زندگی جديدی را شروع کردم و بعد از سالها داشتم طمع ارامش را می ديدم . فرزانه الحق زن شايسته ای بود . مهربان و فداکار . صبور و متين . چنان با سوگل جور شده بود که کسی باور نمی کرد تنها چند ماه است که به خانه دل سوگل قدم نهاده . هيچ کدام تحمل دوری همديگر رو نداشتند . من خوشحال بودم که اين رابطه عميق و صميمی بين اين دو نفر برقرار گشته . در حالی که من سالها از خدا و نماز و معنويات دور شده بودم ديدن به نماز ايستادن فرزانه مرا سر شوق می اورد. بارها و بارها با هم صحبت کرده بوديم و من قول داده بودم با يک امادگی کامل نمازم را شروع کنم . ميخواستم با خدا اشتی کنم و لذت بودن با خدا را دگر باره بچشم . ميخواستم ساعتها گريه کنم و سر سجاده اشک بريزم و از خدا بخشش بخواهم . فرزانه به من کمک کرد . او خدا را به زندگی من برگرداند . او به من خدا را نشان داد. متانت و وقار او ايمان و اعتقاد او عبادت و گذشت او برای من تازگی داشت . چيزی که در اين سالها هرگز نديده بودم و نمی توانستم درک کنم. در کنار فرزانه معنای زندگی را داشتم می چشيدم . روزها ميگذشت جمع خانواده سه نفره ما صميمی و گرم بود و من بدنبال فراهم کردن زندگی ارامی برای انها بودم. غروب جمعه بود . صدای قران خواندن از مسجد محل به گوش ميرسيد. خدای من چقدر خودم را در دنيای ناپاکيها گم کرده بودم . ميخواهم يک بار ديگر برگردم . بدون اراده بلند شدم و برای وضو گرفتن به طرف دستشويی رفتم . چقدر اب وضو خوشايند بود. اين ابی را که روی دستم ميريختم با همه ابها فرق داشت . اين ابی بود که ميخواستم غبار گناه را بشويم و پاکی را به خودم هديه کنم. اشک در چشمانم جولان ميداد . در خانه تنها بودم . فرزانه با سوگل به خانه مادرش رفته بود. من که بعد از يک مريضی چند روزه بلند شده بودم خواستم تنها باشم. به سراغ ساکی رفتم که روزگاری متعلق به مادرم بود. يادگارهای مادرم را درون ان گذاشته بودم . ميخواستم يک بار ديگر انها را در لحظاتی که ميخواهم به سراغ خدای مهربانم بروم را باز کنم . ميخواستم با ياد نمازهای مادرم بر سجاده او که روزی بعنوان يادگار عشق و ايمان او نگه داشته بودم نماز بخوانم . بوی مادرم از جای جای ساک به مشام ميرسيد. چادر سفيد گلدارش و روسری سفيدی که ميگفت پدرم برايش خريده و مقدس است را ديدم . بوی دل انگيز لباسهای مادرم ما به ياد مهربانی های او و جفای خودم انداخت. اه مادر کجايی که به تو خيلی نياز دارم . مادر کجايی که بی تو هيچم . مادر اگر همين الان هم دعای خير تو نباشد می ميرم . مادر بهت نياز دارم و به بوی تو به لبخند تو نياز دارم . مادر ميدونم که داری منو نگاه ميکنی . منو ببخش . مادر مادر منو ببخش که در حقت خيلی جفا کردم . من علی همان پسر کوچولوی شيطون تو دوباره برگشته اگر چه از نظر جسمانی نيستی اما ميدانم روحت همه جا حاضر هست . ميدانم الان داری منو نگاه ميکنی در حالی که من قدرت درک تو را ندارم . ميخواهم برگردم به سوی خدايی که هميشه مرا به بودن با ما دلخوش ميکردی. مادر يادته گفتی خدا بزرگه .؟ يادته گفتی خدا بنده هاش رو رها نمی کنه ؟ يادته گفتی تا خدا رو داريم غم نداريم؟ مادر حالا ميخواهم برگردم و ميخواهم تو هم کمکم کنی . تو که الان در اسمانها هستی و ارتباط نزديکی با عالم حقيقت داری . مادرم مادرم دست منو بگير و ديگه نذار اين کودک نافرمانت از راه حق سرپيچی کنه.
دقايق زيادی با مادرم درد دل کرده و گريه کردم بودم و گذر زمان را نفهميدم . حضور مادرم را در اتاق حس ميکردم. سجاده را برداشتم و رو به خانه معبودم پهن کردم . سبک بال دو زانو نشسته بودم . تسبيحی را که از تربت سرور شهيدان اقا امام حسين در جانماز بود برداشتم . بر ديدگانم گذاشتم و بوئيدم و بوسيدم . خدايا مرا دگر بار بپذير . خدايا من اشتباه کردم منو ببخش و در خيل دوستدارانت قرار ده. سرم را به سوی اسمان بلند کردم . جلو بارش اشکم نمی توانستم بگيرم. از خدا طلب ببخش نمودم. خدايا مرا به خانه خود راه ده . خدايا تو بزرگی و بخشنده پس مرا ببخش و بيامرز. من بد کردم اما تو مهربانی تو بزرگی تو بخشنده ای دست مرا بگير و از خاک بدبختی بلند کن . خدايا همان طور که تا حالا مرا ياری نمودی باز هم مرا ياری ده . خدايا کمکم کن تا گذشته را جبران کنم . کمکم کن که بجای ان همه کوتاهی که درحق مادرم انجام دادم در حق ديگران بتوانم خدمت کنم. با خدا حرف ميزدم که بانک اذان مغرب از مسجد محل به گوش رسيد. الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر . چه طنين دل انگيزی بود نجوای اذان . چقدر وقت بود ان را نشنيده بودم. گوش شنوايی ميخواستم برای درک اذان و شنيدن نجوای عشق. چه زيبا بود اين اذان و چه دل انگيز بود ارامشی که در اين لحظات روحانی بر من حاکم شده بود. احساس سبک بالی ميکردم . بار ديگر با خدای خودم داشتم آشتی ميکردم و اين نبود مسببی بجز فرزانه که دوباره به زندگی من روح معنويات را دميد. انتخاب درست و واقعی در زندگی باعث شده بود گذشته را به فراموشی بسپارم و ميخواستم نمونه يک انسان باشم. خدايا چقدر بين معنويت و ماديات فرق ميباشد. زمانی فکر ميکردم همه چيز دارم . عشق همسر پول مقام و شهرت و هر چيزی که دلم ميخواست اما اينک می بينم در واقع هيچ نداشتم و اکنون همه چيز دارم . به نماز ايستادم نماز مغرب و عشا را بجا اوردم و مشغول نماز شکر شدم . شکرگزاری از احد و واحدی که مرا هرگز رها نکرد . شکر گزاری از معبودی که با تمام جفاکاری من منو پذيرفت . ميدانستم لذتی که از اين نماز بردم نشانه پذيرفته شدنم در نزد معبود بزرگ هست. يادم امد که مادرم هميشه ميگفت : خدا هرگز با بندگانش قهر نمی کنه و هميشه منتظر شنيدن صدای بندهاشه . خدا بنده هاش رو خيلی دوست داره مخصوصا اونايی که خطايی ميکنند و برميگردند و ميگن خدا ما بد کرديم تو ما را ببخش . چقدر احساس راحتی کردم . سبکبال شده بودم . بحدی که ميخواستم به آسمانها پرواز کنم. يک بار ديگر خودم را پيدا کرده بودم . از اون برهوتی که برای خودم درست کرده بودم بيرون امدم . از اون برهوتی که زندگيم را داشت بر باد ميداد بيرون امده بودم . خوشحال و سرحال بلند شدم و به تميز کردن خانه پرداختم ميخواستم تا فرزانه و سوگل به خانه می ايند دکور خانه را عوض کنم ميخواستم همه چيز عوض شود و با روحيه ای ديگر شروع کنم. آن شب را تا نيمه به تميز کردن خانه مشغول بودم . خستگی خواب را به چشمانم اورده بود و با صدای باز شدن در اتاق بيدار شدم. فرزانه هاج واج مرا و خانه را نگاه ميکرد. چشمانم را با پشت دستم مالش دادم تا خاطرات ديشب را به ياد آورم . چه شبی بود. آفتاب بلند شده بود و فرزانه و سوگل به خانه برگشته بودند. با لبخند زيبا و چشمان مهربانش گفت:
+ معلوم ميشه اقا چيکار کرده؟ با من نيومدی که استراحت کنی يا زندگی منو به هم بريزی . ببينم کمکی داشتی يا خودت همه اين کارا رو کردی؟
نگاهی با عشق و محبت به او انداختم و گفتم :
- نه خانم خانما نه خانم من خودم تنها اين کار رو کردم . بايد برات از ديروز و کارهايی که کردم تعريف کنم . بايد بگم ديشب خدا منو بازم پذيرفت . بايد بهت بگم که چقدر ديشب خوب بود و من دوباره به زندگی برگشتم. خواستم همه چيز با هم عوض بشه . خواستم تغيير رو حس کنم . از اين به بعد ديگه علی چند روز قبل نيستم.
خنديد و گفت :
+ آقا يواشتر کجا با اين همه عجله ؟ پياده شو با هم برويم . بابا دست ما رو هم بگير. ديگه به کسی اجازه نمی دی حرف بزنه . بعد ميگن بيچاره خانما همش حرف ميزنند.
چقدر حرف زدنش به دلم می نشست چقدر ارومم ميکرد. چقدر مهربون بود. فرزانه فرشته ای که وارد زندگی من شده بود و حالا داشت مرا به اوج لذتهای مادری و معنوی سوق ميداد بدون اينکه خودش بدونه و در همه اين مدت حرف زدن ما سوگل کوچولو به ما نگاه ميکرد و بالاخره تحملش تمام شد و گفت:
= ميشه يکی به من به شما ها از چی حرف ميزنيد. بابا مامان چقدر دعوا ميکنيد . من حوصلم سر رفت بابا يکی کوتاه بياد حالا اگر مامان از اين همه عوض کردن جای وسايل ناراحته کاری نداره بابا امروز عوضش ميکنه.
هر دو خنديديم از اين هوش و ذکاوت سوگل . فرزانه او را در اغوش گرفت و گفت :
+ نه دختر خوبم مامان بابا دعوا نمی کنند . من دارم سر به سر بابا ميذارم . تازه ببين چقدر اتاق تو عوض شده . نگاه کردی . بابای زرنگی داری . هر وقت کاری داشتی دوستات گفتند ميخوايم اسباب اثاثيمون رو جابجا کنيم بگو زنگ بزنند به بابا.
لحظاتی شاد روهر سه نفر گذرونديم . صبحانه رو خورديم و ميخواستم از خونه بيرون بروم که تلفن زنگ زد و خانم رضايی منشی شرکت هراسان گفت:
= اقای رئيس سلام زود تشريف بياريد شرکت. برای مشهدی مشکلی پيش اومده ميخواد شما رو ببينه. من گفتم الان زنگ ميزنم تا آقای رئيس بياد.
نگران شدم نکنه اتفاق ناگواری برای او و خانوادش افتاده باشه. با نگرانی به طرف شرکت راه افتادم . وارد که شدم همه دور مشهدی جمع شده بودند. هر کس سوالی می پرسيد و مشهدی گيج شده بود. جلو رفتم . تا مرا ديد سر روی شانه ام گذاشت عين بچه ها گريه کرد. او را به اتاقم بردم . از خانم رضايی خواستم ليوانی اب به او بدهد تا ببينم چی شده؟ قدری که ارام گرفت گفت :
+ چی بگم امروز صبح که اومدم شرکت مثل هميشه اتاقها رو تميز کردم و ميزها رو دستمال کشيدم. کتابی از روز ميز شما زمين افتاد و چيزی بين او قرار داشت که زندگی منو داره دگرگون ميکنه. نمی دونم چه جوری بگم اما من همه گذشتم رو امروز به ياد اوردم . عکسی بين کتاب بود که متعلق به زن و فرزند من بود. زن و فرزندی که ساليان سال اونا رو فراموش کرده بودم. آقای رئيس نمی دونم اين عکس اتاق شما چه ميکنه اما اين پسرم و اينم همسرم هست. همه خاطرات گذشته رو بياد اوردم . من راننده کاميون بودم زندگی خوبی با خانواده ام داشتم . باری قرار بود به طرف استانبول ببرم اما بعد از اون را ديگر بياد ندارم . تا الان که حدود ۲۰ سال ميگذره . بايد به من کمک کنی اونا رو پيدا کنم .شما حتما اونا رو می شناسی که اين عکس رو داشتی يا کسی به شما داده . آقای جعفری به من کمک کن خواهش ميکنم.
همينطور که به دهان او نگاه ميکردم شوکه شده بودم . قدرت چشم به هم زدن هم نداشتم . گيج شده بودم . او چی ميگفت؟ نمی توانستم باور کنم . يعنی او مشهدی پدر من بود؟ زبانم بند امده بود. مشهدی اشک ريزان حرف ميزد و حرف ميزد. اصلا فکرش را بکار نمی انداخت . فقط ميگفت بايد زن و بچه هام رو پيدا کنم. بدنم يخ کرده بود. ميخواستم فرياد بزنم داد بزنم و شادی کنم. اما نمی توانستم . گويی طلسم شده بودم و ميخکوب در جايم . اين همه مدت در اين يک سال و اندی پدرم در کنارم بوده و نمی دانستم . خدای من هميشه چقدر نسبت به اين مرد احساس نزديکی ميکردم . چقدر برای او احترام قائل بودم. چقدر پير و شکسته شده بود. مات به او نگاه ميکردم . شايد او هم نمی توانست باور کند که علی اين پسری که اين همه درد و بدبختی کشيده و بارها با او درد دل کرده همان فرزند گمشده او ميباشد. حال چگونه خبر مرگ همسرش زنی را که بعد از ۲۰ سال عاشقانه اسم او را به زبان می اورد به او بدهم. مشهدی حرف ميزد و گويی من در اون اتاق نبودم . ميخواست عقده دل خالی کند . همانطور که وقتی من با او درددل ميکردم عقده دلم را خالی ميکردم. ميخواستم روی پاهای او بيفتم و دستان گرم و مهربانش را بگيرم و غرق بوسه کنم. ميخواستم جانم را فدای وجود سراسر مهرش کنم. پس من برادران و خواهران ديگری هم دارم .
.............ادامه دارد