تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دست نوشته هاي من

بنام حق که بالاترين و مهربانترين هست

 دوستان سلام خوبيد از اينکه به من سر می زنيد دنيايی سپاس . امروز رو نمی تونم وبلاگم رو بنويسم . چون از دقايقی ديگر يعنی ۸ صبح تا ۸ شب کلاس دارم . منو ببخشيد. اگر به اميد مطلبی يا ادامه رمان تشريف اورديد به اين کلبه فقيرانه.ميدونم حضور گرم شما به کلبه من رونق ميده اما امروز رو عذرخواهی ميکنم باشد که فردا بتوانم جبران نمايم . دست حق يارتان باشد . مرا از دعای خيرتان فراموش مفرمائيد که محتاج دعای شما هستم. يا علی

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه سی ام آبان 1384 و ساعت 7:32 |

وقتی خواستيم به خانه برگرديم آقای هاشمی گفت فردا صبح زودتر بيا دنبال من با هم به پارک برويم . و قرار را برای ساعت ۵.۳۰ صبح گذاشتيم. به خانه برگشتم در حالی که خيلی خسته بودم اما مادرم از اين مهمانی راضی بود. قبل از خوابيدن مادرم گفت :

علی چرا تا بحال به من نگفته بودی آقای هاشمی دختر به اين خانمی و خوبی داره؟ خودت يواشکی کارات رو ميکنی؟ خنديدم و گفتم :

مادر من اشتباه شما همينجاست که فکر ميکنی با هر کس دوست شدی و رفت و آمد کردی بايد خبری باشه. نه مادر مينا و مونا عين خواهران خودم ميمانند و من هيچ نظری ندارم.

مادرم گفت : تا وقتی وصلتی صورت نگرفته بله عين خواهرانت ميمانند اما بعدش نه . من که خيلی از اين خانواده خوشم آمد بخصوص از خانمی و کدبانويی مينا خانم . مادرش ميگفت از بچگی به آشپزی خيلی علاق داشته و حالا از خودش بهتر غذا درست ميکنه. رشته شيمی ميخونه فردا برا خودش خانم مهندس ميشه . حتی طرز لباس پوشيدنش خانمانه بود . دختری موقر - زيبا - خانم ديگه چی ميخوای علی جان.

گفتم : مادرا ميبرن و می دوزن و می پوشن. همه چيز رو تمام و کمال انجام دادی . نکنه با مادرش حرفی زده باشی ؟

نه پسرم مگه بچه ام . اول گفتم نظر خودت رو بپرسم اگر موافق بودی بعدش سريع همه کارها رو انجام ميديم .

نه مادرجان هيچ نظری ندارم لطفا رابطه دوستانه من و آقای هاشمی رو بهم نزنيد. من قصد ازدواج ندارم حالا هم اگر اجازه بدی برم بخوام خيلی خسته ام . ديدی که قرار شده ساعت ۵.۳۰ هم برم سراغ آقای هاشمی با هم بريم پارک . شبت بخير خوب بخوابی.

شب تو هم بخير پسرم .

به اتاقم رفتم . ساعت را روی ۵ صبح کوک کردم و هنوز نخوابيده صدای زنگ ساعت منو از خواب پراند. چه زود صبح شد من هنوز نخوابيده بودم . سريع بلند شدم و اماده شدم و به دنبال اقای هاشمی رفتم . اقای هاشمی اماده منتظر من بود اما تنها نه. مينا هم با او آمده بود . نمی دانم اين دختر چرا اين کارها رو ميکرد؟ قصد اذيت کردن منو داشت يا چيز ديگری بود. اما حرف زدنش با من رنگ به مسخره گرفتن احساسات منو داشت . احساس ميکردم منو دست انداخته . وقتی به او نگاه ميکردم نگاهش شماتت بار بود نمی دانم چرا ؟ برايم معما شده بود. او که هيچوقت با پدرش به پارک نمی امد چرا حالا که ما با هم قرار گذاشته بوديم او هم آمده بود. سلام کردم و قبل از جواب گفتن آقای هاشمی مينا گفت عليک سلام آقای جعفری . فکر کنم اولين صبحی هست اين وقت بيدار ميشی . گفتم اره من شبها دير ميخوابم و صبح زودتر ديرتر بيدار ميشم . چون با سرويس ميرم مشکلی ندارم. اما ميخواهم همراه پدرتون سحرخيری رو ياد بگيرم . ايشان در همه زمينه ها برا من معلمی دلسوز هستند. خنديد و با کنايه گفت: خدا از دلتون خبر داشته باشه و بعدش زد زير خنده . من سرخ شده بودم اما نمی دانم چرا آقای هاشمی اصلا ناراحت نمی شد . شايد برخورد دخترش را شوخی میپنداشت. شايد شوخی خواهری با برادرش ميگرفت . اما من خيلی دلخور شده بودم . از اول صبح اين دختر خودخواه و مغرور اعصاب منو بهم ريخته بود. ما که با هم تا بحال صحبتی نکرده بوديم چرا با من اين برخورد را داشت . در بين راه تا پارک يه ريز حرف ميزد . ديگه اجازه حرف زدن به من يا پدرش نمی داد . آقای هاشمی هم هيچ آثاری از ناراحتی در چهره اش نبود. خدايا اين دختر چنگ انداخته بود با بی رحمی تمام ميخواست قلبم رو بيرون بکشه. وقتی به چهره اش نگاه ميکردم سريع سرخ ميشدم و متوجه دگرگونی درونم ميشد. با پدرش روی صندلی نشستم و بدون مقدمه گفتم يک ساعت در خدمتتون هستم دلم ميخواد بقيه داستان خودت رو برام بگی.

نفسی عميق کشيد و گفت: وای لطيفيه بعد از مدتها توی خونه بودن امروز سرحال شدم . حيف نيست مردم اين موقع صبح توی خونه ميخوابند و از اين هوای تميز استفاده نمی کنند. باشه پسرم مثل اينکه اين داستان حسابی شما رو گرفته و اينچنين ادامه داد:

      با اينکه کدخدا بارها از من پرسيده بود چرا توی خواب اينقدر ناله ميکردی و من هم جوابی برای او نداشتم گفتم شايد بخاطر تب زياد بوده . ميدانستم ايام عيد مردم اينجا به ديد و بازديد هم ميروند و شايد در اين گير و دار بتوانم آن دختر را پيدا کنم . قدم زنان به طرف خانه خودم راه افتادم و در فکر بودم به چه بهانه ای تعطيلات را اينجا بمانم و خانواده ام را ناراحت نکنم . در اتاقم را که باز کردم کاغذی به درون افتاد . آن را برداشتم چند جمله ای نوشته شده بود که حسابی جا خوردم و برنامه عيد هم مشخص شد.

بنام خدا . آقا معلم سلام خوشحالم که حالتان خوب شد. نمی دانيد در اين مدت من چی کشيدم اما هميشه به طريقی مواظب شما بودم . از اينکه اون روز نتوانستم خودم رو معرفی کنم عذر ميخوام . اسمم سولماز است اما دنبال من نگرد کيستم . فقط چون عيد ميخواستيد برويد خواستم از حالم با خبر باشيد و يک بار ديگه از شما تشکر کرده باشم. اما هميشه بيادتان هستم . سولماز

نمی دانستم خوشحال باشم يا ناراحت ؟ اما همينکه بعد از چند ماه دوباره خبری از او بدستم رسيده بود خوشحال شدم . دلم ميخواست خطی که معلوم بود خيلی ابتدايی نوشته شده و نويسنده از سواد زيادی برخورد ار نبوده را قاب کنم و توی اتاقم به ديوار بزنم اما ديدم جايش بيشتر در قلبم هست . اگر کسی از اهالی روستا می ديد حتما فتنه ای به پا ميشد. اما خدايا اين دختر کيست که  چنان مرا مجذوب خود کرده و از ديده من پنهان ميشه؟ اگر منو دوست داره چرا خودش رو مخفی کرده . اون روز گفت بخاطر من انجا بوده اما به حرفش توجه نکردم . اما اين نامه همه چيز را مشخص کرد. حداقل فهميدم که فراموشم نکرده و بعد از تعطيلات که برگشتم ميتوانم بهتر خبری کسب کنم. اين دختر سواد داشت يا شايدم خواهری يا برادری داشته که ازش خواسته اين چند خط را برای من بنويسه . ميتوانستم با برگه های امتحانی شاگردانم تطبيق دهم تا خط او يا خانواده اش را بشناسم . با بدرقه بچه هاو تعدادی از والدين انها خداحافظی کردم و از کوه به طرف پايين حرکت کردم تا تعطيلات سال جديد را در کنار خانواده ام بگذرانم .

سفره هفت سين پهن بود و هر کسی ارزويی داشت منهم طبق معمول ارزويی کردم و اينکه ميخواهم سولماز را ببينم و برای هميشه با او پيوند ببندم . برام مهم نبود که دختری روستايی و بی سواد هست . برام مهم نبود که من شهرنشينم و او در روستايی دور دست زندگی ميکنه و از يک خانواده روستايی هست . برای دل پاک و قلب بی آلايش او و خانواده اش مهم بود. برای من صداقت و مهربانی آنان و بدور از دورنگی های شهر مهم بود. ميدانستم در کنارش خوشخت خواهم شد . آرزو کردم هميشه در کنارش باشم  و فرزندان سالمی با هم داشته باشيم . سال نو تحويل شد و ديد و بازديدهای عيد هم شروع گرديد. زمزمه هايی بين خانواده ام به گوش ميرسيد و اينکه فکر زن گرفتن برای پسرشان بودند. به روی خودم نمی اوردم چون نه ميخواستم در ان شرايط زن بگيرم و نه اينکه سولماز را می شناختم که بتوانم به خانواده ام معرفی کنم. تازه اگر هم می فهميدند مخالفت ميکردند. مادرم هميشه ميگفت من خودم بايد عروسم را انتخاب کنم. و بارها حرفی مهری دختر خاله ام را پيش کشيده بود . من هيچ احساس عاطفی نسبت به مهری نداشتم و عين خواهران خودم ميدانستم. هيچگونه کششی نداشتم . مادرم هم عين بقيه مادرها هزار و يک آرزو برای من داشت. بارها جلو من مهری را بوسيده بود و او را عروس گلم خطاب ميکرد. نمی دانستم حال با مادرم چگونه برخورد کنم. اگر ميگفتم من مهری را نمی خواهم حتما عصبانی ميشد و اگر ميگفتم دختری در روستا را ميخواهم جنجال به پا ميکرد. خدايا اين سرنوشت من بود چيکار کنم؟ بهتر ديدم تا مستقيما با خودم صحبتی نکردند عکس العملی نشان ندهم . سيزده بدر با خانواده خاله رفتيم گردش . همانجا بود که مادرم مسئله خواستگاری از مهری را عنوان کرد . من اعتراض کردم و گفتم فعلا قصد ازدواج ندارم. مادرم گفت : براش نشون ميذاريم . دختر دم بخته هر لحظه ممکنه خواستگاری بياد . نمی شه بلاتکليف گذاشتشون. گفتم خوب خواستگار مورد دلخواهشون امد ازدواج کنه . ما که نبايد مانع ازدواج او باشيم. منهم فعلا قصد ازدواج ندارم . مهری هم عين خواهرم ميمونه . دوستش دارم عين خواهرم. از کنار مادرم بلند شدم اما آثار عصبانيت و خشم را در چهره او می ديدم . روی خواسته او حرف زده بودم اما يه عمر زندگی بود. من ميخواستم زندگی کنم و ازدواج کنم نه مادرم. نمی توانستم خواسته غير منطقی او را بپذيرم . با تمام احترامی که برای مادرم قائل بودم ثابت ايستادم و با اينکه تا پايان تعطيلات بارها عنوان کرد جواب رد دادم. با خاله ام صحبت کرده بود و حال به قول خودش خجالت ميکشيد. به او گفتم بدون اطلاع من نبايد صحبتی ميشد حالا هم بگو که علی قصد ازدواج نداره. مادرم ميگفت عيد ان سالشان را خراب کرده ام. اما پدرم از مقاومت من بسيار راضی بود. خوشحال بود که پسرش داره برای خودش تصميم ميگيره . قبل از برگشتن من به روستا مرا کناری کشيد و گفت : پسرم الحق که خون من توی رگهاته. گفتم نکنه بخاطر مهر مادری خودت رو بدبخت کنی. خودت که ميدانی خانواده زن سالاری هستند. مهری دختر خوبيه اما به درد تو نمی خوره. لبخندی زدم و از اينکه پدرم را راضی ديدم خوشحال شدم . مادرم با دلخوری خداحافظی منو جواب داد و من راهی ديار عشق شدم . دياری که تا ديروز به عشق درس دادن و با بچه ها بودن ميرفتم اما امروز بخاطر دل پريشان خودم قدم می گذاشتم. بخاطر يافتن گمشده ام . دل توی دلم نبود . زمانی که به روستا رسيدم همه جا را سر سبز ديدم . هوای بهاری فضای انجا را عوض کرده بود . درختان و چمنها سرسبز و زيبا بودند . هوای بهاری روستا هيجان انگيز بود و رح زندگی ديگری را در مردم بوجود آورده بود . در اين مدتی که در اينجا زندگی ميکردم روح همدلی و يکی بودن را درميان اهالی ديده بودم . بندرت پيش ميامد بين اهالی دعوايی رخ دهد. اگر کدورتی پيش ميامد بزرگان سريع با پا در ميانی رفع ميکردند. بار ديگر کلاس درس شروع شد و دانش آموزان با انرژی مضاعفی که در تعطيلات بدست آورده بودند مجددا سر کلاسها حاضر شدند. فکر سولماز و نامه او رهايم نمی کرد. روی خط بچه ها دقت ميکردم شايد اثری از خط نامه بيابم اما اين خط ناشناس و نويسنده آشنا و گمگشته مرا رها نمی کرد. بعداز ظهر در اتاقم نشسته بودم و کتاب حافظ را برداشتم و شروع به خواندن فاتحه کردم و فالی به نيت سولماز گرفتم  .

يوسف گم گشته باز آيد به کنعان غم مخور                       کليه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 کمی دلگرم شدم شايد بتونم سولماز رو پيدا کنم. روز و شب هر جا می رفتم بدنبالش بودم و بخاطر تعصبی که بين خانواده ها حکم فرما بود نمی توانستم حرفی بزنم يا نشانی بگيرم. روزها و شبهای زيادی را به ياد و فکر سولماز گذروندم تا اينکه کدخدای روستا برای دعوت عروسی دخترش به خانه من آمد . از من بعنوان مهمان افتخاری دعوت کرده بودند و من با کمال ميل پذيرفتم شايد گمشده ام را در آن جمع ببينم. دو هفته ای به عروسی مانده بود و روزی يکی از شاکردانم به خانه من آمد و کاغذی به من داد و سراسيمه دور شد. سريع به اتاقم پناه بردم و شروع به خواندن کردم . نامه ای از سولماز گمشده بودبدين مضمون:

آقای معلم سلام . ماهها در فراق تو سوختم و ساختم و پنداشتم به سراغم ميايی . آن روزی که ميخواستم به پايين پرت شوم ای کاش به کمک من نيامده بودی . و اکنون ديگر اين درد و رنج را تحمل نمی کردم . چند شب بالای سرت نشستم تا حالت بهتر شد باز هم سراغی از من نگرفتی . برايت نامه ای نوشتم جوابی دريافت نکردم .

                                                                                                    ..... ادامه دارد

 

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 و ساعت 13:31 |

ببين چه زيباست در اسمون آبی

ببين چه زيباست زير شبنم بی رنگ

بالای کوه زير دريا توی اقيانوسها

تو بيابون توی خونه توی دلها

ببين چه زيباست زيبا زيستن

کی ؟ کجا؟ با کی؟

با عشق با بودن او با بودن تو

عشق من و تو در اين جهان نيست

ديگر جهانی بايد ببينيم

عشق من و تو او جاودانيست

با زندگی نه با بودن ما

ببين چه زيباست عشق من و تو

بوديم يک جا با تو با من با او

او در کجا بود او در کجا هست؟

اودر دل من او در دل تو تنها خدا هست

عشق من و تو بود تنها با ياد او بود تنها خدا بود

ببين که اينجا عاشق چها کرد ؟ ببين که اونجا معشوق چها کرد؟

ببين که تنها اينجا نبوديم دنيا نبوديم

دنيای فانی قدرش ندانست

رفتش از اينجا به آسمان رفت تا داشته باشه

عشق رو اونجا . دنيای ديگر دنيای جاويد

بين من و تو پيوند زند او

من تنهايم تو تنهايی حتی اگر که

دنيای فانی با ما باشند

تو با منی من با توام چون ما داريم

عشق خدايی - در اون جهان ما هستيم با هم

در اين جهان ما نيستيم با هم

اين اسمان را من دوست دارم

خاک زمين را من دوست دارم

اما برای رشد روئيدن من

هم آب خواهم هم خاک خواهم

وقتی بزرگ شد عقل و دل و جان

خواهم فهميد راز جهان را دل خواهمش داد من از دل و جان

راز جهان چيست ؟ زيستن با هم بودن با هم

راز جهان چيست؟ با عشق بودن با عشق زيستن

من دوست دارم عشق خدايی من می پرستم جاويد خدايی

تنهای تنها بودن با حق بودن با عشق بودن با او

او هست اينجا او هست آنجا او هست همه جا

عشقش ای دل باشد در دل عشقش ای جان بخشد به من جان

هر لحظه گويم پروردگارم من دارمت دوست . تو داريم دوست؟

عشق تو خواهم - مهر تو خواهم - ياد تو خواهم

تنها مرا بس عشق خدايی روح خدايی

عشق من و تو باشد جاويد چون که تو خواهی

باشی خدايم باشی تو يارم

 

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 و ساعت 12:30 |

سلام به همه

صدای دل مرا ميشنويد؟

از اون دور دورا مياد

از اونجايی که هيچکس نيست

اما نه همه کس هست

اونجا خدا هست خدا همه کس هست

صدای دل مرا می شنويد؟

قصه ميگه . اخه اون عادتشه

قصه گفتن رو دوست داره

ببين چه آروم آروم اشک می ريزه

آخه خيلی تنهاست .

گوش کن!!!!!

آره ميگه تنهام ميگه خسته شده از اين تنهايی

ميگه دست بطرفت دراز کرده ميخواد که

دست درد مندشو بگيری

ببين اون دور دورا که هيچکس نيست اما همه کس هست

همون جا رو ميگما ميگه به همه کس گفتم

به اون هيچکسها بگو دست منو بگيرن

ببين اشک چشمش رو که روی گونه هاش

غلطان غلطان حرکت کرده مثل گلوله ای از آتش

نه صورت بلکه دل رو می سوزونه

جگر رو آتش ميزنه .

اشک چشمم رو ببين که دل رو می سوزنه

اما دل خودم رو خاموش ميکنه

آخه من در تنهايی خودم با اشک زمزمه ميکنم

خوب چی بگم تنهام ديگه و همدمی جز اشکم ندارم

صدای دل منو بشنو آی به تو هستم آره شما رو ميگم

بيا و دست تنهای منو بگير و به آسمانها ببر

به اونجايی که ديگه احساس تنهايی نکنم.

صدای دلم ميگه خيلی دوستتون داره.

منتظرم

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 و ساعت 9:29 |

..... در دو راهی افتاده بودم . آيا به تنهايی ميتوانستم اين کار را بکنم؟ مجبور بودم و بايد او را نجات ميدادم . نگاهی پر از تمنا به من انداخت . ميشد در نگاهش التماس همراه با ترس را خواند. تا بحال او را نديده بودم . دختری در حدود ۱۸ ساله . زيبا و با اون لباسهای رنگی و زيبا که بر تن داشت زيبايی دو چندان پيدا کرده بود. چشمان آبی به زنگ آسمان و اينکه حال از ترس افتادن و رفتن برای هميشه چهره اش را دوست داشتنی کرده بود. نمی دانم آنجا چه ميکرده اما در ان زمان در حال مرگ بود و من تنها ناجی او در مکان بودم. در مدتی که در آنجا زندگی ميکردم متوجه تعصب بيش از حد خانواده ها روی دخترانشان شده بودم و دختری به سن و سال او هرگز جايی به تنهايی نمی رفت اما او چه ميکرده خدا ميداند؟ سعی کردم به او دلداری دهم و ضمن اينکه بتونه خودش رو نگه داره ارامش خودش رو هم حفظ کنه. بهش گفتم :

سعی ميکنم کمکت کنم . فقط از جات تکون نخور. سنگ از جا در آمده و تو بايد صبوری کنی . تا دهکده مقداری راه هست و وقت کمک آوردن را ندارم . تو ميتونی خودت رو نگه داری هم با قدرتی و هم خيلی صبور که به چنين جايی رفتی. همينطور که حرف ميزدم بطرفش ميرفتم و هر از گاهی تکه ای کوچک سنگ از زير پای خودم در ميرفت و به پايين دره سقوط ميکرد. صدای برخورد ان با پايين کوه انعکاس وحشتناکی داشت . کم کم خودم هم ترسيده بودم . بايد از مسير می رفتم که خطر کمتری داشته باشه . به او نزديک شده بودم و دستم را دراز کردم . ازش خواستم دست مرا بگيرد . اول کمی تعلل کرد اما به او گفتم دختر اگر دست مرا نگيری حتما به پايين می افتی . ميخواست پايين را نگاه کند که فرياد زدم نه نگاه نکن . ميدانستم اگر نگاه کند ترسی که به سراغش ميايد حتما سقوط ميکند. بار ديگر سعی کردم و دستم را به طرفش دراز کردم . او با نگاهی خريدارانه در اون وضعيتی که داشت دستش را دراز کرد و من دست او را گرفتم . با اينکه فقط در فکر نجات او بودم نمی دانم چرا تا دستش را گرفتم با اينکه از ترس يخ کرده بود اما عين برق گرفته ها شدم . به ارامی او را بطرف خودم کشيدم و در لحظه ای که به من نزديک شد چاره ای جز در آغوش گرفتن او برای نجاتش نداشتم . او را آرام آرام به جلو اوردم اما احساس عجيبی به من دست داده بود. نفس گرمش به صورتم ميخورد و صدای ضربان قلبش را بخوبی احساس ميکردم . وقتی کاملا از خطر دور شده بود او را زمين گذاشتم و او با زبان بی زبانی و با نگاه آسمانی خود تشکر کرد و قبل از حرکت با صدايی که کاملا لرزش داشت گفت: آقا معلم ترو خدا به کسی نگيد من اينجا بودم و اين اتفاق افتاده. اگر پدرم بفهمه منو ميکشه.

پرسيدم چرا؟ خوب اتفاقی بوده و شکر خدا به خير گذشت . ميدونم اما من نبايد اينجا می امدم ترو خدا چيزی نگيد . نگاه التماسش رو خوندم. بهش قول دادم که چيزی نگم . اما دلم لرزيد . وقتی ميخواست بره حرکت که کرد يه آن ايستاد و بدون اينکه برگرده و به من نگاه کنه گفت : من بخاطر شما اينجا بودم . خدانگهدار.

