تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

لیلی به روزهای خوب  که با مهران بود می اندیشید . درست همان اهنگی که مهران روشن میکرد و با او از عشق و زندگی حرف میزد حالا روشن شود. اما اینک معلوم نبود به کدام ناکجاآباد میرود. قطرات اشک بر گونه هایش می چکید و فراموش کرده بود که در ماشینی غریبه سوار است. خاطرات گذشته را مرور میکرد که صدای ملیح و دلنشین راننده او را از گذشته بیرون اورد . صورتش را بطرف او برگرداند و تازه متوجه شده بود داشته گریه میکرده سریع اشکهایش را پاک کرد و عذر خواهی نمود. راننده در حالی که قیافه ناراحتی به خود گرفته بود گفت: کمکی از دستم برمی اید ؟ مثل اینکه ناراحتید و چیزی شما را آزار میدهد. لیلی نمی خواست حرفی بزند اما غمی که در دل داشت و به کسی اعتماد نداشت میخواست درد دل کند . با کمی من و من گفت: مشکلات زیادی در زندگی دارم و الان هم میخواهم از همان مشکلات فرار کنم. راننده موقعیت را مناسب دید و شروع به حرف زدن کرد. اسم من جمشید است هنوز اسم دختر خانم محترمی چون شما را نمی دانم هنوز صحبتش تمام نشده بود که کلمه لیلی از دهان لیلی خارج شد. جمشید خندید و گفت خوشبختم. من تازه از خارج برگشتم راستش سالها ایران نبودم . امروز حوصله ام سر رفته بود . من مدتها ایران نبودم و به رسم و رسوم اینجا زیاد وارد نیستم راستش خارج از کشور اروپا هر کس تا انجا که امکانش داشته باشد به همنوعان کمک میکند. منهم با ان فرهنگ بزرگ شده ام شما هم وطن و دوست من بشمار می ائید تا جایی که بتوانم هر کاری از دستم بربیاید دریغ نخواهم کرد. لحظه ای ساکت شد . توی اینه جلو به چهره لیلی نگاه کرد از حالت صورتش معلوم بود که کمی ارام شده و به حرفهای جمشید اطمینان کرده . شروع به صحبت کرد.

تا جایی که یادم میاد در بدبختی و مشکلات بدنیا امدم و بزرگ شدم. یک سال پیش عاشق شدم. پسری از خانواده ای خوب و تحصیلکرده پدرم کارگری ساده بود و مادرم در خانه ها کار میکرد تا زندگی را بگذرانیم. بارها مهران میخواست به خواستگاری من بیاید اما خجالت می کشیدم که شغل پدر و مادر و وضع اقتصادی زندگی را به او بگویم. بیشتر می ترسیدم مهران را از دست بدهم . مادرم چهره ای زیبا دارد به همین خاطر هر جا میرفت نظر دیگری به او داشتند تا اینکه مادرم به شخصی بنام امینی اشنا شد و در شرکتش به مادرم کاری داد. مادرم سواد انچنانی نداشت در مدت زمان کوتاهی زندگی ما این رو به اون رو شد. خانه ای در قسمت خوب شهر برای ما خرید و به پدرم هم کار داد . همه خوشحال بودیم و میگفتیم بعد از این همه بدبختی بالاخره خداوند فرشته ای را به صورت بشر برای نجات ما فرستاده اما کم کم همه چیز عوض شد . چهره واقعی امینی مشخص شد و او کارهای خلاف میکرد. با مادرم رابطه نادرست برقرار کرد. پدرم را شبانه روز در شرکتی نگه داشته بود و خودش وقت و بی وقت منزل ما بود. تا جایی که مادرم درخواست طلاق داد. مادرم را فریب داده بود که از پدرم جدا شود و با او ازدواج کند در حالی که مرا هم فریب داد و با بی هوش کردن من عزت و ابروی مرا به یغما برد. اما مادر بیچاره و زیاده طلب من گول فریب های او را خورد و همین باعث مرگ پدر بیچاره ام شد. میخواستم از خانه فرار کنم. در پارک به خانمی برخوردم و ماجرای زندگی خودم را گفتم و او قول کمک به من داد مرا به خانه اش برد و با یکی از دوستانش که پسری جوان بود تنها گذاشت . وقنی او رفت بهزاد قصد تعرض به من را داشت که بخاطر دفاع از خودم کاردی برداشتم و به سینه او فرو کردم . بهزاد مرد و مجبور به فرار از انجا شدم. مجبور شدم  به خانه برگردم اما جرات اینکه به مادرم بگویم را نداشتم. هر روز در دلهره و اضطراب به سر می بردم . تنها راه را همراه شدن با امینی دیدم وقتی امینی به خانه ما امد برای اولین بار روی خوش به او نشان دادم و او با اینکه مدعی بود عاشق مادرم است اما خیلی راحت با من همراه شد. باور کنید چندشم می شد زمانی که با امینی که جای پدر مرا داشت در یک اتاق تنها میشدم. امروز قرار بود همراه با امینی به جایی بروم و به قول خودشان مرا خوشبخت کنند و به عقد مردی عرب در بیایم اما هر چه فکر کردم دیدم نمی توانم راستش میخواهم از این شهر فرار کنم میخواهم جایی بروم که هیچ کس مرا نشناسد. کاری پیدا خواهم و تنها خودم زندگی خواهم کرد. از شما هم ممنون هستم که زحمت کشیدید و مرا تا ترمینال می رسانید. جمشید همینطور به او نگاه میکرد و گوش میداد. زمانی که حرفهای لیلی تمام شد با صدایی گرفته گفت: میدانم سختی زیاد کشیده ای و به کسی نمی توانی اعتماد کنی . اگر خواستی ترا به ترمینال می رسانم اما شماره تلفن خودم را به شما میدهم هر وقت به کمک نیاز داشتی حتما تماس بگیر. من اصراری ندارم با من بیایی اما گفتم که من تازه از خارج برگشتم و آپارتمانی اجاره کرده ام . خانواده ام خارج از کشور هستند. این شماره تلفن من است اگر نیازی داشتی میتوانی مدتی در خانه من زندگی کنی . هر طور صلاح میدانی . جلو درب ترمینال توقف کرد و شماره را که روز کاغذی نوشته بود به لیلی داد. لیلی پیاده شد و بطرف ورودی ترمینال حرکت کرد. نمی دانست کجا برود. خسته شده بود. روی نمکتی نشست و به فکر بود که کجا برود که دست کسی به او نرسد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:33 |

مهران برای هميشه ليلی را فراموش کرد. زمانی که متوجه رفتارهای ناهنجار او شد با وجود اينکه دوستش داشت اما نمی توانست با او زندگی کند. راه و مسير زندگی ليلی با او فرق ميکرد. ليلی هم چنان در مشکلات غرق شده بود که هر روز راهی را انتخاب ميکرد برای فرار از مشکلات اما غافل از اينکه اين راه به ترکستان است. او اشتباه روی اشتباه ميکرد و بجای اينکه با فردی صالح و درست مشورت کند مشکلات خود را با دختران و پسرانی در ميان می گذاشت که منتظر چنين فرصتها و طعمه هايی بودند. از زمانی هم که بهزاد را به قتل رسانده بود بجای رفتن نزد پليس و گفتن حقايق ترس از دستگيری دست به کاری زد که خود عواقب ان را بهتر از هر کسی ميدانست. رعنا خيلی راحت دخترش را قربانی خواسته های نابجای خود کرده بود. او دخترش را خيلی راحت در اختيار امينی قرار داد تا هر کاری ميخواهد بکند. ليلی بعد از خستگی چند روز از خواب برخواسته و لباس پوشيد ميخواست از خانه خارج شود که رعنا او را خطاب قرار داد و گفت: ليلی عزيزم آقای امينی امروز برای ديدن تو اينجا خواهد امد بهتر است در خانه باشی. ليلی در حالی که قيافه اش در هم شد با ناراحتی برگشت و نگاهی با تغير به مادرش انداخت و گفت من کار دارم شايد تاشب نيايد من نبايد به کارم برسم؟ رعنا ميخواست رل مادران دلسوز را بازی کند اما نمی دانست که حتی حرف زدنش مشخص ميکند که او نمی تواند مادر باشد چه برسد به مادری فداکار و دلسوز و اين را ليلی بخوبی ميدانست. ليلی با دلخوری به اتاقش برگشت ، روی تختش نشست و به گذشته فکر کرد به ان زمانی که در ان محله اعتباری در پيش همسايه ها داشتند به ان زمانی که پدرش به خانه می امد و لبخند مهربانی بر لبانش نقش بسته بود به زندگی ساده اما سراسر عشق خود فکر ميکرد. ليلی پشيمان از خواسته های نابجا بود و دلش ميخواست طوری از اين مسائل فرار کند اما مشکلات و ندانم کاريهای او باعث شده بود در يک بن بست قرار گيرد. هر چه فکر ميکرد به کجا پناه ببرد برای همراه نشدن با امينی راه به جايی نداشت از طرفی مرگ بهزاد باعث ترس او شده بود از اينکه خودش را به بهزيستی يا جايی معرفی نمايد. بعد از ساعتها فکر کردن و به در و ديوار اتاق نگاه کردن به اين نتيجه رسيد که فرار کند. بلند شد نگاهی به اطراف اتاقش انداخت ميدانست که مادرش اجازه رفتن او را نخواهد داد و در اصل از طرف امينی نگهبان او شده بود. روحيه ای خراب داشت . بياد خواب چند شب پيش خودش افتاد و فرار از پله های اضطراری لبخندی بر لبانش امد . خوشحال بود که خوابش در اينجا به کمکش امده است. وسايل خود را جمع کرد مقداری لباس و چند تکه طلايی که در خانه داشت برداشت. به طرف پنجره رفت و در را باز نمود و سریع از پله های اضطراری پایین رفت . به خیابان رسید در صدد بود که ماشینی دربست کند اما ب کجا؟ او جایی را نداشت که برود؟ لحظه ای مردد ماند . بعد از کمی فکر کردن بهتر دید به ترمینال برود و از تهران خارج شود. باید به جایی میرفت که هیچ کس او را نشناسد اما کجا؟ نمی دانست فکر کرد به ترمینال برود بعدش تصمیم میگیرد با این خیال جلوتر رفت که ماشینی دربست کند در همین حال صدای ترمز و کشیده شدن لاستیکهای اتومبیلی در جلو پاهایش او را از فکرخارج نمود. ماشینی سیاه رنگ و زیبا درون ان را نگاه کرد . جوانی خوش سیما با لبخندی سلام کرد و گفت جایی میروی ترا برسانم اول مردد بود اما بهتر از امینی بود یا باید تن به خواسته های امینی میداد یا سوار ماشین این جوان میشد. لیلی هم خندید و گفت : مسیرم ترمینال است شما کدام مسیر می روید؟ جوان در حالی که دستش را دراز کرد و درب ماشین را از درون باز نمود گفت: وقتم ازاد است میتوانیم تا ترمینال با هم گپی بزنیم البته اگر شما تمایل داشته باشید. لیلی سوار شد. تا بحال سوار چنین ماشینی نشده بود. صدای ملایم موزیک که از ضبط ماشین پخش میشد او را بیاد زمانی که سوار ماشین مهران میشد انداخت. قطره ای اشک از گوشه چشمش خارج شد. بعد از مدتها یادش به مهران افتاده بود. راننده از این موضوع غافل نبود و بخوبی حالات لیلی را زیر نظر داشت.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:32 |

رعنا صحنه بردن لیلی به اتاق توسط امینی دید و از حسادت داشت به خود می پیچید در حالی که خودش عاشق امینی شده بود و زندگیش را بخاطر او از دست داده بود حال تحمل دیدن چنین صحنه ای را نداشت. متعچب از این بود لیلی که تا دیروز چشم دیدن امینی را نداشت چرا دست به چنین کاری زد. مطمئن شده بود که این دختر نقشه ای برای امینی دارد. از طرفی کینه امینی هم به دل گرفت . بعد از ساعتی امینی از اطاق بیرون امد در حالی که سر و وضع اشفته ای داشت. رعنا روی مبل نشسته بود و گریه میکرد. او نمی توانست باور کند امینی که اینقدر به اون نرد عشق می باخت جلو چشمانش با دخترش انهم دختری 18 ساله عشق بازی کند. امینی بی توجه به رعنا به اتاق رفت و موهایش را شانه زد. لباسش را مرتب نمود . رعنا همچنان مغموم و ناراحت بود. بلند شد. توان راه رفتن را نداشت بطرف امینی رفت روبروی او ایستاد و به چشمان او که همیشه جز هوس و شرارت چیزی در ان چشمان هیز که حال از رسیدن به خواسته اش شاد شده بود نمی دید نگاهی انداخت. لبانش آشکارا می لرزید. میخواست حرف بزند نمی توانست . امینی لبخند معنی داری زد و گفت: چیه رعنا ؟ عزا گرفتی زن.؟

رعنا جوابی نداد. بغض راه گلویش را گرفته بود. میخواست فریاد بزند. میخواست حرف دلش را به امینی بزند اما جرات نداشت. امینی نگاهی به اطراف انداخت. همه چیز مرتب سر جای خودش قرار داشت . مبلهای زردرنگ را خیلی زیبا چیده بودند. گل میز گوشه اتاق که سبدی گل روی ان قرار گرفته بود. به گلهای رز خشک شده در ان نگاه انداخت. جلو رفت. چقدر برایش اشنا بود. سبد را برداشت بالا برد و به ان نگریست. چقدر زیبا گلها را چیده بودند. رعنا پشت سر او قرار گرفت. هنوز داشت گریه میکرد. دست روی شانه امینی گذاشت . با بغضی که داشت گفت: یاد اون روز بخیر یادته؟ اولین شبی که میخواستیم با هم شام بخوریم. وقتی سر قرار امدم با این سبد گل به استقبالم امدی. چقدر خوشحال شدم . چقدر من ساده لوح بودم ، باور کردم واقعا دوستم داری، شاید باور نکنی ان لحظه هرگز فراموشم نمی شود، این سبد را اندازه همه زندگیم دوست داشتم ، اما حالا می بینم خیالی بیش نبوده، آخه چرا ؟ مگه من چی در این مدت برای تو کم گذاشتم؟ مگر نه اینکه شوهرم ، زندگیم را فدای عشق تو کردم؟ حالا چطور جلو خود من با دخترم ...... نه باورم نمی شه، پس کو آن همه عشقی که ازش حرف میزدی؟

امینی ساکت بود ، هنوز داشت به حرفهای رعنا گوش میداد، یاداوری خاطرات ان روز برایش لذت بخش بود. امینی باید به هر چه میخواست برسد. یادش افتاد ان روز هم میخواست به وصال رعنا برسد. رعنا زنی طناز بود. اما هرگز لیلی را ندیده بود. با هر ترفندی بود رعنا را بدست اورد. برایش مهم نبود که چه بر سر زندگی او میاید. هوی و هوسی که در او بود و از طرفی جلب توجه عربهایی که دنبال زنان زیبای ایرانی بودندبرای او مهمترین چیز بود. لبخندی زد. برگشت طرف رعنا مستقیم به چشمان قرمز شده و متورم او نگاه کرد. چشم  در چشم او انداخت. میدانست رعنا قدرت نگاه کردم به چشمان او را ندارد. بازوهای او را در دست گرفت. فشارش داد. او را به سینه خود چسباند و گفت: عزیزم ، تو که اینقدر حسود نبودی ؟ کی گفته تو را دوست ندارم؟ چه اشکالی داره لیلی زیبا هم از ان من شود.؟ تو که نمی خوای دخترت بدبخت بشه. ؟ تازه این حق من هست قبل از اینکه نصیب شکم گنده های عرب بشه اول به من برسه. تازه اون خودش راضی بود. خودش گفت، دیدی که قبلا جواب سلام مرا هم نمی داد اما امروز متوجه شد چقدر اشتباه کرده. عزیزم رعنا لیلی چند روز دیگه از اینجا میره بازم من میمانم و تو رعنای عزیزم. تو باید اونو اماده کنی. اون هیچی بلد نیست. پول خوبی بهمون میدن. با اون پول میریم خارج. اما لیلی این دختره شیطون بدجوری دل منو برده. الحق که دختر تو هست. طناز و دلربا . حیف از شما دو تا که این همه سال بیکار مانده بودید. 

رعنا به حرفهای او گوش میداد. چنان به این مرد دل بسته بود که با این چرب زبانی ها خام شد. از طرفی فروش لیلی برای او هم بد نبود. قبلا به این مورد راضی نبود. اما حالا میدید اگر لیلی اینجا باشد حتما امینی او را کنار میزند. بهتر دید دخترش تنها فرزندش را قربانی هوا و هوس خودش کند. سرش را از روی سینه امینی برداشت ، لبخندی زد و او را بوسید. امینی از او خواست اموزشهای لازم را برای روبرو شدن با مرد عرب به لیلی بدهد. به او گفت که نمی خواهد در دیدار اول توی ذوق مرد عرب بخورد. رعنا که بارها دختران فراری زیادی را برای رویارویی با مردی پولدار آموزش داده بود حال میدانست به دختر خودش چگونه برخورد کند. بعد از رفتن امینی به اتاق لیلی رفت. لیلی روی تختش دراز کشیده بود. از بخت بدش گریه میکرد. از اینکه به خاطر فقر و نداری ، بخاطر بی بند و باری مادرش ، بخاطر نداشتن پول و کشیده شدنشان به این مسائل گریه میکرد. لیلی هیچ دلخوشی از امینی نداشت اما اینک میدید مجبور است بخاطر اینکه حامی داشته باشد در اغوش و امیال مردی هوسباز قرار گیرد که گاهی با مادرش است گاهی با دیگران و اینک لیلی را  نشانه گرفته است. او با خواست خودش در اغوش مردی قرار گرفته بود که از پدرش بزرگتر بود. رعنا کنار تخت او نشست. دستی به موهای لیلی کشید. پتو را از روی او کنار زد . لیلی سریع برگشت و پتو را به روی خود کشید. از اینکه بدن عریان او را ببیند خجالت کشید. رعنا با بی میلی که داشت صورت لیلی را بوسید و گفت: امینی انقدرها هم که فکر میکنی مرد بدی نیست. هر کاری میکنه بخاطر خوشبختی من و تو هست. درسته چند جلسه مجبوری به خواسته های او تن دهی اما بزودی به عقد مردی ثروتمند در میای و از ایران میری . برای خودت خانمی میکنی. عشق میکنی. از این کثافتکاری که من در ان افتادم خلاص میشی. عزیزم لیلی بلند شو. بلند شو برو حمام سر و رویی تازه کن تا برنامه های بعدی را بهت بگم. بلند شو عروس خانم. میدونم که مردی که میخوای  زنش بشی با دیدن همچین فرشته ای ذوق زده میشه. چقدر خوشحالم که می بینم تو از بدبختی که من دارم دور میشی.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:14 |

لیلی از اینکه همه این مسائل را در خواب دیده بود خوشحال شد. نفسی به راحتی کشید. دلش میخواست برای رعنا درد دل کند اما جرات نداشت. نمی توانست بگوید چه خوابی دیده است. حتما مادرش شک میکرد. دوباره خوابید. اشعه زیبای خورشید از لابلای پرده توری زیبایی که بر پنجره اتاق لیلی نصب بود به درون سرک می کشید. لیلی چون الهه زیبایی بر تخت خفته بود. دور تا دورش را وسایل ریز و درشت اتاقش که مدتها بود تمیز نکرده بود به چشم می خورد. نور خورشید گرمای مبطبوعی به درون اتاق وارد کرده و چهره لیلی را نوازش میداد. از گرمای نور خورشید که بر روی لیلی افتاده بود لیلی بیدار شد. نزدیک ظهر بود. چشمانش را که بازکرد خواب دیشبش را بیاد اورد. لبخندی از رضایت زد. از تختش پايين امد و کش و قوسی به بدنش داد. خسته به نظر ميرسيد. موهای آشفته اش را جمع کرد و پشت سرش با تکه ای کش بست. نگاهی به خودش در اينه انداخت . چشم هايش ورم کرده بود. موهايش بصورت نامرتبی بسته بود. با اينکه اين چند روز غذای مناسبی نخورده بود اما چهره اش زيبايی خودش را حفظ کرده. تکانی به خودش داد. سرش را جلو اينه برد. صورتش را به اينه چسباند و با خودش شروع به حرف زدن کرد. ..... به قول مهران چشمانم عين اهو ميماند. خوب چيکار کنم خدا به من اين همه زيبايی داده؟ يعنی مردا اينقدر بی اراده اند که در مقابل زيبايی يک زن نمی توانند خودشان را کنترل کنند؟ بابا عجب احمقهايی هستند. نمی دونم شايد ما زنها هم همينطور باشيم . اما من مهران رو دوست دارم گر چه اون در زمان گرفتاريها رهايم کرد. خوب تقصير خودم که نبود. مجبور بودم واسه نجات بابام اين کار رو بکنم. ببين دختر خوشکله اگر بخوای مقاومت کنی زير دست و پا له ميشی. نمی ذارن زندگی کنی. می بينی توی اين چند روز چه کشيدی مجبور به ادم کشی شدی. اما فکر ميکنی اگر حالا تو رو بگيرند ولت می کنند. نه نه! هيچ دادگاهی ، هيچ محکمه ای ، هيچ قاضی رای به بی گناهی تو نمی ده. نمی گن ميخواستی از خودت ، عفتت دفاع کنی . راحت حکم ادم کش ميدن و اعدام. تازه اونوقت اون بهزاد پست فطرت کثافت ميشه امامزاده ....وقت دفن جنازه گور به گور شدش ميگن وای چه جونی بود. حيفش ، مهربون ، مردم دار، بدست دختری فاسد کشته شد. خلاصه اينقدر دل ميسوزونند که نگو و نپرس. ميدونی وکيلش توی دادگاه چی ميگه؟ بهزاد پسری بود که ازارش به موری نمی رسيد. همه دوستانش از خوبی او تعريف ميکنند. در محله به نيکويی از او ياد می شه. از همه مهمتر ناکام از دنيا رفت. روی طبقش هم مينويسند جوان ناکام. ...چقدر ناکام. ؟ هر روزی دختر بدبختی رو توی اين خونه ای که داشت نابود ميکرد. خوب من يکی قصر در رفتم. دوباره کش  و قوسی به بدنش داد و نگاهی دوباره به آينه انداخت .... ببين ليلی تونياز به کسی داری که کمکت کنه. همه جا پارتی داشته باشه. پول داشته باشه. خودت ميدونی که هر کسی امروز دست نياز به طرفش دراز کنی انتظارات ديگری ازت داره. تازه کمکی هم بهت نمی کنه. بهترين فرد همون امينی است. باهاش کنار بيا . هر کاری واست ميکنه. لبخندی تحويل تصويرش در اينه داد. ميخواست از اتاقش بيرون بره که صدای باز شدن در را شنيد. از لای در بيرون رو نگاه کرد امينی رو ديد. الحق که امروز خيلی زيبا شده بود. خوب از روز اول هم امينی جوانی خوش چهره و شيک پوش بود. ليلی بهتر ديد با ظاهری اراسته خودش را به امينی نشون بده. برگشت . سراغ کمد لباسش رفت. لباس استين کوتاه سبز رنگی به رنگ چشماش داشت. يک بار اونو پوشيده بود. همه ميگفتند در اين لباس عين ملکه ها ميشی. موهاش رو شونه کرد. دستی به صورتش کشيد. نگاهی کرد ديد توی هال نيست. اروم بيرون رفت. بهتر ديد برای اينکه ديده نشود صورتش را در اشپزخونه بشويد. صورتش را با صابون شست و به اتاقش برگشت. آرايش ملايمی کرد. ميخواست وانمود کند که از حضور امينی خبر نداره. به طرف اتاق مادرش رفت و بلند بلند صدا زد ... مامان ...مامی بيداری ؟ قبل از اينکه در اتاق رو باز کند امينی در را باز کرد. تا بحال ليلی را اين شکل و به اين زيبايی نديده بود. لبخندی به روی ليلی زد . برخلاف گذشته ليلی با خوشرويی لبخند او را پاسخ داد. امينی در اتاق رعنا را بست. او تجربه برخوردها را داشت. سريع متوجه رام شدن ليلی شد. به طرفش امد. ليلی سرش را زير انداخت و گفت :

سلام اقای امينی . روزتون بخير.

امينی نگاهی خريدارانه به او انداخت و گفت:

سلام خوشکل خانم. ! چه عجب چشم من به جمال ملکه زيبايی ها روشن بشه؟

ليلی نازی کرد و گفت:

چوبکاری نکنيد ديگه.

امينی جلو او قرار گرفت. دستان ليلی را گرفت. گونه او را بوسيد. ليلی هيچ عکس العملی نشان نداد. امينی ليلی را به طرف اتاقش برد. ليلی ارام همراه او راه افتاد. ديگر ناراحت نبود که خودش را به امينی عرضه کند. از طرفی رعنا از سوراخ کليد اتاق شاهد حرکات امينی و ليلی بود. غوغايی در دلش افتاده بود. شايد نوعی حسادت زنانه نسبت به دخترش. هر چه باشد ليلی جوان است. امينی درب اتاق ليلی را از داخل بست.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:15 |

ليلی هراسان بلند شد. مادرش پيش از او بلند شده بود. نمی دانست اين موقع شب چه کسی است.؟ ليلی دلشوره داشت. از اتاق بيرون امد. ميخواست به مادرش بگويد در را باز نکن اما اگر میپرسيد چرا چی جواب ميداد. موهای اشفته او رنگ پريده و لرزش اندام او رعنا را به وحشت انداخته بود. بطرف ليلی برگشت و گفت: ليلی چی شده؟ کی پشت دره؟ منتظر کسی هستی؟

نه مادر نه منتظر کسی نيستم اما کاش در رو باز نمی کردی، من ميترسم، نکنه دزد باشه.

دزد؟ ديونه شدی ؟ مگر دزد در ميزنه ومياد اعلام ميکنه که ميخواد دزدی کنه؟

پس کيه اين وقت شب؟

رعنا متوجه نگرانی ليلی شده بود. از طرفی هم ميترسيد در را باز کند. چند بار ديگر صدای زنگ به صدا در امد. به طرف ايفون رفت. گوشی را برداشت و با ترس گفت: کيه؟

خانم در رو باز کنيد. پليس هستيم. هر چه زودتر در رو باز کنيد.

حالا ديگر رعنا هم ترسيده بود. وای نکنه امينی رو گرفتند و از کارهای غير قانونی او خبر دار شدند و امدند رعنا رو ببرند؟ ديدی چه خاکی بر سرم شد. لبهای رعنا اشکارا می لرزيد. ليلی که از کارهای غير قانونی و قاچاق دختران فراری به حاشيه خليج فارس بوسيله باند امينی خبر نداشت ترسيده بود. با خود ميگفت جسد پسره رو يافتند حتما اون دختره همه چيز رو گفته و منو لو داده. خدای من.سراسيمه به طرف مادرش رفت ... نه مادر در رو باز نکن صبر کن سريع مانتو پوشيد، روسری سرش کرد و کيفش رو برداشت از پنجره ای که به تراس باز ميشد خارج شد. همه جا تاريکی فرا گرفته بود. ستاره ها در اسمان بودند. از شانس خوب او اول ماه بود و ماه در اسمان ديده نمی شد به همين خاطر همه جا تاريک بود و مهتابی نبود که همه جا را روشن کند. از نرده ها بطرف پشت بام رفت ميخواست خودش را به پله اضطراری برساند. به زحمت طوری که سر و صدا همسايه ها را بيدار نکند بطرف پله ها رفت پايش را روی پله گذاشت و شروع به پايين رفتن کرد. در يک لحظه نورافکن ماشين پليس پله ها را روشن کرد. سريع پله های اهنی و زنگ زده را يکی دو تا کرد . به پايين رسيده بود. شروع به دويدن نمود. راننده ماشين پليس که متوجه فرار شخصی از پله اضطراری شده بود به طرف او دويد. ليلی در کوچه ای خزيد و در تاريکی گم شد. ماشين پليس که با بيسيم به بقيه خبر داده بود. بدنبال ليلی رفت سايه او را روی ديواری ديد. بطرف مقابل نگاه کرد و اسلحه را به طرف او گرفت و دستو ر ايست داد. ليلی به محض ديدن پليس مجددا شروع به دويدن کرد در تاريکی به زحمت راه را تشخيص ميداد. پايش به لبه جدول کنار خيابان گير کرد و به زمين خورد. سرش به لبه جدول اصابت کرد و درد ناشی از برخورد به جدول خيابان اه از نهادش برخواست. صدای فرياد ليلی رعنا را از خواب بيدار کرد. به طرف اتاق ليلی دويد. او در خواب فرياد می کشيد و کمک ميخواست. سرتاسر بدنش را عرق پوشانده بود. رعنا او را از خواب بيدار کرد. ليوانی اب برای او اورد. ليلی به اطرافش نگاه کرد. فکر ميکرد به دست پليس گرفتار شده است. اما همه چيز سر جای خودش بود. بغض گلويش ترکيد و شروع به گريه کرد. گريه ليلی از خوشحالی بود. از اينکه می ديد همه را در خواب ديده خوشحال بود. نور زرد لامپ بر روی پرده قرمز افتاده بود و ان را به رنگ ارغوانی زيبايی در اورده بود. رو به مادرش که در کنار او نشسته بود کرد و گفت: خواب وحشتناکی ديدم. خدا را شکر که خواب بودم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:4 |

لیلی چای را با نگرانی برداشت و خورد . اما هیچ اتفاقی نیفتادو همین باعث اعتماد بیشتر لیلی به فرشته شد. فرشته میخواست برود. بلند شد لباس پوشید. سفارشهای لازم را به بهزاد کرد و اطمینان کامل به لیلی داد که در امان است . لیلی همراه با بهزاد در خانه تنها ماند. افکار شیطانی بهزاد در وجودش شعله ور شده بود و فکر مهران هر دم بیشتر به ذهن لیلی میامد. میخواست تماسی با مهران بگیرد. رو به بهزاد کرد و گفت میتونم یه تماس بگیرم؟ بهزاد با اکراه پرسید با کی؟

لیلی با نگران گفت با دوستم قرار بود امروز به مغازه اش بروم اما همراه فرشته شدم و نرفتم. نگرانم میشود.

بهزاد پرسید : این پسر خوشبخت کیست که اینگونه نگران زیبارویی چون تو میشود.؟ با اینکه لحن شیطانی او کاملا مشخص بود اما لیلی هرگز فکر نکرد او با این جملاتش چه در ذهنش میگذرد. حس حسادت بهزاد اشکار شد و گفت : نه خانم از اینجا امکان نداره. فرشته امد هر کاری خواستی بکن. بلند شد کنار لیلی نشست و رو به فریب کاری اورد. ببین لیلی خانم اینجا همه با هم دوستیم. حیف است که دختری مثل تو از زندگیش بهره نبره. همینطور که در کنارش نشسته بود به او نزدیک میشد و از ان طرف لیلی از کنار او عقب می رفت. قدری ترسیده بود. هیچ جوابی به او نمی داد اما افکار شیطانی بهزاد بر او غلبه کرد وقتی دید با حرف نمی تواند لیلی را راضی کند میخواست دست او را بگیرد که لیلی با خشونت دستش را کنار کشید و با فریاد او را از خود دور کرد. بهزاد لحظه ای مردد ماند. اما دوباره با نگاهی که از ان شراره شیطانی بارش گرفته بود بطرف او رفت و گفت: بهتر است با من کنار بیایی اگر بخواهم به زور وادارت کنم میتوانم. بنابراین دختر خوبی باش. جایی که تو آمده ای روزی چند تا دختر می ایند. دخترانی چون تو که از خانه فرار کرده اند . اگر خواهان اینچنین چیزی نبودید چرا از خانه فرار کردی؟

لیلی با فریاد به او رو کرد و گفت: کثافت من فرار نکردم. من میخواستم از اینگونه مسائل فرار کنم . فرشته به من قول داد که اینجا برای من امن است. حالا توی کثافت میخواهی مرا اذیت کنی. با این صحبتها به طرف آشپزخانه رفت و کاردی که توی جا ظرفی بود برداشت. میخواست از خود دفاع کند. بهزاد به طرف او میرفت و میخواست کارد را از او بگیرد. لیلی قسم خورد اگر دست از سرش برندارد او را خواهد زد. اما بهزاد لیلی را بچه تر و ترسو تر از ان دیده بود که دست به چنین کاری بزند. به او نزدیکتر شد. گوشه اشپزخانه به او رسید. لیلی در یک حرکت غافلگیر کننده کارت را بطرف او برد کارت مستقیم به سینه بهزاد نشست و صدای فریاد دلخراشی از بهزاد بلند شد. لیلی باورش نمی شد که بهزاد را زده است. بهزاد لحظه ای منگ به او نگریست و انگاه به زمین خورد. لیلی گیج شده بود.نمی دانست چیکار کند. اگر به کسی خبر میداد حتما به جرم ادم کشی او را میگرفتند. در حالی که از سینه بهزاد خون بیرون میزد لیلی وسایلش را برداشت و از خانه بیرون زد. خیلی ترسیده بود. میخواست خودش را از ان مهلکه نجات دهد. یکراست به طرف خانه خودشان راه افتاد. در بین راه فکر کرد که حتما فرشته متوجه این خواهد شد که او بهزاد را کشته است. در حالی که رنگش عین گچ سفید شده بود به خانه رسید کسی خانه نبود. یکراست به اتاقش رفت و در را از داخل قفل کرد و خوابید. هر صدایی می امد انتظار داشت پلیس برای بازداشتش امده باشد. خیلی خسته بود. به خواب رفت. اما بیشتر از چند دقیقه از خوابیدنش نگذشته بود که با کابوسی از خواب پرید. منتظر چهره بهزاد در حالی که کارد تا دسته در سینه اش فرو رفته بود و او را وحشت زده می نگریست جلو چشمش ظاهر میشود. چشمهایش را می بست . با خود فکر میکرد فرشته که خانه انها را بلد نیست. از کجا میخواد به پلیس شکایت کند. چند روزی در خانه ماند. رعنا می امد و میرفت اما هیچ توجهی به لیلی نداشت. او چنان با امینی و کارهای او سرگرم شده بود که بود و نبود لیلی اصلا برایش مهم نبود. لیلی چند روزی مریض شد. تب کرد و در تنهایی با مرگ دست و پنجه نرم میکرد. بالاخره کابوس مرگ از او فرار کرد و دنیا یک بار دیگر او را طلبید تا مشقات زیادتری را متحمل شود. یک هفته بعد از خانه بیرون زد. به طرف مغازه مهران رفت . مهران یک بار دیگر نگران لیلی شده بود اما این دفعه به او شک کرده بود. لیلی تمام ماجرا را برای مهران تعریف کرد . مهران زمانی که دید لیلی قاتل است رفت و امد با او برایش دردسر درست میکند و چندین بار بطور ناگهانی غیبش زده سعی کرد مهر او را از دل بیرون کند. از لیلی خواست دیگر به او سر نزند و او را فراموش کند. لیلی غمگین تر از همیشه و اخرین پناهش را از دست داده بود. دیگر نمی دانست چه کند. نه در خانه جایی داشت و نه در جامعه . اگر میخواست پاک زندگی کند هیچ جایی نداشت. هیچ کسی نداشت و اگر میخواست چون فرشته و مادرش زندگی کند باید تن به هر کاری میداد. به خانه برگشت. امینی با مادرش خانه بودند. بدون کلامی که بین انها رد و بدل شود بطرف اتاقش رفت. صدای امینی را می شنید که به رعنا میگفت بالاخره خودش رام میشود.

لیلی ساعتها فکر کرد . چیکار باید میکرد. یکبار دیگر باید از امینی کمک میگرفت اما میدانست این دفعه دیگر امینی به این راحتی به او کمک نخواهد کرد. بهتر دید زمانی که امینی رفت به سراغ مادرش برود و با او صبحت کند. اما جرات اینکه بگوید ادم کشته را نداشت. غروب امینی از خانه رفت و لیلی از اتاقش بیرون امد. به سراغ مادرش رفت . رعنا در حال تمیز کردن اشپزخانه بود که لیلی را در استانه در دید. رو به او کرد و گفت:

چه عجب یادت امد که مادری هم داری؟ معلوم میشود یک هفته یک هفته کجایی؟ سر به هوا شدی و هر کاری دلت میخواد میکنی .

لیلی تکانی به خودش داد و گفت: نه اینطور نیست. من یک هفته تب داشتم و مریض بودم و در اتاقم بودم اما شما حتی کوچکترین توجهی نکردی. اما خیلی دلم برات تنگ شده شده بود. راستش از امینی دل خوشی ندارم. نمی دانم تو با اون چیکار میکنی . مادر راستی تو قصد ازدواج با او را داری؟

انگاه قدری جابجا شد. میخواست چهره مادرش را ببیند که با این صحبتها چه عکس العملی نشان میدهد. رعنا هم زیرکتر از او بود. خنده ای کرد و گفت: خیلی نگران منی؟ اونوقتی که گفتم موافقت تو زندگی ما را عوض میکند اصلا توجهی نکردی. حالا چی شده به فکر مادرت افتاده ای ؟ اما بدان که من با امینی ازدواج کردم و هم اکنون حکم پدر خوانده تو را دارد. بهتر است بجای دعوا و لجبازی سعی کنی با او دوست باشی.

لیلی باور نمی کرد یعنی احساس میکرد مادرش این حرفها را برای راضی کردن او زده است. اما اینجا به وجود مادرش و امینی نیاز داشت. یادش رفته بود که رفتارهای مادرش باعث مرگ نظام شده است. بهتر دید با روشی دیگری به انها نزدیک شود . با زیرکی تمام گفت: حالا دیگر خیالم راحت شد. هر کسی حرف زد میگویم شما ازدواج کرده اید. کار غیر قانونی و غیر شرعی هم انجام نداده اید. خوب مبارک باشد. الهی به پای هم پیر شوید.

لیلی فکر میکرد مادرش را فریب داده و رعنا احساس میکرد لیلی از تنهایی و دربدری خسته شده و حال دیگر راضی به هر کاری که او و امینی ازش بخواهند خواهد شد. هر دو رد فکر منافع هم بودندو لیلی با احساس پیروزی به اتاقش رفت و دوباره به این فکر کرد که حتما الان جسد بهزاد پیدا شده و دنبال قاتل میگردند. پاسی از شب گذشته بود و از اشتی کردن با مادرش راضی بود که صدای زنگ خانه هر دو را از خواب بیدار کرد.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:39 |

لیلی حرفهای فرشته را شنید و تمام مدت ساکت بود. به مشکلاتی که در تمام این مدت برای فرشته پیش آمده بود فکر میکرد. به اینکه توی این مدت چند سال فرشته چگونه زندگی خودش را گذرانده؟ به این که خانواده اش چیکار کرده اند؟  به مادرش به انتقامی که میخواست از امینی بگیرد. یادش که به امینی افتاد و اینکه با او چه کرده است قلبش به درد میامد. همینطور ساکت بود که فرشته به پهلوی او زد و گفت: بسه دیگه – سکوت را تا کی میخوای ادامه بدی؟ خوب تو هم مانند من به طریقی مورد ظلم واقع شدی .من هم اون موقع همسن الان تو بودم . لیلی برگشت به چهره دختری که خودش را فرشته معرفی کرده بود نگاهی انداخت. به خوبی غم سالیان دربدری را میتوانست در ان ببیند. احساس نزدیکی خاصی بین خودش و او داشت. نقطه مشترک بی کسی اونا را به هم وصل میکرد. میخواست برای کسی حرف بزند. میخواست همراهی پیدا کند تا بتواند با کمک او انتقام بگیرد. آهی کشید و گفت: اسمم لیلی است – 18 سال دارم و شاید در این زندگی کوتاه خیلی سختی کشیدم. فقط چند ماهی احساس کردم که دارم خوشبخت میشم اما ... اما اون نامرد همه چیز را خراب کرد. اون زندگی مرا به باد داد. پدرم – مادرم همه چیزم را ازم گرفت. اون بیچاره ام کرد. به خدا بیچاره اش میکنم. اشک از چشمش سرازیر شد. فرشته چون مادری سر او را در اغوش گرفت و نوازشش کرد. لیلی بعد از مدتها مامنی پیدا کرده بود. کسی که به حرفهاش مهربانانه گوش دهد. غافل از این بود که این هم دامی دیگر برای اوست. لیلی محتاج محبت بود. تا کنون از کسی محبت ندیده بود. مادرش از اول زندگی او هرگز فکر نکرده بود دختری هم دارد. پدرش که همیشه درگیر کار بود. کسی دیگر هم نداشت. خانواده مادر و پدرش در شهری دیگر زندگی میکردند که لیلی هرگز انها را ندیده بود. فرشته دست او را گرفت. صورتش را بوسید و از نیمکت توی پارک او را بلند کرد – به او دلداری داد . با صدای مهربان خودش گفت: حتما چیزی هم نخوردی؟ بیا بیا عزیزم برویم چیزی بخور بعدش هم خونه من مال خودته. حالا که همدمی پیدا کردم چه کسی بهتر از تو. به مغازه ساندویچی رفتند. دو تا ساندویچ و نوشابه گرفت. پشت میزی نشستند. لیلی با ولعی تمام خورد. کمی احساس ارامش میکرد. همراه فرشته راه افتاد. توی راه خیلی چیزها را برای او تعریف کرد. گفت میخواهد از امینی انتقام بگیرد. فرشته به او قول داد کمکش کند. کنار کیوسک تلفنی ایستاد و زنگ زد. حدود 15 دقیقه همان اطراف پرسه زدند تا ماشینی امد. جوانی خوش تیپ و رو بود. فرشته صمیمانه با او احوالپرسی کرد. همراه با لیلی سوار شد.

 

....چطوری بهزاد؟ کم پيدايی؟ تحويل نمی گيری پسر؟....اين حرفها چيه خانم خوشکله؟ميگفتم توی دنيا تکی ولی مث اينکه يکی ديگه عين خودت پيدا کردی؟....ببينم اسمش چيه؟.... به تو ربطی نداره....سرت به رانندگيت گرم باشه.....اين دوستمه و دختر خوبيه ... از امروز هر کسی نگاه چپ به او بکنه با من طرفه....حاليت شد آقا پسر؟.....بهزاد در حالی که ساکت شده بود از اينه نگاهی به ليلی که درست پشت سرش نشسته بود کرد و در دل تبارکی گفت و به فرشته بغل دستش رو کرد و گفت: مگه چی گفتم که حالا رو ترش کردی؟ خوب خوشکل نيستی و زشتی و اين يکی هم عين خودت زشته . لابد اسم تو فرشته است اونم پری هست؟ درست حدس زدم. ؟

فرشته ساکت بود و در فکر. ليلی اولش کمی ترسيده بود اما با حمايتی که فرشته از او کرد دلگرم شد. بعد از نيم ساعت بهزاد جلو درب منزلی نگه داشت و همه پياده شدند. بهزاد کليد را در درب اپارتمان چرخاند. هر سه وارد شدند. از پله ها بالا رفتند در طبقه سوم درب اپارتمانی را باز کردند. بهزاد وارد شد و از فرشته و ليلی خواست وارد شوند. تعظيمی کرد و گفت عليا حضرتا خوش امديد به کلبه حقيرانه من. فرشته قيافه ای جدی داشت اما ليلی به زحمت ميتوانست جلو خنده خودش را بگيرد. تا بحال با چنين برخوردهايی روبرو نشده بود. فرشته به محض وارد شدن مانتو و روسری خود را بيرون اورد و با تی شرتی قرمز رنگ روی مبل نشست. موهای کوتاه و پسرانه که اگر از پشت سر به او نگاه ميکردی فکر ميکردی پسر است. اما چهره جذابی داشت. مهربان و دوست داشتنی . معلوم بود روز شلوغی را گذرانده است. ليلی هم نشست اما خجالت ميکشيد جلو بهزاد روسريش را بيرون اورد. فرشته زير چشمی ليلی و حرکات او را می ديد. بهزاد به اشپزخانه رفته بود. فرشته بلند شد دنبالش رفت. قبل از ترک سالن رو به ليلی کرد و گفت : اينجا رو خونه خودت بدون. راحت باش. بهزاد شيطون هست اما پسر مهربون و خوبيه. نگران نباش عزيزم. ميرم کمکش نوشيدنی بيارم. بطرف اشپزخانه رفت. اما ليلی هنوز مردد بود که روسريش را بيرون اورد يا خير؟ تصميم گرفت اين کار را نکند. راحت تر بود.

......خوب فرشته اين دختره کيه؟ از کجا اومده؟ دختر عجب تيکه ايه؟ حيفشه دست اين مردای شکم گنده بيفته.......بس کن بهزاد ... حالا وقت اين حرفا نيست.....نشد ديگه فرشته يه دفعه شد به ندای قلب منم گوش بدی؟ اخه منم ادمم هر کاری ميگی ميکنم بابا اين يکی رو بذار واسه من .....بهزاد دلم ميخواد عاقل باشی ...اينجا اپارتمان هست اگر شک کنه و فرياد بزنه همه خبردار ميشن... ببين بايد رامش کنيم البته نه با زور...اون دختری وحشی هست به اين راحتی دم به تله نمی ده. امروز و امشب اينجا باشه اما قول بده اذيتش نکنی ....ميخوام امانت دار خوبی باشی من وقت ندارم بايد برم....چشم رئيس هر چی تو بگی.

هر دو با سينی چای بيرون امدند. بهزاد روبروی ليلی نشسته بود. ليلی نگران بود. ميترسيد چای را بخورد. به خودش ميگفت نکنه مث امينی داروی بيهوشی داخل اون باشه. ميخواست بگه ميل نداره ولی قبل از هر عکس العملی فرشته چای را جلو او گذاشت و در عمل انجام شده قرار گرفت.

 

 

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:27 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی