جدالی بين شيطان و ايمان در گرفته بود.ايمان ميگفت برو خط مقدم تا حس کنی هر انچه را رزمندگان در نبرد ديدند و شيطان ميگفت دنيا را بنگر و تو جوانی و حيف از جوانی تو ميباشد که کشته شوی. بيش از دو ساعت ناصر داشت در اين جدال دست و پا ميزد. کم کم شيطان داشت غالب ميشد. به خود گفت: چه فرقی ميکند من هم ميتوانم بجنگم در جبهه ای ديگر، حتما که نبايد در خط مقدم باشم. حتما که نبايد کشته شوم؟ ميتوانم در جبهه ای ديگر بجنگم. بلند شدم نزد سيد بروم و بگويم در عمليات امشب شرکت نخواهم کرد. به خروجی سنگر نرسيده بودم که ندايی محکم مرا خطاب کرد. «تو به من قول دادی ، قول دادی فريب شيطان را نخوری ، قول دادی بجنگی تا آخرين قطره خونت ، حالا که فرصت شرکت در عمليات پيش آمده داری فرار ميکنی، زير همه حرفهايت زده ای،ناصر شيطان را لعنت کن، ماهها است که با نفست مبارزه کرده ای، پا روی اميال دنيايی گذاشته ای، سختی کشيده ای تا خودت را مطهر کنی، سختی کشيده ای تا خودت را بسازی، حالا ميخوای با فريب شيطان به اعماق دره سقوط کنی؟ برو به سيد بگو اسمت رو بنويسه، برو و ندای قلب پاکت رو گوش کن پشيمان نمی شوی برو ناصر.»
تا رسيدن به سنگر سيد ندای قلبم مرا رهنمون بود. به سنگر وارد شدم سيد نبود. سراغش را گرفتم گفتند در سنگر فرماندهی است بطرف سنگر محکم و استوار قدم برداشتم. سراغ سيد را از رزمنده ای که جلو سنگر ايستاده بود گرفتم به درون سنگر رفت و برگشت . سيد خواسته بود وارد شوم . تعدادی از فرماندهان جلسه داشتند. با اينکه خيلی گرفتار بود اما با تواضع از جای خود بلند شد. دست دور گردن من انداخت و گفت:«برادر رزمنده خودم آقا ناصر امشب ما را همراهی ميکنی درسته؟» لبخند او دلم را گرمتر کرد. گفتم آره اگر خدا قبول کنه منم امشب همراه شما بزرگواران هستم. سيد پيشانی مرا بوسيد و از انجا خارج شدم. به سنگر خودم رفتم قبل از عمليات بود. چون گذشته بچه ها در حال راز و نياز دسته جمعی يا انفرادی بودند. دلم ميخواست تنهايی با خدای خودم خلوت کنم. به گوشه ای از سنگر پناه بردم. کتاب دعايی که در اولين روز اعزامم به جبهه مردم به من هديه داده بودند را برداشتم و دعای توسل را شروع کردم. از همه دنيا فارغ شده بودم. حال عجيبی داشتم. اشک از چشمانم جاری شد. برای هدايت پدر و مادر و خواهرم دعا کردم. خدا را شکر کردم که راه درست را به من نشان داده است. از او خواستم امشب هر چه مصلحت من باشد رخ دهد. ميخواستم هر چه خواست خدا هست بشود.
عمليات آغاز شد . به قلب دشمن يورش برديم . صداهای الله اکبر ما فضا را پر کرده بود. قدم به قدم به درون خاکريزهای دشمن نفوذ کرديم. آنها هم بی امان ما را زير اتش خمپاره و توپ و تانک خود گرفته بودند. هر چه پيش می رفتيم می ديدم که بچه ها در حال افتادن روی زمين هستند. اما بايد می رفتيم و سنگرهای دشمن را فتح ميکرديم. توان نظامی دشمن ضعيف شده بود. هر سنگری که می رسيدم عراقی ها خود را تسليم ميکردند. به محض ديدن رزمنده ها الموت لصدام آنها شروع ميشد و دستان خود را بالا ميگرفتند. من عشق ميکردم. اين چيزها را فقط در فيلم ها ديده بودم. نمی دانستم تا کجا پيش می رويم. خوشحالی رزمندگان وصف ناشدنی بود. در حقيقت هيچ فيلم و کتابی نمی تواند اين صحنه ها را ثبت کند. هيچ تاريخ نويسی نمی توانست اين شجاعتها را به رشته تحرير در آورد. در حين پيشروی بوديم که صدای چند انفجار مهيب همه را بر جا ثابت کرد. به ميدان مين رسيده بوديم. بچه های خط جلو به مينها برخورد کرده بودند. کار قدری سخت تر شد. بايد اول راه عبور را باز می کرديم. جهت خنثی کردن مين چند تا از بچه ها که در اين زمينه تخصص داشتند شروع کردند به باز کردن معبر. پشت سر بچه ها حرکت ميکرديم.
ساعاتی طول کشيد تا راه معبر باز شد . به اهداف کامل عمليات نزديک شده بوديم. به ياری خدا تا نزديک صبح کل مواضعی که در برنامه عمليات بود فتح شده بود. تعداد زيادی اسير گرفته بوديم. زخمی های دشمن بيش از حد شمارش بود. دشمن تا کيلومترها در خاک عراق عقب نشينی کرده بود. خيلی خوشحال بودم که در اين عمليات شرکت کردم. با بچه ها داشتيم سنگرها را پاکسازی ميکرديم. لحظه ای احساس سوزش در پايم کردم و ديگر چيزی نفهميدم.