با قدی رعنا توی اون لباس زيبا حرکت کرد و رفت و مرا با هزار معما تنها گذاشت. چرا به خاطر من ؟ شايدميخواسته من بهش درس بدم . شايد سوالی داشته . اما چرا اينجا؟ چرا مرا با هزار سوال تنها گذاشت؟ به او نگاه ميکردم که آرام آرام از آنجا دور ميشد . يه بار ديگه اتفاق را مرور کردم . باز چشمان آبی او را و نگاه زيبايش را ديدم . التماس او را و اينکه چرا ميخواست خانواده اش چيزی ندانند.؟ اون اتفاق زندگی مرا از اون روز به بعد دگرگون کرد. هر جا ميرفتم بدنبال او ميگشتم. حتی نمی دونستم کيه اسمش چيه ؟ از کدوم خانوادس .؟ فقط لباسش و سر و وضعش مشخص ميکرد که از خانواده های مرفه اون روستا هست . توی اين مدتی که اونجا بودم اينو تشخيص داده بودم . بچه هايی که با سر و وضع بهتری می امدند مدرسه وضع مالی بهتری داشتند. هر جای روستا قدم ميذاشتم دنبال سايه او بودم . در خودم فرو رفته بودم . همينکه وقت کلاس درس تمام ميشد بی قرار از روستا خارج ميشدم و به طرف همون چشمه ميرفتم . خودش گفت بخاطر من اونجا آمده پس حتما بازم مياد. ساعتها اطراف رو می پائيدم شايد بياد . اما روزها گذشت و او نيامد . قدری در خودم فرو رفته بودم ديگه زياد منزل اهالی نمی رفتم ترجيح ميدادم در خونه کوچک خودم تنها باشم و به او فکر کنم . هر روز چندين بار خاطره اون روز را بياد می اوردم و چهره او را در نظرم مجسم ميکردم . اهالی تا حدودی متوجه تغيير حالت من شده بودند . تمايلی به اينکه با مردان روستا به بحث و گفتگو بپردازم نداشتم . دو ماه گشت اما خبری از اون دختر نشد. بخود گفتم از خانواده پريان بود چرا گفت چيزی به کسی نگم؟ اگر از اهالی روستا بود چرا در اين مدت او را هيچ جا نديدم ؟ او کيست؟ برايم معما شده بود و يادش دلم را همچنان می لرزوند. تعلق خاطری به او پيدا کرده بودم . آرزوی ديدارش را داشتم . کم کم اين فکر و خيال باعث بيماری من شد. تب کرده و در خانه افتاده بودم. توان بلند شدن و به کلاس درس رفتن را نداشتم. بچه ها زمانی که ديدند تنها معلم مدرسه نيامده همگی به طرف خانه من آمده بودند. وارد خانه شدند مرا در حال تب و بيماری ديده و با ترسی که نمی دانستند چه اتفاقی برای من افتاده به سراغ خانواده هايشان رفته و خبر بيماری مرا با آب و تاب برای اهالی برده بودند. بزرگ روستا مرا به خانه اش برده و پيرزنی که حکم حکيمه خاتون اونجا را داشت بر سر بستر من آوردند . مقداری داروهای خانگی تجويز کرده و رفته بود و به همسر کدخدا دستور داده بود سر وقت جوشانده ها را درست کنند و به من بدهند . اگر در عرض دو روز حال من بهتر نشد بايد سريع مرا به شهر ببرند. هر روز داروهای تلخ و بد مزه را به زور به گلوی من ميريختند. اما نای باز کردن چشمانم را نداشتم. اهالی روستا برای سوپ و ... درست ميکردند و همراه می اوردند . درعرض اون دو روزی که حکيمه خانم گفته بود حال من بهبودی پيدا نکرده اما امکان بردن من به شهر هم نبود. برف شديدی بارش گرفته و همه راهها رو بسته بود. کدخدا ميگفت اگر بخواهيم ببريم از سرما می ميره. تصميم ميگيرند تا بهتر شدن وضع هوا با همان داروها در خانه کدخدا بمانم . بعد از يک هفته حالم رو به بهبودی گذاشت. چشمانم را باز کردم و همه از اين تغيير حالم خوشحال شده بودند. مدتی را در حالت بيهوشی به هذيان گويی مشغول بوده ام . تب من پايين امده بود و متوجه صداهای اطرافم ميشدم. دستمال خيسی روی پيشانی من بود . و شخصی دائم ان را عوض ميکرد. سعی کردم سرم را به طرف عقب بکشانم تا او را ببينم . وقتی سرم را بلند کردم تازه از اون اتاق رفته بود. اما احساس عجيبی داشتم. کم کم حالم رو به بهبودی رفت . ميخواستم از جايم بلند شوم اما کدخدا اجازه نداد . کنار دستم نشسته بود و بنظر خوشحال می آمد. پرسيدم کدخدا چی شده چرا اينجا هستم؟ بايد مدرسه بروم. کدخدا گفت :

علی اقا تحمل کن پسرم . شما ۸ روز در حال مرگ و زندگی بودی . همش حرف ميزدی . بدنت عين آتش داغ بود. حکيمه خانم به شما دارو داد اما او هم قطع اميد کرده بود. هوا هم برفی بود و نمی شد شما را به شهر برد . پسرم خداوند عمری دوباره به شما داده.

باورم نمشد ۸ روز مدرسه تعطيل بوده و من بيمار. ؟ يادم نمی امد از کی مريض شدم . ؟ از کدخدا و زحماتی که کشيده بودن تشکر کردم . در مدتی که من در ان روستا بودم بارها به خانه کدخدا امده بودم اما جز پسران و همسر کدخدا کسی ديگر را نديده بودم. همسر کدخدا به اتاق امد و سوپ جويی که برای من درست کرده بود را به کدخدا داد گوشه ای نشست. نگاهی حاکی از قدر دانی به او اندختم و گفتم : خدا رو شکر اگر از خانواده ام دورم در عوض خدا خانواده های زيادی به من عطا کرده. شماها خيلی با محبت و مهربان هستيد.

چند روز ديگر در خانه کدخدا بودم . حالم که خوب شد کدخدا اجازه داد به خانه خودم بروم . از فردای آن روز دوباره مدرسه را شروع کردم . بايد کلاسهای فوق العاده ميذاشتم تا اين مدت عقب ماندگی درس بچه ها رو جبران کنم . تمام صبح و بعد از ظهر را مشغول بودم . بچه ها هم کمک ميکردند تا درس را بخوبی ياد بگيرند. برايم عجيب بود که اين بچه ها با اين محروميتها که در اينجا دارند چطور با شور و شوق درس ميخوانند. همشون رو دوست داشتم و بهشون عشق می ورزيدم. امتحانات ثلث دوم تمام شد و نزديک عيد بوديم. بايد تعطيلات نوروزی را به شهر و نزد خانواده برميگشتم اما برعکس هميشه نه دل رفتن داشتم و نه پای رفتن را . بدنبال گمشده ام بودم . ميخواستم هر جوری هست پيدايش کنم. بياد آوردم که بيماريم بيشتر روحی بوده . کدخدا به من گفت بارها در خواب کسی بنام فرشته را صدا ميکردی . خدا رو شکر که نام حقيقی او را نمی دانستم. بخاطر قيافه فرشته گونه او خودم وقتی در تنهايی با او صحبت ميکردم فرشته ناميده بودمش . هر دفعه که کدخدا به من گفته بود اظهار بی اطلاعی کردم و گفتم نمی دانم شايد خواب ميديدم.

مينا وارد اتاق شد و گفت : آقايون و خانمها نمی خوان صحبتها رو تمام کنند. شام حاضره ميخوايم سفره پهن کنيم.

مادرش خنديد و گفت چرا دخترم همگی هم گشنه هستند و من و حاج اقا هم که حسابی سر علی آقا و حاج خانم رو گرم کرديم و خوب داريم مهمانوازی ميکنيم. همگی خنديدند . مونا با سفره وارد اتاق شد . مادرم به من اشاره ای کرد و گفت علی پسرم سفره رو بگير و کمک کن. من سفره را از دست مونا گرفتم . خانم هاشمی گفت : علی اقا چرا شما زحمت می کشيد اجازه بديد خودم پهن می کنم. در همين موقع آقای هاشمی خنده ای کرد و گفت نه اجازه بده خانم . علی اقا بايد تمرين کنه و مثل من توی کارهای خونه استاد بشه . بذار راحت باشن و اينجا رو خونه خودشون بدونند. نگاهی به آقای هاشمی کردم و گفتم . حاج آقا يعنی شما هم .....

آقای هاشمی به خوبی معنی حرف مرا فهميد و خنده ای کرد و گفت آره علی اقا من جزء زز های بدش هم هستم. همه کاری هم بلدم . الان هم که می بينی رعايت حال بيمار منو ميکردن و الا وقتی نداشتم پای شما بشينم و قصه ليلی و مجنون رو تعريف کنم.

حاج خانم آشفته گفت : دست شما درد نکنه بيا و برای اين مردای قدرنشناس زحمت بکش . مگه توی کتشون ميره . اينجوری نگاش نکنيدا . حتی بلد نيست ليوان خودش رو بشوره . اما خدا کنه علی اقا شما اينجوری نباشی چون دخترای اين دوره و زمونه مثل ما قديمی ها نيستند . به محض اينکه ديدند کار خونه رو بلد نيستيد هزارو يک سرکوفتت ميدن . خوبه پسرم ياد بگير برای آيندت خوبه. چنان جدی حرف ميزد که همه داشتيم گوش ميداديم که يه دفعه همگی زدند زير خنده و اتاق از صدای خنده ماها منفجر شد.

   وقتی به خاطرات مادرم به داستان زندگی اقای هاشمی به خودم نگاه ميکردم ميديدم هر زمانی هر کس ممکنه عاشق بشه. نگاهی به خانم هاشمی کردم اما رنگ چشمان خانم هاشمی سياه بود و فهميدم که همسرش اون دختر چشم آبی نيست. خيلی دلم ميخواست بقيه سرگذشت رو بدونم تا زودتر از سرنوشت اون دختر آسمانی مطلع شوم . اما اين آقای هاشمی هم عجب داستان پردازی بود. جاهای حساس داستان زندگيش قطع ميکرد و ميگفت برای روز بعد. من هم با اشتياقی که برای شنيدن داشتم با خود ميگفتم کی ميشه روز بعد. حيف که آقای هاشمی حالش خوب نبود و الا ميخواستم تا صبح بشينه و همش رو برام تعريف کنه .

بلند شدم و به کمک مونا و مينا سفره را چيدم . عجب سفره ارايی داشتند. به تمام معنا کدبانو . هر دفعه که مينا به اتاق می امد با اينکه با خودم عهد کرده بودم فراموشش کنم اما دلم ميلرزيد.  سبزی پلو با ماهی و سوپ ماکارونی درست کرده بودند. کنارش سالاد الويه بود و سبزی و نوشابه . دسر غذا دو نوع ژل درست کرده بودند. ظرفها چينی گل قرمز بود . برای هر نفر پيش دستی همراه با قاشق و چنگال و کاسه و پيش دستی کوچک گذاشته بودند. کليه ظرفهای سفره با هم همخوانی داشت . سفره زيبا بود . خوشم امد . از زمانی که رفته بوديم خانم هاشمی کنار مادر نشسته بود و تعريف ميکرد . معلوم بود تمامش کار خوده ميناست . چون تمام مدت در آشپزخونه بود. معلوم ميشد خيلی کدبانوست . اما بازم از اين حال و هواها خودم رو بيرون کشوندم . هر دختری در اين سن و سال بايد کدبانو باشه . اونم با مادری مثل خانم هاشمی. خواهران خودم هم خيلی کدبانو هستند. شوهرانشان از انها راضيند . پس کار شاقی انجام نداده .

                                                                                   ...... ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و هشتم آبان 1384 و ساعت 13:28 |

منتظر نظرات شما عزيران هستم

 

دوستان عزيزم همراهان هميشگی سلام

           دوستی نظر داده بود جهت جلب بيشتر خواننده و همراه عنوان وبلاگم را عوض کنم . (السلام عليک يا مولانا يا صاحب الزمان عج) با توجه به اينکه وبلاگ رو برای شما عزيزان راه اندازی کرده ام و تمايل به همراهی دارم و ميدانم هيچکدام هم خدای ناکرده غرض خاصی از نظر دادنها نداريد و هر نويسنده ای با انتقادها و يشنهادهای خوانندگان ميتواند بهترين را بنويسد لذا خواهش ميکنم چنانچه نقطه نظر خاصی يا عنوانی يشنهادی را داريد برای من بنويسيد باشد که نظرات شما خوانندگان عزيز در بهتر نوشتن و انتخاب عنوان وبلاگ من مثمر ثمر باشد. خداوند يار و همراه همگی باشد. منتظر نوشته های زيبای شما همدلان هستم.

                                     

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و هشتم آبان 1384 و ساعت 12:25 |

سلام دوستان از پيامهايتان سپاسگزارم. خوبيد عزيران . امروز شنبه هست و اول هفته. ديروز چه کرديد؟ اميدوارم جمعه خوبی رو پشت سر گذاشته باشيد . عمر چون ابر در گذر است . اينو مولا علی ع فرموده . هر روز که ميگذره يک روز به سنمان اضافه ميشه يعنی يک روز به پايان عمر نزديکتر ميشيم . تا بحال فکر کرديم شايد امروز روز اخر زندگی ما باشه.؟ فکر کرديم شايد ديگه وقتی برای جبران گذشته ها نداشته باشيم؟ فکر کرديم شايد دلی رو شکسته باشيم؟ حقی رو خورده باشيم؟ کی بايد گذشته های بد رو جبران کنيم؟ چشم به هم زديم شد ۳۰ يا ۴۰ يا ۵۰ سال و شايدم بيشتر . يه لحظه برگرد عقب . همين ديروز بود سر کلاس اول و دوم ابتدايی يا نه راهنمايی شايدم دبيرستان و دانشگاه نشسته بوديم . در عالم خودمون سير ميکرديم و شاد و شنگول اما حالا يه نگاه به اينه بنداز . تارهای سفيد مو رو می بينی . چين و چروک صورت و دست رو که ناشی از گذر عمر ميباشد. اره به همين راحتی و زودی گذشت. خيلی زود چشم به هم ميزنيم می بينيم دارند ما رو توی تابوت ميذارن . راستی تا حالا غسالخونه رفتی ؟ روی سنگ مرده رو گذاشتند همون که تا ديروز دست بهش ميزدی داد ميزد . از سرما و گرما گله ميکرد. درد داشت . چه اروم خوابيده تازه مرده شور هم کلی اين ور و اون ورش ميکنه موهاش رو محکم ميشوره . همه هم دورشن تازه خجالت هم نمی کشه لخت جلو همه خوابيده . اب خيلی سرده اما اصلا احساس نميکنه . می بينی ادمی رو . چه به روزش می ارن . تازه اون ور ما نمی بينيم روحش وايساده داره نگاش ميکنه . هر چی هم فرياد می زنه ولش کنيد . اذيتش نکنيد . نگاش نکنيد . اب سرد نريزيد . ما که نه گوش شنوايی داريم و نه چشم بينايی که بخوايم به حرفاش عمل کنيم. ای خدا خودش هست و اعمالش. همه اينايی هم که دارند به سر و کله خود ميزنند و گريه ميکنند واسه خودشون نه اون بيچاره . هيچکدوم يه قرانی برنمی دارند واسه امرزش گناهاش خط قرانی بخونند. همه به طريقی از رفتن اون مشکل پيدا کردند. بگذريم صبح اول وقتی از مرده حرف زدن خوب نيست اما بيايم تا زنده ايم به فکر اين لحظه ها باشيم و خوب بگذرونيم. انچنان که وقت رفتن راحت بريم . ارامش داشته باشيم. به قول تا شقايق هست زندگی بايد کرد . حالا هم که فعلا هستيم . بهتر دست به دست هم بديم و يه زندگی خوب برای خودمون و ديگرون بسازيم . من که به اين همکاری حاضرم تو هم هستی ؟ اگر هستی يا علی .......

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و هشتم آبان 1384 و ساعت 9:24 |

سلام دوستان ببخشيد امروز سرم شلوغ بود و نتوستم بيام . منو ببخشيد. فردا هم که جمعه هست و کارهای خونه و عقب مونده رو بايد انجام بدم. از همينجا براتون روز تعطيل خوبی رو ارزو ميکنم و از اقا امام زمان که اين روز متعلق به ايشان می باشد ميخواهم ما را در کنار هم با دوستی و صلح و صفا قرار دهد . خدايا فرج و ظهور مولايمان اقا امام زمان را نزديک بفرما و ما را از اين بی عدالتی های جامعه نجات بخش . آمين

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 و ساعت 12:23 |

......هوا سرد بود و نويد زمستانی پر باران را ميداد . لحظه ای نشستم و هنوز در عالم خوابی که ديده بودم فرو رفته و منگ بودم. پرده اتاق که رنگی ارغوانی داشت در تاريکی زيبا شده بود. رنگ ديوار اتاق با تابش کمرنگ خورشيد از پشت پرده ارغوانی به رنگ ارغوانی کم رنگ در امده بود. حالتی رويايی پيدا کردن اتاقم منو شاد ميکرد. به قاب روی اتاق نگاهی انداختم تصويری از پدر که مادر اونو به من هديه داده بود و من اونو بزرگ کرده و در اتاقم نصب کرده بودم . هر روز به او سلام ميکردم و عرض ادبی و از اتاق خارج ميشدم . خوابم درست به يادم نمونده بود و فقط شبحی بود بنام پدر و اينکه داشتم با او صحبت ميکردم. هر چه به مغزم فشار آوردم به خاطر نياوردم. پرده رو کشيدم و از پنجره به حياط نگاهی انداختم. قطره های باران شروع به بارش کرده بود. نم نم ان روی ناودان به صدا در امده بود. درختان نارنج توی حياط تازه شده و طراوت زندگی را می ديديم. آخه اين چند روز چرا روی من اينقدر تاثير گذاشته بود. بازم مينا بود که سراغم امد و فکرم را مشغول کرد. مينا دختری که هم فرشته بود و هم شيطون . با ان قيافه معصوم و فرشته گونه و اما نگاه شيطنت بارش مرا در دو راهی قرار داده بود. يعنی همه همينطورعاشق ميشن؟ چه ميدونم اخه من که تا بحال عاشق نشدم شايد حالا هم احساس عاشق شدن ميکنم؟ نه بابا ولش کن بچسب به زندگيت . اگر رفتی دنبال عشق و عاشقی و از زندگيت عقب موندی  و انوقت اون دختره هم آب پاکی رو ريخت روی دستت و گفت : من از تو خوشم نمی ياد برو دنبال يکی ديگه چيکار کنم؟ بعد بايد افسوس روزهای از دست رفته رو بخورم و ايام هدر داده را . اصلا از فکرش ميام بيرون خونشون ميرم باهاشون دوستم با باباش همدم و رفيقم اما تسليم شيطنت او نمی شم. آبی به صورتم زدم و صبحانه ای که مادرم تهيه کرده بود برداشتم . به حياط رفتم چه هوای خوبی شده بود اين اول صبحی . نفس عميقی کشيدم و با نام و ياد خدا حرکت کردم . بهتر ديدم در اين هوای بارونی با سرويس برم . سر ايستگاه خودم ايستادم . به اب و شد مردم نگاه ميکردم هنوز بيشتر از ۵ دقيقه تا امدن سرويسم مانده بود. شروع صبح با اين همه جنب و جوش ديدنی بود و ميشد عبور خون زندگی را در رگ خيابانها ديد. هر چه جستجو کردم دو نفر شبيه هم ببنيم نبود . خدايا اين همه شکل رو از کجا افريدی که بين ۶ ميليارد انسان دو تا شبيه هم نيستند. حتی دوقلوهای همسان هم کاملا عين هم نيستند. بچه ها رو که می بينم يادم به شيطنتهای کودکی خودم می افتاد . با دوستانم تا مدرسه به دنبال هم می دويديم. بازی ميکرديم . سر بابای مدرسه رو گرم ميکرديم و يواشکی از مدرسه بيرون می امديم تا لواشک و ...بخريم . يادش بخير . روزهای شيرين بچگی. با بوق سرويس متوجه شدم در خودم بودم و امدن سرويس را متوجه نشده بودم . سوار شدم و روز کاری ديگری را شروع کردم . نزديکهای ظهر تلفن با من کار داشت . گوشی را برداشتم آقای هاشمی بود . بعد از سلام و احوالپرسی گفت: شب با حاج خانم شام تشريف بياريد منزل ما. من با قدری تعارف گفتم مزاحم نمی شيم که آقای هاشمی با اخم گفت حالا ديگه روی حرف من حرف ميزنی؟ خنده ای کردم و گفتم حاج اقا ما نمک پرورده  شما هستم . چشم خدمت ميرسيم . تماسی با مادرم گرفتم و موضوع را به ايشان گفتم . بعد از ظهر به منزل رفتم . مادرم منتظرم بود . ميگفت بيرون بوده و هنوز ناهار نخورده . روزهايی که با مادرم ناهار ميخوردم خوشحال بودم . نگاهی به صورت مادرم انداختم و گفتم: راستشو بگو شما عاشق پدر شديد يا اون عاشق شما؟

مادرم اخمی به پيشانی آورد و گفت :

تو رو چه به اين حرفا ؟ خواب ديدی خير باشه. در حالی که ميخواست خودش رو جدی نشون بده يه دفعه زد زير خنده و گفت چی شده در مورد عشق و عاشقی حرف ميزنی و منو بهونه کردی ؟

گفتم : راستشو بگو کدوم اول عاشق شديد؟

مادرم لحظه ای به چهره من نگاه کرد و گفت: عين جوانی های پدرتی. همون چهره همون قد و بالا. اما مگه اون موقع ها دخترها حق عاشق شدن داشتند. تازه دخترها سر سفره عقد شوهرشون رو می ديدند. حالا ميگی کدوم زودتر عاشق شديم؟

گفتم : بهر حال يکيتون عاشق شديد ديگه؟

گفت: راستش من . من عاشقش شدم . دو تا کوچه با ما فاصله داشتند . صبحها که من مدرسه ميرفتم اونم سرکار ميرفت. همه دخترهای محل درموردش حرف ميزدند. خوب منم که ديدمش يه دل نه صد دل عاشق شدم . نمی تونستم عنوان کنم و الا سرم روی سينه ام می ذاشتند. رفت و امدم رو طوری تنظيم ميکردم تا اونو هر روز ببينم هيچ کس جز خدا هم از دل من خبر نداشت. يه روز وقتی به خيابون رسيدم نيومد . هر چی منتظرش ماندم نيومد. بی اراده حرکت کردم طرف کوچه اونا . سرکوچشون سرک کشيدم که يکی از پشت سرم گفت : دختر خانم دنبال من می گشتی؟

برگشتم خدای من عين لبو سرخ شدم . دلم ميخواست اب ميشدم ميرفتم توی زمين . خودش بود از کجا پيداش شد؟ لرزشی در تنم افتاده بود قادر به کنترل کردن خودم نبودم . به ديوار تکيه دادم تا بتونم بهتر خودم رو کنترل کنم . نگاهی التماس اميزی بهش کردم که به کسی چيزی نگو. خنديد و گفت مهم نيست واست يه هديه اوردم . دست کرد در جيبش و يه خودکار خاتمکاری شده به من داد. همون که کنار آينه نصب شده . گرفتم و بدون تشکر از آنجا دور شدم . از اون روز ديگه سعی کردم طوری برنامم رو تنظيم کنم که نبينمش . ازش خجالت ميکشيدم . اره علی من اول عاشق شدم بعدها فهميدم هميشه متوجه اين بوده که من منتظرشم و همين هم باعث عاشق شدن او شده بود. خوب پسرم جواب سوالت رو گرفتی پاشو برو استراحت کن که شب حتما ميخوای تا ديروقت بيدار بشينی و با آقای هاشمی درد دل کنی . بلند شو ميخوام به کارام برسم . راستی قبل از رفتنمون يادت باشه برو يه جعبه شيرينی بگير من روم نمی شه دست خالی بريم اونجا.

گفتم : چشم مادرم . با اجازه حاج خانم من رفتم استراحت کنم.

شب همراه مادرم به منزل اقای هاشمی رفتيم . آقای هاشمی تا جلو در  به استقبال اومد . خانم و دخترهای آقای هاشمی همراه او بودند. بعد از احوالپرسی مادرم به من نگاهی کرد و لبخندی زد که من تا بناگوش سرخ شدم . بخوبی معنای نگاه مادرم را فهميدم . تا بحال در مورد مونا و مينا صحبتی توی خونه نکرده بودم . حتما مادرم همه کارهای منو ربط ميداد به مينا . لابد فکر کرده رفت و امدهای من به منزل اقای هاشمی بخاطر مينا بوده . وای خدای من حالا بايد جواب پس بدم . کاش امروز موضوع عاشق شدن مادرم رو نپرسيده بودم  چه بد شد. خانم هاشمی با مادرم گرم صحبت شدند و من با اقای هاشمی خبری هم از مونا و مينا نبود . حتما توی اشپزخونه بودند. تا شام خيلی وقت داشتيم . اقای هاشمی رو کرد به مادرم و گفت: حاج خانم بهتون برای تربيت چنين فرزند خلفی تبريک ميگم . برای من که جای خوشبختی داره که همسايه شما هستم.

مادرم گفت : اختيار داريد علی پسر شماست و اينقدر در اين مدتی که امديد از شما تعريف کرد که منم نديده به خانواده شما علاقه پيدا کردم و الان که حضورا خدمت رسيدم خوشحالم .

تعارفهای معمولی که بين بزرگترها رد و بدل ميشه بين انان هم بود. يکی آقای هاشمی ميگفت يکی مادرم و يکی خانم هاشمی و منم گوش ميدادم گاهی از اينکه تعريف منو ميکردند خوشحال ميشدم گاهی سرخ ميشدم و گاهی ميگفتم پسر فکر نکنی راست ميگنا همش تعريفه.

خلاصه وقتی دوباره صحبتهای مادرم و حاج خانم گل کرد من رو به آقای هاشمی کردم و گفتم استاد بزرگوار منتظر شنيدن بقيه سرگذشت شما هستم.

با نگاهی به همسرش  گفت تا کجا رو گفته بودم علی اقا ؟ من که پير شدم و ياد و هوش درست و حسابی ندارم .

گفتم اختيار داريد حاج اقا . فرموديد دو تا چشم سياه کنار چشمه شما را می پائيده.

اهان درسته تو هم خوب اين تکه ها رو بياد داری پسر . اره هر روز ميرفتم کنار چشمه و مناطر اطراف رو ميديديم و  از هوای انجا لذت ميبردم . تا اينکه صدايی وحشتناک نظر مرا جلب کرد بطرف صدا برگشتم سنگی از بالا به طرف دره پرتاب شده بود اما نمی دانستم چيست؟ به اون طرف رفتم زمانی که رسيدم دختری از اهالی روستا را ديدم که در استانه پرت شدن به دره بود و خودش را به سنگی که هر آن ممکن بود از کوه جدا شود گير داده بود. رفتن به اون قسمت خطر سقوط او را در پی داشت و از طرفی تعلل نيز هر آن ممکن بود سقوط او را تسريع کند.

                                                                                                  ....... ادامه دارد

  

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 و ساعت 11:45 |

خيلی خسته ام . از اين همه قفسهايی که برای خودم ساخته ام خسته شدم. خسته از ماديات خسته از دنيا . خسته از زرق و برقهايی که منو محصور کرده و اجازه فکر کردن بهم نمی ده خسته از اطرافيانی که منو بيشتر به سوی طلب دنيا سوق ميدن. خسته ام بخدا خسته ام. ميخوام برم گوشه ای بشينم و زار زار گريه کنم شايد کمی از تعلقاتم کم بشه. گوشه ای که هيچ ارتباطی با اين دنيا نداشته باشم .اما مگه ميشه؟ چرا ما انسانها اينقدر به اين جهان فانی دل بستيم؟ چرا هيچ کس و هيچ چيز رو جز خودمان و برای خودمان نمی بينيم. نگاه کن کنار دستته . دخترک يتيمی که چهره اش تکيده است داره آدامس می فروشه. نگاه کن پسر بچه ای که الان بايد سر کلاس درس باشه ببين داره توی سرما زير بارون برای گرفتن يه سکه ۵ تومانی شيشه ماشين تو رو پاک ميکنه . نگاه کن اون گوشه همون گوشه خيابون رو ميگم نبش مغازه ها اون سياهی رو می بينی کز کرده و چادر رو تازمين پايين کشيده تا کسی نشناسدش و وقتی رد ميشی شايد برای رفع بلا سکه ای جلو او بذاری. خدای من اين پيرمرد ۷۰ ساله رو ببين فرتوت مگه نبايد الان توی خونش پای بخاری نشسته باشه و چای گرمی که دخترش عروسش همسرش درست کرده باشه بخوره و از خاطرات گذشته واسه نوه هاش حرف بزنه ؟ چرا پس توی خيابون دستش جلو اين جماعت دراز کرده. وای خدای من دختره رو ببين چه ريخت و قيافه ای واسه خودش درست کرده نکنه از ازار و اذيتهای برادر و پدر متعصب لامذهبش فرار کرده و حالا داره دنبال طعمه ای ميگرده که شبو توی خيابون سر نکنه؟ توی محلهای پر رفت و امد شهر ببين اون زن رو ببين ميخواد کجا بره ؟ خدای من خودفروشی؟ چرا ؟ ريشه اين همه بزه کجاست؟ ميخواد واسه بچه های گرسنش اين کار رو بکنه يا برای خرج اعتياد شوهرش يا پدر و برادرش و يا خودش ؟ چرا اين کار روميکنه؟ دست اون پسر بچه رو ببين ميخواد از کيف اون خانم دزدی کنه. اون که از روز اول دزد نبوده چرا اين کار رو ميکنه؟ گرسنه هست؟ لخت هست؟ ميخواد برای کی؟ خانواده فقيرش يا باندهايی که اينا رو از پدر و مادر معتاد و يا فقيرش خريدن واسه اين کارها؟ راستی کدوم يک ؟ چرا چشممان رو گذاشتيم روی هم و واقعيتها رو نمی بينيم ؟ چرا فقط خودمان را می بينيم ؟ چرا دل از اين همه پول نمی کنيم و فکر اينها نيستيم؟ اهای شمايی که درامد روزانه ميليونی داری ؟ نمی دونی با اين پولها چيکار کنی. آهای با شما هستم اره با شما همه چيز برای خودت نخواه. آهای تويی که دم از دين ميزنی و هر سال راهی مکه و سوريه و مشهد ميشی و خرجها ميکنی بخدا اگرخرج يکی از مکه هات رو بدی به اين زن تا خرج دوا و درمون بچش بکنه و نره خودفروشی هزار تا مکه ثواب بردی. اگر کمی از اين زيارتهای اضافی رو بزنی و کاری برای دو تا جون دست و پا کنی تا به دزدی کشيده نشه اخرت رو برای خودت خريدی . مگه پيامبر نفرمودند حج در خونه فقرا هست ؟ بيا و حج درستی برو . اينقدر نمی خواد بری به کعبه بچسبی و کنار بقيع اشک بريزی . نمی خواد بری بارگاه امام هشتم رو ببوسی بيا دست اينا رو بگير خدا راضی تره. چرا همه چيز ما شده تظاهر ؟ هر سال ميرم مکه سوريه مشهد و .... اما شده يه دفعه بگيم خرج اين رفتنها رو بديم دو تا زوج فقير رو عروس و داماد کنيم؟ شده يک دفعه بگيم بيايم با پولی که نمی دونم همين دو سه ميليونی که هر سال ميخوايم ببريم بريزيم توی جيب اين عربها و جنسهای بنجل انها را بخريم وبياريم جهت رهن اتاقی برای زوج جوانی خرج کنيم. بخدا اين خدا رو راضی تر ميکنه. خدا يه بار برای فرد مستطيع حج رو واجب کرده . همه دلشان ميخواد هميشه برن مکه اما چرا اين خرجهای اضافی برای رفع مشکلات نيازمندان استفاده نشه؟ حالا متوجه شديد چرا اينقدر دلم گرفته؟ چرا خسته ام و پای رفتن ندارم؟ خدايا به دل همه ما بينداز که اگر ميتونيم دستی رو بگيريم و از اين بدبختيها خلاص کنيم. آمين

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 و ساعت 10:20 |

       خداوندا در اين صبح چهارشنبه و شب ميثاق دوباره با مولايمان امده ام تا بگويم درد دل شکسته ام را . خداوندا آمده ام از غم دوری مولايم بگويم . آمده ام التماس کنم و عرض کنم مولای من تو خود ميدانی در اين مکاره بازار ستم چه ها دارند بر ما روا ميدارند. دست خالی و قدم نا توان بدون تو هيچيم . مولای ما آًقای ما کجايی تا ببينی بر بيچارگان چه روا می دارند و بر ستم ديدگان در جهان چه می اورند. ببنيد بر مسلمانان از ايران گرفته تا افغانستان و عراق و سوريه و لبنان و البانی و فرانسه و امريکا و و و و .... چه می آورند. به جرم مسلمان بودن و بيشتر حکمرانان بنام مسلمان چه بر اين مسلمانان دنيا می اورند. اقای من مولای من غم شکستن پهلوی زهرا را بياد اورم يا کشيدن زن مسلمان را روی سنگ فرشهای خيابانهای فلسطين . غم ريختم و تکه تکه شدن شهيدان کربلا به بياد اورم يا تکه تکه شدن شيعيان در عراق . مولای من مگر گناه يه مسلمان چيست جز گفتن يا علی مگه گناه مسلمان چيست جز گفتن يا حسين . ؟ مولای ما کجايی که اين دردهايی که نيازی به گفتن ندارد را مشاهده کنی ؟ نمی دانم نمی دانم انانی که دم از دين و ايمان می زنند و دستی در قدرت دارند کجايند؟ ايا به فکر پر کردن حسابهای خود هستند يا اشک چشم يتيمی را که از گرسنگی بر صورتش جاری شده ؟ در فکر سفرهای انچنانی هستند يا بيوه زنی که در خانه ها با هزاران تحقير ميخواهد نان شبی برای بچه هايش بياورد. در فکر عروسی های انچنانی هستند يا عروس و دامادی که با هزار عشق و اميد بدون خريد يک حلقه با حسرت داشتن جشنی زندگی مشترک خود را شروع ميکنند؟ در فکر گذاشتن بچه هايشان در مدارس اروپا و امريکا هستند يا بچه ای که در کلوخها و کلبه های نمور و تاريک شمعی روشن کرده تا بتواند خطی بنويسد؟ مولای من می بينی کودک يتيمی که از نگاههای حقارت بار اطرافيان روزی هزار بار می ميرد و زنده ميشود و ارزوی پتويی گرم را دارد . مولای من می بينی زنی را که دستان پينه بسته اش از رختشويی در خانه اين و ان و شنيدن تحقيرها اما لبخندی بر لب دارد که ميتواند فرزندش را لقمه نانی بدهد . مولای من می بينی مردی ستمديده را که حقش را گرفته اند اما قدرت حرف زدن را ندارد چون ميخواهد زندگی کند. بيا و ما را کمک کن بيا عدالت را بگستر بيا شر دشمنان دين و انسانيت را از سر شيعيانت کم کن و ما را به ساحل ارامش و آسايش رهنمون باش. خدايا ظهور مولا و سرورمان اقا و مرشدمان را هر چه نزديکتر بفرما. آمين

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 و ساعت 8:19 |
   روزهای پر خاطره ای در شيراز دارم . روزهايی که صبح اول وقت برای تدريس بايد به شهرهای کوچک اطراف شيراز ميرفتم و عصر برميگشتم . اگر بخواهم تعريف کنم خود کتابی خواهد شد پر از تجربه . عشق را ميتونی در ان بخوانی و صبر و مقاومت در برابر مشکلات را حس کنی. علی اقا پسرم فکر ميکنم شنونده خوبی باشی برای شنيدن سرگذشت من . سعی ميکنم بطور خلاصه هر روزی که اينجا آمدی برات تعريف کنم . هم حوصله شما کنار منه پيرمرد سر نمی ره هم تجربيات خودم رو در اختيار شما گذاشتم .

قدری سکوت کرد و من در اين تنفس فکر کردم آقای هاشمی بايد خيلی در زندگی سختی کشيده باشد و به همين راحتی به اينجا نرسيده خوشحال ميشدم سرگذشت معلمی را بشنوم که ميخواستم برای خودم او را الگو قرار دهم . دوست داشتم بدونم يه معلم چه کرده و چگونه زندگی کرده که حال که در استانه بازنشستگی هست موفق و خارج از غمها و دغدغه زندگی ميگذرونه. چه کرده که از خود و زندگی نسبتا راحت خود و خانواده راضی هست و هميشه ميگه خدا رو شکر همين زندگی را ميخواستم که خدا به من داده. با اينکه چند دقيقه قبل قصد رفتن داشتم اما مشتاق شنيدن اول داستان زندگی او شدم . با اشتياقی فراوان گفتم: آقای هاشمی من بيصبرانه منتظر شنيدن هستم ميخوام زندگی شما را الگويی برای خودم قرار دهم . سراپا گوشم تا بشنوم ناگفته های و تجربيات شما را از اين زندگی که اکثر ناراضی هستند اما شما راضی هستيد.

آقای هاشمی نفسی بلند کشيد و گفت:

علی جان هر وقت خسته شدی بگو که بقيش رو بذارم برای روز بعد.

گفتم : حتماهمين کار روميکنم .

آقای هاشمی چنين شروع کرد:

      پدرم مردی زحمت کش بود . کارش خاتم کاری بود و بسيار پرمشقت . با اينکه به اين کار عشق می ورزيد اما نمی خواست من خاتم کار شوم . ميگفت دوست داری ياد بيگير اما بعنوان شغل نه. چون کليه اعضا و جوارح بدنت رو از دست ميدی . پدرم ديسک کمر گرفته بود چون جهت خاتم کاری بيشتر نشسته کار انجام ميداد و بخاظر ظرافت کار چشمهايش کم سو شده بود . به من سفارش ميکرد درس بخوان. آرزوی او معلم شدن من بود. هميشه ميگفت خودش ميخواسته معلم شود اما جبر روزگار او را به طرف خاتم کاری کشانده . دیپلم را که گرفتم بايد ميرفتم سربازی . همان سالها سپاهی دانش رونق زيادی داشت . وقتی رفتم نظام وظيفه چون دیپلمه بودم مرا به عنوان سپاهی دانش به يکی از مناطق دور دست فرستادند . منطقه ای کوهستانی که بايد هر روز که ميخواستم به انجا بروم از پای کوه تا محل تدريس ۲۰ دقيقه از کوه بالا ميرفتم . در سفری که اخيرا به شيراز داشتم با يکی از دوستانم سری به انجا زدم اما هنوز پس ۳۵ سال به همان شکل هست و تغيير خاصی نکرده. اما بچه های باهوشی داره بسياری از همان بچه ها الان جزء مسئولين استان هستند. به علت مشکلات رفت و امد مجبور شدم در همانجا اتاقی بگيرم و هم زندگی کنم و هم دوران سپاهی دانشی را بگذرونم . اولين تجربه معلمی من بود با آموزش اندکی که ديده بودم مشغول شدم . چادری بر پا کرديم و نمدی را روی زمين پهن کرديم. جمعيت انجا زياد نبود شايد به زحمت ۱۵۰۰ نفر بودند . حدود ۴۰ دانش اموز دختر و پسر بين ۷ سال تا ۱۵ سال داشتند که سواد نداشتند. خود اهالی انجا می گفتند هر کسی اينجا می ايد بخاطر مشقات اينجا سريع برميگردد و انصراف ميدهد . به همين خاطر بچه های ما نمی توانند درس بخوانند. رفتن به شهر هم امکان پذير نيست. در حالی که روزهای اول پشيمان شده بودم و ميخواستم برگردم اما اشتياق بچه ها رو که ديدم ماندم . گفتم از همين حالا بايد مکشلات را به زانو در آورم. در انجا ماندم و در مدت خيلی کمی شدم جزئی از اهالی ان روستا. هر شب يکی از اهالی مرا به شام دعوت ميکردند و تقريبا همه مرا دوست داشتند و ديگه احساس تنهايی نميکردم. خانه های انان اگر بشود اسمش را خانه گذاشت از اجرهای گلی تشکيل شده بود و زمستانهای بسيار سردی داشت . معاش روزانه انان با پرورش گوشفند و درست کردن ماست و پنير و دوغ تهيه ميشد . مردهای روستا هر روز صبح با الاغ دوغ و ديگر محصولات را به شهر می بردند و پس از فروش مايحتاج روزانه خود را ميخريدند و نزديک شب بر ميگشتند. آنها سعی داشتند به شب برخورد نکنند چون اطراف انجا گرگ و شغال و گراز زياد بود و بارها شده بود که يکی از ان اهالی شب هنگام برای کاری از کوه پائين رفته و ديگر برنگشته بود و چند روز بعد تکه هايی از لباس او را در دره ها و دامنه کوه پيدا ميکردند. وقتی اين داستانها را می شنيدم جرات خارج شدن از انجا را در شب نداشتم . در ميان اهالی جايی برای خود باز کردم و شدم عضوی از ان خانواده بزرگ . بچه ها خيلی باهوش بودند و هر درسی را که تدريس ميکردم خيلی سريع و با اشتياق وصف نشدنی ياد ميگرفتند. من هم به انجا عادت کرده بودم و هيچ وسيله ارتباطی هم وجود نداشت فقط گاهی از اداره اموزش و پرورش برای سرکشی می امدند که من نامه ای تهيه کرده و درخواست ميکردم که به خانواده ام برسانند. با اينکه هيج اثری از شهرنشينی در آنجا ديده نمی شد اما منظره ای زيبا داشت . خانه های گلی که در بالای کوهی قرار گرفته بود و هوای بسيار سرد اما در انجا مملو از علفهای خودرو بود که گوسفندان از انها تغذيه ميکردند. جارو جنجال شهر و زندگی شهری در انجا خبری نبود و همه در صلح و دوستی و کمک به هم زندگی ميکردند . چشمه ای که از دل کوه بيرون می امد آب مورد نياز اهالی را تامين ميکرد . گاهی عصرها بعد از کلاس درس در کنار ان چشمه می رفتم و کتاب می خواندم و شعر می نوشتم . شعرهايی که نه قافيه داشت و نه رديف و هر چه به دلم جاری ميشد در دفتر خاطراتم مينوشتم . شش ماه از آمدن من به آنجا می گذشت و دلم برای خانواده تنگ شده بود تصميم گرفتم چند روزی را به شهر برگردم و سری به پدر و مادرم بزنم . دلم لک ميزد برای بوسيدن دست و صورت پدر و مادرم. بازرسی که آمده بود تقاضای چند روز مرخصی نمودم و گفتم وقتی برگشتم اين مدت را جبران خواهم کرد . هوا خيلی سرد بود همراه مردهايی که صبح ميخواستند به شهر بروند حرکت کردم . مقداری از راه را همراه با انها يا سوار بر الاغ يا پياده طی کردم . خيلی خسته شده بودم . هر از گاهی کنار جاده می ايستادم تا اگر ماشينی عبور کرد بتوانم سوار شوم و زودتر به شهر برسم. بالاخره ماشين پاسگاهی که ان حوالی بود نگه داشت و مرا به شهر رساند . شوق ديدن پدر و مادرم مرا به دويدن به طرف خانه کشاند . پشت سر هم در می زدم تا اينکه مادرم را به روی من باز کرد . از خوشحالی هر دو به گريه افتاده بوديم . مادرم را در اغوش گرفتم. آن شب از آن روستا و اهالی برای خانواده ام تعريف کردم و آنان با شوق فراوان گوش ميدادند. پدرم از اينکه به آرزويش رسيده و آقا پسرش معلم شده خدا رو شکر کرد. سه روز مرخصی به سرعت باد گذشت و بايد برميگشتم مادرم مقداری لوازم مورد نيازم را تهيه کرده و به من داد تا با خود بياورم . بعد از اينکه برگشتم اهالی از خوشحالی در پوست نمی گنجيدند. باور نمی کردم برای سه روز مرخصی جلو من گوسفند قربانی کنند. اين نشان قدر شناسی انان بود و مرا دوچندان مشتاق خدمت به انان کرد. چون گذشته کلاس درس را شروع کردم و امتحانات ثلث دوم بچه ها بود . هر کدام از بچه هاکه يادگيری کمتری داشت به خانه انها می رفتم و جداگانه ساعاتی را با او کار ميکردم و اين منو راضی ميکرد. طبق عادت گذشته هر روز کنار چشمه برای نوشتن خاطراتم می رفتم و از هوای تميز انجا استفاده ميکردم . صدای شرشر اب که از دل کوه بيرون می امد مرا به وجد می اورد. صدای خواندن پرندگان که در اطراف درختانی که در بالای کوه روئيده و حالا تنومند شده بودند مرا سرشوق و ذوق می اوردند. از بودن در انجا با ان مردم خونگرم و بی الايش لذت می بردم . با اينکه از تمام مشکلات زندگی خودم را دور کرده بودم اما نمی دانستم دو تا چشم  هر روز مرا زير نظر دارد تا اينکه واقعه ای مسير زندگی مرا عوض کرد.

خوب علی اقا خيلی گفتم . واسه امروز بسه. شما هم خسته شدی . خدا کنه سرگذشت من شما رو خسته نکنه . روز ديگه که امدی قسمتی ديگه از داستان زندگيم رو برات ميگم.

لبخندی زدم و گفتم: آقای هاشمی شما هم عجب سرگذشتی داريد . اينقدر زيبا تعريف ميکنيد که گذشت زمان را متوجه نمی شم چه برسه به اينکه خسته بشم. اگر کسالت نداشتيد به اين راحتی رهاتون نمی کردم و ميخواستم بقيش رو تعريف کنيد اما شما هم بايد استراحت کنيد اما خوب بهانه ای پيدا کردم که هر روز مزاحم شما بشم.

آقای هاشمی گفت: اين محبت و بزرگواری شما رو می رسونه و من دوست داشتم حالا که شما در اول راه زندگی هستی تجربيات ريز و درشت و خوب و بد خودم رو در اختيارت قرار بدم.

بعد از گفتن اين حرفا حاج خانم رو صدا کرد و گفت برای مهمان خسته ما چای بياوريد و دگر بار مينا خانم بود که با تکبر و غرور پا درون اتاق گذاشت و با همون نگاه معنی داری  که هر دفعه به من می اندازد چای را جلو من گرفت و فنجانی هم به پدرش داد و از اتاق خارج شد . هر چه فکر ميکردم تا معنی نگاه او را بفهمم به نتيجه نمی رسيدم . اين دختر اينقدر با غرور حرکاتش رو انجام ميداد که مشکل می شد فهميد از روی محبت نگاه ميکند يا از تنفر .؟ خيلی دلم ميخواست بتوانم ازش بپرسم اما جراتش را نداشتم از طرفی ميترسيدم همين پرسش باعث قطع رابطه من با اين خانواده شود. بعد از صرف چايی از آقای هاشمی اجازه خواستم تا به منزل برگردم . نزديک شام بود و بوی دلنشينی از اشپزخونه در هال پيچيده بود . با نوک انگشت به درون اشپزخونه رفتم و مادرم را سرگرم درست کردن کوکوی سيب زمينی ديدم . روی ميز سبدی از سبزی خوردن بود که شادابی و طراوت سبزی ها و بخصوص بوی تره و جعفری هر آدم سيری  را به اشتها می اورد . تربچه هايی که مادرم قاچ زده و روی سبزی چيده بود و قرمزی پوست ان مرا به وجد اورده بود . مادرم هنوز متوجه ورود من نشده و پشت به در اشپزخونه مشغول سرخ کردن کوکوها بود. از پشت سر چشمش را گرفتم و گفتم مامانی ميدونی من کيم؟ و او با خنده کفگير داغ رو پشت دستم کوبيد و گفت پسر شکموی من که دست از سر تربچه های بيچاره برنداشت و صبر نکرد غذا اماده بشه. گفتم مگه متوجه ورود من شدی ؟ خنديد و گفت متوجه ورودت زمانی شدم که صدای قورچ قورچ تربچه رو نتونستی قايم کنی شکمو و هر دو با هم خنديديم.

پشت ميز نشستم و همراه با مادرم شام رو خورديم . مادرم از حال آقای هاشمی پرسيد و اينکه چرا امشب اينقدر دير به خانه امدم ؟

گفتم آقای هاشمی داشت سرگذشتش رو برام تعريف ميکرد منم نشستم . ميدونی مادر آقای هاشمی بنظر مياد زندگی سختی رو گذرنده . خانواده خوبی هستند . خيلی با من راحت برخورد ميکنند . خانمش يک روز نمی رم ناراحت ميشه. بچه هاش منو داداش صدا ميکنند خلاصه خواستند دفعه ديگه همراه شما به آنجا بريم . مادرجونم ميای که؟

مادرم گفت: پسرم خدا رو شکر ميکنم که خانواده خوبی هستند و تو ميتونی باهاشون راحت باشی . فرصت باشه حتما باهات خواهم امد و بعد از اينکه ميز شام را کمک مادرم جمع کردم به اتاقم رفتم و دستگاه کامپيوتر را روشن کردم و به اينترنت وصل شدم . چرخی در دنيای خبرها زدم . خبرهای ايران و جهان را مروری کردم و سری مقاله هايی رو پيدا کرده و کپی ميکردم تا برای خواندن آنها کارتم تمام نشود. سعی ميکردم تا انجايی که ميتوانم صرفه جويی کنم . به قول معروف درست استفاده کنم اما هميشه استفاده کنم . سری هم به چت زدم و دوست اينترنتی خودم را نديديم بنابراين برگشتم و از اينترنت خارج شدم . خيلی خسته بودم . به لحاف گرم و نرم پناه بردم تا شبی زيبا و دوست داشتنی را طی کنم . بايد صبح زود بلند می شدم و مقداری پياده روی ميکردم بهتر ديدم زود بخوابم . در فکر کارهای فردا بودم که نفهميدم کی به خواب رفتم و با صدای زنگ ساعت صبح ديگری را اغاز نمودم.

                                                                                                                    .......ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 و ساعت 9:19 |
      دوستان عزيزان سلام صبح پاييزی شما بخير و خوشی روزهای بارونی شما شاد و غبار غم با بارون عشق زدوده شود و ارامش تا اخر شب همراه شما باد. روزی پر بار داشته باشيد و عشق به زندگی شما را شاداب و سر حال کند. با تمام مشکلات زندگی زيباست به زيبايی ان فکر کنيد و ديو سختی را به زانو در اوريد. همگی موفق باشيد.

                                                                                 خاتون

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 و ساعت 7:17 |

خيلی دلم گرفته . اصلا حوصله ادامه دادن رمان را ندارم . منو ببخشد دوستان . ميدونم منتظريد اما شرمنده ام . فکرم کار نمی کنه . وقتی زمان جنگ را يادم می ايد که چه عزيزانی با چه خلوص نيتی رفتند و شهيد شدند يا هنوز اثار جنگ که روی بسياری از خانواده ها و جانبازان عزيز باقی هست دلم رو پريشون ميکنه. وقتی يادم مياد امام اعلام کردند پذيرفتن قطعنامه مانند خوردن جامی زهر بود دلم ميگيره و اين زمان را می بينم افرادی در لباس دين و دينداری شده اند دزدان بيت المال . نمی خواهم بگويم همه مسئولين و جسارت به ان عزيزانی که دارند صادقانه خدمت ميکنند نمی کنم . اما بخدا قسم افرادی هستند که تعدادشان هم کم نيستند در پستهای کليدی غارت بيت المال را از مدتها پيش به روشهای که برای خود حکم شرعی درست کردند را شروع کرده اند. اقايونی که مسئوليت شهرها و استانها و ... را در دست داريد. لطف بفرمائيد برای يک هفته هم شده بياييد همراه با زن و بچه تان خانه ای در پائين شهر همانجايی که مولا علی شبها را تا صبح سر ميکرد زندگی کنيد ببينيم ايا دوام می اوريد؟ چرا همه مسئولين در بهترين نقطه های شهر و بهترين خانه ها زندگی ميکنند ؟ چرا هر کدام چهار تا ماشين ادارات در اختيار خودشان و خانوادهايشان هست؟ چرا از تمام امکانات اداره در راه بهتر زندگی کردن زن وفرزندانشان استفاده ميکنند؟ انگاه بهترين درامدها بوسيله ای که خود راه شرعی و قانونی برايش پيدا ميکنند را دارند. نمی دانم اين اقايونی که از صبح با شب به قول خودشان در حال کار کردن در اداره و برای اين مملکت هستند کی وقت درس خواندن و گرفتن مدرک فوق ليسانس و دکترا در رشته های سخت با نمرات عالی دارند.؟ ديده ام که نه تنها درس نمی خوانند بلکه برای گرفتن نمره امتيازهايی به ديگران داده ميشود تا امتحان نداده را با نمره بالا پاس کنند و .... در اخر سر مدارکی اينچنين را قاب بگيرند و به پستهای بالاتر صعود نمايند. اقای رئيس جمهوری شما مبارزه با فساد اقتصادی در ادارات را شعار خود قرار داده ايد نمی دانم تا چه حد باندهای مافيايی را در اين مملکت می توانيد بخشکانيد اما بخدا تعدادشان زنجير وار زياد هست . بخدا قسم زير لوای دين و دينداری دارند به اسلام و مملکت خيانت می کنند . بخدا قسم اينها از دشمنان قسم خورده اين مملکت خطرناکتر هستند. اقای رئيس جمهور ميدانيد مديران شما چه ميکنند؟ نمی دانم فردی که تا ۱۰ سال پيش دانشجويی بيش نبوده حال چطوری ميلياردر شده اونم با حقوق کارمندی؟ اقای رئيس جمهوری اميدوارم موفق شويد در اين شوره بازار اما نمی دانم تا چه حد؟ من نه سياسی هستم و نه از سياست بازی خوشم مياد اما بخدا دارند مملکت را می چاپند و نابود ميکنند و خيلی راحت از چنگال عدالت قصر در ميروند . اميدوارم  اقا امام زمان هر چه زودتر ظهور کنند و دنيا را از لوث وجود اين ابر جنايتکاران نجات دهند. آمين

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 و ساعت 12:38 |

      در برزخی قرار گرفته بودم که نمی دانستم چه بکنم؟ نگاه مينا گر چه معنی دار بود اما نفهميدم از کدوم نوعش؟ دوست داشتن يا تنفر؟ از اينکه انجا بودم خوشحال بود يا ناراحت؟ در حالی که داشتم مسائل رياضی مونا را حل ميکردم فکری ديگر وجودم را می خورد. چنان فکرم مشغول نگاه مينا شد که ساده ترين مسئله رياضی رو نتونستم حل کنم و مونا گفت دادش علی خودم اينو می تونم حل کنم . نگاهی به مونا کردم و گفتم ببخش عزيزم سرم درد گرفته . مونا کتابش را برداشت و از اتاق بيرون رفت. وقتی از درس دادن خلاص شدم طرف اقای هاشمی برگشتم و مجددا شروع به صحبت کردم . اقای هاشمی با روحيه ای شاد رسيد : علی اقا شما اهل کجا هستيد؟

پدرم شيرازی هست و مادرم اهل اهواز ميباشد. اگر به عرف جامعه بخواهيم بگويم شيرازی هستم و اگر به مادرم بينديشم اهوازی هستم . اخه من که پدرم را ياد ندارم چطور خودم را شيرازی بدانم و از زمانی هم که به دوره راهنمايی رسيدم در تهران زندگی ميکنم در اصل من شيرازی اهوازی تهرانی هستم . که اقای هاشمی با صدای بلند خنديد . در همين زمان مينا با سينی چای وارد شد و جلو امد و رو کرد به من و گفت :

چه عجب اقای جعفری ؟ حاجی حاجی مکه ؟ و چای را جلو من گرفت . نمی توانستم به چهره او نگاه کنم چون تا همين جا هم داشتم ابروريزی ميکردم چون لرزش دستام مشخص بود. همانطور که داشتم چای برميداشتم و چشمم به سينی چای بود در حالی چهره مينا در سينی انعکاس داشت گفتم : خواهش ميکنم . گفتم زياد مزاحم نشم . اقای هاشمی تا کلام اخر از دهان من خارج شد گفت: اين چه حرفيه ميزنی علی جان . شما عين پسر من می مونی . ميبينی که همه به شما علاقه پيدا کرده اند و طاقت دوری شما را ندارند کاش جرات ميکردم شما را از حاج خانم ميخريدم. مينا گفت:

بابا چقدر بابات ايشون بپردازيم خوبه؟

اقای هاشمی گفت: چون مبلغ که بتونيم ايشان را بخريم هرگز نمی توانيم تهيه کنيم کوتاه امدم.

مينا گفت: اما ايشان خريدار خوبی بود ما را خيلی راحت خريد.

پدرش گفت: با چی دخترم؟

مينا گفت: با رشته محبتشون پدر.

همه زدند زير خنده و من که تا ان زمان فقط به حرفهای انان گوش ميدادم مجبور به حرف زدن شدم و گفتم شما خانواده خيلی با محبتی هستيد . اين چه حرفيه که می زنيد منو شرمنده می کنيد.

اقای هاشمی گفت : علی اقا حقيقتا همه ما به شما علاقه داريم و مونا و مينا احساس ميکنند خداوند به انان يه برادر داده . اگر چه کمی دير داده اما بهترينش رو داده . شما برادر خوبی برای انان خواهی بود البته اگر مينا و مونا را به خواهری قبول داشته باشی ؟

گيج شده بودم . اين جملات اقای هاشمی ابی سردی روی تن داغ من ريخت . يعنی مينا هم منو به چشم برادر ميديد؟ خدای من ديگه چه جوری به مينا به چشم يه معشوق نگاه کنم؟ اگر به اقای هاشمی بگم من مينا را دوست دارم و برای همسری اينده ام انتخاب کردم چی به من ميگفت؟ او گفته بود مينا خواهر توست حالا چه جوری مادرم را به خواستگاری او بفرستم . به مينا نگاه کردم چشمان زيبای مينا به من و گفته هايی که از دهان من خارج ميشد دوخته شده بود. دلم لرزيد . نميتوانستم حرفم را بزنم. اخه چی بگم؟ نمی دونم مينا با آن نگاه مهراميزش به ديده برادر به من می نگريست ؟ چنين باشد چگونه به اين خانه رفت و امد کنم ؟ من نمی توانم به کسی که منو برادر خودش ميدونه عاشقانه بنگرم. ميخواستم با مادرم صحبت کنم و به خواستگاری مينا بروم. چشمم به گلهای زيبای قالی افتاد . رنگهای زيبای ان ترکيبی مثال نزدنی ساخته بودند.  اما بدون روح در حالی که ترکيبی که در چهره مينا وجود داشت با روح بود و خدای بزرگ فرشته ای را به زمين فرستاده بود. چشمانی خمار داشت و صورتی سفيد رو که موهايش را با شالی زرشکی پوشانده بود. با سينی چای از اتاق خارج ميشد . با متانتی خاص قدم برميداشت و گويی بر ابرها راه می رود . بلوز و دامنی زيبا به تن داشت گامهايش شمرده بود. کلامش اهسته ادا ميشد لبخندش دلنشين و زيبا بود. صدای زيبای او مانند اواز قناريها بود. زيبا و دلنشين که تا اعماق قلب نفوذ ميکرد. نگاهم را از او گرفتم تا اسرار درونم آشکار نشود. آقای هاشمی گفت : مونا و مينا دختران با هوشی هستند. مينا در ترم ۵ مهندسی شيمی درس ميخونه و همانطور که داشتی مونا را درس ميدادی کلاس اول راهنمايی هست. بزرگترين سرمايه زندگی ما همين دو دختر هستند که هر چه سعی و تلاش ميکنم برای به بار نشستن اين دو فرزندم هست. جالبه بهتون بگم ما همشهری شما هستيم . شيرازی هستيم و مدت ۶ ماه هست که به تهران امده ايم. چون مينا اينجا دانشگاه ميرفت و رفت و امد براش مشکل بود ما تصميم گرفتيم بيايم تهران زندگی کنيم . مينا به خانواده خيلی وابسته هست و مدتی که تنها زندگی ميکرد از نظر روحی افت کرده بود و چون من برای بچه هايم زندگی ميکنم صلاح ديدم نقل مکان کنم به تهران ولی شيراز رو خيلی دوست دارم . شهر ابا و اجدادم هست. هر روز عصر به ارامگاه حافظ می رفتم و روحيه ميگرفتم . انجا ميعادگاه دلهای تنها و عاشق هست . انجا هر روز عصر بوی نرگس شيراز و صدای خواندن اشعار ديوان حافظ از پير و جوان ما را به عالمی ديگر سوق ميداد.

                                                                                                                      ....... ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 و ساعت 12:15 |

سلام دوستانم سلام عزيزانم صبح و روز خوبی داشته باشيد

اول که ميام سراغ اين وبلاگ و ادامه رمان رو می نويسم بعدش ميگم اخه بی معرفت اول يه سلام و عليکی حال و احوالی با دوستات بکن بعد مستقيم عين مادربزرگها برو سراغ داستان گفتن. خلاصه اول از هر چيز سلام بر مولايمان اقا امام زمان سلام بر مهدی موعود و سلام بر ائمه اطهار سلام بر بزرگان دينمان و سلام بر شهيد کربلا و شهيدان پس از ان حضرت و شهيدان کربلای ايران. سلام بر همه عزيزانی که در راه حفظ دين جان دادند و ايثار کردند تا حالا ما راحت اينجا بنشينيم و با هم گپ بزنيم . راحت زندگی کنيم و سلام بر شما عزيزان عزيزانی که در مسير زندگی سری هم به کلبه کوچک و سرد ما می زنيد تا با گرمای وجود شما گرمش کنم. عزيزان خوبيد ؟ سالميد؟ ميدونم که از وقتی شروع به نوشتن کردم در سرتاسر دنيا دوستانی پيدا کردم گر چه نديدمتون اما حستون ميکنم با تمام وجودم. عزيزان درکتون ميکنم با تمام احساسم. دوستتون دارم از صميم قلبم. بيائيد حال که يه جمع و خانواده ای با هم تشکيل داده ايم هر  روز و هر شب برای ظهور مولايمان امام زمان دعا کنيم و هر صبح به ان حضرت سلام دهيم و عرض کنيم اقا جان مولای ما همه شيعيان غريبانه در انتظار فرج هستيم. خداوندا پروردگارا فرج اقا امام زمان را نزديک بگردان . آمين

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 و ساعت 8:14 |

+ : اين درست اما مردم ما عادت کردند ديگران برای انها تصميم بگيره.

- :  مگه اين مردم جز خود ما هستيم . ببين شما اينجا نشسته ای و بدون اينکه فعاليتی بکنی ميخوای خدا بارمشکلاتت را کم کند. اما تا بحال خودت برای اين منظور چقدر زحمت کشيده ای؟

+ : راستش من دستم به هيچ جا بند نيست. همه جا شده پارتی بازی . به هر جا سر ميزنم جواب منفی ميگيرم . علی اقا شما نفست از جای گرمی بلند ميشه . درد ما رو نمی دونی که اين حرفا رو ميزنی .

- :  نه اشتباه نکن . اينطوری که ميگی نيست. از کجا ميدونی من چه مشکلاتی داشته و دارم. از کجا ميدونی الان که دارم با شما حرف ميزنم توی دلم چه غوغايی است . از کجا ميدونی با چه مشکلاتی بزرگ شده ام و با چه بدبختی درس خواندم؟ منتها من سعی کردم با مشکلات مقابله کنم . سعی کردم مسکلات رو شکست بدم نه اونها منو شکست بدن. وقتی مشکلی بزرگ برام پيش مياد . نمی گم من مشکل بزرگ دارم ميگم ای مشکل من يه خدای بزرگ دارم و با توکل به خدا مشکلاتم را از سر راه برميدارم.

همراه با اين جملاتی که می نوشتم اشکم جاری شد غم دوباره به دلم هجوم اورد و يه بار ديگه ياد و خاطره مينا جلو چشمم رژه رفت . دوباره از حالتی که دقايقی پيش داشتم دوست اينترنتی خودم را نصيحت ميکردم بيرون امدم بحدی که چندين بار اون بنده خدا برايم دينگ زده بود و من متوجه نشده بودم و يه ان به خود امدم ديدم نوشته اگر نيستی بروم؟

+ : شما درست ميگيد شايد من ضعيف باشم . شايد من سعی نکردم و خودم را باختم .شايد حق با شما  باشه اما منم خيلی خودم رو باختم .

+ : الو الو الو

+ : دينگ دينگ

+ : رفتيد؟ علی اقا؟

+ : باشه منم ديگه ميرم .

ـ : الو ببخشيد يه لحظه رفتم توی فکر متوجه نوشته هات نبودم . هستيد که؟

ـ : الو الو . دينگ دينگ

دوست اينترنتی من رفته بود . خيلی ناراحت شدم يه لحظه افکار خودم باعث شد او برود شايد امشب به يه نتيجه ای با او ميرسيديم . براش پيغام گذاشتم که فرداشب ميام اونم باشه تا حرفامون را ادامه بديم . خوابم نمی برد اما به هر زحمتی بود به تختم پناه بردم . افکار ذهنم را مشوش کرده بود . مانند مادر داغداری می ماندم که فردی ميايد و خاطرات فرزند جوانمرگش را به يادش می اورد. به عقب برگشتم به زمانهايی که تازه پا به دبستان گذاشته بودم و همه به ديده ترحم به من نگاه ميکردند و به اين که اين پسر پدر نداره مواظبش باشيد. انان نمی دانستند با اين حرفها چه ضربه ای به اين بچه ۷ ساله ميزنند . نمی دانند تا ساليان سال روحيه و غرور او را دارند خرد ميکنند . احساس خودشان دلسوزی است اما احساس درون من حقارت بود. انان داشتند به راحتی غرور و شخصيت مرا خرد ميکردند . تصويری در قاب روی ديوار اتاقم نصب شده بود . پسر بچه ای که  با لباسی کهنه در سرمای زمستان و زير باران در گوشه ای از پياده رو خيابان نشسته بود و تعدادی جارو روی زمين گذاشته بود و می فروخت . با اينک از سرما قطره اشکی روی گونه خود نمايی ميکرد اما با افتخار سرش را بالا گرفته بود و به همه اعلام ميکرد که با اينکه از مال دنيا بی بهره ام اما همتی دارم به بزرگی قلب بزرگم و خدا را شکر ميکنم که تنی سالم دارم که زير اين باران با کار کردن خرج خود و خانواده را تهيه ميکنم و منت  احدی از زمينيان بر گردن من نيست . شايد عده ای عبور ميکردند و در دل بر اين پسر نوجوان ترحم ميکردند اما ديگر به گوش او نمی رسيد . ياد روزهايی که جلو مدرسه ميايستادم تا مادرم به دنبال من بيايد وقتی ماشينی می امد و پسر بچه اش را می بوسيد و سوار ميکرد و من بايد زير باران با چتر سوراخ شده مادرم پياده تا خانه را طی ميکردم ازارم ميداد. ياد روزهايی که  در خانه نفت نداشتيم و مادرم هر چه لحاف و تشک بود روی ما می انداخت تا سرما نخوريم و ياد ان زمانهايی که می ديدم وقتی ما بخواب می رويم مادرم تا نيمه های شب با چرخ خياطی دست دومی که تهيه کرده بود برای مردم لباس می دوخت تا ما بتوانيم به مدرسه برويم . گاهی چشم باز ميکردم و می ديدم که چشمان زيبای مادرم با اينکه ۲۸ بهار بيشتر از عمر او نگذشته بود اما بی فروغ بود و ديگر طراوت جوانی را نداشت و اشکی که در نيمه شب بخيال اينکه ما خواب هستيم و نمی بينيم بر صورتش جاری ميشد عين فيلم سينما جلو من روی پرده خاطراتم به نمايش در امده بود. اما با همه اين مشکلات من استقامت و صبر را از مادرم به ارث برده بودم . با اينکه کودکی بيش نبودم هميشه با خودم عهد کرده بودم که درس بخوانم و جبران زحمتهای مادرم  بکنم . هميشه به اين فکر ميکردم که روزی بيايد که اين همه سختی را جبران کنم . اما درد بی پدری و اينکه نه ميدانستم پدرم زنده هست يا مرده؟ ما را می بيند که در نبود او چه می کشيم يا هيچ اطلاعی از وضع ما ندارد؟ مادرم هميشه به نيکی از پدرم ياد ميکرد و مطمئن بود روزی دوباره پدرم برميگردد . بعد از سالها هر هفته با پليس تماس ميگرفت و خواهان اطلاعاتی بود که ايا خبری از پدرم دارند يا نه؟ هميشه اداره پليس به اين اميدواری مادرم و پايبند بودن او به اصول همسری تبريک ميگفت . برای اقوام و خويشان هم باعث تعجب بود با اينکه پدربزرگ و مادربزرگ و عمه ها و عمويم در همان سال اول از برگشت پدرم قطع اميد کرده بودند که چرا مادرم که جوان و زيبا ميباشد اين همه مدت منتظر بازگشت پدرم ميباشد. نمی دانم در چه ساعتی بخواب رفتم اما چشم باز کردم صبح شده بود . طبق هر روز از خونه بيرون زدم و به طرف اداره راه افتادم  و مثل هر روز کارم را شروع کردم اما حال و حوصله حرف زدن با همکاران را نداشتم . سعی کردم با دقت به پرونده ها رسيدگی کنم تا اشتباهی باعث نشه مشکلاتم چند برابر شود. اما بازم خاطراتی که مادرم در مورد پدرم گفته بود برايم تداعی شد .  

      روزی با مادرم در خيابان می رفتيم تا لباسهايی را که برای مغازه ای دوخته بود تحويل دهيم . بعد از تحويل لباسها مغازه دار که خيلی از کار مادرم راضی بود بجز دستمزد مادرم مبلغی ديگر نيز بعنوان پاداش به مادرم داد. مادرم ان مبلغ را قبول نکرد . مغازه دار تعجب کرده بود و ميگفت خانم جعفری من چون از کار شما راضی هستم اين مبلغ را به شما پرداخت کردم. مادرم گفت: من محبت شما را فراموش نمی کنم اما ميدانيد که چند نفر ديگر هم با شما کار ميکنند و چون من زنی بيوه و جوان هستم نمی خواهم هيچ مبلغی اضافه بر دستمزد به من پرداخت کنيد . اگر روزی دستمزد بالا رفت اونوقت من هم با دستمزد بيشتری برای شما کار ميکنم . پول اضافه را روی ميز مغازه دار گذاشت و خارج شد . در بين راه که برميگشتيم قرار بود با گرفتن دستمزد ان روز برای من کفش بخرد. مدتها بود که کف کفشم سوراخ شده بود و با تکه ای مقوا کف ان را پوشانده بودم. به مغازه کفش فروشی رفتيم و بعد از خريد کفش از مغازه خارج شديم قرار بود با بقيه دستمزد خوراکی برای خانه بخرد . بيرون مغازه چند متر دورتر پسر بچه ای ايستاده بود و کفش به پا نداشت . نگاهی به مادرم کرد نگاهی به من و کفش جديدم انداخت و نگاهی به پای برهنه خودش . جلوتر امد و گفت ميشه کفش کهنه ات را به من بدهی بپوشم . جای رودخانه اشک بر گونه هايش جاری بود . مادرم دست او را گرفت و داخل مغازه شد و با بقيه پولش برای ان پسر بچه کفش خريد و زمانی که ديد ان بچه با چهره ای شاد از مغازه خارج شد لبخندی بر چهره مادرم نشست . از مادرم پرسيدم : حالا که بقيه پول را برای او کفش خريدی امروز غذا نداريم چيکار کنيم ؟ مادرم گفت : پسرم خدا روزی رسان است پدرت هيچوقت از کنار افراد فقير بدون توجه عبور نمی کرد. هميشه سعی ميکرد حاصل کارش را با مردمان فقير قسمت کند تو هم بايد مانند پدرت شوی و اول به همنوعانت برسی بعد به خودت . اگر به ديگران کمک کنی حتما خداوند به تو کمک خواهد کرد. به طرف خانه رفتيم و چهره مادرم را می ديدم که حتما داشت فکر ميکرد که امروز غذای ما را از کجا تهيه کند . به خانه که رسيديم خواهرم در را به روی ما باز کرد. خيلی خوشحال بود . مادرم پرسيد خبر جديدی داری دخترم . خواهرم گفت مادر :خانم هاشمی يک ساعت پيش در خانه ما امد و يک قابلمه برنج و خورش قيمه به من داد و گفت بخاطر سلامتی اقای هاشمی نذر داشته ايم و اين هم سهميه شماست . نگاهی به مادرم کردم و نگاهی ديگر به کفشم و هر دو با هم خنديديم .

     آن روز به بزرگی خداوند پی بردم و اينکه هيچ خدمتی به خلق خدا بدون جواب نمی ماند و مادرم هميشه ميگفت اگر به ديگران فکر کردی خدا هم به تو فکر خواهد کرد و باورم نمی شد قبل از رسيدن به خانه خداوند بزرگ مزد مادرم را داده باشد. اين دوران برای من تجربه بود و هر روز کاری جديد و نيک از مادرم ياد ميگرفتم. من درک کردم که هر چيزی خدا به ما داده نيمی از ان متعلق به همنوع نيازمند ماست و ما وسيله ای هستيم برای رساندن نعمتهای خداوند به بندگان نيازمندش. دوران سخت نوجوانی من تمام شد و پا به دبيرستان گذاشتم . حال بهتر مسائل را درک ميکردم و می فهميدم و با اينکه مادرم مخالف کارکردن من در ان سن و سال بود بدنبال کار ميگشتم . در يک نانوايی نزديک منزلمان کار پيدا کردم و صبح اول وقت و بعد از ظهرها بعد از وقت مدرسه بصورت نيمه وقت به انجا ميرفتم و دستمزدم را هر روز در پايان کار دريافت ميکردم و ان را به مادرم برای کمک خرج ميدادم . يادم نمی رود اولين روزی که مزد گرفته بودم و با خوشحالی به خانه امدم و دستمزد را به مادرم دادم. ان روز مادرم گريه کرد و گفت الحق که پسر خلف پدرت هستی و نمی توانی بيکار بمانی و از کنار مشکلات خانواده بگذری. خوشحالم که خداوند پسری چون تو را به من عنايت کرده و روی زمين نشست و سجده شکر بجا اورد و من ان روز خوشحالتر از هر زمانی بودم چون ميديدم که وجود من مادرم و خواهرانم را خوشحال ميکند. همزمان با کارکردن درس ميخواندم و با هيچ وقت پيمان خودم را فراموش نکردم که درسم را بخوانم و زندگی پرباری را برای خود و خانواده تهيه کنم. دومين روزی که اشک چشم مادرم را ديدم که از فرط خوشحالی جاری شد زمانی بود که روزنامه در دستم بود و با شادی به مادرم پيغام دادم دانشگاه پذيرفته شده ام . ان روز ميدانستم ديگر مشکلات من تمام ميشود. قبولی در دانشگاه همزمان با ازدواج خواهر بزرگم بود . شادی ما دوچندان شد و خواهر بزرگم ازجمع ما رفت و در کنار شوهرش شروع به زندگی جديد کرد . او بزرگ شده دست مادرم بود و چون مادرم خانه دار و کدبانو . با اينکه بيش از ۲۱ سال نداشت اما رموز خانه داری را به خوبی از مادرم فرا گرفته بود و با کار کردن من و مادرم جهيزيه ای در خور وجود او تهيه کرديم و به خانه اش فرستاديم. روز به روز زندگی ما بهتر ميشد . درس خواندن در دانشگاه با دبيرستان خيلی فرق داشت با اينکه با دخترها مختلط بوديم اما سعی کردم فقط دنبال درس باشم چون ميدانستم مسائل فرعی مرا از درس و زندگی عقب می اندازد و اين نصيحتهای مادرم بود که وقت برای پرداختن به جنس مخالف زياد دارم و الان فقط درس بخوانم. کاری در تعميرگاه ماشين که شبانه روزی بود  پيدا کرده بودم و بعد از دانشگاه مستقيم به انجا ميرفتم . کارفرمای من وقتی ديد درس ميخوانم و دانشجو هستم بيشتر به من احترام ميگذاشت و بعد از مدتی که از کارم راضی بود کليه کارهای مالی تعميرگاه را به من واگذار کرد. من سعی کردم اين اعتماد کارفرما را گرامی بدارم و روز به روز بهتر و بيشتر کار کنم . گاهی هم کارهای بانکی را به من واگذار ميکرد که روزهايی که ديرتر به دانشگاه ميرفتم جهت انجام ان امور به بانک می رفتم و کارميکردم . حقوق خوبی دريافت ميکردم و ديدم که با اين حقوق خانواده سه نفری ما می تواند زندگی را بگذراند به همين علت با مادرم صحبت کردم و خواستم که ديگر خياطی نکند. در اول مادر قبول نمی کرد و ميگفت من بايد درسم را بخوانم اما وقتی اصرار کردم و از انجايی که برای پسر جوانش احترام قائل بود و اگر نمی پذيرفت به غرور من می خورد قبول کرد که فقط دوستان و اشنايانی که برای او کار می اورند قبول کند و برای مغازه دارها کار نکند. 

       در اداره بودم و روی پرونده ها کار ميکردم که مرا به اين عالم و ياداوری خاطرات گذشته اورده بود . نمی دانستم چطوری زمان به اين زودی ميگذرد . تقريبا همزمان کارهايم را انجام داده بودم . همکارانم عادت کرده بودند با من صحبتی نکنند . گاه گاهی کنايه هايی می شنيدم که با هم ميگفتند کاری بهش نداشته باشيد . جوان هست و دوران عشق و عاشقی. دوران بی حوصلگی . گاهی هم که شيرينی ميخوردند ميگفتند بخور ميخواهيم بزودی شيرينی دامادی تو را بخوريم.

    برام مهم نبود که چی فکر ميکنند و چرا اينجوری فکر ميکنند . تصميم داشتم بعد از وقت کار به عيادت اقای هاشمی بروم اما دو دل بودم بروم يا نه؟ از ديدن دوباره مينا می ترسيدم و از تراوش اين بذر عشق در دلم واهمه داشتم . اما چاره ای نبود بايد می رفتم اما رسمی تر برخورد ميکردم. ناهار را با مادرم خوردم با اينکه سعی ميکردم چهره ام نشان ندهد که نگران اما بزرگی خدا را ميشود در حرکات مادر تماشا کرد. مادر به راحتی به قلب فرزندش رسوخ ميکند و از مکنونات قلب او اگاه ميشود. قبل از بيرون رفتن از خانه مادرم گفت: علی تو عزيز منی نمی خواهم هيچوقت نگران ببينمت . دلم ميخواد حرفاتو با مادرت در ميان بگذاری . دلم ميخواد مرا همچون گذشته دوست خود بدانی . مدتی است موضوعی ترا رنج ميدهد در خودت مريز.  با خنده ای از در خارج شدم و به طرف خونه اقای هاشمی حرکت کردم . زنگ خانه را به صدا در اوردم و صدای مونا دختر کوچک اقای هاشمی از پشت اف اف پرسيد کيست؟ گفتم جعفری هستم . در باز شد و در استانه هال خانم هاشمی را ديدم که با روی باز به استقبال امده بود. احساس ميکردم در اين مدت خداوند مادری ديگر به من عطا کرده چنان رفتاری گرم و مادرانه با من داشت که حس غريب بودن در اين خانه نداشتم .اقای هاشمی تا دو روز پيش که ديده بودمش خيلی بهتر شده بود و نشسته بود داشت داروهاش را می خورد . بعد از روبوسی با ايشان نشستم و عذر خواهی کردم که نتونستم حضورا برای عيادت بيام. اما نگرانی در وجودم بود که نکنه اقای هاشمی چيزی فهميده باشه . نگران از اين بودم مبادا بدبينی به ذهن اين خانواده بيايد که چشم من ناپاک هست.؟ حال ايشان را پرسيدم و برام دقايقی از وضعيت خود بعد از عمل گفتند و خوشحال بودم که بهتر شده اند و راضی هستند. اما ضربان قلبم بالا رفته بود. درون خودم به دنبال مينا می گشتم ولی چطور می توانستم بفهمم که مينا در خانه هست يا نه؟ سعی کردم با تعريف کردن از پارک و اينکه جای اقای هاشمی خالی هست مسير فکريم را عوض کنم . آقای هاشمی سر حال به نظر می رسيد و شروع کرد به جک تعريف کردن و اين اولين بار بود که ايشان را در حالت غير رسمی ميديدم . خانم هاشمی و مونا هم به ما پيوستند و من فهميدم که حتما مينا در منزل نمی باشد و الا او هم می امد. از همه جا صحبت کرديم و گفتيم و خنديديم . خوشحال بودم که در کنار انها هستم . از نذری انان نيز تشکر کردم و خانم هاشمی گله داشت که چرامادرم را نمی اورم . به انان قول دادم در ملاقات بعدی حتما مادر را با خودم ببرم. مونا در کنار من نشسته بود و خيلی راحت منو داداش علی صدا ميکرد و من از اين خطاب لذت می بردم . ساعتی از حضور من در انجا گذشته بود که مونا کتاب رياضی را اورد و از من خواست که در حل مسائل به او کمک کنم که با اعتراض مادرش روبرو شد. من پا در ميانی کردم و گفتم حاج خانم اشکالی نداره خوشحال ميشم بتونم کمکش کنم . مادرش گفت : ساعتی ديگه مينا مياد و کمکش ميکنه چرا الان وقت شما را بگيره و من از خبری که داده بود سرخوش بودم و بهتر ديدم به مونا جهت گذران وقت کمک کنم تا بتوانم مينا را ببينم . با اينکه با خودم قرار گذاشته بودم از روبرو شدن با او اجتناب کنم اما دست خودم نبود و نمی توانستم بدون ديدن او بروم . به همين خاطر کتاب را از مونا گرفتم و شروع کردم به همراهی کردن با مونا در حل مسائل او. هنوز چند تا از مسائل مانده بود که مينا به خانه امد. قبل از اينکه لباسش را عوض کند به اتاق اقای هاشمی امد و تا مرا ديد نگاه معنی داری به من انداخت و سلام کرد و به طرف پدرش رفت و صورت او را بوسيد و حالش را پرسيد. اقای هاشمی با محبت فراوان جواب محبتهای دخترش را داد و دگر بار ياد تشنه محبت پدر بودن به ذهنم امد. مينا از اتاق بيرون رفت اما نگاه او چه معنی ميداد نفهميدم . ايا ناراحت بود که به خانه انها امده ام ؟ ايا او هم از دوری من در رنج و عذاب بود و تعلق خاطری به من پيدا کرده بود؟

                                                                                                                       .........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 و ساعت 9:13 |
 ......گذر زمان را متوجه نمی شوم . ساعتها به درون دنيای اينترنت فرو ميروم . روزنامه های وبلاگها - سايتها و ..... مرور ميکنم و خود نمی فهمم که چند ساعت گذشته . گاهی مطالب زيبا را کپی ميکنم و در جايی برای خودم نگهداری می نمايم. گاهی به مطالبی برخورد ميکنم در دنيای سياست که برای سوالهايم جوابی نمی يابم  . عجب دنيای شگفت انگيزی است اين اينترنت . نمی دانم بعد از ما چه کشف خواهد شد و حتما اين اينترنت را خيلی پيش پا افتاده فرض ميکنند . دوست دوران دبيرستان به امريکا عزيمت کرده و مشغول ادامه تحصيل بود ساعتی را با ايشان گفتگو يا همان چت اينترنتی کردم و تصوير او را مشاهده کردم . خيلی صحبت کرديم از هر دری حرف زد . پسر درس خوانی بود و تشنه فراگيری علم و دانش . دوست دارم هميشه با او هم صحبت باشم تا بتوانم از دانسته های او بهره ببرم. دلم ميخواهد هر روز از چيزهايی که ياد ميگيرد بهره ببرم . اما تفاوت ساعت ما با انها و برعکس بودن افق ما مشکل اين ارتباط دو طرفه هست . سعيد در زمانی که در ايران بود از همان زمان دبيرستان بدنبال علم فيزيک بود و عاشق فيزيک . بارها و بارها در اين علم تحقيق کرد و با اينکه سن کمی داشت اما بخاطر مطالعاتش از دبير فيزيک بيشتر اطلاعات داشت و در مسابقات علمی که شرکت ميکرد زبانزد خاص و عام شده بود . کنکور سراسری رتبه بسيار بالايی اورد و همين باعث شد که بسياری از دانشگاههای امريکا خواهان پذيرش او شوند و چون از نظر مالی هم مشکلی نداشت به ان قاره نوظهور مهاجرت کرد اما هيچوقت باعث نشد دوستان قديمی خود را فراموش کند و يا به قول امروزی ها خودش را گم کند . او به تمام معنی مصداق مثل ((درخت هر چه پربارتر سر به زيرتر )) بود . من برای سعيد احترام زيادی قائل بودم و هميشه از پيشرفت او لذت ميبردم . سعيد بارها و بارها در چت به من گفته بود که سياستهای دنيای غرب در فکر نابودی ايران و ايرانی هست و اکثر ايرانی ها در انجا مشکل دارند. ايرانی ها عرق ملی و علاقه زيادی که به دين و کشورشان دارند در هيچ شرايطی خود را سرسپرده نمی کنند و نهايتا در هر جای دنيا باشند افتخارشان اين است  که ايرانی هستند و سعيد با حرفها و صحبتهاش اينو بطور دائم تذکر ميداد .ساعتها در پای چت به گفتگو پرداختم بحدی که فکرم از مينا دور شده بود . ان روز را بخانه اقای هاشمی نرفتم و بعد از اينکه همراه با مادرم شام را خورديم تلفن را برداشتم و تماسی با ايشان گرفتم . خانم هاشمی ضمن احوالپرسی گفت امروز به ما سر نزدی . ما به شما عادت کرده بوديم و امروز اقای هاشمی سراغ شما رامی گرفت. عذر خواهی کردم و گرفتاری را بهانه قرار دادم و گفتم در اولين فرصت حتما سری به ايشان خواهم زد. اما در حقيقت تصميم گرفته بودم که مدتی برای فراموش کردن اين موضوع به انجا نروم . بعد از اينکه گوشی را گذاشتم همراه با مادرم به تماشای تلويزيون پرداختم و مادرم سر صحبت را باز کرد و پرسيد چيه مدتی گرفته ای ؟ گفتم فقط خسته ام. مادرم که از درون قلب من باخبر شده بودو به قول خودش فرزندش را مثل کف دستش ميشناخت گفت به من دروغ نگو مادر راحت ميتواند راست و دورغ فرزندش را تشخيص دهد . گفتم مادر باور کن فقط مقداری خستگی روز هست و چيزی خاصی به وجود نيامده اگر موردی باشه حتما با شما در ميان خواهم گذاشت چه کسی بهتر از شما و مهربانتر از شما مادرم. نگران نباش مادر من پسرت هميشه در کنار شماست و بايد خمره ترشی را برای او اماده کنی و با خنده ای بحث را فيصله دادم. اخبار داشت انفجارهای عراق رانشون ميداد . صدها بيگناه در عراق بر اثر اين انفجارها کشته شده بودند و کسی هم از اين همه حقوق بشری فريادی نمی زد ملت بيچاره عراق چرا بايد طعمه اين خشونت ها شوند. تا کی مردم مظلوم اين کشور مسلمان بايد طعمه دست اندازی های ابرقدرتها باشند. و تا کی بايد زير چکمه های ستمگران اينچنين خرد شوند. غرور يک ملت تا کی بايد دستخوش جنايتکاران باشد. ؟ زبانه های اتش و دود شهرهای مختلف عراق را فرا گرفته بود و هيچ کسی نبود به حمايت از اين ملت مظلوم برخيزد. دلم خيلی گرفته بود . شايد اگر حضور مادرم در انجا نبود اشک از ديدگانم جاری ميشد و پهنای صورتم را می پوشاند. با تمام خستگی خواب ازچشمانم گريخته بود و خوابم نمی برد. دگر بار به سراغ کامپيوتر رفتم و شروع به چت کردن با اقايی که مدتی پيش با او در اينترنت اشنا شده بودم کردم. ای دی  او که هرگز تا بحال نتوانسته بودم اسمش را بفهمم و يا حتی بدانم حقيقتا دختر است يا پسر . اما از بحث کردن با او لذت ميبردم . روز اول گفتم من از وقت گذرانی در چت خوشم نمی ياد و تا وقتی که بدانم چيز مثبتی ياد ميگيرم ادامه ميدم اما به محض اينکه ببينم دارم وقتم را تلف ميکنم قطع خواهم نمود و اين کلمات را در کمال احترام و صداقت ادا کردم. بيشتر از شش ماه بود که با وی که ای دی (دلتنگم) مشخصه او بود چت ميکردم و امشب نياز داشتم با او صحبت کنم چون خودم از هر زمانی دلتنگ تر بودم . مثل هر دفعه با سلام اغاز کرديم .

پرسيد : چه عجب مدتی نبودی؟

گفتم : گرفتاری روزگار نمی ذاره شما چطوريد؟

-: خوبم . يعنی بد نيستم . ميگذرونم.

+: از دلتنگيهات چه خبر؟ بهتر شدی؟

- : بهتر که چه عرض کنم برای يه ادم دلتنگ هميشه يه جور ميگذره.

+ : با همه اين احوال باز روزهای پر خنده در زندگی ادمها پيدا ميشه. ميتوانم يه سوال خصوصی ازت بپرسم؟

- : بله چرا که نه.

+ : تا بحال عاشق شدی؟

- : نمی دونم . گاهی افرادی را می بينم فکر ميکنم عاشقم. گاهی فکر ميکنم از همه متنفرم . گاهی بچه ها رو می بينم بهشون عشق می ورزم اما همين وقت زمانی که فکر ميکنم اين بچه روزی بزرگ ميشه و مثل من و بقيه دو رو و دو رنگ و متظاهر ميشه او اون بچه هم بدم مياد.

+ : بچه بخودی خود گناهی ندارد و زمانی که بدنيا مياد پاک و معصوم هست و اين تربيتها و اموزشها هست که يکی را عالمی پرهيزگار و ديگری را جانی بار می اورد.

- : درسته اما فرهنگ جامعه هرگز عوض نمی شود چون روند ان بسيار کند ميباشد. و تا چند نسل اينده همين می ماند.

+ : چه کسی بايد اشتباهات را اصلاح کند؟ بايد منتظر کسی باشيم از بيرون بيايد فرهنگ ما را اصلاح کند؟

- : اما ما که قادر به عوض کردن نيستيم.

+ : اگر همه دست به دست هم دهيم و مشکلات را بررسی کنيم و از خودمان شروع کنيم حتما موفق خواهيم شد . اما اگر قرار بر  ابن باشد که همه به ديگری بسپاريم همچنان در عقب ماندگی کشورمان کمک کرده ايم .

                                                                                                    ........ ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و یکم آبان 1384 و ساعت 11:12 |

بنام خدای مهربان حافظ جان امام زمان

      سلام بر مهدی سلام بر منجی سلام بر مهر و مهربانی سلام بر ايمان سلام بر عشق و عاشق سلام بر امام زمان .مهديا چشمها هر صبح در انتظار رويت توست و دلها هرصبح ميتپد به اميد ديدار تو امام زمان همه شيعيانت در انتظار فرج تو هستند و هر لحظه زمزمه مهدی بيا بر لبانشان جاری است . امام زمان دنيا را نيرنگ و ريا ظلم وجور مسلمان کشی و شيعه کشی فرا گرفته . امام زمان تنها کشوری که هر لحظه درانتظار ظهورت دعا ميکند ايران عزيز و ملت مسلمان ايران هست خود نظاره ميفرمائی که کفار جهان چه ميکنند و چگونه با نيرنگ در صدد نابود کردن اين شيعيان مومن هستند امام زمان دنيای کثيف سياست بر عليه مسلمانان قيام کرده اند و در صدد نابودی اسلامند چرا اسلام را بزرگترين خطر برای سقوط خود ميدانند . پسر فاطمه. وارث علی امام زمان ما تنهائيم در اين دنيای پر از ظلم تنهائيم . امام زمان ارزوی ديدارت و ارزوی قيامت و نابودی کفر همواره همراه ماست . اقا جان مولای ما اقای ما تا کی در غربت و غيبت ميخواهی بمانی . اقا جان امام زمان تا کی ميخواهی نظاره گر قتل عام مسلمانان در فلسطين و لبنان و عراق و اردن و افغانستان و.... باشی . تا کی ميخواهی تحقير کردن پيروانت را در سراسر جهان ببينی ؟ اقا جان بيا و ما را ياری ده . بيا و ما را کمک کن . بيا و ما را از ظلم و ستم مسلمان نماهای دنيا خلاص کن . انان که دم از مسلمانی ميزنند اما بر سر ميز شام و تفريح نامسلمانان می نشينند و خنده بر لب دارند برای فروخت عزت مسلمانی خود . بيا و ما را نجات بخش . خدايا مهربانا پروردگارا ظهور مولای ما اقای ما امام زمان ما را نزديک بگردان و دل شيعيانش را به ديدار رخ زيبايش منور بگردان . امين

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و یکم آبان 1384 و ساعت 9:11 |
....ساعت ۸ صبح از خواب بيدار شدم اولين روزی بود که دير به اداره ميرفتم تا نزديکيهای صبح بيدار بودم و بعدش خواب ماندم . با عجله و چهره ای نگران اماده شدم و بطرف اداره به راه افتادم . به اداره که رسيدم اتاقم مملو از ارباب رجوع بود. همکارانم نگران شده بودند . همه ميخواستند بدانند چه اتفاقی افتاده که بدون اطلاع قبلی اين مدت دير امده ام . خودم خنده ام گرفته بود ارباب رجوعها با پرونده هاشون که در اتاق انتظار مرا می کشيدند عصبانی بودند. هر کدام حرفی ميزد يکی ميگفت : هر وقت دلشان بخواد ميان. کسی به کسی نيست . مگه کسی دلش به حال مردم سوخته؟ خلاصه در مدت نيم ساعت همگی را راه انداختم و اتاق خلوت شد و تازه حالا بايد جوابگوی همکاران می بودم. قبل از سوال کردن انان گفتم: ديشب مهمان بوديم و خيلی دير خوابيدم به خاطر خستگی صبح خواب ماندم همين . ديگه اقايون محترم سوالی ندارند؟

 همه خنديدند و از اينکه من با پاسخی که داده بودم راه را بر سوالات مختلف انان بسته بودم قيافه گرفته بودند. ميزها همه شلوغ و مملو از پرونده بود و حوصله کار کردن را هم نداشتم . افکارم برگشت طرف شب گذشته و اتفاقاتی که منزل اقای هاشمی افتاده بود. چهره مينا برای لحظه ای از ذهنم محو نميشد نمی دانستم چه اتفاقی افتاده و چرا اينقدر مرا مشغول کرده است . اگر آقای هاشمی متوجه اين حالات من نسبت به مينا می شد حتما عصبانی ميگرديد . او منو به چشم پسرش به خانه راه داده بود و اگر من ميگفتم مهر دخترش در دلم افتاده شايد هزار و يک فکر ميکرد. شايد می گفت ای پسر ناخلف من به تو اعتماد کردم که به خانه ام امدی حال به دخترم به چشم ديگری نگاه کردی ؟ ميترسيدم که اين موضوع رابطه مرا با آقای هاشمی دچار خلل کند. خودم را مشغول کار کرده و سعی در مبارزه با احساسم کردم به هيج وجه نمی خواستم رابطه خوبی که با اقای هاشمی داشتم از بين برود. تصميم گرفتم مينا را به چشم خواهرانم نگاه کنم و برای اينکه اين احساس جديد از ذهنم برود به خود گفتم چند روزی به خانه انان نمی روم و تلفنی حال ايشان را می پرسم . اگر سوال کرد می گويم کسالت داشتم يا کاری پيش امده شايد نبينمش از دلم بيرون برود. پرونده ها را باز کردم و مشغول کار بر روی انها شدم . نمی دانم چگونه ساعات گذشت که نفهميدم . چنان مشغول کار شده بودم که گذر زمان را متوجه نشدم .

بعدازظهر به خانه رفتم . کامپيوتر را روشن و نشستم پای خواندن روزنامه های مختلف . قبل از هر چيز به صفحه حوادث علاقه زيادی داشتم . مستقيم به سراغ ان صفحه رفتم . چهار مورد خودکشی بود . چندين مورد سرقت و مواد مخدر و ادم ربايی و... جدا اين فيلمهای خارجی در اين چندين ساله همه چيز را به جوانان ما ياد داده . اخه کی ديده و شنيده بوديم که بچه ای را گروگان بگيرند و تقاضای پول کنند . ناهنجاريهای جامعه زياد بود . بيکاری باعث رو اوردن جوانان به خلاف شده و بروز بزهکاران کم سن و سال ادم را ازار ميداد. چيزی که برايم جلب توجه کرد فرار دختری ۱۶ ساله از خانه بود . وقتی ماجرای ان را خواندم از تعجب مات مانده بودم . دختر از خوشی زياد از خانه فرارکرده بود. اين ديگر چه نوعش هست . ؟ گفته بود خوشی زياد زير دلم زده و از خانه فرارکردم . خدای من اين ديگر چه نوع زندگی هست ؟ يکی از بی چيزی و برای يه لقمه نان اواره ميشه و يکی از سيری زندگی راحت زير دلش ميزنه . به سراغ سايت شاعران رفتم و به شعر زيبای سهراب سپهری برخوردم :به سراغ من اگر ميايی نرم و اهسته بيا مباد که ترک بردارد چينی نازک تنهايی من . ما انسانها چقدر شکننده ايم . احساسات ما چقدر نازک و لطيف هست . گاهی ميگويند مردها سنگ دلند و به همين دليل شغل قاضی و ... به انان داده ميشود.اما اينطور نيست مردها سعی احساسی هستند اما ان را کنترل ميکنند و منطقی عمل ميکنند اين دليل بر ان نيست که مرد احساس ندارد. همان حسی را که ليلی به مجنون داشت مجنون هم به ليلی داشت. عشقی که هر دو را جاويدان کرد. وقتی پای کامپيوتر می نشينم .....ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384 و ساعت 10:9 |

                                                

با اجازه خانم هستی از وبلاگ ايشان  (مسافر کوير ) اين تصوير را عاريه گرفتم خيلی تصوير زيبايی هست. خواستم صفحه وبلاگم را مزين کنم.

وقتی خداوند ادم و حوا را افريد و خانه انان را در بهشت قرار داد به فرشتگان امر کرد بر ادم سجده کنيد که اشرف مخلوقات هست . همه سر بر سجده گذاشته و ابليس با تکبر عرض کرد من از آتشم و از ادم خاکی برترم و بر ادم سجده نخواهم کرد . خداوند او را از درگاه خود راند اما ابليس در ازای عبادتهای خود از خداوندخواست که به درون انسانها رخنه کند اول دل ادم را خواست اما خداوند فرمود انجا جايگاه منست و  ابليس پوست ادم را خواست . حوا در پی وسوسه های شيطان از شجره طيبه که منع شده بود تناول کرد و همراه با ادم از بهشت بسوی زمين روانه شد تا نسلهای بعد را بوجود اورند و اما ای انسان وقتی خدا در قلب ماست چرا بايد با هوسهای زمينی و فعال کردن نفس اماره خود را در دام شيطان اندازيم بياييم تنها خداوند را بياد داشته باشيم و لحظه ای از ياد او غافل نباشيم تا به کمالی که خداوند در جهان اخرت برای ما قرار داده برسيم. التماس دعا

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه هجدهم آبان 1384 و ساعت 11:8 |
    ...با غمی که از مرگ ان مرد بر من چيره شده بود از اداره پليش خارج شدم و به طرف خانه به راه افتادم . نمی دانم چگونه به اين راحتی  زندگی پدر خانواده ای را که فرزندان او در انتظار ديدن پدر بعد از يک روز کار طاقت فرسا بودند گرفته بودند و خيالی ارام داشتند. افکار همه گونه بر من فشار ميآورد . چقدر افرادی اينچنين پست و دنی بودند. نميدانم اين زندگی چقدر ارزش دارد که اينچنين حاضر به کشتن و جنايت می شويم زندگی که تا چشم بر می زنی سالهای عمر تمام شده و بايد در خانه ای بنام قبر تا برپايی قيامت و دادگاه حساب و کتاب بخوابيم. خدای من هر چه به اطرافم نگاه ميکنم جز ريا و دورويی و نفاق چيزی نمی بينم . نمی دانم چطور مسير را طی کردم و نفهميدم تا منزل را پياده طی کرده بودم . افکار مغشوش در ذهنم آزارم ميداد . به خانه رسيدم مادرم نگران منتظرم بود . همه چيز را برايش تعريف کردم و ميترسيد از اينکه قاتلان مرا شناسايی کرده باشند. با دادن اطمينان از اينکه انان مرا نديده اند به اتاقم پناه بردم . ديوان حافظ را برداشتم و با خواندن فاتحه ای برای حضرت حافظ تفالی زدم و غزل:

 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد          عالم پير دگر باره جوان خواهد شد 

توجه مرا جلب کرد . خدايا آينده چه برای من رقم زده است .؟ خيلی خسته بودم و به تختم پناه بردم و دراز کشيدم . خود را در کنار دريايی زيبا ديدم همراه با اسمان ابی . صدای دريا به من ارامش ميداد می دويدم در امتداد عرض دريا . پاهايم در شنهای کنار دريا فرو می رفت . و خنکی مطبوعی پوست پای مرا نوازش ميداد . احساس ارامش ميکردم . ميخواستم هميشه در کنار دريای پاکی ها و اسمان ابی بمانم و همانجا روزها و شبها با دريا و صدای اب درددل کنم. به دور دست به افق نگريستم فرشته ای با بالهای سفيد و زيبا بسوی من می امد و من نمی توانستم او را ببينم فقط سايه ای از او در دور دستها ديده ميشد . بطرف دريا و او دويدم کم کم داشتم در اب فرو می رفتم دستم را به طرف فرشته دراز کردم و استمداد کمک کردم با يک چشم بر هم زدن خود را بر بالهای زيبای او ديدم که مرا به طرف ساحل ارامش ميبرد . باد خنکی به صورتم می خورد مرا در کنار ساحل زمين گذاشت و ناپديد شد به اطرافم نگاه کردم کسی جز خودم را نمی ديدم . خواستم فرياد بزنم و او را صدا کنم که فريادم در گلو گير کرد و جز ناله ای بيرون نيامد . صدای مرا ميخواند علی جان پسرم چی شده؟ چشم گشودم مادرم را در کنار تخت با چشمان مملو از اشک ديدم . هنوز در عالم خواب بودم که مادرم بار ديگر با صدای غمگينی گفت خواب ميديدی . بلند شو ابی به صورتت بزن . مرا ترساندی پسر . چرا در خواب فرياد می زدی ؟ به که ميگفتی برگرد؟ خوابم را به ياد اوردم . بلند شدم صورتم را شستم و به آشپزخانه سری زدم مادرم چای ريخته و منتظر من بود. نشستم و به مادرم نگاه کردم . لبخندی بر لبم نشست و برای اينکه نگرانی را از وجود مادرم دور کنم گفتم خواب زيبايی ديدم . فرشته ای در خوابم بود که به من کمک کرد تا در دريا غرق نشوم . مادرم لبخندی زد و گفت خير است پسرم . تو بايد ازدواج کنی حتما همان همسر اينده ات بوده. جالب بود مادرم هر چيزی را به زندگی اينده من ربط ميداد . مادر است و هزار اميد و ارزو که برای تک پسرش در نظر گرفته است . بعد از ساعتی که با مادرم گذراندم از خانه بيرون زدم و بطرف پارکی که نزديک خانه امان بود رفتم ميدانستم آقای هاشمی به آن پارک ميرود . دلم ميخواست در کنارش بنشينم و ساعتها حرف بزنم . به پارک رسيدم و بدنبال اقای هاشمی بودم که خودش مرا صدا کرد و با شوخی گفت : علی اقا دنبال من می گردی ؟ بفرما در خدمتيم خوش امدی . جلو رفتم و بعد از احوالپرسی روی نيمکتی در پارک نشستيم .چهره مهربان و متينی داشت که به دل هر کسی می نشست . هوای دلنشين پارک لحظاتی ما را وادار به سکوت و گوش دادن به صدای برگها و اواز پرندگان کرد.

          بالاخره اقای هاشمی سکوت را شکست و پرسيد: علی اقا دنبال من می گشتی حتما کاری داشتی که بدنبالم به پارک امده ای  ؟ نگاهی به چهره اش انداختم و به چشمانش خيره شدم . چشمانی کنجکاو را می ديدم . متعجب بود از اينکه چرا به سراغ او رفته ام اما خودم احساس راحتی خاصی ميکردم . دوست داشتم درد دلهای چندين ساله ام را برای کسی بازگو کنم و تنها اقای هاشمی را امين خود ميدانستم . اهی کشيدم که او را ناراحت کرد و گفت: پسرم حرف بزن . اگر کاری نتوانم برايت انجام دهم حداقل ميتوانم به درد دلهايت گوش دهم .

سرم را زير انداختم سبزی چمن زير پايم و برگهای زری که روی چمنها را پوشانده بود زيبايی خاصی به فرش کف پارک بخشيده بود. نمی دانستم از کجا شروع کنم ؟ بالاخره به با اين جملات شروع کردم:

از زمانی که يادم می ياد ارزوی ديدن پدرم را داشتم . هميشه چشمم به در بوده که روزی پدرم در را باز کند و مرا صدا کند . مادرم می گويد پدرم راننده کاميون بوده و يکی از روزها که شام مورد علاقه اش را درست کرده بوده هرگز پدرم به خانه برنگشته. هيچ اثری از او پيدا نکردند و چندين ماه بعد کاميون او را در ته دره ای يافتند اما اثری از جسد و خون و ...در کاميون پيدا نشد . پليس عکس او را در روزنامه ها چاپ ميکنه اما هيچوقت کسی تماسی نگرفت . سالها مادرم مرا به همراه دو خواهرم بزرگ کرد و خواهرانم به خانه بخت رفتند . اما هميشه کمبود مهر و محبت پدر را حس ميکردم . بارها و بارها مادرم را ديدم که سر سجاده با خداوند درد دل ميکرد و ميخواست خبری از شوهرش به او برسه . هنوز بعد از ۲۲ سال انتظار برگشت او را دارد . مادرم تعريف ميکنه که چقدر با پدرم يکديگر را دوست داشتند و همه غبطه زندگی انان را می خوردند اما جغد شوم به يکباره بر اشيانه انان نشست و ۲۲ سال انتظار را به مادرم هديه داد . سعی من بر اين بود که فرزند صالحی برای مادرم و برادری دلسوز برای خواهرانم باشم . دیپلم را گرفتم و وارد دانشگاه شدم اما هر زمان که به خانه می امدم اميد ان را داشتم که پدرم برگشته باشد . دانشگاه را تمام کردم و سربازی رفتم و دوران سربازی را تمام کردم چند ماهی بيکار بودم . در ازمونهای مختلف شرکت کردم تا بالاخره در اين اداره پذيرفته شدم . از کارم راضيم اما خلا وجود پدر مرا ازار ميدهد . بی قراری به سراغم می ايد . ارزوی ديدن پدر برايم شده يک رويا. نمی دانم ايا روزی ميتوانم او را ببينم و در اغوش بگيرم يا نه؟ از روزی که شما به محله ما آمده ايد و همسايه ما شديد علاقه شديدی نسبت به شما پيدا کردم . به بهانه های مختلف خودم را سر راه شما قرار ميدادم . احساس ميکنم خداوند مهر شما را بجای پدر در دلم قرار داده . اگر مرا قابل بدونيد دست مهر شما بر سر من قرار بگيره بر من منت گذاشته ايد. چشمانم نمناک شده بود. غرورم اجازه گريه کردن را به من نمی داد . سرم را زير انداختم .

شايد گقتن اين حرفها برای جوانی به سن و سال من درست نبود. اما بنظر من آدم در هر سنی ممکن است احساس کمبودی وجودش را آزار دهد. آقای هاشمی دست مرا گرفت . گرمای دستش تا اعماق وجودم رخنه کرد . احساس ميکردم حقيقتا پدرم دستم را گرفته . آقای هاشمی گفت: مرد بزرگ سرش رو زير نمی اندازه . سرت را بلند کن و سر بلند باش . نامردان هميشه در برابر خدا و خلق خدا سر به زير دارند. تو که با اين همه مشکلات  مايه مباهات خانواده و جامعه هستی . پسرم سرت را هميشه بلند نگه دار و با افتخار بر زمين خدا قدم بر دار. من هم با پدرت فرقی ندارم . خداوند به من پسری عطا نکرده بود و اينک احساس ميکنم يک بار ديگر فرزندی به من عطا کرده . تو مثل پسر خودم می مانی و هر کاری از دستم بر بياد برای تو انجام خواهم داد . هروقت دل تنگ شدی به خانه ما بيا . با هم صحبت می کنيم و با خانواده جديدت نيز بيشتر آشنا خواهی شد . خدا کريمه شايد خداوند ميخواهد با اين سختی ها تو را ازمايش کند که حتما همينطور هست . دعا ميکنيم روزی پدرت برگردد و فرزند برومندش را در کمال و اوج عزت ببنيد . مطمئن باش آن روز برای پدرت بهترين روزها خواهد بود . شايد در جايی قرار گرفته که نمی تواند برگردد . ولی حتما به ياد شما و خانواده اش هست . دعا می کنم خداوند هر جا که باشد در پناه خودش از او مراقبت کند. تو هم نگران نباش . حالا هم بلند شو با هم تا خانه را قدم بزنيم و از اين هوای مطبوع استفاده ببريم.

       با آقای هاشمی به راه افتادم . احساس سبکی ميکردم . باری از دوشم برداشته شده بود . بين راه جعبه ای شيرينی خريدم و به خانه رفتم . خواهرم همراه با شوهر و بچه اش مهمان ما بودند خوشحال شدم . خواهرم با خنده گفت : علی خبری هست که شيرينی خريدی ؟ ما رو هم خبر ميکردی داداشی . گفتم:خودتو لوس نکن ميدونی که من بدون شما ها هيچ کاری نمی کنم و حالا بشينيد تا برايتان تعريف کنم اين شيرينی برای چه مناسبتی خريدم . بعد از تعريف صحبتهايی که بين من و آقای هاشمی گذشته بود مادرم با لبخندی گفت : خدا حفظش کنه . خوشحالم که بالاخره بعد از سالها مردی را يافتی که بتوانی با او درد دل کنی . انشا الله سر فرصتی مناسب خانواده آقای هاشمی را برای شام دعوت خواهيم کرد تا با خانواده او هم بيشتر آشنا شويم . همسايه خوب از خويشان به انسان نزديکترند.

      احساس ارامش ميکردم . شادابی به سراغم امده بود ديگر خودم را تنها نمی ديدم . گاه و بيگاه با آقای هاشمی تماس ميگرفتم و به پارک می رفتيم ساعتها با هم از هر موردی صحبت می کرديم . ديگر کمتر وقت تلف شده داشتم . اما با اينکه روابط گرمی بين ما بوجود امده بود هنوز خانواده آقای هاشمی را نديده بودم . تا اينکه روزی در خانه مشغول تماشای تلويزيون بودم که زنگ درب حياط چندين بار بصدا درامد مشخص بود که هر کس پشت در هست خيلی عجله دارد سريع برای باز کردن در حياط رفتم . پشت در خانم اقای هاشمی را ديدم که گريه کنان طلب کمک ميکرد . با گريه و التماس ميگفت علی اقا کمک کنيد . آقای هاشمی حالش بهم خورده . سريع برگشتم و لباس پوشيدم و به خانه اقای هاشمی رفتم . دختر اقای هاشمی اورژانس خبر کرده بود . بعد از رسيدن من اورژانس هم امد و باتفاق اقای هاشمی را به بيمارستان منتقل کرديم . پزشکان می گفتند ايشان سکته کرده اند و بايد فوری عمل شوند . بعد از رضايت خانم هاشمی وی را به اتاق عمل بردند. پرستاری سريع به ما نزديک شد و گفت به خون نياز داريم . بدون وقفه اعلام امادگی کردم و مرا برای گرفتن خون به روی تخت خوابانده و از من خون گرفتند . نزديک ۴ ساعت عمل طول کشيد و بعد از خروج دکتر جراح از اتاق عمل ابراز رضايت کرد و گفت اگر چند دقيقه ديرتر رسيده بوديد تمام ميکرد . چند روزی رامرخصی گرفتم و کليه کارهای بيمارستان و خانه اقای هاشمی را انجام دادم . اقای هاشمی به بخش داخلی منتقل شدند و من بعد از وقت اداری به بيمارستان برای عيادت و احيانا اگری کاری داشتند می رفتم . خوشحال بودم که ميتوانستم کاری برای انان انجام دهم . بالاخره بعد از دو هفته از بيمارستان مرخص شد و همراه با گل و شيرينی به خانه رفتيم . الحمد الله حالش رو به بهبودی بود. خانم هاشمی برای ايشان تعريف کرده بود که چی شده و اقای هاشمی با نگاه گرم و صميمی دستان مرا گرفت و گفت پسرم الحق که خداوند در اين سن به من پسری عطا کرده نمی دونم با چه زبانی تشکر کنم ؟ خانمم گفت که شما خون داده و همه کارها را در اين مدت انجام داده ايد. گفتم اين حرف را نزنيد اگر شما پدر من هستيد پس نيازی به تشکر نيست که وظيفه فرزندی را انجام داده ام. مهمانها برای ديدن اقای هاشمی به خانه انها می امدند و من بعد از وقت اداری تمام مدت تا پاسی از شب انجا بودم . دختر کوچک اقای هاشمی که ۱۲ سال داشت مرا داداش صدا ميکرد و من اظهار رضايت ميکردم خوشحال بودم که اين خانواده مرا بعنوان عضوی پذيرفته اند. يکی از دوستان قديمی اقای هاشمی برای عيادت امده بود و من به اشپزخانه رفتم تا چای بياورم در ورودی اشپزخانه با مينا دختر بزرگ اقای هاشمی برخورد کردم يک لحظه چشمان ما با هم تلاقی کرد و توی دلم خالی شد . اين اولين باری بود که از نزديک ايشان را می ديدم تا بحال حتی به اندازه ۴ کلمه با هم حرف نزده بوديم. هميشه ايشان را با چادر ديده بودم . اين اولين باری بود که مينا را در لباس خانه ميديدم . الحق زيبا و با وقار بود. چند لحظه هر دو ساکت يکديگر را نگاه کرديم و بعد از لبخندی از جلو در اشپزخانه کنار رفتم تا عبور کند . هر دو خنده مان گرفته بود. چای را به اطاق بردم اما تمام حواسم جمع اون برخورد بود. ميخواستم خودم را از اين موضوع دور کنم اما فکرم بدجوری مشغول شده بود. بعد از اينکه مهمانها رفتند خداحافظی کردم و به خانه برگشتم مادرم هنوز منتظر بود وقتی مرا ديد گفت : کاش پدرت اينجا بود و پسرش را می ديد که چقدر با محبت هست و من در افکار خودم لبخندی زدم و به اتاقم پناه بردم . تا نزديک صبح خوابم نبرد و همش به مينا فکر ميکردم. نمی دانم چه اتفاقی داشت رخ ميداد . بارها سعی کردم فکرم را از او دور کنم اما نشد . ..... ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه هجدهم آبان 1384 و ساعت 9:7 |

وقتی به چشماش نگاه کردم ديگه چيزی نفهميدم . فقط او ديدم و او ديدم و او. دنيا برام رنگ ديگه ای گرفته بود . با ديدنش ضربان قلبم به ۵۰۰ ميرسيد رنگم عوض ميشد دستانم می لرزيد و قدمهايم يارای رفتن نداشت. صداشو که می شنيدم احساس ارامش ميکردم . به خود ميگفتم نيمه گمشده ام را يافته ام . نمی دانستم اونم همين احساس منو داره؟ حتما داره و الا با مهر به من لبخند عاشقانه نميزد . با ديده عاشقانه دل منو نمی لرزوند . احساس کرده بود عاشقشم اگر دوستم نداشت خودشو از من دور ميکرد نه اينکه روز به روز نزديکتر کنه. صبح به او سلام ميکردم ظهر با او خداحافظی ميکردم . بالاخره بهم گفت دختر منو هم گرفتار کردی. بالاخره حرفی از دهنش در امد و بهم گفت که دوستم داره از اون روز به بعد ديگه حال و هوای خودم رو نمی شناختم . هر کاری ميکردم برای رضايت او بود. ديگه احساس ميکردم خدا همه چيز را بهم داده نعمتش را به من کامل کرده . روز به روز عاشقتر شدم . هر شب خودم را در کنار او ميديدم و نجواها ميکردم . روز شماری ميکردم برای زمانی که با هم يکی شويم . حالات من عوض شده بود بحدی که اطرافيان متوجه شده بودند اما برايم اهميتی نداشت . برام مهم بود که او دوستم بدارد. ميگفت يه روز ميام و تو رو از خانوادت ميگيرم و برای هميشه پيش خودم نگهت ميدارم . حرفهای عاشقانه او روز به روز بيشتر ميشد . حتی گريه ميکرد و از دوری من گله داشت . روزها و هفته ها و چندين سال گذشت تا برسيم به مرحله ای که مشکلات با هم بودن را از سر راه برداريم و با هم يکی شويم و زندگی عاشقانه امان را شروع کنيم . يه روز رفتم به ديدنش گفت نازنينم منو ببخش مجبورم کارتی بهت بدم اميدوارم بيای . گفتم مهربانم با تو به ديار باقی هم ميام . گفت اما اين دفعه نمی تونی با من بيای بايد تکی بيای گفتم چرا؟ کارتی به من داد . پيوندتان مبارک در سايه ذل توجهات خداوند پيوند مشترک اقای ....... و دوشيزه ....... را جشن می گيريم حضور ......

ديگه چيزی نفهميدم . بار ديگر کارت را مرور کردم شايد خواب می بينم اری بعد از ان همه حرف عاشقانه و گفتن ها و خنديدنها و گريه ها - با خنده گفت نازنين من و تو به درد هم نمی خورديم تو هم فکر خودت باش بالاخره يه روز بايد اتفاق می افتاد شکستن خودم را و صدای شکستن دلم را می شنيدم با صدای ساعت از خواب پريدم . الهی شکر که خواب می ديدم خدايا هيچوقت دلم نمی خواهد عاشق دنيا شود ميخواهم عشق اسمانی داشته باشم عاشق تو پس تو مرا در عشق خودت مشکن و همراهم باش . چون خود در حديث قدسی فرمودی هر کس عاشق من شود من عاشقش ميشوم. امين

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هفدهم آبان 1384 و ساعت 11:6 |

سلام مهربانان عزيزان همراهان

امروز که از خونه زدم بيرون مثل هميشه به اسمان نگاه کردم اسمان زيبا و ابی رنگ . يادم افتاد به مثلی که ميگن هر جا بری اسمان همين رنگه. اسمان زيباست عشق هست اميد هست در اين اسمان اميدها نهفته هست و نعمت ها که خدا به موقع برای ما می فرسته . اما اسمان دل هم همش ابيه ؟اسمان دل ما روشنه؟ نميدونم اما دلی که ميتونه دوست داشته باشه و دوستش داشته باشند . دلی که ميتونه خوبی کنه و خوبی ببينه چرا بايد تيره و تارش کنيم . با غبارهای تکبر و خودخواهی چرا بايد دل به اين زيبايی را که عاشق ميشه و از وجود عشق خود را فدا ميکنه بايد نابودش کنيم با عداوتها با خودخواهی ها ؟ ای دل ترا دوست دارم چون ميدانم با تمام وجود دوستم داری . تو برای دوست داشتن و عاشق شدن افريده شدی نه برای دشمنی و نااميدی . ای دل دوستت دارم چون معنی عشق را خوب ميفهمی و تيری که از غم عشق در تو فرو ميرود با تمام وجودت نگهش ميداری . ای دل دوستت دارم چرا که می سوزی اما سوختن را نمی توانی ببينی می شکنی اما شکستن را نمی بينی می ميری اما مردن را نمی توانی بميری . ای دل دوستت دارم چرا که گريه تو از صفا و مهربانی توست و می بويمت چرا که اگر اراده کنی بوی بهشت را خواهی داد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه هفدهم آبان 1384 و ساعت 8:5 |

جاده عشق

                                                                                            نويسنده : ف - ق

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه شانزدهم آبان 1384 و ساعت 10:2 |
        .......خانواده علی مذهبی بودند . او دو خواهر داشت که هر دو ازدواج کرده بودند و مادرش بارها به علی گفته بود که دختری را انتخاب کند تا برايش خواستگاری کنند اما علی هميشه بنای مخالفت را می گذاشت و ميگفت امادگی ازدواج را ندارد . علی متعقد بود بايد خانه ای اماده کند و زندگی نسبتا خوبی را تدارک ببيند تا همسر اينده اش در تنگنا و مشکلات نباشد . تصميم گرفت بعد از ظهر ها هم در جايی مشغول کار شود . چند روزی صفحه اگهی روزنامه ها را مرور ميکرد و هر کاری بنظرش مناسب می امد تماس ميگرفت و شرايطش را می پرسيد . او نمی خواست وقت جوانی خود را بيکار بگردد . بارها در محل اداره اش همکاران دختری را به او معرفی کرده بودند اما چون قصد ازدواج نداشت جواب منفی ميداد . روزی در مسير خانه سوار اتوبوس شد و در کنار اقايی مسن قرار گرفته بود . اتوبوس خيلی خيلی شلوغ بود سر و صدا انچنان زياد بود که حتی صدای بغل دستی خود را نمی شنيدی . از همه طرف صدا می امد و از همه بدتر صدای اقای راننده بود که صدا ميزد ايستگاه ... نبود؟ همه صداها در فرياد اقای راننده گم ميشد . صدای گريه بچه ها اه و ناله پيرزنی گرفته بودن هوا و بوی نفسهای توی اتوبوس انسان را ازار ميداد . هر کدام را نگاه ميکردی برای خودش اعتقادی داشت . گروهی باهم بحث سياسی ميکردند . دو تا پسر کنار دستش ايستاده بودند و بنظر می امد دنبال طعمه ای برای دزدی هستند . علی خودش را جمع و جور کرد و مواظب بود مبادا حدسش درست باشد و او مورد سرقت قرار بگيرد . در همين افکار بود که صدای فرياد مردی برخاست که وای خدا سوختم . اتوبوس همهمه شد . راننده کناری نگه داشت و به محض اينکه در اتوبوس باز شد عده ای از اتوبوس خارج شدند . هنوز معلوم نبود چه اتفاقی افتاده وقتی که خلوت شد مردی در صندلی غرق در خون بود . ناله ميکرد سريع با اورژانس تماس گرفتند و امبولانسی مرد مجروح را به بيمارستان انتقال داد. پليس در محل حاضر شد و از مسافران بازجويی کرد . من هر چه نگاه کردم دو نفری را که نظرم را جلب کرده بود در بين مسافران نديدم . مرد با کاری از ناحيه پهلو زخمی شده بود اما علت و اينکه چه کسی اين کار را کرده معلوم نبود . پليس با مسافران صحبت کرد ايا مورد مشکوکی در بين خود مشاهده نکردند همه جواب منفی دادند به من که رسيدند دور از اخلاق ديدم که انچه را ديدم نگويم . به همين خاطر مشاهده خود و اينکه دو پسر جوان را ديدم که بنظر دزد می امدند را به پليس گفتم . همراه با ماشين پليس به اگاهی رفتم تاچهره انان را شناسايی کنم . وقتی شروع به چهره نگاری کردم خيلی برايم جالب بود . اخه عين قيافه ان دو نفر ساخته شد . بعد از بررسی معلوم شد که دو تا از خلافکاران با سابقه هستند . خيلی از وقت من گرفته شده بود و خانواده هم خبر نداشتند و حتما نگران ميشدند از ديرکردن من به همين علت به بازپرس گفتم که بايد بروم و شماره تلفن دادم در صورت نياز بودن به من بتوانند تماس بگيرند.

فصل دوم 

            هوا  نسبتا خوب شده بود خورشيد زيبايی پس از يک باران شديد از پس ابرها در امده و گرمای مطبوعی به پوست ادما می رسيد . گرمای بعد از باران لذت بخش ميباشد . در اسمان تکه های کوچک ابر ديده ميشد ابرهای سفيد و براقی که اسمان ابی را زيباتر کرده بود خيابانها و کوچه ها هنوز نم داشت و از باران شبانه جوهای اب پر شده بود . مردم از تنفس در اين هوا لذت می بردند هوای پاک و تميز و مطبوع . نفس کشيدن در اين هوا دل انگيز بود . ارزو ميکردی ای کاش اين ماشينها از خونه بيرون نمی امدند تا فضا همچنان پاک بماند . اما مردم ما عادت کرده بودند به دو قدم اون طرفتر رفتن را هم با ماشين بروند . کاش فرهنگی پياده ميشد و استفاده از وسايل نقليه عمومی و دوچرخه جای ماشينها رو ميگرفت . کاش مردم فقط برای کارهای ضروری از ماشين استفاده ميکردند انوقت هم حجم استفاده بی رويه بنزين کم ميشد و هم هوا سالم می ماند و هم وضعيت ترافيک خيابانها راحتتر ميشد .

           زودتر از خانه بيرون زده بودم و ميخواستم مقداری از مسير تا اداره را پياده طی کنم . حيفم می امد در اين هوا سوار سرويس شوم . به قدم زدن در پياده رو مشغول شدم از کنار پارکی حاشيه ای گذشتم چقدر اون وقت صبح شلوغ بود بيشتر افراد مسنی که به ورزش صبحگاهی روی اورده بودند . روی صندلی پارک اقای هاشمی توجه مرا جلب کرد . بطرفش رفتم و سلام کردم با روی خوش از جايش بلند شد و گفت : می بينی علی اقا شور و نشاط صبحگاهی را بين مردم . کاش تا اخر روز همينجوری شاد باشند. چقدر از اين جمله اقای هاشمی لذت بردم . با گرداندن چشم اطرافم را نگاه کردم راستی چقدر اين همه زن و مرد در اين پارک اين وقت صبح شاد و خوشحال بودند. خودم از ديدن اين منظره لذت بردم . درختان کاجی که باران روحی تازه به انان داده بود و شاداب و تميز شده بودند تمام پارک را پوشانده بود و درختانی که فصل خزان کم کم برگ انان را بر زمين جهت ياداوری درس برگريزان سوم دبستان بر زمين می ريخت و کمتر کسی بود که بر روی انان پا بگذارد و خش خش ان ذهن ادم رو به خاطرات سال سوم دبستان نبره . و ايام شيرين کودکی را برايش تداعی نکنه . برگ زرد و زيبايی که کف پارک را پوشانده بود و منظره طبيعی و زيبايی از افرينش و نقاش بی همتای ان بوجود اورده بود. گرچه همه فصل خزان را فصل جداييها می دانند اما هر کدوم از فصول مزايايی برای خود دارد و زيبايی که در اين فصل و تنوعات ميوه اين فصل خدا را بياد ادمها مياورد . و به قول شاعر برگ درختان سبز در نظر هوشيار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار. در اين افکار بودم که صدای اقای هاشمی مرا از اون عالم زيبا بيرون اورد . پسر معلوم ميشود کجايی ؟ هر چه باهات حرف ميزنم در يه عالم ديگه سير ميکنی. عذر خواهی کردم و گفتم : ببخشيد چنان مبهوت زيبايی طبيعت اين پارک شده بودم. اقای هاشمی خيلی زيباست چرا تا بحال من متوجه نشده بودم؟ اقای هاشمی گفت: پسرم روزگار چنان ما را به خود مشغول کرده است که خيلی از واقعيتها را نمی بينيم . واقعيتهايی که اگر به انها بينديشيم می بينيم که چقدر از وقتمان بيهوده و برای مسائل پيش پا افتاده تلف ميشود . من هر روز صبح همراه با همسر و دخترم قبل از رفتن به سر کار به اين پارک می اييم و بعد از ورزش صبحگاهی با روانی ارام و جسمی سالم کار روزانه را شروع ميکنيم . چه خوب است شما هم هر روز با ما بياييد و از اين هوا و امکانات خدادادی بهره ببريد . بعد از صحبت کردن با اقای هاشمی از ايشان جدا شدم و با توجه به اينکه مقداری از وقتم را در انجا گذرانده بودم سريعتر به راه افتادم تا اولين ايستگاه سرويس بتوانم سوار شوم.

             روز شلوغی را در اداره پشت سر گذاشتم و مثل هر روز مملو ارباب رجوع جورواجور دورم را گرفته بودند. سعی ميکردم با روی خوش با انان برخورد کنم . خستگی مفرطی ان روز بر من چيره شده بود . بعد از وقت اداری طبق معمول به خانه رفتم و جهت استراحت به اتاقم رفتم تازه چرت به چشمانم هجوم اورده بود که صدای مادرم مرا از خواب پراند . ميگفت از اداره اگاهی با من کار دارند . ماجرای ان روز را فراموش کرده بودم با مادرم در ميان بگذارم و همين باعث نگرانی او شده بود . بلند شدم و سراغ تلفن رفتم و کمی با افسر تجسس صحبت کردم و قرار گذاشتم به اداره پليس بروم . بعد از قطع تلفن مادرم که همچنان نگران ايستاده بود با چشمانی پرسشگر مرا نگاه ميکرد. با خنده ای که ميخواستم او را از پريشانی خارج کنم گفتم بانوی من چيز خاصی نيست و شروع به تعريف ماجرای ان روز اتوبوس کردم . پليس دو فرد مورد نظر را دستگير کرده و از من خواسته به اداره پليس بروم و انان را شناسايی کنم . مادرم با دلواپسی گفت : نکنه برای تو مشکلی پيش بيايد و تو را شناسايی کنند و بعد برايت مشکل ايجاد کنند . گفتم مادر من اولا پليس خود مواظب اين موارد هست در ثانی ماکه نمی توانيم بخاطر جان خودمان خلافکارها را بحال خودشان رها کنيم تا هر کاری دلشان خواست بکنند . توکل به خدا من ميرم اداره اگاهی و برميگردم . اگر چيزی لازم داری بگو وقتی برگشتم بخرم . مادرم هم از خدا خواسته سريع ليستی تهيه کرد و دست من داد و گفت عيبی نداره پسرم برای ايندت خوبه تمرين ميکنی تا ياد بگيری و خنده ای شيرين و زييا کرد و بطرف اشپزخانه به راه افتاد. و من هم به قصد اداره پليس از خانه بيرون رفتم . در انجا مرا به اتاقی بردند و از پشت شيشه چند نفر را به من نشان دادند هر دو نفر در بين انان بودند اما واهمه داشتم برای گفتن پليسی که حضور داشت گفت شما انها را می بينيد اما انها شما را نمی بينند نترسيد . هر دو نفر را شناسايی کردم و بعد از حال مرد زخمی پرسيدم که سری تکان داد و گفت متاسفانه ضربه کاری بوده و بعد از دو روز در بيمارستان فوت کرد.... ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه شانزدهم آبان 1384 و ساعت 8:0 |

دوستان سعی من بر اين است که سومين رمانم را در اين وبلاگ بصورت هر روز قسمتی از ان را تقديمتان کنم اميدوارم از خواندن ان لذت ببريد . سومين کتابم بنام ((قصه عشق )) سرگذشت پسری جوانی است که برای بهتر زيستن با مشکلات زيادی روبرو ميگردد و اينک اين شما و اين هم شروع اين رمان:

فصل اول

          همسايه کناری ما تازه اومده بودند . يک هفته ای ميشد . يه خانواده کم جمعيت و ساکت . حتی گاهی فکر ميکردی کسی در اون خونه زندگی نمی کنه . خانواده ای با دو دختر و يه پسر . بچه ها سنشان بنظر بين ۱۵ تا ۲۲ می امد . بزرگتره دختر بود . خيلی هم زيبا و خوش قد و هيکل . سر به زير و دوست داشتنی . ميگفتند پدر و مادرش فرهنگی هستند . دختر بزرگه هم از بچه های محل شنيده بودم دانشجو هست . خلاصه بسياری از اهل محل در مورد اونا صحبت ميکردند. بعضی ها هم ميگفتند خودشان را از ديگران جدا ميدونند و يا به قولی خودشان را می گيرند. اما بنظر من اونا خيلی خوب بودند. چون کاری به کار کسی نداشتند . حتی صبحها که ميخواستند ماشينشان را از پارکينگ خانه خارج کنند بارها من ديده بودم که ماشين رو خلاص ميکنند و با هل دادن بيرون می اورند تا صدای روشن کردن اون همسايه ها رو اذيت نکنه . خلاصه شده بودند سوژه بقيه همسايه ها . منم هر روز صبح همراه با اونا از خونه بيرون می امدم و سر کار ميرفتم . کارمند بودم . ليسانسم رو دو سالی بود گرفته بودم تا مدتی بيکار بودم . اينقدر در اين امتحان و اون امتحان ورودی شرکت کردم تا بالاخره در يکی قبول شدم و با خوشحالی سر کار رفتم . بعد از ظهرها با پسرها ی همسايه ها گاهی فوتبال باری ميکردم و گاهی هم برای گردش و تفريح بيرون می رفتيم. يکی دو بار شيطنتهای دوستان باعث شده بود که بين ما شکراب شود اما دوباره  با ميانجيگری برميگشتم . ان روز که ما توی کوچه ايستاده بوديم و در حال گفتگو با هم بوديم که دختر بزرگ اقای هاشمی از سر کوچه پيداش شد . وقتی به جمع ما نزديک شد خودش رو جمع و جور کرد و از کنار ديوار عبور کرد بنظر ميامد از اينکه چند تا جوان توی کوچه جمع شدند معذب هست . کمی که دور شد بهرام گفت بچه ها خوب تکه ای هستا ؟ خوشکل و با حال . اما خودش رو ميگيره . از حرف بهرام خوشم نيومد اخه اون نبايد پشت سر دختر های همسايه حرف ميزد بعد از اعتراض من ازشان جدا شدم و به خونه رفتم ديگه دلم نمی خواست با انها ادامه بدم حتی دلم نمی خواست باهاشون سلام و عليک کنم . احساس کردم افراد بيمار گونه ای هستند که از بيکاری سر کوچه و خيابان جمع می شوند و پشت سر اين و ان حرف می زنند . از سر کار که بر می گشتم يه راست به اتاقم می رفتم و خودم رو با کتاب و کامپيوتر و ... سرگرم ميکردم . ميخواستم تنها باشم اما انسان هميشه به همراهی احتياج داره و منم جدا از ادما نبودم . هر وقت از خونه بيرون می رفتم و بچه های محل رو می ديدم تنها با يه سلام و عليک خشک و اينکه کار دارم از کنارشان رد می شدم نمی خواستم مجددا به ان جمع بپيوندم . روزها از پی هم می گذشت و ديگه کم کم عادت کرده بودم . تا اينکه.......

          از محل کار برميگشتم . هوا سرد بود اسمان بارانی . چتری سياهی رو که چندين سال بود استفاده ميکردم بر سرم گرفته بودم و در پياده رو بطرف منزل پياده می رفتم . اخه جايی که سرويس منو پياده ميکنه مقداری با منزلمان فاصله داره همراه با باران باد شديدی هم می وزيد  طوری که با زحمت چتر را نگه ميداشتم خيابان در اين ساعت از روز خلوت بود و تقرييا کسانی که مجبور بودند در خيابان ديده می شدند . هوای بارونی رو خيلی دوست دارم به همين دليل قدمهايم رو اهسته برمی داشتم تا بيشتر لذت ببرم . گاهی هم ماشينی با سرعت از خيابان عبور ميکرد و مقداری از ابهای زير چرخ را به روی عابران پياده می پاشيد. اما برای من اهميتی نداشت . چنان گرم افکار اون روزم در اداره بودم که به اين موضوع فکر نمی کردم . اون روز توی اداره ارباب رجوعی داشتم که بنظر می امد ادم بدبختی هست . عصايی در دست داشت و روی صندلی نشسته بود . از بدبختيهای روزگار صحبت ميکرد و اينکه فرزندی داره که به سرطان خون مبتلا شده و هزينه درمان رو نداره با اون سن و سال از درد روزگار اشک از چشماش جاری شد به حدی که همه ما رو تحت تاثير قرار داد . امده بود شايد اداره بتونه کمکی کنه و هزينه درمان فرزندش رو کاهش بده . يکی از همکاران در سرتاسر اداره مبلغی برای او جمع کرد و زمانی که امد و کمک همکاران را به او داد با اه و خجالت پول رو گرفت و سرش رو زير انداخت و گفت : از اينکه نسبت به من محبت داريد ممنون هستم برای شفای فرزند من دعا کنيد چون هر چه دارم همين دختر هست. اگر بميره نابود ميشم . اخه همسر من در اثر يه بيماری ديگه نمی تونه بچه دار بشه . اگر دخترم بميره همسرم هم خواهد مرد . توی فکر اين مرد بودم و قدم ميزدم . متوجه نبودم که بارون چشم منم شروع به بارش کرده . سر کوچه که رسيدم به اقای هاشمی برخوردم و بعد از دست دادن و احوالپرسی گفت : علی اقا چی شده ؟ مشکلی پيش امده؟ کمکی از دست من بر مياد ؟ با عجله گفتم نه نه ممنون چيزی نيست. گفت پس چرا گريه کردی ؟ تازه متوجه شدم که چشمانم قرمز شده و هر کس منو ببينه متوجه گريه من ميشه . گفتم اقای هاشمی امروز يادم به مشکلی که برای شخص گرفتاری پيش اومده بود افتاد خودم هم متوجه نشدم که دارم گريه ميکنم ببخشيد شما رو ناراحت کردم . با هم به طرف انتهای کوچه که خانه ما بود راه افتاديم و مقداری از کار و روزگار صحبت کرديم و همين چند دقيقه باعث بوجود امدن دوستی بين خانواده ما و اقای هاشمی گرديد .

به خونه که رفتم با مادرم در موردش صحبت کردم و اينکه چقدر اقای هاشمی مرد مهربان و با وقاری هست . و اينکه دلم ميخواد با انان رفت و امد خانوادگی پيدا کنيم ........ ادامه دارد

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه پانزدهم آبان 1384 و ساعت 10:59 |

سلام عزيزان صبحتان بخير از پيغامهای مهراميز همگی ممنون هستم .

امروز اسمان ابری است امروز فصل سرما نزديکتر شده امروز اسمان می گريد. امروز دلها غبار غم خود را بايد بزدايند . دلم منم امروز ابری است و اسمان چشمهای بی رمقم چشمه ساری از اشک دارد . امروز ميخواهم گريه کنم بر گذشته هايی که بر من گذشت و بر اينده مبهم خودم . امروز دلم گرفته .جه بگويم؟ از که بگويم؟ از ناملايمات روزگار؟ از گذشته هايی که هر چه افسوس بخورم به جايی نمی رسم؟ يا به اينده ای که منو در خود می شکند؟ بدنبال گمشده ای بگردم که خودش را از من قايم ميکند؟ يا بگذارم تا خود اشکار شود؟ دستم کوتاه شده و چاره ای جز سوختن و ساختن در اين وادی رو ندارم. يادم مياد زمانی تصميم گرفته بودم کنج خلوتی انتخاب کنم و با تنهايی خودم بسازم بنويسم بگويم اما ميگفتم کو گوش شنوا ؟ تا اينکه اينجا را يافتم و همراه شدم با همه همراهان . همراهانی که چون خودم تنها هستند و امده اند تا با يکديگر خانواده ای تشکيل دهند و يکديگر را درک کنند . امدم و زيستن را با اين عزيزان اغاز کردم امدم تا غبار تنهايی را بزدايم و بگويم و بشنوم . با شما که با منيد و تنهايم نمی گذاريد . دلم بدجوری هوای امام رضا کرده اما نه پای رفتن را دارم و نه امکانات و نه ان حضرت منو می طلبه اما ارزو دارم اونی که در انجا زندگی ميکنه منو فراموش نکنه و بره به اقا عرض کنه اين خاتون خيلی دلش هواتو کرده . بره به اقا عرض کنه دست از سر مهر بر سر من تنها بکشه . ای کاش اهويی می شدم و اقا ضامن من ميشد اما هر چيزی لياقتی ميخواد که اونم من ندارم . با من همراه باشيد تنهايم مگذاريد هم صحبتم باشيد و دعايم کنيد.

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه پانزدهم آبان 1384 و ساعت 9:57 |

دوستان عزيز سلام روزتان بخير و خوشی

امروز شنبه هست هم روز اول هفته و هم شروع يک بهار و تولد دوباره ، ماه رمضان تمام شد و اميدوارم طاعات همگی مورد قبول درگاه حضرت حق قرار گرفته باشد دوستان عزيز همانطور که می دانيد بعد از عيد بزرگ فطر مسلمانان دوباره متولد ميشوند و از گناه پاک . اميدوارم که همگی مورد رحمت حضرت حق قرار گرفته باشيم و تا عيد فطر سال اينده که معلوم نيست زنده باشيم يا نباشيم دور از گناه و معصيت باشيم. ضمنا امروز تولد دوست عزیز دیگری هم هست که همیشه به وبلاگ آن عزیز ارادت دارم تولدش مبارک.

 

تولد دوباره همگی مبارک

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه چهاردهم آبان 1384 و ساعت 11:52 |

شنيده ام که در واپسين لحظات عمر ادم ارزو ميکنه که يه لحظه برگرده به دنيا تا جبران مافات کنه. اما جوابی نمی گيرد . ارزو به خودی خود چيز خوبيست اما شنيده ايد که می گويند هر چيز ارزو شد دست نيافتنی ميشود؟ اری الان همان لحظه اخر است در بستر احتضار ارميده ايم و نگاه نگرانی داريم ميترسيم از اخرت از عواقب عملکردمان از گناهان و معصيتهايمان . ميترسيم از عاقبت انچه در اين عمر کوتاه خود انجام داده ايم الان همون لحظه است ميتوانيم برگرديم اری برگرديم و جبران کنيم تا ان عالم برگشت نشدنی نرسيده وقتی نداريم بخدا هيچ وقتی نداريم چشم بر هم می زنيم در بستر مرگ افتاده ايم اطرافيان جمعند و گريه می کنند برای ما؟ نه برای خودشان برای بی کسی خودشان بی پدر شدن و نداشتن محبت پدری بی مادر شدن نداشتن عشق مادری و... هيچ کدام برای بودن ما گريه نمی کند تازه همش چهل روز ميشود بياييد ارزو کنيم که برگرديم الان همين حالا بلند شويم و جبران گذشته نماييم . التماس دعا

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه چهاردهم آبان 1384 و ساعت 10:56 |

بنا به اطلاعيه ايت الله صانعی و سايت ان حضرت امروز پنجشنبه ۱۲/۸/۸۴ عيد سعيد فطر اعلام گرديده است . عيد مبارک باد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384 و ساعت 11:51 |

تقديم به همه عزيزان

اين گل زيبا رو بمناسبت عيد سعيد فطر به همه مسلمانان جهان تقديم ميکنم

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه یازدهم آبان 1384 و ساعت 12:43 |

عيد فطر مبارك

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه یازدهم آبان 1384 و ساعت 12:4 |

 

 

 

سلام دوستان عزيزم ممنون از محبتهای شما

ماه رمضان گامهای اخر خود را طی ميکند و ما را با رفتار اين يک ماهه تا يک سال ديگر تنها ميگذارد . در اين ماه چه برداشت کرده ايم خدا ميداند . انشا الله که طاعات همگی مورد قبول درگاه حق قرار گيرد و بتوانيم با ايمان به حق و اعمال شايسته ماه رمضان اينده را پربارتر درک کنيم . پيشاپيش عيد سعيد فطر را به اقا و مولايمان امام زمان تبريک و تهنيت عرض می نمائيم و فرج ان حضرت را از خداوند منان خواهانيم و بر همه شيعيان جهان و مسلمان جهان اين عيد بزرگ خودسازی و زيبا مبارک باشد. انشا الله

عيد سعيد فطر

 

بر کليه مسلمانان

 

 

 جهان مبارک باد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه یازدهم آبان 1384 و ساعت 11:40 |

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَاِلاّمَنْ اَتَى اللَّهَ

خدايا از تو امان خواهم در آن روزى كه سود ندهد كسى را نه مال و نه فرزندان مگر آن كس كه

بِقَلْبٍ سَليمٍ وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا

دلى پاك به نزد خدا آورد و از تو امان خواهم در آن روزى كه بگزد شخص ستمكار هر دو دست خود را و گويد اى

لَيْتِنىِ اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ يُعْرَفُ

كاش گرفته بودم با پيامبر راهى و از تو امان خواهم در روزى كه شناخته شوند

الْمُجْرِمُونَ بِسيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصى وَالاَْقْدامِ وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ

جنايتكاران به سيما و رخساره شان و بگيرندشان به پيشانيها و قدمها و از تو امان خواهم

يَوْمَ لا يَجْزى والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَيْئاً اِنَّ

در آن روزى كه كيفر نبيند پدرى بجاى فرزندش و نه فرزندى كيفر شود بجاى پدرش براستى

وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظّالِمينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَلَهُمُ

وعده خدا حق است و از تو امان خواهم در آن روزى كه سود ندهد ستمكاران را عذرخواهيشان و بر ايشان است

اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوَّءُ الدّارِ وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ

لعنت و ايشان را است بدى آن سراى و از تو امان خواهم در روزى كه مالك نيست كسى براى كسى ديگر

شَيْئاً وَالاَْمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ اَخيهِ وَاُمِّهِ

چيزى را و كار در آن روز بدست خدا است و از تو خواهم امان در آن روزى كه بگريزد انسان از برادر و مادر

وَاَبيهِ وَصاحِبَتِهِ وَبَنيهِ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَاءْنٌ يُغْنيهِ

و پدر و همسر و فرزندانش براى هركس از ايشان در آن روز كارى است كه (فقط) بدان پردازد

وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدى مِنْ عَذابِ يَوْمَئِذٍ بِبَنيهِ

و از تو خواهم امان در آن روزى كه شخص جنايتكار دوست دارد كه فدا دهد از عذاب آن روز پسرانش

وَصاحِبَتِهِ وَاَخيهِ وَفَصيلَتِهِ الَّتى تُؤْويهِ وَمَنْ فِى الاَْرْضِ جَميعاً ثُمَّ

و همسرش و برادرش و خويشاوندانش كه او را در پناه گيرند و هر كه در زمين هست يكسره كه بلكه

يُنْجيهِ كَلاّ اِنَّها لَظى نَزّاعَةً لِلشَّوى مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْمَوْلى

او را نجات دهد، هرگز كه جهنم آتشى است سوزان كه پوست از سر بكند مولاى من ... تويى سرور

وَاَ نَا الْعَبْدُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْعَبْدَ اِلا الْمَوْلى مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ

و منم بنده و آيا رحم كند بر بنده جز سرور او مولاى من اى مولاى من تويى

الْمالِكُ وَاَ نَا الْمَمْلُوكُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَمْلُوكَ اِلا الْمالِكُ مَوْلاىَ يا

مالك و منم مملوك و آيا رحم كند بر مملوك جز مالك مولاى من اى

مَوْلاىَ اَنْتَ الْعَزيزُ وَاَ نَا الذَّليلُ وَهَلْ يَرْحَمُ الذَّليلَ اِلا الْعَزيزُ

مولايم تويى عزتمند و منم خوار و ذليل و آيا رحم كند بر شخص خوار جز عزيز

مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْخالِقُ وَاَ نَا الْمَخْلُوقُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَخْلُوقَ

مولاى من اى مولاى من تويى آفريدگار و منم آفريده و آيا رحم كند بر آفريده

اِلا الْخالِقُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْعَظيمُ وَاَ نَا الْحَقيرُ وَهَلْ يَرْحَمُ

جز آفريدگار مولاى من اى مولاى من تويى بزرگ و منم ناچيز و آيا رحم كند بر

الْحَقيرَ اِلا الْعَظيمُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْقَوِىُّ وَاَ نَا الضَّعيفُ وَهَلْ

ناچيز جز بزرگ مولاى من اى مولاى من تويى نيرومند و منم ناتوان و آيا

يَرْحَمُ الضَّعيفَ اِلا الْقَوِىُّ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْغَنِىُّ وَاَ نَا الْفَقيرُ

رحم كند بر ناتوان جز نيرومند مولاى من اى مولاى من تويى بى نياز و منم نيازمند

وَهَلْ يَرْحَمُ الْفَقيرَ اِلا الْغَنِىُّ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْمُعْطى وَاَنَا

و آيا رحم كند بر نيازمند جز بى نياز مولاى من اى مولاى من تويى عطابخش و منم

السّاَّئِلُ وَهَلْ يَرْحَمُ السّاَّئِلَ اِلا الْمُعْطى مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ

سائل و آيا رحم كند بر سائل جز عطاكننده مولاى من اى مولاى من تويى

الْحَىُّ وَاَ نَا الْمَيِّتُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَيِّتَ اِلا الْحَىُّ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ

زنده و منم مرده و آيا رحم كند مرده را جز زنده مولاى من اى مولاى من

اَنْتَ الْباقى وَاَ نَا الْفانى وَ هَلْ يَرْحَمُ الْفانىَ اِلا الْباقى مَوْلاىَ يا

تويى باقى و منم فانى و آيا رحم كند بر فانى جز خداى باقى مولاى من اى

مَوْلاىَ اَنْتَ الدّاَّئِمُ وَاَ نَا الزّاَّئِلُ وَهَلْ يَرْحَمُ الزّآئِلَ اِلا الدَّّائِمُ مَوْلا ىَ

مولاى من تويى هميشگى و منم زوال پذير و آيا رحم كند بر زوال پذير جز خداى هميشگى مولاى من

يا مَوْلاىَ اَنْتَ الرّازِقُ وَاَ نَا الْمَرْزُوقُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَرْزُوقَ اِلا

اى مولاى من تويى روزى ده و منم روزى خور و آيا رحم كند روزى خور را جز

الرّازِقُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَالْجَوادُ وَاَ نَاالْبَخيلُ وَهَلْ يَرْحَمُ

روزى ده مولاى من اى مولاى من تويى سخاوتمند و منم بخيل و آيا رحم كند

الْبَخيلَ اِلا الْجَوادُ مَوْلاىَ يامَوْلاىَ اَنْتَ الْمُعافى وَاَ نَا الْمُبْتَلى وَهَلْ

بر بخيل جز سخاوتمند مولاى من اى مولاى من تويى عافيت بخش و منم گرفتار و آيا

يَرْحَمُ الْمُبْتَلى اِلا الْمُعافى مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْكَبيرُ وَاَ نَا

رحم كند بر شخص گرفتار جز عافيت بخش مولاى من اى مولاى من تويى بزرگ و منم

الصَّغيرُ وَهَلْ يَرْحَمُ الصَّغيرَ اِلا الْكَبيرُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ

كوچك و آيا رحم كند بر كوچك جز بزرگ مولاى من اى مولاى من تويى

الْهادى وَاَ نَا الضّاَّلُّ وَهَلْ يَرْحَمُ الضّاَّلَّ اِلا الْهادى مَوْلاىَ يامَوْلاىَ

راهنما و منم گمراه و آيا رحم كند بر گمراه جز راهنما مولاى من اى مولاى من

اَنْتَ الرَّحْمنُ وَاَ نَا الْمَرْحُومُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَرْحُومَ اِلا الرَّحْمنُ

تويى بخشاينده و منم بخشش پذير و آيا رحم كند بخشش پذير را جز بخشاينده

مَوْلاىَ يامَوْلاىَ اَنْتَ السُّلْطانُ وَاَ نَا الْمُمْتَحَنُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمُمْتَحَنَ

مولاى من اى مولاى من تويى سلطان و منم گرفتار آزمايش و آيا رحم كند به بنده گرفتار آزمايش

اِلا السُّلْطانُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الدَّليلُ وَاَ نَا الْمُتَحَيِّرُ وَهَلْ يَرْحَمُ

جز سلطان مولاى من اى مولاى من تويى دليل و راهنما و منم متحير و سرگردان و آيا رحم كند

الْمُتَحَيِّرَ اِلا الدَّليلُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْغَفُورُ وَاَ نَا الْمُذْنِبُ وَهَلْ

سرگردان را جز راهنما مولاى من اى مولاى من تويى آمرزنده و منم گنهكار و آيا

يَرْحَمُ الْمُذْنِبَ اِلا الْغَفُورُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْغالِبُ وَاَ نَا

رحم كند گنهكار را جز آمرزنده مولاى من اى مولاى من تويى غالب و منم

الْمَغْلُوبُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَغْلُوبَ اِلا الْغالِبُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ

مغلوب و آيا رحم كند بر مغلوب جز غالب مولاى من اى مولاى من تويى

الرَّبُّ وَاَ نَا الْمَرْبُوبُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَرْبُوبَ اِلا الرَّبُّ مَوْلاىَ يا

پروردگار و منم پروريده و آيا رحم كند پروريده را جز پروردگار مولاى من

مَوْلاىَ اَنْتَ الْمُتَكَبِّرُ وَاَ نَا الْخاشِعُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْخاشِعَ اِلا الْمُتَكَبِّرُ

اى مولاى من تويى خداى با كبريا و بزرگمنش و منم بنده فروتن و آيا رحم كند بر فروتن جز خداى بزرگمنش

مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اِرْحَمْنى بِرَحْمَتِكَ وَارْضَ عَنّى بِجُودِكَ وَكَرَمِكَ

مولاى من اى مولاى من به من رحم كن به رحمت خود و خوشنود شو از من به جود و كرم

وَفَضْلِكَ يا ذَاالْجُودِ وَالاِْحْسانِ وَالطَّوْلِ وَالاِْمْتِنانِ بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ

و فضل خود اى صاحب جود و احسان و نعمت و امتنان به رحمتت اى مهربانترين مهربانان

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه دهم آبان 1384 و ساعت 11:38 |

دوستان عزيز اين مطلب رو از وبلاگ (حالا بيا تو) دوست عزيزم ميگا نوشتم .

 

   روزي مردي به سفر ميرود . و به محض ورود به اتاق

 خود در هتل ، متوجه مي شود كه آن هتل به كامپيوتر

 مجهز است . تصميم مي گيرد به همسرش e_mail بزند .

 نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي

شود و بدون اينكه متوجه آن شود نامه را مي فرستد

 .   در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين كره خا كي ،

 زني كه تازه از مراسم خاكسپاري همسرش به خانه باز

 گشته بود با اين فكر كه شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان

 داشته باشد به سراغ كامپيوتر مي رود تا e_mail هاي

 خود را چك كند . اما پس از خواندن نخستين نامه غش

 مي كند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به

 سمت اتاق مي دود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و

 در همان حال چشمش به صفحة مانيتور مي افتد .

 

گيرنده  : همسر عزيزم

موضوع  : من رسيدم

تاريخ  : 1 آذر 1383

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابی 

 غافلگير شدي . راستش آن ها اينجا

 كامپيوتر دارند و هر كس به اينجا مي آد مي

 تونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من

همين الآن رسيدم و همه چيز را چك كردم .

 همه چيز براي ورود تو روبه راهه . فردا مي

ببينمت .

 اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من  بي خطر باشد

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه نهم آبان 1384 و ساعت 10:33 |

دعاء العهد

 

اللهم رب النور العظيم ورب الكرسي الرفيع ورب البحر المسجور ومنزل التوراة والإنجيل والزبور ورب الظل والحرور ومنزل القرآن العظيم ورب الملائكة المقربين والأنبياء والمرسلين ، اللهم إني أسألك باسمك الكريم وبنور وجهك المنير وملكك القديم يا حي يا قيوم أسألك باسمك الذي أشرقت به السماوات والأرضون وباسمك الذي يصلح به الأولون والآخرون يا حياً قبل كل حي ويا حياً بعد كل حي ويا حياً حين لا حي يا محيي الموتى ومميت الأحياء يا حي لا إله إلا أنت ، اللهم بلغ مولانا الإمام الهادي المهدي القائم بأمرك صلوات الله عليه وعلى آبائه الطاهرين عن جميع المؤمنين والمؤمنات في مشارق الأرض ومغاربها سهلها وجبلها وبرها وبحرها وعني وعن والدي من الصلوات زنة عرش الله ومداد كلماته وما أحصاه علمه وأحاط به كتابه ، اللهم إني أجدد له في صبيحة يومي هذا وما عشت من أيامي عهداً وعقداً وبيعةً له في عنقي لا أحول عنها ولا أزول أبدا ، اللهم اجعلني من أنصاره وأعوانه والذابين عنه والمسارعين إليه في قضاء حوائجه والممتثلين لأوامره والمحامين عنه والسابقين إلى إرادته والمستشهدين بين يديه ، اللهم إن حال بيني وبينه الموت الذي جعلته على عبادك حتماً مقضياً فأخرجني من قبري مؤتزراً كفني شاهراً سيفي مجرداً قناتي ملبياً دعوة الداعي في الحاضر والبادي ، اللهم أرني الطلعة الرشيدة والغرة الحميدة واكحل ناظري بنظرة مني إليه وعجل فرجه وسهل مخرجه وأوسع منهجه واسلك بي محجته وأنفذ أمره واشدد أزره واعمر اللهم به بلادك وأحي به عبادك فإنك قلت وقولك الحق ظهر الفساد في البر والبحر بما كسبت أيدي الناس فأظهر اللهم لنا وليك وابن بنت نبيك المسمى باسم رسولك صلى الله عليه وآله حتى لا يظفر بشيء من الباطل إلا مزقه ويحق الحق ويحققه واجعله اللهم مفزعاً لمظلوم عبادك وناصراً لمن لا يجد له ناصراً غيرك ومجدداً لما عطل من أحكام كتابك ومشيداً لما ورد من أعلام دينك وسنن نبيك صلى الله عليه وآله واجعله اللهم ممن حصنته من بأس المعتدين اللهم وسر نبيك محمداً صلى الله عليه وآله برؤيته ومن تبعه على دعوته وارحم استكانتنا بعده ، اللهم اكشف هذه الغمة عن هذه الأمة بحضوره وعجل لنا ظهوره إنهم يرونه بعيداً ونراه قريباً برحمتك يا أرحم الراحمين . ثم تضرب على فخذك الأيمن بيدك ثلاث مرات وتقول كل مرة : العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان .

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در دوشنبه نهم آبان 1384 و ساعت 8:34 |

يادمه سال ۶۳ بود اوج جنگ و من در بيمارستان امداد گر بودم موقع عملياتها مردم شور و حال ديگری داشتند و من در بخش مجروحان جنگ اين افتخار رو داشتم که به اون عزيزان کمک کنم . يادم نمی ره با تمام بخشهای بيمارستان فرق داشت . بخشهای ديگه که می رفتی هر کدوم از مريضها در حال يا درد کشيدن بودند يا حرفهای چرت و پرت زدن اما بخش رزمنده ها خدا شاهده هيچوقت فراموش نمی کنم کنار دستشان کتابهای مفاتيح صحيفه سجاديه قران و ..... بوده کمتر می ديدم ناله کنند . هنگام تعويض بانداژ زخمهاشون وقتی می پرسيدم مگه درد نداريد چرا ساکتيد اشک توی چشماشون جمع ميشد به قول خودشان در مقابل مجروحان صحرای کربلا خجالت می کشيدند ناله کنند . من که سعی ميکردم با کمال احتياط زخم انها رو بشويم وضد عفونی کنم ميخنديدند و ميگفتند خواهرم کارتو بکن نگران ما نباش . يادم مياد يکی از همون مجروحان يکی از پاهاش عفونت کرده بود و بايد قطع ميشد دکترها نمی دونستند چطور بهش بگن ميگفتند واسه روحيش خوب نيست نمی دونم چطوری فهميده بود که قراره پاشو قطع کنند رو کرد به من و گفت : خواهر به اقای دکتر بگيد از اول هم اين پا امانت بود سعی کردم نگهداری کنم خوب نشد قطعش کنيد . نمی دونم خدا چه روحيه ای به او داده بود که بعد از قطع پا مثل اين بود که اصلا اتفاقی نيفتاده . اميدوارم هر جا هست خدا بهش توفيق بده و سالم و سربلند باشه .

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 11:50 |

سلام دوستان شب همگی بخير عباداتتون قبول . ميدونيد دلم خيلی هوای زيارت کرده نمی دونم کسی از حرم امام رضا هم مياد اينجا و درد دلهای منو بخونه يا نه ؟ اما اگر کسی ميخوانه بره از طرف من يه زحمت بکشه به اقا عرض کنه خاتون گفته :(( اقا جان کرم تو زياده درسته دور افتاده ام و لياقت مشرف شدن به بارگاه ملکوتی تو را ندارم اما اقا جونم تو منو می شناسی خيلی وقت نيست اومدم پابوست يادته توی شبهای قدر هم خيلی دعا کردم و ازت ياری خواستم بيا و بخاطر بی بی دو عالم فاطمه زهرا س يه نگاه به اين حقير بينداز و دعوتش کن خونت خيلی خيلی باهات کار داره . اقا جونم توی اين راه دور توی اين شبهای عزيز ماه رمضان هم داره تموم ميشه و من چشم اميدم در خونه تو هستا بيا و دست رد به سينه من مزن دستم رو بگير و بگو يا علی و از زمين بلند کن . يادته شب ۲۱ خيلی يادت کردم و خيلی ازت خواستم بيا و منو در حضور حضرت حق شفاعت کن دست خالی از اين ماه عزيز بيرونم مکن نمی دونم تا ماه رمضان ديگه هستم يا نه ؟ اما اميدم در خونه شما هست )) عزيزانی که اينو ميخونيد اگر در مشهد مقدس زندگی ميکنيد اين پيغام رو از طرف من برسونيد منم در عوضش دعاتون ميکنم . خيلی دلم ميخواست الان در حرم بودم و قران رو بدست می گرفتم و مولايم رو به کلمه کلمه قران قسم ميدادم . خيلی دلم ميخواست الان در حرم بودم و خودم رو از زيارت قبر اقام سيراب ميکردم . ای کاش الان مشهد الرضا بودم . اما منم کسی اونجا دارم که ميدونم با خواندن دعای عهدش منو ياد ميکنه باشد که دعاگوی من باشه و بدونه هميشه و هر صبح هنگام خواندن دعای عهد يادش ميکنم چون اين توفيق رو از اون عزيز دارم. براش ارزوی سلامتی ميکنم . التماس دعا

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 11:30 |

بازم سلام و صد سلام خوبيد بازم سپاسگزارم که مهمان خانه من شديد .

صبح گفتم  که بخاطر کم خوابی مقداری کسل هستم اما همينکه مابين کارها سری هم به شما دوستان ميزنم خستگی را از تنم بيرون ميبره . چه کنم دلخوشی منم شمائيد . چند دقيقه پيش داشتم فکر ميکردم به همه چيز و همه کس اخه اين روزها تنور صحبتهای اقای احمدی نژاد داغه داغه . من کاری به سياست ندارم اما نمی دونم چرا تا يکی از مسئولان ايران حرفی ميزنند دنيا داغ ميکنه ؟ اخه اين اقايونی که هی ميگن چرا به اسرائيل اينو گفت چرا اونو گفت و نمی شه گفت بالای چشم اسرائيل ابروست چرا نمی گن اسرائيل چه سودی براشون داره که پشتش رو زمين نمی ذارن؟ اگر قرار است هميشه اونا زور بگن که بايد بقيه کشورها برن بميرند . اخه ما هم می خوايم زندگی کنيم و تازه فلسطين قبله اول ما مسلمانونها هست تا توی رئيس جمهور امريکا و مسئولان اورپايی چه ربطی داره که دخالت ميکنند؟ من موافق جنگ و خونريزی نيستم اما موافق اينم که هر کس دلش خواست بره جايی رو بگيره و اسمشو عوض کنه و بذار کشور مورد دلخواه خودش که قبول نيست . بابا بياييد کلاهتون رو قاضی کنيد اگر مثلا چند تا بلند شدند اومدند به زور توی خونه شما و گفتند اينجا خونه ما هست و حق قيوميت بر زن و فرزندان شما داريم راحت می شينيد و نگاشون می کنيد و ميگوئيد بفرمائيد هر کاری دلتون خواست سر ما بياريد . والله بالله اينجوری نيست خود شما که مخالفتی با اسرائيل نداری اگر چنين شرايطی واسه خودت پيش بياد ميگی ميميرم اما زير بار زور نمی رم حالا اين اقايون داغ کردندکه چرا به اسرائيل گفتيد بالا چشمتون ابرو؟ مسئولين ما هم خودشون با درک وفهمند اما نظر مردم رو هم بخواند بخدا هيچ کس ديگه توان جنگ رو نداره تازه ميخواد يه اب خوش از گلوی مردم پايين بره بجای در افتادن با اين اقايونی که هر چی بگی ببخشيد(ياسين توی گوش خر خوندن هست) حاليشون نيست سعی کنيد بيشتر به فکر مردم خودمون باشيد بقول معروف ابی که به خانه رواست به مسجد حرام است . بياييد اول مشکلات اين جوانان بيکار و عزب رو حل کنيد چشم اگر وقتی زياد اورديد و کارهای خودمون رو روبرا کرديد بريد به فلسطينيها و بقيه مسلمانان جهان سر و سامان بديد. ممنون ميشيم والله .

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 10:29 |

سلام دوستان خسته نباشيد ممنونم که سری هم به اين کلبه فقيرانه زديد.

امشب شب ۲۷ ماه مبارک رمضان ميباشد و بسياری از خانه های شيعيان مراسم افطاری رو مهمونی ميدهند و با کله پاچه از مهمانها يشان پذيرايی می کنند . اخه ميگن کله خورن رو بخاطر کله ابن ملجم معلون سمبل قرار دادند . خدا لعنت کنه ان روسيای دنيا و اخرت رو . ميگويند مولا علی ع ابن ملجم رو از کودکی زير پر و بال خود ميگيرد و بزرگ ميکند . اما ان نابکار نمک نشناس قدر زحمات حضرت را در شب ۱۹ رمضان با شمشير زهراگين خود بر فرق مولا جبران ميکند . و بزرگ مرد تاريخ جهان نيز چنان عدالت را رعايت می فرمايد که اگر فرزندم حسن اگر من زنده ماندم خود ميدانم با ابن ملجم چه کنم اما اگر به شهادت رسيدم شما فقط يک ضربه جهت قصاص بر او وارد کنيد و هيچ ازار و اذيتی از جانب شما به قاتل من نرسد . عزيزان اين است عدالت مولا علی ع که ما خود را پيرو و شيعه ان حضرت ميدانيم . در زندگی خود بنگريم چقدر به شيوه رفتاری ائمه هدی عمل کرده ايم چقدر در راه برپايی حق و عدالت کوشيده ايم حال نه فقط در کشور حتی در همان خانه کوچک خود و بين خانواده خود با عدالت برخورد کرده ايم . چقدر کوشيده ايم الگويی باشيم برای اطرافيان خود چقدر کوشيده ايم سيره نبوی و امامت را در خانواده خود پياده کنيم . ما مدعی پيرو علی بودن هستيم مدعی اينيم که فاطمه زهرا الگوی زن مسلمان هست چقدر سعی کرديم قدم جای قدمهای مبارک ان بزرگوارن بگذاريم ؟ ايا به همين نماز خواندن و روزه گرفتن و به قول کله خورن شديم شيعه علی ع؟ بعمل کار برايد به سخن گفتن نيست . بياييم دست در دست هم دهيم و با عمل صالح و شايسته از گناهان دوری کنيم و بسوی پروردگار قدم برداريم . بياييم دست در دست هم دهيم و راه گشای مشکلات يکديکر باشيم . در اين شبهای اخر ماه مبارک و پر برکت رمضان اين حقير سراپا تقصير رو هم دعا فرمائيد . التماس دعای خير دارم.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 9:28 |

سلام مهربانان سلام عزيزان صبح قشنگتان بخير

امروز سحر خيلی خسته بودم اخه ديشب هم خيلی دير خوابيدم و بعد از سحری و نماز صبح و دعای عهد خوابيدم تا الان گفتم يه صبح بخيری به همه شما عزيران بگم بعدش برم سر کارهای روزمره . چه کنيم منم عادت کردم به اين خانواده مجازی خودم . طاعات همگی قبول روز ۲۶ ماه رمضان هست و ديگه کم کم داره ميره نمی دونم چی برداشت کرديم اما اميدوارم طاعات همه در اين ماه عزيز مورد قبول درگاه حق تعالی قرار گيرد. امين

 
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 8:27 |

سلام عزيزان صبح بخير هفته خوبی رو اميدوارم اغاز کنيد

عشق اتش است اگر بی جا افتد خانه و خانمان را ميسوزاند

اری زندگی بدون عشق معنی ندارد و سرد و بی روح است اما اگر لجام همين عشق از دستمان برود ديگر قابل کنترل کردن نيست . عشق زيباست و زندگی زمانی زيباست که توام با عشق باشد اما ايا تا بحال انديشيده ايم که عشق واقعی عاشق واقعی و معشوق واقعی چگونه هست؟

شما بگوئيد منتظر نظرات شما هستم تا بعد بتوانم انچه را بايد بنويسم .

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه هفتم آبان 1384 و ساعت 12:39 |

از کجا بگم که همه به طريقی دلتنگند. اما ايا تا بحال به کسی برخورد کرده ايد که بگه در غربتم و از ديار بيگانه که به کشورش برميگرده بگه از غربت بيرون اومدم؟

نمی دونم چی بگم اما عزيزان منم در غربتم در غربتی که بين همه دوست و اشنا هستم و اما نمی فهمند مرا. من در غربتم چون نه ايده ام را می فهمند و نه هر چه ميگويم زبانم را و نه دلم را . من در غربتم چون درکم نمی کنند و بسان بيگانه ای با من برخورد ميشود . من در غربتم مگه غربت کجاست؟ همون جايی که ادم رو درک نمی کنند زبون ادم رو نمی فهمند دلشو نمی فهمند . اخه مگه غربت فقط بايد در ديار بيگانه بود و با زبان بيگانه و انديشه بيگانه؟ نه نه نه

غربت ميتونه توی خونه ادم باشه . ميتونه کنار فرزندان و شوهر و زن باشه ميتونه کنار پدر و مادر و خواهر و برادر و همکار و دوست باشه . غربت همه جا هست و کاش ميشد برای هم احترام قائل بوديم و به اعتقادات و نظرات هم احترام می گذاشتيم . کاش يکی مرا درک ميکرد يکی مرا راضی ميکرد يکی با من همدل و همراه ميشد . نمی دانم در اين دنيای وانفسا جز گريه اونم در خلوت خودم و در جلو خدای بزرگم کاری ندارم بکنم تا عقده را خالی کنم . خيلی دلم تنگه از روزگار از ادماش از خانواده از دوستان از همکاران . خيلی دلم تنگه کاش اين دل تنگی با امدن او از بين بره با ديدنش و با شنيدن صدايش از بين بره . کاش بيايد و روی زرد و غمگين منو ببينه کاش بيايد و ارزوی ديدنش را در چشمان گريان نظاره کنه . کاش بيايد و لبخند شادی را بر لبان من بياره . ايا براستی خواهد امد؟ نمی دانم

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه هفتم آبان 1384 و ساعت 12:31 |

من ميمانم و خواهم ماند من زندگی ميکنم و زندگانی را خواهم چشيد من ميخواهم بمانم بمانم تا رسالتم را به پايان برسانم . ميخواهم بخوانم تا بدانم که در اطرافم چه ميگذرد . من ميخوام باشم تا بدانم برای چه امدم و به کجا امدم و به کجا خواهم رفت . ميخواهم وقتی ميروم با دلی شاد بروم و ميخواهم اگر هستم با قلبی مطمئن باشم ميخواهم هميشه بر لبانم لبخند باشد تا ديگران بخندند حتی اگر در دلم غم باشد . ميخواهم با خوبان روزگارم يکی شوم ميخواهم بمانم شايد اقايم منو لايق دانست و من به زيارتش نائل شدم ميخواهم بمانم در کنار تو برادرم خواهرم مادرم پدرم و در کنار همه همنوعانم . همکيشانم هم مذهبانم . ميخواهم برای همه باشم اگر بتوانم و ميخواهم ديگر خود نباشم تنها نباشم يکی نباشم ميخواهم با تو و شما و ديگران همه ما شويم و از زندگی و بودن در اين دنيا لذت ببريم نه لذت مادی بلکه معنوی زمانی که کتاب قران در دست داريم عاشقانه بخوانيم و زمانی که پای جانماز نشسته ايم عاشقانه بنشينيم . ميخواهم از خدا بخواهم لذت عبادتش رو به همه ما بچشاند و ببيند که ما بنده های قدر نشناسی در برابر اين همه نعمت و بزرگی او نيستيم . ميخواهم بمانم تا زمانی که خدا بخواهد نه خود بخواهم ميخواهم برای شما ها بنويسم درد دل کنم حرف بزنم و از تجربيات خوب شما دوستانم استفاده کنم ميخواهم باشم تا سازنده باشم برای ايندگان برای انان که کاشتند و ما خورديم حال ما بکاريم و ديگران بخواند . بيا دست در دست هم دهيم و سرزمينی بسازيم پر از مهربانی و عشق پر از عطوفت و انسانيت بيائيم ثابت کنيم ما مسلمانيم پيروان محمد مصطفی و شيعيان علی مرتضی . بياييم ثابت کنيم ما منتظران مهدی موعود هستيم و تا هستيم در راه او جان خواهيم داد در هر ميدانی . خدايا ظهور اقايمان مهدی را نزديک بگردان . امين

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه هفتم آبان 1384 و ساعت 12:24 |

ديشب خونمون افطاری بود. گروهی از اقوام دعوت شده بودند و سر افطار امدند و ما که چند روز بود مشغول تدارک افطاری ديشب بوديم و با توجه به اينکه خودم هم چند روزی مريض بودم بايد می پختيم و می شستيم تا ديگران تا لحظه افطار بخوابند و بيايند اماده بخورند . اخه من فلسفه افطاری دادن رو نمی دونم چيه؟ درسته روايات زيادی داريم که افطاری دادن به روزه دار خيلی صواب داره و بسياری حسنات ديگر اما تا انجا که من ياد گرفتم افطاری دادن و از اين سفره ها جهت تقويت صله رحم می باشد اما خانواده تنها با کسانی که دل خوشی ازشون دارند دعوت ميکنند يه خاله رو دعوت ميکنند ديگری رو ولش کن ادم که نيستند. عمو ؟ واسه چی بايد دعوت بشه من اصلا ازشون خوشم نمی ياد و..... بقيه اقوام هم همينطور تازه همينهايی رو هم که دعوت شدند از اول پهن شدن سفره به غيبت کردن در مورد اين و ان می گذرد تا اخر . بعدش هم چشم و هم چشمی های خانمها و صاحبخانه و .... وای اگر مهمانها به هر دليلی برنگردند جبران کنند چها که پشت سرشان گفته نمی شه خلاصه با خلاصه ای از برگزاری سفره افطار ديشب خانه خودمان ساعت ۲ شب خسته و کوفته از ظرف شستن و تميز کردن و .... رفتيم خوابيديم و سحر هم خواب مانديم و امروز بدون سحری به استقبال ۲۵ مين روز از ماه مبارک رفتيم و غافل از اينکه مهمانهای ديشب چی در مورد غذا و ... خواهند گفت . باشد که اين سفره ها برای انانی گسترده شود که يه افطار درست و حسابی گيرشون نمی ياد نه انانی که هر شب  موقع افطار و سحر از مرغ و چلو و .... خودشون رو خفه می کنند و اخر ماه چند کيلو هم اضافه وزن پيدا کرده اند و فقط روزه گرفته اند جهت ادای تکليف نه خودسازی . التماس دعا

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه هفتم آبان 1384 و ساعت 12:18 |

من از اسمان ستاره ها امدم تا با تو بگويم درددلم را                                                  

 من از اسمان ابرها امدم تا ببارم اشکم ديده ام رو

 من از اسمان عشق امدم تا بگويم هستم در کنارت

 من از اسمان بلندی امدم تا بر فراز قله مهر قدم گذارم

 من از اسمان تنهايی امدم تا با تو يکی شوم و از تنهايی بيرون ايم

 من از اسمان محبت امدم تا لذت محبت رو بچشم

 من از اسمان بيداری امدم تا روزهای خفته ام رو بيدار کنم

 من از اسمان خدا امدم تا بگويم خدا را دارم

 من از اسمان معبود امدم تا بگويم من به اين کوچکی چون تو خدای به اين بزرگی دارم

و تو به اون بزرگی چون خود خدايی نداری  

من از اسمان دل امدم تا بگويم به  خدا نگوييد مشکلی بزرگ داريم به مشکل بگوييم

ما خدای بزرگ داريم 

من از اسمان دل امدم تا بگويم دوستت دارم و هميشه در دلم جا داری .  

من از اسمان دل امدم تا بگويم گر چه تنهايم اما هر لحظه با توام

 من از اسمان دل امدم تا بگويم اين دل بشوق وصال تو مهديا امام زمان می تپد

 

پس مرا درياب

 

الغوث الغوث الغوث

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه ششم آبان 1384 و ساعت 12:15 |

گاهی دلم ميگيره و خيلی پرت و پلا می نويسم . فکرميکنم فقط خودم تنها هستم يا تنهايم گذاشته اند . يادم ميره که مولايمان حسن بن علی تنهاترين بود . يادم ميره که مولا علی سر در چاه ميکرد و با چاه درد دل ميکرد . يادم ميره که فاطمه کنجی می نشست و اشک می ريخت از ناجوانمرديها . يادم ميره که زينب روز عاشورا تنهای تنها شد . يادم ميره که ۱۸۰۰۰ نفری که با حسين امدند تنهايش گذاشتند و به او پشت کردند يادم ميره که مسلم در کوفه اسير تير دشمنان شد . يادم ميره که امام موسی هفت سال در زندان تنها عبادت کرد يادم ميره رضا در مشهد به تنهايی جامه زهر مامون را چشيد يادم ميره جواد بی پدر در سن کودکی تنها شد و .... يادم ميره مولای و مقتدای ما اقا و سرور ما بزرگ ما اقا امام مهدی الان تنها در غيب به سر می برد . يادم ميره ان بزرگوار دائم التماس دعا داره برای فرجش يادم ميره که من کيم؟ که ادعای تنهايی بکنم و بی کسی . من از روی ان بزرگوارن خجالت ميکشم . منو ببخشند انشاالله و با ظهورش فلسطين رو هم ازاد کند انشا الله

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه پنجم آبان 1384 و ساعت 12:17 |

ای خدا تنهايم و تنهايم

در اين اشفته بازار بی يارم و بی رمق

در اين دنيای پست که هر کس را بطريقی می بينی

 ای خدا جز تو يکرنگی نمی بينم

خدايا جز علی کيست که گويد همه درد و رنجش با چاه

جز علی کيست که ميرد در محراب خدا

ای خدا با علی دل خوش کردم با علی خواستم باشم

ای خداتو کمک کن به من مسکين دل و غمگين

ای خدا وقتی از عشق بگفتند بفريفتند مرا

وقتی از درد دل عاشق بگفتند من بخنديدم به ان

ای خدا دل که گرفتار بشه مصيبتی است

ای خدا وای از ان عاشق بی يار که باشد تنها

ای خدا عشق علی کو ز سرم افتادست

من بشکسته دل و دست و پا چه کنم؟

ای خدا تنهای تنهايم ندارم ياری به که رو ارم اگر تو مرا نکنی ياری

خدايا در اين روز پنجشنبه تنها به تو روی اوردم که کمکم کنی . امين

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه پنجم آبان 1384 و ساعت 12:8 |

دوستان حتما با اين وبلاگ ارتباط بر قرار کنيد گه خيلی زيباست

www.hassanli.persianblog.com

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در پنجشنبه پنجم آبان 1384 و ساعت 11:7 |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی