تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

چهره مادرم که نگاه میکردم و تکیدگی و رنگ پریدگی او را از هر چه مرد بود بیزار میشدم. آخه مادر من نمونه یه زن فداکار و مهربان بود. نمی دانم چرا پدرم به خودش این اجازه رو میداد که او را اذیت و آزار کند؟عشق به زندگی او را وا داشته بود که تمام ظلم ها را بپذیرد و زندگی کند. اما من نمی توانستم اینچنین زندگی را بپذیرم. من میخواستم با این تبعیضی که بین زن و مرد قرار داده بودند و هزاران مرتبه از تبعیض نژادی بدتر بود مبارزه کنم و تنها راه مبارزه با این تبعیض ادامه تحصیل و وارد شدن به جمع تحصیلکرده ها و روشنفکران بود. من میخواستم نظر واقعی اسلام را در مورد زن در جامعه نشان دهم. برایم قابل قبول نبود که مسلمان باشم و تنها یک نماز و روزه و حجاب را از دینم یاد گرفته باشم اون هم به صورت ارثی . دختر باید از  ۹ سالگی خودش را از نامحرم بپوشاند، نماز بخواند، روزه بگیرد، حرف بزرگترهایش را گوش دهد ، زبان درازی نکند و و و ... اما هرگز به او نگفتند چون زینب کبری زیر بار زور نرود، در مقابل ناحق بایستد، به هنگام دفاع از علی ،فاطمه خطبه فدک معروف را ایراد فرمودند. هر چه فکر میکردم می دیدم که اسلام ارزش زیادی برای زن قائل شده اما مردان ما آگاهانه و نا آگاهانه و بنا به دیده شخصی خود هرگز تا بحال در برابر خواسته خداوند و اسلام سر تسلیم فرود نیاورده اند. مصمم تر شدم که در رشته حقوق درسم را ادامه دهم. فکر میکردم بهترین رشته ای که میتوانم بدنبال حقوق حقه زنان از لحاظ قانونی و شرعی باشم همین رشته است. با این امید شروع به خواندن کردم و با برنامه ریزی دقیق ماهها را با مشکلات ریز و درشت آن پنجه نرم کردم غافل از این بودم که آینده چه برنامه ای برای من تدارک دیده است. مادرم از اینکه می دید به طور جد درس میخوانم خوشحال بود . مهرزاد هم شوق بیشتری برای درس خواندن پیدا کرده بود. تنها پدرم بود که همیشه سرم داد و فریاد راه می اندخت که برای چه چشمت رو روی درس خواندن گذاشتی. فردا اگر ضعیف شد و گفتی عینک لازم داری کور خوندی ، آخرش چی؟ باید بری خانه داری و بچه داری کنی. معلوم نیست توی دست کدوم نامرد هم بیفتی و تو دختری که این زن ناز پروده بارت اورده تحمل کنی یا نه؟ چقدر باید خرج تو رو بدم. بهتر است شوهر کنی و بری سر خونه و زندگیت.

این حرفهای همیشگی پدرم بود. اما اون روز با همه روزها فرق داشت. همیشه تهدید میکرد اما اون روز واقعیت را می گفت. با کیسه ای پر میوه برای اولین بار با روحی شاد به خونه اومد. من و مادر نگاهی به هم کردیم . صدای بخیر گفتن زیر لبی مادرم را شنیدم. مادرم می دونست هر وقت کاری داره که میدونه با داد و فریاد درست نمی شه اول میخواد با شیرین زبانی و این کارها ما را راضی کنه . هر فکری میکردیم جز اینکه در مورد سرنوشت من تصمیم گرفته باشه. ولی من تا زمانی که یادم می امد هرگز کلمه نرگس جان را از دهان او نشنیده بودم. کفش را که بیرون اورد صدا زد نرگس جان بابا بیا به من کمک کن . بیا بابا جون . جالب بود یعنی پدر من هم از این حرفهای سوسولی و خوشکل بلد بود. اگر بلد بوده چرا تا بحال بکار نبرده ؟ شاید امروز جایی سرش به سنگ خورده و این کلمات را یاد گرفته. نه شایدم معلم گرفته و بهش یاد داده. این افکار که به ذهنم می رسید خندم می گرفت. جلو رفتم میخواستم ادای دخترای لوس رو در بیارم جلو پدری که داشت خودش را لوس میکرد. سلام بابایی خسته نباشی . وای چقدر چیز گرفتی ؟ و جالبتر بود که با لوس کردن من پدر خودش جلو آمد و گفت : سلام دختر گل نرگسم. خوشکلم چطوری بابا؟ از تعجب داشت شاخم در می آمد . منتظر بودم پدرم بگه بسه بسه خودتو لوس نکن. اما نه اون هم جواب لوس بازی منو داد . اما چقدر همین چند کلمه ای که ظاهر سازی هم بود خداییش بدلم نشست . اولین بار حس کردم پدرم را دوست دارم. حس کردم منم مث همه دختران پدر دارم. نمی خواستم شادی همان چند لحظه هدر بره. حاضر بودم هر چی دارم بدم اما خوشی اون چند لحظه تا ابد در دل من بمونه. کیسه میوه را گرفتم و در حالی که از خوشحالی صورتم گل انداخته بود وارد آشپزخانه شدم. مادرم صدای من و پدر را می شنید. وقتی چشمش به صورت گل انداخته من افتاد اشک توی چشماش جمع شد. جلو آمد میوه ها را از دستم گرفت. نگاهی به من کرد و گفت: دختر گلم فکرش هم نکن خدا کریمه. منم در مقابل او در این ۲۰ سال زندگی چنین لحظاتی داشتم اما همیشه کوتاه بوده امیدوارم در مورد تو همیشگی باشه. خودم را در آغوش مهربان مادرم رها کردم و سرم را روی شانه هاش گذاشتم که باز صدای پدر بلند شد که چیه مادر و دختری واسه هم نوشابه باز می کنند.؟ یکی هم به ما توجه کنه . جلو رفت گونه مادر را بوسید. وای خدای من بیدارم یا خواب می بینم این همان پدر بداخلاق روزهای قبل است . خدایا چه لحظات زیبایی را می بینم. امیدوارم پایدار باشه. پدر به سراغ قابلمه رفت به به چه بویی راه انداختی دمپخت هویچ دستت درد نکنه زود ناهار رو اماده کن که از گشنگی مردیم. 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 9:56 |

اي واژه ي بكر جاودانه - اي شعر موشح زمانه

اي چشمه ي سينه جوش الهام  - اي حس لطيف شاعرانه

اي مطلع و مقطع غزلها   - اي لطف و ترنم ترانه

شبها كه زديده خواب گيرد   - شعرم به سروده ي شبانه

بينم كه نشسته اي تو بيدار  - بر بستر طفل پر بهانه

آوازه ي گرم لاي لايت - افكند طنين عارفانه

شاعر نه منم، تويي كه باشد - شعرت همه شور مادرانه

احساس تو را كسي ندارد - از توست مرا هم اين نشانه

براي آنكه هيچ وقت ذره اي از خوبي هايش را سپاس نتوانم گفت:

این روزها، روز توست. اما ای کاش می دانستیم که هر روز، روز توست. از تو نوشتن، قلمی توانا و هنری بینا را طلب می کند که مرا توان آن نیست.

تو بزرگتر از انی که قلم شکسته چون منی یارای صعود به بارگاه آسمانی ات را داشته باشد و فخر خاکساری درگاهت و رفیع تر از آنی که بتوانیم از اذت اغوایش دل بکنم مادر.

چه کنم که بیان حق شناسی سزاوارانه ایت را ندارم. اندیشه قاصرم و قلم الکنم ناتوانتر از انی استکه فرشته ای چون تو را بستاید یا به ادای تکلیف چشمه ات از دریای والا مقامت را بشايد مادر.

چه کنم که توشه ای بیش از این در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همین دلوازه های نارسم را بپذیر و همای سعادت ستایشت را بر شانه های لرزانم بنشان مادر.

گفتن از كسي كه مدار روح اتگيزترين گل واژه هادر زيبا ترين نوشته ها ،شعرها،قصه ها،سرودها وسخن وري و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد است چه سخت مي بايد.

به راستی چگونه میتوان از عالم آدم سحن گفت اما از سمبل همه ی زیبایی هایش یعنی تو روی برتافت مادر.

چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت و دلدار بود، ائين مهروزي آموخت و رسم پاكبازي فرا گرفت؟ گونه رفيق توفيق شد و صبوري پيشه كرد و ارج شرف را ميزان زد؟

زنگار روح و جسم را شست و راز روح پرنياني آدمي را بر شاخسار گلستان خلقت دريافت؟

تنها نه به خاطر بهشتي كه به زير پاي توست. نه به خاطر نسلي كه زاده ي توست.نه به خاطر لالاي هاي دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگيني و عشق ورزيت.نه به خاطر قلب پاكبازت و زیبایی نازکی خیالت و یا تردی روح دلنوازت، نهبه خاطر خونواره ی چشمان اشکبارت ، نه به خاطر... تو را می ستایم بلکه مغرورانه منتت را میکشم. دوستت دارم و بر تو می بالم مادر.

می خواهم بدانی که بهار ارزوهایم به کرم میزبانی کریم تو گل افشانی میشود و رزق و روزی ام از برکت دعای خلوت رونق می گیرد و خزان رویاهایم تنها به جفای غفلت از تو فرا می رسد مادر.

کاش می توانستم به خون خود قطره قطره بگریم تا سرسپردگی ام را به خود باور کنی و سبزی همه عمرم را فدای یک تار موی سپیدت کنم مادر.

کاش نقاب سینه ام را می شکافتی و به قلبم که از خون دل توست، می رسیدی و در واقعیت کوچک من، حقیقت بزرگ خود را می یافتی ، مادر.

کاش عمود کمرم می شکست تا عصای کج شمشاد قامت خمیده ات باشم مادر.

و اي كاش...

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 10:2 |

ميلاد باسعـادت  دخت رسالت

 

كفو ولايت ، ‌مادر امامت ،‌ درياي طهارت  

 

خلاصه ملك و ملكوت و عصـاره رتبـه جبروت

 

حضـرت فاطمـه زهــرا (س)

 

 بر زهرائيان مبارك باد

با سلام و عرض ادب

خدمت همه ی دوستان عزیز و بزرگوار

به دلیل مشکلی که برای کامپیوترم بوجود آمده

 چند روزی نمی تونم خدمت شما دوستان بزرگوار باشم

انشالله پس از مرتفـــع شدن مشکل مذکور با ادامه داستـــان

در خدمت شما بزرگواران خواهم بود

با تشکر

خاتون عشق 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 18:14 |

تا شب فکرهای زیادی به ذهنم رسید. اینکه چرا باید مردها به خودشان اجازه دهند سر همسری که از صبح در خانه دارد زحمت میکشد داد و فریاد کنند و گاها دست به کتک کاری زنند. تازه به خودشان این حق را میدهند که هر بلایی دلشان خواست سر زن بیاورند و کسی هم نباید شاکی باشد. در صورتی که اسلام فرموده زن حتی برای شیر دادن به بچه میتواند حق الزحمه طلب نماید. وقتی اسم مهریه می اید می گویند کی مهریه گرفته کی داده وای اگر زنی بخواهد مهریه ای که هنگام عقد گفته شده است عند المطالبه قبول دارند بگیرد هزار و یک فتنه به پا میشود. مهریه ای که حق زن است و خداوند دینی است که گردن مرد نهاده شده است. اما از طرفی زنی که اسلام می فرماید میتواند هیچ کاری در خانه انجام ندهد با عشق به همسر و فرزندان و زندگی مشترک خود تمام کارهای خانه را انجام میدهد بدون هیچ چشم داشت مادی . فرزندش را بزرگ و تربیت می کند بدون هیچ توقعی ، آیا شایسته اینچنین رفتاری از سوی مردان است. مگر نه اینکه می گوئیم نماز خواندن واجب است روزه واجب است مگر نه اینکه وقتی منزل کسی می رویم که نماز نمی خواند اکراه داریم در انجا نشستن و بارها پیش آمده که گفته ایم فردی که نماز نمی خواند طبق فرموده پیامبر کافر است مگر نه این است که می گوئیم کسی که خمس نمی دهد زندگی او مشکل دارد . اما چرا وقتی به چیزهایی می رسیم که نفع ما در آن نیست برآشفته می شویم. چرا اگر زنی مهریه خود را که حق مسلم اوست و شوهر پذیرفته هر وقت زن طلب نماید بپردازد اما اگر زنی چنین درخواستی کند مشکل درست میشود حتی در زمان طلاق هم بلایی بر سر زن بیچاره می آورند که مجبور می شود مهریه را حلال کند تا بتواند جدا شود. این فکرهایی بود که تا پاسی از شب دست از سر من برنمی داشت. تصمیم گرفتم به طور جد درس بخوانم . شاید خیلی از این افکاری که در مغزم به فریاد در آمده بود را بتوانم راه حلی در آینده برای آن بیابم. چشمهایم سنگین شده بود و خواب مرا در خود فرو برد. طبق معمول ساعت را کوک کرده بودم پیش از طلوع آفتاب بلند شوم و نمازم را بخوانم. اما بر خلاف هر روز که بعدش می خوابیدم طبق قراری که با خود گذاشته بودم با توکل به خدا کاغذی را برداشتم و برنامه ای جهت درس خواندن نوشتم. باید از همان لحظه شروع میکردم گر چه چند ماه را هدر داده بودم اما چاره ای نبود باید زحمت بیشتری می کشیدم و جبران میکردم. کتابهایم را آوردم. بعضی از آنها حسابی خاک گرفته بود. دستمالی برداشتم و به تمیز کردن انها پرداختم. هر درسی را در سالهای مختلف متوسطه برداشته و مدت زمانی جهت خواندن آن تخصیص دادم. بعد از آماده کردن کتابها و نوشتن برنامه درسی معارف را شروع کردم به خواندن. چنان جذابیتی برای من داشت که تا بحال متوجه نشده بودم. میدانستم که سستی در در خواندنهای دوران دبیرستان و این یک یک سال اخیر بعلت نداشتن انگیزه بوده است اما اینک این انگیزه چنان شور و شوقی در من ایجاد کرد که گذشت زمان را متوجه نشدم . همچنان مشغول خواندن بودم که در اتاقم باز شد و مادر را در آستانه در دیدم. باور نمی کرد دختر خوش خواب هر روز با روحیه ای شاد داره درس میخونه. لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت و دقایقی بعد با سینی که صبحانه مرا در ان نهاده بود برگشت. خوشحال بودم که چنین مادری دارم. مادری با درک و فهم و علاقه مند به ادامه تحصیل من. شاید بیشتر بخاطر این بود که خودش درسش را ادامه نداده بود و اینک باید با شوهری زندگی میکرد که کوچکترین ارزشی برای زن قائل نبود. زجری که مادرم در زندگی متحمل میشد دردآور بود اما چاره ای نداشت و همیشه میگفت بخاطر بچه هایم باید این زندگی را تحمل کنم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 10:45 |

از خواب بیدار شدم هنوز گیج بودم که صدای گریه ای مرا بطرف آشپزخانه کشاند.هنوز خواب از سرم نپریده بود. با بی رمقی جلو رفتم. پایم به کناره فرش وسط هال گیر کرد. میخواستم زمین بخورم که دستم را به دیوار کنار گرفتم و از سقوط خودم به زمین جلوگیری کردم. با این واقعه از خواب بیدار شدم. نفس راحتی کشیدم و گفتم : خوب که زمین نخوردم حتما سرم به دیوار یا لبه کناره میخورد و می شکست. باز متوجه گریه شدم. وارد آشپزخانه که شدم مادرم دستش به سر بود و زار زار گریه میکرد. این وقت صبح چرا ؟ میدانستم که داداشم مهرزاد هم رفته مدرسه و مینا خواهرم هنوز در خواب ناز است. مادرم زن خوبی بود. مهربان و با وقار. برعکس پدرم مردی رفیق باز و بددهن. حتی زورش می امد خرج زندگی را بده. تا پاش به خونه می رسید غرغرش شروع میشد و اگر کسی ذره ای جلو او حرف میزد دست به کتک کاریش هم بد نبود. صدای پاش که توی خونه می امد هر کدام به جایی پناه می بردیم. مادرم سریع تلویزیون رو خاموش میکرد مباد با اعترا ض پدرم روبرو بشه. بگذریم رفتم روی صندلی روبروی مادرم نشستم. دستش را از سرش جدا کردم و گفتم: مامانی سلام صبح بخیر. اشک چشمای میشی قشنگش رو قرمز کرده بود. معلوم بود خیلی وقت است داره گریه میکنه. دستی به لبش زدم و خندیدم گفتم: اغو مغو چیه خانمی؟ باز چی شده صبح اول وقتی داری گریه میکنی؟ با بابا حرفت شده؟ مادر همانطورکه داشت گریه میکرد لبخندی زد و گفت پاشو دختر پاشو مزه نریز سر ظهره میگه صبح بخیر . خانم برنامه ریزی کرده واسه کنکور درس بخونه. تازه میخواد وکیل بشه منو از دست باباش نجات بده. برو خدا روزیت جای دیگه بده. حوصله ندارم. تاهمین جا هم که مامان به حرف اومده بود خوشحال بودم. درست حدس زده بودم با بابا دعواش شده بود. یه نگاه به ساعت کردم وای ساعت ۱۱.۳۰ بود. باورم نمی شد فکر کردم الان ساعت ۸ یا حداکثر ۹ صبح است. برنامه ریزی کرده بودم امروز صبح را آمار بخونم اما خوب وقت گذشت یه ساعتی دیگه ای باید جبران کنم. آبی به صورتم زدم و رو به مامان کردم و گفتم: خوب نگفتی چی شده که عزا گرفتی وای چه بوی خوشمزه ای میاد چی درست کردی؟ همینجور که حرف میزدم سر گاز رفتم و سر قابلمه رو برداشتم. باید حدس میزدم قورمه سبزی درست کردی؟ دستت درد نکنه چقدر گشنمه. میخواستم قاشق رو توی قابلمه بزنم که مامان زد پشت دستم و گفت: دختر خوب نیست اینقدر شکمو باشه. برو پنیری چیزی توی دهنت بذار تا ناهار رو با هم بخوریم. فردا رفتی خونه شوهر اگر توی اشپزخونه دست به غذا بزنی هزار و یک حرف پشت سرت می زنند ما اینکار رو نکردیم حرف و حدیث داریم وای اگر اینجوری بودیم. برگشتم سراغ مامان پرسیدم: خوب نگفتی چی شده؟

گفت: هیچی بابات سر هر چیزی بیخود بهانه میگیره. صبح که میخواست از خونه بره بیرون بهش گفتم مقداری پول بده میخوام برم واسه مینا کفش بخرم آقا شروع کرد به در وری گفتن. خدا نکنه اسم پول جلوش بیاری . چیکار کنم کفشاش کوچیک شده پاشو اذیت میکنه. ببین دختر بهت میگم برو درس بخون جایی مشغول کار بشو که دستت توی جیب خودت باشه همینه دیگه. من خدا زده واسه بچم هم نمی تونم چیزی بخرم. جلو مامان نشستم و گفتم: غصه نخور وقتی وکیل شدم اولین پرونده رو پرونده شما و بابا میگیرم برای شما رایگان کار میکنم اما برای بابا دوبله پولش رو میگیرم. حقشو کف دستش میذارم. همه جا داد میزنم چرا توی ایران اینقدر به زنان ظلم میشه. چرا باید قانون همه منافعش برای مردا باشه. خوب بایدم اینطور باشه شاید اگر ما زنان هم قانون رو نوشته بودیم به نفع خودمون می نوشتیم . اما مامان خوبم من نمی ذارم مث شما حقم پایمال بشه. از صبح تا شب توی این خونه عین کلفت کاری میکنی آخرش چی همه چیز واسه مرداست. این حقه؟ ما که بابای خودمون رو می شناسیم توی ادارش هم کار نمی کنه. خدا وکیلی من اگر جای رئیس او بودم اخراجش میکردم. همش دنبال کارهای شخصی خودشه . توی خونه که هست می بینم که هی با این دلالهای خونه و زمین و ماشین توی اداره قرار میذاره. نمی دونم اداره دفتر کار خصوصی او هست یا دولتی . خوب معلومه چهارتا کارمند اینجوری باید دولت را به بدبختی بکشند. مادر لبخندی زد و گفت: شعار بسه . فکر میکنی بقیه کارمندا  چیکار میکنند؟ انگشت شماری باشند واقعا کار کنند. هیچکدام کار نمی کنند. بابات گاهی که سر کیفه برام تعریف میکنه. تازه خانمها یا دارند قصه تعریف میکنند و غیبت این و اون میکنند یا بافتنی و از این جور کارها من که ندیدم بابات میگه. ببین نرگس مادر عزیزم تو دختر منی دوستت دارم به آیندت اهمیت میدم. نمی خوام بدبخت بشی . نمی خوام فردا تو سری خور مردی مث پدرت بشی بشین درس بخون و واسه خودت کاره ای بشو. منم از فکر در بیار. یک ساله دیپلم گرفتی چند ماه دیگه هم کنکور داری همش یا خوابی یا میخوای این ور و اون ور بری بشین درست و حسابی درس بخون. نیشگونی از گونه مادرم گرفتم و گفتم چشم . چشم مامان خوبم من برای گرفتن حق شما هم که شده میرم درس میخونم و وکیل میشم. من همه جا داد میزنم اهای مردم اهای دنیا بیان ببینید چگونه حق مامان منو خوردند. اینها رو داشتم با صدای بلند میگفتم که صدای باز شدن در اومد. مامان سریع رفت پای ظرفشویی منم دویدم توی اتاقم و کتابی رو جلو خودم باز کردم یعنی دارم درس میخونم. بابا همیشه یکی دو ساعت زودتر از تعطیل شدن اداره می آمد. همیشه مرخصی اداری میگرفت و به بهانه دنبال کار اداره رفتن می امد خونه ناهارش رو سر وقت میخورد و خوابش رو میکرد بعدش هم توی این بنگاه معاملاتی و اون بنگاه معاملاتی چرخ میزد. تمام زندگی او پول هست. اصلا معنی محبت رو نمی دونه چیه؟ فکر میکنه همین که یه لقمه نان بخور و نمیر به زن و بچش میده کارش تمام شده است. صدای سرفه او بلند شد. مادرم توی آشپزخانه مشغول کشیدن ناهار شد. صدای پدرم را شنیدم که میگفت: رویا رویا کجایی؟ مادر سراسیمه بیرون امد و بعد از سلام کردن منتظر اوامر شوهر محترمش بود. پدرم همانطور که کتش را در می آورد گفت: زود ناهار بیار که روده کوچیکه روده بزرگه را خورد . مادر همراه با برگشت به آشپزخانه مرا صدا کرد. به آشپزخانه رفتم و در غذا کشیدن به مادر کمک کردم و همزمان مهرزاد هم از سر مدرسه به خونه امد. مینا گاهی بلند میشد مامان را صدا میکرد و باز میخوابید. دختر شیرین زبانی بود. اما لجباز . مامان میگفت عین بابات است. با اینکه بیشتر از ۲ سال نداشت . آرزو داشتم میتونستم عین دیگر دوستانم ساعتی بشینم و با پدرم خوش و بش کنم اما او اصلا اهل این حرفها نبود. هر وقت هم چیزی می گفتم که بخنده با لحنی جدی میگفت بلند برو دنبال درست خودتو لوس نکن. اگر حرفی از درس خوندن به میان می امد سریع این دختر فامیل و اون دختر همکار و ... را به رخ من می کشید. خدا نکنه یکی از دختر یا پسران دوست و فامیل جایی مشغول کار بشن یا اینکه کنکور بدهند و قبول شوند تا مدتها باید کنایه های پدرم را می شنیدم تحمل میکردم و دم نمی زدم. همیشه آرزو داشتم روزی برای خودم کاره ای شوم . گاهی به خودم میگفتم هرگز با چنین مردی ازدواج نخواهم کرد. آرزو داشتم روزی شغلی داشته باشم که بتوانم از حقوق زنان دفاع کنم. نمی توانستم باور کنم که اینچنین با زن رفتار کنند. وقتی به کتاب آسمانی و احادیث مراجعه میکردم و می دیدم چقدر برای زن ارزش قائل شده اند متعجب بودم از این جماعت که مسلمانیم و ذره ای به احادیث و کلام خدا اهمیت نمی دهیم. هرکاری به نفع ما بود می گوئیم خدا و پیغمبر این حرف رو زده اون حرف رو زده اما اگر جایی به نفع ما نباشه هزار توجیه میکنیم و بعدش کار اشتباه رو انجام می دهیم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 9:43 |

دوستان عزیز سلام انشا الله که همگی خوب باشید. بعلت شهادت حضرت فاطمه زهرا س بهتر دیدم تا سوم ان بانوی بزرگوار چیزی ننویسم و در ختم بی بی دو عالم شرکت کنیم. انشا الله از این هفته رمان جدیدی بنام نرگس به رشته تحریر در می اورم امیدوارم خداوند متعال همواره مرا یاری کند تا رسالت خود را در این راه به انجام رسانم . این رمان  سرگذشت دختری در این جامعه است که با فراز و نشیب های زیادی روبرو میگردد. به درس و تحصیلات علاقه مند است و در راه این هدف به مسائل زیادی برخورد میکند که با اینکه آسیبهای زیادی می بیند اما آنها را بعنوان تجربه ای پیش خود نگه میدارد. تا راه کمال و پیشرفت را بپیماید. امید است بتوانم هر روز قسمتی از این رمان را تقدیم شما همراهان همیشگی نمایم.

                                                                                          

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 10:34 |

السلام علیک یا فاطمه الزهرا یا قره العین الرسول

ای دل شکـسته در غــــم زهرا چه می کنی
امشب در این مـصیبت عظمی چه می کنی
یک شانه و یک جنازه و صد کوه غم به دوش
ای مرد دلشکـــــــسته تنها چــه می کـــنی

بعد از این خورشید می ماند غریب     می تراود از لبش امن یجیب

علی وارد شد، زهرا در بستر بیماری افتاده بود، فرزندانش سر بر روی و تن زهرا گذاشته می گریستند. زینب و کلثوم صورت بر پاهای مادر گذاشته بود، اشک می ریخت مادر نرو ما را تنها مگذار، حسن بر سینه مادر صورت گذاشته بود و حسین بر صورت مادر . مادر چگونه میخواهی بروی و ما را تنها رها کنی. علی دید و گریست ، چاره ای نبود زهرا دعا کرده بود به پدر بپیوندد . زهرا مابین در و دیوار قرار گرفته بود. علی کنارش نشست. دست زهرا بلند شد. دستان علی را گرفت و گریست. زهرا جان تو چرا گریه میکنی؟ علی به غریبی تو می گریم. شنیده ام در کوچه های مدینه جواب سلام تو را نمی دهند. علی به بی کسی تو گریه میکنم. میدانم بعد از من بر تو چه خواهد گذشت. اما علی فرزندانم را تنها مگذار. بعد از من آنها تو را دارند. علی گریه میکرد. زار میزد . باورش نمی شد همسرش ، دلبندش ، حوریش میخواهد برود. اما باید حقیقت را پذیرفت. علی مرا شبانه دفن کن نمی خواهم آنان که در حقم ظلم روا کردند منافقانه در تدفین من شرکت کنند. نمی خواهم آنان که پهلویم را شکستند فرزندم را کشتند در تدفین من باشند. علی تنها بود. علی گریه میکرد. شیر میدانهای نبرد اینک در مقابل زهرا نشسته و گریه میکرد.

خدایا بر خاندان پیامبر چه گذشت؟ بر زهرای محمد چه گذشت؟ خدایا صورت سیلی خورده زهرا جای بوسه های پیامبر بود. این قوم نااهل و بد سرشت بر نور چشم پیامبر چه کردند. ؟ تاریخ ندیده چنین بی حرمتی را به پاکترین زن عالم. تاریخ خجالت میکشد بنویسد اما مجبور است. قلم شرم دارد بنگارد بر فاطمه چه گذشت؟ خدایا لحظه ای که فاطمه مابین در و دیوار قرار گرفت و ان ملعون در را فشرد عرش به لرزه نیفتاد؟ خدایا غم دردهای زهرا ک توان کشید بجز علی؟ که توان دید که بر دخت نبی چه جفاها که نشد. مرغ شکسته بالی که در خانه خود بود خدایا به چه جرمی تن مظلوم او را شکستند.؟ خدایا پرستوی بال شکسته شهر پیامبر در کنج لانه خوابیده و شیر میدانهای جنگ در کنارش نوحه سرایی میکند. کودکانش در اطرافش حلقه زده اند و زاری میکنند. خدایا کنج دلش چه گذشت که دعا کرد و تو استجابت کردی؟ خدایا زهرا حرف نزد تا علی بیش از این نشکند . زهرا بردباری کرد تا کودکانش آرام گیرند اما در اخرین لحظه ها اشک از گوشه چشمش جاری شد . دست کوچک و ظریف زینب را گرفت و گفت: زینبم حسین را تنها مگذار. حسین را در کربلا تنها مگذار. زهرا میدانست در کربلا چه بر سر فرزندش خواهد امد. ان زمانی که حسین بدنیا امد پیامبر او را در اغوش گرفت گردنش را بوسید و گریست. پدر خوشحال باش از تولد فرزندم چرا گریه میکنی؟ نور عینم فاطمه جانم به آن زمانی گریه میکنم که این گردن مظلوم حسین در بیابانهای کربلا بی کس و تنها رها میشود. به مظلومیت حسین در کربلا گریه میکنم. زهرا این را میدانست و حسینش را به زینب سپرد. خدایا لعنت تو و همه بر خاندانی که اینچنین بر فاطمه و ال فاطمه جفا کردند باد. خدایا لعنت تو و همه بر آنان که بر علی و آل علی جفا کردند باد. خدایا شفاعت بی بی دو عالم را در اخرت نصیب ما گردان و یافتن قبر منورش را بدست فرزند برومندش حضرت مهدی هر چه زودتر میسر گردان. اللهم عجل لولیک الفرج صاحب الزمان.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 7:56 |

 

تا شقایق هست زندگی باید کرد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 16:57 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی