تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

روی نيمکتی نشستم. آرامش عجيبی حکمفرما بود.کتابم را باز کردم و شروع به خواندن کردم. ميخواستم از اون دنيايی که برای خودم بوجود اورده بودم و سالهای خوب عمرم را به بطالت گذرونده بودم جدا شوم. نياز به کمک داشتم . در خانه کسی نبود به من کمک کند. تسلطی بر درس خواندن نداشتم. فکر و خيال اين چند روز مرا گيج کرده بود. خودم نمی دانستم بدنبال چه هستم. شايد آرامشی که تا بحال آن را اشتباه گرفته بودم و ميپنداشتم اين پارتی ها و اين گشت و گذارها مرا به آرامش می رساند؟ يا اينکه آنچه امروز در خانه علی ديدم بود؟ تا بحال راهنمايی نداشتم مرا همراهی و راهنمايی کند. خانواده ام که دنبال خوشی های خودشان بودند و از ياد برده بودند که فرزندانی هم دارند و دوستانی که گمراه تر از خودم بودند. بلند شدم از پارک خارج شدم و بی مقصد خاصی در خيابان به راه افتادم . مسير را می شناختم اما نمی دانستم چرا به اين طرف ميروم ان هم پياده و اين همه راه طولانی . حدود يک ساعتی پياده روی به مسجدی رسيدم . صدای عزاداری در ان به گوش ميرسيد. گامهايم را به طرف مسجد برداشتم . داخل شدم و درون شبستان جمعيت شلوغی را که به زنجيرزنی و سينه زنی مشغول بودند را مشاهده کردم. با چه شور و اشتياقی عزاداری ميکردند. گويی امام حسين همين الان به شهادت رسيده بود و شهادت ان حضرت تازگی داشت. کفشهايم را گوشه ای گذاشتم و به درون رفتم و در اخرين رديف ايستادم . بالاخره دستم با سينه ام اشنا شد و به نشانه عزاداری سينه زدن را شروع کردم . چه شور و حالی داشت يا حسين گفتنهای جمعيت. منهم با آنها همراه شده بودم. با اينکه ميدانستم خيلی فرق دارم اما احساس خوشايندی داشتم . مراسم عزاداری انسان را غصه دار ميکند اما من خوشحال بودم. اولين باری بود در چنين مراسمی شرکت ميکردم. خوشحال بودم که مرا به اين راحتی در جمع خودشان پذيرفتند. فکر ميکردم اگر روزی بيايم مرا بيرون کنند اما مرا چون ديگر عزاداران می ديدند . همراه با آنان عزاداری کردم و سينه زدم. در پايان مراسم از عزاداران جهت فردا دعوت بعمل اوردندو گفتند که نهار را در مسجد صرف ميکنيم. نمی دانستم مرا هم منظور کرده اند يا نه؟ چند جوان مشکی پوش برگه هايی در دست داشتند و توزيع ميکردند. يکی از آنها به من که رسيد برگه ای دستم داد و گفت : خوش آمدی برادر به مسجد ما فردا هم منتظر شما هستيم. نگاهی به برگه کردم . دعوت برای ناهار فردا در مسجد بود. چگونه فهميد من تازه وارد هستم و چرا مرا دعوت کردند.؟ حتما همگی يکديگر را می شناسند. از مسجد خارج شدم. نگاهی به سر در مسجد کردم نوشته شده بود مسجد حضرت ابوالفضل العباس. در خيابان هدايت بود. آدرس را به خاطر سپردم . خيلی خوشحال بودم که در چنين مجلسی دعوت شده بودم. با اينکه از نظر ظاهر هيچ همخوانی با بقيه نداشتم اما مرا در جمع خودشون پذيرفته بودند.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 15:14 |

پرسيد :«اگر اشکالی نداره دلم ميخواد بدونم چه خوابی ديدی که تو را در مسير ديگری قرار داده؟»

خوابم را برای او تعريف کردم . لحظاتی که داشتم خوابم را تعريف ميکردم علی را ديدم که منقلب شده بود. فکر کنم حدود ۲۱ سال داشت اما بچه ها ميگفتند چندين بار جبهه رفته. آشکارا گريه ميکرد. اشک ميريخت چيزی که من قدرت درکش را نداشتم . کنجکاو شده بودم پرسيدم:«خواب من چيه که برای هر کس تعريف ميکنم منقلب ميشه جز خود من ؟» نگاهی به من انداخت و سرش را ميان دو دست گرفت و لحظه ای ساکت شد مجددا نگاهی به من انداخت و گفت:«ناصر واقعا تو معنای خوابت را درک نکردی ؟» بيشتر متحير شدم و کنجکاو . يعنی بايد درک ميکردم؟ اين سوالی بود که از او پرسيدم. به چشمان من نگاهی انداخت و گفت خيلی از مردم شب و روز نماز ميخوانند و دعا ميکنند و التماس ميکنند که مولا عنايتی به انها بکنه انوقت تو به همين راحتی مورد عنايت اربابمان حسين قرار گرفته ای و ميگويی درک نمی کنی؟ تعجب ميکنم ناصر امام حسين و نام او در خواب تو را نجات داده ميدانی يعنی چه؟ هر چه ميخوای برو در خونه مولا هر چه ميخوای دست به دامان اقا بشو . خوشا بحالت ناصر. ماه محرم هست و ميتونی بيشتر به اقا نزديک بشی حتما کاری کرده ای که مورد عنايت مولا قرار گرفته ای. برنامه تعزيه هم که گفتی هر روز در اين محله برگزار ميشه ميتونی بيای خوشحال ميشم تو را بيشتر ببينم . در ضمن احتمالا من هفته اينده ميرم جبهه اگر همديگه رو ديديم که هيچ و الا منو حلال کن. بلند شدم که بروم علی هم از جايش بلند شد. دست دور گردن من انداخت و شونه ها و صورتم را بوسيد . احساس خوبی داشتم دلم ميخواست بيشتر با او باشم.  اما بايد برميگشتم دير شده بود و ممکن بود راه را گم کنم. خداحافظی کردم و سوار ماشينم شدم و حرکت کردم در بين راه روی حرفای علی فکر کردم و در چند روز گذشته را مرور کردم . علی ميگفت حتما کاری کردی که مورد عنايت مولا قرار گرفتی . يعنی چه؟ فکر کردم چيزی بخاطرم نرسيد. من همش با دوستان لاابالی خودم بودم و دنبال عيش و نوش. به خونه رسيدم و يک راست به اتاقم رفتم . چقدر اين اتاق با اتاق علی فرق داشت. اونجا بهم ارامش ميداد اما اينجا اعصابم را خرد ميکرد. ديوار شلوغی که مملو از پوسترهای خواننده ها و هنرپيشه های قديمی و خارجی بود. وای خدای من تحمل اين اتاق مشکل است ميخوام ازش فرار کنم. مگر همين اتاق نبود که تا ديروز به در و ديوار ان نگاه ميکردم عشق ميکردم حالا چی شده که برام شده عين قفسی و زندان؟ ميخوام بيرون برم نمی تونم اينجا درس بخونم . بلند شدم مجددا از خونه بيرون زدم ساعت حدود ۹ شب بود. نزديک خانه ما پارکی بود بهتر ديدم که به ان پارک بروم و ساعتی درس بخونم . وارد پارک شدم. روی نيم کتی زير نور تير چراغ برق نشستم

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:6 |

حاج رضا از جايش بلند شد نگاهی مهربانانه به من انداخت و يا علی گفت و دور شد. گوهی درد دل مرا خوانده بود. گوشه ای نشستم ميخواستم با او حرف بزنم اما فرصت نداد و رفت. دلم ميخواست حرفايی رو که خيلی وقت است در دلم انبار شده بيرون بريزم . سرم را ميان دستانم گرفتم و زار زار گريه کردم. نمی دانم چه مدت در حرم بودم وقتی سر بلند کردم همه را مشغول نماز ديدم . شايد خوابم برده بوده که متوجه اذان نشده بودم. هنوز دل به خواندن نماز نمی دادم . بلند شدم و به طرف در خروجی حرکت کردم . قدری سبک شدم. گاهی به خود ميگفتم اينا همش نتيجه تلقين هست من در خانه خودم هم می نشستم و گريه ميکردم سبک ميشدم. سوار ماشينم شدم و نواری را روی ضبط گذاشتم و به سوی تهران حرکت کردم. مابين راه به ترافيک برخوردم. آهنگی از ستار روی ضبط بود . به خود گفتم پسر ديونه شدی زندگی خوش خودت با دوستات رو رها کردی و دنبال چی ميروی؟ دوباره روز از نو و روزی از نو. شيطان نفسم الحق که خيلی قوی بود و من در مقابل او ضعيف. دوباره به جمع دوستان پيوستم و دوباره روز از نو و روزی از نو. محرم شروع شد و هيئت های زنجير زنی و سينه زنی فعاليت خودشون رو شروع کردند. جوانان و بچه ها و پيرمردها همه در هياتها مشغول بودند. همکلاسی داشتم که در منطقه پايين شهر زندگی ميکرد اما با اينکه از نظر مالی در وضع بسيار بدی بود اما از دانشجويان زرنگ و درسخوان بود. اکثر بچه ها به او مراجعه ميکردند و از جزوه هايی که می نوشت کپی می گرفتند و استفاده ميکردند. يکی از درسهايم را چندين جلسه سر کلاس نرفته بودم . آدرس او را از دوستان گرفتم و به سمت خانه او حرکت کردم. به محله انها رسيدم وضع خانه ها و کوچه ها رقت بار بود. کوچه ها پر از چاله و چوله و آب گرفته بود. ديوارها قديمی و اجری و در کوچه ها بچه های کوچک بازی ميکردند. محله چنان شلوغ بود که بايد با احتياط ميرفتم. در کوچه ای پرچمی سياه آويزان کرده بودند و صدای مرشدی که داشت ميخواند از بلندگو می امد. روی پرچم نوشته شده بود هر روز تعزيه عزاداری امام حسين در اين مکان برگزار ميگردد. به طرف محل تعزيه رفتم . عده ای با لباسهای خاص اعراب داشتند تعزيه خوانی ميکردند و مردم به تماشا نشسته بودند. زن و مرد و پير و جوان داشتند تماشا ميکردند. چند شتر را که چندين زن که روبنده زده بودند و در حال حرکت بودند نمايی از کاروان امام حسين و زنان کاروان را نشان ميداد . چند دختر بچه که غمی جانکاه در چهره انها بود نشان از دخترکان همراه امام حسين بودند و جای اشک بر گونه های انها مانده بود دل را به درد می اورد. مرشد تعزيه خيلی دردناک ميخواند. در نقش حضرت عباس بازی ميکرد. مشکی سياه بر دوش داشت و شمشيری بران در دست کلاهخودی بر سر داشت و شالی سبز بر کمر بسته بود. فرياد می زد و مبارز می طلبيد. مرثيه هايی که ميخواند مو را بر تن هر ادمی راست ميکرد. همه حضار گريه ميکردند گويی همانجا صحنه زمين کربلا وعاشورا بر پا شده است. زانو بر زمين زد و با جمله مولای من اجازه دهيد به شط بروم  و ابی بهر کودکان بياورم شروع به خواندن شعر کرد. مردی که چهره اش را پوشانده بود و نقش امام حسين را داشت در حالی که دخترک سه ساله اش رقيه را در آغوش گرفته بود. با جملات شعر گونه ای خواند ای برادرم اگر بروی و کشته شوی جواب مادرت ام البنين را چه دهم. ؟ عباس دوباره سر به زير انداخت با جمله مولای من شروع به اذن گرفتن کرد. يادم امد در جايی خوانده بودم که حضرت عباس هيچوقت امام حسين را برادر خطاب نکرد چرا که ميفرمود خود را لايق نمی دانم در مقابل مولايم حسين او را برادر خطاب کنم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:5 |

مشتاق شدم تا اخر بايستم و تماشا کنم. با اينکه بازيگرانی ابتدايی بودند و هيچ دوره ای نديده بودند اما همه تماشاگران را منقلب کرده بودند. من که به زحمت ميشد اشکی به چشمم بيايد منقلب شده بودم و شروع به ريختن اشکهايی کردم که نمی دانستم برای چيست ؟ صحنه قتلگاه و شهادت حضرت عباس و مرثيه هايی که خوانده ميشد چنان سوزناک بود که جلو خودم را نتوانستم بگيرم. تعزيه خوانی تمام شد و مردم متفرق شدند من هم به طرف خانه همکلاسيم راه افتادم در خانه که رسيدم ديدم جلو در ايستاده است و پيراهنی مشکی به تن داشت. ميدانستم بسياری به مناسبت شروع محرم مشکی می پوشند . مرا که ديد تعجب کرد و بيشتر زمانی که چشمان قرمز شده مرا ديد. سلام و عليکی کردم و خواستم از جزوه بپرسم که گفت :«آقا ناصر به محله فقير فقرا قدم گذاشتی خير است انشاالله» سرم را زير انداختم راست ميگفت تا بحال انجا نيامده بودم آدرس را هم با پرس و جو پيدا کردم و اگر حالا هم به اين دانشجوی فقير نيازی نداشتم نمی امدم. گفتم:«شکسته نفسی ميکنی ثروت و عشق در ميان اين محله ها است. بيشتر از دو ساعت است در اين محله هستم و خيلی چيزها ديدم. علی اقا سر راه ميامدم مراسم تعزيه ديدم و ايستادم تا اخر  تماشا کردم الحق که محله ای با صفا داری . آدم دلش باز ميشود غمهايش فراموشش ميشود. بالای شهر سوت و کور است . هيچ خبری از اين مراسم نيست. اگر در خانه ای دعايی برگزار شود برای ريا و چشم و همچشمی است. گر چه من اطلاع زيادی از اين مراسم ندارم اما نيازی عجيب در خودم احساس ميکنم. سوالاتی در دلم مانده که سالهاست بی جواب مانده ای کاش يکی پيدا ميشد و جواب سوالات مرا ميداد.»

ساکت شدم و علی هم ساکت به من نگاه ميکرد. يک دفعه عذر خواهی کرد و گفت:«ببخشيد اقا ناصر ما را بی معرفت ندانيد اصلا يادم رفت تعارف کنم بفرمائيد يه چای ناقابل در خدمت باشيم.» قبل از اينکه پشيمان شود و چون دلم ميخواست از فضای داخل خانه باخبر شوم با اولين تعارف وارد شدم . علی يا الله گفت و وارد شد و من پشت سر او وارد شدم خانه ای محقر اما دوست داشتنی دو تا درخت نارنج گوشه حياط بود و حوض کوچکی در گوشه ديگر . کاشی های کف حياط اکثر شکسته شده بود ديوارها اجری بود و روی ديوارها صندوقهای خالی به چشم ميخورد. معلوم بود ارتفاع ديوار کوتاه ميباشد و با اين صندوقها خواستند از بيرون ديده نشوند. درب اهنی کوچکی به درون هال ميرفت . قسمت پائين ان سبز رنگ بود و قسمت بالا شيشه مشجر رنگی زده بودند. با ورود من به هال خانمی که چادری رنگی به سر داشت و احتمالا مادر علی بود به پيشواز امد. سلام کردم و علی مرا به مادرش معرفی کرد . خوش امدگويی کرد. علی مرا به اتاق خودش راهنمايی کرد. اتاقی کوچک که فرشی ساده کف ان بود. چند قاب که يکی از انها عکسی از دکتر علی شريعتی و ديگری عکسی از امام خمينی در ان به چشم می خورد بر ديوار نصب شده بود. قفسه ای رنگ پريده که کتابها را در خود جای داده بود و بخاری نفتی که گوشه اتاق به چشم ميخورد نظرم را جلب کرد. بالشی را بعنوان پشتی کنار ديوار قرار داد و تعارف کرد بنشينم و عذر خواهی کرد از اينکه خانه محقر انها قابل مرا ندارد. شرمنده شده بودم. چه صفايی داشت اين خونه چه مهری داشتند اعضای اين خونه ؟ چه ادمهای خاکی و متواضعی بودند. نشستم و به در و ديوار نگاه کردم به سکوت زيبای انجا علی ميخواست از اتاق خارج بشه . اجازه گرفتم سری به قفسه کتاباش بزنم با لبخندمهربانی گفت:«اقا ناصر مهمان اين خانه صاحبخانه هست ونيازی به اجازه نداره» از اتاق خارج شد بلند شدم کتابها اکثر مذهبی بودند. طبقه پايين قفسه کتابهای درسی او بود. کتابی از دکتر شريعتی نظرم را جلب کرد.«حسين وارث آدم» اسم جالبی داشت من در مورد حسين تقريبا هيچ نمی دانستم جز اينکه ياد گرفته بودم امام سوم ما هست و در عاشورا و محلی بنام کربلا شهيد شده و هر سال ماه محرم هوادارانش برای او عزاداری ميکنند. يه جورايی احساس ميکردم بايد بدنبال شناخت امام حسين بروم و الان فرصتی پيش امده بود. بايد خجالت را کنار بگذارم و با علی حرف بزنم. کتاب را باز کردم و چند خطی شروع به خواندن کردم علی وارد شد. لبخندی زد و سينی که دو تا چای خوشرنگ در ان ميدرخشيد روی زمين جلو من گذاشت و خودش هم روبروی من نشست. کتاب را در دستم ديد گفت:«کتاب جالبی هست چندين بار اونو خوندم اما خسته نمی شوم هر وقت فرصتی پيش بياد بازم ميخونمش»

 پرسيدم:« ميتونم امانت بگيرم اونو بخونم؟»

علی مهربانانه نگاهی به من انداخت .

گفت:«هديه ای از طرف من به شما البته اگر قابل بدونيد و بپذيريد» با خوشحالی پذيرفتم. اصلا يادم رفته بود برای چه به اينجا امده ام بدون مقدمه گفتم:«علی اقا ميخوام بيشتر بدونم کمکم ميکنی؟»

گفت:«از چی ؟»

گفتم:«از امام حسين از عاشورا از اينکه چرا کشته شد ؟ از اينکه فلسفه اين عزاداريها چيه؟ از خيلی چيزها از معجزات او از همه چيز »

گفت:«چرا که نه من فکر نمی کردم تو اينقدر راجع به اين مسائل مشتاق باشی خوشحالم و اگر تا بحال در مورد تو جور ديگری فکر کردم منو ببخش »

گفتم :«نه تو درست فکر کرده بودی ميدونی مدتی پيش خوابی ديدم بارها و بارها به اون فکر کردم و از اون شب ناخوداگاه بر سر مسير قراری ميگيرم که اون خواب را به يادم می اورد.»

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:5 |

از کوهی پرت شدم پايين دور خودم می غلطيدم تا پايين کوه رسيدم. هر چه فرياد می زدم و کمک ميخواستم کسی نبود صدای مرا بشنود. به چشم خود می ديدم که کل بدنم خرد شد و خون الود . ته دره بودم اما نای فرياد زدن و از جا برخواستن را نداشتم. تنها صدای لاشخورها را بالای سرم می شنيدم. کمی چشمانم را باز کردم چندين لاشخور درشت را بالای سرم ديدم با هم دعوا داشتند تا به من حمله کنند. با ان بدن خرد و خمير داشتم زنده زنده خوراک لاشخورها ميشدم. اين دره خوفناک تنها بودم. يه لحظه صدايم بلند شد و فرياد زدم يا حسييييييييييييييييييييييييين. لاشخورها غيبشان زد. ميخواستم از جايم برخيزم. دستی مرا تکان داد پسرم پسرم چی شده بلند شو کابوس ميديدی. چشمانم را باز کردم مادرم را بالای سر خود ديدم . خدای من چه خواب وحشتناکی ديده بودم. صدای فرياد من در خواب و يا حسين گفتن من مادرم را به وحشت انداخته بود.اين خواب اعصاب منو خرد کرده بود. راستی چی شد نام امام حسين بر زبان من امد. اين اسم چه قدرتی داشت که لاشخورها تا به زبان من امد رفتند. وقتی خوابم را برای مادرم تعريف کردم گفت ديشب خيلی خوردی کابوس ديدی بلند شو بلند شو ابی به صورتت بزن و دنبال درس و مشقات باش.  روی تختم جابجا شدم . چه خواب وحشتناکی بود. خدا رو شکر که خواب ديدم . اما تا چند روز فکر مرا مشغول کرده بود. لاشخورها ميخواستند به من حمله کنند و تا نام امام حسين را بردم ناپديد شدند. من چيکارم به امام حسين . هميشه جز بدنبال خوشی و خوشگذرانی کار ديگری بلد نبودم . دانشگاه ميرفتم و برميگشتم و دنبال پارتی و جشن و سرور بودم. هيچوقت نديده بودم در خانه ما کسی از دين حرف بزند کسی از امامان حرف بزند. فقط گاهی محرم ميشد برنامه های عزاداری را از تلويزيون و يا زنجيرزنی توی خيابون می ديديم. شبکه تلويزيون هم که از همان اول محرم روی کانال ماهواره تنظيم ميشد تا مبادا افکار زيبای مادرم و خواهرم پريشان شود. حوصله عزاداری های محرم را نداشتند. مادرم که هميشه دنبال قر و فر خودش بود و خواهرم احساس متمدن بودن را دارد دنبال از ايران رفتن و ازاد شدن از قيد و بند قانون حجاب مملکت خودش. پدرم هم از صبح به قول معروف سگ دو ميزنه تا حسابهای بانکی خودش را افزايش بده دنبال پول مفته . توی دفترش نشسته و سهام ميخره و سهام ميفروشه . بازار بورس را دنبال ميکنه . از اين شرکت بخر به اون شرکت بفروش خلاصه پول دلالی رو ميخوره. هر از چند گاهی هم فيلش ياد هندوستان ميکنه و رفقاش ميگن چند تا دوست دختر پولدار داره و با اونا هر جايی بتونه حالا از دبی گرفته تا اروپا سفر ميکنه. مادرم همينکه پول لباس و ارايش و شب نشينی هاش جور ميشه کاری به کارش نداره. با ندا هم هميشه دعوا داره. ندا خواهرم ميخواد عين مادرم با دوستان همسن و سال خودش پارتی بگيره و شب نشينی راه بندازه. ميگه من حال و حوصله اين پير پاتالها رو ندارم. تازه من خيلی شانس اوردم که کمی به درس علاقه دارم و رفتم دانشگاه . يکی دو سال ديگه واسه خودم اقای مهندسی ميشم و بعدش هم ميخوام برم خارج.

نزديک نيم ساعت پای آينه بودم تا ژل موهام رو درست بزنم و تیپم رو به روز کنم و خلاصه توی دوست و رفيق در بيام . نمی خواستم از بقيه عقب باشم . ميخواستم هر روز از همه چند گام جلوتر باشم. ماشينم سوار شدم و به سوی دانشگاه حرکت کردم. توی خيابون قبل از اينکه به فکر درس باشم دنبال موردی ميگشتم تا سوارش کنم و يه دوست دختر جديد پيدا کنم. توی دانشگاه هم کارمون شده بود با بچه ها متلک گفتن به اين و اون. خلاصه همه کاری ميکرديم جز درس خواندن. بهم ميگفتن ناصر عشقی . هر ساعت عاشق يکی ميشدم. تا يه دختر زيبا و شيک می ديدم وای همه چيز يادم می رفت و دوست قبلی وللش . بچه منتظر ايستاده بودند . دست داديم و نگاهی به سر تا پای من کردند و گفتند ای ول هميشه خوش تیپ تر از همه. گروهی ۸ نفره تشکيل داده بوديم و در اوضاع و احوالی که همش داشتند از جنگ حرف ميزدند من واقعا حالم به هم ميخورد. منوچ خانوادش رفته بودن مسافرت قرار گذاشتيم با دوست دخترامون جمع بشيم خونه اونا و يه پارتی حسابی راه بندازيم . چه شبی ميشد اونجا. بعد از ظهر دو ساعت آخری رو زديم و سوار ماشين من و منوچ شديم و مقدمات پارتی رو اماده کرديم و به طرف خونه منوچ رفتيم . آدرس رو به دوست دخترامون داده بوديم و بايد مواظب باشيم اين بسيجيها نبينند . همه با احتياط جمع شديم. صدای موسيقی بلند بود. رقص و پايکوبی راه انداختيم و همه در هم می لوليدند. ديگه دوست من و بقيه فرق نداشت. همه مست و لايعقل بوديم . هر دختری با هر کس ميشد می گذروند . عجب شبی بود. آخرهای شب هر کس جايی افتاده بوديم. بوی مشروب و بوی دود همه را بيهوش کرده بود. نفهميديم کی خواب رفتيم و وقتی بيدار شديم ساعت ۱۰ صبح بود. وای که ديشب رو خونه نرفته بوديم. چند تا از دخترها نمی دونم چه ساعتی رفته بودند. من که برای خانوادم مهم نبود کی ميرم و کی ميام . بلند شدم بچه ها رو بيدار کردم. چشمها همه ورم کرده بود. رنگ و روی زرد همديگه رو که ديديم خنده دار شده بوديم. وقت دانشگاه رفتن گذشته بود. بهتر ديديم سری به خونه بزنم. با اينکه حال خوشی نداشتم ماشين سوار شدم و به طرف خونه راه افتادم. نزديک محله خودمان ترافيک شده بود. ماشين زيادی اطراف ايستاده بود.حتما تصادفی شده بود. پياده شدم همه سياه پوش بودند. سوال کردم اينجا چه خبره ؟ جوانی که بنظر می امد چند سالی از من بزرگتر باشه گفت:«پسر بزرگ آقای محمدی شهيد شده » اين گفت و با بغضی که از سينش بيرون می امد رفت. آقای محمدی يه کوچه بالاتر از خونه ما بودند. رضا رو منظورش بود. تازه معلم شده بود. يادمه از بچگی در مسجد محل بود. گاهی اذان ميگفت. جوان خوش برخوردی بود. سالهای اخر دبيرستان بودم. چند بار با او در مسير همراه شده بودم. ازش خوشم می امد. ساده و دوست داشتنی بود. باور نمی کردم در اين سن رفته باشه. برام قابل فهم نبود . آخه سپاهی و ارتشی ها شغلشون بود. او ديگه چرا؟ درون ماشين نشستم و منتظر باز شدن راه بودم . يادم به خوابی که ديده بودم افتاد. از خودم خجالت کشيدم. ديشبی که من داشتم در اون پارتی عشق ميکردم يکی از همسايه های ما شهيد شده بود. شرمنده شدم نمی دانستم چه کنم؟ من که هيچوقت با دين و ديانت رابطه خوبی نداشتم چی شد که در خواب نام امام حسين را به زبان اوردم؟چند روز از اين ماجرا گذشت . محله بوی عزا ميداد. بخصوص که ايام محرم هم داشت شروع ميشد. شهادت رضا فکرم رو مشغول کرده بود. دلم ميخواست جايی بنشينم و زار زار گريه کنم. احساس پوچی ميکردم. من کيم؟ توی اوضاع و احوالی که همه ميرن جنگ من و امثال من نه تنها کمکی نيستيم بلکه شديم انگلی برای جامعه. دلمون خوشه که درس ميخونيم . دلم پر بود. داشتم می ترکيدم. صدای نوحه از کوچه بعدی می امد و لحظات دوری را که با رضا گذرونده بودم جلو چشمم می اورد.

 ميخواستم با يکی که مسخره ام نکند حرف بزنم. دوستانم که از خودم بدتر خانواده هم از دوستانم بدتر.  ماشينی رو که پدرم به تازگی برام خريده بود سوار شدم . دو تا از دوستام ميخواستند با من بيان اما ميدونستم جايی که ميخوام برم منو مسخره خواهند کرد و فردا ميشم مضحکه دست دوستان. گفتم جايی ميخوام برم بايد تنها برم و قبل از اينکه حرفی بزنند گاز دادم و دور شدم. بايد ميفرتم بايد جايی ميرفتم که ارامش داشته باشم . بايد به سراغ کسی ميفرتم که بتواند مرا درک کند و حرف دلم را بشنود . به طرف شهر ری حرکت کردم . از دور گند و بارگاه حضرت عبدالعظيم را ديدم . سالها بود اينجا نيامده بودم. يادم مياد بچه بودم با پدرم ميخواستيم به سفری برويم از جلو حضرت عبور ميکرديم. ميخواستم دستشويی بروم که نگه داشتند و به داخل رفتيم. هيچوقت يادم نمی ايد که دلم هوای زيارت را کرده باشد اما امروز دلم پر ميزد. از دور گنبد رو که ديدم حال عجيبی پيدا کردم. حالتی خوشايند و لذت بخش تا بحال اينقدر احساس ارامش نکرده بودم. ماشين را جايی پارک کردم. به طرف حرم پيش رفتم. همه چيز برايم تازگی داشت. قدم به صحن گذاشتم. ميخواستم به داخل حرم برم. نگاهی به اطراف و زوار انداختم. کنار حوض ديدم که وضو ميگيرند. من هم به تبعيت استينم را بالا زدم. کناری مردی که محاسن سفيدی داشت و چهره دلنشين ايستادم که وضو بگيرم. با اينکه در بچگی در مدرسه ياد گرفته بودم اما مطمئن نبودم درست وضو ميگيرم. از ابتدا به مرد مسن نگاه کردم وهر کاری او کرد من هم انجام دادم. همراه او راه افتادم و به داخل حرم رفتم. تنهايی دلهره داشتم. جايی قرار گرفت و من در کنارش نشستم. از قفسه کتابی برداشت زيارتنامه حضرت عبدالعظيم حسنی . شروع به خواندن کرد. به او نگاه کردم. تمام مدت او را زير نظر داشتم. من هم زيارتنامه ای برداشتم و با اينکه عربی بلد نبودم اما هر طور بود خواندم. معنی فارسی انهم خواندم . اما تمام نگاهم به مرد کنار دستم بود. هنوز فکر خواب مرا به خود مشغول کرده بود. همراه با مرد بلند شدم و شروع به نماز کردم. يادم بود بچه بودم هر وقت منزل پدربزرگم ميفرتم با او نماز ميخواندم . حالا سالهاست او زير خروارها خاک خوابيده و من مانده ام و اين وادی تنهايی . نمازم که تمام شد بغض گلويم را گرفت هميشه خجالت می کشيدم جلو ديگران گريه کنم. چنان دلم گرفته بود که زدم زير گريه. از خدا کمک خواستم. گرمای دستی را روی سرم حس کردم. سرم را روی زانو بلند کردم . دستان گرم همان پيرمرد بود. با لبخندی به من نگاه کرد و گفت خوش بحالت جوان به ما هم دعا کن. نگاهی از شرم به او کردم .

 گفتم:«پدر خيلی تنهام خوش بحال شما که با چه ارامشی دعا و نماز خوانديد» بار ديگر لبخند زيبای پيرمرد را ديدم که گفت:

«نه پسرم در جوانی پاک بودن شيوه پيغمبری است ورنه هر گبری به پيری ميشود پرهيزگار- بله پسرم شما که از حالا اينچنين از خوف گريه می کنی رستگاری نه من عاصی که عمری را به گناه سپری کردم و اينک امدم استغفار کنم. مولا علی ع فرمودند گناه نکردن آسانتر از توبه کردن است. پسرم شايد گناهی بکنيم و فرصت استغفار نيابيم. »

پيرمرد ساکت شد . از خودم خجالت کشيدم. گريه من از تنهايی خودم بود. از ترس خوابی که ديده بودم نه از گناه و ترس نبخشيدن خدا. چه خوبه که خدا همه دل ما را پوشانده و کسی از ان خبر ندارد و الا الان ابروی من ميرفت. اما امده بودم با کسی درد دل کنم با کسی خوابم را مطرح کنم. سخنان اين مرد دنيا ديده به دلم نشست رو به او کردم .

گفتم :«پدر شما تعبير خواب ميدانيد؟»

گفت:« خير است پسرم ای يه چيزهايی خوانديم»

خوابم را برای پيرمرد تعريف کردم . تمام تنم می لرزيد. سرم را زير انداخته بودم تا بتوانم بيشتر خودم را کنترل کنم. پيرمرد نگاهی از سر محبت به من انداخت و گفت:«خير است پسرم خواب خوبی ديدی خدا به تو در خواب هشدار داده. به دوستانت توجه کن به اطرافت بنگر سقوط در دره شايد جايی می خواهد پايت بلغزد اما حسين هميشه دستگير شيعيانش هست. حسين هميشه همراه ماست. پسرم به حسين توسل کن چند روزی بيشتر به ماه محرم نمانده . رهرو خوبی برای او باش. سعی کن ديگران را ارشاد کنی . در مراسم حسين شرکت کن . پسرم حسين چراغ راه هدايت ماست. حسين نجات دهنده ماست . اگر حسين دست ما را نگيرد بدبختيم. نام حسين نجات دهنده تو در خواب بوده ببين خودش چه ميکند. ؟ من هر روز برای نماز ميام حرم دلم ميخواد هر وقت امدی سری به من بزنی . به هر کدام از اين خادمين بگويی حاج رضا کار دارم مرا نشانت ميدهند. اما اکثر اوقات همين جا می نشينم. منتظرت هستم. »

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:4 |
ان الحسین مصباح الهدا و سفینه النجاه

                                                   پیامبر اکرم (ص)

 

دوستان عزیزم سلام ایام محرم نزدیک است ایام شهادت مولای آزادگان حسین بن علی (ع) و به حق که خون حسین ع اسلام عزیز را تا به امروز زنده و پابرجا نگه داشته است باشد که ما شیعیان آن حضرت رسالت حسین بن علی را هر چند کم ادامه دهیم و نگذاریم دشمنان اسلام به خواسته خود جهت کم رنگ کردن رسومات دینی و مذهبی ما موفق گردند. حسین رهبر تمام آزادگان زمانی که فرمود اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید . به آنانی میفرماید که دین و دینداری را نپذیرفته اند و چه زیبا سخن گفت آن آزاد مرد همه اعصار آن قهرمان شهید آن فداکار آن ایثارگر . آری عزیزان بزرگترین درس اخلاقی که یک رهبر آزاده میتواند بدهد و اگر به دین و دیانت اعتقادی نداریم بیاییم آزاده باشیم بیاییم آنچه را حقیقت هست بپذیریم و سرسپرده نامردان و نا اهلانی که میخواهند ما را به سوی قهقرا سوق دهند نباشیم.

دوستان عزیز بمناسب ایام محرم الحرام تصمیم بر این دارم که بقیه داستان (دختر فراری را به بعد از ماه محرم موکول نمایم و داستانی را که بتواند شان و احترام این ماه را نگه دارد شروع کنم باشد که شما عزیزان همواره مرا همراهی و یار باشید و از نظرات شما عزیزان بهره مند گردم . انشا الله بعد از ماه محرم و صفر سعی بر ان دارم که بقیه داستان را در دفترچه ای ذخیره نمایم و یک جا برای شما عزیزان بنگارش در اورم . مرا یاری دهید که منتظر یاری شما عزیزان و دوستان هستم. پیشاپیش شهادت سرور آزادگان امام حسین و سقای کربلای یار وفادار حسین ع بزرگ جانباز اسلام آقا ابوالفضل العباس را به اقا امام زمان و همه شیعیان بخصوص شمادوستان عزيز تسليت عرض می نمایم .

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:3 |

از همه چيز و همه جا خسته شده بود . درختانی که روزی خيلی زيبا بودند اينک به مانند ديوان بی شاخ و دمی شده بودند که اطراف او را گرفته بودند. سرش را ميان دو دستش قرار داد قطره های اشک از چشمش جاری شد . با خود می انديشيد چه شد که يه دفعه زندگی او نابود گرديد. کاش مهران الان بود و با او درد دل ميکرد. با خدای خود برای اولين بار در اين سن شروع به درد دل کرد:«خدای من مهربان من چرا من از روز اول زندگی بايد بدبخت دنيا بيام . خدايا ميدونی توی دل من چی ميگذره ميدونی بدبخترين دختر روی زمينم خدايا درمانده ام دلم به مادرم خوش بود او هم از من گرفتی اخه چرا؟ خدايا چرا بايد بعضی همکلاسان من روی پول راه بروند پدر و مادر خوب زندگی خوب همه چيز را داشته باشند اما من چی ؟ خدايا به کی به کجا پناه ببرم خدايا هيچ کس رو ندارم. به کی بگم دارم اواره ميشم. منم بنده تو هستم چرا دستم رو نميگيری؟ خدايا چرا نگاهی به دل خسته من نمی کنی ديگه توی اين سن کم رمقی برای من نمونده توی اين سن ديگه کسی رو ندارم که کمکم کنه. خدايا اشکم را کجا بريزم که بر دل آتش گرفته ام مرهمی باشه. خيلی تنهام خودت که می بينی خودت که شاهدی چی بر من گذشت و چی خواهد گذشت. خدای من کمکم کن راه به جايی ندارم. گويا در بيابانی بی اب و علف گمشده ام . حيوانات درنده از هر طرف ميخواهند مرا نابود کنند . خيلی خسته ام چرا هيچ کس نمی خواد درک کنه من چی ميگم؟ خدای من قلب کوچک مرا ببين چشمانم بجای اشک خون گريه ميکند دلم گريان است. غصه دارم . به کی بگم خدا خدا دارم خفه ميشم چرامادرم را ازم گرفتی ؟ چرا او را دچار اين بدبختی کردی؟ چرا نبايد منم مث همه دخترها طعم خوش زندگی رو بچشم ؟ چرا چرا »

صدای او بلند شده بود. دستی را روی شانه اش حس کرد. سرش را بلند کرد خانمی ديد کنار دستش نشسته شايد خيلی وقت بوده با او حرف ميزده اما ليلی هيچ نمی شنيده«دخترم چی شده چرا داری گريه ميکنی حيف اين چهره زيبا و چشمان رعنای تو نيست که گريه کند؟»

ليلی نگاهی به او انداخت ترسيده بود دائم مسئولين مدرسه به دانش اموزان گوشزد کرده بودند فريب چنين ادمهايی را نخورند. گفته بودند گرگهايی در پوست گوسفند به دخترهای تنها و غريب حمله ميکنند. بارها و بارها اين حرفها در گوش او خوانده شده بود و حالا احساس ميکرد يکی از همون گرگها که دارد از روی دلسوزی با او حرف ميزند به او حمله ور شده است. بدون جواب دادن به او از جايش بلند شد خيلی ترسيده بود تا خانه را دويد ميخواست به خانه برگردد دلش نميخواست از اين بدبختر شود. دلش نمی خواست اواره خيابانها شود. همه برايش غريب بودند از همه می ترسيد حتی از مادر خودش که روزی چون جان دوستش داشت . اين چند روز لحظات وحشتناکی بر او گذشته بود. وارد خانه شد . مادرش جلو اينه نشسته بود. بدون حرف زدنی به اتاقش رفت . به تختخوابش پناه برد و باز تنها دلخوشی خودش را گريه ديد. بغض گلويش را گرفته بود. متوجه خروج مادرش از خانه شد. کنجکاو شده بود بلند شد دنبال او رفت . پايين آپارتمان ماشين امينی را ديد. تاکسی گرفت و دنبال انها رفت . امينی با مادرش به همان خانه ای که او را برده بود رفتند. ميدانست مادر اين کلمه ای که هميشه به فرشته نسبت می دهند در فساد و تباهی غرق شده است. او ديگر هيچ کس را نمی بيند. به خانه برگشت. تصميم گرفت نزد امينی برود و التماسش کند دست از سر مادرش بردارد. ميخواست به پايش بيفتد . از فرط خستگی به خواب رفت. تمام مدت در خواب کابوس می ديد. صبح از خواب بيدار شد نزديک ساعت ۱۰صبح بود از خانه به قصد رفتن به شرکت خارج شد . رنگ چهره اش زرد شده بود. مشکلات اين چند روز بر او اثر کرده بود. جلو در شرکت چند لحظه ای صبر کرد به خودش مسلط شد. زنگ زد . خانم رضايی در را باز کرد. ليلی را ديد از جلو در کنار رفت . امينی در اتاقش بود. پرسيد مادرم کجاست؟ خانم رضايی گفت برای کاری بيرون رفته ظهر برميگردد. به اتاق امينی رفت. سرفه ای برای اعلام ورودش کرد. امينی سرش را بلند کرد. تا چشمش به ليلی افتاد از جايش بلند شد. جلو امد ميخواست دست ليلی را بگيرد او دستش را عقب کشيد. با غضب به امينی نگاه کرد. از دختری به اين سن چنين نگاهی بعيد بود . دلش ميخواست همينجا امينی را بکشد. امينی به روی خودش نياورد از او دعوت به نشستن کرد. ليلی نشست لحظاتی سکوت بين انها برقرار شد. امينی سکوت را شکست و گفت:«خانم کوچولو خيلی بداخلاقی اين چه رفتاری هست با من داری؟ هزاران زن و دختر آرزوی ديدن يه لبخند مرا دارند انگاه تو ناز ميکنی

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:2 |

جز گريه کردن کاری نداشت همه چيز را برای خودش تمام شده ميدانست . ميخواست به سراغ امينی برود ميخواست به سر و صورت او چنگ زند ميخواست فريادهايش را نثار او کند . ليلی گريه ميکرد و فرياد ميزد . مادرش را خطاب قرار ميداد:«اخه چرا من ؟ مگر من چه گناهی مرتکب شده بودم؟ مگر چه هيزم تری به امينی فروخته بودم ؟ چرا با من اين کار را کرد. مادر چرا مرا بدبخت کرد؟ اين همه مدت تو با او کار ميکردی چطور او را نشناختی ؟ ليلی گريه ميکرد و حرف ميزد . اگر ديوارهای خانه حرف ميزدند ميديد که به حال او گريه ميکنند اگر اسمان گريه های او را می ديد زار ميزد عمق فاجعه ای که برای او پيش امده بود را هنوز نمی توانست درک کند. رعنا از اتاق خارج شد ميدانست که ليلی دروغ نمی گويد اما چگونه ميتوانست ثابت کند ؟ از طرفی اگر کار و زندگی را از او ميگرفتند به روز بدتری گرفتار ميشد.بايستی دوستانه با امينی صحبت کند بايد به او بگويد با ليلی ازدواج کند. گرچه حکم پدر ليلی را داشت اما چاره ای نبود. نظام متوجه نگرانی مادر و دختر شده بود اما چنان در فکر نگهبانی و کار دشواری که به دوشش گذاشته بودند بود که نمی توانست روی نگرانی انها فکر کند . ليلی آرام آرام اشک ريخت به بخت سياه خودش نفرين کرد. به اين که روزگار با او بد کرده به اينکه از روز اول او بايد سياه بخت باشد. چندين بار تصميم گرفت خودش را بکشد اما نه بايد اول از امينی انتقام می گرفت. نقشه هايی در سر داشت. نبايد به مادرش هم بگويد. رعنا از فرط خستگی به خواب عميقی فرو رفت. نظام بيشتر شبها را نگهبانی ميداد. حدود نيمه شب بود که صدای زنگ تلفن او را از خواب پراند . چه کسی ميتوانست باشد. ؟ شايد برای نظام مشکلی درست شده و او دارد زنگ ميزند. با ترس و دلهره گوشی را برداشت :«الو»؟

صدای امينی از اون طرف گوشی تلفن شنيده شد که گفت:«سلام خانم رعنا خواب بودی ؟ نگران حال ليلی بودم خواستم حال او را بپرسم چطوره از صبح ميخواستم زنگ بزنم وقت نشد حالا اومدم از باجه سر کوچه شما زنگ ميزنم مهمان نمی خوای؟»

رعنا به دلهره افتاد او که ميدانست نظام شب منزل نيست چرا زنگ زده چرا ميخواد اين موقع شب به خانه ما بياد ؟ جرقه ای به ذهنش رسيد بايد از راه دوستی او را به دام بيندازد. لبخندی زد و گفت :«قدمتان برچشم آقای امينی بفرمائيد بالا»

امينی خيلی اروم از پله ها بالا رفت پشت در منتظرش بود. در را باز کرد . امينی داخل رفت . چشمهای خواب الود رعنا به او دوخته شده بود. چادری رنگی سرش انداخته بود. کتری را روی اجاق گاز گذاشت ميخواست چای درست کند. برگشت و روبروی امينی نشست . امينی از ليلی پرسيد . رعنا گفت که خوابه . او نمی دانست که ليلی بيداره و شاهد همه چيزميباشد. امينی نگاهی با معنی به رعنا انداخت و گفت:«نيمه شب غريبه اينجاست که چادر پوشيدی؟» دقايقی طولانی با رعنا صحبت کرد. ليلی از سوراخ کليد در متوجه کنار گذاشتن چادر مادرش جلو امينی شد. حالا ديگه نوبت مادرش بود. او تصميم گرفته بنيان اين خانواده را از هم بپاشد. اما در اين ساعت مغزش کار نمی کرد. دوباره نگاه کرد اما مادر و امينی را در هال نديد حتما امينی رفته بود و مادرش هم به اتاقش رفته بود بخوابد ميخواست قبل از اينکه مادرش بخوابد بپرسد امينی چرا اون موقع شب اينجا بوده از اتاق خارج شد بطرف اتاق مادرش رفت اما صدای خنده مادرش با امينی را از اتاق خواب شنيد. باور نمی کرد مادرش به دام او افتاده باشد. با خود گفت :«خدای من چرا ؟چرا مادرم با او خلوت کرده چرا اينقدر زود فريب او را خورد؟» خجالت کشيد به اتاقش برگشت. صبح قبل از طلوع آفتاب امينی از خونه انها رفت. رعنا خسته به خوابی عميق فرو رفت. ليلی دير وقت بيدار شد . آبی به صورتش زد متوجه شد مادرش سر کار نرفته نمی دانست چه وقت امينی از خانه انها رفته است. ؟ مادرش را صدا کرد . رعنا با خميازه جواب او را داد پرسيد مگر امروز سر کار نمی رود و رعنا گفت نه امروز را مرخصی گرفته. او بهانه اورد بخاطر روحيه خراب ليلی ميخواد در خانه پيش او بماند . ليلی ميدانست دروغ ميگويد. به روی خود نياورد به اشپزخانه رفت صبحانه ای خورد . چند روز بود مدرسه نرفته بود. بايد خبری از مهران ميگرفت. به بهانه مدرسه از خانه بيرون زد. شلوغی خيابان بعد از چند روز که در بيمارستان و خانه بود تنوعی برای او بود. به طرف مغازه مهران رفت. متوجه باز بودن در مغازه مهران شد . داخل مغازه رفت شاگرد مهران در مغازه بود . مسعود ليلی را می شناخت هر روز می امد و حال مهران را از مسعود می پرسيد. دوباره برگشت ساعتی در خيابانها پرسه زد و به خانه برگشت. رعنا خانه نبود. به اتاقش رفت و دوباره با دلی گرفته شروع به گريه کرده بود. با چه رويی با مهران روبرو شود؟ نامه های مهران را باز کرد و دوباره خواند. اگر به او بگويد تو از اول فاسد بودی چه ميتوانست بگويد؟ اگر ميگفت او را فريب داده چه می توانست بگويد؟ روزها گذشت و رعنا بيخيال از اتفاقی که برای ليلی افتاده بود به شرکت ميرفت و برميگشت. حتی ديگر با ليلی در خصوص مهران هم حرفی نزد اما ليلی بارها متوجه حضور شبانه امينی در منزلشان شده بود. هر شب که نظام شب نگهبانی داشت امينی به منزل انها می امد . رفتار رعنا هم خيلی عوض شده بود. ديگر کلمه ای از ليلی ايراد نمی گرفت . يک روز با پلاستيکی پر از لباس به منزل امد و لباسها را جلو ليلی گذاشت. با خنده ای چندش اور به ليلی گفت:«اينها را آقای امينی برای تو خريده بپوش ببين بهت مياد يا نه؟»

ليلی انها را ه گوشه ای پرت کرد و گفت:«اگر تو را خريده مرا نمی تواند بخرد من بالاخره زهرم را به او ميزنم» رعنا با اخم به ليلی کرد و گفت:«خجالت بکش اين چه حرفيه ميزنی ؟ تو دنبال دلگردی و پسرها بودی حالا ميخوای بندازی گردن اين مرد شريف؟» ليلی تا اسم مهران امد براشفته شد و به دفاع از مهران گفت:«بله بايد امينی برای تو شريف باشد. اگر نيمه شبها به منزل ما نيايد شرافت ندارد. اگر با رعنا خانم زيبا و طناز روی هم نريزد شرافت ندارد بله او شريف است او مرد است تو چت شده مادر او دخترت را نابود کرد. او داره زندگی تو را نابود ميکنه. بيچاره پدرم که هر شب را برای اينکه ما زندگی بهتری داشته باشيم برای اينکه به زياده طلبی های من و تو پاسخ بده تا صبح بيداری ميکشه آنوقت مادرم شب را تا صبح با امينی ميگذرونه . تف بر اين زندگی تف بر اين نامرد. »

گريه امان ليلی را بريد. اما سيلی محکم رعنا او را به خود اورد صدای رعنا که با فرياد به او گفت:«خفه شو دختره پررو خفه شو تو هم عين پدر گور به گور شدت می مونی تو هم لياقت يه مرد گدا و کارگر رو داری که هميشه چشمت به دست اين و اون باشه. تو لياقت هيچی رو نداری. تو هنوز بدبختی رو نکشيدی هنوز تمسخرهای مردم رو نديدی . من هم ادمم ميخوام زندگی کنم اره درست فهميدی من به امينی علاقه دارم . ميرم دادگاه و درخواست طلاق ميدم من با امينی ازدواج ميکنم تو هم خواستی و اگر لياقت زندگی خوب داشتی بيا با ما زندگی کن نخواستی برو با همون نظام گدا و پاپتی زندگی کن . خلايق هر چی لايق.

باور نمی کرد اين حرفها از دهان مادرش خارج شده باشد. باور نمی کرد اينقدر وقيحانه به او بگويد ميخواد همسر امينی شود کسی که زندگی او را بر باد داده بود لباس پوشيد و از خانه بيرون زد . نمی دانست به کجا برود . خانه را هم با وجود خيانت مادرش نمی توانست تحمل کند. فکر ميکرد اگر با مادرش صحبت کند او خود را از اين برنامه ها کنار ميکشيد. باور نمی کرد به خاطر پول پشت پا به همه چيز زده باشد. ساعاتی در خيابانها قدم زد . خسته شده بود و به پارکی که از کنار ان رد شد رفت و روی نيمکتی نشست.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:1 |

اميال شيطانی امينی زودتر از موقع بروزکرد و دخترک ۱۷ ساله را به درون خانه ای کشيد که هزاران نقشه در بين راه در ذهن خود گذرانده بود. با اينکه در بين راه با حرفهای دوستانه ليلی را فريب داده بود و او را مثل دختر خود پنداشته بود اما در لحظاتی بعد خواسته درونش را آشکار کرد. خيابانهای زيادی را دور زد تا بتواند اطمينان ليلی را بخود جلب نمايد. از باهوشی رعنا تعريف کرد و از اينکه حيف که زودتر با انها اشنا نشده. به ليلی وعده های فريبنده ای داد و گفت که کليه خرجهای او را ميدهد تا بتواند به دانشگاه برود . او را دخترم خطاب کرد و ليلی شوق داشتن چنين پدری و لحن مهربانانه امينی با او باور کرد که براستی از در خيرخواهی اين کارها را برای آنها انجام ميدهد. همراه امينی قدم به راهرو آپارتمان گذاشت از آسانسور بالا رفتند و جلو دری توقف کردند. کليد را در قفل در چرخاند و در را باز کرد. ليلی را دعوت به داخل شدن کرد. ليلی با امينی داخل شد. چقدر اين خانه شيک و قشنگ بود. رنگ پرده ها و فضای رمانتيک خانه ليلی را سر ذوق آورده بود. رو به امينی کرد و گفت:«چقدر اين خونه قشنگه مال خودتان هست؟» امينی نگاهی مشتاقانه به ليلی انداخت و گفت:«دوستش داری ؟ مال تو» ليلی باور نميکرد يعنی امينی به اين راحتی اين خونه رو به او داده بود بيشتر به شوخی می ماند تا جدی. ليلی روی مبلی نشست. امينی چراغی رنگی روشن کرد. به آشپزخانه رفت و با دو تا ليوان نوشيدنی برگشت ليوانها را روی ميز جلو ليلی گذاشت خودش در کنار ليلی روی مبل نشست. به ليلی نزديکتر شده بود. ليلی بودی عطر او را احساس ميکرد با اينکه مقداری نگران شده بود اما نميخواست ترس به خود راه دهد. دليلی برای ترس نمی ديد. امينی به او تعارف کرد و ليوان خودش را برداشت. ليلی هم ليوان را برداشت تشنه بود و با تشکر از امينی ليوان را نوشيد. لحظاتی از نوشيدن محتوی ليوان گذشته بود احساس کرد سرش گيج ميرود رو به امينی کرد و گفت :«آقای امينی حالم خوب نيست ميشه برويم؟» امينی خنده ای شيطانی کرد و گفت:«عزيزم مهم نيست اين سرگيجه طبيعی هست آهوی وحشی اگر ميدانستم راحت تسليم من ميشی هرگز اين کار را نمی کردم. ليلی گيج شده بود جلو چشمانش تار شده بود حرفهای امينی را درست نمی فهميد. از هوش رفت .

رعنا زودتر از موقع به خانه رسيده بود . اما هنوز از ليلی خبری نبود. نگران شد و سعی کرد با آقای امينی تماس بگيرد اما موفق نشد. با شرکت تماس گرفت کسی در شرکت نبود. با منزل خانم رضايی تماس گرفت او هم خبری از ليلی نداشت. تصميم گرفت به کلانتری خبر دهد. لباس پوشيد و به محض باز کردن در خانه ليلی را با قيافه آشفته پشت در ديد. چشمانش قرمز شده بود و رنگی پريده داشت. خودش را در آغوش مادرش رها کرد و های های گريه کرد.

او را به درون خانه برد . ليوانی آب برای دخترش آورد. از او پرسيد کجا بوده ليلی همه ماجرا را برای او تعريف کرد. تا جايی که بيهوش شده و بعد ک بهوش آمده خود را در تختخواب ديده . بدنش درد ميکرد. نميدانست چه بر سرش آمده . اما رعنا همه چيز را فهميده بود. باور نميکرد آمينی با دخترش اين کار را کرده باشد. او امينی را مردی درستکار ميدانست . آخر چرا ؟ ليلی مانند دختر او بود. ميخواست فرياد بزند ميخواست خود را نابود کند. خدايا چه مصيبتی بر سر او و خانواده اش آمده بود. بايد امينی را پيدا ميکرد. چگونه به نظام ماجرا را بگويد. بهتر دانست امشب را چيزی نگويد تا فردا پيش امينی برود. ليلی از فرط خستگی به خوابی عميق فرو رفت. تمام شب را کابوس می ديد. در خواب فرياد ميزد و کمک ميخواست . نظام با فريادهای ليلی بيدار شده و به اتاق ليلی رفت . دخترش را ديد که موهای خود را می کند و فرياد می زند و نه نه می گويد. نگران شده بود . رعنا هم سراسيمه به اتاق امد . ليلی را از خواب بيدار کردند. ابی به صورتش زدند. سر تا پايش در تب ميسوخت . هر کاری کردند تب او پايين نيامد اورژانس خبر کردند و او را به بيمارستان انتقال دادند. در بيمارستان سرم به او وصل کردند. دکتر علت را پرسيد . رعنا گفت مشکلی نداشته کابوس ديده و به اين حال افتاده است. او را در بيمارستان بستری  کردند. حال ليلی وخيم بود. دائم فرياد ميزد . هر کسی به سراغ او ميامد ميخواست از او فرار کند . او را به تخت بيمارستان بسته بودند. مشکل روحی شديدی پيدا کرده بود. دکتر درخواست کرد او را به بخش مراقبت بيماران روحی روانی منتقل کنند. چندين بار از پدر و مادر ليلی پرسيد ايا مشکل روحی قبلا داشته ؟ آنها گفتند هيچ مشکلی نداشته. برای روانپزشک مسجل شده بود واقعه ای پيش امده که به او شوک وارد کرده. ليلی را بستری کردند. رعنا به طرف شرکت به راه افتاد. با چشمانی اشکبار به درون شرکت و يک راست به اتاق اقای امينی رفت. امينی تنها در اتاق نشسته بود. وارد شدن رعنا به ان صورت اخم را به چهره امينی نشاند. با صدای بلند گفت:«خانم بديعی بعد از چند ماه کار کردن هنوز طريقه وارد شدن به اتاق رئيس را بلد نشدی؟» رعنا شروع به گريه کرد. هق هق او بلند شد روی مبل نشست. نگاهی به امينی کرد و گفت:«چرا ؟ آقای امينی مگر من چه بدی در حق شما کردم چرا با دختر من اين کار را کردی؟ ليلی از ديشب در بيمارستان بستری شده اين دختر معصوم چه بدی در حق تو کرده بود؟» آقای امينی با قاطعيت گفت:« خانم بعديعی من نمی دانم شما ازچی حرف ميزنيد؟ توضيح دهيد ببينم چی شده؟» رعنا همه ماجرا را برای او تعريف کرد. امينی خنده ای مسخره کرد و گفت:«بد کردم دخترت را رساندم اگر دختر تو هر کاری انجام بدهد من بدهکارم ؟ اصلا من اشتباه کردم زير بال و پر خانواده شما را گرفتم اين حرفا چيه ميزنی خانم بديعی ؟ من ديروز دختر شما را سر خيابان پياده کردم و دنبال کار خودم رفتم از کجا بدانم او کجا رفته و با چه کسانی قرار گذاشته؟ بدهکار هم شدم» امينی ساکت شد . رعنا هاج و واج بود يعنی ليلی به او دروغ گفته بود. يعنی کسی ديگر با ليلی بوده است؟ اين سوالاتی بود که بايد ليلی پاسخگو باشد. رعنا عذر خواهی کرد و از اتاق بيرون امد. لحظاتی روی صندلی نشست . اما نمی توانست باور کند فرد ديگری در زندگی ليلی وجود دارد. تصميم گرفت به خانه برگردد. سريع به خانه برگشت. به اتاق ليلی رفت و وسايل او را زير و رو کرد و چشمش به عکس مهران و کيفی که همه نامه های مهران در ان نگهداری شده بود افتاد. نامه ها را خواند ديگر باورش شده بود که ليلی گناهکار است. با ديدن عکس و نامه های مهران برايش مشخص شد که آقای امينی راست ميگويد و او بی دليل او را متهم کرده است. نمی دانست چيکار کند حتما او را از شرکت اخراج ميکرد و خانه را از انها پس ميگرفت. چه خاکی بر سرش شده بود. در اين مدت هرگز فکر نکرده بود شايد دخترش با پسری ارتباط داشته باشد. نامه های عاشقانه مهران او را اتش ميزد. به بيمارستان رفت . با داروهای خواب اور ليلی به خواب رفته بود. از پرستار وضعيت ليلی را پرسيد . پرستار به او دلگرمی داد و گفت حالش رو به بهبود است. شوکی به او وارد شده بود که با تجويز داروهای پزشک حال او بهتر شده . شايد فردا بتونه به خانه برگرده. رعنا نمی دانست چيکار کند؟ تنها ميخواست همه چيز را از زبان ليلی بفهمد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:0 |

ليلی بعد از بهبودی کمی که پيدا کرده بود از بيمارستان به خانه امد اما شوک ناشی از برنامه ای که امينی برای او پياده کرده بود هنوز در وجود او باقی بود . ميدانست تمام ارزوهايش در خصوص مهران بر باد رفته است به مهران چه بگويد؟ آيا مهران باور خواهد کرد که ليلی مقصر نبوده .؟ بارها در اين دو روز آرزوی مرگ خود را کرده بود. کاخ آمال و ارزوهايش را بر باد رفته می پنداشت. در کسير بيمارستان به خانه بين او و مادرش کوچکترين حرفی رد و بدل نشد. به خانه رسيدند. رعنا عصبانی بود . به چی فکر ميکرد. ؟ چگونه از زبان ليلی بفهمد که چی شده و مهران کيست؟ کنار او نشست رعنا چنان غمگين بود که خود راه چاره را نمی دانست رو به ليلی کرد وگفت چرا دروغ گفتی؟ آبروی مرا پيش امينی بردی من رفتم با او درگير شدم . تا به حال نمی دانستم فردی بنام مهران در زندگی تو هست؟ او کيست که تو را بدبخت کرد ؟ ليلی به من بگو.

ليلی به مادرش نگاه کرد و متعجب از حرفهای او . از کجا در مورد مهران فهميده بود؟ چه کسی اطلاعات را به او داده بود و اين مسئله ای که امينی برای او ايجاد کرده بود چه ربطی به مهران داشت ؟ مهران که ايران نيست چرا اين موضوع را به مهران نسبت ميدهند؟ شنيدن نام مهران باعث دلتنگی او شد اشک به چشمانش امد دوباره بدبختی خود را بياد آورد و ميدانست که ديگر هرگز نمی تواند در کنار مهران قرار گيرد مهران هرگز نمی پذيرد با دختری ازدواج کند که نامردی بی غيرت شرف او را به يغما برده. دلش پر شد از کينه امينی. او بايد انتقام بگيرد او بايد از امينی انتقام بگيرد. هر طور شده بايد او را مجازات کند اما چگونه؟ اين سوالی بود که در فکرش بود و بايد برای ان راه حلی پيدا ميکرد. دوباره سرش را بلندکرد اشک چشمانش را پوشانده بود رو به مادرش کرد و گفت:«معلوم ميشه چی ميگی ؟ بيچاره مهران اصلا ايران نيست چرا ناحق به او تهمت ميزنی ؟ امينی کثافت اين کار رو با من کرد اونوقت تو اسم مهران را می اوردی اصلا ميدانی مهران کيست؟ از چه خانواده ای است مهران اگر ميخواست اين  کار را بامن بکند در چند ماه گذشته کرده بود. بيچاره حتی به فکرش هم چنين کار کثيفی نمی رسه. تو فکر ميکنی امينی کيه؟ فرشته ای که ميخواست ما را نجات دهد ؟ نه مادر او شيطان است من فريب حرفای او را خوردم او ميگفت به من عين دخترش نگاه ميکند او ميگفت دختری داره همسن من . مادر او مرا فريب داد و با داروی بيهوشی مرا بدبخت کرد.

ليلی های های گريه ميکرد صدای گريه و بغضی که در گلويش گير کرده بود نمی گذاشت درست حرف بزند. رعنا متعجب به او نگاه ميکرد. آيا امينی به او دروغ گفته بود اگر مهران ايران نباشد کار خود امينی هست بايد ليلی همه چيز را به او بگويد بايد او را به سراغ مهران ببرد بايد ببيند مهران کيست ؟ غوغا و غم در دل رعنا رخنه کرده بود اگر امينی چنين مردی باشد بايد از او شکايت کند مهم نبود که دوباره به اون خونه برگردد اما دخترش ديگر به روز اول بر نمی گردد نمی دانست چه  خاکی بر سر خودش کند . ليلی گريه ميکرد ليلی از ارزوهای بر باد رفته خودش گريه ميکرد. نمی توانست باور کند در عرض يک ساعت چه بر سر او امده است ؟ خودش را در اين مورد مقصر ميدانست او بود که مادرش را تشويق کرد سر کار برود او بود که پدرش را راضی کرد. ميخواست بهتر شود ميخواست مهران را برای هميشه داشته باشد. ميخواست وسيله بودن او در کنار مهران برای هميشه فراهم شود نمی دانست چه بدبختی شومی در انتظارش است .

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 3:0 |

کاری تقريبا راحت با حقوق خوب نظام را راضی به ماندن کرد در حالی که همچنان نگران بود. نگران اينکه چرا آقای امينی اينقدر به او و خانواده اش لطف ميکند. چرا آقای امينی اينقدر بذل و بخشش ميکند اما گاهی چنان از نداری به چه کنم می افتاد که خود را با جملاتی که حتما خداوند فرشته ای را در کالبد اقای امينی برای انها فرستاده است. اينچنين خود را راضی ميکرد بدون اينکه دنبال علت ان باشد . زندگی انها عوض شده بود و ليلی از اين پيشامد خيلی شاد بود. ديگر خجالت نميکشيد و خانواده مهران هم بايد خيلی خوشحال باشند که عروسی چون ليلی داشته باشند. رعنا از ليلی خواست که بعد از تمام شدن مدرسه به شرکت او برود ميخواست دخترش را که اين همه تعريفش کرده بود را به همکارانش بخصوص اقای امينی که خيلی مشتاق ديدنش بود نشان دهد. ليلی سرخوش و سرحال به طرف شرکت حرکت کرد دلهره داشت . نمی دانست چگونه با آنها روبرو شود. به ساختمانی که مادرش ادرس داده بود رسيد . ساختمان فردوس طبقه سوم شرکت صغار . از پله ها بالا رفت سه طبقه وای مادرش هر روز اين همه پله رو می ره بالا؟ پشت در شرکت رسيد زنگ زد منتظر باز شدن در شد. طبق معمول خانم رضايی در رو باز کرد. توی راهرو چند نفر نشسته بودند. خانم رضايی نام او را پرسيد . ليلی خودش را معرفی کرد و به داخل رفت همه سرها بطرف او برگشت دختری به اين زيبايی و طنازی چشم انها را خيره کرده بود. روی صندلی نشست تا مادرش بيرون امد دست او را گرفت و به داخل اتاق برد. امينی نشسته بود رعنا با سرفه ای نمايشی امينی را متوجه خود کرد . سر بلند کرد و به انها نگريست . اين مادر دختر شياطينی بودند که در جلد انسان اينچنين زيبا برای بر باد دادن مردان به زمين امده بودند. خوشحال ازجايش بلند شد. نگاه شيطنت باری به ليلی انداخت و نگاهی به رعنا . او را دعوت به نشستن کرد. حقيقتا مردان در برابر زيبايی اينچنينی چقدر ضعيفند تنها ايمان و اعتقاد به حضرت باريتعالی است که انها را مهار ميکند و الا داشتم اميال شيطانی انها را با وزيدن کوچکترين بادی از جا می کند. ليلی تنها در فکر مهران بود امينی مث پدر او بود همسن پدرش. معنای نگاههای او را نفهميد. به رعنا گفت امروز بايد بيشتر بماند چون جايی جلسه دارد و نياز هست رعنا در شرکت باشد. ليلی هم وقتی ديد مادرش ميخواهد بماند بلند شد تا خداحافظی کند و در حقيقت اين موضوع را امينی فهميده بود. ليلی خواست با او خداحافظی کند که گفت:«تو را می رسانم منزل شما در مسير من است» ليلی خوشحال شد. با مادرش خداحافظی کرد و با امينی به سوی پارکينگ رفت. سوار ماشين او شد. امينی همزمان نواری روشن کرد. دل توی دلش نبود . اين مادر و دختر در چنگ او اسير بودن بدون اينکه خودشان بدانند. بين راه جلو ساختمانی نگه داشت از ليلی خواست لحظاتی با او به درون ساختمان برود تا کاری انجام دهد. گفت نمی خواهد در ماشين تنها بنشيند. ليلی همراه او به درون ساختمان رفت.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 9:54 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی