تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

بنام او که بودن ما به قدرت اوست

 

امروز 28 خرداد ماه است. 21 سال پیش در چنین روزی خاطره ای خوش برایم به ارمغان ماند. 28 خرداد ماه سال 64 نوزادی متولد شد که چشم و چراغ خانه مان بود. خواهر کوچیکم بدنیا امد و با امدنش شادی را به خانه ما آورد. در همینجا تولد خواهر عزیزم را تبریک میگویم و امیدوارم سالیان سال همراه با کسب مدارج علمی و معنوی موفق باشد. هزاران سبد گل عشق تقدیم تو باد.

 

فرناز خوبم خواهر عزیزم تولدت مبارک

 

 

HAPPY BRITHDAY MY DEAR FARNAZ

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 8:37 |

دوستان عزیزم این رمان هم در این قسمت به پایان میرسد. هر داستان ، رمان و نوشته ای خالی از نقص نیست و بی شک دست نوشته های منهم نقائصی دارد که شما خوانندگان عزیز میتوانید انان را ببینید برای پربارتر شدن رمانهای بعدی نیازمند راهنمایی شما هستم.در عین حال امید است این رمان که سعی کردم مشکلات و ناهنجاریهای موجود در جامعه همراه با علل و عوامل بوجود آمدن آنها در خصوص دختران فراری در قالب داستان ارائه دهم مورد توجه و رضایت شما عزیزان قرار گرفته باشد. منتظر نظرات ، پیشنهادات و انتقادهای شما عزیزان هستم.            ارادتمند همگی - خاتون تنهایی

از اتوبوس پیاده شدند. شهر شلوغ تهران برای اکبر با شهرستان کوچک خودش تفاوتها داشت. با اینکه بارها به تهران امده بود اما دوباره برای تازگی داشت. هر دفعه به فاصله چند سال می امد فرق کرده بود. همراه با لیلی قدم در خیابان شلوغ و پرترافیک و از طرفی هوای آلوده او را آزار میداد. لیلی سعی میکرد با گامهای بلند اکبر هماهنگ باشد. نمی دانست به کجا میروند. از اطراف ترمینال دور شدند. اکبر رو به لیلی کرد و گفت: فعلا از اینجا مسیر ما عوض میشود. بهتر از به خانه بروی آدرس و شماره تلفنت را به من بده تا بتوانم با تو در تماس باشم. لیلی پای رفتن به خونه را نداشت. لحظاتی سکوت کرد و بالاخره گفت: اگر خانه رفتم و امینی در انتظارم بود چه کنم؟ اکبر گفت: تا قبل از ظهر با تو تماس میگیرم اگر جواب ندادی بدنبالت می ایم. من اینجا جایی ندارم باید به مسافرخانه بروم. حتما با تو تماس خواهم گرفت. تاکسی دربست به آدرس لیلی گرفت. اکبر همراه با لیلی سوار شد. جلو خانه انها متوقف شدند. لیلی شماره پلاک آپارتمان را به اکبر داد و با نگرانی از تاکسی پیاده شد. اکبر ایستاده بود و لیلی را تماشا میکرد. نمی توانست از او جدا شود اما چاره ای نبود. لیلی وارد ساختمان شد و از دید اکبر پنهان شد.

کلید را در قفل چرخاند . خانه خالی بود . معلوم بود مدتها کسی در خانه نبوده. به طرف اشپزخانه رفت. پیش دستی که میشد فهمید روزها از گذاشتن ان در اشپزخانه با ته مانده غذای دو نفر میگذرد را دید. یعنی مادرش کجا رفته بود؟ این سوالی بود که هنوز نتوانسته جوابی برای آن بیابد. خسته بود به اتاقش رفت . اتاق بهم ریخته بود . معلوم بود کسی اینجا را جستجو کرده است. صدای ملایم ضبط که آهنگی از ان به گوش میرسید از اتاق رعنا بیرون می امد. به اتاق خواب مادرش رفت. ضبط روشن بود اما تخت و دیگر وسایل اتاق بهم ریخته بود. چیزی روی تخت نظرش را جلب کرد. لکه های خون. جیغی کشید. چه بر سر مادرش آمده است. مطمئن بود مشکلی درست شده. نمی دانست چیکار کند؟ اگر به پلیس خبر میداد پای خودش هم گیر بود. نمی دانست مادرش در چه وضعیتی میباشد. بهتر دید منتظر تماس اکبر باشد. گوشه ای با دل شکسته نشست. احساس میکرد مادرش را دوست دارد. با تمام بلاهایی که بخاطر مادرش کشیده بود اما دلش نمی خواست او را از دست دهد. جز گریه کاری نداشت. از طرفی گرسنگی هم به او فشار میآورد اما نه پولی داشت و نه چیزی در خانه بود. سفره مقداری نان در ان بود که کپک زده بود. غذای درون ظرف خشک و بو کرده بود. توی یخچال هم چیزی نبود. حال و حوصله تمیز کردن خانه را هم نداشت. گوشی تلفن را برداشت . خوشحال شد که قطع نیست. لحظه ای که میخواست گوشی را بردارد در دل نگران قطع بودن تلفن بود. گوشه ای نشست. به مادرش فکر میکرد. آرزو کرد ای کاش هر چه زودتر از سلامتی مادرش باخبر شود. نزدیک ظهر بود که تلفن زنگ زد. سراسیمه پرید روی گوشی و تلفن را برداشت. صدای مردی بود. چون صدای اکبر را از پشت گوشی نشنیده بود با احتیاط حرف زد . به محض اینکه متوجه شد اکبر است بغضش ترکید و زد زیر گریه. اکبر او را ساکت کرد. لیلی وضعیت خانه را برای او گفت. از اکبر خواست که به آنجا برود. ساعتی بعد اکبر آنجا بود. بهتر دید با پلیس تماس بگیرند. هر چه بادا باد. شماره پلیس را گرفتند. منتظر امدن پلیس شدند. اکبر همه چیز را برای پلیس گفت. جستجو و اثربرداری شروع شد. هر دو به اداره آگاهی رفتند. بعد از بازجویی از انها و شرح ماجرا در پرونده  زنهای مقتوله نگاهی انداختند. لیلی را به پزشک قانونی بردند. جسد چند زن را به او نشان دادند. زنانی که مجهول الهویه بودند و تاکنون کسی برای شناسایی یا شکایت از گم شدن انها نیامده بود. زمانی که جسد سوم را به لیلی نشان دادند سرش گیج رفت. باور نمی کرد مادرش را اینجا ببیند. زمین نشست. مادر زیبایش کشته شده بود. اولین مضنونین زن جوان را لیلی و اکبر فرض کردند. دستور بازداشت انها صادر شد. بعد از انگشت نگاری از انان یکی دیگر از پرونده های جنایی به جریان افتاد. اثر انگشت لیلی را در خانه ای که بهزاد کشته شده بود یافته بودند. فرضیه قوت گرفتن قتل رعنا به دست لیلی بیشتر شد. اکبر نیز به علت بودن با لیلی بازداشت بود. روزهای متمادی لیلی را بازجویی کردند. لیلی همه چیز را از اول تا به اخر شرح داد. پلیس در پی ادعاهای لیلی برای تحقیق بیشتر به بندر رفتند. صحت گفته های لیلی تائید شد. اکبر را ازاد کردند اما لیلی همچنان در بند بود. تحقیقات پلیس برای دستگیری امینی و باند او همچنین دستگیری قادر خان ابعاد تازه ای به خود گرفت. بهترین وسیله برای یافتن امینی لیلی بود. باید آموزشهای لازم به او داده میشد تا بتواند محل اختفای امینی پیدا شود. لیلی قول همکاری داده بود. به خود میگفت حتی اگر اعدامم کنند باید ریشه امینی را از روی زمین پاک کنم. لیلی به تمام جاهایی که فکر میکرد امینی باشد سر زد. یادش به شماره تلفنی افتاد که امینی اخرین روزها داده بود و گفته هر وقت کار فوری داشتی با اینجا شماره تماس بگیر. با هماهنگی پلیس تماس گرفت. خود را معرفی کرد.سراغ امینی را گرفت. بعد از لحظاتی امینی پشت خط بود. لیلی بعد از احوالپرسی از اینکه بی خبر رفته بود عذر خواهی کرد. گفت کلید خانه را ندارد. در مورد مادرش سوال کرد. امینی که لیلی را از همه جا بی خبر میدانست تطمیع شد که دیگر این دختر در چنگ او میباشد. به او گفت مادرش برای کاری به یکی از شهرستانها رفته است. خواست لیلی را ببیند. لیلی ادرس خواست اما امینی با او قرار گذاشت مکانی که خود تعیین کرد همدیگر را ببینند.

پلیس بندر با دستگیری تیمور و دیگر دوستانش بعد از مدتها بازجویی محل اختفای مسعود را یافتند . با یک عملیات ضربتی باند قادر خان دستگیر و متلاشی شدند. با تحقیقات فراوان مشخص شد مردی حدود ۶۰ ساله بنام قادر خان با هماهنگی باندهای قاچاق زنان در خارج از کشور در ارتباط بوده که زنان و دختران زیادی را اغفال و به خارج ازکشور فرستاده است. راز چندین جنایت و قتل بعد از دستگیری باند قادر خان کشف شد. خانه های فسادی که این باند راه انداخته بود کشف و منهدم گردید و عوامل ان دستگیر شدند. با شناسایی این باند یکی از موفقترین عملیات پلیسی که به جانفشانی دو تا مامور پلیس منجر شد رقم خورد.

امینی همراه با لیلی به طرف خانه ای که در باغات خارج از تهران داشت در حرکت بود . پلیس بطور نامحسوس آنها را تعقیب میکرد. وقتی ماشین امینی داخل باغ شد. بعد از کنترل مکان مورد نظر نیروهای کمکی رسیدند و باغ را محاصره کردند. امینی که با دو نفر از رفقایش در اینجا تنها بود در حین ارتکاب جرم و شرب خمر دستگیر کردند. لیلی را روانه زندان نمودند. دادگاه با توجه به دفاعیات لیلی و وکیل تسخیری او قتل بهزاد را دفاع از خود دانسته و او را به زندان محکوم کردند. لیلی روانه زندان گردید. جایی که تا بحال نیامده بود و نمی دانست کجاست؟ زنانی که در زندان بودند با تیپ ها و قیافه های مختلف در حالی که هر کدام انها معلمی بودند برای یاد دادن جرایم مختلف به دختران معصومی که تازه پا به زندان باز کرده بودند روبرو شد. لیلی با خود عهد بسته بود که دست از اعمال خود بردارد و زمانی که از زندان آزاد شد بدنبال یک زندگی شرافتمندانه باشد. هر هفته بسته ای برای لیلی به زندان فرستاده میشد که در ان چیزهای مورد نیاز لیلی بود. میدانست که کسی از بیرون او را حمایت میکند. هشت سال در زندان بود. با اینکه بخاطر زیر بار نرفتن اوامر زنان جنایتکار زندان تحت فشار بود اما بخاطر حسن اخلاق او در زندان عفو خورد و آزاد گردید.

زیر باران خیس شده بود اما جایی برای رفتن نداشت. در بین راه مسجدی را دید که صدای اذان از ان برخاسته بود. لیلی با قدمهای لرزان داخل شد. با اینکه سر و وضع مناسبی نداشت به طرف وضوخانه رفت و وضو گرفت. به شبستان رفت چادری روی چوب لباسی بود برداشت و سر کرد. با تضرع برای اولین بار به سراغ اولین و اخرین معبود هستی و مددرسان بندگان رفت. خواست او را ببخشد و راهی باز کند تا از این بدبختی نجات پیدا کند. بعد از ساعتی که در مسجد بود به ذهنش رسید. فردی هر هفته برای او خوراکی و دیگر وسایل به زندان می فرستاد. حتما باز هم انجا خواهد امد. به طرف زندان راه افتاد. گوشه ای نشست. منتظر بود آیا چهره اشنایی می بیند یا نه؟ مردی که موهای جوگندمی داشت از پشت سر دید بنظرش خیلی آشنا می امد. بلند شد . بطرف او رفت وقتی که در امانات زندان را زد دریچه ای باز شد. نام لیلی را به زبان آورد. هوا سرد بود. با صدای شکسته ای پرسید: آزاد شد؟ کی نگفت کجا میرود؟ سرباز متعجبانه به مرد نگاه کرد و با سر جواب نفی داد. با اندوهی برگشت که برود پشت سرش زنی را دید که چهره اش تکیده شده اما همان معصومیت قبلی در نگاه او بود. لیلی از خوشحالی گریه میکرد. اکبر پس این همه سال تو بودی که به من کمک میکردی؟ باور نمی کنم. اکبر دستانش می لرزید. رو به لیلی کرد و گفت: هشت سال انتظار چنین لحظه ای می کشیدم. ما می توانیم یک زندگی جدید اغاز کنیم. بارها به زندان سر زدم و از وضع تو پرسیدم همه از رفتار تو در زندان راضی بودند. فردای آن روز هر دو با نامه ای که از دادگاه مبنی بر فوت پدرش و اجازه ازدواج گرفته بود به محضر رفتند تا با پیمانی مقدس در محضر خدا زندگی دور از بدبختی ها و تباهی را تجربه کنند.

                                                                                                                    پایان

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 7:58 |

اکبر به اتفاق لیلی به ترمینال رفتند. اکبر دو تا بلیط در صندلی اخر اتوبوس برای تهران گرفت. ساعت حرکت اتوبوس بود. مقداری خوراکی گرفتند و سوار شدند. اکبر بارها خواسته بود لیلی را به امان خدا رها کند و دنبال کار خود برود میدانست در این راه با مشکلات زیادی روبرو خواهد شد اما دل بر عقل غالب شده بود  و نمی توانست کسی را که برای اولین بار در زندگی چنین دوست دارد رهایش کند. با اینکه چیز زیادی از لیلی نمی دانست اما حاضر بود جان را فدای او کند اما لیلی اسیبی نبیند. لیلی هم که نمی دانست اکبر چرا این همه در حق او خدمت میکند سکوت را برگزیده بود تا ببیند پایان این راه به کجا ختم می شود و برای لیلی بالاتر از سیاهی رنگی نبود. نهایتش چون گذشته به دام افرادی می افتاد و او را کالایی برای فروش خود میکردند. لیلی سر بر شیشه کنار دستش گذاشت چشمانش را بست. هر وقت چشم بر هم می گذاشت به گذشته ها برمیگشت و سالهای عمرش را مرور میکرد. لیلی باور کرده بود که از روز اول پیشانی سیاه بدنیا امده است. از اینکه زیبا بود از خودش متنفر بود. از اینکه میدید بخاطر زیبایی چهره رعنا مادرش و خودش اینچنین مصیبت کشیده ناراحت بود. میدانست که هیچ کدام جنبه داشتن چنین نعمتی که خداوند به انها داده را نداشتند. آنها نتوانستند از بهترین نعمتی که در ظاهر انان قرار داده درست استفاده کنند و زیبایی خود را با بهایی ناچیز به حراج گذاشتند. بهایی که تنها در قبال انان لذت بردن دیگران از این چهره بود. لیلی به خود گفت: یعنی این بود ارزش زیبایی من؟ یعنی این بود بهای نگاههای مستانه مردان هوسباز.؟ هر وقت با خود حرف میزد ناخوداگاه اشک از گوشه چشمش به پایین می غلطید و این بار هم هر کاری کرد نتوانست جلو ریزش اشکش را بگیرد. اکبر سعی میکرد به او نگاه نکند اما متوجه لرزش شانه های دلدارش شده بود. برگشت رو به لیلی به چهره معصومانه او نگریست. میخواست حرفی بزند بهتر دید رهایش کند تا خود را سبک کند. میدانست غم سنگینی بر شانه های لیلی میباشد. سنگینتر از ان بر شانه اکبر که نمی دانست کجا میرود؟ نیمه شب بود و همه در اتوبوس به خواب رفته بودند. خواب بر چشمان زیبای لیلی هم مستولی گشت. نظام را دید پدرش شاید بعد از این همه مدت اولین باری بود که خواب پدرش رامی دید. نظام غمگین بود. گوشه ای نشسته بود و لیلی را می نگریست. لیلی میخواست به او نزدیک شود اما نمی توانست. نظام به جایی خیره شد. اشکش جاری گشت. لیلی دنباله نگاه پدرش را گرفت. عده ای جمع شده بودند. چوبه داری بود. لیلی نزدیک رفت. مابین مردمی که دور چوبه دار گرد امده بودند فرو رفت. چوبه دار اماده بالا بردن فردی شده بود. نگاه کرد. خود را دید. لیلی را بر چهارپایه گذاشتند. دستانش بسته بود. اما به جمعیت نگاه میکرد. طناب دار به گردن او حلقه شد. حکم را خواندند. به جرم قتل آقای ...... به قصاص محکوم و به دار مجازات اویخته خواهد شد. هرچه فریاد میزد بخدا او بی گناه است صدایش به کسی نمی رسید. فریاد کرد من از خودم دفاع کردم اما کسی نه او را می دید و نه صدایش را می شنید. درمانده همانجا روی زمین نشست. مردم هلهله میکردند. دست میزدند. لبخندی حاکی از رضایت بر لبان مردم بود. به عقب برگشت پدرش گریه میکرد. باور نمی کرد نظام زمانی هم که مرده باشد به حال دخترش دل بسوزاند. لیلی را با طناب دار بالا بردند. او می دید که دارد دست و پا می زند. لیلی دست بر گردنش برد سوزش زیادی در ناحیه گردن خود احساس میکرد. داشت خفه میشد که طناب دار پاره شد و او به زمین افتاد. همه به پشت سر نگاه کردند. فردی داشت ارام از انجا دور میشد. کسی چهره  او را ندید. لیلی به دنبالش دوید اما نتوانست به او برسد. او رفته بود. میخواست فریاد بزند که از خواب پرید. اکبر که متوجه ناله لیلی در خواب شده بود وقتی او بیدار شد لیوانی اب از راننده گرفت و به او داد. لیلی به دور و برش نگاهی انداخت وقتی اکبر را کنار دستش دید متوجه شد همه را در خواب دیده اما میدانست همه این مصیبتها بخاطر اعمال خودش است. میدانست دیر یا زود بخاطر مرگ بهزاد به سراغ او خواهند امد. بعد از خوردن آب حالش بهتر شد. اکبر پرسید: چیزی شده؟ گفت : خواب وحشتناکی دیدم. داشتند مرا دار می زدند. اکبر لبخندی زد و گفت : بخاطر فکر و استرس است ناراحت نباش همه چیز درست میشود.  مجددا سرش را به شیشه ماشین تکیه داد و خوابید. طلوع خورشید و تابش نور ان بر صورت مسافران اتوبوس انها را از خواب بیدار کرد. لیلی هم در حالی که خستگی مفرطی بر خود احساس میکرد بیدار شده بود. اکبر معلوم بود مدت زمان زیادی بیدار شده. در چشمان او هیچ اثری از خواب الودگی وجود نداشت. اتوبوس وارد ترمینال و شلوغ تهران شد. جمعیت زیادی در ترمینال بودند و صداهایی که بدنبال مسافر جهت اتوبوسها می گشتند همه جا شنیده میشد. شهرها و مقصدهای مختلفی که راننده ها و شاگرد راننده ها بدنبال مسافر بودند. صدای راننده تاکسی که مسیر خود را اعلام میکردند و بدنبال مسافری بودند تا با پول کرایه او روزی امروزشان را فراهم کنند.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 11:12 |

اکبر سریع محل را ترک کرد. او نمی خواست یک تنه به جنگ افراد شروری برود که حتی نوامیس مردم برای آنها مهم نبود چه برسد به جان آنها. از طرفی از نزد پلیس هم رفتن واهمه داشت. میترسید به جرم همدستی با آدم ربایان دستگیر شود. گرچه از حسن شهرت خوبی برخوردار نبود و گاها او را بعلت زد و خورد به اداره پلیس می برند اما همیشه بخاطر قلدری و زیر بار زور نرفتن پایش به این جور جاها کشیده میشد. اکبر سعی کرده بود هرگز به ناموس کسی نگاه بد نیانداز اما از درگیری در این خصوص هم واهمه داشت و این دفعه هم باور کرده بود حکمتی در ان است که ناخواسته وارد این قضایا شده است. به طرف روستای مورد نظر راه افتاد. چند روزی بود که خبری از لیلی نداشت. به خانه پیرزن رسید در حالی که مقداری خوراکی تهیه کرده بود کلون در را به صدا در آورد. پیرزن در را باز کرد. چشمش که به اکبر افتاد خوشحال شد و صورت او را بوسید. همیشه دل خوش بود اگر بچه های واقعی خودش به او سر نمی زنند اما اکبر هر از گاهی ان هم با دست پر به منزل او می رود. اکبر با او داخل شد. در بین راه احوال لیلی را پرسید. پیرزن با خنده زیرکانه ای گفت: خیلی دلت براش تنگ شده. ماشالله چون فرشته ای میماند. خانم و باوقار. لیلی طبق سفارش اکبر چیزی در مورد خودش به او نگفته بود. پیرزن هم از رفتار او در این چند روز راضی بود. لیلی به محض دیدن اکبر خوشحال شد و جلو امد سلام کرد . سرش را زیر انداخته بود. خجالت می کشید .روزی که لیلی را به این روستا اورده بود چنان درگیر قضایا بود که حتی درست به قیافه او نگاه نکرده بود اما اینک یه لحظه چشمش به چشمان لیلی تلاقی کرد و دلش لرزید. اکبر نمی خواست درگیرمسائل عشقی شود. سعی میکرد خود را از این دختر دور نگه دارد. اما فردای ان روز که میخواست آنجا را ترک کند نتوانست. چندین بار بلند شد وسایل خود را جمع کرد تا خداحافظی کند برود اما نتوانست. تمام شب را بیداری کشیده بود. چه نیروی عجیبی در نگاه این دختر وجود داشت که او را زمین گیر کرده بود. اول وقت صبح ننه معصوم سراغ اکبر امد. هنوز تو جای خود دراز کشیده بود. ننه معصوم کنار او نشست و گفت: اکبر کی میخوای به شهر بری؟ لیلی رو هم با خودت می بری یا نه؟ مادر درست نیست یه دختر جوان انهم زیبا در این روستا با من پیرزن تنها باشد. میترسم خدای نکرده جوانهای ده مزاحمتی ایجاد کنند. اگر قصد ازدواج با او را داری هر چه زودتر این کار را بکن. هم دختر زیبایی هست و هم خانم . در این چند روز که پیش من بوده او را محک زدم. عروس خوبی برای تو خواهد شد. حرفهای ننه معصوم غوغایی در دل اکبر ایجاد کرد. از طرفی به خاطر مشکلاتی که برای لیلی ایجاد شده بود مردد بود. اما اینک می دید که نمی تواند لحظه ای از او جدا شود. هرگز تابحال دختری نتوانسته بود او را از کار باز دارد اما اینک یک نگاه این دختر آتشی به جان او انداخته بود. اما اکبر نمی دانست خانواده او کیستند ؟ کجا هستند و تا چه حد حرفهای این دختر صحت دارد. اکبر باید بر احساس خود غلبه میکرد. نباید یک دفعه تصمیم می گرفت. او باید خود را کنترل کند تا بتواند همه چیز را در مورد لیلی بداند. از کجا معلوم لیلی راست گفته باشد و پدرش مرده باشد.؟ اکبر باید فرصت بیشتری برای شناخت لیلی بکار میبرد. از طرفی این دختر که نه شناسنامه ای داشت و نه چیزی. ننه معصوم هم از بودن او در انجا بخاطر مشکلاتی که ممکن بود پیش بیاید ناراحت بود. باید راه چاره ای پیدا میکرد. ان روز صبح حتی برای خوردن صبحانه از اتاق خارج نشد. قدرت نگاه کردن به لیلی را نداشت. لیلی هم از همه جا بیخبر در اتاقی که با پیرزن مشترک بود اوقات را می گذراند. از اینکه می دید بلاخره فردی پیدا شده که صادقانه به او کمک کند خدا را شکر میکرد. ننه معصوم در این چند روز نماز خواندن را به او یاد داده بود. لیلی ساعاتی که احساس بی کسی و تنهایی میکرد ناخودآگاه جانماز را باز می کرد و سر ان می نشست با خدای خود درد دل میکرد. او میخواست از این مشکلات رهایی پیدا کند. نزدیک ظهر اکبر از اتاق خارج شد. یا الله گفت و وارد اتاق ننه معصوم شد. لیلی گوشه ای نشسته و به فکر فرو رفته بود. به محض دیدن اکبر از جا بلند شد. ننه معصوم داشت چای درست میکرد. با گرمی جواب سلام اکبر را داد. او نشست. سعی کرد جایی بنشیند که مستقیم جلو لیلی قرار نگیرد . حتی حضور لیلی در ان اتاق او را منقلب میکرد. بعد از ساعتها فکر کردن به این نتیجه رسیده بود که  همراه با لیلی به تهران بروند و خانه و مکان او را بیابند. در اصل میخواست ببیند تا چه حد حقیقت را به او گفته است. بعد چند لحظه ای که سعی کرد بر خود مسلط شود رو به لیلی کرد و گفت: شاید مقداری برای شما سخت باشد اما نظر من این است که باتفاق هم به تهران برویم و جا و مکان شما را پیدا کنیم. تا ابد که نمی توانی اواره باشی باید بالاخره سر و سامانی بگیری . اگر اینجاها باشی اخرش یا گیر اون افراد می افتی یا پلیس. مطمئنا پلیس هم به جرم دختر فراری ترا به زندان خواهد انداخت که جای خوبی نیست. توی این ده هم چند تا جوان شرور وجود دارد اگر بفهمند تو کسی رو نداری حتما مزاحمت خواهند شد. علت امدن من به اینجا این بود که چند ماشین از مردانی که با موسی کار میکنند خانه مرا محاصره کرده اند. تا مدتها نمی توانم آنجا بروم. خدا رو شکر که اینجا ننه معصوم را داشتیم و الا معلوم نبود سر در دو نفر ما چه می اوردند. نمی دانم نظر خودت چیه؟ اما هر چه زودتر باید اینجا را ترک کنیم. اکبر بعد از گفتن این حرفها لحظاتی ساکت شد تا بببند لیلی حرفی برای گفتن دارد یا نه؟ وقتی با سکوت او روبرو شد گفت: مطمئن باش سر قولی که داده ام خواهم ماند. تا اخرش کمکت میکنم حتی اگر در این راه جانم را بدهم. اما تا ابد که نمی توانی پنهان شوی.  لیلی که تا بحال ساکت بود سرش را در حالی که گرد غمی دوباره بر چهره او نشسته بود بالا کرد و گفت: خداوند از روز اولی که مرا به این دنیا اورد جز بدبختی چیزی برایم رقم نزده . تا می ایم طعم خوشی را بچشم مصیبتی دیگر پیش می اید. میدانم گناه همه این مشکلات به خودم برمیگرده و شما هم تا الان نسبت به من لطف داشته اید. بهتر است مرا به ترمینال ببرید خودم یه جایی خواهم رفت. نمی خواهم برای شما هم که مثل برادری دلسوز به من محبت کردید مشکل درست کنم. تا همینجا هم از زندگی باز مانده اید. اما من راه ترمینال را بلد نیستم. تهران رفتن من دردی دوا نمی کند. میدانم باز به چنگ امینی خواهم افتاد و روز از نو و روزی از نو. آخرین کلمات را لیلی با گریه می گفت. اکبر تحمل دیدن اشک لیلی را نداشت. هر قطره اشک او آتشی بر دل اکبر می زد. بار دیگر رو به لیلی کرد و گفت: این حرف را نزن. من که گفتم تا اخرین لحظه با تو خواهم ماند. اگر میگویم به تهران برویم میخواهم شناسنامه و دیگر وسایلت را برداری . حداقل گواهی فوت پدرت را. لیلی گفت: شناسنامه ام را وقتی به بندر آمدم نمی دانم چی شد. اما گواهی فوت پدرم در خانه است . اکبر از لیلی خواست هر چه زودتر اماده شود تا با هم به ترمینال بروند.

 تیمور چند روزی جلو در خانه اکبر منتظر ماندند اما وقتی دیدند اثری از او نیست به خود گفتند موسی به انها دروغ گفته است. روزی موسی را با خود به بهانه اینکه مکان لیلی را یافته اند و او باید بعنوان شاهد او را شناسایی کند به خارج شهر بردند. اما بعد از ان روز دیگر کسی هرگز موسی را ندید و معلوم نشد آنها چه بلایی سر او آورده اند. از طرفی مسعود هنوز دنبال لیلی بود و به تیمور و بقیه شک کرده بود. چند نفر را قرار داده بود تا بطور نامحسوس تیمور و دو نفر دیگر را تعقیب کنند. تمام کارهای انها را به مسعود گزارش میدادند . حتی همراه بردن موسی در باغی خارج از شهر و بدون او برگشتن را هم به مسعود خبر داد. این گزارشها او را مطمئن کرد که تیمور و بقیه دستی در گم شدن دختره داشته اند. تا بحال کسی نتوانسته بود چنین کلاهی سر مسعود بگذارد. او منتظر بود تا در موقعیت مناسبی تیر خلاصی را به تیمور و بقیه بزند. مسعود مردی فوق العاده صبور بود و برای رسیدن به خواسته اش هر چقدر وقت لازم بود صرف میکرد. تیمور و نادر و بیات در خانه تیمور در حالی که از مصرف بیش از حد تریاک حال خوبی نداشتند و بساط مشروب و منقل در کنار انان بود با صدای زنگ ممتد خانه از جا پریدند. آنها حال خوشی نداشتند حتی قوه عقل و درک آنها در ان لحظه چنان زایل شده بود که نمی توانستند تشخیص دهند چه کسی اینچنین در میزند. نادر را جهت باز کردن در روانه کردند. به محض باز شدن در خانه پلیس همراه با برگه بازرسی خانه وارد شد. نادر هنوز خود را جمع و جور نکرده بود که تعدادی پلیس وارد خانه شدند و مستقیم بالای سر تیمور و بیات حاضر شدند. پلیس همراه با جمع آوری مدارک جرم آنها را روانه بازداشتگاه کرد و بدنبال ان با بیات به طرف باغ مورد نظر رفتند. تمام باغ را جستجو کردند. سربازی در حال جستجو بود که در مابین شاخه های درختی چشمش به کاردی خورد. فرمانده خود را در جریان قرار داد . کاری خونی را برداشتند. حال مطمئن بودند که جنایتی در این باغ رخ داده و فردی که به اداره پلیس زنگ زده گزارشی صحیح داده است. بیات هم زمانی که پی برد جنایت انان فاش شده است برای اینکه خود را بی گناه جلوه دهد همه چیز را تعریف کرد و جای پنهان کردن جسد موسی را به آنها نشان داد. جسد موسی که بعلت ریختن اسید روی ان متلاشی شده بود را داخل کاور قرار دادند و به پزشک قانونی منتقل نمودند و سه نفر مجرم را روانه زندان کردند تا ابعاد دیگر این جنایت مشخص گردد. 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 8:50 |

لیلی هنوز در شک و تردید بود. یادش امد زمانی که در اتوبوس برای امین زندگیش را تعریف کرد او هم قول کمک به او را داد . اما بعد از یک هفته غیبش زد و تمام این مدت دنبال فروش او بوده است. اما از اینکه می دید اکبر تا بحال هیچ درخواست نابجایی از او نکرده امیدوار بود. اکبر چند کتاب داستان را که قبلا در خانه داشت برای لیلی اورد و گفت خودت را با این کتابها سرگرم کن. من باید دنبال کارهام بروم هر کسی هم زنگ خانه را زد در را باز نکن . من برای اطمینان از اینکه کسی نتواند وارد خانه شود و اگر از دیوار کسی بالا امد مطمئن شود کسی در خانه نیست قفل در را از بیرون میزنم. تو هم که کاری به حیاط نداری . البته من شرمنده ام بخاطر حفظ خودت این کارها را می کنم . این افرادی که من می شناسم خیلی خطرناک هستند. موسی برای پول دست به هر کاری می زند. او ناموس ندارد و همه چیزش پول است. نامرد کاش پولها را درست خرج میکرد اما پولی که از این راه بدست بیاد باید خرج عرق و تریاکش شود. البته از من حساب می بره و جرات امدن به اینجا را ندارد اما وقتی دید من حاضر به اینکه تو را به انها بدهم نیستم حتما آدرس مرا به آن کثافتها میدهد. حالا بذار برم دنبال کارم شب بیشتر حرف میزنیم. او حرفهایش را زد و از خانه بیرون رفت.در حقیقت بیشتر بخاطر نبودن در خانه بود. زیبایی لیلی چنان خیره کننده بود که می ترسید وسوسه شود و پا روی وجدان و شرفش بگذارد. هر چه کمتر در خانه باشد بهتر است. اکبر لیلی را با افکار پریشان تنها گذاشت و رفت.

تیمور و بیات و نادر بعد از پیاده شدن مسعود خندیدند و از اینکه مسعود را اینچنین عصبانی می دیدند خوشحال بودند. باید با احتیاط سراغ موسی می رفتند تا جای لیلی را به انها نشان دهد. تیمور در ذهن خود بهتر نقشه کشتن لیلی را کشیده بود. به خود می گفت زنده ماندن این دختر دیگر مایه دردسر و نگرانی است. اگر جسدش هم پیدا شود حتما یقه مسعود را می گیرند چون او در درمانگاه رضایت نامه امضا کرده است. بعد از یک ربع که در شهر چرخ زدند تا از رفتن مسعود مطمئن شوند به طرف درمانگاه حرکت کردند. آنها کوچه پشت درمانگاه نگه داشتند و بیات از ماشین پیاده شد به طرف اتاق نگهبانی راه افتاد. موسی سرخوش از اینکه بیشتر از حقوق چند ماهش را کاسبی کرده در اتاقش سیگاری در دست داشت و دودش را به هوا می داد. بیات پشت در به شیشه زد و موسی از جا پرید و در را باز کرد. با دیدن بیات خندید و گفت: کیف کردی به شماره سه بدون هیچ ردی دختره رو خارج کردم. حالا برن بگردن پیداش کنند. بیات نگاه خیره ای به او کرد و گفت: خوب حالا بگو او را کجا بردی تا بقیه پولت رو بگیری. بعدش هم شتر دیدی ندیدی. موسی از جاش بلند شد و گفت: نشد دیگه من الان بقیه پول رو میخوام. تازه دختره جاش امنه حداقل بهتر از جایی است که این دو تا غول بیابونی میخوان ببرندش. میدونی اگر بفهمند من این کار رو کردم زندگیم نابود میشه. جون تو همش هم بخاطر پول نبود. بیشتر بخاطر رفاقتی بود که با تو داشتم. خوب دیگه امورات منم با این چند تومنها می گذره خودت میدونی که جنس گرونه و با این حقوق نمی شه تهیه کرد. باور کن تا یه هفته دیگه سنار از این پولها در جیب من نیست. همش میره توی جیب اون کثافتها. بیات حرفش رو قطع کرد و گفت: موسی چاخان بسه. من و تو همدیگه رو خوب می شناسیم. زود آدرس دختره رو بده و الا به قول تو اون دو تا غول بی شاخ و دم همینجا خونت رو می ریزند. موسی که میدانست بیات مال این حرفها نیست خندید و گفت: اولا که قرارمون بود بعد از بردن دختره از درمانگاه مابقی پول مرا بدهید. در ثانی من الان نمی دونم دختره کجاست . فردی که او را برد تا جای مطمئنی نگهداری کند هنوز پیش من نیامده چند بار تماس گرفتم هنوز نتونستم پیداش کنم. شما پول مرا بدهید من هم دختره رو صحیح و سالم می ذارم جلوتون. بیات میدانست چانه زدن با موسی فایده ندارد پیش بقیه برگشت و کل ماجرا را تعریف کرد. تیمور رو به بقیه کرد و گفت : بهتر است هر چه می گوید بکنیم . فعلا همه چیز دست اوست. همراه با بقیه به طرف اتاق موسی رفتند. موسی آنها را از دور دید و می دانست به سراغش می ایند خود را برای رودروریی با انها آماده کرده بود . به محض اینکه نزدیک او شدند با صدای بلند طوری که هر سه نفر بشنوند گفت: همان که گفتم، اول پول من بعد میرم دنبال دختره. ساعتی دیگه شیفت من عوض میشه و آزادم. تیمور دست در جیب لباسش کرد و بقیه پولی را که به او قول داده بودند به او داد و گفت: همین امشب باید دختره را به ما برگردونی و الا... موسی حرفش رو قطع کرد و گفت : و الا چی؟ منو تهدید نکنید. شما اون دختره رو دزدیده بودید من هم الان شریک جرم شما هستم. خیلی خوب پولم رو گرفتم. گفتم فردی که دختره رو برده الان دم دستم نیست. باید بعد از شیفت کاری برم دنبالش شب سر چهارراه صنوبر شما را می بینم. دختره رو هم همراه خودم میارم. اما باید خیلی مواظب باشید. سر ساعت بیاید چون من نمی تونم توقف کنم اونم با یک دختر فراری. دیگه هم اینجا نیاین. تیمور و بقیه آنجا را ترک کردند. موسی باید دنبال اکبر می گشت. بعد از کارش بطرف خانه اکبر راه افتاد. پشت در که رسید هر چه در زد کسی در را باز نکرد. از دیوار حیاط داخل را نگاه کرد. پرده ها کشیده شده و پشت در هال قفلی آویزان بود. مطمئن شد که در خانه نیستند. برگشت و به بازار رفت. هر جا که فکر میکرد اکبر را می تواند پیدا کند رفت. تا نزدیک مغرب نتوانست او را بیابد. جایی که همیشه با دوستانش قرار میگذاشت کنار اسکله بارگیری رفت. اکبر را میان چند تا از دوستانش دید. به نزدیک آنها که رسید اکبر را صدا کرد و کناری کشید. از او خواست که دختره را هر چه زودتر بیاورد. اکبر نگاهی به سر تا پای موسی کرد و گفت:  کدوم دختره؟ از کی داری حرف میزنی؟ موسی که باور نمی کرد این حرفها رو اکبر داره میزنه برآشفته شد و با عصبانیت گفت: خودت رو به نفهمی نزن. خوب میدونی از چی دارم حرف میزنم. اگر اون دختره رو نیاری زندگی من بر باد میره . می فهمی چی میگم. اکبر دستی به سینه او زد و گفت: از سر راهم برو کنار بذار باد بیاد. گمشو و الا به پلیس گزارش میدم. موسی تمام تنش داغ شده بود. اگر لیلی رو نمی برد حتما او را می کشتند. با التماس رو به اکبر کرد و گفت: ما با هم رفیقیم . من زن و بچه دارم اگر دختره رو برنگردونم زندگیم نابود میشه. منو می کشن. ترو به هر کس که میپرستی دختره رو برگردون. کم مانده بود گریه کند. موسی که تا ساعاتی پیش با قلدری جواب تیمور را داده بود حالا چون انسانی خوار و زبون به التماس افتاده بود. اکبر بار دیگر گفت من از هیچ چیز خبر ندارم. برو برو خدا روزیت رو جای دیگه بده. این را گفت و به طرف بقیه رفت. موسی میدانست چانه زدن با او فایده ندارد. تصمیم گرفت با چند تا از دوستانش به سراغ اکبر برود. اکبر هم از این موضوع بی اطلاع نبود و میدانست هر وقت گیر می افتد دنبال دوستان اوباش خود میرود. اکبر سریع آنجا را ترک کرد. به خانه رفت همه ماجرا را برای لیلی تعریف کرد. لیلی را برداشت و به یکی از روستاهای اطراف که دوستانی داشت برد. در خانه پیرزنی که حق مادری گردن او داشت و میگفتند پسر رضاعی او حساب میشود و هیچ کس از این موضوع جز خودش و مادرش که هنگام مرگ آدرس او را داده بود خبر نداشت برد. از پیرزن خواست از لیلی بیشتر از چشمش مراقبت کند و به شهر برگشت. وقتی به نزدیکی خانه رسید دو تا ماشین را دید و فهمید که باید همدستان موسی باشند. بهتر دید به خانه نرود. 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 6:49 |

تیمور طوری برخورد کرد که دوستانش اگر با او هم کار نبودند و با هم نقشه نکشیده بودند فکر میکردند واقعا راست می گه و از هیچ خبر نداره. نگاههای بیات به او با تعجب بود اما تیمور بیخیال داشت نقش بازی میکرد و الحق که هنرپيشه خوبي بود. مسعود رو به خانم پرستار كرد و گفت: خانم اگر دكتر پرسيد بگو خودشان دختره رو بردند. خواهر ما از اين كارها زياد ميكنه خودمان پيداش مي كنيم. پرستار كه مقداري خيالش راحت شده بود و اثار خشنودي در چهره اش مشخص بود گفت: پس زحمت بكشيد و بياييد رضايت نامه را امضا كنيد تا براي من هم مشكلي درست نشه. مسعود در حالي كه نگراني از صورتش پيدا بود ميخواست خود را خونسرد نشان دهد همراه پرستار راه افتاد و سريع رضايت نامه را امضا كرد و همراه با بقيه سوار ماشين شد و درمانگاه را ترك كردند. در بين راه تمام وقت بد و بيراه ميگفت. فحش ميداد و ناسزا بار بچه ها ميكرد. برافروخته شده بود. بطوري كه همه ساكت بودند . كسي جرات حرف زدن نداشت. اطراف درمانگاه را گشتند اما اثري از ليلي نبود. مسعود نمي دانست چيكار كند؟ تيمور هم از وضعيت بوجود امده ناراضي نبود. ميدانست اگر ليلي بوسيله مسعود به قادرخان تحويل داده ميشد كار انها تمام بود. مسعود تصميم نداشت بدون ليلي سراغ قادر خان برود. نمي دانست هم چيكار كند؟ ماشين او جلو خانه تيمور بود با عصبانيت از او خواست كه بطرف خانه برود. تيمور هم سريع فرمان را طرف خانه چرخاند. به محض اينكه جلو در خانه رسيدند  مسعود پياده شد و به طرف ماشينش رفت.

موسي ليلي را بوسيله يكي از دوستانش به خانه او برد. سفارشهاي لازم را كرده بود و به او گفت كه بعد از شيفت كاري به سراغ او ميرود. خيلي راحت از چنگ مسعود فرار كرده بود بطوري كه در ان محيط هم مشكلي براي او درست نشد. اكبر دوست موسي ليلي را به خانه خودش برد. او مجرد زندگي ميكرد اما فردي تعصبي بود . با اينكه از ايمان درستي برخوردار نبود اما نسبت به تعرض به زنان و دختران تعصب نشان ميداد در واقع معتقد بود كه زنان و دختران مردم مانند خانواده خودش مي باشند. ليلي هنوز درست بهوش نيامده بود. اكبر ماشين را به حياط خانه برد و بعد از بستن در خانه ليلي را روي دوش انداخت و توي اتاقي خواباند. بهتر ديد قبل از وسوسه شدن از خانه خارج شود. دلش نمي خواست تنهايي با دختر در خانه باشد. كاغذ  و خودكاري برداشت و يادداشتي نوشت و كنار ليلي گذاشت و از خانه خارج شد. ليلي گاهي متوجه ميشد كه از جايي به جاي ديگر منتقلش مي كنند اما هنوز هوش درستي نداشت كه علت را بفهمد. ساعتي بعد از رفتن اكبر چشمانش را باز كرد . فكر ميكرد مرده است. با خود گفت: خانه هاي اخرت هم كه عين دنيا است. يادش امد رگ دستش را زده بود و به اغما فرو رفت. احساس سبكي كرد. لحظه اي به خود گفت اينجا هم بد نيست. بهتر از دچار شدن در دست عربها بود. نمي دانم ميتوانم پدرم را ببينم يا نه؟ ببين قبر من چه بزرگ است روشن است زيبا است. ليلي داشت با خود حرف ميزد كه صداي شكستن چيزي او را به خود اورد. از جايش سراسيمه بلند شد و تازه متوجه شد كه زنده است. اما اينجا كجا بود؟ صداي شكستن چي بود؟ به پنجره نگاه كرد گربه اي زرد رنگ را ديد كه به او زل زده بود. چشمانش براق بود و گويي ميخواست چيزي بگويد. در حالي كه بدنش درد ميكرد و رمقي براي او نمانده بود از جايش بلند شد و بطرف پنجره رفت. گربه فرار كرد. از شيشه بيرون را نگاه كرد. گلداني افتاده بود و شكسته شده را ديد. متوجه شد كه با پريدن گربه بر لبه پنجره و شكستن گلدان باعث هوشياري او شده است. براي لحظه اي از اينكه ديد باز زنده است خوشحال شد. اما مجددا چهره اش بهم رفت. او هنوز نمي دانست بعد از اينكه رگ دستش را زده چه اتفاقاتي براي او افتاده و اينجا كجاست؟ به طرف جايي كه خوابيده بود رفت. چشمش به كاغذي روي زمين افتاد كه خودكاري روي ان بود تا باد كولر حركتش ندهد. نشست كاغذ را برداشت و شروع به خواندن كرد. سلام دختر خانم . من اكبر هستم. وقتي در بيمارستان بودي بوسيله يكي از دوستانم تو را از چنگ ادم ربايان نجات دادم. انشاالله بهتر شده باشي تا هر وفت دلت خواست مي تواني اينجا بماني. اينجا در امان هستي. هيچ نامردي نمي تواند به تو تعرض كند. منو مثل برادر خودت بدون كمكت مي كنم تا خانواده ات را پيدا كني. فعلا ميرم دنبال كارهام. اگر گشنه بودي توي يخچال همه چيز هست ميتوني بخوري تا من برگردم. نوكر شما اكبر

ليلي باور نمي كرد از دست تيمور و دار و دسته اش خلاص شده است. از طرفي با كاري كه امين با او كرده بود  ديگر به هيچ كس نمي توانست اعتماد كند. نگران اين بود كه اكبر  با عده اي ديگر برگردد  و روز از نو روزي از نو شروع شود. ميخواست فرار كند اما فكر كرد به كجا؟ من كه پولي ندارم. بهتر ديد دل را به دريا بزند تا ببيند اين اكبر كيست كه اينچنين با او حرف زده است. احساس ضعف و گرسنگي ميكرد. به طرف آشپزخانه رفت در يخچال را باز كرد مقداري نان و پنير برداشت و به اتاق برگشت و نشست خورد. خسته شده بود. زانويش را در بغل گرفته و به اينكه چه بر سر او امده و چه خواهد امد فكر ميكرد. صداي باز شدن در او را از جا بلند كرد.  خودش را جمع و جور كرد. پسر جواني را ديد حدود ۳۵ سال كه با چند كيسه پلاستيك وارد شد. به محض اينكه چشمش به ليلي افتاد سلام كرد و گفت الحمد الله بهتر شدي خدا رو شكر. ليلي اهسته سلام كرد. اكبر با چشمان ريز و سياهش جواب سلام او را داد و گفت بشين راحت باش. برات لباس تهيه كردم . اگر نپسنديدي منو ببخش خوب كمي بد سليقه هستم اما بهتر از اين لباس درمانگاه است. پلاستيك لباس را كنار ليلي گذاشت و به اشپزخانه رفت. از در اتاق كه خارج ميشد گفت ميتوني لباست را عوض كني. اينجا رو خونه خودت بدون اكبر رو هم داداش و نوكر خودت. تا من چيزي براي خوردن درست كنم. ليلي در اتاق را بست و لباسش را عوض كرد اما از سليقه اكبر خوشش امد. عينا هم اندازه اش بود. بطرف آشپزخانه رفت. با سرفه اي امدن خودش را خبر داد. اكبر به عقب برگشت و لبخندي زد و گفت بنظر بد مي نمياد. اندازه ات است. ليلي تشكر كرد. حرفهاي اكبر مهربانانه بود. اما باز مي ترسيد. جلوتر رفت و گفت: اكبر اقا ميشه من برم؟ اكبر برگشت نگاهي به او انداخت و گفت هر وقت خواستي بري ادرس بده خودم مي برمت اما مث اينكه بچه اينجاها نيستي خودت بخواي بري گم ميشي. ان كثافتها همه جا دنبالت مي گردند اين شهر هم كوچك است و زود به چشم مياي. اجازه بدي خودم مي برمت. ليلي دلگرم شد گفت: من بچه تهران هستم. اينجا كسي رو ندارم. منو ببري ترمينال و سوار اتوبوس كني ديگه مزاحمت نمي شم. اكبر خنديد و گفت : خوب بچه تهرون اينجا چه ميكني ؟ اين همه راه رو امدي واسه چي؟ دانشجويي؟ ليلي گفت: نه من من از خونه فرار كرده بودم كه گير اين ادمها افتادم. اكبر يكه خورد. نگاهي به او انداخت و گفت: يا ابوالفضل تو دختر فراري هستي ؟ خدا بگم موسي چيكارت كنه . واسه منم دردسر درست كردي . او گفت ترا دزديدند و به كمك نياز داري . ليلي اشك در چشمانش جمع شد و گفت: راست گفتند مرا دزديدند. من همه چيز رو از اول تا اخر واسه شما تعريف ميكنم. اگر دوست داشتي كمكم كن و الا به محض اينكه گفتي ميرم. هر چه بادا باد. اكبر ساكت شد. املتي درست كرده بود برداشت و با نان و پياز در سيني بزرگي قرار داد و به اتاق اورد. در حالي كه نگران بود همراه با ليلي شروع به خوردن كرد . بعد از غذا رو به ليلي كرد و گفت: خوب دختر خانم بگو ببينم اينجا چه ميكني و چه اتفاقي براي تو افتاده؟ ليلي همه چيز را از اول تا اخر براي او تعريف كرد. اكبر از حرفهاي ليلي منقلب شده بود. با خود گفت: تف بر تو اي روزگار ببين با يه دختر معصوم چه كردي؟ رو به ليلي كرد و گفت گرچه كار درستي نكردي فرار كردي اما كمكت ميكنم. به شرافتم قسم مي خورم نمي ذارم دست هيچ كدوم از اونا به تو برسه. اما قول بده تا وقتي من نگفتم پات رو از اين خونه بيرون نذاري. ليلي قسم خورد كه همانجا بماند. در حقيقت جايي نداشت برود.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 21:17 |

الهم صل علي فاطمه
و ابيها و بعلها و بني ها و سر المستودع فيها بعدد ما احاط به علمك

امشب آسمان مدینه گریه میکند. امشب آسمان مدینه سیاه پوشیده. ابر سیاهی لباس عزا را بر تن آسمان مدینه پوشانده است. دلها غمین است . خانه ها ساکت است. امشب دخترکان کوچک مدینه در کنج خانه زانوی غم بغل کرده اند. جوانان برومند سر در گریبان فرو برده اند. کنار قبرستان بقیع را بنگرید. امشب پسری در سوگ مادر اشک می ریزد. بوی سکوت تمام مدینه را گرفته است. چرا که پاکترین بانوی خلقت رخت سفر پوشیده . دو دختر خردسال و دو پسر برومندش را تنها گذاشته است. امشب حسن و حسین گوشه ای نشسته اند و به پرواز روح بلند مادر می نگرند. دختران زهرا اشک می ریزند و باور ندارند تا لحظاتی دیگر مادر در میانشان نیست. دست مادر در دست دخترش زینب است که می گوید حسینم را به تو سپردم در کربلا تنهایش مگذار. علی را بنگرید. گریه مردی عاشق ، مردی دلداده، صلابت علی در میدان رزم کجا و شکستنش اینک در از دست دادن همسر کجا؟روح زهرا به آسمان می رود. ستارگان گریه میکنند. ماه خجالت می کشد بیرون بیایذ . آسمان می بارد. مدینه بی مادر میشود. اما وصیت زهرا به علی چه میشود؟ مرا شب هنگام دفن کنید تا آنان که بر من ستم کردند در تشیع جنازه من شرکت نکنند. شبانه پیکر دلبندش دختر پیغمبر را برای غسل بلند میکند. دستان علی میلرزد. بدن زهرایش کبود است. علی اشک می ریزد. بر مظلومیت زهرا می گرید. تحمل دیدن کبودی بدن زهرا را ندارد. کمرش می شکند. همراه با اشک ریختن از زهرایش حلالیت می طلبد. با او درد دل میکند. باور ندارد به جگرگوشه پیامبر اینچنین ستم شده باشد. جای سیلی بر صورت زهرا، جای بوسه پیامبراست. خدایا این نااهلان در آخرت چه میخواهند جواب پیامبر را بدهند. میگویند بر صورت دخترت سیلی زدیم؟ پهلویش را شکستیم.؟ فرزندش را کشتیم؟ خدایا با چه رویی به صورت پیامبر نگاه میکنند؟ علی در دل با زهرایش حرف میزند. حسنین و زینبین شکستن پدر را می بینند. زهرا تنها مادر آنها نبود. او ام ابیها بود. مادر پدرش . او مادر همه فرزندان مدینه بود. امشب مهدی او بعد از ۱۴۰۰ سال کنار بقیع نشسته. او میداند قبر مادر مظلومش کجاست. او میداند بر کدام خاک مخفی باید اشک بریزد. امشب مهدی زهرا عزادار است. او سیاه پوشیده. کوشه ای از قبرستان بقیع بر مظلومیت مادر ، بر مظلومیت حسن، بر مظلومیت سجاد، بر مظلومیت صادق، بر مظلومیت ام البنین اشک می ریزد. گاهی به بقیع می نگرد گاهی به بارگاه جدش پیامبر. او میداند شیفتگان اهل بیت پیغمبر در آرزوی یافتن قبر زهرا هستند. او میداند میخواهند آنرا بیابند و اشک سالها انتظار را بر قبر زهرا بریزند. او میداند میخواهند با اشک چشم قبر زهرا را آبیاری کنند. اما کجاست آرامگاه دخت پیامبر.؟ زهرا جان بنگر که شیعیانت امشب در مصیبت مظلومیت از دست دادنت گریانند. گوشه گوشه جهان گرد هم آمده اند و بر سر و سینه می زنند. زهرا جان یتیمان امشب دوباره یتیم شدند. دوباره مادر از دست دادند. گلها سر از قفا بیرون نمی اورند. خورشید نمی تابد. ماه مخفی شده است. امشب یاس سفید خجالت می کشد ببوید. زهرا جان ترا به جان مهدیت گوشه چشمی به ما بیانداز. زهرا جان ترا به لب تشنه حسینت ، ترا به مظلومیت حسنت، ترا به تنهایی زینبت دست بر سر دردمند ما بکش . زهرا جان شیعیانت تا صبح قیامت بر مظلومیت تو گریه میکنند. ما را مددی باش تا بتوانیم آن باشیم که تو میخواهی.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 21:52 |

مسعود همچنان در فکر بردن هر چه زودتر لیلی بود و بقیه در فکر فرار دادن او. بیات به بقیه رو کرد و گفت: یه فکری به ذهنم رسید. همه چشم به دهان بیات دوخته بودند. هر کدام میخواست زودتر قائله را فیصله دهد. به همین خاطر میخواستند سریع حرفهای بیات مرد راننده شکم گنده را بشنوند. بیات رو به انها کرد و گفت: اگر یادتان باشه گفتم یکی از نگهبانان با من رفیق است. او مردی طماع است که با حداقل انعام حاضر است آدم بکشه چه برسه به اینچنین کاری. ما او را می آوریم و مبلغی به عنوان پیش پرداخت به او میدهیم. به بهانه نهار خوردن مسعود را موقتا از اتاق دختره دور می کنیم. از دوستم می خواهیم که لیلی را از درمانگاه خارج کند. بعد از برگشت ما اینجور جا می اندازیم که دختره بهوش آمده و از غیبت ما استفاده کرده و فرار کرده. خوشحالی بر چهره تیمور و بقیه نشست. بهتر از این نمی شد. بیات را سریع سراغ دوستش فرستادند. بعد از دقایقی بیات با موسی برگشت. جوانی قد بلند با موهای مجعهد و چهره ای سیاه. لباس نگهبانان درمانگاه به تن داشت. سبیلی پرپشت که تا روز لباهایش پوشانده شده بود. با جربزه و شجاع . کم و کیف قضایا را تیمور برای او گفت و بسته ای اسکناس در دست او گذاشت و گفت تا چند دقیقه دیگه ما مسعود را از انجا دور می کنیم. تو باید خیلی سریع کارت را انجام دهی . در صورت موفقیت مبلغی دیگر دریافت می کنی. موسی که از دیدن بسته اسکناس برق در چشماش درخشید به طریقه نظامیان دست را تا کنار گوشش بالا برد و گفت: به چشم الساعه کار را تمام میکنم. تیمور به اتفاق بقیه به سراغ مسعود رفت. کنارش ایستاد و گفت: آقا مسعود دختره که هنوز بهوش نیامده یه رستوران همین کنار درمانگاه است برویم هر چهار نفر نهار بخوریم. اینجوری توان ادامه نداریم. مسعود نگاهی به تیمور انداخت و گفت: اگر برای بقیه کارها هم اینچنین دقیق بودی کار به اینجاها کشیده نمی شد. تیمور به نشانه پشیمانی از کارهایش سرش را زیر انداخت و گفت حق با شماست. من اشتباه کردم اما میدانم که همیشه هوای مرا داشته ای این دفعه هم وساطت شما باعث نجات من خواهد شد قول میدم همیشه در خدمت و فرمان شما باشم. تیمور هیچ اعتقادی به این حرفها نداشت و فقط میخواست به این وسیله او را از این مکان دور کند و در دل کینه ای از او به دل گرفته بود. مسعود هم که از این حالت حقارت تیمور به وجد آمده بود با خوشحالی از اینکه فکر میکرد من بعد تیمور دربست در خدمت او خواهد بود و برگ برنده ای در دست دارد رو به او کرد و گفت : اگر ازاول هم با من بودی و با من همراهی میکردی تا بحال وضعت بهتر بود نگاهی به درون اتاق انداخت. چشمان لیلی هنوز باز نشده بود پرستاری که از انجا عبور میکرد را صدا کرد و پرسید: خانم این بیمار ما کی بهوش می اید؟ پرستار گفت: معلوم نیست حداقل یک ساعت دیگه. چون خون زیادی از او رفته بوده گیجی به او اثر کرده. این را گفت و از انها دور شد. مسعود خیالش راحت شد و با خود فکر کرد که چون هر چهار نفر با هم میروند خطری لیلی را تهدید نخواهد کرد. باتفاق تیمور به راه افتاد. تیمور در دلش شاد بود. نقشه ای که بیات طرح کرده بود حرف نداشت. چون هر سه نفر با او هستند نمی تواند به انها مشکوک شود. هر چهار نفر از درمانگاه خارج شدند و در رستوران روی صندلی نشستند. تیمور سعی میکرد حالت زیر دست بودن را کاملا نشان دهد. چون نوکری هر کاری را برای مسعود انجام میداد و این از دید دو نفر دیگر پنهان نبود. زمانی که انها مشغول غذا خوردن بودند موسی به اتاق لیلی نزدیک شد. پرستار هم برای نهار در پست پرستاری نبود. بهترین زمان برای بردن لیلی بود. موسی لیلی را بر روی برانکاری خواباند و ملافه ای روی او کشید. به طرف درب پشت درمانگاه رفت. سریع او را درون ماشینی قرار داد و راننده را که قبلا با او هماهنگی کرده بود سفارشهای لازم انجام داد و به محل کار خود برگشت. راحت تر از انچه فکر میکرد لیلی را ربوده بود. مسعود به اتفاق بقیه به درمانگاه برگشت. تیمور و دوستانش در حیاط نشستند و مسعود به طرف اتاق لیلی رفت. به محض اینکه داخل اتاق را نگاه کرد عین برق گرفته ها شده بود. لیلی نبود. به طرف پرستار بخش دوید و گفت: بیمار ما کجاست؟ توی اتاقش نیست. پرستار که باور نمی کرد همراه او به اتاق لیلی امد. سرم از دست او خارج شده بود. پرستار سریع اتافهای دیگر ، دستشویی و دیگر قسمتها را جستجو کرد اما اثری از بیمار نبود. به طرف نگهبانی رفت. موسی حالت کسی که چرت میزند روی صندلی در اتاق نگهبانی نشسته بود. با سر و صدای پرستار و مسعود گویا از خواب پریده هاج و واج آنها را نگاه میکرد. رو به پرستار کرد و گفت : خانم احمدی چی شده اتفاقی افتاده؟ آقا موسی یکی از بیمارها نیست. کسی از در خارج نشد؟ موسی که دست و پایش را گم کرده بود پرسید : کدوم یکی؟ نه کسی از اینجا خارج نشده. مسعود که عصبانی بود یقه موسی را گرفت و با فریاد گفت: مردیکه اینجا اتاق نگهبانی است یا خوابگاه تو که تا الان اینجا چرت میزدی از کجا میدانی کسی خارج نشده؟ موسی دست او را از خود جدا کرد و گفت: نخیر آقا کی گفته من چرت میزدم. پس الان جلو شما چه میکنم. بحث ان دو داشت بالا میگرفت که خانم احمدی وساطت کرد و گفت: بس کنید فعلا وقت این حرفها نیست باید بیمار را پیدا کنیم. او نمی دانست که مسعود و بقیه جرات اینکه پیگیری کنند و مسئولین درمانگاه را بازخواست کنند ندارند به همین خاطر از ترس توبیخ رنگش پریده بود. مسعود به طرف تیمور و بقیه رفت به محض اینکه به انها رسید گفت: احمق ها گفتم فکر ناهار نباشید. دختره فرار کرده . نیست نیست. سه نفر دیگر میخواستند خود را پرشیان نشان دهندو تیمور با دو دست بر سر خود کوفت و گفت: بدبخت شدیم بچه ها بگردید با اون حالش نمی تونه دور شده باشد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 10:39 |

رنگ از چهره دکتر پريده بود. ترس از اينکه مشکلی برای خود و خانواده اش درست شود اطاعت امر نمود و همراه با چهار مرد اتاق را ترک کرد. سعی ميکرد خود را عادی نشان دهد اما نمی توانست. به اتاق ليلی وارد شد . پرستار داشت سرم او را تعويض ميکرد. با خوشحالی از اينکه توانسته بودند دختر جوانی را به زندگی برگردانند رو به دکتر کرد و گفت: الحمد الله حالش رو به بهبود است. با اين خونی که از او رفته بود بعيد بود زنده بماند اما عمرش به دنيا بوده.

پرستار گزارش را برداشت و به دکتر نشان داد. دکتر روی پرونده پزشکی ليلی دستور داد به محض اينکه بهوش آمد و توانست از جا بلند شود ميتواند مرخص شود. پرونده را به پرستار داد و گفت: خانم امروز فکر ميکنم بتواند بلند شود. آقايون منتظر می مانند. چون تخت خالی هم نداريم بهتر است از برادرش رضايت نامه بگيريد و مرخصش کنيد.

پرستار در حالی که تعجب کرده بود از اين دستور دکتر چشم گفت و از اتاق خارج شد. تيمور به طرف تحت ليلی رفت. رنگ چهره او تا صبح خيلی تغيير کرده بود. بايد تقويتش ميکردند. رو به مسعودکرد و گفت بهتر است شما نزد قادر خان برگرديد من سعی خودم را ميکنم تا وضعيت دختره بهتر شود. اينجوری فکر ميکنم بهتر باشد. مسعود خنديد و گفت: نه تيمور من ديگه به شماها اعتماد ندارم. معلوم نيست سر اين دختر چه بلايی اورده ايد که دست به چنين کاری زده . بايد خودم اينجا باشم. وای به احوالتان اگر دست درازی به اين دختر کرده باشيد. تکه بزرگتون گوشتون است. شما اخلاق قادر خان را ميدانيد. از وليد بپرسيد به شما ميگويد. او يک بار زهر چشم او را ديده است. نگاه معنی داری به وليد کرد . وليد که همراه با تيمور در اذيت کردن ليلی دست داشت ميدانست چه مصيبتی برای آنها در راه است. به گوشه ای خزيد و روی زمين نشست. بيات ديگر بار به طرف پرستار رفت و از وضعيت ليلی پرسيد. پرستار تنها به گفتن حالش هنوز خوب نيست اکتفا کرد و از کنار انها رد شد. تيمور و بيات و وليد به محوطه بيرونی درمانگاه رفتند. هر سه ميدانستند به محض به هوش آمدن ليلی کارشان تمام است. کينه ای هم که مدتها مسعود از آنها در دل داشت کار را خرابتر ميکرد. تيمور رو به دوستانش کرد و گفت: هر سه در تعرض به دختره دست داشتيم. فرقی نمی کنه که من اول بودم يا ديگری. پس ميدانيم که هر سه نفرمون گير هستيم. من فکری به ذهنم رسيده. بايد دختره را از اينجا خارج کنيم و با دادن وعده اينکه  ميتوانيم نجاتش دهيم وادار به سکوتش کنيم. بعد هم خودمان از اينجا می رويم. هر سه اين راه را قبول داشتند اما مشکل اينجا بود که چطور جلو مسعود ميتوانند ليلی را  از اينجا خارج کنند. هر سه با هم مشورت کردند. آرزو ميکردند که ليلی ديرتر بهوش آيد تا فکرشون را بکار اندازند. از طرفی مسعود جلو در اتاق لیلی نشسته بود. او هم در فکر خود بود . بردن لیلی برای قادر خان و تحویلش به عربهای شیخ نشین پول خوبی برای او به ارمغان می اورد. دختران زیبای ایرانی که با اغفال عده ای سودجو و فاسد از خانه فرار میکردند بوسیله ای باندهایی چون باند قادر خان به کشورهای عربی برده می شدند و با پول خوبی به فروش می رفتند. مدتی در خانه های شیخ نشینها جهت خوشگذرانی انان نگه داشته می شدند و بعد چون کهنه ای به دور می انداختند. معلوم نبود بعدش طعمه چه حیوانهای انسان نمایی می شدند.و این سرنوشتی بود که در انتظار لیلی بود. مسعود بارها و بارها دختران معصومی را قاچاق کرده بود. یادش می امد چند ماه پیش دختر نوجوانی حدود ۱۵ ساله که در خیابان بدون هدف پرسه میزد را سوار ماشینش کرد وقتی فهمید فرار کرده با وعده های دروغین به یک قاچاقچی زن اهل ویتنام فروخت. مسعود میدانست که هر قیمتی بگوید او میخرد چرا که ویتنام خود منبع زنان خودفروش میباشد. یادش امد که دخترک همسن دختر خودش بود اما او خود را از این مردم جدا میدانست. اما هرگز فکر نمی کرد زمانی که بدنبال فروش دختران مظلوم و معصوم مردم است دختر خودش با ان سن کم در آغوش مردان هوسبازی که نام دوست را بر خود گذاشته اند و به خانه او رفت و امد میکنند بسر می برد. هرگز فکر نمی کرد مردانی که به خانه او می ایند تا دختران فراری را تحویل بگیرند ساعتهای متمادی با دختر خودش بسر می برند.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت 10:14 |

لحظه به لحظه حال لیلی بدتر میشد. خون زیادی از او رفته بود. چهره اش سفید شده بود . او در حال اغماء بود و سه مرد در حالی در حالی که در مستی مطلق بسر می بردند چون کوهی بر زمین به خواب رفته بودند. صدای خروپف آنها اعصاب را داغون میکرد. لیلی با مرگ دست و پنجه نرم میکرد.زمین آشپزخانه را خون پوشانده بود. لیلی در خون خود غوطه ور بود. صدای زنگ خانه بطور ممتد به صدا در امده بود. اما مردان نامرد چنان در خواب بودند که صدای زنگ را نمی فهمیدند. از دیوار خانه سایه فردی دیده میشد. خود را به بالا رساند و از ان طرف به درون حیاط پرید. برعکس این مردان چهره ای سفیدرو داشت و معلوم بود اهل جنوب نیست. آرام به طرف در ورودی هال حرکت کرد. ماشین را پشت در دیده بود و مطمئن بود دوستانش در خانه هستند اما نمیدانست چه اتفاقی افتاده که در را باز نکردند. از پشت پنجره داخل حیاط به درون سالن نگاهی انداخت . هر سه را در حال خروپف و خواب دید. به درون رفت اما هنوز لیلی را ندیده بود. لگدی به یکی از انها زد و با صدای گوشخراشی گفت: حیف نانها بلند شوید. چه وقت خوابیدنه. ؟ مرد سراسیمه از خواب پرید چشمانش را با پشت دست مالش داد و نگاهی به اطراف انداخت. اثر مستی کمتر شده بود. نگاهی به مسعود همان مرد تازه وارد انداخت و گفت: تو اینجا چه میکنی؟ تازه متوجه شده بود که چی شده و چرا همگی خواب رفتند. نگاهی به اطراف انداخت اما اثری از لیلی ندید. سراسیمه بلند شد به درون اتاق رفت آنجا هم نبود. به سالن برگشت و دوستانش را صدا کرد. بلند شوید. بلند شوید دختره فرار کرده. دو مرد دیگر سراسیمه بلند شدند. تا چشمشان به مسعود خورد خود را باختند. از جا بلند شدند و هراسان پرسیدند: چی گفتی ؟ فرار کرده آخه اون که جایی رو بلد نیست. مسعود احساس کرد برگ برنده دست اوست . مدتها بود که دنباله بهانه ای میگشت تا پیش رئیس از تیمور بدگویی کند. روبروی تیمور نشست چانه او را به طرف بالا گرفت و گفت: وای بر احوالت چه بر سر دختره اوردید و حالا این کلک رو سوار کردید؟ میدانی قادرخان پوست از سرت می کنه . او قول امشب را داده که دختره را برای او ببرد. باید هر چه زودتر دختره را پیدا کنید. قادر خان منو فرستاده تا او را با خودم ببرم. او باور نخواهد کرد که دختره فرار کرده همانطوری که من باور نمی کنم . معلوم نیست شما با او چه کرده اید؟ شاید لقمه چرب و نرمتری پیدا کرده و او را فروخته اید؟

مسعود پشت سرهم حرف میزد. سه مرد تنومند از جا بلند شدند که به دنبال دختره بگردند. راننده انها هنوز مستی از سرش نپریده بود. به طرف آشپزخانه رفت تا آبی به صورت بزند. جلو در اشپزخانه خشکش زد. لکنت زبان گرفته بود. نمی توانست حرف بزند . نه میتوانست جلو برود نه اینکه به عقب برگردد. سه مرد دیگر اماده خروج بودند که متوجه حالت غیر عادی دوست خود شدند. مسعود به طرف او رفت . پشت سرش قرار گرفت. پیکر غرق در خون لیلی را دید. باور نمی کرد. با فریاد دیگر دوستانش را صدا کرد. همه به طرف در اشپزخانه حرکت کردند. زندگی جلو چشمانشان سیاه شد. اگر مرده باشد چی جواب قادر خان بدهند؟ تیمور به طرف لیلی رفت. جسد بی جان او را چون پرکاهی از زمین بلند کرد. به طرف در خروجی رفت. قبل از خارج شدن او مسعود رسید و جلو او را گرفت. با صدای بلند گفت: احمق چه میکنی ؟ اگر کسی این دختره را با این وضعیت روی دستت در کوچه ببیند چه میکنی؟ تازه او را کجا میخواهی ببری؟ بیات همان راننده جلو امد و گفت: من در بیمارستان اینجا اشنا دارم . هماهنگ میکنم میگویم خودکشی کرده . آقا مسعود تو هم باید با ما بیایی . میگویم خواهر تو است. سریع ماشین را به جلو در اوردند . بیرون را نگاه کردند. وقتی کسی را در کوچه ندیدند او را عقب ماشین گذاشتند و به طرف بیمارستان به راه افتادند. بیات قبل از دیگران به داخل رفت. یکی از پرسنل بیمارستان که مشتری همیشگی او برای خرید مواد مخدر بود را پیداکرد. همان داستان ساختگی را برای او گفت . سریع لیلی را به اتاق فوریتهای پزشکی منتقل کردند. دکتر نبض او را گرفت. هنوز زنده بود. سریع برای وصل کیسه خون به او اقدام گردید. لیلی در اغما به سر میبرد. دکتر پس از دستورات لازم از اتاق خارج شد. بیات جلو رفت و وضعیت او را پرسید. دکتر با نگرانی گفت: توکل به خدا. خون زیادی از او رفته. در اغماء هست. تمام کارهای لازم را انجام داده ایم. باید با پلیس تماس بگیریم و ماجرای خودکشی را گزارش دهیم. رنگ از روی بیات پرید. در حالی که صدایش می لرزید گفت: اقای دکتر برادرش اینجاست نیازی به پلیس نیست. همراه دکتر به اتاقش رفت. اما دکتر اصرار داشت باید طبق قوانین به پلیس گزارش دهند. وارد اتاق دکتر شد. بیات زمانی که دید دکتر گوشی تلفن را برداشت تا به پلیس خبر دهد. گوشی را از دست او گرفت و گفت مگر نگفتم نیازی نیست؟ دکتر هاج و واج مانده بود. بین بیات و دکتر مشاجره ای در گرفت. بیات زمانی که دید چاره دکتر را نمی کند کاردی از جوراب خود در اورد و دکتر را با تهدید  ساکت کرد. بیات دکتر را به طرف صندلی برد . دهان او را با باندی بست و دست و پایش را به صندلی بست. کلید را از در اتاق خارج کرد. از اتاق بیرون رفت و در را از پشت قفل نمود. به طرف دوستانش رفت و تمام ماجرا را توضیح داد. به طرف اتاقی که لیلی بستری بود رفتند. پرستار را بالای سر او دیدند. مسعود جلو رفت و حال لیلی را پرسید. پرستار گفت: شانس اورد. با این همه خونی که از او رفته باید می مرد. اما وضعیت حیاتی او برگشت. تا چند ساعت دیگر به هوش می اید. آنها نمی توانستند با این وضعیت لیلی را ببرند. از طرف اگر از کاری هم که با دکتر کرده بودند کسی با خبر می شد وضع بدتر میشد. به طرف اتاق دکتر رفتند. هر چهار مرد به اتاق رفتند. دست و پای دکتر را باز کردند. هر سه مرد روی صندلی نشستند . تیمور رو به دکتر کرد و گفت: اگر جان خود و زن و بچه ات رو دوست داری خفه خون میگیری. ما حال دختره که بهتر شد از اینجا می رویم کاری هم به شما نداریم اما اگر بخواهی سر ناسازگاری بگذاری از اینجا زنده بیرون نمی روی .  

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 11:14 |
 

 

5 جمادی الاول سالروز ولادت سلاله ولایت حضرت زینب(سلام الله عليها) و روز پرستار ، بر امام عصر (عليه السلام) و تمامی مسلمين مبارک باد .

  

 

زیارتگاه حضرت زینب - دمشق



السلام عليكِ يا زينب كبري، السلام عليكِ يا بنت رسول الله، السلام عليكِ يا بنت اميرالمومنين (سلام الله)

ای فروغ تابنده کوثر! ای پرستار شهادت! تو بانوی فصاحتی و اعجاز. نطق آتشین تو قلب سنگی کوفیان را ذوب کرد، اشک از چشمان آنها به راه انداخت و به سینه های کویری شان گسیل داشت. تو فرزند کوثری! تو جرعه ناب کوثری! نامت همیشه درس آموز عزت و یادت هماره الهام بخش شرف و مردانگی باد

 
 

در اسلام بعد از فاطمه زهرا صدیقه الصغری زینب یگانه قهرمان زن تاریخ اسلام و تشیع است.

چهره ای ممتاز و قهرمان که در راه انجام وظیفه با ایمانی عمیق و عقیده ای استوار نقش بسزایی در مسیر دین داشته است.

نام ایشان همراه نام امام حسین (ع) است و مورخان تاریخ و تشیع ایشان را شخصیت دوم واقعه کربلا می دانند. و مهمتر از همه نقش اساسی ایشان در جاودانگی قیام عاشورا نقشی است که دنیای تشیع آن را رمز پیروزی حرکت امام حسین(ع) می داند

خطبه حضرت زینب(س) در کوفه نمومه ای عجیب از اتر گذاری سخنان داغ دار دخت نبی است.

کاروان اسرا متشکل از شیپورچی ها سرهای شهیدان زنان و کودکان اسیر و افسران و سربازان ابن زیاد وارد کوفه شدند و در میانه شهر مردم در خیابانها هلهله و شادی می کردند

 خطبه ای که حضرت در بازار کوفه گفتند نمایش حاکم کوفه را نمایش رسوایی او می کند.مردمی که هلهله کنان و شادی کنان به استقبال کاروان اسرا می رود با سخنان داغ دار حضرت سراسر اشک و گریه می شود و بلاغت کلام ایشان موجب خشم مردم نسبت به حاکمان می شود..........

خطبه حضرت از چند جهت حایز اهمیت است نخست اینکه این سخنان از سوی زنی اسیر در میان افسران فاتح خطابه می شود و او باید توجه کند که سخنان او هجوم جدیدی را برای اسیران نیافریند و آنها مورد ضرب و شتم قرار نگیرند و بعد آنکه مردم کوفه علی(ع) و خاندان او را می شناختند و سخنان زینب باید به گونه ای می بود که آنها به اهمیت فاجعه پی ببرند......

خانم زینب اشاره كردند تا مردم ساکت شدند ونفس مردم در سینه ها حبس شد، بعد از ستایش خداوند و صلوات بر پیامبر فرمودند:

"مردم كوفه!مردم مكار فريبكار!مردم خوار و بيمقدار.بگرييد كه هميشه ديده‏هاتان گريان و سينه‏هاتان بريان باد!زنى رشته‏باف را مانيد كه آنچه را استوار بافته است از هم جدا سازد. پيمان‏هاى شما دروغ است و چراغ ايمانتان بى فروغ.مردمى هستيد لاف زن و بلند پرواز!خود نما و حيلت‏ساز!دوست كش و دشمن نواز!چون سبزه پارگين(دارای ظاهری زيبا و باطنی فاسد)،درون سوگنده و برون سوسبز و رنگين،نابكار!چون سنگ گور نقره آگين .

چه زشت كارى كرديد!خشم خدا را خريديد،و در آتش دوزخ جاويد خزيديد.ميگرييد؟! بگيرييد!كه سزاوار گريستيد نه در خور شادمان زيستن.داغ ننگى بر خود نهاديد كه روزگاران بر آيد و آن ننگ نزدايد!

اين ننگ را چگونه مى‏شوئيد؟و پاسخ كشتن فرزند پيغمبر را چه مى‏گوييد؟سيد جوانان بهشت.و چراغ راه شما مردم زشت كه در سختى يارتان بود و در بلاها غمخوار.نيست و نابود شويد اى مردم غدار .

هر آينه باد در دست داريد،و در معامله‏اى كه كرديد زيانكار!و بخشم خدا گرفتار،و خوارى و مذلت‏بر شما باد.كارى سخت زشت كرديد كه بيم مى‏رود آسمانها شكافته شود و زمين كافته و كوهها از هم گداخته.

مى‏دانيد چگونه جگر رسول خدا را پاره کرديد؟و حرمت او را شكستيد!و چه خونى ريختيد؟ زشت و نابخردانه كارى كرديد كه زمين و آسمان از شر آن لب ريز است،و شگفت مداريد كه چشم فلك خونريز است.همانا عذاب آخرت سخت‏تر است و زيانكاران را نه يار و نه ياور است  .

اين مهلت،شما را فريفته نگرداند!كه خدا گناهكاران را زودا زود بكيفر نمى‏رساند و سرانجام خون مظلوم را مى‏ستاند.اما مراقب ما و شماست و گناهكار را بدوزخ مى‏كشاند" (1)

«برگرفته از کتاب زندگانی حضرت زینب (سلام الله عليها)-دکتر علی قایمی»

 

 

 
 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 11:10 |

ليلی به همراه دو مرد از خانه خارج شد. ماشينی جلو در خانه منتظر انها بود. مردی با چشمان سبز و چهره ای گندمگون در حالی که پيراهنی راه راه و شلوار جين پشت فرمان نشسته بود. سبيلهای کلفت او همراه با ريش انبوهی که داشت او را وحشتناک کرده بود. چشمش که به ليلی افتاد سر تا پای او را برانداز نمود. نگاهی حريصانه به ليلی انداخت و چشمکی به دو مرد زد و لبخندی که روی لبش نشست دندانهای زرد و بدشکل او را به نمايش گذاشت. شايد ماهها ميشد حمام نرفته بود. موهای مجعد او که چرب و کثيفی ان مشخص ميکرد اهميتی به تميزی نمی دهد منظره رقت انگيزی درست کرده بود. ليلی در حالی که مابين دو مرد قرار گرفت بود ميخواست سوار ماشين شود. يکی از مردها جلو نشست و ليلی و مرد ديگر در عقب ماشين قرار گرفتند. ليلی دلشوره داشت ايا امين زنده بود.؟ از طرفی اينها کی بودند که امين به دنبالش فرستاده بود. ميخواست به خودش دلداری دهد به همين خاطر سعی کرد فکر ناجور نکند. ماشين در کوچه ای که خاکی بود به جلو در حرکت بود. مقداری از خانه دور شده بود که به کوچه ای پيچيد. کوچه خلوت و باريک بود. بنظر می امد هيچ کس در ان کوچه رفت و امدی ندارد. ليلی اصلا به اشاره ها و رفتارهای ان سه مرد توجه نکرد. فقط منتظر بود هر چه زودتر امين را ببنيد. در فکر بود که يک دفعه دست مرد کنار دستش که دستمالی در دستش بود جلو بينی ليلی قرار گرفت و قبل از اينکه بتواند عکس العملی نشان دهد بيهوش شد. ماشين به طرف نقطه نامعلومی در حرکت بود. هر سه مرد سر تصاحب اوليه ليلی با من بحث ميکردند. هر کدام خود را لايق تر می ديد. بالاخره تيمور که بنظر می رسيد در پيش روسای خود بيشتر جا دارد پيروز شد اما قرار گذاشتند بين خودشان بماند. انها نمی توانستند از دختری به اين طنازی بگذرند. او را به خانه ای در اطراف بندر بردند. زمانی که مرد تنومند هيکل ظريف ليلی را چون پرکاهی بر شانه انداخت و به داخل برد ليلی کم کم داشت بهوش می امد. ليلی را روی زمين گذاشت . چشمانش را باز کرد. هنوز نمی دانست چه بر سرش امده. هوشياری او که بيشتر شد به ياد اورد که داخل ماشين بوده و ميخواسته نزد امين برود. اطرافش را نگاه کرد. خود را در اتاقی ديد که فرشی بسيار کهنه کف انرا پوشانده بود. ديوارهای اتاق دود زده و سياه بود. پرده ای حصيری از پشت پنجره بر ديوار نصب شده بود. ليلی ترسيد . به خود گفت اينجا کجاست. از جا ميخواست بلند شود که سرش گيج رفت. روی زمين نشست. هوا خيلی گرم. داشت اطراف خودش را نگاه ميکرد که در اتاق باز شد. مرد تنومند در حالی که پنکه ای شکسته در و داغون در دست داشت وارد شد. به محض اينکه ديد ليلی بهوش امده دندانهای کثيف و زرد خودش را به نمايش گذاشت . به طرف پريز برق رفت و دوشاخه پنکه را به پريز زد. صدای چرخش پره های پنکه که صدای حرکت سرسام اور قطار را بر ريلها به ياد می اورد شروع شد. بهتر از گرمای طاقت فرسا بود. مرد به طرف ليلی رفت. ليلی خود را عقب کشيد و گفت : امين کجاست؟ اينجا کجاست؟   مرد خنده ای مشمئزکننده کرد و گفت: امين کيه؟ من اصلا امينی نمی شناسم . اگر دختر خوبی باشی همه چيز به خير و خوبی تمام ميشه اما اگر بخوای اذيت کنی ما را مجبور می کنيد به خشونت متوسل بشيم. اشکهای ليلی شروع به ريزش کرد. ليلی با صدای بلند گريه ميکرد. مرد بدون توجه به گريه های او به نيت شوم خود فکر ميکرد. ليلی را با کلمات رکيک و زشتی خطاب قرار ميداد. ليلی باز سراغ امين را گرفت. مرد رو به ليلی کرد و گفت : آهوی وحشی ديگه امينی وجود ندارد. او بابت فروش تو پول خوبی گرفت.  مگر نه اينکه تو را برای مرد عربی فرستاده؟ مگر نه اينکه بايد سوگلی عربها باشی ؟ پس اين کارها چيه ميکنی اما به قول معروف ابی که به خانه رواست به مسجد حرام است . چرا حالا که قراره ببريمت برای اين عربها چرا اول ما هم استفاده خودمان را نکرده باشيم. ؟

ليلی باور نمی کرد. او نمی توانست قبول کند امين که بيش از يک هفته در ان خانه با او گذرانده حال در حق او اينچنين جفا کرده باشد. او نمی توانست تمام امال و ارزوهای اين يک هفته را بر اب ببيند. نمی توانست قبول کند که بايد برای خوش گذرانی عربها فروخته شده باشد. اصلا به امين نمی امد که اهل چنين کاری باشد. امين حرفاش خيلی قشنگ و زيبا بود. قيافه او به خلافکارها نمی زد. اخه چرا امين با او اينچنين برخورد کرده بود.؟ مگر نه اينکه در اون مدت هر کاری خواسته بود برای امين کرده بود. حالش داشت بد ميشد. زمانی بخود امد که بطور وحشيانه ای مورد تعرض سه مرد قوی هيکل وحشی قرار گرفته بود. همه چيز برای ليلی تمام شده بود. او حتی ديگر نمی توانست بخوابد. تصميم گرفت خودش را بکشد. زمانی که سه مرد در خواب بودند به دنبال آشپزخانه گشت. جايی که روی زمين سبدی مملو از ظرفهای کثيف و نشسته قرار داشت را ديد. کاردی در سبد بود انرا برداشت و به گوشه ای رفت. کارد را بر روی مچ دست خود گذاشت و تا پاره شدن رگ انرا بريد. خون فواره ميزد. تمام اين سالهای زندگی نکبت بارش چون پرده سينما جلو چشمش ظاهر شد. کم کم جلو چشمانش سياهی رفت. سرش گيج رفت و به زمين افتاد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 11:36 |

 

            

                 

 

 

 

گفته‏اند: روزى میرسى و پرده سياهى را كنار مى‏زنى و پنجره نور را مى‏گشايى.
وقتى تو بيايى، صداى گام‏هايت طنين انداز جهان مى‏شود و ندبه خوان‏ها صف به صف به احترامت برمى‏خيزند.
آقاى من! مدتى است چشمانم خسته و قلبم شكسته و رنجور، از همه جا بريده‏ام.
اى كاش برسد آن روزى كه سكوت ما را بر هم زنى و نغمه‏هاى عشق و مهربانى سردهى و من چشم دوخته‏ام به آن روز.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه هشتم خرداد 1385 و ساعت 20:27 |

همراه با امين از اتوبوس پياده شد. هوای شرجی و گرم بندر داشت او را کلافه ميکرد. فکر نمی کرد اينچنين هوايی داشته باشد. اکثر مردم لباسهای استين کوتاه و نخی پوشيده بودند. زنان نيز از لباسهای خنک استفاده ميکردند. هوا غبار الود بود. شر شر عرق از سر تا پايش می ريخت. حالت تهوع به او دست داده بود. رو به امين کرد و گفت: کی ميريم خونه من از گرما دارم خفه ميشم.؟ امين دست او را در دست گرفت و به طرف کيوسک تلفن حرکت کرد. منتظر فردی بود که دنبالشان بيايد اما خبری نشد. هر چه زنگ زد کسی گوشی تلفن را برنداشت. عصبانی به طرف تاکسی رفت. ماشينهايی که همه جا بصورت دربست ميرفتند. با هم عقب ماشينی نشستند و مقصد را گفت.حدود نيم ساعت در راه بودند اما چون کولر ماشين روشن بود هوايی مطبوع در ماشين پيچيده بود. امين خود را به او نزديک کرده و در گوشش حرفهای عاشقانه ای زمزمه ميکرد. از خيابانها و کوچه های قديمی گذشتند. بيشتر به مناطق پايين شهر تهران مانند بود. محله ها همه قديمی بود. زنان و دختران سبزه رويی که از گرمای سوزان خورشيد در لباسهای نخی و رنگارنگ در کوچه ها در حال عبور بودند. با اينکه چهره ای سبزه داشتند اما از زيبايی خاصی برخوردار بودند. چهره و لباس پوشيدن انها مرا به ياد فيلم های هندی می انداخت. مردان همه سبزه تيره بودند. لهجه ای که صبحت ميکردند او نمی توانست درست بفهمد چی می گويند. اما مردمی خونگرم بودند. در کوچه پس کوچه ای جلو دری امين خواست که نگه دارد. کرايه را حساب کرد و به اتفاق به داخل خانه رفتند. از بيرون با اينکه بنظر می رسيد خانه ای بسيار قديمی باشد اما داخلش زيبا بود. حياط پر از درخت بود. به داخل ساختمان رفتند. سالنی زيبا با سه تا لوستر بزرگ و زيبا که به سقف آويزان بود. دو دست مبل زيبا در سالن قرار داشت و پرده هايی طوری سفيد رنگی با حاشيه طلايی که جلوه ای زيبا به سالن داده بود. يراقی طلايی رنگ بالای پرده نصب بود. چند تابلوی زيبا به سبک خانواده سلطنتی انگستان يا شايدم فرانسه و اتريش که خيلی زيبا بود و حتما از قيمت بالايی برخوردار بود. دکور سالن چشم او را خيره کرده بود. امين به طرفش  امد و دستی دور گردنش  انداخت و گفت : عزيزم چيه؟ پسنديدی؟ اين خونه جديد تو هست خوش باش و از اين به بعد ديگه غم و غصه ها از اطرافت دور شده . ليلی باور کرده بود. همه چيز را باور کرده بود. به خود ميگفت حتی اگر امين با من ازدواج نکنه بهتر از امينی است . خوشحال بود . ليلی خود را با ديدن خانه ای پوشالی در اختيار امين گذاشت. چند روزی با امين گذراند. ديگر ناراحت نبود. دل به امين بسته بود. دلش ميخواست هر روز در کنار امين بود و يک زندگی مشترک را به دور از هياهو ها شروع کند اما هرگز در اين چند روز نتوانست اين خواسته اش را با امين در ميان بگذارد. يک هفته از امدنش به بندر گذشته بود و امين هر روز صبح از خانه بيرون می رفت و ليلی چون همسری خانه دار به امور خانه از قبيل اشپزی و غيره می پرداخت. روز هشتم امين از خانه بيرون رفت اما طبق معمول که هر روز ظهر به خانه برمی گشت و همراه ليلی ناهار ميخورد خبری از او نشد. نزديک غروب بود و طبق سفارش امين جرات اينکه از خانه هم خارج شود نداشت. ساعتی از شب گذشته بود که صدای باز شدن در خانه به گوش ليلی رسيد. در حالی که چشمانش از گريه ورم کرده بود و قرمز شده بود به طرف در هال دويد اما ناگهان به عقب برگشت. در آستانه در هيکل دو مرد تنومند و سياه چهره را ديد. ليلی ترسيده بود. به داخل يکی از اتاقها پناه برد. در را از درون بست. پشت در ايستاده بود و از ترس پاهايش ميلرزيد. دو مرد که فرار کردن ليلی را ديدنت تصميم گرفتند قدری او را بازی دهند. پشت در امدند و گفتند دختر کوچولو بيا بيرون. کاری باهات نداريم فقط کمی با هم بازی می کنيم. ليلی از ترس زبانش بند امده بود. يکی از مردها دست به در زد و ديد قفل نيست بلکه هيکل ضعيف ليلی پشت در قرار گرفت. در را به داخل هل داد. ليلی روی زمين کشيده شد و به طرف داخل رفت . هر کاری کرد نتوانست در مقابل قدرت بازوی مرد مقاومت کند. مرد خنده کريه ای کرد و گفت: کاری باهات نداريم. امين ما را فرستاده او تصادف کرده است. الان هم در بيمارستان ميباشد. گفته ترا پيش او ببريم. ليلی در حالی که می لرزيد از پشت در بلند شد و در را باز کرد. قيافه دو مرد ترسناک بود. هنوز نمی توانست قبول کند که انها راست می گويند. مرد دومی جلو امد دست ليلی را گرفت و گفت : مگر امروز قرار نبود با امين برويد لباس بخريد؟ ليلی تا اين حرف را شنيد مطمئن شد از طرف امين امده اند. اخه صبح امين قبل از بيرون رفتن به ليلی گفته بود عصر با هم می رويم برايت لباس می خرم. سراسيمه اماده شد و چون بره ای حرف گوش کن همراه دو مرد به راه افتاد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 9:43 |

گرفته  و مغموم نشست و به روزهای گذشته فکر کرد. از اینکه پیشنهاد جمشید را نپذیرفته پشیمان بود. نمی دانست کجا برود؟ آخه او کسی را نداشت. یک بار دیگر تصمیم گرفت با مهران تماس بگیرد شاید جایی داشته باشد و به او کمک کند. بطرف تلفن عمومی رفت چند لحظه ای منتظر ایستاد تا نوبتش شد. شماره مهران را گرفت. چند تا بوق خورد تا گوشی را برداشت مهران بود. الو الو . اما زبان لیلی بند آمده بود شنیدن صدای مهران خاطرات گذشته را و اینکه فقط بخاطر رسیدن به مهران به این مسائل کشیده شده است در ذهنش چون پرده سینما به حرکت در امد. متوجه حرفهای مهران که از پشتی گوشی میگفت نمی شد. لحن عصبانی مهران که با صدای بلند میگفت مگه لالی که جواب نمی دی ؟ لیلی را به خود آورد و با صدای گرفته ای گفت: سلام مهران منم لیلی. ببخش متوجه صدات نشدم. مهران یکه خورده بود. شنیدن صدای محزون لیلی غیره منتظره بود. نمی دانست چی جواب دهد اما با تمام وجود احساس میکرد هنوز لیلی را دوست دارد. با کارهایی که لیلی کرده بود چگونه میتوانست او را به عنوان همسرش بپذیرد. لحظاتی به سکوت بین انها منتهی شد تا بالاخره مهران گفت: لیلی قرار بود دیگر با من تماس نگیری ، چرا تماس گرفتی؟ کم کم داشتم ترا فراموش میکردم. لیلی اشک میریخت و به حرفهای مهران گوش میداد. لحن مهران مشخص بود که او را دوست دارد. نمی دانست در مقابل پرسش به حق مهران چه بگوید؟ فقط گفت : به کمک نیاز دارم. از خانه از امینی از مادرم فرار کرده ام . جایی ندارم بروم الان ترمینال هستم نمی دانم چیکار کنم؟توی دردسر افتادم. مهران کمکم میکنی؟ مهران در حالی که در دلش تلاطمی بود باید درست تصمیم میگرفت بارها به لیلی اعتماد کرده بود اما لیلی نتوانسته بود به قولهایش عمل کند. باید درست تصمیم بگیرد . احساسات را باید کنار گذاشت . این افکار مهران بود سعی میکرد خیلی محکم جواب رد بدهد اما از طرفی دلش هنوز با لیلی بود . نمی خواست غرور او را خرد کند. بنابراین تصمیم گرفت با لحن بهتر او را جواب دهد. مهران با ناراحتی گفت: لیلی میدانی من جایی را ندارم بهتر است برگردی خانه. توی جامعه گرگ زیاده دوباره اشتباه نکن . لیلی باور کن میخوام و دلم میخواد کمکت کنم اما نمی تونم . سعی کن تصمیم عاقلانه بگیری محکم جلو امینی بایست و برگرد خونه تو میتونی این راهی که انتخاب کردی درست نیست. لیلی داشت گوش میداد که افرادی که منتظر بودند تلفن لیلی تمام شود . به کیوسک تلفن میزدند . خانم بسه دیگه مگه خونه خالته ؟ ایستادی قصه تعریف میکنی ؟ ما کار و زندگی داریم قظع کن . لیلی متوجه این حرفها نبود داشت با خواهش و تمنا از مهران کمک بگیرد. مردی که بنظر می امد از تیپ راننده ها باشد با صدایی خشن گفت : دختر خانم بسه دیگه عجب پررویی هستی مردم را اینجا علاف خودت کردی؟ اما لیلی اصلا این حرفها را نمی شنید تا زمانی که دستی روی جای گوشی قرار گرفت و تلفن او را قطع کرد. برگشت عقب چند نفر زن و مرد منتظر تلفن ایستاده بودند. خجالت کشید سرش را در بین جمعیت زیر انداخت و عبور کرد. از لحن مهران متوجه شده بود که نمی خواهد به او کمک کند. اطرافش را نگاه میکرد مملو از ادمهای جور واجور بود. از همه تیپی بودند. کارگر ، راننده، جوان، پیر ، تحصیلکرده و ..... خودش را گم میدید. بعضی اتوبوسها صدا میکردند و دنبال مسافر می گشتند. صدای قاطی پاطی که قزوین شیراز مشهد بندرعباس . اسم بندرعباس جرقه ای به ذهنش زد. یادش افتاد زمانی مادرش تعریف میکرد عمه ای ناتنی در بندرعباس دارد که آرایشگاه دارد اما بخاطر وضع بد زندگی نظام رابطه اش را با تنها بردارش قطع کرده است. فکر کرد به بندرعباس برود شاید او را بیابد. هر چه باشد عمه او حساب میشود وقتی هم از شرایط زندگی او باخبر شود حمایتش خواهد کرد. به همین امید به طرف باجه فروش بلیط رفت . بلیطی به مقصد بندرعباس خرید. سوار اتوبوس شد. اتوبوس تقریبا خالی بود. روی هر صندلی یک نفر نشسته بود. زمان حرکت فرا رسیده بود. مسافران در جای خود قرار گرفتند. اتوبوس اوراق بود. اکثر روکشهای صندلی ها پاره بود . یادگاریهایی روی انها نوشته بودند. پشت صندلی جلو لیلی یادگاری چند سرباز به چشم می خورد. امروز سه شنبه دارم به شهرمون برمیگردم. چقدر دلم واسه مادرم تنگ شده ای کاش زودتر سربازی من تمام میشد. علی از کرج و چند یادداشت دیگر که قلبی کشیده شده بود و تیری از وسط ان رد شده بود قطره ها ی خون از تیر به درون جامی ریخته میشد و زیر ان نوشته شده کشته عشق . کنارش چشمی کشیده شده بود که نوشته شده بود به چشمان سیاه تو سوگند . لبخندی از خواندن این یادگاری ها بر لبانش نقش بست . شاگرد راننده کنار او ایسناده بود . نگاهی خریدار به لیلی انداخت و گفت لطفا بلیظ . لیلی دست در جیب کیفش کرد و بلیط را به شاگرد راننده نشان داد . شاگرد در حالی که میخواست باب صحبت را باز کند گفت : مردم بی فرهنگ ما جایی بهتر از صندلی اتوبوسها پیدا نمی کنند یادبودی بنویسند. برن رو قبر پدرشون بنویسند نه اتوبوس ما را خراب کنند. لیلی بی اعتنا به او مجددا شروع کرد به خواندن تکراری یادبودی ها. اتوبوس حرکت کرده بود. هوا گرم بود. صدای تلق تلوق نمی ذاشت کسی بخوابه. چشمش را روی هم گذاشته بود که کنار دستش صدایی او را خطاب قرار داد. صندلی کناری بود. جوانی خوش سیما نشسته بود. ببخشید خانم میتونم چند لحظه وقت شما را بگیرم؟ لیلی از تنهایی حوصله ا سر رفته بود بهتر دید با او صحبت کند. با گفتن خواهش میکنم جواب مثبت خود را داده بود. جوان از جای خود بلند شد و کنار دست لیلی در صندلی او قرار گرفت. با عذرخواهی گفت اشکالی نداره اینجا بشینم و راحت بتونیم صحبت کنیم؟ سکوت لیلی را دال بر رضایت او دانست. لحظاتی به سکوت مابین انان گذشت . جوان غریبه به حرف امد. شروع به سوال کردن نمود. دلنشجویی؟ وقتی پاسخ منفی لیلی را شنید نگاهی به چهره او انداخت و گفت: معلوم است اهل بندرعباس هم نیستی اما تنهایی سفر میکنی؟ لیلی نمی خواست علت رفتنش به بندرعباس را بگوید به همین خاطر بهتر دید وانمود کند که منزل عمه اش میرود. جوان گفت : من در این راه دائم در حال رفت و آمدم. تهران چند تا بوتیک دارم از بندرعباس جهت مغازه ام جنس می خرم. هر وقت خواستی برگردی میتوانی با من هماهنگی کنی اگر جنسهایی که میخواهم برای من بیاوری پول خوبی به تو میدهم. لیلی فکر کرد کاری پیدا کرده است اما دلهره داشت. از او پرسید کی برمیگردید تهران؟ گفت: دو روز دیگر . لیلی خندید و گفت اتفاقا منم دو روز بیشتر بندرعباس نیستم. تهران کار دارم باید زود برگردم. جوان که خود را خوشحال نشان میداد و متوجه شده بود لیلی دارد دروغ میگوید قدری خودش را به او نزدیک کرد و گفت: ما میتوانیم دوست و همکار خوبی برای هم باشیم. اگر جایی را نداری میتوانی با من بگذرانی . من اینجا مکانی را دارم که هر وقت می ایم انجا می روم. ساکت شد و منتظر عکس العمل لیلی شد. لیلی نگاهی به او انداخت در دلش داشت فکر میکرد هر چه باشد بهتر از امینی است . من که جایی ندارم بروم بهتر است با این جوان بروم . هم سرپناهی دارم و هم اینکه وقتی ببینند با مردی هستم و تنها نیستم کسی مزاحم من نمیشه. در حالی که صدایش می لرزید گفت: راستش من من فرار کرده ام . میخواستم عمه ام را در بندرعباس پیدا کنم اما هیچ آدرسی از او ندارم. جوان که اینک لیلی فهمیده بود اسمش امین است به خودش جرات داد و دست لیلی را گرفت. لرزشی بر اندام لیلی افتاد اما گرمای دست امین به او آرامش داد. دو ساعت بعد گویی سالها همدیگر را می شناختند.

 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 12:44 |

www.weblog.hajhamid.com

 

سوره التوبة آيه 88

لَـكِنِ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ مَعَهُ جَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ وَأُوْلَـئِكَ لَهُمُ الْخَيْرَاتُ وَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

ولى پيامبر و كسانى كه با او ايمان آوردند، با اموال و جانهايشان جهاد كردند؛ و همه نيكيها براى آنهاست‏؛ و آنها همان رستگارانند!

 

 سوم خرداد سالروز آزادی خرمشهر گرامی باد

 

امشب دگر شبی است، شب خواستنها و پیوستنها ، شب به دیار دوست رسیدن، لبیک گفتن، از خود گذشتن تا به یار رسیدن، امشب دگر شبی است ، عشق را از امشب باید آموخت . ایثار را در پس این شب باید دید. امشب از جانها ، مالها ، خانواده ها گذشتند تا به همه چیز دریای بی کران سعادت رسیدند. از خود گذشتن و به خدا پیوستن را باید در راز امشب و شبهای دگری چون امشب جست. مردان راه رفتند از راههای پرنشیب و فراز عشق رفتند. مردانی امشب قد علم کردند که روزگاری کودکی بودند و شاید هرگز نمی پنداشتند روزی و شبی سهامگذار رزمگاه عشق و جهاد باشند. دستهای ابوالفضل گونه ای که بر زمین افتاده شد و سرهای از تن جدا شده ای که اقتدا کردند به مولایشان حسین اما خم به ابرو نیاوردند. مردانی در خون خود غلطیدند ورقیه ها و زينب ها و رباب ها را بر جا نهادند و مردانه در ره عشق مبارزه کردند. امشب شب اسطوره هاست ، بوی گرد و خاک کربلای ایران هنوز به مشام می رسد و تا صبح قیامت شامه نواز همه عاشقان است. یادم افتاد به تابلویی که در ورودی خرمشهر زده شده بود." جای جای خرمشهر با خون شهدا مطهر شده است با وضو وارد شوید"  از خود گذشتگانی که به خدا پیوستند و جاده پر نور عشق را در نوردیدند تا راه را هموار کنند . اینک مهربانان حریم عشق قدم بر قله های مردانگی نهادند تا پلی شوند برای عبور رهروان کوی عشق به سوی حرم عشق. هرگز از یادها نخواهد رفت بیت المقدس نام زیبایی که بر عملیات بزرگی نهاده شد تا بابی باشد برای فتح قدس. از خاطر نمی رود چهره منور سید محمدعلی جهان ارا که در شب سوم خرداد وقتی خبرنگار با او مصاحبه کرد فرمود "میدانم فردا من در میان شما نیستم اما از همینجا آزادی خونین شهر را به امام عزیزمان و ملت بزرگوار ایران تبریک میگویم ." مردان مرد میدانستند که در این راه نیاز به جانبازی دارد. میدانستند وقتی امام فرمودند خرمشهر باید آزاد گردد نیاز به حسین دارد نیاز به عباس و اکبر دارد. چهره هایی منوری که با لبهای که چون غنچه ها خندان به روی امت می خندیدند و وداع آخر را عاشفانه می گفتند بر بال فرشتگان قرار گرفتند تا به سوی معبود بشتابند. به کجا چنین شتابان؟ آری متوسلیان و جهان ارا و باقری و صیاد شیرازی وکاظمی و صدها غیور مرد این خطه که در راه یافتن معبود و پس گرفتن خاک وطن از جان گذشتند تا بار دیگر حماسه افرینی کنند. مردم هرگز حماسه 24 روز مقاومت در خرمشهر (۴/۸/۱۳۵۹) با 40 نفر آزاد مرد را فراموش نخواهند کرد و حماسه دیگری که در 48 ساعت (۳/۳/۱۳۶۱)آفریدند حقیقتا امداد خداوند در خرمشهر را به نمایش گذاشت. یاد و خاطره شهیدان و اسطوره های 8 سال دفاع مقدس بخصوص آزادی خرمشهر گرامی باد.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 10:44 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی