نمی دانستيم به کجا برويم؟ امين در عمل انجام شده من بدون اطلاع قرار گرفته بود از طرفی عشقی که مابين ما بود باعث شده بود همه چيز را نديده بگيرم و با امين که فکر ميکردم کعبه امال و ارزوهای من است راه بيفتم. کنار تلفن عمومی ايستاد و به جايی زنگ زد . از حالت چهره او معلوم بود که راضی ميباشد. بعد از قطع تلفن گفت راه بيفت بايد به ترمينال برويم و از شهر خارج شويم و الا خانواده ات سريع ما را پيدا خواهند کرد. قرار شد آدرسی به من بدهد و مرا با اتوبوس راهی کند و بعدا خودش بيايد. ميگفت حتما خانواده ات بعد از غيبت تو متوجه خواهند شد و اولين جايی که خواهند امد به سراغ من می ايند. بايد چند ساعتی انها را مشغول کنم تا تو برسی امشب يا فردا خودم خواهم امد. نگران هم نباش جای مطمئنی ميباشد. مرا سوار اتوبوس کرد و مقداری پول به من داد. سه ساعت اتوبوس در راه بود تا به مقصد رسيدم. ادرس را به تاکسی دادم و مرا به همان ادرس رساند. جلو پلاکی که برايم نوشته بود ايستادم و در زدم. خانمی در را باز کرد و طبق سفارش امين گفتم که همسر امين هستم و برای کاری به اينجا امده ام. وارد شدم خانم به خوبی از من پذيرايی کرد. امين و پسر خانم در دوران سربازی با هم دوست بودند و طبق گفته امين از تمام ماجرا خبر داشت. به همين خاطر مرا به اينجا فرستاده بود. خانواده ای ساده بودند که خيلی راحت همه چيز را می پذيرفتند. آنشب امين نيامد و من هم نمی دانستم خانواده ام چه کرده اند. ؟ نگرانی سراپای وجودم را فرا گرفته بود. فردا تا ظهر منتظر امدن امين شدم اما نيامد. نمی دانستم چه بر سر او امده . به سهراب دوست امين گفتم نگران امين هستم . او مرا دلداری داد و گفت حتما کاری برايش پيش امده. آن شب هم امين نيامد و من تنها در خانه سهراب گذراندم. فردای ان روز با خواهش و التماس خواستم هر طوری شده خبری از امين بگيره. سهراب قرار گذاشت به شهر ما برود . عصر وقتی سهراب برگشت خبر خوبی نياورده بود. خانواده من از امين شکايت کرده و امين را به زندان انداخته بودند . امين بايد ثابت ميکرد که خبری از من ندارد. يک هفته در خانه سهراب زندگی ميکردم. بعدازظهر روزی در خانه تنها بودم. مادر سهراب به همراه عروسش برای خريد بيرون رفته بودند که سهراب به خانه امد. روبروی من نشست و از امين حرف زد. از اينکه چرا دختری چون من حاضر شده با امين ازدواج کند يا فرار کند. چند لحظه ای صحبت کرد و حرف به خودش کشيد و اينکه در اين چند روزی که در خانه انها بوده ام نظرش به من جلب شده. عصبانی شده بودم . ميخواستم از اتاق بيرون بروم که مچ دست مرا گرفت و چيزی اتفاق افتاد که نبايد می افتاد. سهراب چون ديوانه ها شده بود . سهراب از خانه بيرون رفت و من ماندم با بدبختی تازه ای که برايم پيش امده بود. نمی دانستم به امين چه بگويم و به کجا بروم . از ان روز به بعد هر زمان که مرا تنها گير می اورد سراغم می امد. دو هفته گذشت و از امين خبری نشد. بهتر ديدم از انجا بروم اگر همسر و مادر سهراب متوجه می شدند حتما مرا به مامورين تحويل ميدادند. کم کم شک کرده بودند. در يک روز صبح که سهراب خانه نبود از خانواده او خداحافظی کردم و رفتم. جايی را نداشتم . به ترمينال رفتم. سوار اتوبوسی شدم به مقصد شهری که نمی دانستم کجاست. نه ميخواستم به شهر خودم بروم و نه شهری که سهراب در ان بود. راننده اتوبوس متوجه اين شده بود که غريبم و شايد اينکه فرار کرده ام. در فرصتی مناسب به من گفت که ميتواند جايی را برای خواب من پيدا کند. کور از خدا چه ميخواد دو تا چشم بينا . من هم بلافاصله پذيرفتم و از همان موقع شدم يک دختر فراری و بدبخت. هر چند روز را با کسی می گذراندم اول برايم مشکل بود اما کم کم عادت شد. با دختران فراری زيادی آشنا شدم. هر روز در اين پارتی و ان پارتی شرکت ميکردم و شدم سر دسته دختران فراری اين محفل و ان محفل . تا الان هم که ۷ سال از ان ماجرا می گذرد چندين بار زندان رفته ام اما هيچ وقت نگفته ام اهل کجا هستم و يا خانواده ام کجا هستند. با اينکه پشيمانم اما روی بازگشت را به خانه نداشتم. ميدانستم اگر برگردم مجازات من به دست برادران نا اهلم و پدر به اصطلاح مسلمانم مرگ است. گاهی اوقات گوشه ای می نشينم و ساعتها گريه ميکنم. از بی کسی و دربدری . باور کن خسته شده ام اما سرنوشت منم اين بوده است. حالا دلم ميخواد تو از خودت بگی.
ليلی غرق در تفکر بود. متوجه اطراف خودش نبود. ليلی به خود و نقشه هايش فکر ميکرد. گاهی قطره اشکی کنار چشمش جمع ميشد اما سعی ميکرد از ريزش ان جلوگيری کند. خانمی که کنارش نشسته بود اگر درست چهره او را نگاه ميکردی می ديدی که با اينکه بنظر حدود ۳۵ سال ميزند اما بيشتر از ۲۵ سال ندارد و ۱۰ سال از سن خودش بيشتر ميزد شروع به صحبت کردن با ليلی کرد. گويا بخوبی ميتوانست بفهمد که ليلی از چه رنج ميبرد. شايد او هم چون ليلی تنها بود. دست برد و گوشه چشم ليلی را پاک کرد. بدون اينکه بداند او کيست؟ ...گريه چاره درد نيست. مرا ببين فکر ميکنی چند سال دارم؟ هر کس مرا می بيند ميگويد بيش از سی و هفت هشت سال سنمه اما نه دختر خانم من تازه وارد ۲۶ سالگی شدم. خيلی چيزها از اين جامعه ديدم. ميدونم از خونه فرار کردی . منم عين تو هستم. يه فراری ، يه دختری که جز کارتن خوابی و دنبال سوژه گشتن برای اينکه شب را جايی بگذراند چيزی نيستم. اسمم فرشته است. دوستام بهم ميگن فری. دوست داری زندگی خودم رو برات بگم؟ بابا چرا حرفی نمی زنی؟ منتظرم اگر حوصله شنيدنش رو داری برات بگم و الا گورم رو گم کنم. بعد از مدتها خواستم پيش يکی مث خودم درد دل کنم اما نه بخت يار نيست و اين يکی هم تحويل نمی گيره. باش دختر کوچولو ميرم. اما يه روز پيش مياد که تو هم بخوای واسه يکی درددل کنی و طرف محلت نذاره ما رفتيم بای.
فرشته بلند شد برود که ليلی به حرف در امد.... نه بمان گوش ميدم. باور کن قصدی نداشتم. خيلی خسته ام تنهام تازه نمی تونم به کسی هم اعتماد کنم. ولی خوب گوش دادن که چيزی نيست. نهايتش گوش ميدم تو سبک ميشی و من از حرفات چيزهايی تجربه ميکنم.
فرشته نشست، نفسی عميق کشيد و اينچنين شروع به سخن گفتن کرد...پدرم تاجر بزرگی است . حاجی بازاری ، پرمدعا ، به قول خودش اهل منبر و نماز ، ای کاش اينطور نبود. تنها چيزی که بلد بود حساب و کتاب پول و اموالش ، هيچ وقت فکر نکرد که بچه هايی دارد. دو تا برادر دارم. ميدونی چيکاره اند.؟ کنار دستش باباشون به چشم چرانی مشغولند. دخترای مردم را ديد بزنند و بعدش مسخره کردن و ارتباط برقرار کردن. تازه حاج اقا خوشحال هم ميشه. بارها بهش گفتم : بابا ببين داداش با فلان دختر رابطه داره ، وقتی کسی خونه نيست دختره رو اوردندخونه. اولش کمی ناراحت ميشد ولی بعدش ميگفت پسره جونه، کاريش نمی شه کرد. پسرا همينند. زن که گرفتند درست ميشوند. چيکارش کنم . بابا دختر و پسر چه فرقی دارند؟ پسر هم مث دختر اگر سراغ ولگردی ، فساد و فحشا بره فرقی نداره، بابا اسلام فرقی بين زن و مرد قرار نداده . اسلام گناه رو برای هر دو ارتباط با نامحرم را برای هر دو قبيح ميدونه ، شما که حاجی هستی ، مکه رفتی اهل نماز و مسجدی، چرا اينچنين حرف ميزنی ؟ انوقت داد حاج اقا بلند بود که خفه شو. نيم وجبی داره به من درس اخلاق ميده. تو مواظب خودت باش کاری به پسرا نداشته باش. اونا اگر صد تا دوست دختر هم داشته باشند هر دختری رو بخوان بهشون ميدن. تازه ميزن دنبال دختر افتاب مهتاب نديده. توی فرهنگ ما اين کارا برای پسرا جا افتاده. کسی هم ايراد نمی گيره. عيب هم نيست. دلم خيلی گرفته بود. به اتاقم رفتم. پدری که دائما از حجاب من ايراد ميگرفت، مجبورم ميکرد نماز بخونم قبيحترين گناه را در دين مباح و پاک ميدونست. مردا را مجاز به هر کثافت کاری ميدونست. چقدر با خودم درد دل کردم. آخه ما دخترا چه گناهی کرديم که دختر شديم. کاش عين همان زمان جاهليت ما را زنده به گور ميکردند تا اينچنين شخصيتمان را خرد نکنند. اون موقعها جسم دخترا را زنده به گور ميکردند حالا شخصيتشان ، احساسشان، خواسته های مشروع و بر حقشان، چه فرقی کرده جز اينکه دخترا در اين جامعه ملعبه دست خانواده ها هستند. ؟ چند روزی با خودم درگير بودم. به گوش دادش بزرگم رسيده بود. از مدرسه به خانه برميگشتم. در حياط را که باز کردم داداش را منتظر ديدم. عصبانی. تا سلام گفتم با سيلی محکمی جواب سلامم را داد. دختره بی چشم و رو اين چه روسری پوشيدنی که تو داری ؟ همه اهل محل پشت سر ما حرف ميزنند. ميگن برو جلو خواهرت رو بگير که موهاش رو ميذاره بيرون. انگ بی غيرتی به ما زدند. ديگه نمی خوام مدرسه بری. تا همينجا هم که خوندی زيادی بوده. حالا ديگه دست به هرزگی زدی و موهات رو بيرون ميذاری و با دوستات توی راه ميگی و ميخندی؟ نميگی هزار تا چشم ناپاک دنبالت می افتند. ؟ او حرف ميزد و بد وبيراه ميگفت و در حالی که از سيلی او تامغز استخوانم سوخته بود گفتم من هرزه هستم يا شما که هر روز با يه دختر هستيد؟ مگه يه ذره موهای من معلوم شده چه گناهی کردم. اگر راست ميگی دنبال زن و دختر مردم نباش . اين بی غيرتی نيست که من موهام بيرون . بی غيرتی اونه که تو هر ساعت با يه دختری. جملاتم تمام نشده بود که زير باران مشت و لگد او قرار گرفتم و مادرم هر چه خواست جلو او را بگيرد نتوانست. هر چی بد و بيراه بود به من گفت در حال کتک زدن من بود که خواهرم با شوهرش امدند. خواهرم تا وضع را چنين ديد جيغی کشيد و شوهرش جلو امد و مرا از زير مشت او بيرون کشيد. خواهرم داد زد کشتی دختر بيچاره را. بس کن. مرا به اتاق برد. قدری اب به من داد و گريه ميکرد. چی شده فرشته چرا با تو اينچنين رفتار کرد. مگر چيکار کرده ای که خشمگين شده. ؟ در حالی که نای حرف زدن نداشتم ماجرا را برای خواهرم تعريف کردم و او خون دور دهان مرا با دستمال پاک ميکرد. زهرا خواهرم گريه ميکرد. وضعيت رقت باری بوجود امده بود. سرم را روی شانه های زهرا گذاشتم و گريه کردم. او دلداريم ميداد گفت: فکر ميکنی واسه چی من زود ازدواج کردم.؟ با اينکه بهمن ۱۸ سال از من بزرگتر بود و من تازه ۱۵ سالم بود سريع ازدواج کردم ، چون تحمل اين بی عدالتيها را در خونه نداشتم. من با چشم خودم خيلی چيزها در اين خونه ديدم. بارها ديدم داداش با دختر همسايه روی هم ريختند. شبها ميرفت روی پشت بام و دختر همسايه هم ميامد بالا. يک بار به مادر گفتم اما او گفت به تو ربطی نداره. از داشتن چنين برادری خجالت می کشيدم. يکی دو بار اونو بالای سر خودم ديدم نمی دونم چه نقشه ای در نيمه شب ديد . من خوابم سبک بود صدای بال پرنده ای مرا بيدار ميکرد. به محض اينکه بيدار ميشدم ميگفت امده چيزی برداره بهانه ای می اورد. يه روز خانواده دائی خونه ما بودند. لب حوض داشتم ظرف ميشتم پسر دايی از سربازی برگشته بود. کنار حوض ايستاد و احوالپرسی کرد با خنده گفت: زهرا خانم موقع شوهر کردنت رسيد، بزرگ شدی من هم با خنده گفتم من توی هفت اسمون يه ستاره ندارم. هر دو خنديديم و او حرکت کرد رفت اتاق نشيمن. بلند شدم داداش رو توی پنجره ديدم. چشم غره ای به من رفت. تنم لرزيد. وقتی مهمانها رفتند يه کتک حسابی نوش جان کردم. اقاجون و مادر هم ازش حمايت کردند. از همون روز تصميم گرفتم هر خواستگاری اومد بدون هيچ مقاومتی ازدواج کنم. با اينکه دلم پيش پسر دائی بود ميدونستم داداش با او کارد و خون است و موافقت نخواهد کرد. زن بهمن شدم با اينکه بددهن است و سختگير اما بهتر از خونه بابا هست. اگر يک روز ناراحت هستم دو روز در کنارش شادم. خدا کنه تو هم هر چه زودتر شوهر کنی. زهرا حرف ميزد و درد دلهايی که سالها در دلش نگه داشته بود رو بيرون ريخت احساس سبکی ميکرد. از اون روز اجازه ندادند مدرسه بروم . با پا در ميانی خواهر و مادرم به کلاس خياطی رفتم تا حرفه ای يادت بگيرم . چند مدتی سر به زير می رفتم و بر ميگشتم. اما درد زخمی که بر دلم گذاشته بودند التيام پيدا نمی کرد. بر اثر بی محبتی هايی که در خانه ديده بودم به طرف پسری که نزديک آموزشگاه بود جذب شدم. او مغازه پارچه فروشی داشت و هر وقت پارچه ميخواستم ميرفتم اون مغازه و همين باعث ايجاد رابطه ای بين من و امين شد. کم کم به هم دل بستيم و بين ما بيشتر نامه نگاری بود. وابستگی بين من و امين بوجود امد که قادر نبوديم دوری يکديگر را تحمل کنيم. بعدها فهميدم که امين شاگرد مغازه است و از خانواده فقيری می باشد. با هم قرار گذاشتيم به خواستگاری بيايد از همان زمان بدبختی تازه من شروع شد. امين با مادرش به خواستگاری من امدند و برخلاف انچه اسلام می گويد پول و ثروت ملاک انتخاب داماد نيست پدر به اصطلاح مسلمان من با پرخاش و توهين انان را از خانه بيرون کرد. داشتم ديوانه ميشدم هم از بی احترامی که به مادر امين شده بود و خرد شدن غرور امين هم اينکه خودم بدون امين نمی توانستم زندگی کنم.
فرشته قدری ساکت شد. ياداوری خاطرات گذشته او را پريشان کرده بود . برای اينکه فقط شنونده نباشم گفتم: خوب پس چی شد به اينجا کشيده شدی؟ فرشته آهی کشيد و گفت تحمل کن ميگم ، همه چيز را برات ميگم. اره داشتم ميگفتم، از ان روز رفت و امدهای من کنترل ميشد و ارتباط من با امين به کلی قطع شده بود. اکثرا مادرم مرا تا آموزشگاه ميبرد و برميگرداند. تا يک روز خواهر امين به اموزشگاه امد و نامه ای از امين به من داد.خيلی خوشحال شدم اما وقتی نامه را خواندم تنم لرزيد. امين پيشنهاد داده بود که يک بار ديگر به خواستگاری می ايد اگر موافقت نکرد چنانچه او را دوست داشته باشم با هم فرار کنيم. خدا خدا ميکردم خانواده ام قبول کنند. امين بار ديگر با مادرش به خواستگاری امد اما اين دفعه با کتک برادرام مواجه شد. پدر و برادرام برای انها کثر شان بود که پسری که مادرش ابرومند برای امرار معاش در خانه ها کار ميکند و خودش شاگرد مغازه است به خواستگاری من بيايد. از طرفی وقتی من به مادرم گفتم من با اين ازدواج موافقم کتک مفصلی هم به من زدند. روز به روز محدود ترميشدم. ديگر از رفتن به خياطی هم منع شدم. هيچ خبری از اوضاع بيرون نداشتم. بيمار شده بودم و در خانه افتادم. حتی حاضر به دکتر بردن من هم نشدند. روزها در خانه با بيماری روحی و روانی که داشتم بسر ميبردم. بارها فکر خودکشی افتادم اما چه فايده داشت خانواده ام خوشحال می شدند و امين دق ميکرد. فکرم حول و حوش فرار بود اما چگونه. ميخواستم از اين خانه ای که جز شکنجه گاه و زندان چيزی برای من نبود فرار کنم.اما چگونه ؟ وقتی فکر ميکردم چگونه بين يک دختر و پسر اينقدر تفاوت قائل هستند و حتی حق قانونی من از نظر دين و قانون که همان ازدواج و انتخاب همسر بود محروم بودم اما برادرای من خيلی راحت هر کاری دلشان ميخواست انجام ميدادند. از اين فرهنگی که در مملکت ما و بخصوص خانواده های باصطلاح مذهبی برقرار بود چندشم ميشد. از اينکه پسرها هر کاری ميتوانستند بکنند و مايه ابروريزی نبودند اما ما دخترا هنوز تحت اراده پدر و برادر هستيم ديوانه ميشدم. از اينکه پدر و برادر هر کاری دلشان ميخواست بر سر دختر خانواده می اوردند ديوانه ميشدم. بارها از خودم پرسيده بودم چرا؟ اما هرگز جوابی برای سوالاتم نداشتم . با اينکه ميديدم در قران کريم بين زن و مرد هيچ فرقی قرار نداده . ميديدم هرجا اسمی از زن اورده که اين کار را نکن به مرد هم گفته نکن اما ما بعکس کار ميکرديم ادعای مسلمانی داشتيم اما همه گناهان برای مردان مباح و جايز شده بود. حرام خدا برای انان حلال و حلال خدا حرام شده بود. جای مهر نماز هم بر پيشانی انان مانده بود. اما ذره ای از ايمان و عمل به اسلام در انان نمی ديدم . خودم بارها ديده بودم اقا جون در مغازه با زنان و دختران شوخی های بيجا ميکرد. حتی بارها در فاميل ميگفتند که حاج اقا زن صيغه کرده است و او منکر ميشد وقتی مادرم سر و صدا ميکرد ميگفت اولا که اين کار را نکردن در ثانی اگر هم اين موضوع صحت داشته باشد مگر کار غير شرعی انجام داده ام. خلاصه هر کثافت کاری ميکردند و در کنار ان نماز هم ميخواندند و عبادت هم ميکردند. چند هفته ای در خانه بودم . يک روز مادر و آقا جون برای مراسم تشيع جنازه يکی از اشنايان رفتند و من در خانه تنها بودم. دل به دريا زدم وسايل مورد نيازم را جمع کردم و سريع به طرف مغازه امين راه افتادم. امين زمانی که مرا ديد در از شادی اشک در چشمانش جمع شده بود اما رنگ و روی زرد مرا که ديد يکه خورد. قصدم را به او گفتم و امين سريع مغازه را تعطيل کرد و با او به راه افتادم.
ميلاد سراسر نور محمد مصطفی پيامبر عظيم الشان اسلام (ص) و سلاله پاکش ششمين امام شيعيان امام جعفر صادق (ع) بر امام زمان و همه مسلمانان و شيعيان جهان مبارک باد.

در صبحگاهی کسرا ريخت ،آتشکده فارس خاموش گشت، آسمان عربستان صدا کرد، آسمان نويد آمدن کسی را داد که نجات دهنده تمام انسانها بود. آسمان جشن گرفته بود. طاق و بستان مشرکان به لرزه در امده بود. طاق بستان فرو ريخته بود. نوبهاران شده بود. ماه ربيع از نيمه گذشته بود. امنه درد زايمان گرفت زنان به کمکش امده بودند. فرشتگان چشم انتظار به رژه ايستاده بودند. زمينيان به شگفت مانده بودند. آسمانيان به پايکوبی مشغول بودند. دسته دسته برای آمنه گل می آوردند. او ميخواهد بيايد. او امد ، محمد امد، عشق امد منجی آمد، ستوده آمد، وقتی قدم بر زمين نهاد همه جا را نور گرفت، طلوع محمد زمين طلوعی ديگر داشت،صبح جمعه ۱۷ ماه ربيع دنيا نورباران شد. کاخ ستم ، بت و بت پرستی در کما رفتند، عشق طلوع کرده بود،برترين آفريده خدا در زمين و در همه دورانها امده بود، سبزپوشان به استقبال قدومش گل افشانی کردند. مهربانان به زانو در امدند. عشق ورزان عشقبازی کردند. محمد آمده بود. باران رحمت حق بر زمين باريده بود، گلی در ميان لجنزار عربستان روئيده بود تا اين قوم وحشی را تربيت کند. آمده بود تا عطر و بوی خود را بر سراسر گيتی بيفشاند. نور نگاهش همگان را مسحور ميکرد و لبخند لبانش بر دل انس و جن شعف می اندخت. هيچ کس قدرت درکش را نداشت. محمد آمد تا سر سلسه دين علی گردد. تا علی را به همه بشناساند. امد تا حقانيت فرزند کعبه را به همه معرفی نمايد. محمد يا محمد دلم به نورت گرم است، محمد يا محمد اميدم به عشقت وابسته است، محمد يا محمد از صحرای عربستان تا طاقهای ساسانی ايران تا کاخهای رم تو امدی و شکستی بت غرور و خودخواهی را ، تو امدی تا به همگان نشان دهی پاکی چيست؟ عشق چيست؟ خواستن چيست؟ محمد يا محمد وجود کبريايی تو را چسان می توانيم درک کنيم که بعد از اين همه سالها هنوز مانده ايم و در شگفتيم که عجب خلقتی خداوند داشته است. محمد يا محمد از مکتب تو بگوئيم يا از مکتب امام جعفر؟ از درس تو بگوئيم يا از مدرسه صادق ؟ آنچه تو آموختی در رگ و ريشه فرزندانت امام جعفر صادق در مکتب الهی خود آموخت و بنيان شيعه را بنا نهاد . محمد يا محمد از علی گويم يا فاطمه؟ از حسن يا حسين؟ از سجاد يا باقر؟ از که گويم ؟ از امام جعفر صادق که حکمتها اموخت تا بشنايم دين بر حقت را يا از موسی الکاظم؟ از رضا يا جواد؟ از هادی يا عسکری ؟ نمی دانم از مهدی چه بگويم؟ از سلاله ای که تمامی صفات تو را يکجا در خود دارد. اينک در اخرالزمانيم . اينک ما مسلمانان در انتظاريم در انتظار امدن موعود ، در انتظار آمدن سلاله پاکت ، غريب شهرها ، عشق عاشقان، زلاله نور، مهدی موعود لحظه شماری می کنيم و اما ميخواهيم که تو مددمان دهی تا رهرو باشيم ، تا عاشق باشيم تا اشک چشممان را فرش راهش کنيم و زلالی خونمان را نثار جانش ، محمد يا محمد بيا و مددمان ده تا بتوانيم حق تو را در اين عصر به فرزند پاکت ستاره زمين و آسمان ، باران کوثر هر عصر ادا کنيم و جهان را اماده حضورش نمائيم.
او را روی صندلی نشاند. دستی به سرش کشيد. نمی دانست در اين موقعيت چه به يک دختر جوان تنها که پدرش را از دست داده بگويد. نگاهی از مهر به او انداخت. همسن دختر خودش بود. چراکسی با او مادری ، آشنايی با او در بيمارستان نبود؟ ليلی به پايان رسيدن زندگيش فکر کرد. به اينکه ديگر نمی تواند بماند. به مردن. داشت دنبال راهی برای مردن می گشت. کلام مهربان زن در گوشش طنين انداخت. دخترم صبور باش . خداوند بنده هاشو آزمايش می کنه. بياد تنهايی ها و بی کسی های حضرت زينب گريه کن. به زمانی که مادرش را ناجوانمردانه به شهادت رساندند. به زمانی که پدرش را مظلومانه در مسجد با شمشير زهراگين به شهادت رساندند. دخترم صبور باش . صحرای کربلا را مسجم کن آنوقت مصيبت خودت را فراموش ميکنی. ليلی داشت به آينده نامعلوم خودش، شايد هم معلوم و سخت فکر ميکرد. عروس شدن مادرش با امينی را مجسم کرد. ميخواست هر دو را بکشد. در دل گفت «رعنا می کشمت رعنا تو مادر من نيستی از اول هم نبودی رعنا تو پدرم را کشتی بخدا می کشمت» در دل داشت برای مادرش خط و نشان ميکشيد. از کنار زن بدون کوچکترين حرفی بلند شد. ميخواست از بيمارستان خارج شود که با مهران روبرو شد. مهران تا ليلی را ديد حدس زد بايد اتفاق بدی افتاده باشد. ليلی بی اختيار سرش را روی شانه ی مهران گذاشت و های های در مرگ پدر گريست. مهران همراه با او گريه ميکرد. او را به محوطه حياط بيمارستان برد. ميخواست او را دلداری دهد اما ليلی ارام نمی گرفت. روی نيم کتی نشستند. ليلی گريه ميکرد و پدرش را ميخواست. مانند دختر بچه چند ساله ای که بهانه پدر را ميگيرد. يادش می آمد زمانی که صبح اول وقت پدرش گاری را برميداشت و به ميدان ميوه ميرفت و عصرها خسته با اندوخته ای از اين کسب حلال به خانه می امد تازه به باد کنايه ها و فحشهای همسرش رعنا خستگی را بدر می کرد. ليلی خاطرات گذشته چون پرده سينما از جلو چشمانش عبور کرد. به کيفش نگاه کرد و مبلغ پول زيادی که همراه داشت. مهران گرفته و مغموم به او می نگريست. با غمی فراوان به ليلی گفت: پول تهيه کرده بودم که امروز عملش کنند. باور نمی کنم. ليلی گفت: من هم پول تهيه کردم . ببين مهران ببين اين پول عمل باباست. مهران به ناگاه متعجب از اين همه پول که ليلی از کجا آورده. ميخواست از او بپرسد اما موقعيت را مناسب نديد. مهران خيلی جوان بود و نمی دانست در اين مواقع چه کند. ؟ به بخش رفت و با پرستار مشورت کرد. با راهنمايی های پرستار به حسابداری رفت. جهت تحويل گرفتن جسد تسويه حساب کرد. نزد ليلی برگشت . از او خواست که به مادرش خبر دهد اما ليلی قبول نمی کرد. ليلی گفت در اينجا جز من کسی را ندارد. مادرم راحت شد. حالا به راحتی ميتواند با امينی ازدواج کند. اما مهران ارزوی زندگی راحت را بايد به گور ببرد. هرگز اجازه نمی دهم. او باعث مرگ بابا شد. ليلی برای تحويل جسد بايد شناسنامه خود و نظام را می اورد. ناچار بود به خانه برود. وقتی قدم به خانه گذاشت مادرش را در آشپزخانه ديد. چشمش که به ليلی افتاد لحظه ای جا خورد. برگشت طرف ليلی و گفت: ليلی چی شده؟ بيژن تو را کتک زده. ميخواست دست ليلی را بگيرد که صدای بلند ليلی او را در جای خودش ميخکوب کرد. ....دست به من نزن ... حيف اسم مادر که بر کسی چون تو نهادند. رعنا هنوز نمی دانست چه اتفاقی افتاده. ميخواست چهره ای مظلوم به خود بگيرد آرام شروع به صحبت کرد... ببين ليلی من هم حق دارم خوب زندگی کنم. از زندگيم لذت ببرم. نمی تونم يک عمر پای نظام که به هيچ دردی نمی خوره زندگی کنم. خوب اونم ميره زن ميگيره. شايد در کنار زن ديگری خوشبخت زندگی کنه. ليلی به من حق بده. تو ميدونی چه روزهای بدی رو گذروندم. ... داست يک ريز اعمال خلاف خودش را توجيه ميکرد که مجددا با صدای همراه با گريه ليلی مواجه شد... بس کن ديگه راحت شدی . .... نظامی ديگه وجود نداره. تو اونو کشتی . تو پدرم رو کشتی . پدرم مظلومم . راحت شدی جسدش توی سرد خونست برو حنا به دست و پات بذار مادر برو خوشحالی کن جشن بگير. ولی من داغ عروسی کردن با امينی را به دلت می ذارم. ... ليلی گريه ميکرد و رعنا متعجب و ناباورانه به او نگاه ميکرد. روبروی ليلی ايستاد و گفت:..چه اتفاقی برای نظام افتاده.؟ چرا چيزی نمی گی؟ ليلی به تو هستم چی شده نظام کجاست؟ تصادف کرده؟ چی شده؟ ليلی به طرف کشويی که شناسنامه ها در ان بود رفت.
سه روز از مرگ نظام گذشت و مراسم خاکسپاری او تمام شد. رعنا هنوز از اين شوک بيرون نيامده بود. ماهها بود که نظام را درست نديده بود. ماهها بود که دور از چشم نظام با امينی بود. رعنا به خود ميگفت خواهان مرگ نظام نبوده اما نمی دانست چه اتفاقی افتاده . او مغموم در گوشه ای نشسته بود. تمام کارهای دفن نظام را مهران انجام داد. رعنا در اين مراسم بود که مهران را شناخت. امينی راه را بازتر ميديد. ديگر پدری بالای سر ليلی نبود که بخواهد جلو خواسته های نفسانی و پليد او را بگيرد. اما در دلش به ليلی و عشق او به پدرش حسرت ميخورد. بعد از مرگ نظام تازه متوجه شد چرا ليلی خود را بخاطر پول در اختيار او قرار داده. ليلی در گوشه ای می نشست و بياد خاطرات پدرش گريه ميکرد. به ياد زجرها و سختی هايی که در ۲۰ سال زندگی مشترک با رعنا کشيده بود. تازه قدر پدرش را می فهميد. تا زنده بود هرگز نفهميد چه نعمتی در کنار او بوده. کم کم زندگی به روال عادی برگشت. ليلی کل پولی را که امينی داده بود به شرکت برد و به خانم کرمی داد و گفت به امينی بگو پولت پيشکش ، پات رو از زندگی ما بيرون بکش. از شرکت خارج شد. با رعنا صحبتی نمی کرد. به سراغ مهران رفت. ساعتی را در مغازه مهران گذراند. برای مهران هنوز جای سوال بود که پول را از کجا آورده؟ زمانی که ليلی داشت از پدرش حرف ميزد مهران بهترين موقعيت را ديد که جواب سوالش را از ليلی بگيرد. ليلی نميدانست چه جوابی دهد. سرش را زير انداخت و گفت.... مجبور بودم برای نجات پدرم به سراغ امينی بروم و ماجرای ان روز را تعريف کرد. گفت ميخواسته طلای مادرش را برای فروش بردارد اما موفق نشده و کتکاری امينی همه را تعريف کرد. شرم داشت بگويد در ازای چه خواسته ای امينی پول را به او داده. با اينکه مهران متوجه اين شده بود که ليلی چيزی از او پنهان ميکند اما نخواست بيشتر او را ازار دهد. ليلی ميدانست روزهای دربدری او شروع شده . ديگر مادرش آشکارا با امينی رفت و امد ميکرد. خيلی زود نظام فراموش شد. ليلی گاهی به مغازه مهران می رفت و گاهی در خيابانها پرسه ميزد. به مهران گفته بود به مدرسه می رود اما نمی توانست . تمام مدت را در خيابانها و پارکها می گذراند. دوباره خواسته های امينی شروع شد. ليلی که بخاطر نجات جان پدرش حاضر شده بود به خواسته شوم امينی تن دهد در پی انتقام بود. ميخواست انتقام بدبختی های خود و مادرش را از امينی بگيرد. ميخواست انتقام مرگ زودهنگام پدرش را بگيرد. بدنبال نقشه ای بود . بارها با مهران در اين خصوص صحبت کرده بود. مهران پسر پاک و بی الايشی که تنها عشق ليلی باعث بودنش بود همه جا همراه ليلی بود. اما مخالف کشتن امينی. اما هيچ چيزی جز انتقام ليلی را سيراب نمی کرد. بدنبال فردی ميگشت تا به او کمک کند. در پارکی نشسته بود و فکر ميکرد. بارها و بارها نقشه ها کشيده بود اما در قدرتش نبود که بتواند ان را اجرا کند.
پارک خلوت بود. درختهای زيبايی که قطرات باران شبانگاهی بر روی برگها در حال ريزش بود منظره قشنگی را بوجود آورده بود. چون هر روز بايد به مدرسه ميرفت اما مکان هر روز صبح را برگزيده و به فکر فرو رفته بود. صدای اواز چلچله ها بر درختان و تابش اشعه افتاب مابين شاخه های درختان تماشايی بود. گوشه گوشه پارک جوانانی نشسته بودند و ليلی به اينده خود می انديشيد که دختری در کنارش نشست.
رعنا با امينی در شرکت بودند. رعنا در اتاق امينی نشسته بود و مشغول صحبتهای خودشان بودند. خانم کرمی هم متوجه تغيير کلی روابط اين دو نفر شده بود. خانم کرمی دلش نمی خواست در ان شرکت به کار ادامه دهد. متوجه کارهای خلاف انها شده بود. سعی ميکرد اغلب خود را با خواندن کتاب مشغول نمايد. امينی و رعنا روبروی هم نشسته بودند. رعنا حتی فراموش کرده بود چه بر سر دخترش امده. با غرور از زيبايی که داشت رو به امينی کرد و گفت: بيژن من چندين بار درخواست طلاق داده ام اما نظام تا بحال نيامده دادگاه. گويا اصلا برگ احضاريه دستش نرسيده. فکر ميکنم ليلی گرفته و به او نشان نداده. امينی با خنده ای چندش اور گفت: مهم نيست عزيزم ما که فعلا در کنار هم هستيم. راستی امروز گفتم نظام را هم اخراج کنند. ديگه به وجود او نيازی نيست. بايد بفهمد تا بحال هم بخاطر تو انجا بوده است. اما رعنا قرار بود ليلی را راضی کنی با من کنار بيايد يادت رفته؟ رعنا با دلخوری که از لهن گفتارش مشخص بود با افاده ای وصف ناشدنی گفت: چيکار کنم؟ اين دختر يک دنده است نمی فهمه ، هر وقت با او ميخواهم صحبت کنم با حرفهای رکيک شروع به فحاشی ميکنه. او لياقت همون زندگی پست و فقيرانه را داره. من از پس او برنمی يام. برام هم مهم نيست که چی ميشه. ميدونی به تو علاقه دارم، حتی به خواسته خودت درخواست طلاق دادم. از زندگی و دخترم هم گذشتم. ليلی رو بيخيالش شو.
امينی نگاهی به رعنا انداخت و گفت: چی ميگی رعنا؟ من قول ليلی رو به کسی دادم . اگر ليلی رو راضی نکنی مجبور ميشم طور ديگری باهات برخورد کنم. ليلی برای ما حکم ياقوت رو داره. با او ميتونيم به خيلی از خواسته هامون برسيم. من ميخوام او هم خوشبخت بشه. يکی از اميران شارجه خواستار او هست. عکسش رو که به او نشون دادم گفت اگر اونو برام بياری هر چيزی بخوای بهت ميدم. ببين رعنا زندگی ليلی با يک مرد ثروتمند که در حد شاه مملکتی می باشد بهتر از اين زندگی خفت بار اينجا نيست؟ تازه من و تو هم ميتونيم بريم همانجا در خوشی زندگی کنيم. رعنا برای بار اخر ميگم خودت برو ليلی رو راضی کن. ميدونی من اگر بخوام کاری را بکنم ميتونم . اگر شده ليلی رو به زور ببرم می برم اما نمی خوام اينچنين باشه. تو هم اگر ميخوای در کنار من خوشبخت زندگی کنی اگر ميخوای با هم ازدواج کنيم بايد ليلی رو راضی کنی.
صحبتهای امينی و رعنا به طول کشيد. در حالی که رعنا خودش را در دستان امينی اسير ميديد چاره ای جز قبول خواسته او نداشت. ازطرفی هم با خودش فکر ميکرد اگر ليلی همسر يکی از شيخ ها امارات شود برای هميشه زندگی انها تضمين شده است. در حالی که در خواب هم همچين موقعيتی را نمی ديد. بعد از ساعاتی که با امينی خلوت کرده بود به خانه رفت تا با ليلی صحبت کند اما کسی را در خانه نديد. هر چه منتظر ماند خبری نشد. شب هم ليلی نيامد . به امينی زنگ زد و گفت کسی در خانه نيست . گفت نظام هم گويا به خانه نيامده. برگه احضاريه روی ميز بود. قدری هم خانه بهم ريخته بود و از حالت عادی خارج ميباشد. از امينی خواست به انجا بيايد. بعد از دقايقی که امينی امده بود گويا فراموش کرده بودند چرا به خانه امده است. امينی هر وقت در کنار رعنا قرار ميگرفت جز فکر هواسبازی چيزی ديگر برايش مهم نبود.
ليلی شب را در بيمارستان ماند. در حالی که مهران تا پاسی از شب را پيش او بود و به ليلی دلداری ميداد. صبح ميخواستند پدرش را به اتاق عمل ببرند. پرستار از ليلی خواست که به حسابداری برود ليلی در حالی که ميدانست هيچ ندارد به طرف حسابداری رفت. مبلغی را که صندوق خواست به حساب بريزد جهت عمل شوکه شده بود. نمی دانست از کجا بياورد. ؟ به صندوق گفت من هيچ پولی ندارم. صندوقدار گفت به من ربطی نداره خانم تا پول به حساب نريزيد مريض شما عمل نخواهد شد. نمی دانست کجا برای گرفتن پول برود. به يکی دو تا از دوستانش سر زد اما هيچ کمکی نتوانستند به او بکنند. سراغ مهران رفت. اما آن مبلغی که خواسته بودند نداشت. مهران تصميم گرفت از خانواده اش بگيرد اما او هم نتوانست همه مبلغ را تهيه کند. ليلی برگشت بيمارستان. نزد رئيس بيمارستان رفت اما رئيس بيمارستان هم کمکی به او نکرد. پدرش با مرگ در حال مبارزه بود. جانش بستگی به اين داشت که هر چه زودتر عمل شود. گوشه بيمارستان نشست و سرش را روی زانويش قرار داد و شروع به گريه کرد. يادش به طلاهای مادرش در خانه افتاد. بهتر ديد انها را بردارد و بفروشد و خرج درمان پدرش کند. بطرف خانه به راه افتاد. به محض اينکه خواست در خانه را باز کند در باز شد و امينی را پشت در ديد. تکانی خورد. چشمان گريان و روی زرد او امينی را متوجه حادثه ای کرد. دست زير چونه ليلی گذاشت و گفت: دختر وحشی معلوم است کجايی؟ شب را در اغوش چه کسی گذرانده ای و از ما فراری هستی؟ ليلی خودش را کناری کشيد و جواب او را نداد ميخواست وارد خانه شود که باز سد راه او شد و گفت يعنی اونی که شب را در کنارش ميگذرونی از من بهتر است. من شما را به همه جا رساندم. ليلی داشت منفجر ميشد. از فرط عصبانيت سيلی محکمی به گوش امينی زد و با فرياد خواست از جلو او کنار برود. امينی در حالی که از فرط عصبانيت از حرکت ليلی سراپا کوره اتش شده بود دست او را گرفت و به درون خانه کشيد . محکم او را گوشه ای هل داد. رعنا از اتاق بيرون امد. گيج شده بود. فرياد امينی بلند بود. دائم فحش ميداد. با کلمه های زشت ليلی را خطاب قرار ميداد. عصبانی بود. ليلی گويا در چنگال گرگی درنده گير کرده است ساکت گوشه ای افتاده بود. رعنا جلو امد. کنار ليلی رفت. با صدای لرزان پرسيد شب را کجا بوده. ليلی نگاهی از تنفر به مادرش کرد و گفت: هر جا بودم در اغوش مرد کثيفی چون انی اقا نبودم. برو دست از سر من و پدرم بردار. امينی جلو امد. گفت اگر کسی قرار است برود تو و پدرت هستيد. اينجا خانه من است. يادت رفته تمام زندگيتان را من درست کردم. نيم وجبی حالا برای من ادا در مياره. بلند شو بلند شو ميخوام تو رو جايی ببرم که عين يه ملکه زندگی کنی . اين کارت را هم ناديده می گيرم بشرطی که ادم بشی و حرف گوش کن بشی . ليلی يادش افتاد پدرش در بيمارستان است. تنها راه نجات را کمک از امينی ديد. ميدانست با بودن مادرش نمی تواند طلاها را ببرد. از جايش بلند شد. جلو امينی رفت و با نگاه رقت باری به چهره او نگاه کرد. با گريه گفت: ميام اما به يه شرط. امينی که متوجه شد رام شده گفت هر شرطی بذاری قبول دارم اما حواست باشه کلک ملک در کارت نباشه. ليلی گفت به پول نياز دارم. خيلی پول . مبلغ را گفت امينی ساکت شد. خنديد و گفت دختر کوچولو ميخوای تجارت خونه راه بندازی ؟ ليلی التماس کنان گفت بخدا اگر اين پول را به من بدی هر جا گفتی باهات ميام. رعنا هم متعجب بود که ليلی اين پول را برای چه ميخواهد. ؟ ليلی ميدانست اگر بگويد پدرش در حال مرگ است انها پول را نخواهند داد تا بميرد. امينی گفت تنها به شرطی که بدانم برای چه ميخواهی ميدهم. ليلی به پای امينی افتاد. دو پای او را در آغوش گرفت و التماس کرد. اما امينی قبول نکرد. فکری به ذهنش رسيد. بلند شد به امينی گفت چند شب پيش در خانه دوستم خوابيدم. فردای ان روز طلاهای انها گم شده ميخواهند از من شکايت کنند. بخدا من ندزديده م. آقای امينی نمی خوام زندان بروم. خواهش ميکنم پول را بده هر کاری گفتی ميکنم. امينی وقتی مطمئن شد ليلی در دست او است خنده ای از سر پيروزی کرد و گفت خيلی خوب اهوی وحشی ميدم بايد ثابت کنی که با من ميای ليلی قسم خورد قول داد. امينی دست او را گرفت و از ساختمان بيرون رفت. رعنا اين منظره را تماشا ميکرد و جرات حرف زدن نداشت. همراه با ليلی به طرف ماشين رفتند و سوار شدند. به طرف خانه ای که يک بار ليلی را برده بود حرکت کرد. ليلی خاطرات ان روز به ذهنش امد. بدنش به لرزه افتاد. رو به امينی گفت مرا کجا می بری؟ امينی با صدای مهربان گفت: خانم خوشکل مگه پول نمی خوای قرار شد ثابت کنی. ميريم خونه من بعدش من کل پول را به تو ميدم. ليلی ترسيده بود. در دوراهی گير کرده بود. اگر قبول نکند پدرش می ميرد. از امينی متنفر بود. به هر کجا سر زده بود نتوانسته پولی به دست اورد. با خود گفت امروز را با او می گذراند و پول را ميگيرد پدرش عمل شد ديگر نمی رود سراغ امينی.
ليلی به بيمارستان رسيد. يه راست به سراغ صندوقدار رفت. صندوقدار نگاهی به صورت متورم ليلی کرد و گفت برای تسويه حساب امده ای. ؟ ليلی گفت نه اقا امدم پول عمل پدرم را به حساب بريزم. صندوقدار متوجه شد که ليلی خبر ندارد. به او گفت به بخش برو و با پرستار صحبت کن. ليلی به طرف بخش راه افتاد. قبل از ورود به بخش پرستار را ديد. سلام کرد و گفت: خانم پول تهيه کردم ميخوام به حساب بريزم کی پدرم عمل ميشه. ؟ ... پرستار در حالی که از کنار او می گذشت و گويا هيچ اتفاقی نيفتاده گفت برو تسويه حساب کن. جسد را دادند به سردخانه. برای تحويل جسد بايد هزينه های بيمارستان را بپردازی . شوکه شده بود. جسد کی؟ پرستار چی ميگه؟ منو با ديگری اشتباه گرفته. به طرف پرستار دويد گفت : خانم صبح قرار بود پول بريزم به حساب پدرم عمل بشه. نظام بديعی رو ميگم. توی سی سی يو بستری هست.!!!!!!!! پرستار گفت ميدونم خدا رحمتش کنه . خانم خيلی دير امديد. عمرش به دنيا نبود. خدا صبرت بده. اين را گفت و سريع از کنار ليلی گذشت. ليلی نتوانست قدمی بردارد. همانجا روی زمين نشست. نمی توانست گريه کند. نظام مرده بود. پدرش مرده بود. لعنت بر اين زندگی . فرياد جانخراشی بلند از گلويش بلند شد و با صدای بلند فرياد زد خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا لعنت به اين زندگی . بابا ،بابا کجايی ؟ بابا بلند شو ببين چه به روز دخترت اوردند. بلند شو ببين ليلی تو رو چه کردند. بابا تو نبايد بميری. خانمی او را از زمين بلند کرد و به طرف راهرو برد. روی صندلی نشاند.
مهران باور نمی کرد اين همه ضربه روحی بر ليلی فرو امده باشد اون سرپا باشد. تا قبل از اين فکر ميکرد مانند ديگر دختران او را سر کار گذاشته است. شرمنده بود از اينکه حرفهايی زده بود که باعث شده ليلی دست به چنين حماقتی بزنه . نمی دانست چی بايد بگويد اما خوب ميدانست که خانواده اش هرگز با ازدواج او و ليلی رضايت نخواهند داد بخصوص که چنين مسئله ای برای او پيش امده بود. بايد چه ميکرد؟ يا برای هميشه ليلی را فراموش ميکرد يا خانواده اش را از دست بدهد. هر دو برايش عزيز بودند. يادش افتاد به روزهايی که سر راه ليلی می ايستاد تا بالاخره خود را در دل اين دختر جای داد . يادش افتاد به حرفها و نامه های عاشقانه ای که بين آنان گذشته بود. شايد گوشه ای از مشکلات ليلی را مهران مسبب بوده است. چرا ليلی فکر کرده بود مهران بخاطر پول و ثروت و موقعيت خانواده ليلی را ميخواهد ؟ اما بخاطر اورد بارها مادرش گفته بود بايد دختری که می گيری هم شان خانواده ما باشد. بايد بتواند حق خانواده ما را ادا کند. اما هرگز فکر نگفتند آيا پسرشان شان خانواده دختر را حفظ ميکند؟ چرا اينقدر خودخواهی؟ چرا اينقدر تعصبات قومی و موقعيتی؟ خدای من چرا؟ مگر ليلی چه کرده بود که بايد به اين بدبختی دچار شود. حقش اين نبود. ليلی دختری معصوم و نجيب بود. گناه او اين بود که از يک خانواده فقير و بدبخت جامعه است. حق ندارد روی خوشبختی را ببيند. چرا؟ مهران با خود فکر ميکرد. اخرش می رسيد به دلش که ميگفت هرچه باد باد من ليلی را دوست دارم. من بايد مشکلاتی را که مسبب بوجود امدنش شدم را حل کنم. ليلی بخاطر عشق من ميخواست زندگی بهتری داشته باشد. در جنگ با عقل و دل خودش بود که رو کرد به ليلی و گفت:«من تو را درک ميکنم و بدان که در هر شرايطی دوستت دارم. من با تو ازدواج خواهم کرد اگر شده دنيا رو زير و رو کنم. ليلی من به تو نارو نمی زنم. ميدانم ،خوب ميدانم که خانواده ام مخالفت خواهند کرد. ميدانم که با مشکلاتی که تو داری چه عکس العملهايی در پيش روی دارم. اما اگر مادر تو قدم در اين راه گذاشته گناه تو چيست؟ اگر نامردی تو را به روز سياه نشانده گناه تو چيست؟ ليلی من به تو ثابت ميکنم که مردی وجود دارد که تو را خوشبخت کند و پشتيبان تو باشد. از اين به بعد تو تنها نيستی.» ليلی با ديده ناباورانه به مهران نگاه ميکرد. باور نمی کرد او اينچنين برخورد کند. دلش گرم شد. لبخندی بعد از ماهها بر لبش نقش بست. نگاهی از سر قدردانی و تشکر به مهران انداخت. مهران لبخندی زد و گفت: خيلی خوشحالم که در کنارت هستم. ليلی باور کن من تو را بخاطر خودت ميخواهم نه خانواده ات. من تو را بخاطر وجود خودت ميخواهم. دلم ميخواد هر چه زودتر مدرسه را شروع کنی . از نااميدی خوشم نمی ايد. در چند روز اينده با خانواده ام صحبت خواهم کرد. اميدوارم که همه چيز به خير و خوشی تمام شود. حالا بريم و اگر اجازه بدی ادرس جديد منزلتان را به من نشان بده ديگه نمی خوام از تو جدا باشم. ليلی خيلی خوشحال بود. از اينکه ميدانست به کسی دل بسته که با همه پسرها فرق دارد. نور اميدی در دلش تابيد. روزهای بعد با هزار پيگيری و خواهش و التماس به کلاس درس برگشت. کاری به مادرش نداشت. ميدانست که ديگر مادرش اون رعنا خانم نيست. ميدانست عزت و شرف و احترامش را فدای پول و ثروت امينی کرده است. يک روز بعداز ظهر از مدرسه برگشته بود که پستچی را در خونه ديد. سراغ منزل او را گرفت. برگه ای از دادگاه در دست داشت . وقتی از ليلی پرسيد با نظام کار دارم ليلی گفت که پدرش است و الان در خانه نيست. پوستچی نامه را که به او داد متوجه شد احضاريه دادگاه است. مادرش درخواست طلاق داده بود. رعنا وقاحت را به حد اعلا رسانده بود. اشک به چشمان ليلی امد. احضاريه را برداشت و به طرف شرکتی که پدرش کار ميکرد رفت. وقتی به انجا رسيد از نگهبان سراغ پدرش راگرفت. نگهبان با ناراحتی گفت: ببخشيد ليلی پدرت همين امروز اخراج شد. او تسويه حساب کرد و به خانه رفت. ليلی گيج شده بود. چرا رعنا داشت با خانواده اش اين رفتار را ميکرد. ميدانست کار امينی و مادرش است. به طرف خانه به راه افتاد. وقتی وارد خانه شد. پدرش را ديد که داشت گريه ميکرد. دلش به حال او سوخت. کنارش نشست. دست را دور گردن پدر حلقه کرد. پدر مهم نيست. برای يک مرد زشته که زانوی غم بغل بگيره. ميگرديم و برات کار پيدا می کنيم. جرات اينکه کاغذ را به او نشان دهد نداشت. نظام قدری ساکت شد. نگاهی به چهره گريان و چشمان سرخ شده دخترش کرد. خجالت ميکشيد. هنوز نمی دانست چرا او را اخراج کرده اند. تا ديروز که همه از او و کارش راضی بودند. يعنی چی شده بود.؟ چند بار با شرکت رعنا تماس گرفته بود اما خانم کرمی گفته بود نيست. به ليلی گفت: مادرت که بيايد حتما با اقای امينی صحبت ميکند و مشکل حل ميشود. ليلی نگاهی مملو از ترحم به پدرش کرد. از او بدش امده بود يعنی يک مرد بايد اينقدر احمق باشد و کارهای زنش را نبيند. با غصب به پدرش نگاه کرد و گفت: چگونه تا بحال متوجه نشدی همه اين اتيشها از گور امينی و مادرم بلند ميشود.؟ تا کی ميخواهی سرت رو چون کبک زير برف کنی ؟ بابا بسه ديگه. يعنی تو هيچ نمی دانی؟ بيا اين احضاريه دادگاه. سوگلی امينی درخواست طلاق داده . پستچی ميگفت بار سوم است می ايد کسی در خانه نيست تحويل بگيرد. او ميخواهد زن امينی بشه. همش زير سر همون دو تا حيوان پست است. ليلی پشت سر هم بد و بيراه ميگفت. نظام گيج شده بود. هنوز نمی دانست از چه حرف ميزند. ليلی همه چيز را در چند دقيقه برای نظام توضيح داد. نظام باور نمی کرد شبهايی که او در گرما و سرما نگهبانی ميداده و با هزاران خطر روبرو بوده همسرش رعنا با امينی بوده است. لحظاتی سخت بر نظام گذشت. رنگش رو به سفيدی رفت. بار سنگين اين ننگ کمرش را خم کرد. آهی کشيد و از هوش رفت. ليلی چندين بار آب بر صورتش پاشيد اما بهوش نيامد. با اورژانس تماس گرفت . بعد از دقايقی همراه با آمبولانس به سوی بيمارستان حرکت کرد. پدرش در بخش مراقبتهای ويژه بستری کردند. شوک ناگهانی به او وارد شده و باعث سکته او شده بود. ليلی پشت در نشست. چقدر بدبخت بود. فکر نمی کرد پدرش از چيزی خبر ندارد. نمی دانست چنين خبری برای پدرش از مرگ فرزند سخت تر است. ليلی تجربه ای نداشت. بخيال خودش داشت پدرش را هوشيار ميکرد.
با پاهای لرزان قدم جلو گذاشت ، صدای مهران همانطور که مشغول بود پرسيد: امر بفرمائيد؟ هنوز به مشتری داخل مغازه نگاه نکرده بود. ليلی اطرافش را نگاه کرد،گلهای رنگارنگ زندگی و شادابی را ديد در حالی که خودش به اندازه يک زن ۴۰ ساله پير شده بود. دل و دماغ هيچ کاری را نداشت،جرات حرف زدن نداشت، به گل سرخی که در کنارش بود خيره شد،همان گلهايی که روزی مهران هر روز صبح برايش می آورد. هنوز همان عطر و بو را داشت. گلهای داوودی جلوه ای ديگر به مغازه داده بودند. ته مغازه روبانهای رنگارنگ و کارتهای مختلفی به چشم می خورد. چشمش به روبان سياه ته مغازه افتاد. اشکش جاری شد. با صدايی لرزان گفت: يه شاخه گل سرخ که دورش روبان مشکی باشه ميخوام. مهران قدرت اينکه سرش را بلند کند نداشت. ميترسيد نگاه کند و فقط صدا شبيه ليلی باشد. کنار دستش گلدانی که رزهای قرمز بود گلی برداشت. بطرف ميز رفت تا برای او بپيچد. هنوز به مشتری داخل مغازه اش نگاه نکرده بود. ببخشيد خانم کدوم کاغذ کادو را بپيچم؟ ليلی از او نالان تر بود. خود را در دريای متلاطمی ميديد که بدنبال تخته ای ميگردد تا به ان متصل شود و طوفان او را با خود نبلعد. همون همون کاغذ سياه . مهران باز دلش لرزيد، باز دست و پايش را گم کرد. اخه تن صدای ليلی بود اما چرا اينچنين ناراحت صحبت ميکرد. چرا او را به اسم صدا نمی کرد. پاهای او را می ديد اما می ترسيد نگاه کند. برای عزاداری ميخواهيد؟ اين سوالی ديگری بود که مهران پرسيد. شايد يعنی اره برای مرگ عشق گمشده ام ميخواهم به کسی بدهم که رفتنش مرا هم نابود کرد ميخوام بدم به کسی که تا پايان عمرم دوستش دارم. اين جملات را که گفت اشک مجالش نداد و شروع به گريه کرد. مهران منقلب شده بود. حال ديگر داشت ليلی خودش را عشقش را نگاه ميکرد. باور نمی کرد شايد خواب می بيند. خيلی دنبال ليلی گشته بود اما او گم شده بود. ۸ پيش تا بحال چقدر ليلی عوض شده بود. چهره ای تکيده و زرد. با اينکه چهره بيمارگونه او خبر از حوادثی تلخ ميداد اما هنوز همان زيبايی خاص را داشت. قلب مهران گريان شده بود. باور نمی کرد در چنين حالتی ليلی را ببيند. با لکنت زبان گفت: ليلی تا بحال کجا بودی ؟ چرا مرا گذاشتی و رفتی؟ ليلی ميدانی با من چه کردی؟ من دوستت داشتم درسته دو هفته من شد دو ماه اما چرا تو غيبت زد.؟ ميخواستم همه چيز را برات توضيح بدم اما هيچ کس از تو خبری نداشت. از او خواست که به خارج از مغازه بروند تا همه چيز را برايش تعريف کند. مثل زمانهای قبل سوار بر ماشين مهران شد و مهران به راه افتاد. دقايقی بين هر دو سکوت برقرار بود. ميخواست از اول ماجرا برای مهران تعريف کند.ميخواست هر انچه را قبلا نگفته بود بگويد. ميخواست بگه بخاطر مهران و بخاطر فرهنگی که خانواده های از نوع مهران دارند ميخواسته زندگی بهتری داشته باشد . ميخواسته برای اينکه مهران را از دست ندهد بدنبال زندگی بهتری باشد . اما هم مهران را از دست داد و هم زندگی خودش را. سرش زير بود. آهنگی از ضبط ماشين به صدا در امده بود. مهران سکوت را شکست. ليلی برام بگو. بگو اين همه مدت کجا بودی؟ چی شده؟ چه اتفاقی برات افتاده؟ بگو ليلی بيشتر از اين آزارم نده. مهران ساکت شد،منتظر جواب ليلی بود. ميخواست ناگفته ها را بشنود. ليلی آهی سوزناک کشيد. نمی دانست از کجا شروع کند؟ بهتر ديد از اول برای او بگويد. او در حالی که خودش را کنترل ميکرد که گريه نکند اينچنين شروع کرد:« از روز اولی که به تو دل بستم بارها خواستی خانه ما را بلد شوی اما من هر دفعه به بهانه ای سرباز زدم. هميشه واهمه داشتم که اگر محل زندگی مرا ببينی و خانواده مرا ببينی مرا ترک خواهی کرد. خانواده من و تو زمين تا اسمون با هم فرق دارند. من در محله ای فقير نشين زندگی ميکنم که پدری کارگر و مادری که هر از گاهی در خانه ها کلفتی ميکرد زندگی ميکردم. گرچه از زندگيم ناراضی بودم اما هيچ وقت شکايتی نکردم. تا اينکه با تو اشنا شدم. کم کم بهت دل بستم . زيبايی من هرگز تو را به فکر نينداخت که شايد در خانواده های فقير هم دختران زيبايی وجود داشته باشد. هميشه ميگفتی به مادرت گفته ای ليلی از خانواده ای اصل و نصب دار و خوب است. هميشه ميگفتی به مادرت گفته ای پدر و مادر با کلاسی دارد. تو هرگز از من نپرسيدی پدر من چيکاره است مادر من چقدر سواد دارد. برداشتی از حرفها و زندگی من داشتی. ترس و واهمه مرا فرا گرفته بود که به محض اينکه از زندگی من باخبر شوی مرا ترک خواهی کرد. حتی اگر خودت هم بخواهی خانواده ات نخواهند پذيرفت با يک دختر سطح پايين و مادر و پدر کارگر ازدواج کنی. روزهايی که يا تو می گفتم و می خنديدم شبها را تا پاسی از شب گريه ميکردم. ميدانستم بالاخره دست روزگار ما را ازهم جدا خواهد کرد. تا اينکه تو به مسافرت خارج از کشور رفتی. گفتی دو هفته اما زمانی که نزديک دو ماه شد و نيامدی گفتم ديگر برنمی گردی اما در دلم اميدی سوسو ميزد. يه روز زمانی که مادرم از سر کار برميگشته مردی به او پيشنهاد کار در شرکتش را داده بود. گفته بود حيف است که زنی با شخصيت مادر من در خانه ها کار کند. با اينکه در اول پدرم مخالف بود اما با اصرار من و مادرم او در شرکت آقای امينی مشغول کار شد. از همان روز بنای بدبخت شدن ما ريخته شد. امينی به قول خودش با پول زندگی ما را عوض کرد. در بهترين جا خانه ای برای ما خريد. به قول خودش مادرم را همه کاره شرکت کرد. طوری برنامه ريزی شده عمل کرد که همه ما را فريب داد. عين يکی از اعضای خانواده خودمان به او نگاه ميکرديم. به او اعتماد کرده بوديم.منتظر برگشتن تو بودم تا آدرس جديد خانه را به تو بدهم . ديگه احساس کمبود نمی کردم. ميخواستم بگويم مادرم کارمند يک شرکت تجاری است. ديگه شرم نداشتم که خانواده ام را به تو نشان دهم. تو را از ان خودم ميدانستم. به خودم ميگفتم به محض اينکه برگشتی ميگويم به خواستگاری بيايی. نقشه ها برای زندگی خودمون ريخته بودم.يک روز امينی از من خواست به دفتر ديگرش برويم تا مدارکی را بردارد. من همراه او رفتم . هرگز فکر نمی کردم برای من نقشه کشيده است. داروی بيهوشی در نوشيدنی من ريخته بود و اتفاقی که نبايد می افتاد پيش آمده بود. تا مدتها بيماری روحی روانی گرفته بودم. افسردگی به سراغم امده بود. بعدها متوجه روابط نزديک مادرم با امينی شدم. يواش يواش حضور شبانه امينی را در حالی که برای پدرم کاری شبانه روزی پيدا کرده بود در اتاق خواب مادرم مشاهده کردم. با مادرم درگير شدم. اما او هم در اين منجلاب غرق شده. تصميم گرفتم از خانه فرار کنم. اما جايی نداشتم بروم. ديشب را منزل دوستم شيوا به بهانه اينکه خانواده ام مسافرت هستند خوابيدم اما ديگر جايی ندارم بخوابم. نمی خوام به آن خانه ای که محل نابودی من است برگردم. نمی خواستم با تو هم روبرو بشوم. چون جايی در قلب تو ديگر ندارم. اما ناخوداگاه به سمت مغازه تو کشيده شدم. ميخواستم برای مرگ عشقم ختم بگيرم. ميخواستم بگويم عشق من نابود شد. ميخواستم بر مزار قلبم گريه کنم. مهران به من خيلی ظلم شد. نه مادرم خودم به من ظلم کرديم. زياده طلبی ها خودم و شايدم نمی دانم فرهنگ خانواده های افرادی چون شما ها باعث شد اين بلاها سر من بيايد. منو ببخش قول ميدم هرگز مزاحمت نشم. خواستم نگويی به عشق پاکمون پشت پا زدم. خواستم بگويم دست سرنوشت اين بلاها را سر من اورده حالا هم ميروم . و هرگز مزاحمت نميشم. »
ليلی ساکت شد و ارام ارام اشک ريخت. مهران هم داشت گريه ميکرد. باور نمی کرد چه بر سر عشق او امده سکوتی وحشت ناک بين هر دو بوجود امده بود.
بسم الله الرحمن الرحيم
حضرت مولا اميرالمومنين فرمودند: بخدا اين روزی است که خداوند چشم آل رسول را به آن روشن گردانيده، غدير ثانی و روز سرور شيعيان است که دعا به استعجابت ميرسد، روز ندامت ظالم و هلاکت منافق است، روزی است که اصل و ريشه کل شر به درک واصل شد.
« بحارالانوار ج:۳۱ ص : ۱۲۷»
نهم ربيع الاول آمد، صبحی را آغاز می کنيم که مولا و آقايمان تاج پادشاهی امامت را بر سر نهادند. آقای که در پنج سالگی به امامت برگزيده شدند و از همان زمان به اذن خداوند غيبت را آغاز فرمودند. بيائيد با هم قدری با مولايمان درد دل کنيم.
آقا جان،مولای من ديروز غروب جمعه به نيمه پنهان قرص خورشيد که نگاه ميکردم در تلالو نور زيبای اون دلم هوات کرده بود. بارها دعای فرج را زمزمه کردم و گفتم می ايی اما نيامدی، ندبه صبح جمعه را همگی با تضرع خوانديم، اين الحسن و اين الحسين....اين بقيه الله اعظم خدای من کجاست مولايمان؟ کجاست آن نور ديدگان زهرا و علی؟خدای من پس چرا نمی ايد؟ مگر نگفتند زمانی که دنيا را ظلم و جور فرا گرفت می ايی؟ اقا جان ديروز شهادت پدر بزرگوارت بود، ديروز اربعين هتک حرمت حرم پدر و جد بزرگوارت بود. چرا اينقدر صبر؟ مولای ما در جای جای دنيا می بينيم چه جنايتها که نميشود. هر روز خبر ميدهند عده ای از شيعيانت در کمال بی رحمی به شهادت رسيدند. نور ديدگان پيامبر ، مهدی جان تا کی بايد چشم انتظار بمانيم. مهدی جان دلمان خون است ، دلمان گرفته ، آفتاب امامت تو امروز تلالو گرفته، مهدی جان شيعيانت چشم انتظارند. بخدا ميزبانانی داری که روز و شب به درگاه خدا دعا ميکنند که بيايی. مهدی زهرا هر آدينه چشم انتظار آنيم که صدای تو در دنيا پيچيده شود:«انا مهدی .. انا بقيه الله » تا جان را نثارت کنيم. آقا و مولای ما از روزی که پيامبر اخرين ظهور فرمودند نويد امدنت را دادند ، اقا و مولای ما چقدر چشم انتظاری؟ ميدانم ميدانم در ميان امتت گناه افزونی يافته ميدانم در ميان اين قوم که خود را شيعه و رهرو تو ميدانيم معصيت زياد شده اما اقا و مولا به اين گناهان منگر . به طفل معصومی نگاه کن که در کنار بارگاه اقا حسين ع با بمبهای دشمنانت در خون خود غلطيدند. به اشک چشم مادران شهدا نگاه کن. به اه فرزند شهيدانی چون باکری ها ،همت ها، جهان اراها، صيادشيرازی ها، چمران و....و.... نگاه کن.به يتيمانی نگاه کن که هرگز روی زيبای پدر شهيدشان را نديدند. به لحظه های جمعه ای بنگر که همسر شهيدی بر سر تربت پاک او اشک می ريزد. مهدی جان اه دل پيرزن و پيرمردی نگاه کن که چهار فرزند را در راه دين تو قربانی کردند. آيا اين همه اشک و اه لياقت ديدن تو را ندارد؟ مهدی جان ميدانم ميدانم که دلت برای شيعيانت تنگ شده اما بيا که ديگر طاقتی نمانده. اللهم العجل لوليک الفرج مولانا صاحب الزمان. امين
«قسمت ۱۴ رمان در ارشيو بهمن ماه ۸۴ ميباشد»
ليلی باور نمی کرد با اين وقاحت با او حرف بزند. اقای امينی بی پروا و جسورانه به او پيشنهاد ميداد. با اينکه با مادرش رعنا در ارتباط بود ميخواست با ليلی هم باشد. در دل او آتشی برپا شده بود. ميخواست بادستانش او را خفه کند اما ميدانست که قدرتش را ندارد. بلند شد. مجادله را با او بی فايده می ديد. بطرف در حرکت کرد که صدای امينی او را سرجايش نگه داشت . بدون اينکه به طرف او برگردد منتظر شنيدن حرفش شد. امينی گفت:«از دختران سرسختی چون تو خوشم مياد، حيفه که با لجبازی بخواهی يه عمر با بدبختی زندگی کنی، هم زيبايی و هم سرکش، نياز به رام کردن داری و منم راه و روش اونو خوب بلدم.»صدای زمين خوردن چيزی پشت سرش شنيد، پايين پايش را نگاه کرد. کناره بسته اسکناس را ديد. به بدترين شکل به او توهين شده بود. برگشت روی زمين بسته اسکناس را برداشت و به امينی نگاه کرد. احساس پيروزی در صورت او نمايان بود. چند قدمی به طرف ميز او جلو رفت، بسته اسکناس را با تمام قدرت به صورت امينی زد و سريع از اتاقش خارج شد. برای امينی باور کردنی نبود يک دختر ۱۸ ساله اينچنين او را مسخره و تحقير کند. از طرفی هم ميخواست با هر ترفندی او را به دست اورد. ليلی سريع از شرکت خارج شد. از خانه رفتن بدش امده بود. اما يک دختر تنها کجا ميتوانست برود؟ اهسته توی پياده رو قدم ميزد. بطرف خانه شيوا دوستش حرکت کرد. به انجا که رسيد مردد بود زنگ را به صدا در اورد يا نه؟ خانواده شيوا مذهبی بودند. بالاخره زنگ را زد و لحظاتی بعد مادر شيوا در را باز کرد در حالی که ليلی را پريشان و گريان پشت در ديد . او را به داخل دعوت کرد و ليلی بدون اختيار وارد شد. شيوا به استقبال امد. او کم و بيش از وضعيت زندگی ليلی با خبر بود. او را به اتاق خودش برد. ليوانی اب خنک برای ليلی اورد. کمی تامل کرد تا ارامشی نسبی به ليلی برگردد. دلش ميخواست گريه کند اما اشک چشمش هم خشک شده بود. سرش را روی سينه شيوا گذاشت و با بغضی که در سينه پنهان کرده بود شروع به گريه ارام کرد. در خانه شيوا احساس ارامش ميکرد. شيوا او را ارام کرد. خواست بگويد که چه اتفاقی افتاده. ليلی ميخواست درد دلش را برای کسی تعريف کند. اما می ترسيد. با اين حال شروع به حرف زدن کرد. از اول اشنايی مادرش با امينی و تا بحال و کاری که امينی با او کرده بود. شيوا وحشت کرده بود. ميترسيد اگر خانواده اش بفهمند اجازه ندهند با ليلی ارتباطی داشته باشد. از خودش هم کمکی برخواسته نبود. قدری فکر کرد و گفت:«به مادرم می گويم پدر و مادرت برای کاری مجبور شده اند به شهرستان بروند و تو در خانه تنها بوده ای و ترسيدی. شايد بتوانی شب را اينجا به سربري» آن شب را ليلی در کمال ارامش در خانه دوستش خوابيد. به حال و روز شيوا غبطه ميخورد. زندگی ساده ای داشتند. اما با ايمانی که در اين خانواده بود خوشبخت زندگی ميکردند.
«قسمت ۱۴ رمان در ارشيو بهمن ماه ۸۴ ميباشد»
ليلی باور نمی کرد با اين وقاحت با او حرف بزند. اقای امينی بی پروا و جسورانه به او پيشنهاد ميداد. با اينکه با مادرش رعنا در ارتباط بود ميخواست با ليلی هم باشد. در دل او آتشی برپا شده بود. ميخواست بادستانش او را خفه کند اما ميدانست که قدرتش را ندارد. بلند شد. مجادله را با او بی فايده می ديد. بطرف در حرکت کرد که صدای امينی او را سرجايش نگه داشت . بدون اينکه به طرف او برگردد منتظر شنيدن حرفش شد. امينی گفت:«از دختران سرسختی چون تو خوشم مياد، حيفه که با لجبازی بخواهی يه عمر با بدبختی زندگی کنی، هم زيبايی و هم سرکش، نياز به رام کردن داری و منم راه و روش اونو خوب بلدم.»صدای زمين خوردن چيزی پشت سرش شنيد، پايين پايش را نگاه کرد. کناره بسته اسکناس را ديد. به بدترين شکل به او توهين شده بود. برگشت روی زمين بسته اسکناس را برداشت و به امينی نگاه کرد. احساس پيروزی در صورت او نمايان بود. چند قدمی به طرف ميز او جلو رفت، بسته اسکناس را با تمام قدرت به صورت امينی زد و سريع از اتاقش خارج شد. برای امينی باور کردنی نبود يک دختر ۱۸ ساله اينچنين او را مسخره و تحقير کند. از طرفی هم ميخواست با هر ترفندی او را به دست اورد. ليلی سريع از شرکت خارج شد. از خانه رفتن بدش امده بود. اما يک دختر تنها کجا ميتوانست برود؟ اهسته توی پياده رو قدم ميزد. بطرف خانه شيوا دوستش حرکت کرد. به انجا که رسيد مردد بود زنگ را به صدا در اورد يا نه؟ خانواده شيوا مذهبی بودند. بالاخره زنگ را زد و لحظاتی بعد مادر شيوا در را باز کرد در حالی که ليلی را پريشان و گريان پشت در ديد . او را به داخل دعوت کرد و ليلی بدون اختيار وارد شد. شيوا به استقبال امد. او کم و بيش از وضعيت زندگی ليلی با خبر بود. او را به اتاق خودش برد. ليوانی اب خنک برای ليلی اورد. کمی تامل کرد تا ارامشی نسبی به ليلی برگردد. دلش ميخواست گريه کند اما اشک چشمش هم خشک شده بود. سرش را روی سينه شيوا گذاشت و با بغضی که در سينه پنهان کرده بود شروع به گريه ارام کرد. در خانه شيوا احساس ارامش ميکرد. شيوا او را ارام کرد. خواست بگويد که چه اتفاقی افتاده. ليلی ميخواست درد دلش را برای کسی تعريف کند. اما می ترسيد. با اين حال شروع به حرف زدن کرد. از اول اشنايی مادرش با امينی و تا بحال و کاری که امينی با او کرده بود. شيوا وحشت کرده بود. ميترسيد اگر خانواده اش بفهمند اجازه ندهند با ليلی ارتباطی داشته باشد. از خودش هم کمکی برخواسته نبود. قدری فکر کرد و گفت:«به مادرم می گويم پدر و مادرت برای کاری مجبور شده اند به شهرستان بروند و تو در خانه تنها بوده ای و ترسيدی. شايد بتوانی شب را اينجا به سربري» آن شب را ليلی در کمال ارامش در خانه دوستش خوابيد. به حال و روز شيوا غبطه ميخورد. زندگی ساده ای داشتند. اما با ايمانی که در اين خانواده بود خوشبخت زندگی ميکردند.

بار ديگر سال تمام شد مثل تمام سالهای گذشته ای که رفت و سال اينده هم می ايد
و می رود اما ميماند انچه که ما کرده ايم در يک سال می ماند توانسته ها و ناتوانی های ما ،يقينا خانواده هايی هستند که با چشمانی اشکبار به استقبال سال جديد می روند بخصوص خانواده های عزيزی که در حادثه تروريستی نامردان روزگار در جاده زابل - زاهدان ناجوانمردانه به شهادت رسيدند انان هم داشتند برای سالی جديد خود را اماده می کردند اما هميشه نامردانی يافت می شوند که در هر کجای دنيا بخصوص ايران اسلامی که دشمنانی که از ديرباز کينه اسلام و مسلمين را در دل ذخيره کرده اند خانواده های زيادی را داغدار کردند. کودکانی که بايد پای سفره هفت سين در کنار پدر خانواده می نشستند اينک يتيم شده اند و با چشمانی اشکبار و دلی خونين در اربعين سالار شهيدان به سوگ پدرشان می نشينند. سال جديد با اربعين حسينی شروع ميشود. اميد است در سال جديد حرمت دهه اخر صفر از طرف همه ما مسلمانان حفظ گردد و هنگام دعای سال تحويل برای ظهور مولايمان اقا امام زمان که با شروع سال جديد ۱۱۷۲ سال ولادت ان والا مقام می گذرد دعا کنيم . دعا کنيم خداوند ريشه ظلم و ستم را در دنيا بخصوص ايران عزيز بخشکاند و هر کسی ميخواد به اين کشور و انقلابی که با خون هزاران هزاران شهيد ابياری شده زيانی برساند نابود کند. اميدوارم که درسال جديد خانواده های نيازمند و چشم به راه کمکهای نيکوکارانه را فراموش نکنيم و آنها را جزئی از خانواده خود بدانيم . اميدوارم با بهار طبيعت دلهای ما هم بهاری شود و با خود عهد ببنديم که با نو شدن روزهايمان دلمان نيز نو شود و غبار کينه ها و اندوه ها را بزدائيم ايمانمان را پاک گردانيم و عشق را جايگزين تنفرها و بديها نمائيم. بيائيم دست به دست هم دهيم و ايرانی آباد و ازاد بسازيم . و اينک با شروع بهار برای من سالی نو در زندگيم آغاز ميشود و يک سال ديگر به سن شناسنامه ام افزوده ميگردد نمی دانم آيا به سن عقلم ،شعورم و کارنامه ای که بايد در آخرت پيش روی مولايم امام زمان و بانويم فاطمه زهرا گشوده شود چيزی افزوده ام يا نه؟ برايم دعا کنيد که سخت محتاج دعای شما خوبان هستم. پيشاپيش سال نو را به همه دوستان ،عزيزان بزرگوارنی که در طول سال با وبلاگ رمان فارسی همراه بودند تبريک می گويم و برای همه آرزوی سالی پربار ،بابرکت و شاد را دارم. انشا الله سال جديد با ادامه رمان قبلی در خدمتتان خواهم بود و منتظر نظرها و پيشنهاد سوژه های شما برای داستانهای جديد هستم. به اميد ديدار در سال ۱۳۸۵.
نزديک به يک ماه و نيم در بيمارستان بستری بودم . با عصا راه می رفتم و کم کم عادت کرده بودم. با تمام بخش دوست شده بودم. مجروحان جنگ از هر شهری بودند. روز مرخصی از بيمارستان دوستان مسجد و دانشگاه به بيمارستان امده بودد . هيچ اثری از خانواده ام نبود. هر روز در بيمارستان هنگام وقت ملاقات چشم به در بودم که پدر و مادرم را ببينم اما هرگز به ديدنم نيامدند. به اتاق مشهدی در مسجد جايی که برای من تختی گذاشته بودند رفتم. دلم برای پدر و مادرم خيلی تنگ شده بود. چند روزی در مسجد بودم. دوستان به ديدنم می آمدند. گاهی اوقات سر به سرم می گذاشتند و لحظات شادی را برايم درست ميکردند. دلم ميخواست به جبهه برگردم. چندين بار با فرمانده گروه مقاومت صحبت کردم اما مخالفت کرد. نظر او ماندنم در مسجد بود و ادامه کارهای فرهنگی . اعتقاد داشت بايد در مسجد و محله جای خالی دوستانی که در جبهه هستند را پر کنم. با کمک علی دوست دانشگاهی ام برنامه ريزی کردم برای درس خواندنم و جبران درسهای گذشته. تصميم داشتم در تمام مراحل به بهترين روش عمل کنم و نتيجه بگيرم. روزها از پی هم گذشت و من روز به روز برای خانواده ام بيشتر دلتنگ ميشدم. تصميم گرفتم سری به پدر و مادرم بزنم. از علی خواستم مرا به اآنجا ببرد. عصر جمعه ای بود. همراه با علی بطرف منزلمان حرکت کردم. دل توی دلم نبود. سراسر وجود شوق ديدار آنها را داشت. ميدانستم با ديدن من و قطع شدن پای من خيلی ناراحت خواهند شد. مطمئن بودم که خبری از حال و روز من ندارند. توی کوچه خودمان که رسيدم می لرزيدم. علی کمکم کرد از ماشين پياده شدم. نزديک به يک سال بود از آنها خبری نداشتم. بيشتر اين مدت را در جبهه گذارانده بودم. هر چی نامه هم داده بودم جوابی برايم نيامده بود. ميدانستم از جبهه رفتم ناراحت بودند و به همين خاطر جواب نامه های مرا نمی دهند. پشت در رسيدم. زنگ خانه را به صدا در اوردم. کليد را داشتم اما چون علی همراه من بود بهتر ديدم زنگ بزنم و با اطلاع وارد خانه شوم. هر چه زنگ زدم جوابی نگرفتم . گفتم حتما منزل نيستند. در را باز کردم. پشت در مملو از نامه های خودم بود. نامه هايی که پستچی آورده بود و از زير در به داخل انداخته بود. معلوم بود مدتها است که خانه نيستند. علی نامه ها را برداشت. به داخل رفتم . در ورودی ساختمان را که باز کردم همه جا را خاک گرفته بود. يعنی کجا رفته بودند.؟ با قلبی محزون و دلی شکسته برگشتم. بهتر ديدم به خانه همسايه آًقای مرادی مراجعه کنم و خبری بگيرم. زنگ خانه آنها را که با پسرشان محمد همکلاس بودم زدم. صدايی از آيفون پرسيد کيست؟ سلام کردم و خواهش کردم به جلو در بيايند. خانم مرادی را ديدم که در را به روی من باز کرد. سلام کردم اول مرا نشناخت. بخصوص که حال از ناحيه پا هم مجروح بودم. نگاهی پرسشگرانه به من انداخت و گفت : کاری داشتيد. اشک در چشمانم جمع شد و گفتم: خانم مرادی من هشتم. ناصر تقوايی. پسر آقای تقوايی . تکانی خورد و با حالت تعجب به من نگاه کرد. آًا ناصر تويی ؟ بفرما داخل بفرما پسرم. همراه با علی به داخل رفتيم. هميشه از خانواده آقای مرادی خوشم می امد. کاری به کار ديگری نداشتند. خانواده ای تقريبا مذهبی بودند. آقای مرادی چند ماهی در جبهه گذرانده بود. خانم مرادی با چای و ميوه از ما پذيرايی کرد. چند دقيقه ای نشسته بوديم که اقای مرادی سر رسيد . معلوم بود که همسرش با او تماس گرفته است. چندين بار از خانواده ام و وضعيت و آدرس آنها پرسيدم . خانم مرادی از جواب دادن خودداری ميکرد و سعی بر ان داشت که ذهن مرا دور کند. آقای نرادی از طريقه مجروح شدنم پرسيد و اينکه چرا در اين مدت هيچ خبری از من نبوده است. نامه ها را به او نشان دادم و گفتم من بطور دائم نامه ميفرستادم اما جوابی دريافت نمی کردم تا اينک که همه را باز نشده پشت در ديدم. دلشوره ای عجيب داشتم. با التماس از آنها خواستم مرا از وضعيت خانواده ام باخبر کنند. آقای مرادی مکثی کرد و بعدش از همسرش خواست که امانتی که پدرم به انها سپرده را بياورد. بسته ای بود حاوی سند خانه و ماشين و يک حساب بانکی و نامه ای که برای من نوشته بودند. نامه را باز کردم و شروع به خواندن کردم. نامه اينچنين نوشته شده بود:
((پسرم ناصر سلام . شايد وقتی اين نامه را می خوانی هرگز ديگر ما را نبينی . خيلی سعی کرديم از رفتنت به جبهه جلوگيری کنيم اما موفق نشديم . ما ماهها بود که تدارک رفتن از ايران را ديده بوديم و دلمان ميخواست هر چهار نفر با هم برويم. اما تو من ،مادرت و خواهرت را رها کردی و به دنبال جنگ و جبهه رفتی. ديگر ماندن ما در اينجا ارزشی نداشت. تصميم گرفتيم حال که برنامه های ما در آمريکا رديف شده برويم. بنابراين سند خانه و ماشين را به نام تو زديم تا نگويی پدرم مرا دست خالی رها کرد و رفت. مبلغی هم در حساب گذاشته ام تا بتوانی مدتی را که در حال درس خواندن هستی بگذرانی. اگر روزی متوجه اشتباه خودت شدی ميتوانی به آدرسی که دوستم آقای محمدی دارند تماس بگيری تا وسيله آمدنت را درست کنم. خدانگهدارت پدر و مادر و خواهرت))
اشک از چشمانم جاری شد. توان کنترل خود را نداشتم. باور نمی کردم خانواده ام به همين راحتی مرا تنها گذاشته باشند. پس عاطفه پدر و مادر چی شده؟ فکر ميکنند با گذاشتن خانه و ماشين و پول مرا ياری کرده اند و در حق من خدمت کرده اند.؟ نمی دانستم چه بگويم؟ نامه را بستم. حال خوبی نداشتم. اما معلوم بود که هنوز حرفهای آقای مرادی تمام نشده است. معلوم بود چيزی برای گفتن دارد. آقای مرادی غمگين به من نگاه کرد. قبل از اينکه حرفی بزند گفتم ميخواهم به آدرسی که داده اند بروم و شماره تلفن خانواده ام را بگيرم و پاکت را برای انها پس بفرستم. اما آقای مرادی ممانعت کرد و گفت فايده ای ندارد. چون خبر بدتری برای تو دارم. دلم ريخت. سراسيمه پرسيدم چی ديگر چی شده است؟ خانم مرادی گريه ميکرد. بعد از لحظاتی سکوت که بين ما برقرار شد شروع به سخن گفتن کرد و گفت:«پسرم خداوند بنده هاش را به هر طريقی آزمايش می کند. الحمد الله که تو سرافراز تا بحال بيرون امده ای . حساب تو با خانواده ات مطمئنا جداست. اکثر محله از خانواده ات ناراضی بودند. اما حالا همه چيز عوض شده . ميدانی چه ميخواهم بگويم.؟ متاسفانه خانواده ات تصميم ميگيرند از راه مرز فرار کنند و به آمريکا پناهنده شوند. گويا دوستانی که در انسوی مرزها داشته اند مقدمات کار را فراهم نموده بودند. با قايق از بوسنی با کشوری ثالث حرکت ميکنند که دچار طوفان ميشوند و کليه سرنشينان قايق در دريا غرق ميشوند. بعد از ان که حدود شش ماه پيش بوده ديگر هيچ کس اثری از انها نديده است. خدا رحمتشان کند. شايد خواست خدا بوده که تو با انها نباشی.» ديگر هيچ کدام از حرفهای آقای مرادی را نمی شنيدم. برايم باورکردنی نبود که کل خانواده ام را در يک اقدام احمقانه از دست داده ام. آن شب را به خانه دوستم علی رفتم و تا صبح گريه کردم. از خدا خواستم به من صبر و بردباری بدهد. تصميم گرفتم مجلس ختمی برای انها برپا کنم. گرچه خاطره خوبی نداشتم اما آنها خانواده من بودند.بسياری از دوستان و اشنايان در مجلس شرکت کردند. با مشورت با يکی از مجتهدين قسمت اعظمی از ارثيه ای که برای من گذاشته بودند را در راه خيريه صرف کردم و خانه ای کوچک برای خودم تهيه کردم. حال ديگر باور کردم که تنها هستم و بايد بار زندگی را تنهايی به دوش بکشم. خودم را برای زندگی جديدی با تمام مشکلاتش آماده کردم.
بعد از دوسال درسم را تمام کردم و در اين مدت فرماندهی پايگاه مقاومت مسجد ابوالفضل را بعد از شهادت دوست عزيزم مرتضی به من سپردند. هر از گاهی به جبهه ها سر ميزدم و چند مدتی هر چند کوتاه را در انجا ميگذراندم. از تنهايی خسته شده بودم . دوستان پيشنهاد ازدواج را به من دادند. خودم هم مدتی در فکر ازدواج بودم. با حاج رحيمی مشورتی کردم و همراه با او به خواستگاری خواهر علی دوستم رفتيم. خواهر علی دختری بسيار متين و باوقار بود. مراسم ساده ای گرفتيم و زندگی مشترک خودم را با فاطمه شروع کردم. با اينکه ميدانستم نداشتن پا مشکلاتی در زندگی فاطمه بوجود خواهد آورد تصميم گرفتم به طريقی ديگر جبران کنم. در جهاد سازندگی مشغول کار شدم. ارتباطم را با جبهه قطع نکردم. هر روز خبرهای پيروزی رزمندگان و گاهی ضد حمله های نيروهای بعثی به گوش ميرسيد. بالاخره روزی را که نبايد اتفاق می افتاد پيش امد. پذيرفتن قطع نامه ۵۹۸ شورای امنيت از سوی حضرت امام . زمانی که پيام حضرت امام از راديو پخش ميشد دل تمام رزمندگان شکست. همه بايد در هر برهه ای از زمان به فرمان امام گردن می نهاديم. جنگ تمام شد و مرحله بعد از جنگ که بازسازی کشور بود شروع شد و دوران جنگ بدتر از فيزيکی شروع شده بود. سالها از جنگ گذشت امام به رحمت ايزدی پيوستند و مقام معظم رهبری از طرف خبرگان انتخاب شده بودند. جنگ فرهنگی ابرقدرتها شروع شده بود و دور کردن جوانان ما از جبهه و جنگ و ارمانهای هزاران هزار شهيد. هر روز که می ديدم جوانها از ارزشهای دينی دورتر می شوند غم و غصه هايم بيشتر ميشد. متاسفانه افرادی که اصلا نمی دانستند جنگ و جبهه چيست بر سر کار امده بودند و با برداشتهای نادرست جوانان ما را منحرف ميکردند. اينک بايد همه دست به دست هم می داديم و جبهه ای ديگر را می ساختيم . جبهه ای که اينک بايد فرهنگی مبتذل را که داشتند وارد فکر و ايده جوانانمان ميکردند را نابود کنيم. جبهه ای فرهنگی که بايد تمام آنانی که درد کشيده جنگ و انقلاب بودند مجددا به اين جبهه وارد ميشدند و دست از اختلاف سليقه ها برميداشتند.
دست در دست دو فرزندم همراه با همسر مهربان و فداکارم فاطمه عيد را در شلمچه،فکه،چذابه و ديگر مناطق جنگی سپری کردم تا سالی ديگر را به اميد ظهور مولايمان امام زمان اغاز کنیم.
پايان
چشم باز کردم . اول نمی دانستم کجا هستم؟ وقتی اطرافم را نگاه کردم متوجه بستری شدنم در بيمارستان شدم. چی شده که من بيمارستان بستری شده ام.؟ باورم نميشد. نگاهی به تخت های کنارم انداختم . همه خواب بودند. رزمندگانی که زخمی در اين بيمارستان خوابيده بودند. نيمه های شب بود. به مغزم فشار آوردم آخرين لحظه های در جبهه بودنم را بياد آورم. خواستم حرکتی به خودم بدهم نمی توانستم. پايم سنگين بود. متوجه آويزان بودنش شدم. حتما شکسته بود و گچ گرفته بودند. لحظاتی را با خدای خودم راز و نياز کردم. ياد انفجار افتادم و سوزش و درد پايم . ياد اينکه يه لحظه به بالا پرتاب شدم افتادم و ديگر چيزی نفهميدم. گويا مين زير پايم منفجر شده بود. نزديک اذان صبح بود. با صدای بلندگو که داشت تلاوت قرآن پخش ميکرد بچه ها بيدار شدند. پرستار بخش چراغ را روشن کرد. دور و برم را نگاه کردم آشنايی نديدم. پتو را کنار زدم. چشمم به پايم افتاد که با وزنه آويزان شده بود. لرزشی در بدنم ايجاد شد. باورم نمی شد پايم را از زانو قطع کرده بودند. خدای من نه!!!!!! يعنی ديگه نمی توانستم جبهه بروم. ؟ يعنی خداوند مرا تا همينجا قبول داشته؟ دلم گرفت و بغضی گلويم را گرفت. دستم را روی صورتم حائل کردم و شروع به گريه کردم نه بخاطر اينکه پايم قطع شده بود بلکه بخاطر اينکه همه چيز را برای خودم تمام شده می ديدم. نمی دانم از اين به بعد با تنهايی بدون پا چيکار کنم؟ کنار دستی من رو به من کرد و لبخندی زد و گفت:«مرد شجاع کجايی؟» تحويل نمی گيری ؟ برگشتم به او نگاهی انداختم و سلام کردم. چشمان اشک آلودم را ديد. با اينکه مطمئن بودم متوجه ناراحتی و گريه من شده به روی خود نياورد و گفت:«وقتی جوانانی چون شما را می بينم که چون مولايشان ابوالفضل العباس اينچنين جان فشانی ميکنند حسرت ميخورم. ای کاش من هم وقتی جوان بودم اين فرصت برايم پيش آمده بود. پتو تا گردن روی او کشيده شده بود. ميخواستم بگويم درسته که شما مسن هستيد اما فرصت خدمت از من گرفته شد که پرستار به طرف تخت او رفت و بلند گفت:« پيرمرد بی دست ما چطوره؟ پتو را از کنار زد با تعجب به او نگاه کردم هر دو دست را نداشت اما ناراحت بود که چرا از جوانی جانباز نشده. چه روحيه ای داشت از دو دست برای هميشه محروم شده بود. از خودم خجالت کشيدم. بطرف ديوار نگاه کردم تا چشمانم به ان مرد نورانی نيفتد. هر جا می رفتم همه از من جلوتر بودند. توی مسجد،توی جبهه، حالا هم در بيمارستان، آنوقت برای قطعی پايم بغضم می گيرد و بهانه ميکنم که بخاطر اين است که نمی توانم خدمت کنم. خدای من چه مردان بزرگی تا الان در اين مملکت بوده اند و من نمی ديدم. برگشتم و گفتم: «پدر مرا ببخشد که متوجه شما نبودم ای کاش من هم پدری چون شما داشتم و به او افتخار ميکردم. در چه عملياتی مجروح شديد؟» حاج محمد که الان با خطاب قرار گرفتنش از طرف يکی ديگر از مجروحان اسمش را فهميده بودم خنديد و در حالی که پرستار داشت جراحات او را شستشو ميداد گفت:« من فقط همين دو دست ناقابل رو تقديم کردم چيزی نداشتم اما خوشحالم که خدا همين هم از من قبول کرد. گرچه با دست ديگر نمی توانم کاری کنم اما سعی ميکنم با پايم استوار باشم و با زبانی گويا از دين و مملکتم دفاع کنم. پسرم تو اول راهی و خيلی وقت داری که خودت را به مراتب بالای عشق به مولا برسانی . سعی کن مشکلات تو را از پا در نياورد سعی کن هميشه خودت را از ديگران پايين تر بدانی تا بتوانی روز به روز بزرگ شوی . در ضمن ديگر نشنوم از پدرت چيزی بگويی حتما پدری که توانسته به هر شکلی اينچنين جوانی به جامعه تحويل دهد اگر چه بر خلاف عقايدش باشد اما نزد خدا قربی دارد. تو هم سعی کن برای او پسری در خور شان باشی تا خداوند هر چه بيشتر به تو توجه کند. که قران کريم فرموده «وللوالدين احسانا» پدر و مادرتان را نيکی کنيد. پسرم انشا الله از اينجا ميروی اما يادت باشه که کم جايی نرفته ای و کم چيزی در اين سن و سال تقديم حضرت حق نکرده ای خداوند در جای ديگر پاداش اين پايمردی و رشادت تو را خواهد داد.»
حاج محمد ساکت شد و من با شنيدن حرفهايش غم از دست دادن پايم به لذت و شيرينی تبديل شد.


