشحال شد که من اینچنین همراه او هستم. تصمیم گرفتیم خیلی راحت با قضیه برخورد کنیم. تا پدر از نقشه ما بویی نبرد. خودم هم نقشه هایی داشتم که نمی توانستم به مادرم بگویم. حتما به خاطر ترسی که داشت مخالفت میکرد. برنامه ریزی که برای درس خواندن کرده بودم با این اتفاقاتی که افتاده بود بکلی بهم خورد. خیلی از درسها عقب افتاده بودم. اما فکر میکردم این کار از هر چیزی واجبتر است . کتابم را باز کردم اما تمام هوش و حواسم به رفتارهای پدر و مظلومیت مادرم بود. نمی خواستم همه گناهها را گردن مردها بیندازم چون دیده بودم زنهایی زندگی را به دل مرد زندگیشان خون کرده اند. بین زنها هم افرادی پیدا می شوند که زندگی را به کام خانواده و مردشان تلخ میکنند اما تعداد اینها نسبت به مردها کمتر است. مردها بخاطر زور بازویی که دارند ظلم بیشتری روا میدارند مگر به اصول اخلاقی و دینی پایبند باشند و بخاطر تعهدی که دارند احترام و شان و منزلت زن را حفظ می کنند. گاهی فکر میکردم اگر کسی چه زن و چه مرد بخواهد به زور بازویش بنازد و به خاطر اینکه طرف مقابل از نظر قدرت بدنی ضعیف است به او ظلم کند با چهارپایان هیچ تفاوتی ندارد. چرا که بسیاری از چهارپایان چنان زور و قدرتی دارند که قوی ترین انسان هم از پس آنها بر نمی آید. بنابراین این قدرت عشق ، محبت ، منطق است که باید در هر جایی بکار رود و می بینیم که آنوقت هیچ قدرتی نمی تواند در مقابل آن ایستادگی نماید. با اینکه خسته بودم اما با لادن تماس گرفتم و خواهش کردم با هم بیرون برویم تا بهتر بتوانم فکر کنم و از فکر لادن هم استفاده کنم. لادن همیشه و در هر حالی به من کمک کرده بود. او از یک خواهر به من نزدیک تر بود. چون مسیر خانه آنها به مرکز شهر دور بود قرار بر این شد که به خانه ما بیاید. طبق معمول خوش قول بود و سر ساعتی که قرار گذاشته بودیم زنگ خانه ما را به صدا در آورد. در را باز کردم و لادن پشت در منتظر ایستاده بود منتها با تاکسی تلفنی آمده و از من خواست سریع آماده شوم . من سریع کیفم را برداشتم از مادرم خداحافظی کردم و همراه با لادن سوار تاکسی شدیم. لادن میدانست سوالات زیادی در ارتباط با تاکسی تلفنی دارم به همین خاطر قبل از اینکه من سوال کنم گفت: ببین کج کج نگاهم نکن. امروز عموم آمده بود. قبلا گفتم که آنها پولدار هستند. وقتی دید میخواهم از خانه بیرون بروم هر کاری کردم زنگ زد و تاکسی اومد حالا چیه ما هم مثل دختر پولدارها یک روز را با تاکسی بگردیم. داشتم شرح ماجرا را برای او تعریف میکردم که وسط حرفهای من لادن از راننده خواست جلو یک بستنی فروشی نگه دارد. چند لحظه ای بیشتر طول نکشید که مقابل بستنی فروشی نگه داشت و لادن پیاده شد و به داخل مغازه رفت. من هم که رو به پیاده رو نشسته بودم چشمم به دخترک حدود ۱۰ ساله افتاد. کنار دیوار با وزنه ای نشسته بود. لباس رنگارنگی تنش بود. سر زانوهایش پاره بود. موهای خرمایی و کثیفی از زیر روسری بیرون زده بود. روی گونه هایش جای اشک خودنمایی میکرد. هر رهگذری که عبور میکرد با التماس از او میخواست که وزن کند. با کلام التماس و چشمانی که خستگی از ان هویدا بود. جملاتی که میگفت دل را به درد می اورد. "خانم ترو خدا بیا وزن کن هرچی دلت میخواد بده. آقا ترو خدا بیا وزن کن ۱۰ تومان هر چی دلت میخواد بده ." این جملات را می گفت اما از هر ۲۰ یا ۲۵ عابری که از آنجا می گذشت یکی می ایستاد سکه ای کف دست دخترک می گذاشت و وزن میکرد. هر سکه ای که به او میدادند برق شادی در چشمانش می درخشید. نگاهی به من انداخت که در ماشین بودم. با لبخندی که چند لحظه پیش سکه به لبان او آورده بود گفت: خانم میای وزن کنی ؟ گفتم آره عزیزم الان میام. نگاهی به اون سمت خیابان انداختم مغازه شلوغ بود و لادن هنوز منتظر ایستاده بود. پیاده شدم کنار دخترک قرار گرفتم . سوال زیاد داشتم.

- دختر خانم چند سالته؟  

= ۱۲ سال .

- کمتر بنظر می یای، مگه مدرسه نمی ری؟

= نه پول ندارم کتاب بخرم ، شهریه ثبت نام را بدم، دفتر و روپوش بخرم.

- پدر و مادرت کجان؟

= پدرم کارگر است رفته سر کار مادرم هم با خواهر کوچیکم توی خونه ها کار میکنه. آخه کرایه خونه نداریم بدیم هممون باید کار کنیم. خانم ترو خدا وزن می کنی؟

- اره عزیزم وزن میکنم. در حالی که غمی عظیم از وضعیت این دخترک در دلم بود روی وزنه قرار گرفتم. همون اول میخواستم پول را به او بدهم اما من از گداپروری بدم می آمد. گفتم بهتر است روی وزنه بروم تا دخترک فکر کند پول حق الزحمه و کار کرد خودش است.نگاهی معصوم و مهربان داشت. روی وزنه رفتم بدون اینکه نگاهی به عقربه کنم پایین آمدم کنارش نشستم . دستش که پوستی خشک شده داشت را در دست گرفتم. خانم خوشکله اسمت چیه؟

= زهره خانم.

- به به چه اسم قشنگی داری زهره خانم عین خودت. چرا مدرسه نمی ری. ؟

= خانم بابام پول نداره که منو مدرسه بفرسته. تا سوم ابتدایی که رفتم دیگه پول نداشتیم. ناهید خواهرم و حمید برادرم هم همینطور. اونا هم دیگه مدرسه نمی رن. آخه مدرسه برای ثبت نام پول میگیره ما که نداشتیم.

- زهره جان مدرسه که نباید پول بگیره . طبق قانون تا پایان دبیرستان هیچ پولی نباید از بچه ها بگیرن.

= خانم بخدا خود خانم مدیر گفت باید پول بدید. مادرم هر چی گریه کرد گفت ما پول نداریم خانم مدیر گفت به من ربطی نداره مدرسه نیاد. تازه دختر همسایه ما هم پدرش مرده ثبت نامش نمی کردند رفت از یه جایی نمی دونم کجاست که به بچه یتیم ها پول میدن پول ثبت نامش رو گرفت. من که پدر داشتم بهم پول ندادند. تازه ما بعضی روزها پول غذا هم نداریم. چطوری بریم مدرسه و الا منم دلم میخواد برم مدرسه با سواد بشم کتاب داستان بخونم . راستی خانم شما آدرس رئیس جمهور را دارید؟

- واسه چی میخوای عزیزم؟

- آخه یه روز خیلی دلم میخواست برم مدرسه. بچه ها میرفتند دلم گرفت روی یه کاغذی نشستم واسه رئیس جمهور نامه نوشتم . خودم پاکت درست کردم اما تمبر نداشتم هینجوری انداختم توی صندوق پستی پشت پاکت نوشتم برسد به دست رئیس جمهور محترم ایران. انداختم صندوق پستی . فکر نمی کنم رسیده باشه دستش اگر رسیده بود حتما پول ثبت نام من را می فرستاد.

نگاهی به زهره کردم با اون قلب صافش چشمان معصومش و دستان خسته اش در آن گرما عین آدم بزرگها حرف میزد. اصلا به دختر بچه فقیری نمی زد . معلوم بود که چقدر به این مسائل و مسائل اطرافش اهمیت میدهد. پرسیدم هر روز اینجا هست؟ گفت : اره من هر روز صبح تا ظهر  میام و عصر تا شب هم میام. در فکرم بود برنامه ای با لادن درست کنم بتوانیم به او درست بدهیم و متفرقه برود امتحان دهد. احساس کردم من چقدر ناشکرم اما سریع به ذهنم رسید که نه تو ناشکر نیستی اندازه ظلم ها فرق میکند. به من ظلم میشود اما به زهره ظلم بیشتری می شود. تصمیم دیگری هم داشتم از امشب می شینم توی خونه و برای روزنامه ها مقاله می نویسم. از مشکلات جامعه ، از دربدری خانواده ها، از کودکانی که باید در مدرسه باشند اما کنار خیابانها یا مردم را وزن می کنند یا شیشه ماشین پاک می کنند یا ......

هنوز در کنار زهره نشسته بودم که صدای لادن منو به خودم آورد که دختر جا خوش کرده ای بلند شو بیا بستنی آب شد. چهار تا بستنی توی دست زهره بود. ما که دو نفر بودیم چرا چهار تا؟ زهره خندید و گفت : خانم یک بار اومدم سه تا خریده بودم برای خودمان و آقای راننده . دیدم کنار دست این دختر گرم حرف زدن هستی خوب دیگه برگشتم یکی هم برای ایشان خریدم. خوشحال شدم که دوستم هم مث خودم فکر میکند. بستنی را از لادن گرفتم و به زهره دادم و گفتم بازم به دیدنت میام و همراه با لادن سوار ماشین شدیم و از شیشه عقب ماشین به زهره نگاه میکردم که ماشین دور میشد و زهره کوچک و کوچکتر میشد تا جایی که در پیچ خیابان دیگر از نظرم ناپدید شد من ماندم و حرفهای زیبا و حقیقت تلخ زندگی خیلی از کودکان فقیر این جامعه.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 6:42 |

حتی جلو دوستم لادن خجالت کشیدم. باورم نمی شد پدر همه زندگیش را فدای دختری کرده باشد. میخواستم جلو بروم زنگ خانه را بزنم و با انها روبرو شوم اما لادن جلوگیری کرد. او گفت اینجوری برای مادرم مشکل ایجاد می شود و پدرم فکر میکند مادر مرا دنبال او فرستاده است. تا خانه هیچ حرفی بین من و لادن رد و بدل نشد. حوصله هیچ کاری را نداشتم . حتی جلو در خانه تعارف لادن هم نکردم که وارد شود. درخانه را بستم و یکراست به اتاق خودم رفتم. حتی قدرت روبرو شدن با مادرم هم نداشتم میدانستم از حالت چهره من خواهد فهمید اتفاقی افتاده است و نمی خواستم شوک به او وارد شود. روی تخت دراز کشیدم به روزهای گذشته و به زندگی از دست رفته مادرم فکر کردم. به زجرهایی که کشیده بود تا به این رسیده بود. شبهایی که سر گرسنه به زمین می گذاشت تا پولی پس انداز کند و زمانی که فرزندانش بزرگتر شدند زندگی راحت تری داشته باشد. گاهی تنها می شدیم از زندگی و اوایل ازدواجش با پدر حرف میزد. از کتکهایی که از پدر به هر خاطری می خورد و به شبها تا صبح بیدار نشستنها که پدر از عیاشی به خانه برگرددو تازه مادرم چای تازه دم جلو او بگذار. به یک تنه فرزندانش را بزرگ کردن فکر میکردم . اعصابم داغون شده بود. مادرم راحت در خانه بود. هر وقت پدر می گفت به ماموریت می رود اعصاب همه راحت می شد اما حال که می دیدم بجای ماموریت رفتن با خانم رحیمی می گذراند بکلی به هم ریخته بودم. تا کی باید اینچنین مادر بیچاره مرا فریب میداد و هر وقت هم خانه می امد تمام غر زدنهایش برای مادرم باشد. باید عین دفعه قبل تحمل میکردم و کارهایم را با نقشه پیش می بردم. دو روز آخر ماموریت ایشان هم تمام شد و قصد منزل نمودند. وقتی وارد خانه شدند با قیافه ای حق به جانب مادرم را صدا کرد و چای میخواست. در حالی که کت از تنش بیرون می آورد گفت: روزهای خسته کننده ای بود. توی این ماموریت ها ادم نصف عمر میشود. کاریش نمی شه کرد زندگی خرج داره اونم با این بچه های پرتوقعی که تو به بار اوردی . باید توی جاده ها با جان خودم بازی کنم تا شما زیر کولر باشید و زندگی راحتی داشته باشید. همه این ها به درک اما ای کاش چون نرگست توی روی من هم نمی ایستاد. پدر پشت سر هم غر میزد و من عصبانی بودم از حرفهایی که می زد. داشتم منفجر می شدم. میخواستم تمام حرفهایش را که زد او را رسوا کنم اما دیدم مدرکی ندارم. بعد از اینکه حرفهایش تمام شد پرسیدم راستی هوای بندرعباس چطور بود؟ پدر باز نگاهی به من کرد و گفت : گرم ، وحشتناک گرم بود. اصلا نمی شد لحظه ای بیرون باشی. آرزو میکردم هر چه زودتر ماموریت تمام بشه و برگردم. با این حرف پدر سوالی به ذهنم آمد شاید بهترین سوال برای مچ گیری بود. پرسیدم: چه زلزله وحشتناکی اومده بود. تلویزیون میگفت خیلی کشته داده. شما چی نظرتون هست؟ سوال را دو پهلو کردم. پدر برگشت و با حالت تعجب پرسید: کجا زلزله اومده؟ چند روز ماموریت از همه خبرا باز ماندیم. خندیدم و گفتم : ما نگران شما بودیم. مگر شما بندرعباس نبودید؟ پدر که جا خورده بود حتما اطراف بندر عباس بوده اونجا که خبری نبود. با این حرفش از دهانم در رفت و گفتم: آره راست می گوئید کسی که بندرعباس نرفته باشه و در جایی دیگر توی همین شهر خوش بگذراند نباید هم چیزی بداند. این حرف از دهانم خارج شد و به قول معروف لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود . صدای سیلی پدر تا اعماق مغزم رسوخ کرد. داد و فریادش هم راه انداخت و هر چه بد و بیراه بود نثار من کرد. دیگر نتوانستم تحمل کنم و با صدای بلند که از خشم بود فریاد زدم بله حق با شماست . خانه خانم رحیمی چیکارش به من و مادرم ؟ فکر میکنی نمی دانم این یک هفته را با خانم رحیمی گذراندی؟ دیگه کارد به استخوانم رسیده چقدر باید تحمل کنم؟ من رویا خانم همسر صبور و جورکش شما نیستم. من نمی توانم مثل مادرم ساکت باشم و خودم را به خری بزنم و بگویم هیچ نمی دانم. خوب میدانم که مادرم همه چیز را می داند اما شما سالهاست صدای او را خفه کرده اید؟ مادرم بی اختیار اشک می ریخت اما بهت زده چیزی نمی گفت. باورش نمی شد شوهرش اینچنین به او خیانت کرده باشد. مینا را برداشت و به اتاق رفت پشت سرش رفتم دیدم ساک را زمین گذاشته و دارد لباسهایش را در ان می ریزد. میخواستم جلو او را بگیرم. اما حقیقتا دلم برای مظلومیت او سوخت. از طرفی میدانستم با رفتن مادرم از این خانه راه برای کارهای پدر بازتر می شود. همانطور که گریه میکردم جلو رفتم و از او خواستم این کار را نکند اما چشمان زیبای مادرم که مملو از اشک بود و سرخ شده بود مرا منقلب کرد. دستش را در دست گرفتم. به چهره زیبای مادرم خیره شدم. بوسیدمش و گفتم: مادر مهربانم من تنهات نمی ذارم. فقط قدری تحمل کن بخاطر من ، بخاطر مینا کوچولو، بخاطر مهرزاد و از همه بالاتر بخاطر رضای خداوند. من کمکت میکنم. من حق این جفای پدرم را می گیرم. مادر ترو خدا نرو . خواهش میکنم. تو که عمری ماندی تحمل کردی ، شاید قسمتی هم مقصر خودت بودی که هیچوقت از حقت دفاع نکردی. مقصر بودی که همیشه از او ترسیدی . می بینی که با دفاع من او کوتاه می اید. مادرم خواهش میکنم.

در این هق هق گریه هر دوی ما سکوتی از رضایت بود. سکوتی که باعث شد لبخند را به لبان مادرم بیاورد. مرا در اغوش گرفت و گفت: چشم نرگسم ، می مانم و میدانم با همت و پشتکاری که تو داری همه چیز درست میشه. حق با تو هست اشتباه از من بوده. من همیشه از سر و صدای پدرت ترسیده ام، مرا طوری تربیت کرده اند که حجب و حیا باعث شده هر جا بخواهد سر و صدایی بشود ساکت شوم همه سختی ها را به جان بخرم اما اینجا دیگر خودم تنها نیستم. تو ، مینا و مهرزاد هم هستید. نرگس خوبم دختر عزیزم می مانم و همراه با تو این مشکل را حل می کنیم.

خوشحال بودم که مادرم اینچنین حرف میزند. بارقه ای از امید در دلم روشن شد. از اینکه دیدم مادرم از اون حالت بیرون آمده و تصمیم ماندن و مبارزه کردن را گرفته خوشحال شدم. نمی دانستم پدرم بیرون رفته یا نه اما هیچ صدایی نمی امد. صورت مادرم را شستم. آبی خنک به او دادم. کمی آرام شد. خندیدم و گفتم حالا میخوای ماجرا را برات تعریف کنم؟ مادرم خندید ولی میدانستم در دلش غوغایی برپاست. میدانستم یک زن وقتی مرد زندگیش به او خیانت کند چه حالی دارد. بهتر دیدم فعلا چیزی نگویم اما به محض اینکه خواستم به اتاقم بروم مادر خندید و گفت: شیطون جنگ راه می اندازی و میری؟ بیا همه چیز را از اول خانم مارپل برام تعریف کن.

از لقب خانم مارپل خنده ام گرفت. جلو رفتم و گفتم: دستت درد نکنه مادر حالا دیگه ما شدیم خانم مارپل؟ یعنی اینقدر پیر شدم؟

مادرم که از ته دل می خندید گفت : فضولی هات و کشف جرم را مثال زدم . عین خانم مارپل فضولی و تا به نتیجه نرسی دست بردار نیستی. خدا به داد مردی برسه که در اینده با تو ازدواج میکنه.

روبروی مادر نشستم و از اول ماجرا را برای او تعریف کردم. مادرم هم سراپا گوش بود. گاهی می خندید و گاهی حالت اخم در چهره اش آشکار می شد اما عصبانیتی پنهان در چشمانش مشخص بود.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 8:14 |

روزهای متمادی در فکر بودم تا رابطه بین پدر و خانم رحیمی را برملا کنم. چرا باید اینچنین به مادرم که زنی وفادار ، کدبانو و مهربان بود خیانت کند و مهر و محبتش را نثار زنی دیگر نماید آنوقت مادر من که با عشق به زندگی سختی ها را تحمل کرده و بارها و بارها از پدر کتک خورده در گوشه خانه افتاده باشد و بداخلاقی ها و بی مهری های پدر را داشته باشد؟ کجای قانون چنین حقی به مردها داده است؟ با اینکه به خاطر رسوا کردن خانم رحیمی و برادرش چندین بار کتک خوردم اما از حق خود نگذشته و حتی تصمیم خود را راسختر کردم تا درس بخوانم. شبها پارچه ای به دریچه اتاقم نصب میکردم تا نور به بیرون نرود و حتی گاهی به بهانه حمام رفتن کتاب را لای حوله می پیچیدم و در حمام مشغول درس خواندن میشدم. زمستان سرد پدر کمتر به خانه می آمد. بارها خواستم رابطه پنهانی پدر با خانم رحیمی را برای مادرم بگویم اما میدانستم که با کم تحملی مادر وضع بدتر می شود. پدر کاری نیمه وقت در شرکتی گرفته بود و گاهی میگفت که به ماموریت می رود و منت سر ما داشت برای زندگی بهتر ما خودش را به هر آب و آتشی میزند.

پدر به قول خودش ماموریتی یک هفته ای داشت ، گر چه میدانستم که خیلی از ماموریتهایش دروغی است اما همینکه در خانه نبود و مادرم نفسی راحت می کشید راضی بودیم. با دوستم لادن قرار گذاشته بودم برای خرید کیف به بازار برویم. هوا سرد بود . اول همراه با مهرزاد به طرف مدرسه او راه افتادیم. خانه لادن نزدیک مدرسه مهرزاد بود. سر راه جلو خانه لادن ایستادم و با مهرزاد خداحافظی کردم. به محض اینکه زنگ خانه را فشار دادم لادن جلو در امد و چون هنوز تا بازکردن مغازه ها وقت زیادی مانده بود داخل رفتم و ساعتی با هم صحبت کردیم. لادن از خواستگاری که برای او آمده بود صحبت کرد و اینکه پسری تحصیلکرده و از خانواده خوب می باشد. بعد از قدری شوخی با او پرسیدم خودش راضی است یا نه جواب مثبت او مرا به وجد آورد. احساس کردم دیگر لادن را ندارم اشک در چشمم جوشش گرفت و سریع حالت چهره ام عوض شد. لادن متوجه تغییر حالت من شد و گفت: بابا هنوز نه به داره نه به باره تو عزا گرفتی. تازه باید خوشحال باشی که دوستت میخواد ازدواج کنه. ببینم نکنه حسودی می کنی و با این جمله دستی به شانه من زد و خندید. بعد از ساعتی صحبت کردن همراه با لادن از خانه بیرون رفتم. روزهای خوبی با لادن داشتم.وقتی پدر به ماموریت می رفت یا او خانه ما می امد برای درس خواندن یا من به خانه آنها میرفتم. گاهی هم وقتی گذاشته بودیم برای زنگ تفریح که از خانه بیرون برویم. آن روز هم با هم قرار گذاشتیم بعد از پیاده روی در پیاده روها در هوای سرد و مطبوعی که ایجاد شده بود به بازار رسیدیم. مغازه ها کم کم داشتند باز می کردند. خود را پشت ویترین مغازه ها سرگرم کردیم تا بازار کار خود را شروع کند. از هر دری صحبت میکردیم. همیشه به طلا و جواهرات علاقه داشتم. دلم میخواست در آینده همسر مردی پولدار شوم تا بتوانم هر چه طلا میخواهم بخرم. وقتی از جلو مغازه طلا فروشی عبور میکردم لحظاتی مکث کرده و به زیور آلات داخل ویترین زل میزدم و گاهی برای خودم داستان سرایی میکردم. هر وقت آمدم برای خرید ازدواج این حلقه را انتخاب می کنم یا این گردنبند را برمیدارم یا این النگو و دستبند را انتخاب می کنم. این آرزوهای دور و دراز من همیشه پشت ویترین مغازه ها به داستانی تخیلی تبدیل میشد. پدر هم در عین حالی که وضع مالی بدی نداشت اما هرگز حاضر نشد یک انگشتر کوچولو برای من بخرد. تازه بسیاری از طلاهای مادر هم فروخته  و بهانه خرید ماشین را کرده بود. پشت ویترین طلافروشی غرق در آرزو بودم و هیچ توجهی به اطرافم نداشتم. حتی حضور لادن را فراموش کرده بودم که لادن با آرنج دستش چنان به پهلویم زد که درد ناشی از ان باعث شد جیغی آرام بکشم. خواستم چیزی به او بگویم که دستم را گرفت و به داخل مغازه برد. طوری ایستاد که از بیرون معلوم نباشیم. قدری ترسیده بودم مگر لادن کاری کرده بود که میخواست پنهان شود؟ از دید چه کسی میخواست پنهان بشه. خواستم چیزی بگویم که کف دستش را روی دهانم گذاشت و آرام گفت هیس. مغازه دار از حرکت ما دو تا هاج و واج مانده بود. میخواست به این کار ما اعتراض کند که باز لادن با زبان بی زبانی از او خواست اجازه دهد لحظه ای در همانجا بمانیم. جایی قرار گرفته بودیم که اگر کسی داخل مغازه قرار میگرفت به زحمت ما را می دید. دیگر تحمل نداشتم و رو کردم به لادن و پرسیدم چه اتفاقی افتاده و از چه کسی خودمان را باید پنهان کنیم. ؟ یک لحظه خنده ام گرفت و گفتم نکنه خواستگارت را اینجا دیده ای و نمی خواهی تو را ببیند و بگوید صبح اول وقت این خانم توی خیابان چه میکند؟ اره خوب حدس زدم؟ لادن که از حرف من هم خنده اش گرفته بود و هم کلافه شده بود گفت : نه خانم انشتین، یه کم اگر فکرتو کار می انداختی و همیشه در رویا نبودی اطرافت را بهتر می دیدی . چند لحظه صبر کن تا چیزی نشانت بدم . هنوز حرفش تمام نشده بود که مجددا دست بر دهان من گذاشت و نگاهی ملتمسانه به مغازه دار کرد و همانجا نشستیم. هر از گاهی هم سرک می کشید و از داخل مغازه پشت ویترین را نگاه میکرد. زمانی بلند شد و دست مرا گرفت و از مغازه دار تشکر کرد و بیرون رفتیم. من که هنوز از کارهای لادن سر در نیاورده بودم با حالت تعجب به او نگاه کردم . لادن با دست به نقطه ای اشاره کرد و گفت: خنگ خدا اونجا را نگاه کن ببین . از پشت شبیه پدرم بود اما او که باید هم اکنون در بندرعباس باشد. ماموریت یک هفته ای داشت. حتما اون یکی هم خانم رحیمی بود. دیگر منتظر نماندم و به طرف انها راه افتادم اما قبل از اینکه به آنها برسم لادن مجددا مانع شد و جلو مرا گرفت. او مرا متقاعد کرد که دنبالشان برویم تا ببینیم کجا می روند. سر تا پا از عصبانیت شده بودم کوره اتش . با اینکه دل خوشی از پدر نداشتم اما نمی توانستم اینقدر واضح خیانت او را ببینم. اما بهتر دیدم حرف لادن را گوش کنم و محل زندگی آنها را پیدا کنم. آنها خیلی راحت به بازار امده بودند و خرید میکردند. هنوز نمی توانستم باور کنم. پدر دست در دست خانم رحیمی در خیابانها قدم می زد و مادر من باید عین کلفتی بی مزد و مواجب در خانه می ماند. خدایا تا کی باید اینچنین شاهد ظلم بود و حرفی نزد ؟ داشتم دیوانه می شدم . تازه متوجه شدم که پدر برای نزدیکتر شدن به خانم رحیمی میخواسته مرا به برادر متاهل و با اون اختلاف سنی بدهد. تا نزدیک ظهر پشت سر انها راه افتادیم تا بالاخره برای سرکار خانم خرید کردند و به طرف خیابان محل پارک ماشین رفتند. سریع تاکسی دربست کردیم و از او خواستیم به طوری که پدر متوجه نشود پشت سرش برود. راننده اول غرغر کرد اما وقتی برایش شرح دادم که اون دختره پدرم را فریب داده و از مظلومیت مادرم گفتم آتشی شد و گفت هر کاری از دستش بربیاید انجام میدهد. بعد از دقایقی جلو دری توقف کردند و خندان به داخل رفتند. جلو رفتم و پلاک در را خواندم. روی آیفون در نام خانوادگی رحیمی زده شده بود. حدس زدم پدر بدون اطلاع ما با خانم رحیمی ازدواج کرده است. الان همه چیز رو شده بود. با گریه آنجا را ترک کردم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 8:23 |
 

حلول ماه مبارك رجب

ماه خدا , ماه استغفار , ماه ريزش رحمات الهي

بر شما مبارك باد 

پيامبراكرم(ص) فرمود:

ماه رجب، ماه استغفار امت من است. پس در اين

ماه بسيار طلب آمرزش كنيد كه خدا آمرزنده و

مهربان است.

شخصي خدمت پيشواي ششم، حضرت امام صادق عليه السلام رسيد و عرض كرد: براي ماه رجب به من دعايي ياد بدهيد كه خداوند متعال مرا به آن نفع ببخشد. امام صادق(ع) فرمودند: اين دعا را هر روز از ماه رجب بعد از نمازهاي يوميه بخوان:  " يا من ارجوه لكل خير. و آمن سخطه عند كل شر. يا من يعطي الكثير بالقليل، يا من يعطي من سئله. يا من يعطي من لم يسئله و من لم يعرفه تحننا منه و رحمه. اعطني بمسئلتي ايا ك جميع خيرالدنيا و جميع خيرالآخره واصرف عني بمسئلتي ايا ك جميع شرالدنيا و شرالاخرة. فانه غير منقوص ما اعطيت. و زدني من فضلك يا كريم، يا ذالجلال و الاكرام يا ذالنعماء والجود يا ذا المن و الطول، حرم شيبتي علي النار." برحمتك يا ارحم الراحمين

 اعمال لیله الرغائب

اولين شب جمعه ماه رجب را ليلة الرغائب نامند. در اين شب ملائك بر زمين نزول مي كنند. براي اين شب عملي از رسول خدا صلي الله عليه و آله ذكر شده است كه فضيلت بسياري دارد و بدين قرار است:
روز پنج شنبه اول آن ماه - در صورت امكان و بلا مانع بودن - روزه گرفته شود. چون شب جمعه شد ما بين نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز اقامه شود كه هر دو ركعت به يك سلام ختم مي شود و درهر ركعت يك مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحيد خوانده شود. و چون دوازده ركعت به اتمام رسيد، هفتاد بار ذكر" اللهم صل علي محمد النبي الامي و علي آله" گفته شود. پس از آن در سجده هفتاد بار ذكر" سبوح قدوس رب الملائكة والروح" گفته شود. پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذكر" رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت العلي الاعظم" گفته شود. در اينجا مي توان حاجت خود را از خداي متعال درخواست نمود. ان شاء الله به استجابت مي رسد.

پيامبراكرم صلوات الله عليه در فضيلت اين نماز مي فرمايد: كسي كه اين نماز را بخواند، شب اول قبرش خداي متعال ثواب اين نماز را با زيباترين صورت و با روي گشاده و درخشان و با زبان فصيح به سويش مي فرستد. پس او به آن فرد مي گويد: اي حبيب من، بشارت بر تو باد كه از هر شدت و سختي نجات يافتي. ميّت مي پرسد تو كيستي؟ به خدا سوگند كه من صورتي زيباتر از تو نديده ام و كلامي شيرين تر از كلام تو نشنيده ام و بويي، بهتر از بوي تو نبوئيده ام. آن زيباروي پاسخ مي دهد: من ثواب آن نمازي هستم كه در فلان شب از فلان ماه از فلان سال به جا آوردي. امشب به نزد تو آمده ام تا حق تو را ادا كنم و مونس تنهايي تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دميده شود و قيامت برپا شود من سایه بر سر تو خواهم افکند .

التماس دعای خیر از همه عزیزان دارم

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 10:2 |

با پدر درگیر شدم . پدر که تا چند دقیقه پیش من دختر عزیزش بودم حال شده بودم آینه دق. اما او خود متعجب از این بود که این مسائل را از کجا فهمیده ام و چرا در این مدت هیچ نگفته ام. پدر هر چه از دهانش بیرون امد نثار من و مادرم کرد و با عصبانیت از خانه بیرون رفت. من که با همه ناراحتی خنده ام گرفته بود پشت سر مادر به آشپزخانه رفتم تا در تمیز کردن ظرفها به او کمک کنم. دستم را روی شانه های مادر گذاشتم و گفتم : خوشت اومد چطوری آبروی اونا رو بردم؟

مادر که هم ناراحت بود هم از حاضر جوابی من خوشحال شده بود برگشت رو به من کرد و گفت: ای شیطون این چیزها را از کجا می دانستی و رو نکردی.؟ صندلی را کنار کشیدم و روی ان نشستم و گفتم اجازه بده پشت تریبون سخنرانی قرار گیرم همه چیز را می گویم و اما اینکه چرا نگفتم می دانستم که شما یعنی علیا حضرتا مادر من تحمل نخواهند کرد و برنامه های من لو می رود و بعد اینکه از همون روزی که پدر این چنین تغییر اخلاق دادند وانمود کردم که با همه حرفهاش موافقم . وقتی فهمیدم برادر سرکار خانم رحیمی همکار پدرم است به طوری که پدر و خانم رحیمی متوجه نشوند یکی از دوستانم همراه با مادرش را به اداره فرستادم برای تحقیق . خوب توی اداره ها هم افراد فضول زیاد هستند. آدرس محل زندگی برادر جانش را پیدا کردم و رفتم آنجا آدرس منزل پدر خانم محترمشان را به من دادند به آنجا مراجعه کردم که خانم بیچاره و موقر و نجیب همین اقا همه چیز را برای من تعریف کردند. در اصل این برنامه خانمش بود که بیایند و من اینچنین با ایشان برخورد کنم. اما یک سوال ؟ چرا پدر که این چیزها را می دانست میخواست مرا بدبخت کند؟ حتما نفعی به حال او داشته که ارزش قربانی کردن دخترش هم داشته و منم که دختری جسور و فضول هستم باید این معمای پلیسی رو خودم حل کنم از توی مادر هم که کاری بر نمی یاد و الا روزگارت این نبود که هست.  مادر که از داشتن چنین جسارتی خوشحال شده بود و آرزوهای بر باد رفته خود را در من می دید دست دور گردنم انداخت و مرا بوسید و گفت: دخترم خوشحالم . همه آرزو داشتم در مقابل کسی که به من ظلم می کنه بایستم اما پدر و برادران من خود چنان مرد سالار بودند که هرگز جرات نکردم از خواسته های منطقی خودم دفاع کنم . مرا به زور به پدرت جمشید دادند و از زمانی هم که در خانه این مرد هستم جز زور و ظلم چیزی شامل من نشده. بارها و بارها از او کتک خوردم اما هر بار به سراغ پدرم می رفتم مرا دست از پا درازتر به خانه شوهر برمیگرداند. نرگس من تو میتونی همونی باشی که من میخوام . جسارتی که امروز در تو دیدم می دونم که در زندگی موفق می شی و چون من روزگار سیاه نخواهی شد. بهت تبریک می گم .

از اینکه دیدم مادرم اینقدر خوشحال شده مایه دلگرمی من بود و احساس پشتیبانی زیادی کردم. به اتاقم رفتم و با خیال راحت کتابهایم را پهن کرده و شروع به درس خواندن کردم. هنوز ساعتی از خواندن نگذشته بود که از سر و صدای پدر به خود امدم و فهمیدم که روز از نو روزی از نو شاید هم بدتر. به محض اینکه چشمش به من افتاد به طرف من آمد و با عصبانیت دستش را بالا برد که به صورتم بزند که عقب نشینی کردم و دست پدر محکم به دیوار خورد. دلم براش سوخت مچ دستش را در دست دیگرش گرفت و معلوم بود خیلی درد گرفته. کاش عقب نرفته بودم و به صورت خودم خورده بود. اما عکس العمل من غیر ارادی بود . پدر با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت: دختره چشم سفید. خوب آبروی مرا بردی. وقتی می گم نباید بذاریم دختر از خونه بیرون بره همینه دیگه . آزادت گذاشتم به هر خونه ای سرک کشیدی . مگه تو فضول مردمی که رفتی خونه بنده خدا؟ میخواستی به خودم بگی میرفتم تحقیق میکردم. چرا جواب نمی دی؟ سعی کردم به خودم جرات بدم. جلو امدم و گفتم: شما همه چیز را می دانستید اما نمی دانم چرا میخواستی مرا دستی دستی بدبخت کنی. ؟ صدای خفه گفتن پدرم بلند شد . مادر به گوشه آشپزخانه رفته و مینا را در بغل گرفته بود.  به اتاق من رفت . نمی دانستم چه میخواهد بکند. پشت سرش رفتم . کتابها و جزوه هایم را برداشت و به حیاط آمد هر کاری کردم از دستش بگیرم نتوانستم. پدرم مردی قوی و هیکل دار بود. گالن نفت را برداشت و هر چه التماسش کردم و گریه کردم توجهی نکرد و همه را به اتش کشید. باورم نمی شد حالا که تصمیم گرفته بودم درس بخوانم اینچنین حادثه ای برای رخ دهد. تاوان دفاع از حقم این بود و شاید کمترین تاوانی که پس دادم. به اتاقم برگشتم و در را به روی خودم قفل کردم. پدر به پشت در اتاق امد و با صدای بلند گفت: از این به بعد باید در خانه بمانی و خارج نشوی . ببینم دیگه میتونی از این زبان درازیها بکنی. تقصیر من است که گفتم برو درس بخوان و ادامه تحصیل بده اما نه تو لیاقتش رو نداری. اینها را گفت و رفت. در گوشه ای کز کرده بودم. خدایا من که با تو درد دل کرده بودم. من که تو را به کمک طلبیده بودم. من که قسمت داده بودم چرا با من چنین کرد. مگر تو خود نگفتی کسی هم که ظلم را بپذیرد گناهکار است؟ پس چرا جلو خواسته ناحق پدرم را نگرفتی. همانجا دراز کشیدم و با چشمانی گریان خوابم برد. صدای در اتاق مرا از خواب بیدار کرد. صدای مادرم بود که با التماس میخواست در را باز کنم. او گفت که پدرم رفته اداره . بلند شدم چشمانم ورم کرده بود. در را باز کردم و به محض اینکه چشمم به مادر افتاد هر دو در اغوش هم های های گریه کردیم. اما من قصد جا خالی دادن را نداشتم. من باید حقم را می گرفتم. بعد از اینکه لقمه ای غذا خوردم به خانه دوستم زنگ زدم و از او خواستم مجددا برایم کتاب تهیه کند و جزوه های خودش را کپی بگیرد. لادن گفت از بچه هایی که قصد کنکور دادن ندارند برای من کتاب و جزوه می گیرد. چند روز بعد لادن کتابها را زمانی که پدر نبود به خانه ما آورد. آنها را پنهان کردم و هر وقت پدر نبود و شبها که می خوابید شروع به درس خواندن میکردم. خیلی مراقب من بود که از خانه خارج نشوم و برای اینکه برای مادرم مشکلی درست نشود سعی داشتم در خانه بمانم. با لادن هم هماهنگ کرده بودم که ببینم رابطه پدرم با خانم رحیمی چیست؟ در یکی از روزها لادن با منزل ما تماس گرفت و گفت : با برادرش پدر را دیده که همراه خانم رحیمی بوده است. کنجکاو شدند و به دنبال انها میروند . پدر را می بینند که همراه با خانم رحیمی خیلی صمیمی به داخل رستورانی میروند و با هم ناهار میخورند. تقریبا با این خبر مسئله برایم مشخص شده بود.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 9:5 |

با تصمیمی قاطع بر خواسته ام پا در میدانی گذاشتم که راهی پر فراز و نشیب و سخت داشت اما به نتیجه که فکر میکردم برایم هر کاری سهل و راحت می شد. گر چه میدانستم که شاید انتهای این مبارزه به نفع خودم نباشد اما امیدوارم بودم که نفعی برای دختران و زنان بعد از خودم داشته باشد به قول شاعر دگر کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم و دگران بخورند. مادرم با اینکه با نظر من مخالف بود و میگفت حتی آمدن این خواستگار به خانه به نفع ما نمی باشد اما مقاومت کردم و گفتم میخواهم با مشکلات روبرو شوم و مبارزه کنم. پدرم قرار گذاشته بود عصر جمعه همکارش همراه با برادری که ادعا میکرد از فرنگ برگشته و با دیدن عکس من یک دل نه صد دل عاشق بی قرار شده به خواستگاری بیایند. بهترین لباسم را آماده کردم و حتی تصمیم گرفتم با بهترین قیافه بیایم که از عکسم هم زیباتر شده باشم و آنوقت با اراده و خواسته خودم جواب منفی بدهم. نمی دانم شاید خواستگار بر خلاف افکار و برداشتهای ما مرد محترم و خوبی هم باشد اما همین سرسختی و لجبازی که در من بوجود امده بود همه چیز را از دید منفی می نگریستم. پدر خیلی خوشحال بود. در این چند روزی که به مراسم مانده بود رفتارش با همه خوب شده بود بخصوص با مادرم شوخی میکرد شادی میکرد. مادرم هم از این وضعیت ناراضی نبود اما میدانست که داومی نخواهد داشت. به مادر گفتم که قدر هر روز زندگی را باید بدانیم شاید روزی دیگر نباشد یا به قول شاملو زندگی شاید همین باشد.

استرسی عجیب در من ایجاد شده بود. خانواده خانم رحیمی همکار پدرم تماس گرفته بودند که یک ساعت دیگر می رسند. وسایل پذیرایی آماده شده بود. من هم حسابی به خودم رسیده بودم. مادرم تعجب کرده بود. با آرایش ملایمی که روی صورت کرده بودم زیبایی مرا دو چندان کرد. سعی میکردم استرس را از خودم دور کنم. باید همین امروز به پدر می فهماندم که دوره مرد سالاری تمام شده است . باید می فهمید که با زور نمی تواند کاری را از پیش ببرد. گر چه او خوشحال بود از اینکه من به این راحتی قبول کردم و دردسری برایش نداشتم اما از اصل ماجرا با خبر نبود.

صدای زنگ خانه که بلند شد همه خودشان را جمع و جور کردند. مهرزاد مینا را به اتاق خودش برد تا گریه نکند. پدر باتقاق مادر به استقبال میهمانان رفتند. من در اتاقم بودم و از جا کلیدی بیرون را نگاه میکردم. از برخورد پدر با انها متوجه شدم قبلا همدیگر را ملاقات کرده اند و این اولین دیدار آنها نبود. پدر طوری جلو آنها ایستاده بود که هیچ کدام را نمی دیدم تنها صدای تعارف کردنها می امد. دلم میخواست در را باز کرده و جلو می رفتم اما کاری خارج از عرف بود. صدای ظریف زنی که حتما خانم رحیمی همکار پدرم بود شنیده میشد. لحظاتی گذشت که مادر با رنگی پریده به اتاق من آمد. او را که دیدم نگران شدم. سراسیمه پرسیدم چطور بودند؟ همانی که پدر میگفت هستند؟ مادرم که ناراحت بود گفت: نرگس حداقل دو برابر تو سن دارد. او جای پدر تو حساب میشود. نمی دانم پدرت به چه حسابی این کار را کرده است؟ حتما منافعی داشته . با لبخندی به مادر رو کردم و گفتم ناراحت نباش تو که تصمیم مرا میدانی و گفتم که این اولین گام من در مخالفت با حرفها و کارهای غیر منطقی میباشد. شما نمی خواهد نگران هیچ چیزی باشی . همراه با مادر به آشپزخانه رفتم و سینی چای را طبق معمول آوردم. با سلام من همه از جا بلند شدند. چشمم که به اقا داماد افتاد خنده ام گرفت. اگر خودم را کنترل نکرده بودم حتما سینی واژگون میشد و آبروریزیی درست می شد. خواهرش را که دیدم راستی راستی خوشکل بود و جذاب . چهره ای سبزه نمکی داشت با چشمانی میشی که خیلی به صورت گرد او می امد. قدری از موهایش را از زیر روسری بیرون گذاشته بود. چشمم به کنار دستش افتاد مانتو قهوه ای را دیدم که از تن بیرون آورده بود و با کت و دامنی شیک به رنگ ارغوانی که زیبایی او را دو چندان کرده بود نشسته بود. چنان نگاهی به خواهرش انداختم گویا من میخواستم او را بپسندم نه او مرا. آقا داماد قدی بلند داشت . صورتش را به قول معروف ۶ تیغه کرده بود. موهای جو گندمی داشت که نشان از گذر عمر او میداد. کت و شلوار یشمی به تن داشت و کراواتی به رنگ کتش که به  پیراهن سفیدی که تن داشت میآمد. خوب روی هم رفته بد نبود اما نه برای دختری به سن من بلکه برای دختری در حد سن و سال خودش . حقیقتا من جای دختر او بودم . جو سالن ساکت بود. روبروی خواهرش نشستم . هر از گاهی که سر بلند میکردم داشت به من نگاه میکرد و به محض اینکه چشمامون به هم تلاقی میکرد لبخندی میزد. خواهرش سکوت را شکست و گفت : به به نرگس خانم خیلی خوشحالمان کردی که اجازه دادی خدمت برسیم. واقعا از چهره معلوم است که کمال از سر و رویت می بارد. در دل خندیدم و گفتم همچین کمال باریدنی بهتون نشون بدم که حض کنید. کاملا مشخص بود که خواهرش قصد دارد این پیوند سر بگیره و اصلا برای پسندیدن نیامده است. گاهی پدر حرف میزد و گاهی خواهر آقا داماد، گویا داماد به این سن و سال لال بود و فقط هر از گاهی به من نگاهی میکرد و لبخندی میزد که با چشم غره من روبرو میشد. دلم میخواست دو تا حرف گنده تحویلشان بدهم که کیف کنند اما در جمع نمی شد. بالاخره با پیشنهاد خواهر شوهر گرامی به اتاق من رفتیم تا گفتگویی با هم داشته باشیم و به تفاهم برسیم. آقا داماد میخواست ادب را رعایت کند و باصطلاح ادای اروپایی ها را در اورد دائما با کلماتی از قبیل تمنا میکنم استدعا دارم حرف میزد. نگاهی به اتاق مملو از کتاب من انداخت. هر دو نشستیم ، لحظاتی به سکوت گذشت و از انجا که خودم را ارج میدانستم برای شروع صحبت پرسیدم: میشه قدری از خودتان و بیوگرافی خودتان بفرمائید؟ او که انتظار این صلابت سخن را از دختری به سن و سال من نداشت و متوجه اوضاع شده بود خودش را جمع و جور کرد و با احتیاط شروع به صحبت کردن کرد.

در کودکی پدرم را از دست دادم . سه خواهر و یک برادر داشتم. مادرم سال پدرم که تمام شد ازدواج کرد. من فرزند اخر خانواده بودم. با بدبختی ما را بزرگ کرد. از قضا دیپلم که گرفتم یکی از دوستانم میخواست به خارج از کشور برود. به من هم پیشنهاد داد من که در رویا هم چنین پیشنهادی نمی دیدم فقط گفتم پول ندارم . گفت از راه مرز می رویم . پول زیادی نمی خواد. بالاخره با مشکلاتی که اینجا مجال گفتن نیست از راه ترکیه به اروپا رفتیم و از انجا هم به انگلیس . هر کاری که فکر کنی انجام دادم . حالا هم وضع مالیم بد نیست . به پیشنهاد خواهرم سهیلا عکس شما را که دیدم خوشم امد و الان هم در خدمت هستم.

- با حالت کنایه گفتم : چه شرح حال مفید و مختصری. پرسیدم : میدونید من چند سال دارم ؟

 = گفت : اره .

 - خوب اگر اشتباه نکنم باید بیش از ۴۰ داشته باشید درسته؟

= بله من ۴۴ سالمه .

- یعنی ۲۴ سال از من بزرگترید؟

= خوب درسته اما مهم تفاهمه.

- ببینم شما تا بحال ازدواج نکردید؟

= یک بار در خارج از کشور زن خارجی گرفتم اما روحیاتش با من جور نبود جدا شدیم.

- راستی اما من تحقیقی که کردم شما دو تا بچه دارید، زن شما خارجی هم نیست ایرانی هست و دختر عمه شماست. شما هم این همه مدت خارج از کشور نبودید تنها سه ماه رفتید و شما را به دلیل غیرقانونی رفتن برگرداندند. همسرتون رو هم طلاق ندادید و میدونم با هم اختلاف دارید و بیچاره رو فرستادی خونه مادرش . ببینید آقای نه چندان محترم شما خجالت نمی کشید که دست به چنین کاری زدید.

 آقاداماد کلاهبردار از خجالت سر را زیر انداخته بود و حتی قدرت نفس کشیدن درست را نداشت. بلند شدم و او هم همراه من بلند شد از اتاق بیرون رفتیم. خواهرش که او را دید گویا همه چیز را حس کرده بود از جا بلند شد و برای اینکه خودش را نشکند 

= گفت به سلامتی که هر دو به تفاهم رسیدید ؟

- لبخندی زدم و گفتم اره قرار شد تشریف ببرید و بنده خدا بروند سر خونه و زندگیشون و با همسرشون زندگی کنند.

مادرم هاج و واج مانده بود. خواهره گیج شده بود. پدرم عصبانی بود. رو به من کرد و گفت خفه شو دختره پررو از جلو چشمم دور شو. آنها رفتند و تازه دعواها شروع شد و مادرم مانده بود که من این همه اطلاعات را از کجا آورده ام و چرا تاکنون چیزی نگفتم. ؟ برای خود من یک نکته مبهم بود و اینکه چرا پدر که همه این چیزها را می دانست میخواست مرا به او بدهد. ؟ باید این قضیه برای من روشن میشد و بهتر دیدم فعلا چیزی نگویم.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 10:12 |

اشک مجال ادامه نداد به اتاق خودم پناه بردم. چشمم به قرآن افتاد برداشتم بوسیدم و بر چشم گذاشتم. هر وقت برایم مشکلی حاد پیش می امد تنها مامن و پناهگاه من خداوند بود. سعی میکردم با خداوند ارتباط برقرار کنم. گوشه ای نشستم و همانطور که قرآن در دستم بود رو به اسمان کردم و با خدا درد دل نمودم.

" خدای من پروردگار من روزی که بدنیا می آمدم اختیاری از خود نداشتم، حتی از من نپرسیدند که میخواهی بدنیا بیایی یا نه؟ ۹ ماه را در شکم مادر چون زندانی ماندم از شیره جان مادرم تغذیه کردم اما خبر نداشتم که این دنیای وسیع چیست و کجاست؟ نمی دانم شاید گریه اولی که بعد از بدنیا آمدنم کردم میدانستم روزگاری اینچنین به من ظلم میشود. شاید میگفتم مادر پدر منم آدمم منم انسانم یه کلمه از من بپرسید میخواهم به این دنیا بیایم یا نه؟ اما بی اختیار آمدم و خوب میدانم که در قرآن فرمودی مرا بیهوده به این دنیا نیاوردی ، میدانم که گفته ای ظالم و مظلوم هر دو گنه کارند. خداوندا درسته که بنده خوبی برای تو نبودم و هر وقت به مشکلی برخوردم آمدم درگاهت و التماس و التجاح کردم. درسته که هرگز حق بندگی را به جا نیاوردم. اما به عرش کبریائیت قسم همیشه دوستت دارم و این یک دوست داشتن غریزی است. نه به خاطر اینکه الان مشکل دارم ببخش بر من که عاصی و خطا کارم اما تو مهربانتر از آنی هستی که از این بنده ضعیفت که هیچ راهی جز مدد تو ندارد بخواهی انتقام بگیری. از درگاه تو بعید هست که بنشینی و مرا نظاره کنی و سختی های مرا ببینی . نمی خواهم بدون تلاش خودم چیزی به بدهی. از تو صبر و استقامت و پایداری میخواهم که در مقابل ظلم بایستم و فرداهایی درست کنم که به بندگان تو ظلمی روا نشود. خداوندا کمکم کن تا بتوانم به اهداف که مبارزه با ظلم به زن بیچاره است را آغاز کنم و موفق شوم. خدایا هر وقت اشک مادرم را می بینم که از درد کتکها پنهانش میکند که ما نبینیم تمام وجودم آتش میشود. خدایا ببین گونه های خیس مادرم را ، ببین قلب شکسته اش را ، پس یاریم ده که بتوانم حق او و هزاران هزار زنی که به آنها ظلم میشود را بگیرم. خدایا من جا خالی نخواهم کرد و اگر تو کمکم کنی حتما موفق خواهم شد. خدایا تنهایم مگذار که در این برهه از زندگی سخت به تو محتاجم. تنهایم مگذار که میخواهم در جایی مبارزه کنم و با کسانی مبارزه کنم که سخنان زیبنده قرآن را به سخره گرفته اند و برداشتهای اشتباه خود را دیکته می کنند و میدانم که تو همه جا زن را در کنار مرد قرار داده ای نه موازی با او. خدایا کمکم کن. آمین یا رب العالمین."

با اینکه از نظر جسمی قدر ی بی حال بودم اما با درد دلی که با خدا کردم آرامشی روحی نصیبم شد که هیچ کسی نمی توانست این آرامش را به من ارزانی نماید. قوت قلبی گرفتم و میدانستم خدا با من است ، میدانستم من یک قدم بردارم خدا هزاران قدم برای من بر میدارد. قبل از هر چیزی باید اجازه میدادم خواستگار بیاید و عجولانه و احساسی تصمیم نگیرم. شاید او همانی باشد که مرا به آرمانهایم هدایت کند. از مادرم خواستم اجازه دهد با آمدن خواستگار موافقت کنم. اما خیلی تلاش کردم تا توانستم مادرم لجوج و بدبین به همه چیز را راضی کنم. میخواستم رعایت ادب و رفتار معقولانه را انجام دهم . نشستم عنوان حرفهایی را که میخواستم در مراسم خواستگاری بزنم را نوشتم و بارها و بارها روی آنها فکر کردم که چه بگویم و احتمالا چه بشنوم . باید مبارزه ام را از همینجا شروع میکردم. باید مبارزه ام را در جلو جمع آغاز میکردم . احساس خوبی داشتم. میدانستم راه پرخطری برگزیدم. با رویی خوش شب که پدر به خانه امد گفتم با آمدن خواستگار موافقم اما به یک شرط . پدر پرسید خوشحالم کردی میدانستم دختر عاقلی هستی . از پدر خواستم که در مجلس ساعتی تنها با خواستگار صحبت کنم و او هم موافقت کرد. تا شب خواستگاری بارها و بارها حرفهایم را مرور کردم و با اینکه دلشوره داشتم امیدوارم بودم بتوانم حرفهایم را راحت بزنم. گاهی استرس سراسر وجودم را می گرفت اما با توکل به خدا قدم اول را برداشته بودم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 12:36 |

با اینکه تا اون لحظه از پدر متنفر بودم اما چهره مهربانی که پیدا کرده بود باعث شد حس کنم واقعا دوستش دارم. یک لبخند محبت آمیز او تمام بی مهری هایش را فراموش کنم. دلم میخواست او را در آغوش بگیرم و از ته دل بهش بگم دوستش دارم. اما چیزی به من میگفت نه همش فیلم بازی میکنه. مادرم او را خوب شناخته بود. به همین خاطر دل نگران بود که چه تصمیمی برای ما گرفته. ناهار آماده شد و سفره را پهن کردیم. مهرزاد و من روبروی هم می نشستیم . همیشه همین کار را می کردیم. مینا در آغوش مادر بود . پدر طوری نشسته بود که همه ما را زیر نظر داشت. با اینکه در دل نگران بودم اما چهره ای بشاش داشتم. مادرم را نگاه میکردم نگرانی از سر و رویش می بارید . او پدر را خوب شناخته بود و میدانست که بی دلیل کاری انجام نمی دهد. سکوتی بین همه حکمفرما شده بود. حتی مینا کوچولو هم گریه نمی کرد گویا متوجه شرایط خاص خانه شده بود. زیر چشمی پدر را نگاه میکردم و می دیدم که تمام مدت به من نگاه میکند. هر چه سعی میکردم چشمم به چشمان پدر برخورد نکند نمی شد. ناهار که تمام شد میخواستم به اتاق خودم بروم که صدای پدر مرا سر جای خود میخکوب کرد. نرگس بابا بشین کارت دارم. با ناباوری دست به روی سینه گذاشتم و پرسیدم با من؟ اره دخترم واجب است راجع به مسئله ای با تو مشورت کنم. هر چه باشد تو یک طرف قضیه هستی. نگاهی به مادرم کردم رنگ از رویش پریده بود. گویا متوجه وخامت اوضاع شده بود.بدون هیچ حرفی نشستم. مادر از جایش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت احساس میکردم که نفسش گرفته است تحمل جو حاکم را نداشت . در چنین مواقعی میرفت کمی استراحت میکرد تا عصبانیتش باعث دعوا نشود. آرزو میکردم هر چه زودتر برگردد. نمی دانستم من در این میان چکاره ام. ؟ منتظر ماندم تا پدر حرف بزند. دستی به سرم کشید و گفت نرگس دخترم الحمد الله دختری بزرگ شده ای و دختر رشید هم خوب از گوشه و کنار برای او خواستگار میفرستند. دیگر متوجه تمام کارها و رفتار امروز پدر شدم. پس ماجرا اینچنین بود و معلوم نبود که چه کسی خواستگار من است. ؟ بهتر دیدم ساکت باشم تا پدر ادامه دهد. او اینچنین گفت: داداش یکی از همکارانم هست. مرد خوبی است ، گویا سالها خارج زندگی کرده. اینطورکه من عکسش را دیدم خوش قیافه است. خواهرش که در اداره ما کار میکنه هم دختر خوب و خوش برخوردی است. چند روز پیش داشتم از تو تعریف میکردم خواست که عکسی از تو نشونش بدم. از خونه بردم و اونم برده و به برادرش نشون داده . هر دو تو را پسندیدند. میخوان یه قراری بذارن و به خواستگاری بیان. خودت رو آماده کن. نرگس جان پسره خارج زندگی میکرده باید قدری به سر و وضعت برسی به رویا مادرت هم میگم بره برای تو یه دست لباس شیک و مرتب بخره . هر چه باشه تو دختر بزرگ منی و باید آبروداری کنی. با مادرت صحبت میکنم روزی را برای خواستگاری قرار بده تا من همکارم را خبر کنم. پدر از جاش بلند شد بدون اینکه از من بپرسه میخوای ازدواج کنی یا نه؟ راضی به دیدن خواستگار هستی یانه؟ گویا اختیار تام داشت و خیلی هم باید سپاسگزار باشم که با من صحبت کرده. حالت خفگی به من دست داده بود. شوکه شده بودم نه می توانستم حرف بزنم و نه از جایم تکان بخورم. به یک نقطه خیره شده بودم و هیچ چیز جز سفیدی دیوار روبرو را نمی دیدم. زمانی به خود آمدم که مادرم با گریه داشت آب به صورت من می پاشید. اطرافم را نگاه کردم. بالشی زیر سرم گذاشته بودند. مهرزاد مینا را بغل کرده بود و راه می برد. مادرم ظرفی آب خنک در دست داشت و به صورت من می پاشید. عصمت خانم هم با بادبرن حصیری که در دست داشت بادم میزد. مقداری آب قند به حلق من ریختند. صدای عصمت خانم را که می گفت فشارش افتاده باید آب قند بیشتری بخوره تا فشارش برگرده. خدا ذلیل کنه مردان اینچنینی را همین احمد اقای ذلیل شده هم دختر منو دستی دستی بدبخت کرد. هر چه گفتم بابا این دختر بچه هست وقت شوهر کردنش نیست. پاشو کرد توی یه کفش که نه دختر دست چپ و راستش را که شناخت باید شوهرش داد. شوهرش داد به یه پسری که شاگرد قنادی بود. چشمتون روز بد نبینه دخترم مث یه جواهر رفت خونه شوهر حالا بیا ببینش عین کلفتها شده باید کار یه خونواده ده نفری رو یک تنه انجام بده. لباس خواهر شوهر و برادر شوهر و مادر شوهر و پدر شوهرش هم باید بشوره. بهانه دارند که بچه ها درس میخونند و مادر شوهرش هم پیر هست و مریض. از صبح یا توی آشپزخونه هست یا پای حوض . مادر مرده از بس نشسته پای لگن رختشویی کمر درد گرفته. کاش فقط کار کردن بود. اگر ذره ای غذا شور یا بی نمک بشه اگر یکی از خانواده شوهرش پیش شوهر گور به گور شدش شکایتش کنه کتک مفصلی هم میخوره. همین چند روز پیش با چشمان کبود شده به خونه اومد. وقتی نشون باباش داد خونسرد و بی اعتنا گفت: دختر درست تربیت نکردی حتما کار اشتباهی انجام داده که کتک خورده دفعه دیگه حواسش را جمع کنه تا کتک نخوره. بیچاره لیلا با چشمان کبود و پر اشک دست از پا درازتر به خونه شوهرش برگشت. میدونست که توی خونه پدرش هم پناهگاهی نداره باید بسوزه و بسازه. رویا خانم نمی دونی وقتی می بینم پاره تنم اینجوری سیاه روز شده جگرم آتیش میگیره. عصمت خانم دیگه تحمل نکرد و زد زیر گریه. مادرم سرش رو توی بغل گرفت و گفت گریه نکن زن توی مملکت ما همینجوری از روز اول و اذل بدبخت بوده. کاش مث همون دوران که دختران رو زنده به گور میکردند ما رو هم زنده به گور میکردند نه اینکه روزی هزاز بار بمیریم و زنده بشیم . این که زندگی نیست ما می کنیم تمام اختیارمون دست مردامون هست. تازه ما زحمت ۹ ماه بارداری و دو سال شیر دادن و بزرگ کردن بچه را می کشیم بعدش هم میگن بچه مال پدره. بخدا اگر بچه هام رو بهم می دادند یه لحظه هم با جمشید زندگی نمی کردم. گفتم که نرگس بیچاره امروز از ترس گرفتار شدن به سرنوشت لیلای شما این بلا سرش اومد. مگه کسی جرات میکنه روی حرفش حرف بزنه. قشقرقی بپا می کنه که نبین و نپرس. مادرم هم با نگرانی داشت حرف میزد که به زحمت نشستم و گفتم نه مامان من لیلا یا رویا خانم یا عصمت خانم نیستم. من زیر بار چنین زوری نمی روم. کجای دین گفته به زن و دختر این چنین ظلم کن. کجای دین گفته هر بلایی سر دخترت بیار. ؟ والله تا آنجا که من خوندم میگن هر خواستگاری که برای حضرت زهرا می امده پیامبر از او می پرسیده میخواد یا نه؟ زمانی که حضرت علی میاد خواستگاری حضرت زهرا بازم پیامبر نظر دخترش را می پرسه . پیامبر اعلام میکنه با اینکه نظر حضرت زهرا را می دانستم اما میخواستم ارزش نظر دختر را نشان دهم . مامان من به هیچ عنوان اگر بمیرم هم زیر بار این ازدواج نخواهم رفت . خدا میدونه چه نفعی از این ازدواج به بابا میرسه که اینچنین میخواد سر منو شیره بماله.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 8:54 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی