تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

انگاه که کاروان نور از حجه الوداع باز ميگشت ندايی اسمانی جلوه ای از ملکوت را در غدير متجلی ساخت.«يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمک من الناس» « ای رسول خدا هر انچه که از جانب پروردگارت بر تو فرو فرستاده شده است را به ديگران بگو و اگر چنين نکنی بر رسالت خويش عمل نکرده ای و خداوند تو را از مردم حفظ خواهد کرد.»

در اين هنگام کاروان سالار حج - فرمان توقف داد. سکوت و دلهره بر کاروانيان مستولی شد همه چشمها به دهان پيامبر(ص) دوخته شده بود تا با کلامی دل های ناارام آنان را آرام کند. با اينکه بيابان عربستان از گرمای خورشيد هجدهم ذی الحجه بی تاب شده بود. اما طراوت و شادابی در چهره پيامبر متجلی بود. بعد از نماز اخرين پيامبر خدا برمنبری که از جهاز شتران ساخته شده بود. جای گرفت و خطبه را چنين آغاز فرمود:

«من کنت مولاه فهذا علی مولاه»

فردا روزی ديگر است . فردا روز عشق است فردا روز خيبر است فردا روز بدر و حنين و احد روز عشق است و محبت فردا علی استوار بر قله امامت می ايستد فردا علی به حقانيت معرفی ميشود فردا علی شير ميدانهای جنگ حق و باطل می ايد تا ندای حق طلبی را بعد از پسر عم خود نبی اکرم سر دهد. فردا علی ميايد تا بعنوان اولين شهيد محراب خونش مسجد کوفه را مطهر سازد. ميايد تا حسين را معرفی کند تا حسن را معرفی کند. علی به پشتوانه زهرا ميايد. می ايد تا بگويد زهرا جان دشمنان فرزند در شکم تو را خواهند کشت پهلويت را خواهند شکست و اثار کبودی را بر صورتت به ارمغان خواهند گذاشت تا روسياهی خود را در همه تاريخ تا ابد ماندگار کنند. حکم فردای علی امضا ميشود تا مظلوميت شيعه به همه تاريخها ارسال شود. فردا علی حکم را ميگيرد تا شيعيان در هر نقطه جهان مورد حمله قرار گيرند. افغانستان - پاکستان - امارات - عربستان قلب باصطلاح متمدن اروپا و امريکا همه جا شيعه را مورد کم لطفی قرار دهند. فردا علی ميايد تا ما امام زمان را داشته باشيم و ان حضرت صدها سال سختی غيبت را تحمل فرمايند تا حقانيت علی را به اثبات برسانند. فردا عيد غدير است و غدير خم عزيز نشد جز با وجود علی . غدير خم پاک نگرديد جز با امامت علی غدير خم ماندگار و جاودان نشد جز با حکم امامت علی. علی امد علی امامت را گرفت تا حق ستمديدگان را بستاند. علی امام شد تا بگويد من علی هستم که جهان افريده نشد مگر بخاطر علی .

علی ای همای رحمت تو چه ايتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سايه هما را

عيد سعيد غدير خم بر همه دوستداران اهل بيت عصمت و طهارات و شما دوستان عزيزم مبارک باد در اين روز بزرگ که در رحمت خداوندی بر زمينيان باز است مرا از دعای خيرتان فراموش نفرمائيد.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 9:52 |

روز را بدون اينکه بفهمد کارش در شرکت چيه گذشت و هنگام عصر به خونه برگشت. ليلی منتظرش بود ميخواست بدونه مادرش اولين روز کاريش رو چطور گذرونده ؟ نظام هم مث هر روز رفته بود و در کوچه ها ميوه هايش را ميفروخت. روز خوبی برای رعنا بود. فکر ميکرد قله ترقی رو فتح کرده. با اب و تاب از اول تا اخر را برای دخترش تعريف کرد. خيلی خوشحال بود همش از اقای امينی حرف ميزد و اينکه همه از او خوششان امده. برای ليلی تعريف کرد که چه مردان با کلاسی به اون شرکت می امدند . خوشحال بود که همان روز اول مورد توجه همه مشتريان قرار گرفته. تا بحال خودش را اينقدر خوشحال نديده بود. ليلی پرسيد:«مامان راستی کارت اونجا چيه؟» رعنا با کرشمه نگاهی به دخترش کرد و گفت:«هنوز که بهم نگفتند آقای رئيس گفته چند روزی با محيط اونجا اشنا بشم وظيفه منو ميگه» ليلی گفت:«نکنه بخواد اونجا تو رو بعنوان خدمتکار استخدام کنه؟» رعنا با ادا گفت:«نه نه آقای امينی گفت يه کار خوب برات دارم که اگر بتونی خوب از عهده اش بربيای حقوق خوبی ميگيری و زندگی تو را عوض ميکنه خلاصه ليلی نمی دونی چقدر ماهه چقدر اقاست اصلا فکر ميکردی يه دفعه اين همه زندگی ما عوض بشه؟» ليلی ذوق زده بود اما در دلش هم ناراحت چند روزی بود عزيزش مهران را نديده بود. او به مسافرت رفته بود. نامه ای که اخرين روز ديدارشان به او داده بود را چندين بار خواند اما ميخواست يک بار ديگر شمرده شمرده بخواند و معنای کلمات ان را درک کند. به اتاقش رفت همون اتاقی که حالا ديگه در روياهاش داشت عوضش ميکرد. مامان که حقوق گرفت ميگم اتاق رو رنگ کنند تخت شکسته ام رو عوض کنند کلی کار دارم وای خدای من ميشم عين دختر پولدارا مگه اونا چطوری پولدار شدن يه ادم خير اومده دست مامان و بابای اونا رو گرفته و يه دفعه پولدار شدن همه که از اول پول نداشتند ديگه جلو دوستام نه جلو مهران کم نمی ارم. منم ميشم دختر پولدار بعدش ميگم مهران با خانوادش بيان خواستگاريم. باز نامه رو باز کرد و خوند:

«ليلی من عزيز من نمی دونی از زمانی که با تو اشنا شدم چقدر خوشحالم نمی دونی چشمان خمار تو منو به چه عالمی ميبره ليلی جانم من مجنون تو هستم و اگر داستان نويسها بخواهند قصه بنويسند بايد قصه ما را بنويسند از عشق مهران به ليلی و ليلی به مهران را بنويسند. ليلی من شبها بی تو خواب ندارم و روزها بی تو ارامش هر لحظه به ان می انديشم که زودتر بيايی و زندگی را با هم شروع کنيم. ليلی مهران عاشق شب و روزش بدون تو تاره هر وقت تو را می بينم مثل اين است که دنيا را دارم لحظه ای که از تو جدا ميشوم مانند اين که نوزادی را از شير مادر بگيرند. ليلی من باور کن تا بحال نمی دانستم زندگی چيست؟ برای چه زنده ام و برای چه نفس ميکشم اما اينک با تو زنده ام و با تو نفس ميکشم اگر روزی بگويی فراموشم کرده ای بدان که بايد بر سر مزار من اين حرف را بزنی همه زندگی يعنی ليلی و همه عشق يعنی ليلی . عزيزم مجبورم برای مسافرتی دو هفته ای به خارج از کشور بروم و زود برميگردم و هر روز صبح را با عشق تو شروع خواهم کرد منتظرم باش که هميشه در انتظار ديدارت هستم. عاشق بی قرارت مهران»

ليلی بارها و بارها نامه را خواند و با روياهاش در اعماق عشق  سفر کرد. روياهايی که داشت به حقيقت می پيوست و روياهايی که عاشقانه به ان فکر ميکرد. ليلی به اينده روشنی می انديشيد که در فکرش رژه ميرفت و هرگز روزی فکر نمی کرد درهای خوشی و خوبی به اين زودی و راحتی بر او باز شود. او نوجوانی بود که همه چيز را سطحی ميديد حتی همين عشقی که برای او بوجود امده بود و چون عقده ها و کمبودهای زيادی در زندگی داشت و چون مادرش زياده طلب بود نتوانست عشق واقعی را تشخيص دهد بقول معروف عاشق کر و کور هست و اين برای ليلی بوجود امده بود . ليلی نمی توانست درست فکر کند چون مغزش بيش از اين گنجايش نداشت. او برای خودش از عشق ملکه ای ساخته بود که بر تخت پادشاهی قلبش تکيه زده بود و او را به اوج خوشبختی ميرساند. او خود را بر اريکه قدرت می ديد که هيچ کسی نمی تواند مهران و ليلی را از هم جدا کند با اين انديشه ها روزها را می گذراند و از اينکه مادرش را انچنان زيبا می ديد خوشحال بود.

رعنا هر روز به شرکت ميرفت و هر کاری را که اقای امينی ميگفت انجام ميداد در کمتر از يک ماه حسابی وارد شده بود کارهای آقای امينی را در دفتری يادداشت ميکرد و شده بود محرم اسرار اقای امينی . هنوز نمی دانست چيکار ميکند. تنها به ابراز علاقه های آقای امينی  می انديشيد و لذت ميبرد وقتی کلمه ای محبت اميز از دهان او خارج ميشد. کلماتی که هرگز نظام برای او به زبان نياورده بود. کلماتی که عمری مشتاق شنيدنش بود اما همه انها را در فيلم ها ديده بود. حال آقای امينی او را با کلمات سحرانگيز جادو ميکرد و او دلخوش بود که مورد توجه مردی چون اقای امينی قرار گرفته است. حقوق قابل توجه ماه اول را که به خانه اورد برای دخترش ليلی و همسرش نظام باورکردنی نبود . مزدی که شايد نظام بايد ماهها کار ميکرد تا بتواند بدست اورد اما رعنا در يک ماه بدست اورده بود. بارها شده بود که آقای امينی بسته هايی را به رعنا ميداد تا به صاحبانش برساند و رعنا بدون اينکه بپرسد چيست ؟ با کمال احترام و دقت به مقصد می رساند. روز به روز رابطه آقای امينی و رعنا بيشتر ميشد و رعنا ديگه با تاکسی به خونه نمی امد و اقای امينی خودش انها را می رساند. اولين باری که محل زندگی انها را ديد پيشنهاد داد از انجا نقل مکان کنند اما رعنا گفت که پولی ندارد که بتواند از اين محل به جای بهتری نقل مکان کند . آقای امينی خانه ای در محله ای خوب تهيه کرد و از رعنا و خانوادش خواست که به انجا نقل مکان کنند. رعنا و ليلی دست از پا نمی شناختند اما نظام کم کم داشت نگران ميشد و ميدانست که اين کارها هرگز بدون دليل نمی تواند باشد. به دلش افتاده بود که عنقريب زندگی او دستخوش مشکلات زيادی خواهد شد اما ديگر کاری از دستش برنمی امد. او بايد نظاره گر اين کارها باشد. رعنا وقتی مخالفت نظام را با نقل مکان به آقای امينی گفت او بهتر ديد که کاری هم برای نظام جور نمايد تا اين مانع کارهای اينده خودش از پيش پا برداشته شود. به همين خاطر در شرکت يکی ديگر از دوستانش  نظام را مشغول کار کرد و او نگهبانی شرکت دوست اقای امينی را عهده دار شد.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت 9:50 |

رعنا از اين برخورد ناراحت شد داخل رفت و روی صندلی نشست روبروی خانم اکبری قرارگرفته بود. دلش نمی خواست به او نگاه کند. چقدر بايد ظاهر افراد مد نظر قرار گيرد . احساس کرد غرورش خرد شده. آقای امينی گفته بود ساعت ۹ به بعد می ايد اما او بايد سر وقت بيايد. نمی دانست چيکار ميتواند بکند؟ بهتر ديد منتظر بماند تا خود رئيس بيايد. لحظه ها به مانند ساعتی ميگذشت . سکوتی بين اين دو نفر برقرار شده بود. خانم اکبری متوجه ناراحتی رعنا که اينک می بايستی در شرکت بنام خانم بديعی خطاب ميشد شده بود. خودش هم نگران بود مبادا شکايت او را نزد رئيس ببرد. احساس کرده بود که رابطه نزديکی بين خانم بديعی و آقای امينی وجود دارد. اما در دلش به زيبايی خانم بديعی افرين ميگفت. حسرت ميخورد چرا نبايد ذره ای از زيبايی او را داشته باشد. بهتر ديد تا رئيس نيامده سکوت را بشکند و از دل او بيرون بياورد. نگاهی به رعنا کرد و گفت:«ميدونی خدا هر چی زيبايی هست در صورت شما قرار داده؟ خوش بحالتون حتما وقتی مجرد بودی خواستگاران زيادی داشتی مخصوصا با اين مانتو يشمی که رنگ چشماتون رو زيباتر ميکنه صدچندان زيبا شده ايد» رعنا که هميشه از تعريف و تمجيد خشنود ميشد و از اينکه ميديد همکارش داره از او تعريف ميکند ذوق زده شده بود فراموش کرد که چند دقيقه پيش به او توهين کرده و لبخندی زد و گفت :«خانم يکی رو خدا خوشکلی ميده يکی رو پول و ثروت ميده يکی رو دکتر ميکنه اما همه ميتونند خوشکل بشند وقتی پول داشته باشند اما من با اينکه همه ميگن خوشگل هستم اما زندگی خوبی ندارم. يه شوهر کارگری که اکثر روزها بيکاره و يه زندگی خيلی پايين . آقای امينی به من لطف کردند و اينجا مشغول کار شدم . شايد خدا بخواد و زندگيم تغييری بکنه. خانم فقر و نداری خيلی بده نمی دونی من چی کشيدم . خدا کنه بتونم دخترم رو به جايی برسونم و از اين همه بدبختی نجات پيداکنه» رعنا ساکت شد و بنظر ميرسيد حرفای قبلی خانم اکبری رو فراموش کرده رو به او کرد و گفت:«شما مجرد هستيد؟» خانم اکبری سرش را بلند کرد و گفت:«اره » در عرض چند دقيقه و چند تا درد دل زنانه دوستی بين اين دو برقرار شد . با اينکه از طرز حرف زدن رعنا مشحص بود از سواد چندانی برخورد نيست اما گيرايی زيادی داشت که طرز صحبت کردنش را تحت الشعاع قرار نمی داد . در حال گفتگو بودند که در باز شد و آقای امينی داخل شد و هر دو ازجای خود بلند شدند و سلام کردند. آقای امينی نگاه خريدارانه ای به رعنا انداخت و گفت :«خوب خانم بديعی خيلی عوض شدی حيف نبود خانمی با اين همه کمالات توی خونه بشينه و ظرف شويی کنه؟ بيا داخل اتاق تا کارات رو توی اين شرکت مشخص کنم .» به خانم اکبری هم گفت تا کارش با خانم بديعی تمام نشده کسی را نمی پذيرد. رعنا داخل اتاق شد اما رفتار امروز رئيس با ديروز او زمين تا اسمان فرق ميکرد. پيش خود فکر کرد حالا ديگه کارمند اين شرکت و همکار اوست و بايد يه رابطه صميمی و خوب با همکاراش داشته باشه. آقای امينی سر تا پای رعنا انداخت و گفت:« خانم بديعی دلم ميخواد دست راست من توی شرکت باشيد وقتی تنها هستيم دلم ميخواد شما را با اسم کوچک صدا کنم اما در جلو ديگران با فاميل صداتون ميکنم ناراحت که نمی شيد؟» رعنا که فکر ميکرد لحظه به لحظه به اقای امينی نزديک ميشود و راه و رسم سر کار امدن رو بلد نبود با خوشحالی پذيرفت در حالی که نمی دانست چه دامی برای او پهن شده است و اين دانه های خوشمزه ای که جلو پای او ريخته ميشود همه سمی هست و به تدريج او را نابود ميکند

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 و ساعت 14:49 |

رعنا مانتو و شلواری رو که خريده بود پوشيد. چقدر بهش می امد معرکه شده بود بحدی که ليلی اونو توی اغوش گرفت. آغوش مادر چقدر لذت بخش هست. چرا تا بحال حسش نکرده بود؟ چرا تا بحال گرمی وجود مادر رو حس نکرده بود. ؟ مادر تمام هستی زندگی چقدر پيش چشم ليلی زيبا شده بود. نظام هم او را نگاه ميکرد و به خود ميگفت چرا نبايد دست من باز باشه تا بتونم برای زن و دخترم لباسهای خوب بخرم. ميديد که در اين همه سال رعنا با اون لباسهای مندرس زيبايی خودش را فراموش کرده بود. ميديد عقده مث خوره به جون اون خانواده افتاده. نظام با خود می انديشيد دوران بدبختی او تمام شده روياهايی که برای خود درست کرده بود و اينکه برای خودش هم کاری پيدا شود و از اين درد بدری بيرون برود لبخند را بر لبان چروک خورده از درد و رنج روزگار می نشاند. در کمتر از چند ساعت همه اهل محل به کارمند شدن رعنا پی برده بودند همه ميخواستند خودشون رو به طريقی به رعنا نزديک کنند. مريم خانم همسايه اخر کوچه که روزگاری چشم ديدن رعنا و خانوادش رو نداشت و هر چه حرف پشت سرش بود از ناحيه او شنيده می شد با بشقاب کوچکی که مقداری شکلات در ان ريخته بود به در خونه رعنا خانم اومد. ليلی در رو باز کرد و با چهره شاد مريم خانم روبرو شد.«به به ليلی خانم گل چه دختری ماشالله قربون خدا برم همه زيبايی رو توی اين مادر و دختر قرار داده خوش بحال پسری که تو زنش بشی ببينم مامان هستند.؟ » ليلی که هاج و واج مانده بود و نمی دونست چرامريم خانم اينجوری داره چاخان ميکنه گفت:« چرا هستند کاری داشتيد؟» مريم خانم که باز زبون ريختنش گل کرده بود گفت:«اره دختر گلم اولا ميخواستم اولين کسی باشم که بهش تبريک ميگم دوما ما همسايه های قديمی هستيم دلم نمی خواست کدورتی بين ما باشه اومدم دهنمون رو شيرين کنيم و گذشته ها رو فراموش کنيم. » بدون تعارف ليلی داخل شد و از همون توی حياط صدا رعنا خانم رعنا خانم مهمون نمی خوای؟ بابا از حالا کجا خودتو قايم کردی بابا يه روزی ما دوستای جون جونی بوديما يادته؟ پا به درون هال گذاشت و تا چشمش به اعظم افتاد با خنده ای گفت:«خواهر نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی شنيدم تو هم کارمند شدی اين برای محله ما افتخاره يه زن از کوچه ما بشه کارمند وای خدا چقدر خوبه ايشاالله سلامت باشی بيا بيا دهنتو شيرين کن» در حين حرف زدن مريم نظام از اتاق بيرون اومد و او چادرش رو توی روی خودش گرفت و گفت:«وای اقا نظام شما هم هستيد والله نميدونستم و الا با اکبر اقا می امديم دست بوس ميخواستم بهتون تبريک بگم » آقا نظام که متحير مانده بود از اين همه تغيير رفتار کناری نشست و گفت:«خوش اومديد اکبر اقا چطورند؟ کار و بارا که خوب پيش می ره» ؟« چی بگم دست به دلم نذار هم خودم از صبح توی خونه ها کار ميکنم هم اکبر اقا ميره کارگری اما هر روز هفتمون گروه هشتمونه . گفتم به رعنا خانم بگم اگر شد فکری هم به حال پسر من بکنه ميدونی که سيکلشو گرفته و اگر يه کاری توی اداره ای جايی براش جور بشه کلی کمک خرجه بهروز پسر کاريه ماشاالله يه پارچه اقا هست خوب ميدونی که جونای امروزی وقتی درس هم بخونن ديگه دنبال کارگری و اينجور کارا نمی رن از صبح هم هر جايی سر می زنه کار گيرش نمی ياد ميگه همش شده پارتی بازی خوب ما هم که توی هفت اسمون يه ستاره نداريم . خدا رو شکر حالا رعنا هم که مث خواهر خودم می مونه براش پارتی بازی کنه و کاری پيدا کنه»توی اين مدت ليلی فقط به کارهای مريم همسايه اخر کوچه نگاه ميکرد و ميديد از همين حالا هيچی نشده چقدر توی محل قرب و منزلت پيدا کردندو از اينکه مورد توجه همسايه ها قرار گرفتند لذت می برد. بعد از کلی صغرا کبرا چيدن بالاخره خداحافظی کرد و از اونجا رفت.

صبح اول وقت رعنا از خواب بلند شد و سر و صورتش رو شست و لباسهای نو خودش رو پوشيد. اولين باری بود ميخواست با اين ريخت و قيافه خانمانه از خونه بيرون بره وای توی محله چی ميگفتند از همين حالا حسادتها گل ميکنه. نمی دونست چطوری راه بره که به اين تیپ بياد کيفش رو سر دستش انداخت روسريش رو پوشيد و از خونه قدم بيرون گذاشت . اولين دری که روبروش رد شد مرجان دختر همسايه که ميخواست مدرسه بره اونو که ديد اول نشناخت بعد که خوب نگاه کرد تا متوجه شد رعنا هست برگشت توی خونه و به بقيه خبردار در عرض چند دقيقه همه همسايه ها سرشون رو به بهانه های مختلف از در بيرون کرده و سلام ميکردند و صبح بخير ميگفتند. رعنا خانم هم با تکبر راه خودش رو ادامه ميداد و حالا ديگه لحن حرف زدنش هم عوض شده بود. تاکسی سوار شد و به محل کار جديد همون شرکت رفت. بازم زنگ زد و منتظر باز شدن در ماند خانم اکبری منشی شرکت در رو باز کرد اول رعنا را نشناخت و مودبانه گفت«بفرمائيد امری داشتيد» اما همينکه رعنا ميخواست حرف بزنه متوجه اشتباه خودش شد و گفت جل الخالق تا ديروز کی بود و امروز کيه؟ اصلا نمی شه اين مردم رو شناخت يه روز چقدر عوض ميشن هر کی ندونه فکر ميکنه خانم دکتری مهندسی چيزی هستی.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 و ساعت 9:47 |

((دوستان گرامی سلام و عرض ادب - پيشاپيش فرارسيدت عيد سعيد غدير خم عيد امامت و ما شيعيان رو به پيشگاه مولايمان اقا امام زمان و شما عزيزان تبريک ميگويم. از اينکه وقفه ای در نوشتن رمان پيش امده منو ببخشيد اخه اين رمان از پيش نوشته نشده و هر وقت می شينم بنويسم می بينم چيزی به ذهنم که قابل شما عزيزان رو داشته باشه نمی رسه. چند روزی فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم تا بالاخره قسمت ۶ اومد به ذهن ناقص من و اينجا نوشتمش باشد مورد قبول شما عزيزان قرار گيرد و از محضر تمام عزيزانی که متحمل زحمت شدند و به اين وبلاگ سر زدند و مابقی رمان رو بخونند و چيزی نبود عذر ميخوام.))

رعنا خانم و اقا نظام سلام کردند و آقای امينی که چشمش به رعنا خانم افتاد اول خوشحال شد و بعد که نظام را همراه او ديد کمی اخم کرد و از جلو در کنار رفت تا انها وارد شوند. با کنايه در حين داخل شدن گفت:«اسکورت همراه اوردی خانم ؟» رعنا که کمی خجل شده بود گفت:«شوهرم هستند اقای امينی دوست داشت محل کارم و شما را از نزديک ببينه. اقا نظام مرد خوبيه » نظام که کمی ناراحت شده بود اخمی در هم کرد و نگاهی همراه با سرزنش به رعنا کاملا معلوم بود که از برخورد اوليه خانم منشی و بعدش هم اقای امينی خوشش نيامده اما بهتر ديد که با انها صحبت کنه و توی ذوق همسرش که اينقدر خوشحال بود نزنه. با تعارف اقای امينی روی مبل راحتی نشستند ولی انها مال اين جور جاها نبودند.احساس خفگی ميکرد. نظام نگاهی به اطرافش کرد چه اتاق زيبايی فکر ميکرد به اتاق رئيس جمهوری وارد شده .دکور اتاق خيلی شيک بود . ميز و صندلی ها از نوع سلطنتی و خانم منشی که گويی از دماغ فيل افتاده بود و شايد فکر ميکرد از قلب اروپا امده که اينچنين با ناز و ادا راه ميرود دائما به اتاق رفت و امد داشت . هر از گاهی برای اوردن کاغذی يا چيزی در گوش اقای امينی ميگفت و ميرفت. دختری سبزه رو با بينی گنده که فکر و هيکلی نامتناسب که با اون مانتو تنگ و چسبيده مضحکتر شده بود و فکر ميکرد سوفيا لورن است  و با اون ارايش چندش اورش حال نظام را بهم ميزد. آقای امينی به زحمت ميشد گفت ۴۵ سال سن دارد. خيلی خوش چهره و شيک پوش قدی بلند و موهايی که جوگندمی شده بود نه از سر پيری بلکه شايد ارثی بوده باشد و چشمانی نافذ که هر دختری اگر با او رفت امد داشت حتما جذب چهره و زبان چرب و نرم او ميشد. نگاهايی که شررات از اون می باريد و بعيد بود رعنا را از سر دلسوزی انتخاب کرده باشد و ژستی که فکر ميکردی خيری هست که ميخواهد بنياد خيريه در اين ساختمان راه اندازد. پشت ميز نشسته و نگاهی به نظام و نگاهی به رعنا کرد و زنگی را فشار داد و گفت:«خانم کرمی دو تا چای برای خانم و اقای محترم بيار» اين جمله با جمله ای که در بدو ورود گفته بود خيلی فرق داشت . گفتن اسکورت جمله ای زيبا نبود که حال نظام را گرفت اما جمله اخير قدری او را دلگرم کرد و به خود گفت حتما به شوخی اون حرف را زده خوشحال بود که در دفتر مردی با اين امکانات نشسته و بسان مردان جنتلمن با او رفتار ميشود و به منشی دستور داده برای انها چای بياورد. خانم کرمی با سينی چای وارد شد و کنار ان کيک خوشرنگی هم قرار داده بود سينی چای را جلو نظام و رعنا گرفت و با اکراه از جلو انها عبور کرد. انها را در حد و اندازه خود نمی دانست و درحالی که فکرش را نمی کرد رعنا قرار است انجا کار کند رو به اقای امينی کرد و گفت :«برای شما هم بياورم؟» آقای امينی همانطور که رويش به طرف رعنا بود گفت :«نه ميل ندارم تا زمانی که اقا و خانم در اتاق من هستند نه تلفن وصل کنيد و نه کسی وارد شود حتی خودتان» خانم کرمی چشمی گفت و از اتاق خارج شد. تا بحال کسی اينچنين از انها پذيرايی نکرده بود . همينطور که انها مشغول خوردن بودند اقای امينی شروع به صحبت کرد و از اينکه دوست دارد به خانواده رعنا خانم کمک کند گفت . بعد از توضيحات اقای امينی رعنا نگاهی به نظام کرد و نگاهی به اقای امينی ميخواست تاثير حرفهای اقای امينی در شوهرش را ببيند و چهره خندان نظام حاکی از رضايت او داشت. با لرزشی که کاملا در صداش معلوم بود گفت:«اقای امينی من خيلی خوشحالم که ميتونم برای شما کار کنم اما دلم ميخواد اگر امکان داشته باشه واسه نظام هم کاری پيدا بشه تا بتونيم تنها فرزندمان را سر و سامان بديم.» اقای امينی نگاهی به او کرد و گفت:«شما مشغول بشی حتما فکر نظام هم هستم شايد توی همين شرکت دستش رو بکار دادم . در ضمن شما بايد برای شروع به کار که از فردا ميباشد لباس مناسبی بپوشی حتما پول خريدن رو هم نداری من مبلغی مساعده به شما ميدهم و وقتی گرفتن حقوقت از ان کم ميکنم . بهتر هر چه زودتر لباسی مناسب برای فردا تهيه کنی. »

نظام و رعنا از شرکت خارج شدند در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجيدند. يک راست جهت خريد لباس به بازار فتند و مانتويی يشمی رنگ همراه با شلواری مشکی و کفشی پاشنه دار که هميشه ارزويش را داشت همراه با روسری خوشرنگ و کيفی خانمانه خريد و با خوشحالی به خانه رفتند

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت 11:24 |

فردا عيد الضحی عيد بزرگ قربان ميباشد فردا روز امتحان

الهی خداوند نسبت به بنده بزرگ و با ايمانش ابراهيم و

اسماعيل می باشد . فردا اين پدر و پسر از ازمايش خداوند

سر بلند بيرون امدند و ثابت کردند که عبد صالح خداوند

ميباشند. عيد قربان بر همگی مبارک باد .

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیستم دی 1384 و ساعت 11:17 |

روز روز عرفه هست روز به خدا نزديک شدن روز يکی شدن و روز زدودن غبار معصيت از دلهای غبار گرفته . امروز عرفه هست مولايمان حسين ع در اين روز نزديک عصر دستها را به دعا بلند کرد و چشمان خود را بارانی و استغاثه به درگاه معبود و معشوقش را شروع کرد. ياران حضرت وقتی او را چنين ديدند منقلب شدند. هر سال شيعيان در روز عرفه دعای معروف امام حسين در روز عرفه را زمزمه ميکنند تا رابطه ای تنگاتنگ با معبود خود برقرار کنند. خواستم امروز متوسل بشم به معبودم . خيلی دلتنگم خيلی غمگينم. امروز دلم از هر روز بيشتر گرفته امروز ميخواهم ببارم ميخوام با مولايم که ميدانم حال در رمی جمرات ميباشد نجوا کنم . ميخواهم بگويم مولايم اقايم چرا چرا مرا رها کرديد تا در بدبختی های دل تنهايم دست و پا بزنم و دستم رو نگيريد ؟ مگر امروز عرفه نيست مگر امروز دربهای اسمان رحمت خدا به روی بندگان گشوده نگشته. ؟ مولای من اقای من دلم تنگه از صبح تا حالا اشکم نمی ذاره کاری کنم ميخوام ساعتها بشينم در گوشه ای و گريه سر دهم . ميدانی درد دل مرا.ميدانی چه در اين دل تنگ و بی نوا ميگذره ميدانی داغونم ميدانی بی کسم . مولايم تو از سر درون من اگاهی تو از گناه من اگاهی ميخواهم امروز طلب بخشش کنم ميخواهم التماس کنم و فرياد العفو سر دهم. معبودم اميدم در خونه توست که مرا ببخشی و از اين تونل تنگ گناه نجات دهی . پروردگار من رب من دست اين ناتوان را بگير و از اين گرداب وهم الود گناه دور کن . خدای من چقدر دلم برای عرفه تنگه چقدر دلم برای ديوار مستجير کعبه تنگ شده . معبود من دست و پايی کوتاه دارم مرا درياب . خدای من امروز حاجيان در رمی جمراتند و با تو مانوس گشتند. خدای من امروز شيطان را از خود ميرانند. مهربانتر از هر کسی به بنده ببين ببين چقدر ناتوانم. ببين چقدر درمانده ام ببين چه ميکشم از بار گناهی که بر دوشم سنگينی ميکند و جلو ريزش اشکانم را گرفته است. مولای من درد دلم رو کجا بگم به کی بگم؟ خدای من تو ميدانی من چه ميکشم به که پناه ببرم جز خودت . ميگويند نااميدی شرک است من هرگز از درگاه تو نااميد نيستم و نخواهم بود اما مگر يه بنده عاصی چقدر ظرفيت دارد که اين همه بر او بار شود. ؟ خدای من تو ميدانی و او که من چه ميکشم اما دستگيری ندارم دردمندم بخداوندی خودت ای خدا دردمندم و عاجز بی قرارم و تنها . بی کسم و محزون. خدايا دستم را بگير . خدايا رهايم مکن که در اين امواج خروشان و طوفان زده نمی دانم به کدامين شاخه نجات چنگ اندازم جز خودت. خدايا غايق شکسته مرا خود رهنمون باش می بينی که در تلاطم دريای سهمگين زندگی زورقی شکسته روی امواج ابم و بی کس و تنها در زير تيغ تيز گناه می سوزم و دست به سوی تو بلند کرده ام که تو الرحم راحمينی دست تو بالاترين دست هست و کرامت تو بالاترين کرامت . با اينکه ميدانم چقدر روسياهم اما به بزرگی تو اگاهم . پس ای مهربانترين مهربانان بگذار اشک چشمانم جاری گردد تا با سيلاب ان خار و خاشاک وجودم شسته شود و غبار غم تنهايی و گناه از من زدوده گردد. بگذار از باران وجودت لبريز شوم و درهای رحمتت را بر من و ديگر بندگانی که امروز عرفه رو دست به دعا و راز و نياز برداشته اند باز فرما و ما را مورد رحمت و لطف خود ای سلطان بی منتها قرار ده . امين

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیستم دی 1384 و ساعت 9:14 |

شهادت امام پنج شيعيان امام محمد باقر شکافنده علوم

 

فرزند اقا امام سجاد بر مولايمان امام زمان و تمام شيعيان

 

و شما دوستان عزيز تسليت باد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه هجدهم دی 1384 و ساعت 13:13 |

وقتی پدرش به خونه امد احساس کرد خونه عوض شده از همون ابتدای حیاط کوچک و قدیمی خونشون آب و جارو شده بود. حتما مهمانی داشتند و اونم حتما مهمان رعنا همسرش بود . فقط زمانهایی که مهمان عزیزی که برای رعنا عزیز بود به خونشون می آمد خونه تمیز و آب و جارو میشد و الا دیگر اوقات اصلا وقت نداشت. گاریش رو کناری گذاشت چون دید حیاط تمیز شده همون بیرون خونه با کاغذی شل و گلهای چرخ گاری رو تمیز کرد مبادا حیاط کثیف بشه و صدای رعنا بالا بره . اومد سر حوض قدیمی وای که آدم دلش میخواست ساعتها به آب حوض نگاه کنه . چقدر تمیز شده بود هر روز لجن های حوض که خیلی هم بو میداد جلب توجه میکرد و آدم نمی تونست حتی به آب حوض نزدیک بشه اما او مجبور بود سر حوض دست و صورتش را بشوید و بعد وارد خونه بشه اما امشب آب حوض خیلی زیبا شده بود . چقدر خوب بود همیشه مهمان داشتند. شایدم برای لیلی دخترشون میخواست به خواستگار خوب بیاد . با تشویش قدم به هال گذاشت همه جا تمیز بود. چند از قابهای قدیمی که در انباری خاک خورده بود تمیزشده و بر در و دیوار نصب شده بود . دیواری که ترک اون حال ادم رو بهم میزد و هر لحظه احساس میکردی میخواد بریزه . احساس کرد خستگی از تنش بیرون رفته چقدر خوب میشد همیشه خونه همینجوری تمیز و مرتب بود. وقتی وارد شد رعنا را مقابل خود دید برعکس هر شب امشب خندان و بشاش بود. به خودش رسیده بود . لباسی رو که برای رفتن به عروسیها میپوشید تن کرده بود. موهاش رو بعد از سالها مرتب کرده و با چهره ای خندان با او روبرو شد. یعنی چه اتفاقی افتاده ؟ این سوالی بود که نظام میخواست هر چه زودتر جوابی برای ان پیدا کند. رعنا با خنده گفت چرا اینقدر دیر امدی شام اماده کردم بیچاره لیلی دخترم از گشنگی داشت ضعف میکرد اما گفت باید بابا بیاد خونه همه با هم شام بخوریم . نظام هم خوشحال بود هم متعجب سالها بود که کسی اینچنین منتظرش نبود. شب به خونه می امد لقمه ای نان ته سفره پیدا میکرد و میخورد و با هزار غرولند رعنا به رختخواب میرفت. اما امشب فرق داشت همه منتظرش بودند. خونه حال و هوای ديگه ای گرفته بود.  چقدر خوب بود اين احساس شيرين .کاش خداوند کمک کرده باشد و رعنا را سر عقل اورده باشد. بهتر ديد از علت اين همه تغيير چيزی نپرسد و اين حال و هوا را بهم نريزد. دلش نمی خواست با يک جواب ناجور اين احساس قشنگ رو خراب کند. ميخواست حتی اگر زودگذر باشد احساسش کند و همين لحظات لذت ببرد. سفره پهن شد ليلی هم که خيلی خوشحال بود امد . دستی دورگردن بابا انداخت و گفت:«خسته نباشی بابا»  نظام لبخندی حاکی از رضايت زد و با عشق صورت دخترش را بوسيد. چه سفره قشنگی بود سالها نديده بود. خورش سبزی و پلو . نکنه عيد هست و من نمی دونم . نکنه من به خواب اصحاب کهف فرو رفته بودم و اينک بيدار شدم. نکنه اشتباهی اومدم. سالاد ماست همه چيز امشب عوض شده بود. دلش نيومد بپرسد ميترسيد خواب باشد و با تلنگری از اين خواب شيرين بپرد. بهتر ديد فقط لذت ببرد از برخورد رعنا بوسه دخترش ليلی شام مفصل خانه تميز . خدای من خواب می بينم؟ نه مطمئنا نه خواب نيستم. چون تازه از کار برگشتم . شام خوردند رعنا چايی رو اورد کنار دست نظام نشست و قدری از احوال او پرسيد . از کارش . ليلی با حرکات شيرين خودش نظام را به وجد اورده بود. شروع به جوک گفتن کرد و رعنا و نظام هم می خنديدند. مابين حرفاش گفت: «بابا نمی گی چرا اينجا اينقدر عوض شده؟ » نظام نگاهی از سر اطاعت کرد و گفت:« راستی چرا»  ليلی خنديد و دست پدرش گرفت و گفت:«واسه مامان يه کار خوب پيدا شده» قراره مامان هم مث خانمای تحصيلکرده و با کلاس بره سر کار. خيلی خوبه درسته بابا؟» نظام داشت متوجه اوضاع ميشد. بارها رعنا ميخواست بره توی خونه ها کار کنه اما نظام با قدرت جلو او ايستاده بود . ميگفت نمی خواد زنش بره کلفتی کنه . ميگفت حاضر شبانه روز کار کنه اما رعنا نره کلفتی . او ميدونست زن به اين زيبايی اگر رفت کلفتی ازش سواستفاده ميکنند. نگاهی از نگرانی به رعنا کرد و گفت:«باز ميخوای بری کلفتی؟ چند بار گفتم من نميخوام زنم کلفتی کنه ؟ لابد باز اعظم خانم جايی رو برات پيدا کرده؟» قبل از رعنا ليلی وسط حرفش پريد و گفت:«نه بابا نه مامان توی يه شرکت ميخواد بشه منشی رئيس شرکته خودش ادرس و شماره تلفن داده گفته همينقدر که مامان خوندن و نوشتن بلده کافيه. بابا نگو نه خواهش ميکنم بذار ما هم بين دوست اشنا پز بديم و کلاس بذاريم که مامانم کارمنده و از اين حرفا» رعنا ادامه داد :«اره نظام امروز با اعظم خانم رفته بودم بازار واسه ليلی لباس گرمی چيزی بخرم . هر چی گشتيم پول ما کفاف لباس گرم نمی داد توی تاکسی داشتم با اعظم خانم حرف ميزدم که بيچاره ليلی امسال هم بايد با همون لباس کهنه پارسال بگذرونه و گله از روزگار داشتم که همين اقای امينی همين که بهم شماره داد وقتی حرفای منو شنيد از سوادم پرسيد گفتم پنجم خوندم گفت همينکه سواد خوندن و نوشتن داری کافيه . ادرس داد بيا با هم ميريم اونجا کلی زندگيمون عوض ميشه . تازه ميتونيم از اين محله هم بريم يه جای بهتر زندگی کنيم. ببين دل که خوش باشه مث امروز حوصله خونه تميز کردن غذا درست کردن و کارهای ديگه هم دارم اما وقتی دل و دماغ نباشه حوصله هيچ کاری رو ندارم . فردا با هم ميريم شرکت رو پيدا ميکنيم و ميگم آقا نظام شوهر منه و اومده اينجا رو ببينه . چه عيبی داره؟ ها چه عيبی داره؟»

نظام داشت فکر ميکرد اخه مگه دختر دیپلمه بيکار کمه که به رعنا پيشنهاد کار دادند شايد هم يه عاقبت به خيری دلش به حال ما سوخته و خواسته دست ما را بگيره. خوب بد پيشنهادی نيست فردا با رعنا ميريم شرکت و با اين آقای امينی که ميگه صحبت ميکنيم. دلش ميخواست اين وضعيت خونه رو حفظ کنه و عوضش نکنه به همين خاطر به رعنا قول داد فردا اول صبح با هم برن به شرکت و يکی از بهترين شبهای زندگيش را با روياهای شيرين به خواب رفت.

 خيلی گشتند تا آدرس شرکت را پيدا کردند. از پله ها بالا رفتند. چندين مطب پزشک و چندين تابلو شرکت به چشم ميخورد شرکت .... تابلو ابی رنگ توجه انها را به خود جلب کرد. روی در نوشته شده بود لطفا زنگ بزنيد. زنگ زدند. لحظاتی صبر کردند خانمی در را باز کرد . بفرمائيد؟ با کی کار داريد؟ نگاهی به سر تا پای نظام و رعنا کرد. بدون اينکه منتظر جواب انها باشد گفت:« مطلب دکتر انها هست خانم . اينجا شرکت هست. » رعنا گفت:«ببخشيد با اقای امينی کار داريم تشريف دارن» زن نگاهی متعجب به انها کرد و گفت:« با اقای امينی چيکار داريد؟» رعنا گفت:« به آقای امينی بگيد رعنا رضايی اومده» در را روی هم گذاشت و انها را منتظر نگه داشت . لحظاتی بعد در مجددا باز شد و اقای امينی جلو در بود.

                                                            

                                                                                                                                 ...........ادامه دارد

 
 

 

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه هفدهم دی 1384 و ساعت 8:10 |

ليلی از شادی در پوست خود نمی گنجيد . او دختری ۱۷ ساله بود که احساس عاشق شدن باعث شده بود به کمک خواسته مادرش بشتابد . فکر ميکرد اگر مادرش از خانه داری و اين ريخت و قيافه بيرون برود هم شان خانواده مهران می شوند . ميتوانست تا بدست اوردن شرايط ايده الی برای خانواده اش مهران را راضی کند که به اين زودی تصميم به خواستگاری رسمی از او نگيرد. به بهانه بيشتر اشنا شدن مهران رامعطل کند تا مادرش در ان شرکت جا بيفتد و بتواند برای پدرش هم کاری دست و پا کند. ليلی با اين افکار به تختخواب قديمی خود پناه برد . احساس ميکرد شرايط دارد بر وفق مراد او پيش می رود. به خود ميگفت ديگر دوران بدبختی او تمام شده است ميگفت ديگر دوستانش مسخره اش نمی کنند که خانواده ای سطح پايين هست . ميخواست در مدرسه به همه پز دهد که مادرش کارمند يه شرکت مهم شده . ميتونست ادعا کند مادرش دیپلمه هست که چنين شرکتی او را استخدام کرده . وقتی مادرش را در لباسی زيبا و نو می ديد خوشحال بود چون زيبايی او همه را متحير ميکرد . زيبايی ليلی هم از مادرش به ارث برده بود.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه شانزدهم دی 1384 و ساعت 10:9 |

فکر کرد به مهران در مورد زندگيش چی بگويد؟ بگويد فقيره ؟ بی کس و کاره؟ بی لياقته؟ اخه خدايا چی بگويد؟ مطمئنا مهران از همون راهی که امده بود بر ميگشت. مهران فکر ميکرد او از خانواده ای با اصلت هست اگر می فهميد مادرش در بيرون رفتن پدرش خودش را می اراست و تا ظهر با نمی گشت چی؟ اگر می فهميد پدرش کارگری باربر است که از بوق سگ تا شب با گاری توی کوچه ها ميوه و سبزيجات می فروشد چی؟ با خود فکر ميکرد«خدايا اين چه بدبختی هست که برای من درست شده خدايا اين چه زندگی هست که من دارم؟ خدايا چرا من بايد در اين بدبختی غرق شوم؟ » به اتاقش پناه برد. اشکش سرازير شد به مادرش نفرين کرد به پدرش که اينقدر بی عرضه بود که مادرش بر او فرمان می راند. به همه چيز و همه کس نفرين فرستاد. فکر ميکرد«اخه من از ديگر همکلاسانم چی کم دارم . دختری زيبا هستم که همه ارزوی داشتن همسری چون مرا دارند اما تا بحال خواستگاران زيادی داشتم تا وضع رقت بار زندگی مرا می بينند پشيمان می شوند. می روند و پشت سرشان هم نگاه نمی کنند.خدايا چيکار کنم؟ نمی خواهم مهران را از دست بدهم » با خود فکر ميکرد اگر مهران خواست با خانواده اش به خواستگاری او بيايد چه بگويد؟ اگر خواست او را با خانواده اش اشنا کند چه بگويد؟ جوابی براس سوالات خودش پيدا نکرد مادرش خانه نبود ميدانست يا با زن همسايه رفته و يا .... وقتی هم منزل می امد غرو لندش بلند ميشد که چرا خونه را مرتب نکردی چرا شام درست نکردی؟ چرا چای نداريم؟و هزاران بهانه ديگری که از او ميگرفت. دوستانش فکر ميکردند او نامادريش می باشد نه مادرش. اخه کدوم مادر با دخترش اينچنين رفتار ميکند. درحالی که حتی نامادريها هم ديگه در اين دوره و زمانه روابطی دوستانه ای با فرزندان شوهرشان دارند. بلند شد لباسش رو عوض کرد و به اشپزخونه رفت . يادداشت مادرش را ديد نوشته بود برای شب کتلت درست کند. سبزی هم بخر و.... تا من بيام . خيلی خسته بودم . اون روز را با مهران امده  و قدری در خيابانها گشته بود ديرتر به خانه رسيده بود. وقت اينکه برود سبزی بخرد نداشت در حياط رو باز کرد و بچه همسايه رو ديد که بازی ميکند. صداش کرد .«سعيد بيا عزيزم» سعيد جلو امد ازش خواهش کرد بره برای او سبزی بخره . به اشپز خونه برگشت . ارزو ميکرد ای کاش همسر مهران بود و در خانه خودش با ميل و رغبت کار ميکرد. کاش الان منتظر برگشت مهران به خانه بود تا با شادی خودش شادی را به او منتقل کند. ارزو کرد ای کاش روزی بتواند همراه با مهران بر سفره شام بنشيند و از خاطرات و اتفاقاتی که در روز برای انها رخ داده بود تعريف کنند اما زهی خيال باطل که هرگز اين ارزو نمی توانست به واقعيت بپيوندد. اصلا تحمل خونه رو نداشت حوصله کارکردن رو نداشت اما مجبور بود چون اگر مادرش  می امد و خونه و زندگی را اينچنين ميديد خيلی بد می شد. شروع به درست کردن مواد کتلت کرد . بوی بد اشپزخونه او را اذيت ميکرد هر از گاهی بيرون می امد و نفسی تازه ميکرد و باز برميگشت. هنوز کارش تمام نشده بود که صدای کفش مادرش را از حياط شنيد. از حياط صدای فحش دادنش می امد. با خود گفت:« خدای من حتما امروز با کسی دعوايش شده حالا ميخواد سر من خالی کنه.» صدايش می امد که با فرياد ليلی رو صدا ميکرد کجايی ذليل مرده؟ چرا جواب نمی دی؟ ليلی سراسيمه از اشپزخونه بيرون امد و گفت:

- اينجام مامان دارم شام درست ميکنم.

مادرش را که ديد وحشت کرد اخه خيلی برافروخته بود نگاهی خشمگين به ليلی کرد و گفت:

= بابات نيومده؟

- نه مامان هنوز نيومده.

= کاش هيچوقت نياد. مرتيکه چه زندگيه برای من ساخته؟ از روز اول ميدونستم مرد اين زندگی نيست . لااقل اگر ميمرد ميگفتم بيوه زنم . مردی بالای سرم نيست خودم ميرفتم سرکار و خرج زندگی را بهتر از حالا در می اوردم . بگو مرد تو که نميتونی مث بقيه مردم زندگی کنی چرا زن گرفتی؟ ادم گدا ديگه ادعاش چيه که زن نبايد بره سرکار؟

هی حرف ميزد و فحش ميداد به بيچاره پدرش . ليلی هم جرات حرف زدن نداشت حتما اگر کوچکترين دفاعی ميکرد تو دهنی رو خورده بود.

کمی که مادرش اروم شد کنارش نشست و گفت:« حيف نيست مامان به اين خوشکلی اعصاب خودش رو خرد کنه . خوب بابا بيچاره از صبح تا شب که ميره کار ميکنه . چيگار کنه دکتر و مهندس نيست که پول زيادی بهش بدن . ببين مامان بيچاره چند سال پيرتر ميزنه . اخه مگه حالا تو کار پيدا کردی که بابا نمی ذاره بری سر کار. ؟

با حرفای شيرين ليلی حالت چهره مادرش عوض شد . نگاهی به ليلی کرد و گفت اره . کار پيدا کردم. امروز که با اعظم خانم رفته بوديم بيرون يه تاکسی سوار شدم . داشتيم از سختی زندگی حرف ميزديم که يه آقای با شخصيت و شيک پوش جلو نشسته بود برگشت و رو به من کرد و گفت :« من شرکت دارم اتفاقا نياز به يه خانم دارم ببينم سواد داري» گفتم تا کلاس ۵ خوندم . خوب اون موقعها باباها نمی ذاشتند دختراشون بيشتر درس بخونند. مرده نگاهی به من کرد» و گفت:« خوب خصوصياتی داری که گاهی بهتر از درس بدرد ميخوره همين قدر سواد خوبه.» « ببين شماره تلفن و ادرس شرکت رو داد گفت مراجعه کنم. اگر برم سر کار زندگيمون اين رو به اون رو ميشه. اگر بابات مخالفت کرد ديگه تحمل نمی کنم ازش جدا ميشم من که نمی تونم هميشه مث زن کلفتها بگردم»

ليلی به دهان مادرش نگاه ميکرد. با اينکه سنش کم بود اما کاملا متوجه بود که حتما کاسه ای زير نيم کاسه هست . با اين قيافه ای که مادرش برای خودش درست ميکرد و با اين حرفايی که توی تاکسی داشته برای اعظم خانم ميگفته يا خيلی دلش به حال او سوخته يا اينکه نظر ديگه ای داره . همين صاب خونه که دوزار نمی ارزه با نظر بد به مامان نگاه ميکنه اونوقت يه مرد شيک مياد به مامان که هيچ کاری بلد نيست کار ميده خدا بخير بگذرونه.

اين فکرايی بود که در عرض چند ثانيه از مغز ش عبور کرد. دلش ميخواست به مادرش بگه من به همين زندگی راضی هستم. ميخواست حرفی بزند يادش به مهران افتاد و پشيمان شد يه دفعه جرقه ای در مغزش زد و به خود گفت:« خوبه اگر مادرم جايی مشغول کار بشه ميتونم بگم يه خانواده اجتماعی هستيم کلی برام کلاس داره که مادرم خانه دار نباشه حتما خانواده او هم روی ما حساب باز ميکنند شايد تونست برای بابا هم کاری در شرکت اون اقا پيدا کنه . خوب خونمون هم بعدا از اينجا ميبريم. بهتر از اين نمی شه . »

رو به مادرش کرد وگفت:« اره درست ميگی مامان خيلی خوبه شما هم سر کار بری ميدونی اون وقت همين اعظم خانم و بقيه همسايه ها حسرت ما رو ميخورند وای مامان چه خوب ميشه.

مادرش که ديد ليلی از او طرفداری ميکنه برای اولين بار او را در اغوش گرفت و بوسيد.

                                                                                                                                   ......ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 12:7 |

لیلی دو بار سه بار صد بار نامه را خواند. تا بحال عشق را تجربه نکرده بود اما همیشه شنیده که گرگهایی در لباس میش بر سر راه دختران سبز می شوند و تا او را نابود نکنند دست بردار نیستند. به مغزش فشار اورد اما نمی دانست مهران کیست و کجا او را دیده است. اما تعلق خاطری نسبت به نوشته او پیدا کرده بود . وقتی او را با خود می سنجید متوجه وجود فاصله خود با او از زمین تا آسمان میشد . به کنار پنجره رفت و گاری چوبی پدرش را گوشه دیوار دید. به دستهای پیر و خسته پدرش اندیشید و اینکه بخاطر زحمات و مشقات زندگی با اینکه بیش از 40 سال ندارد به مردی 60 ساله می ماند.به دیوار رنگ و رو رفته اتاق نگاه کرد و به سقف دود گرفته از بخاری نفتی و کهنه ای که زمستانها می سوخت و گرما بخش خانه انها بود. به قالیچه قدیمی کف اتاق که گاهی می خندید و به مادرش برای این قالیچه لقب قالیچه حضرت سلیمان را داده بود و به تخت چوبی که با هزار التماس پدرش از سمساری برایش خریده بود لیلی همه چیز را از نظرش گذراند. به فکر رفت وقتی را بیاد آورد که صاحبخانه جلو در میآورد و با هزار کنایه و نگاههای ناجور به او و مادرش کرایه عقب افتاده را طلب می کرد و بارها با نیشخند می گفت: راه برای حل مشکل زیاد است اما شما نمی خواهید و لیلی بود که می فهمید او چه می گوید. زمانی را به یاد می اورد که پدرش با اندکی مزد روزانه به خانه می امد و توهین ها و نیش و کنایه های مادرش را که مرد تو ارضه کار کردن نداری. تو از روز اول هم کاری نبودی و ... بحث های همیشگی مادرش و سکوت مظلومانه پدرش وضعیت رقت بار زندگی آنها و پرتوقع بار آوردن فرزندان توسط مادر هم معضلی بود که دچار این خانواده شده بود . باز به خود آمد و به کلمات زیای نامه نگاه کرد لحظاتی باز بدبختیها را فراموش نمود و به مهران فکر کرد. به جملات او که نوشته بود و تا بحال کسی اینچنین با او صحبت نکرده بود. وقتی میخواند در خانواده ای مرفه زندگی میکند و مهندس میباشد  ذوق میکرد. جلو آینه کوچکی که روز تاقچه بود رفت و خود را در ان نگاه کرد. حقیقتا زیبا و دوست داشتنی بود بود و اگر لباس فاخر و زیبایی می پوشید و قدری به موهایش می رسید به مانند شاهزاده خانمی میشد که همه آرزوی او را دارند. چشمان زیبا و نمکین او هر پسری را میتوانست رام کند اما تا بحال به این موضوع فکر نکرده بود اما اگر مهران به خواستگاری می آمد فاجعه بود. او کجا و لیلی کجا . لابد فکر کرده لیلی دختری متمول و پولدار میباشد. خانواده و زندگی مهران کجا و خانواده و زندگی لیلی کجا؟ باز به خود در اینه نگاه کرد و به هشدار داد دختر تو چیکارت به بچه پولدارها؟ به دور و بر خوردت نگاه کن توی آشغال دونی زندگی میکنی . توی خونه کوچکی که خجالت میکشی حتی دوستانت را اینجا بیاوری . شبها صدای حرکت سوسکها و جیرجیرکها در گوشه وکنار اتاقها شنیده میشود و گاهی حرکت مرموز سوسکی زیر لباست تو را به هوا می پراند. این حشرات موزی بدجوری چندش آدم را در می اورند و انوقت مادرم با صدای جیغ من که میخواهم سوسک را از زیر لباسم بیرون آورد فریاد می زند دختره ترسو مگه میخوردت که اینطور مث اسفند روی آتیش بالا و پایین می پری ؟ و همینکه سوسک با تکان دادن لباسم بیرون میاید و روی پای مادرم می افتد بی اختیار جیغی میکشد و خودش را تکان میدهدو من از خنده روده بر میشوم. اکثر روزها این اتفاث در خانه فقیرانه و محقر ما می افتد. صدای چک چک آب از آشپزخانه کوچک گوش ما را نوازش میدهد و بوی نفت بخاری مشاممان را می ازارد.

در خانه ما مادرم همه کاره هست و هر چه پدرم کار میکند باید مستقیم تقدیم مادر کند. او هم که همیشه بیشتر پول را خرج قر و فر خودش میکندو الحق که خیلی زیباست . اما دلی به سیاهی شب دارد. نه به بچه هایش و نه به شوهرش اهمیتی نمی دهد. و حال با این همه افکار در هم و برهم من مانده ام و نامه عاشقانه یه پسر مایه دار و تحصیلکرده.

تا نیمه های شب خوایش نبرد مشغول نوشتن جواب نامه شد . تصمیم گرفته بود مهران را برای خودش نگه دارد. فکر ميکرد با اين کار از اين منجلاب فقر و بدبختی نجات پيدا کند. نامه را نوشت و چندين بار ان را خواند و بعضی قسمتهايش را عوض کرد. صبح با چشمانی که از بی خوابی ورم کرده بود و خميازه های پشت سر هم امده شد . برای اولين بار دور از چشم مادرش سراغ لوازم ارايش او رفت و قدری به خودش ناشيانه رسيد. در مسير هميشگی به راه افتاد . صبح او را نديد اما به محض اينکه سر کلاس رفت خدمتکار مدرسه دنبال او امد و گفت برو دفتر مدرسه. پايش را که در دفتر گذاشت  با قيافه عصبانی خانم مدير روبرو شد و لحظاتی بعد جای درد سيلی مدير را حس کرد. با صدای بلند گفت: خجالت نمی کشی بجای درس خواندن خودت را به شکل عروسک خيمه شب بازی در اوردی ؟ صبح عجله داشت خودش را درست تخودش را وی اينه نديده بود  فقط متوجه نگاههای مشکوک ديگران بود اما نمی دانست چی شده به دستشويی رفت خود را توی اينه ديد چه افتضاحی به بار اورده بود. گونه هايش سرخ سرخ و لبهايش ناشيانه رژلب زده بود . خودش خنده اش گرفت الحق مانند دلقکهای خيمه شب بازی شده بودش. يادش رفت دقايقی قبل يه سيلی اب دار نوش جان کرده بود.لحظاتی خنديد و صورتش را پاک کرد دلش ميخواست دوربينی داشت و از خودش عکس ميگرفت و به مهران نشان ميداد . ميگفت ببين بخاطر تو چه کرده ام؟ باز خنده ای کرد دوباره به ياد سيلی خانم مدير افتاد و زد زير گريه نه بخاطر درد سيلی بلکه به خاطر اينکه غرورش را جريحه دار کرده بود. همه توی دفتر مدرسه شاهد اون صحنه بودند. ميتوانست او را کناری بکشد و دوستانه  نصحيتش کند اما او  که اولين باری بود که اين کار رو کرده بود را جلو همه کتک زد . قسم خود انتقام بگيرد . سر کلاس رفت بدجوری تحقير شده بود و از طرفی ميخواست  مهران را داشته باشد تا از اين زندگی نجات پيدا کند.

بعد از تعطيلی مدرسه در حالی که روز بدی را شروع کرده بود به طرف خانه به راه افتاد و در فکر مهران بود . صدای مهربان مهران را از پشت سر شنيد. ضربان قلبش بالا رفت و پاهايش به لرزه افتاد. مهران بدون اينکه جلو بيايد از پشت سرش گفت: «جواب نامه ام را دادي» دست پاچه نامه را از جيب مانتواش در اورد و به مهران داد و از انجا دور شد. چندی روزی گرفته و مغموم بود. هر چه هم در مسير نگاه ميکرد مهران را نمی ديد. دلش تنگ شده بود. حسی ميگفت بدنبالش بگرد. او درمان درد من است.ميخواست نگاه معصومانه و عاشقانه او را با صدايی که می لرزيد بشنود. اما مهران پيدايش نشد. حال و حوصله درس خواندن نداشت. کم کم داشت او را فراموش ميکرد که باز پيداش شد. اما نه پياده بلکه با ماشينی مدل بالا و شيک . سر خيابان منتظرش ايستاده بود. ميخواست بدون توجه از خيابان بگذرد که صدای او را شنيد که گفت« ليلی ساعتی ميشه منتظرتم بيا سوار شو» لبخندی زد و با غرور سوار شد.احساس ميکرد سالهاست با مهران زندگی ميکند. ساکت بود و با سر عروسکی که جلو ماشين آويزان بود نگاه ميکرد. صدای دلنواز موسيقی از ضبط ماشين پخش ميشد. مهران با لبخندی شيرين سکوت خود را شکست و گفت: «ميخوای همينجوری ساکت باشی ؟» با صدايی که لرزش آن مشخص بود گفت :«چی بگم؟» مهران رشته کلام را به دست گرفت و گفت:«توی نامه مقداری از خودم و زندگيم برات گفتم. مدتها است که به تو علاقه دارم. ميخوام با تو ازدواج کنم مدتها است که تو را تعقيب ميکنم و می بينم که دختری نجيب و سر به راهی است نيمه گمشده خودم را يافتم . حتما از يک خانواده خوب و اصيل هستی مطمئنا خانواده ام از حسن انتخاب من خوشحال خواهند شد. مادرم وقتی تو را ببيند حتما زيبايی تو را خواهد ستود. » همينطور که مهران صحبت ميکرد ليلی خيس عرق شده بود . با خود ميگفت :«مهران ظاهر مرا ديده و در مورد اصالت خانواده من قضاوت ميکنه» جملات مهران چون پتکی بر سرش کوبيده ميشد از هر زمان خودش را ذليل تر احساس ميکرد. اگر مهران می فهميد پدرش گاری دارد و در کوچه ها ميوه ميفروشد و اگر خانواده مهران می فهميدند که  او دختری است که از طبقه بدبخت جامعه وای که چه افتضاحی بيار می امد. به ساعت نگاه کرد از وقت رفتن به خانه گذشته بود. از مهران خواست او را نزديک خانه پياده کند. مهران فارغ از غوغای درون او بود. با مهربانی او را پياده کرد و جمله ای به زبان فرانسوی گفت که او نفهميد معنی ان چه ميشود. به خانه رسيد ديگر خانه برايش زندان بود. مخروبه ای بود که حکم زندان را برای او بازی ميکرد.

 

                                                                                                                           ..........ادامه دارد

 

 

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 11:6 |

شرشر باران باعث شده بود که خيابانها خلوت شود. فقط افرادی که مجبور بودند با چتر يا بدون چتر در خيابان می ديدی. ليلی هم بی هدف عين موش آب کشيده در پياده رو راه می رفت چشمانش ورم کرده و از سوز سرما صورتش قرمز شده بود. ليلی دختر ۲۸ ساله ای که ياس و نا اميدی در دلش رسوخ کرده و راه به جايی نداشت . پدرش کارگر بود و مادرش خانه دار. دختری خوش هيکل و زيبا با چشمانی عسلی و نافذ که هر مرد و زنی که او را می ديد بطرفش جذب می شد. شباهت زيادی به مادرش داشت بسياری اوقات وقتی دلتنگ ميشد از خانه بيرون می امد و در خيابانها قدم می زد و گاهی ساعتها طول می کشيد. از زمانی که يادش می امد خانواده ای از هم پاشيده داشت . پدرش از صبح اول وقت به ميدان تره بار ميرفت و ميوه و سبزيحات می خريد و با کاری در کوچه ها می گشت تا به فروش برساند اما هرچه زحمت می کشيد نمی توانست زندگی مورد دلخواه همسرش رعنا را تهيه کند. . او عاشق خانواده اش بود اما رعنا بخاطر زيبايی خيره کننده اش هر وقت همسرش خانه می امد کنايه زدن و نق زدنهايش شروع ميشد.

زير باران تند و رعد آسا همه اين مسائل به خاطر ليلی می امد. زمستان سرد و هوای گرفته بارانی خيابانهای خلوت - قطره های باران چون ضربات شلاق پشت سر هم بر آسفالت می خورد و صدای آن به گوش می رسيد. کنار پياده رو آب جمع شده بود. ليلی با مانتو قهوه ای شلوارجين و کفش بدون جوراب روسری کوتاهی به سر کرده بود و پشت موهايش مشخص بود. موهای بلند و شلال و خرمايی او حکايت از زيبايی ابشار زيبايی زير روسری ميکرد. کيف قهوه ای رنگی بر دوش داشت. در پياده رو به جلو قدم بر ميداشت و چشمان عسلی خودش را به آسفالتی که رشته های باران بر ان فرو می امد دوخته بود. آسفالتی که اکثر قسمتهای ان خراب شده بود و اگر مواظب نبود پايش در گودالی از آب فرو می رفت . سرما تا اعماق وجودش نفوذ کرده بود و گاها ماشينهای مدل بالا بوقی برايش می زدند شايد سوار شود. او در عالمی ديگر سير ميکرد بنظر می امد اصلا زنده نيست و اين صداها رو نمی شنود. افرادی که قدم به قدم او ماشين را حرکت می دادند و صدايش می کردند که سوار شود را نه می ديد و نه صدايشان را می شنيد. حتی سوز سرما را متوجه نمی شد. ليلی غرق در افکار درهم و برهم خود بود و با خود حرف ميزد و ميگفت: ای آسمان گريه کن که ميدانی در دل گريان من چه ميگذرد. ای ابر ببار که ميدانی چشمان ابری من مملو از اشک است.

دلش گرفته بود اشک پهنای صورتش را پوشانده بود و چون شلاقهای باران بر صورتش ميخورد کسی متوجه باران چشمان زيبايش نبود. ميدانست کسی در خانه منتظرش نيست . کسی به او فکر نمی کند . هوای بارانی خاطرات زيادی را بيادش می اورد. اولين باری که عاشق شده بود۱۷ سال داشت. سال آخر دبيرستان بود. هر روز مسير دبيرستان تا ايستگاه اتوبوس را چشم بسته طی ميکرد. چهار سال اين مسير را رفته و برگشته بود. آرزوی دانشگاه رفتن را داشت ميخواست روزی روی پای خودش بايستد. هر روز آرام آرام مسير را قدم ميزد بدون اينکه بداند دو تا چشم هر روز او را دنبال ميکند. با اينکه در مسير متلکهايی می شنيد اما به روی خودش نمی اورد. شيطنت های نوجوانی همراه با دوستانش چاشنی اين مسير بود. در راه مدرسه برای هم جک می گفتند و حرف می زدند و می خنديدند. دوران نوجوانی که بسياری از مشکلات را درک نمی کردند و به فکر آينده مبهم خود نبودند. يادش آمد روزی که از مدرسه تنها برمی گشت وقتی از کوچه ميخواست عبور کند پسری سرراهش را گرفت . خيلی ترسيده بود. سرتاپای او را نگاه کرد . بنظر نمی امد پسر بدی باشد . ظاهری آراسته و شيک داشت. حدود ۲۲ ساله . به آرامی جلو ترس او را گرفت و گفت:ببخشيد من هم آدمم و  فکر نمی کنم قيافه ترسناکی داشته باشم. اگر شما را ترساندم عذر ميخواهم. ديگه تحمل نداشتم . مدتها است که شما را تعقيب می کنم و دست دراز کرد و کاغذی به ليلی داد. ليلی بی هدف در حالی که هنوز پاهايش می لرزيد کاغذ را گرفت. چرا ؟ هنوز حالت عادی پيدا نکرده بود. پسر بدون هيچ کلامی ديگر راه خود را گرفت و رفت. اما ليلی هنوز مات ايستاده بود. چند بار کاغذ را در مشتش جابجا کرد. چشمان قهوه ای و زيبای پسر دل ليلی را لرزاند. يک دفعه با صدای بوق موتورسيکلت بخود آمد و شروع به دويدن کرد. مشت خود را بيشتر می فشرد احساس ميکرد تکه ای آتش در دستش گرفته و تا اعماق وجود او را می سوزاند و با اينکه اين  را حس ميکرد اما نمی توانست بيرونش اندازد. شايد اين آتش برايش لذت بخش بود. صدای بوق و فرياد راننده ها که مگر ديوانه ای اگر به جان خودت رحم نمی کنی به زن و بچه ما رحم کن را نمی شنيد. بی مهابا از عرض خيابان می گذشت. به ايستگاه اتوبوس رسيد و سوار شد. ازدحام جمعيت اجازه فکر کردن را از او گرفته بود. بايد مواظب باشد که زير دست و پا نيفتد. احساس ميکرد تمام چشمان حاضر در اتوبوس او را نگاه ميکنند و ميدانند چيزی در دستش دارد. از شيشه بيرون را نگاه کرد تا نگاههای مسافران را نبيند. چقدر راه طولانی شده بود. ميخواست زودتر به خانه برسد و محتوای کاغذ را بخواند. ميخواست بداند او کيست که جسورانه جلو او را گرفته و با او از عشق صحبت کرده. . به خانه رسيد و يک راست به اتاقش رفت. کيفش را گوشه ای پرتاب کرد و در اتاق را قفل نمود. بدون عوض کردن لباسش نشست و کاغذ را که هزار و يک چروک خورده بود باز کرد و با ناخن صافش نمود. دستانش داغ بود. شايد داشت چروک کلمات عشق را با گرمای دستش اطو ميکرد. شروع به خواندن کرد:

((مرغ عشق من سلام- نمی دانم از کجا آغاز کنم شايد بهتر باشد با نام و ياد خدا آغاز کنم. بله با نام خدا دفتر عشق را شروع ميکنم. کيستی ؟ نمی دانم. چه هستی ؟ نمی دانم. اهل کجايی؟ نمی دانم. اما خوب ميدانم که هر وقت می بينمت دست و پايم را گم می کنم. هر وقت سر بر بالش می گذارم با ياد عشق تو ميخوابم . سر از بالش برميدارم با انديشه ديدن چهره زيبای تو بيدار می شوم. ماهها است که دل در گرو عشق تو دارم. ميدانم که مرا بياد نمی اوری اما ان روزی را که امدی و گفتی يه شاخه گل سرخ ميخواهم را فراموش نمی کنم. همه گلها را به هم ريختی تا زيباترين شاخه را يافتی . به خود گفتم اين آهوی وحشی با چشمان زيبا شاخه گل سرخ را به که ميدهد. در اين فکر بودم که گفتی: ميشه يه کارت مادرم دوستت دارم به من بدهيد؟ خيالم راحت شد آخه ان روز به بهترين حالت گل را پيچيدم و کارت را به ان وصل کردم اما با همه لطافت و زيبايی به زيبايی تو نمی رسيد. خوشحال شدی و لبهای زيبايت را از هم گشودی و با دندانهای سفيد و يک دست لبخندی زدی و گفتی: ای حالا يه چيزی شد و اينقدر محو تماشای گل بودی که نگاه خريدار مرا نديدی. بدون اينکه مبلغ را بپرسی اسکناسی روی ميز گذاشتی و بی خداحافظی از مغازه بيرون رفتی. ولی متوجه نبودی که نه تنها گل را بلکه دل مرا با خود بردی . دلی که صدها دختر خواستند بطرق مختلف آن را ببرند اما نتوانستند تو با طنازی غير ارادی خود بردی. از لباس مدرسه که تنت بود فهميدم محصلی و حتما همين اطراف مدرسه ميروی و از آن روز به بعد هر روز وقت تعطيلی مدرسه که ميشد مغازه را تعطيل ميکردم و اطراف ومدرسه ای که نزديک مغازه من بود می گشتم. تا بالاخره تو را با دوستانت ديدم . اما مثل اينکه ان چشمان غزال گونه مرا نمی ديد. بارها از جلو تو گذشتم اما مرا بجا نياوردی. نمی دانم شايد شناختی و به روی خودت نياوردی آسمان ابی من تار شده بود و روز و شب برايم يکی. از کار و زندگی افتاده بودم . نمی دانستم اين عشق را چگونه مطرح کنم . ميترسيدم برهی و دستم به تو ای آهوی وحشی نرسد. اين چند ماه به همين منوال گذشت و بارها حرف دلم را نوشتم تا به تو بدهم اما جرات نکردم . تا اينکه ديروز تصميم خودم را گرفتم وحرفای اين چند ماه را نوشتم . دير شد بگذار خودم را معرفی کنم. مهران هستم ۲۳ سال دارم مهندسی کشاورزی خوندم در خانواده ای متمول متولد شدم و يک خواهر دارم. به گل و گياه عشق می ورزم به همين علت گلخونه راه انداختم. تو اولين دختری هستی که بهش دل بستم ميخواهم با تو پيمانی هميشگی ببندم تو بگو چه کنم؟

                                                                                     عاشق بی قرارت مهران))

                                                                                                                          .........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 9:2 |
وستان عزيزم سلام خسته نباشيد از اينکه در اين مدت مرا همراهی کرديد ممنون و سپاسگزارم . دوستان از امروز سعی ميکنم رمان جديدم را تحت عنوان (دختر فراری ) که سرگذشت دختری فراری است بنويسم باشد که همراه من باشيد و مرا تنها مگذاريد. يا حق

                                                                                        خاتون تنهايی

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 7:39 |

دوستان عزيز و مهربانی که در طی اين رمان همواره به من دلگرمی و اميد جهت ادامه داديد . بالاخره اين رمان هم چون ديگر رمانها به پايان رسيد . از شما عزيران ميخواهم با نظرهای خودتان مرا ياری دهيد تا رمان بعدی را با دلگرمی و کمک شما عزيزان به رشته تحرير در اورم . با اينکه بسياری از دوستانم درخواست چاپ اين رمان را کردند اما چون خودم بيشتر ارزش معنوی ان برايم مهم هست بهتر ديدم که در وبلاگ بنويسم تا همه کسانی که به خواندن رمان علاقه دارند به راحتی بتوانند از طريق اين دنيای مجازی به آن دسترسی داشته و بخوانند . اينک منتظر نظرها و انتقادها و پيشنهادهای شما عزيزان می باشم .

                                                                          ارادتمند همه شما عزيزان

                                                                                  خاتون تنهايی

 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه دوازدهم دی 1384 و ساعت 11:38 |

امروز شهادت فرزند برومند اقا و مولايمان امام رضا و نهمين امام و پيشوايمان

حضرت امام محمد تقی جواد الائمه ميباشد. ضمن عرض تسليت به آقا امام

زمان و همه شيعيان و شما دوستان عزيز سعی بر اين دارم ادامه رمان را تا

پايان امروز تقديم شما عزيزان نمايم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه یازدهم دی 1384 و ساعت 8:34 |

خواهر و برادرانی که اینک پیش روی من نشسته بودند و از روزهای اول مهر انها در دل من قرارگرفته بود را میدیدم و میخواستم فریاد بزنم من برادر شما هستم . من میخواهم با شما زندگی کنم . من میخواهم در کنار شما باشم . مردی که در کنار شماست پدر عزیز من است . اما بغض گلویم را فشار میداد . اشک در چشمانم پر شده بود اما داشتم کنترل میکردم . داشتم با دلم مبارزه میکردم تا اسیبی ناگهانی به پدرم و خانواده او نرسد. چایی که بوی عشق و محبت میداد را آوردند و شاید در عمرم چایی به این خوشمزه ای نخورده بودم. دیوارهای اتاق بوی محبت میداد . تابلو خیلی ساده ای که روز ان نوشته شده بود : از محبت خارها گل میشود از محبت سرکه ها مل میشود. چقدر زیبا بود. چقدر به دل می نشست چرا تا بحال من معنای این جمله را که بارها و بارها دیده  و شنیده بودم حس نکرده بودم. چرا تا بحال متوجه عظمت این جمله نشده بودم . همه منتظر حرف زدن پدر بودند. مشهدی نگاهی مملو از محبت به همگی انداخت و گفت:

+ شاید مطلبی که میخواهم بگویم شما را متعجب کند . همگی میدانید که من سالهاست که فراموشی به من دست داده و هیچ چیز از گذشته قبل از ازدواج بامادرتان را بیاد نمی اوردم . حتی نمی دانستم پدر و مادرم چه کسانی بوده اند. رنجی که سالها در دلم گذاشتم و چون نمی خواستم شما را ناراحت کنم هرگز حرفی از این غم و رنجی که مرا آزار میداد به زبان نیاوردم. حتی به مادرتان هم نگفتم. فرزندان من خیلی سخته که انسانی نداند کیست و اهل کجاست. گمنام بودن من را همه میدانستند اما تنها چیزی که خانواده ای که مرا همراهی کردند بیاد دارم همان است که پیرزن و پیرمردی که در حقیقت حکم پدر و مادر را برای من ایفا کردند را میشناختم. آنها هم به من گفته بودند خانواده ام در تصادفی فوت کرده اند. امروز حادثه ای پیش آمد که همه این مشکلات و سوالات بی جواب را جواب داد. امروز من گذشته ام را بیاد اوردم . بیاد اوردم کیستم و خانواده ام کیست ؟ امروز روز بزرگی برای من میباشد. شما باید به من کمک کنید تا خانواده ام را پیدا کنم. پدرتان روزگاری از وضع مالی و خانوادگی خوبی برخوردار بود. من راننده کامیون بودم و زن و فرزند داشتم . دو تا دختر و یک پسر دارم که الان هیچ خبری از آنها ندارم  و انتظار دارم کمکم کنید تا آنها را پیدا کنم. لحظاتی ساکت شد و منتظر عکس العمل خانواده اش شد. شاید هر کسی در شرایط و موقعیت آنها بود شوکه میشد. همسرش که زنی فهمیده و با کرامت بود سکوت مجلس را شکست و گفت:

- حتما همه منتظر پاسخ من میباشند . حتما همه فکر میکنند زندگی ما دستخوش تغییر گردیده . من بارها و بارها درنمازهایم دعا کردم گذشته ات را بخاطر بیاوری و خودم را برای هر واقعه ای آماده کرده بودم. میدانستم مردی به آن سن و سال حتما خانواده ای داشته و دارد. روزی که همراه پدر و مادرت به خواستگاری من آمدید مادرت در همان زمان حقیقت را به من گفت. اگر تا بحال به شما حرفی نزدم نمی خواستم در خانه احساس نا امنی کنی. حالا هم خوشحالم که خانواده ات را بیاد آوردی . مطمئنا بچه هایی هم که من تربیتشون کردم و مادرشون هستم همراه و همگام با من خواهند بود. امیدوارم هر چه زودتر خانواده ات را بیابی.

اشک از چشمان پدر جاری شد . من اولین باری بود چنان برخوردی را از یک زن می دیدم . چقدر بزرگوار بود . او میدانست هر لحظه ممکن است حضور خانواده پدرم زندگی او را متزلزل کند اما شخصیت والای این زن صبر و استقامت و متانت او مثال زدنی بود. 20 سال رابا همین افکار زندگی کرده بود و این مرد و زن عجب بردبار و مهربان بودند. بچه ها همه به پدرشان نگاه میکردند. حرفهای مادر را تائید کرده و اعلام کردند بهترین پدر دنیا بوده و ما هم به جبران آن همه مهربانی و فداکاری تمام سعی خود را برای پیدا کردن خواهران و برادرمان انجام خواهیم داد. خدای من چه بزرگوارند این خانواده . چه عزیزند این خانواده . خوشحال بودم که چنین و خواهران وبرادرانی دارم . از من دعوت کردند ناهار را با آنها بخورم و من هم با کمال افتخار و خوشحالی پذیرفتم . روز بسیار خوبی بود و من باید با فرزانه همسر خوبم و مهربانم موضوع را مطرح میکردم و از او کمک و راهنمایی میخواستم . شب به خانه رفتم و تمام ماجرا را برای فرزانه تعریف کردم. فرزانه از تعجب انگشت به دهان مانده بود. او گفت که باید برنامه ریزی کنیم و با برنامه جلو برویم. میگفت صلاح نیست یک دفعه متوجه مرگ مادرم شود. حتما حال منتظر دیدن مادرم هست و این عشقی که باعث شده شور وشوق پیدا کردن آنها را داشته باشد نباید از بین برود. پدرم حتما در اولین مرحله به محل زندگی گذشته خود خواهد رفت

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه دهم دی 1384 و ساعت 8:34 |

اشک در چشمانم جمع شده بود و جلو ریزش ان را گرفته بودم. باور نمی کردم این همه مدت پدردر کنارم بوده و من بی توجه به او بودم. نمیدانستم چگونه با او برخورد کنم . شوکه شده بودم. دائما تکرار میکرد باید همسرو فرزندانش را بیابد. باید به دنبال انها بگردد. یه دفعه بعد از این همه حرف زدن گفت:

+ راستی این عکس پیش شما چه میکرده ؟ شما انها را می شناسید. همسر و خانواده مرا می شناسید. باید به من کمک کنید انها را پیدا کنم. خدای من عترت همسر خوب و مهربانم چه بر سرش امده .

میخواستم قدری از هیجانش کم کنم .کنارش نشستم دستش را در دست گرفتم . چقدر گرم بود چقدر چهره مهربانی داشت . چقدر در این همه مدت سختی کشیده بود. گفتم صبر داشته باش همه چیز درست میشود. حتما خانواده شما هم خیلی دنبالتان گشته اند. بر خودت مساط باش. نگاهی به چشمان من انداخت . نمیتوانستم به چشمانش نگاه کنم. اما چشم در چشم من همچنان نگاه میکرد.مجددا پرسید:

+ آقای جعفری چرا نمی گویی خانواده من کجا هستند؟ ایا زنده هستند ؟ در این شهرند؟ عکس اونا بین وسایل روی میز شما بود پس شما باید اونا رو بشناسید.

- نگاهی به او انداختم و گفتم : بله می شناسمشون . اما باید کمی تحمل کنید . اگر من شما رامستقیما پیش انها ببرم ممکن است شوکه شوند . صبر داشته باشید. باید انها هم امادگی داشته باشند. اول باید به منزل شما برویم و با خانواده خودت صحبت کنیم . بعد کمی که ارام گرفتی من به سراغ خانواده ات میروم و همه چیز را توضیح خواهم داد.

نمی دانم چرا چنین مات من شده بود . احساسی در او بوجود امده بود یا برای تاکید اینکه من پیگیر پیدا کردن انها باشیم به من خیره نگاه میکرد. پرسید:

+ شما خودت یک پدری میدونی من چی میکشم . میدونی اشتیاق دیدن زن و فرزندم بعد از 20 سال چه حالی به من دست داده . جان سوگلت قسمت میدم هر چه زودتر این کار را برای من بکن. اما نمی دانم چرا خانواده ای که با انها زندگی میکردم به من دورغ گفتند. چرامیگفتند خاتواده من در تصادف مرده اند . انها طوری حرف میزدند گوهی خانواده مرا می شناختند . در حق من کار خوبی نکردند.

قدری پدرم را دلداری دادم و گفتم :

- برداشت بد نکنید . شما تصادف کرده و فراموشی به شما دست داده بوده . اگر میگفتند از خانواده ات خبر نداری شاید از نظر روحی افت شدیدی میکردی . انها در حقیقت  به شما کمک کردند تا زندگی جدیدی تشکیل دهی . حتما خانواده ات از دیدن خواهران و برادران دیگری خوشحال خواهند شد. مطمئن باش بچه هایت همیشه در حسرت دیدن شما بوده اند.

حالت و چهره خوشحال همراه با نگرانی او مرا به وجد اورده بود. میخواستم بگویم فرزند بزرگ شما روبروی شما ایستاده میخواهد شما را بابا صدا کنم . میخواهم شما را در اغوشم بگیرم و با عشق بوی پدرم را حس کنم . میخواهم زار زار گریه کنم. در دل خودم غوغایی به پا بود. اما میدانستم اگر الان بگویم پدرم شوکه خواهد شد. هر چه باشد تحمل من بیش از او میباشد.

همراه با مشهدی در حالی که همه پرسنل شرکت منتظر این بودند که بدانند چه اتفاقی برای مشهدی افتاده و نگران بودند از اتاق خارج شدیم . چشمان سرخ شده من و مشهدی گواهی میداد حالت عادی نیست اما لبخندی که من بر لب داشتم آنها را آسوده خاطر کرد . همراه مشهدی به طرف خانه انها راه افتادیم . در ماشین از همسرش عترت یعنی مادر عزیز من میگفت و هر دفعه که نام او را به زبان می اورد داغ مرا تازه میکرد اه اگر بفهمد پسرش علی چه بر سر مادر و خواهرانش اورده دیگر به من نگاه هم نخواهد کرد. از شیطونیهای فرزندانش و اینکه هر شب که ازکار به خانه می امد انها را بر پشت خود سوار میکرد و در اتاق میچرخاند با چه شور و اشتیاقی حرف میزد. حال می فهمیدم چرا مادرم اینقدر شوهرش را دوست داشت در حقیقت انها یک روح در دو جسم بودند.

زنگ خانه را به صدا در اورد و از پشت ایفون امدن خودش را اعلام کرد.در باز شد یا الله گفت و مرا به داخل شدن دعوت نمود. همسر و فرزندانش با توجه به بی موقع امدن مشهدی به خانه منتظر توضیحی از طرف ما بودند. مشهدی خندید و  گفت : امروز آقای رئيس قابل دونستند و ما را سرافراز کردند و به خانه ما امدند.

چقدر زندگی انها ساده بود يادم به زمانی افتاد که بچه بودم و با خواهرانم به مدرسه می رفتيم مادرم يک تنه کار ميکرد و خرج ما را ميداد. پدرم هم دست کمی از مادرم نداشته . خانه ای محقر و ساده فرشی ساده کف انرا پوشانده بود و قابهايی که هنر گلدوزی محتوی انها بود ديوار را پوشانده بود . با حداقل امکانات خانه ای با ظاهری زيبا درست کرده بودند اما گرما و صميميتی که در انجا به چشم ميخورد ارزش ان خانه و صاحبان ان را بالا ميبرد. مانده بودم چه کنم . اگر به مشهدی بگم من فرزند تو هستم و دو دختر ديگرت هم هستند ايا زندگی اين خانواده دگرگون نمی شد؟ ايا بچه ها ما را بعنوان خواهران و برادر خودشان می پذيرفتند؟ نمی دانم چيکار بايد ميکردم؟

                                                                                                   ..............ادامه دارد

 

 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه هشتم دی 1384 و ساعت 8:33 |

زندگی جديدی را شروع کردم و بعد از سالها داشتم طمع ارامش را می ديدم . فرزانه الحق زن شايسته ای بود . مهربان و فداکار . صبور و متين . چنان با سوگل جور شده بود که کسی باور نمی کرد تنها چند ماه است که به خانه دل سوگل قدم نهاده . هيچ کدام تحمل دوری همديگر رو نداشتند . من خوشحال بودم که اين رابطه عميق و صميمی بين اين دو نفر برقرار گشته . در حالی که من سالها از خدا و نماز و معنويات دور شده بودم ديدن به نماز ايستادن فرزانه مرا سر شوق می اورد. بارها و بارها با هم صحبت کرده بوديم و من قول داده بودم با يک امادگی کامل نمازم را شروع کنم . ميخواستم با خدا اشتی کنم و لذت بودن با خدا را دگر باره بچشم . ميخواستم ساعتها گريه کنم و سر سجاده اشک بريزم و از خدا بخشش بخواهم . فرزانه به من کمک کرد . او خدا را به زندگی من برگرداند . او به من خدا را نشان داد. متانت و وقار او ايمان و اعتقاد او عبادت و گذشت او برای من تازگی داشت . چيزی که در اين سالها هرگز نديده بودم و نمی توانستم درک کنم. در کنار فرزانه معنای زندگی را داشتم می چشيدم . روزها ميگذشت جمع خانواده سه نفره ما صميمی و گرم بود و من بدنبال فراهم کردن زندگی ارامی برای انها بودم. غروب جمعه بود . صدای قران خواندن از مسجد محل به گوش ميرسيد. خدای من چقدر خودم را در دنيای ناپاکيها گم کرده بودم . ميخواهم يک بار ديگر برگردم . بدون اراده بلند شدم و برای وضو گرفتن به طرف دستشويی رفتم . چقدر اب وضو خوشايند بود. اين ابی را که روی دستم ميريختم با همه ابها فرق داشت . اين ابی بود که ميخواستم غبار  گناه را بشويم و پاکی را به خودم هديه کنم. اشک در چشمانم جولان ميداد . در خانه تنها بودم . فرزانه با سوگل به خانه مادرش رفته بود. من که بعد از يک مريضی چند روزه بلند شده بودم خواستم تنها باشم. به سراغ ساکی رفتم که روزگاری متعلق به مادرم بود. يادگارهای مادرم را درون ان گذاشته بودم . ميخواستم يک بار ديگر انها را در لحظاتی که ميخواهم به سراغ خدای مهربانم بروم را باز کنم . ميخواستم با ياد نمازهای مادرم بر سجاده او که روزی بعنوان يادگار عشق و ايمان او نگه داشته بودم نماز بخوانم . بوی مادرم از جای جای ساک به مشام ميرسيد. چادر سفيد گلدارش و روسری سفيدی که ميگفت پدرم برايش خريده و مقدس است را ديدم . بوی دل انگيز لباسهای مادرم ما به ياد مهربانی های او و جفای خودم انداخت. اه مادر کجايی که به تو خيلی نياز دارم . مادر کجايی که بی تو هيچم . مادر اگر همين الان هم دعای خير تو نباشد می ميرم . مادر بهت نياز دارم و به بوی تو به لبخند تو نياز دارم . مادر ميدونم که داری منو نگاه ميکنی . منو ببخش . مادر مادر منو ببخش که در حقت خيلی جفا کردم . من علی همان پسر کوچولوی شيطون تو دوباره برگشته اگر چه از نظر جسمانی نيستی اما ميدانم روحت همه جا حاضر هست . ميدانم الان داری منو نگاه ميکنی در حالی که من قدرت درک تو را ندارم . ميخواهم برگردم به سوی خدايی که هميشه مرا به بودن با ما دلخوش ميکردی. مادر يادته گفتی خدا بزرگه .؟ يادته گفتی خدا بنده هاش رو رها نمی کنه ؟ يادته گفتی تا خدا رو داريم غم نداريم؟ مادر حالا ميخواهم برگردم و ميخواهم تو هم کمکم کنی . تو که الان در اسمانها هستی و ارتباط نزديکی با عالم حقيقت داری . مادرم مادرم دست منو بگير و ديگه نذار اين کودک نافرمانت از راه حق سرپيچی کنه.

دقايق زيادی با مادرم درد دل کرده و گريه کردم بودم و گذر زمان را نفهميدم . حضور مادرم را در اتاق حس ميکردم. سجاده را برداشتم و رو به خانه معبودم پهن کردم . سبک بال دو زانو نشسته بودم . تسبيحی را که از تربت سرور شهيدان اقا امام حسين در جانماز بود برداشتم . بر ديدگانم گذاشتم و بوئيدم و بوسيدم . خدايا مرا دگر بار بپذير . خدايا من اشتباه کردم منو ببخش و در خيل دوستدارانت قرار ده. سرم را به سوی اسمان بلند کردم . جلو بارش اشکم نمی توانستم بگيرم. از خدا طلب ببخش نمودم. خدايا مرا به خانه خود راه ده . خدايا تو بزرگی و بخشنده پس مرا ببخش و بيامرز. من بد کردم اما تو مهربانی تو بزرگی تو بخشنده ای دست مرا بگير و از خاک بدبختی بلند کن . خدايا همان طور که تا حالا مرا ياری نمودی باز هم مرا ياری ده . خدايا کمکم کن تا گذشته را جبران کنم . کمکم کن که بجای ان همه کوتاهی که درحق مادرم انجام دادم در حق ديگران بتوانم خدمت کنم. با خدا حرف ميزدم که بانک اذان مغرب از مسجد محل به گوش رسيد. الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر . چه طنين دل انگيزی بود نجوای اذان . چقدر وقت بود ان را نشنيده بودم. گوش شنوايی ميخواستم برای درک اذان و  شنيدن نجوای عشق. چه زيبا بود اين اذان و چه دل انگيز بود ارامشی که در اين لحظات روحانی بر من حاکم شده بود. احساس سبک بالی ميکردم . بار ديگر با خدای خودم داشتم آشتی ميکردم و اين نبود مسببی بجز فرزانه که دوباره به زندگی من روح معنويات را دميد. انتخاب درست و واقعی در زندگی باعث شده بود گذشته را به فراموشی بسپارم و ميخواستم نمونه يک انسان باشم. خدايا چقدر بين معنويت و ماديات فرق ميباشد. زمانی فکر ميکردم همه چيز دارم . عشق همسر پول مقام و شهرت و هر چيزی که دلم ميخواست اما اينک می بينم در واقع هيچ نداشتم و اکنون همه چيز دارم . به نماز ايستادم نماز مغرب و عشا را بجا اوردم و مشغول نماز شکر شدم . شکرگزاری از احد و واحدی که مرا هرگز رها نکرد . شکر گزاری از معبودی که با تمام جفاکاری من منو پذيرفت . ميدانستم لذتی که از اين نماز بردم نشانه پذيرفته شدنم در نزد معبود بزرگ هست. يادم امد که مادرم هميشه ميگفت : خدا هرگز با بندگانش قهر نمی کنه و هميشه منتظر شنيدن صدای بندهاشه . خدا بنده هاش رو خيلی دوست داره مخصوصا اونايی که خطايی ميکنند و برميگردند و ميگن خدا ما بد کرديم تو ما را ببخش . چقدر احساس راحتی کردم . سبکبال شده بودم . بحدی که ميخواستم به آسمانها پرواز کنم. يک بار ديگر خودم را پيدا کرده بودم . از اون برهوتی که برای خودم درست کرده بودم بيرون امدم . از اون برهوتی که زندگيم را داشت بر باد ميداد بيرون امده بودم . خوشحال و سرحال بلند شدم و به تميز کردن خانه پرداختم ميخواستم تا فرزانه و سوگل به خانه می ايند دکور خانه را عوض کنم ميخواستم همه چيز عوض شود و با روحيه ای ديگر شروع کنم. آن شب را تا نيمه به تميز کردن خانه مشغول بودم . خستگی خواب را به چشمانم اورده بود و با صدای باز شدن در اتاق بيدار شدم. فرزانه هاج واج مرا و خانه را نگاه ميکرد. چشمانم را با پشت دستم مالش دادم تا خاطرات ديشب را به ياد آورم . چه شبی بود. آفتاب بلند شده بود و فرزانه و سوگل به خانه برگشته بودند. با لبخند زيبا و چشمان مهربانش گفت:

+ معلوم ميشه اقا چيکار کرده؟ با من نيومدی که استراحت کنی يا زندگی منو به هم بريزی . ببينم کمکی داشتی يا خودت همه اين کارا رو کردی؟

نگاهی با عشق و محبت به او انداختم و گفتم :

- نه خانم خانما نه خانم من خودم تنها اين کار رو کردم . بايد برات از ديروز و کارهايی که کردم تعريف کنم . بايد بگم ديشب خدا منو بازم پذيرفت . بايد بهت بگم که چقدر ديشب خوب بود و من دوباره به زندگی برگشتم. خواستم همه چيز با هم عوض بشه . خواستم تغيير رو حس کنم . از اين به بعد ديگه علی چند روز قبل نيستم.

خنديد و گفت :

+ آقا يواشتر کجا با اين همه عجله ؟ پياده شو با هم برويم . بابا دست ما رو هم بگير. ديگه به کسی اجازه نمی دی حرف بزنه . بعد ميگن بيچاره خانما همش حرف ميزنند.

چقدر حرف زدنش به دلم می نشست چقدر ارومم ميکرد. چقدر مهربون بود. فرزانه فرشته ای که وارد زندگی من شده بود و حالا داشت مرا به اوج لذتهای مادری و معنوی سوق ميداد بدون اينکه خودش بدونه و در همه اين مدت حرف زدن ما سوگل کوچولو به ما نگاه ميکرد و بالاخره تحملش تمام شد و گفت:

= ميشه يکی به من به شما ها از چی حرف ميزنيد. بابا مامان چقدر دعوا ميکنيد . من حوصلم سر رفت بابا يکی کوتاه بياد حالا اگر مامان از اين همه عوض کردن جای وسايل ناراحته کاری نداره بابا امروز عوضش ميکنه.

هر دو خنديديم از اين هوش و ذکاوت سوگل . فرزانه او را در اغوش گرفت و گفت :

+ نه دختر خوبم مامان بابا دعوا نمی کنند . من دارم سر به سر بابا ميذارم . تازه ببين چقدر اتاق تو عوض شده . نگاه کردی . بابای زرنگی داری . هر وقت کاری داشتی دوستات گفتند ميخوايم اسباب اثاثيمون رو جابجا کنيم بگو زنگ بزنند به بابا.

لحظاتی شاد روهر سه نفر گذرونديم . صبحانه رو خورديم و ميخواستم از خونه بيرون بروم که تلفن زنگ زد و خانم رضايی منشی شرکت هراسان گفت:

= اقای رئيس سلام زود تشريف بياريد شرکت. برای مشهدی مشکلی پيش اومده ميخواد شما رو ببينه. من گفتم الان زنگ ميزنم تا آقای رئيس بياد.

نگران شدم نکنه اتفاق ناگواری برای او و خانوادش افتاده باشه. با نگرانی به طرف شرکت راه افتادم . وارد که شدم همه دور مشهدی جمع شده بودند. هر کس سوالی می پرسيد و مشهدی گيج شده بود. جلو رفتم . تا مرا ديد سر روی شانه ام گذاشت عين بچه ها گريه کرد. او را به اتاقم بردم . از خانم رضايی خواستم ليوانی اب به او بدهد تا ببينم چی شده؟ قدری که ارام گرفت گفت :

+ چی بگم امروز صبح که اومدم شرکت مثل هميشه اتاقها رو تميز کردم و ميزها رو دستمال کشيدم. کتابی از روز ميز شما زمين افتاد و چيزی بين او قرار داشت که زندگی منو داره دگرگون ميکنه. نمی دونم چه جوری بگم اما من همه گذشتم رو امروز به ياد اوردم . عکسی بين کتاب بود که متعلق به زن و فرزند من بود. زن و فرزندی که ساليان سال اونا رو فراموش کرده بودم. آقای رئيس نمی دونم اين عکس اتاق شما چه ميکنه اما اين پسرم و اينم همسرم هست. همه خاطرات گذشته رو بياد اوردم . من راننده کاميون بودم زندگی خوبی با خانواده ام داشتم . باری قرار بود به طرف استانبول ببرم اما بعد از اون را ديگر بياد ندارم . تا الان که حدود ۲۰ سال ميگذره . بايد به من کمک کنی اونا رو پيدا کنم .شما حتما اونا رو می شناسی که اين عکس رو داشتی يا کسی به شما داده . آقای جعفری به من کمک کن خواهش ميکنم.

همينطور که به دهان او نگاه ميکردم شوکه شده بودم . قدرت چشم به هم زدن هم نداشتم . گيج شده بودم . او چی ميگفت؟ نمی توانستم باور کنم . يعنی او مشهدی پدر من بود؟ زبانم بند امده بود. مشهدی اشک ريزان حرف ميزد و حرف ميزد. اصلا فکرش را بکار نمی انداخت . فقط ميگفت بايد زن و بچه هام رو پيدا کنم. بدنم يخ کرده بود. ميخواستم فرياد بزنم داد بزنم و شادی کنم. اما نمی توانستم . گويی طلسم شده بودم و ميخکوب در جايم . اين همه مدت در اين يک سال و اندی پدرم در کنارم بوده و نمی دانستم . خدای من هميشه چقدر نسبت به اين مرد احساس نزديکی ميکردم . چقدر برای او احترام قائل بودم. چقدر پير و شکسته شده بود. مات به او نگاه ميکردم . شايد او هم نمی توانست باور کند که علی اين پسری که اين همه درد و بدبختی کشيده و بارها با او درد دل کرده همان فرزند گمشده او ميباشد. حال چگونه خبر مرگ همسرش زنی را که بعد از ۲۰ سال عاشقانه اسم او را به زبان می اورد به او بدهم. مشهدی حرف ميزد و گويی من در اون اتاق نبودم . ميخواست عقده دل خالی کند . همانطور که وقتی من با او درددل ميکردم عقده دلم را خالی ميکردم. ميخواستم روی پاهای او بيفتم و دستان گرم و مهربانش را بگيرم و غرق بوسه کنم. ميخواستم جانم را فدای وجود سراسر مهرش کنم. پس من برادران و خواهران ديگری هم دارم .

                                                                                                               .............ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه هفتم دی 1384 و ساعت 8:32 |

چقدر سبک شده بودم لحظاتی باخدا درد دل کردن منو اروم کرده بود . تصميم گرفته بودم و بايد گذشته ها رو فراموش ميکردم. من يه دختر خوشکل داشتم که همه اميدش من بودم و بايد به او می رسيدم. کمتر از يک هفته از ديدار خانواده هاشمی گذشته بود که با من تماس گرفتند و اعلام امادگی کردند بابک برای خواستگاری مجدد به منزل انها برود . خيلی خوشحال بودم . بعد از مدتها از خودم احساس رضايت ميکردم. بابک هم خيلی خوشحال بود باور نميکرد منی که روزی عاشق مينا بودم بتونم اين کار رو به پايان برسانم اما اينک داشتم موفق ميشدم . مينا تصميمی عاقلانه گرفته بود و پيوند مقدس ازدواج بين او و بابک خيلی ساده برگزار شد. آقا و خانم هاشمی خيلی خوشحال بودند. من هم که خيالم از جانب مينا راحت شده بود به کار و زندگی خودم پرداختم . رابطه اما با خانواده خواهرانم خيلی خوب شده بود. آنها فرصتی دوباره به من دادند تا بتواتم گذشته را جبران کنم . سوگل با فرزند خواهرم خيلی مانوس شده بود. شوهران خواهرم در شرکت با من همراه شده بودند و اينک دست تنها نبودم . احساس لذت با انها بودن تمام وجودم را فرا گرفته بود. خود را تنها نمی ديدم اما خلاای در زندگی داشتم که همه مرا دائما به پر کردن ان هشدار ميدادند. همه ميخواستند دوباره من ازدواج کنم و تشکيل زندگی بدهم . نمی دانستم ميتوانم يا نه؟ ديگر نمی خواستم با اشنايان و عزيزانم لجبازی کنم. به خواهر بزرگم سپردم چنانچه مورد مناسبی يافتند حتما با انها همراه خواهم شد . منتها ديگر ملاک من پول و زيبايی و شهرت و مقام نبود. ملاک من خوب بودن واقعی دختر بود. دختری که بتونه منو بسازه و گذشته هام رو به باد فراموشی بسپاره. گذشته هايی که با همسرم داشتم و هميشه زندگی پر از جنگ و جدال بود. من هرگز معنای زندگی مشترک را نفهميدم و فقط چند ماه اخر عمر همسرم کمی با من نرم شده بود. با اين حال دوستش داشتم. ياداوری صحنه هايی که مست و لايعقل به خانه می امد عذابم ميداد . گاهی خوشحال بودم که نيست تا سوگل مادرش را در ان حال نذار ببيند.  گرچه سوگل من دختر نازنينم هرگز طعم مادر داشتن را نچشيده بود اما اينگونه ترجيح ميدادم که سوگل بدون مادر بزرگ شود تا اينکه هر روز مادرش را به ان حالت ببيند. خاطرات شبهای تنهايی کانادا مرا اذيت ميکرد. خاطرات جنگ و جدالهای ما با هم و به خانه نيامدنهای بيتا زندگی را بر من حرام کرده بود. بيتا مغرور زيبايی و ثروت شده بود و با امدن به کانادا خيلی عوض شد. شب نشينی ها و همراه شدن با دوستانی که هرگز من بعنوان همسر بينا نتوانستم بشناسمشون زندگی ما را تباه کرده بود. در اين مدتی که امده بودم ايران و مجددا مشغول کار شدم بيتا را فراموش کردم . گرچه سوگل هر چه بزرگتر ميشد بيشتر به مادرش شبيه ميشد و همين باعث ياداوری خاطرات گذشته بود اما پذيرفته بودم که گذشته مرده و من بايد از نو شروع کنم و همين کار را هم کرده بودم.

سرم خيلی شلوغ بود. کارهای شرکت تمام وقت مرا گرفته بود و همه همکاران با جان و دل کار ميکردند . خانم رضايی منشی من به اتاقم امد و گفت : خواهرتان با شما کاری فوری دارند. با اينکه جلسه داشتم اما تصميم گرفته بودم رسيدن به امور خانواده را در اولويت قرار دهم . از جلسه خارج شدم و به اتاق منشی رفتم . معصومه نشسته بود اما معلوم بود حال خوشی ندارد. نگران شدم جلو رفتم دستش را در دستم گرفتم و پرسيدم چی شده؟ لحظاتی به من نگاه کرد اشک در چشمانش پر شد . معلوم بود به زحمت جلو ريزش ان را گرفته است . نگران شده بودم و هراسان پرسيدم بگو چی شده ؟ با لکنت زبان گفت: رضا پسرم تصادف کرده . ميخوان او را به اتاق عمل ببرند و احتياج به پول دارم . نمی خواستم مزاحمت بشم اما محمود هم مسافرت ميباشد . دسترسی به کسی نداشتم . معصومه داشت حرف ميزد و همراه من که راه افتاده بودم راه افتاد و گريه ميکرد سريع خودمان را به بيمارستان رسانديم و رضا را به اتاق عمل بردند . تمام مدت را همراه خواهرم پشت در اتاق عمل نشستم و او را دلداری دادم . معصومه گاهی به من نگاه ميکرد و گاهی به در اتاق عمل تا بالاخره در باز شد و دکتر از اتاق عمل بيرون امد . چهره او نشان ميداد که عمل موفقيت اميز بوده و رضا از مرگ حتمی نجات پيدا کرده بود. معصومه نگاهی که حاکی از تشکر بود به من انداخت و من سرش را در اغوش گرفتم و خوشحال بودم که فرزند خواهرم از مرگ نجات پيدا کرده بود. او را به خانه برگرداندم و خودم به بيمارستان امدم . رضا را به بخش منتقل کرده بودند و حالش بهتر شده بود. چند روزی را همراه با خواهرم به بيمارستان برای رسيدگی به رضا می امدم . کنار تخت رضا ايستاده بودم . پرستار برای تزريق امپول به سرم رضا امده بود. معصومه نگاهی به من کرد و اشاره ای به پرستار . متوجه منظور او نشدم . با ته آرنجش به پهلوی من زد و گفت بابا يه نگاه به اين پرستار بکن . چقدر دختر متين و لايقی هست. خنديدم و با اشاره به او گفتم اينجا جای اين حرفا و خواستگاری و غيره نيست اما او خنديد وگفت ديگه مجرد بودن بسه اگر پسنديدی که همينجا سفره عقد رو پهن کنم. همگی خنديديم و قرار شد بعد راجع به اين مورد با هم صحبت کنيم. رضا هم که پسری شوخ طبع بود نگاهی به من انداخت و گفت : دائی اخه زودتر تا من اينجا پارتی داشته باشم نمی دونی همين خانم پرستار چه امپولی به من ميزنه . امروز بهش ميگم اگر اذيتم نکنی حتما شما رو برای دائيم خواستگاری ميکنم . لحظاتی با شادی و خنده گذشت و وقت ملاقات رو به اتمام بود. اما معصومه و فاطمه خواهرانم دست بردار نبودند. بالاخره گفتم هر کاری ميخواهيد بکنيد فقط با من هماهنگ باشيد. الحق که خانمها کارشان را خيلی خوب بلدند و خيلی سريع مراسم خواستگاری را راه انداختند . ساعتها با او صحبت کردم و از مشکلاتم گفتم . از اينکه دختری دارم که با ما زندگی خواهد کرد. به او گفتم که چه بحرانهايی رو پشت سر گذاشتم و حالا فقط ارامش و اسايش می خواهم . به او گفتم ميخواهم زندگی بنا کنيم که زيربنای ان عشق و محبت باشه و شرايط کاريم را توضيح دادم . خوشبختانه فرزانه دختری فهميده بود و حضور سوگل را در زندگيمان نعمتی ميدانست . در کمتر از دو ماه مراسم ازدواج ما برگزار شد و سوگل ديگر بار به خانه خودم برگشت . از همان روزهای اول علاقه شديدی بين فرزانه و سوگل بوجود امد و سوگل خيلی راحت فرزانه را به عنوان مادر پذيرفت .

                                                                                                           ......... ادامه دارد

 
 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 8:31 |

مشهدی روبروی من نشست و منتظر شد من با او چيکار دارم . ساعتهای زيادی وقت صرف کرده بودم تا در مورد مشهدی اطلاعاتی کسب کنم. خودم دلهره داشتم. چند دقيقه ای به سکوت گذشت تا اينکه گفتم مشهدی ميخواستم در مورد زندگيت بيشتر بدونم در مورد زن و فرزندات . در مورد پدر و مادرت و گذشته شما. شايد فضولی باشه اما کنجکاوی که پيدا کردم باعث شده که بيشتر مشتاق بشوم و در مورد شما و خانواده ات بدانم. روز اولی که امدی شرکت و تقاضای کار کردی احساس کردم قبلا شما را جايی ديدم اما هر چه به مغزم فشار اوردم يادم نيامد که شما را کجا ديده ام . مشهدی اگر اشکالی نداره برام از زندگيت و گذشته ات بگو .

مشهدی لحظاتی متعجب به چهره من نگاه کرد. راستی عين کودکی که با پدرش صحبت ميکند صحبت ميکردم . شايد خواسته ای بسيار کودکانه بود که او متعجب شده بود. برق نگاه او مرا جادو ميکرد. ميخواستم از او بيشتر بدانم هر وقت قدم به اتاقم ميگذاشت و دستمال در دست ميز و وسايلم را پاک ميکرد خجالت ميکشيدم . سوگل را که به شرکت می اوردم اروم و قرار نداشت و هميشه در کنار مشهدی بود. مشهدی به او خيلی خيلی محبت ميکرد و همين باعث عشق و علاقه بين سوگل و مشهدی شده بود. مشهدی شروع به سخن کرد و گفت:

+ پسرم نمی دونم چرا اين سوال رو می پرسی بارها و بارها پرسيدی و من جواب شما را دادم اما مثل اينکه قانع نشدی . من پدر و مادرم را يادم نمی ياد قوم و خويشان ميگويند بچه بودم انها را از دست داده ام . بعد هم بيماری دچار شدم و همه چيز را فراموش کردم . فقظ ميدانم که به من گفتند با عزت ازدواج کن تا از تنهايی در بيای . منهم با همسرم ازدواج کردم و خيلی خوشبخت هستم . گذشته را بخاطر همان بيماری به ياد نمی اورم .

- بيماری شما چی بوده؟

+ خودم هم نمی دانم تا انجايی که ميدانم خانواده ای که من با انها زندگی ميکردم ميگويند در اثر يک زمين خوردگی همه چيز را فراموش کرده ام و آنها به من گفتند که پدر و مادرم چه کسانی بوده اند و من در نزد انها بزرگ شده ام . حالم که بهتر شده ازدواج کردم و الحمد الله راضی هستم . همسر خوبی دارم که با دار و ندار من ساخته و بچه های خوبی برای من تربيت کرده . آقا مهندس من واقعا از زندگيم راضی هستم.

- خوشحالم که راضی هستی . شما مثل پدر من می مونيد. دلم ميخواد هر کمکی لازم داشته باشيد به من بگيد . منتی نيست خودم دلم ميخواد . مشهدی شما در مدتی که در اين شرکت کار ميکنی باعث دلگرمی من شده ايد.

+ مهندس شما هم مثل پسر من هستيد شما هم زندگی مرا و بچه ها مرا عوض کرديد اگر کمکهای شما نبود چطور پسر من درسش رو ادامه ميداد من هميشه مديون محبتهای شما هستم. خدا حفظتون کنه . اميدوارم مشکلهای شما هم حل بشه.

- مشهدی دلم ميخواد با خانواده شما ارتباط صميمی تری برقرار کنم من هيچکس رو ندارم . ميخوام با خانواده ای که بتونند منو ياری بدند همراه بشم و چه کسانی بهتر از شما.

+ پسرم شما هر وقت دوست داشتيد تشريف بياريد . قدم شما بر سر و چشم ما . خانه محقر ما گرچه قابل شما رو نداره اما دلهای گرمی در اون زندگی ميکنند. مطمئنم زن و بچه های من خوشحال ميشوند که با شما باشند.

جلو ريزش اشکم رو گرفته بودم . نمی خواستم بريزه . روزی عاشق بودم و امروز تنها شدم . حتی همسرم مرا رها کرد و رفت . تاوان اون همه بدبختيها رو دارم پس ميدم اما نمی خوام به گذشته برگردم . ميخوام گذشته ها رو فراموش کنم . ميخوام عشق رو دوباره تجربه کنم. ميخوام با حضور گرم عزيزانم  زندگی را بچشم . معنی عشق رو دوباره بچشم . ميخوام راحت زندگی کنم. کمکم کنيد تا بتونم دوباره همه چيز رو از نو بسازم . کمکم کنيد تا دوباره معنای عشق و دوستی در قلب من فوران کنه . من زندگی رو دوست دارم . خدايا زندگی رو دوست دارم ميخوام بازم زندگی کنم ميخوام از گذشته جدا بشم من ميتونم چون اراده دارم . من ميتونم چون ميخوام بازم معنای عشق و زندگی رو درک کنم . خدای من کمکم کن.

                                                                                                                  ..........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه پنجم دی 1384 و ساعت 8:30 |

دوستان عزيز سلام- به علت گرفتاری که برای من پيش امد متاسفانه نزديک يک هفته نتونستم رمان رو ادامه بدهم و حتما عزيزانی که برای خواندن بقيه رمان مراجعه کردند و وقت گذاشتند ناراحت و دلگيرند و حق دارند . اميدوارم عذر خواهی و پوزش فراوان اين حقير رو بپذيرد و مرا از انتقادها و پيشنهادهای خود بی نصيب نگذاريد. مژده ديگری که دارم بزودی هر روز قسمتی از قصه های کودکان را هم می نويسم باشد که مورد قبول شما عزيزان واقع گردد.

مينا بزرگواری کرد و از پدرش که گفته بود ديگر هرگز نمی خواهد مرا ببيند خواست به حرفهای من گوش کند. آقای هاشمی با کنايه ای که تيری بود به اعماق قلبم گفت: با اينکه به اين راحتی نمی شه به افراد بی جنبه اعتماد کرد و ميدانم باز هم فايده ای ندارد گوش ميکنم . هر چه ميخواهی بگو و برو.

گفتم: همه چيز حق به شما و خانواده شما بخصوص مينا خانم هست و شما هر جوری بخواهيد مرا تنبيه کنيد و از گناه من بگذريد اماده ام. من اينجا نيامده ام برای خودم چانه بزنم و از دخترتان خواستگاری کنم ميدانم که اين شايستگی رو ندارم . اما ديروز فردی به دفتر من امد که مرا بر ان داشت به هر سختی و مشقتی هست از شما بخواهم او را به جمع خانواده خودتان راه دهيد . فردی که دلی شکسته اما با وفا دارد و سالها منتظر مانده تا بتواند در کنار مينا خانم زندگی شاد و موفق را پايه گذاری کند. او ديروز با اينکه مرا نمی شناخت به ديدن من امد و حرفهای دلش را که سالها به کسی نگفته بود بيان کرد. اشکاش جاری شد و مرا منقلب کرد. از خودم متنفر شده بودم . چگونه عاشقی بودم که مقام و ثروت هم خودم را بدبخت کرد و هم مادرم را ازم گرفت و باعث بدبختی مينا خانم شدم . او با همه امکانات و با اينکه مينا به او پشت پا زده بود ماند با درماندگی های خودش و عشقی که ساليان سال در غربت با خود يدک کشيد تا شايد روزی دوباره مينا را در کنار خود داشته باشد.

جملات را بدون وقفه به زبان می اورم و با اينکه چهره اقای هاشمی و مينا رنگ پريده بود و هاج و واج نمی دانستند در مورد چه کسی حرف ميزنم باز هم ادامه دادم . ميخواستم قبل از اينکه انان حرفی بزنند و جواب رد دهند حرفهای خودم را زده باشم و اينطور ادامه دادم:

آقای هاشمی پسری که عاشقانه مينا را می پرسته . عاشقانه منتظر او مانده . جوابهای سرد و بی دليل مينا او را خرد کرده هنوز منتظر لب تر کردن شما هست. هنوز ميخواهد عشقش را نثار دختر شما کند.

با اينکه صدايم اشکارا می لرزيد اما قوت قلبی گرفته بودم برای جبران عملکرد های خودم در قبال اين دختر مظلوم و دل شکسته. چشمانم مملو از اشک شده بود و سعی ميکردم از باريدن ان جلوگيری کنم و صورت برافروخته شده بود چون تاب نگاههای مينا را نداشتم. من امده بودم حقانيت را ثابت کنم و به او بقبولانم که لجبازی دوباره او تاوانی در اينده بد پس خواهد داد.

مينا خانم ميدونی اون کيه؟ پسری که با توجه به بی مهری شما هنوز ميخواهد و برای شما اشک ميزيزد کيست؟ اری بابک پسر دايی شما. همونی که ميگفتی هيچ علاقه ای به او نداری و نميخواهی با او ازدواج کنی . فرق من و شما چيست ؟ اگر من رهايت کردم و رفتم تو همان با کمال شقاوت پسری که سالها نامزد او بودی را رها کردی و برای لجباری با من و يا شايد نه با خودت که هنوز درونت را و دلت را نشناخته بودی با بهروز ازدواج کردی. مينا خانم اگر چه در اين مدت جرات نکرده با شما در ميان بگذارد اما او عشقی واقعی به شما دارد. او را از بچگی می شناسی . ميتوانست به ايران برنگردد و همانجا با بهترين دخترها ازدواج کند همانگونه که من اين کار را کردم اما مانده تا تو را بدست اورد. دست از لجباری و سرسختی بردارد. مطمئن باش در مقابل چنين مردی خوشبخت خواهی شد. به قول معروف ميگويند برای کسی بمير که براين تب کند . مينا خانم بچگی نکن و دوباره در مورد ازدواج با بابک فکر کن . اجازه اظهار نظر و حرف زدن به او بده . بگذار او هم حرفهای ناگفته اين همه مدت را به تو و رو دررو بگويد. مينا خانم هر کسی عيبها و قوتهايی دارد و اگر شما هم چيزی در بابک می بينيد اما هيچ کس خوب مطلق نيست دوما زن و مرد هر دو نقصهايی دارند که با هم و در کنار هم ان نقصها برطرف ميشود. اگر قرار بود زن يا مرد کامل باشند ديگری نيازی به هم نداشتند. اجازه بدهيد با او تماس بگيريم و بگويم بيايد خانه شما و حرفهايش را بزند و شما هم بشنويد. خواهش ميکنم مينا خانم . آقای هاشمی شما مردی ديده دنيا و با تجربه هستيد و ميدانم همان سالها از بابگ خيلی راضی بودی خواهش ميکنم اجازه دهيد بياد خواستگاری و حرفهای او را بشنويد.

اشک در چشمان اقای هاشمی جمع شده بود. به وضوح ميشد فهميد که چقدر به بابک علاقه دارد و با اين پيام چقدر خوشحال شده است. مينا ساکت و مبهوت به فرش زير پايش نگاه ميکرد. هنوز هم همان دختر يک دنده و لجباز بود. هنوز هم نمی شد به راحتی با او ارتباط برقرار کرد. اما از رنگ پريده او ميشد فهميد که به اين پيشنهاد فکر ميکند. آقای هاشمی به چشمان من نگاه کرد و گفت:

من از شما ممنون هستم که قدم پيش گذاشته ايد . ميدانم با شما خيلی تند برخورد کردم و بايد به من حق بدهيد. مينا برای من خيلی عزيز هست و ميبينی که غم و غصه او مرا زمين زده است . تحمل ديدن ناراحتی های او را ندارم . درسته که ما به خواستگاری و نامزدی بابک جواب منفی داديم اما هرگز نگفتيم او عيبی دارد يا در حد و اندازه ما نيست . من خودم او را جوانی لايق و شايسته ميدانستم اما نميخواستم به دخترم اجبار کنم. انسان اينده را نمی تواند حدس بزند شايد روزی اگر اين وضعيت با بابک برای مينا پيش می امد مرا مقصر ميدانست . حالا هم قصد سرزنش دخترم را ندارم. درسته زندگی او تباه شد.

لحظاتی آقای هاشمی ساکت ماند . نگاهی به مينا انداختم تا عکس العمل او را ببينم . چشمانم به چشمانش چون چند سال گذشته تلاقی کرد. دوباره دلم لرزيد . سعی کردم کنترلش کنم. امده بودم شرايط را برای بابک فراهم کنم. جای ياداوری عشق گذشته ام نبود. اما نگاه مينا هم بی معنی نبود. من چندين بار معصومه خواهرم را فرستاده بودم از او خواستگاری کند اما مينا قبول نکرده بود . اين نگاه او برای چه بود؟ او تمام حرفای مرا شنيده بود و ميدانست خودم را فدا کردم تا بابکی که حقش هست به مينا برسد. مينا حق ندارد با دل من بازی کند. نگاه او را ديگر نمی خواهم دلش را ديگر نمی خواهم مهرش را از دلم بيرون می ريزم . او بايد بابک را باور کند. بايد دست از لجبازی بردارد. بر احساسم غلبه کردم و به او با زبان نهی سخن گفتم . به دلم گفتم نامردی ديگر بس است تو امدی برای بابک حرف بزنی تو بايد مينا را از زندگی خودت بيرون کنی . همه ساکت بوديم . ديگر حرفی برای گفتن نداشتم . تنها اخرين جمله را گفتم : آقای هاشمی اگر فکراتون را کرديد و تصميم گرفتيد حتما هر چه زودتر مرا در جريان قرار دهيد . بدون خوردن چيزی از جايم بلند شدم . همراه من مينا و پدرش هم بلند شدند.

 خداحافظی کردم و از خانه انها بيرون امدم به پارکی که هميشه همراه با اقای هاشمی می رفتم رسيدم قدم در ان پارک گذاشتم و ساعتی را بر روی نيم کتی نشستم و به گذشته ها فکر کردم . گذشته هايی که فراز و نشيب زيادی داشتم . به شرکت فکر کردم و مشهدی و اون خانواده گرم وصميمی او . دلم ميخواست به او کمک کنم . علاقه زيادی به او پيدا کرده بودم . حالتی صميمی و دلنشين داشت حرفهايش به دلم می نشست . ميخواستم بيشتر در مورد زندگيش بدانم اما هر دفعه سوال ميکردم او طفره ميرفت. چيزی را از من پنهان ميکرد. دوباره به شرکت برگشتم و به دفترم رفتم . مشهدی مثل هميشه به من محبت داشت چای تازه دم را اورد و روی ميز گذاشت ميخواست از اتاق خارج شود که مانع شدم . از او خواستم بنشيند. او هم سينی را روی گل ميز قرار داد و روبروی من روی صندلی قرار گرفت.

                                                                                   ..........ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه چهارم دی 1384 و ساعت 8:30 |

مينا هم آشكارا ميلرزيد . نمي تونستم حرف بزنم . ميخواستم از آنجا برم كه مينا گفت: چرا چرا اينجا اومدي زندگي منو بر باد دادي بس نبود. چرا نمي ذاري ارامش داشته باشيم. برگشتي آرامش مجدد ما را بهم بزني؟ برو برو و ديگه برنگرد. پدر .و مادرم هم نميخواهند شما را ببينند. برو دست از سر ما بردار. خواهش ميكنم برو.

مينا جملات اخرش رو با گريه ميگفت. هق هق گريه او مرا ميسوزاند. نگاهي به او كردم و گفتم: حق داريد كه نخواهيد مرا ببينيد. حق داريد كه از من ناراحت باشبد. من گله اي ندارم. اما منم تاوان بدي پس دادم . منم نابود شدم . زندگي من نابود شد . خانواده ام نابود شد. مادرم رو از دست دادم . همسرم رو از دست دادم حالا هم با يك دختر بي مادر مانده ام چيكار كنم؟ ي

هر دو ساكت شديم. جلو در خانه انها ايستاده بوديم . مينا از كنار من رد شد و زنگ خانه را به صدا دراورد. صداي خانم هاشمي از اون ور ايفون به گوش رسيد كيه؟ مينا گفت : مادر منم در رو باز كن در ضمن مهمان داريم. اين حرف مينا يعني اجازه داده بود من بار ديگر قدم به خانه انها بگذارم . خانه اي كه روزگاري محل درددلهاي من بود. حيات حال و هواي اون روزها رو نداشت. درخت ها پژمرده و بي روح شده بودند. از گلهاي اطلسي و ياس باغچه خبري نبود. گويا سالها كسي پا به اين خانه نگذاشته است. هواي حيات دلگير بود. قدمهايم مي لرزيد. اما پشت سر مينا راه مي رفتم. جلو در هال پدرش رو صدا كرد. آقاي هاشمي جلو امد. چشمش كه به من افتاد اخمهايش بهم رفت. سلام كردم. آهسته جواب سلامم رو داد. مينا رو كرد به پدرش و گفت : بخاطر من بذاريد يه بار ديگه حرفاش رو بزنه. بازم به حرفاش گوش بديد. شايد به نتيجه برسه كه چيكار كرده و حق رو به ما بده.

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه دوم دی 1384 و ساعت 8:29 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی