چهره مادرم که نگاه میکردم و تکیدگی و رنگ پریدگی او را از هر چه مرد بود بیزار میشدم. آخه مادر من نمونه یه زن فداکار و مهربان بود. نمی دانم چرا پدرم به خودش این اجازه رو میداد که او را اذیت و آزار کند؟عشق به زندگی او را وا داشته بود که تمام ظلم ها را بپذیرد و زندگی کند. اما من نمی توانستم اینچنین زندگی را بپذیرم. من میخواستم با این تبعیضی که بین زن و مرد قرار داده بودند و هزاران مرتبه از تبعیض نژادی بدتر بود مبارزه کنم و تنها راه مبارزه با این تبعیض ادامه تحصیل و وارد شدن به جمع تحصیلکرده ها و روشنفکران بود. من میخواستم نظر واقعی اسلام را در مورد زن در جامعه نشان دهم. برایم قابل قبول نبود که مسلمان باشم و تنها یک نماز و روزه و حجاب را از دینم یاد گرفته باشم اون هم به صورت ارثی . دختر باید از ۹ سالگی خودش را از نامحرم بپوشاند، نماز بخواند، روزه بگیرد، حرف بزرگترهایش را گوش دهد ، زبان درازی نکند و و و ... اما هرگز به او نگفتند چون زینب کبری زیر بار زور نرود، در مقابل ناحق بایستد، به هنگام دفاع از علی ،فاطمه خطبه فدک معروف را ایراد فرمودند. هر چه فکر میکردم می دیدم که اسلام ارزش زیادی برای زن قائل شده اما مردان ما آگاهانه و نا آگاهانه و بنا به دیده شخصی خود هرگز تا بحال در برابر خواسته خداوند و اسلام سر تسلیم فرود نیاورده اند. مصمم تر شدم که در رشته حقوق درسم را ادامه دهم. فکر میکردم بهترین رشته ای که میتوانم بدنبال حقوق حقه زنان از لحاظ قانونی و شرعی باشم همین رشته است. با این امید شروع به خواندن کردم و با برنامه ریزی دقیق ماهها را با مشکلات ریز و درشت آن پنجه نرم کردم غافل از این بودم که آینده چه برنامه ای برای من تدارک دیده است. مادرم از اینکه می دید به طور جد درس میخوانم خوشحال بود . مهرزاد هم شوق بیشتری برای درس خواندن پیدا کرده بود. تنها پدرم بود که همیشه سرم داد و فریاد راه می اندخت که برای چه چشمت رو روی درس خواندن گذاشتی. فردا اگر ضعیف شد و گفتی عینک لازم داری کور خوندی ، آخرش چی؟ باید بری خانه داری و بچه داری کنی. معلوم نیست توی دست کدوم نامرد هم بیفتی و تو دختری که این زن ناز پروده بارت اورده تحمل کنی یا نه؟ چقدر باید خرج تو رو بدم. بهتر است شوهر کنی و بری سر خونه و زندگیت.
این حرفهای همیشگی پدرم بود. اما اون روز با همه روزها فرق داشت. همیشه تهدید میکرد اما اون روز واقعیت را می گفت. با کیسه ای پر میوه برای اولین بار با روحی شاد به خونه اومد. من و مادر نگاهی به هم کردیم . صدای بخیر گفتن زیر لبی مادرم را شنیدم. مادرم می دونست هر وقت کاری داره که میدونه با داد و فریاد درست نمی شه اول میخواد با شیرین زبانی و این کارها ما را راضی کنه . هر فکری میکردیم جز اینکه در مورد سرنوشت من تصمیم گرفته باشه. ولی من تا زمانی که یادم می امد هرگز کلمه نرگس جان را از دهان او نشنیده بودم. کفش را که بیرون اورد صدا زد نرگس جان بابا بیا به من کمک کن . بیا بابا جون . جالب بود یعنی پدر من هم از این حرفهای سوسولی و خوشکل بلد بود. اگر بلد بوده چرا تا بحال بکار نبرده ؟ شاید امروز جایی سرش به سنگ خورده و این کلمات را یاد گرفته. نه شایدم معلم گرفته و بهش یاد داده. این افکار که به ذهنم می رسید خندم می گرفت. جلو رفتم میخواستم ادای دخترای لوس رو در بیارم جلو پدری که داشت خودش را لوس میکرد. سلام بابایی خسته نباشی . وای چقدر چیز گرفتی ؟ و جالبتر بود که با لوس کردن من پدر خودش جلو آمد و گفت : سلام دختر گل نرگسم. خوشکلم چطوری بابا؟ از تعجب داشت شاخم در می آمد . منتظر بودم پدرم بگه بسه بسه خودتو لوس نکن. اما نه اون هم جواب لوس بازی منو داد . اما چقدر همین چند کلمه ای که ظاهر سازی هم بود خداییش بدلم نشست . اولین بار حس کردم پدرم را دوست دارم. حس کردم منم مث همه دختران پدر دارم. نمی خواستم شادی همان چند لحظه هدر بره. حاضر بودم هر چی دارم بدم اما خوشی اون چند لحظه تا ابد در دل من بمونه. کیسه میوه را گرفتم و در حالی که از خوشحالی صورتم گل انداخته بود وارد آشپزخانه شدم. مادرم صدای من و پدر را می شنید. وقتی چشمش به صورت گل انداخته من افتاد اشک توی چشماش جمع شد. جلو آمد میوه ها را از دستم گرفت. نگاهی به من کرد و گفت: دختر گلم فکرش هم نکن خدا کریمه. منم در مقابل او در این ۲۰ سال زندگی چنین لحظاتی داشتم اما همیشه کوتاه بوده امیدوارم در مورد تو همیشگی باشه. خودم را در آغوش مهربان مادرم رها کردم و سرم را روی شانه هاش گذاشتم که باز صدای پدر بلند شد که چیه مادر و دختری واسه هم نوشابه باز می کنند.؟ یکی هم به ما توجه کنه . جلو رفت گونه مادر را بوسید. وای خدای من بیدارم یا خواب می بینم این همان پدر بداخلاق روزهای قبل است . خدایا چه لحظات زیبایی را می بینم. امیدوارم پایدار باشه. پدر به سراغ قابلمه رفت به به چه بویی راه انداختی دمپخت هویچ دستت درد نکنه زود ناهار رو اماده کن که از گشنگی مردیم.


