لیلی به روزهای خوب که با مهران بود می اندیشید . درست همان اهنگی که مهران روشن میکرد و با او از عشق و زندگی حرف میزد حالا روشن شود. اما اینک معلوم نبود به کدام ناکجاآباد میرود. قطرات اشک بر گونه هایش می چکید و فراموش کرده بود که در ماشینی غریبه سوار است. خاطرات گذشته را مرور میکرد که صدای ملیح و دلنشین راننده او را از گذشته بیرون اورد . صورتش را بطرف او برگرداند و تازه متوجه شده بود داشته گریه میکرده سریع اشکهایش را پاک کرد و عذر خواهی نمود. راننده در حالی که قیافه ناراحتی به خود گرفته بود گفت: کمکی از دستم برمی اید ؟ مثل اینکه ناراحتید و چیزی شما را آزار میدهد. لیلی نمی خواست حرفی بزند اما غمی که در دل داشت و به کسی اعتماد نداشت میخواست درد دل کند . با کمی من و من گفت: مشکلات زیادی در زندگی دارم و الان هم میخواهم از همان مشکلات فرار کنم. راننده موقعیت را مناسب دید و شروع به حرف زدن کرد. اسم من جمشید است هنوز اسم دختر خانم محترمی چون شما را نمی دانم هنوز صحبتش تمام نشده بود که کلمه لیلی از دهان لیلی خارج شد. جمشید خندید و گفت خوشبختم. من تازه از خارج برگشتم راستش سالها ایران نبودم . امروز حوصله ام سر رفته بود . من مدتها ایران نبودم و به رسم و رسوم اینجا زیاد وارد نیستم راستش خارج از کشور اروپا هر کس تا انجا که امکانش داشته باشد به همنوعان کمک میکند. منهم با ان فرهنگ بزرگ شده ام شما هم وطن و دوست من بشمار می ائید تا جایی که بتوانم هر کاری از دستم بربیاید دریغ نخواهم کرد. لحظه ای ساکت شد . توی اینه جلو به چهره لیلی نگاه کرد از حالت صورتش معلوم بود که کمی ارام شده و به حرفهای جمشید اطمینان کرده . شروع به صحبت کرد.
تا جایی که یادم میاد در بدبختی و مشکلات بدنیا امدم و بزرگ شدم. یک سال پیش عاشق شدم. پسری از خانواده ای خوب و تحصیلکرده پدرم کارگری ساده بود و مادرم در خانه ها کار میکرد تا زندگی را بگذرانیم. بارها مهران میخواست به خواستگاری من بیاید اما خجالت می کشیدم که شغل پدر و مادر و وضع اقتصادی زندگی را به او بگویم. بیشتر می ترسیدم مهران را از دست بدهم . مادرم چهره ای زیبا دارد به همین خاطر هر جا میرفت نظر دیگری به او داشتند تا اینکه مادرم به شخصی بنام امینی اشنا شد و در شرکتش به مادرم کاری داد. مادرم سواد انچنانی نداشت در مدت زمان کوتاهی زندگی ما این رو به اون رو شد. خانه ای در قسمت خوب شهر برای ما خرید و به پدرم هم کار داد . همه خوشحال بودیم و میگفتیم بعد از این همه بدبختی بالاخره خداوند فرشته ای را به صورت بشر برای نجات ما فرستاده اما کم کم همه چیز عوض شد . چهره واقعی امینی مشخص شد و او کارهای خلاف میکرد. با مادرم رابطه نادرست برقرار کرد. پدرم را شبانه روز در شرکتی نگه داشته بود و خودش وقت و بی وقت منزل ما بود. تا جایی که مادرم درخواست طلاق داد. مادرم را فریب داده بود که از پدرم جدا شود و با او ازدواج کند در حالی که مرا هم فریب داد و با بی هوش کردن من عزت و ابروی مرا به یغما برد. اما مادر بیچاره و زیاده طلب من گول فریب های او را خورد و همین باعث مرگ پدر بیچاره ام شد. میخواستم از خانه فرار کنم. در پارک به خانمی برخوردم و ماجرای زندگی خودم را گفتم و او قول کمک به من داد مرا به خانه اش برد و با یکی از دوستانش که پسری جوان بود تنها گذاشت . وقنی او رفت بهزاد قصد تعرض به من را داشت که بخاطر دفاع از خودم کاردی برداشتم و به سینه او فرو کردم . بهزاد مرد و مجبور به فرار از انجا شدم. مجبور شدم به خانه برگردم اما جرات اینکه به مادرم بگویم را نداشتم. هر روز در دلهره و اضطراب به سر می بردم . تنها راه را همراه شدن با امینی دیدم وقتی امینی به خانه ما امد برای اولین بار روی خوش به او نشان دادم و او با اینکه مدعی بود عاشق مادرم است اما خیلی راحت با من همراه شد. باور کنید چندشم می شد زمانی که با امینی که جای پدر مرا داشت در یک اتاق تنها میشدم. امروز قرار بود همراه با امینی به جایی بروم و به قول خودشان مرا خوشبخت کنند و به عقد مردی عرب در بیایم اما هر چه فکر کردم دیدم نمی توانم راستش میخواهم از این شهر فرار کنم میخواهم جایی بروم که هیچ کس مرا نشناسد. کاری پیدا خواهم و تنها خودم زندگی خواهم کرد. از شما هم ممنون هستم که زحمت کشیدید و مرا تا ترمینال می رسانید. جمشید همینطور به او نگاه میکرد و گوش میداد. زمانی که حرفهای لیلی تمام شد با صدایی گرفته گفت: میدانم سختی زیاد کشیده ای و به کسی نمی توانی اعتماد کنی . اگر خواستی ترا به ترمینال می رسانم اما شماره تلفن خودم را به شما میدهم هر وقت به کمک نیاز داشتی حتما تماس بگیر. من اصراری ندارم با من بیایی اما گفتم که من تازه از خارج برگشتم و آپارتمانی اجاره کرده ام . خانواده ام خارج از کشور هستند. این شماره تلفن من است اگر نیازی داشتی میتوانی مدتی در خانه من زندگی کنی . هر طور صلاح میدانی . جلو درب ترمینال توقف کرد و شماره را که روز کاغذی نوشته بود به لیلی داد. لیلی پیاده شد و بطرف ورودی ترمینال حرکت کرد. نمی دانست کجا برود. خسته شده بود. روی نمکتی نشست و به فکر بود که کجا برود که دست کسی به او نرسد.



