تبليغاتX
دست نوشته های من

 

امشب میلاد مولای ضعیفان است . میلاد بزرگ مرد تاریخ انسانیت است اما من خوشحال نیستم. اما من دلم نمی خواد به کسی تبریک بگم . اخه علی ع رهرویی نداره که بهش تبریک بگم. میگن علی یکی از ثروتمندترین مرد عرب بوده اما خودش هیچی نداشته. همش رو به فقرا می داده و در حد ارتزاق خود و خانواده برای خود داشت. علی بدون اینکه مسلمانی گرسنه باشد غذایی نمی خورد. علی بدون اینکه به پیرمرد گرسنه و بی چاره کمک کند شب نخوابید. کسی برای من نوشته بود "تو جز گریه کردن کاری بلد نیستی؟" خنده برای چی؟ بله باید به رفتارهای خودمان بخندیم که فقط مسلمانی ما شده در چند تار موی زنان و ریخت و قیافه مردان. دیگه برامون مهم نیست که کنار دستمان از گرسنگی از بی پولی برای درمانشان دارند می میرند. دیگر برایمان مهم نیست که پدری از فقر خود و فرزندانش را می کشد. دیگر برایمان مهم نیست که سه تا خواهر بخاطر فقر دست به خودکشی می زنند دیگر برایمان مهم نیست که مادری بخاطر نداری و بی عدالتی فرزندانش را در رودخانه پرتاب می کند. بله امشب تولد علی ع است همانی که زمانی در مقابل عمروابن عبدود قرار گرفت و پیامبر فرمودند امروز تمام ایمان در مقابل تمام کفر ایستاده است. کو رهروعلی ع همه به خواب غلفت فرو رفته ایم. به هر حال پدرانی که امشب دستتان خالی است و نمی تونید بخاطر شب عید شیرینی ببخشید شام برای بچه هاتون بخرید شرمنده ام . پدرانی که امشب شب شماست اما اشک در چشم دارید و شرمنده خانواده هستید روزتان مبارک باد.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 21:40 |

عشق یعنی استخوان و یک پلاک

 

پاک مردان

 

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 0:38 |

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.

شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»

متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.

پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»

پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.

 

                                              منبع: عشق بدون قید و شرط

                                                               

              

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 12:0 |

سلام دوستان سلام به آنانی که درد و نیاز را خواندند اما حتی به خود زحمت دلجویی هم ندادند. ای کاش لااقل وبلاگ نویسهای مذهبی و مجمع وبلاگ نویسان مسلمان اینچنین مسائل را لوگو میکرد بجای اینکه دائم شعارهای بدرد نخور در وبلاگهایمان بنویسیم. چی بنویسم جز اینکه در روایات است اگر مسلمانی شب بخوابد و مسلمانی دیگر گرسنه باشد از ما نیست. چه کردیم برای این جوان و همسر دردمندش جز خواهری گرامی که اون کمک ناچیز یک نفر(بله فقط یک نفر) هم نمی توانست دردی از این مظلوم دوا کند. نمی دانم خداوند تا چه اندازه مکه ها و سوریه ها و کربلاها و مشهدهای مداوم ما را قبول می کند در حالی که این همه دردمند در جامعه است؟ خداوند تا کی عبادات ظاهری ما را قبول می کند. بله خیلی ها داشتند و کمک نکردند و بهانه های بنی اسرائیلی برای خود می آورند اما هر سال به زیارتهای مختلف می روند. چون اینجا کسی نبود که در بوق و کرنا بدمد و کمک او را ظاهر سازد. چرا چرا ما به ظواهر دین چسبیده ایم و واقعیات جامعه را ندیده گرفته ایم؟ بخدا قسم بودند افرادی که میتوانستند خیلی راحت زندگی این زوج بدبخت رو نجات بخشند. مگر نه اینکه زهرای اطهری که ده روز برایش عزاداری کردیم و بر سر و سینه کوبیدیم سه روز افطاری خود و فرزندان را به فقرا داد؟ چگونه از زهرای اطهر پیروی کردیم؟ او هرگز راضی به این عزاداریها نیست که ببیند اینچنین امت پدرش در فقر زندگی می کنند و ما بی تفاوت از کنار آنها می گذریم و به خود می گوئیم در حد توان خود کمک  می کنیم. اما اگر مخارج هر سال زیارت را دارید می توانید بجای آن دست چهار تا بدبخت که بخاطر ۲۰۰ هزار تومان باید راهی گورستانها شوند و نقاب در خاک کشند را بگیریم. می توانیم دست دو تا زوج جوان را که بخاطر ودیعه یا کرایه خانه در فقر و فلاکت و بدبختی زندگی می کنند را بگیریم و از متلاشی شدن زندگی آنان جلوگیری کنیم. اما وا اسفا که ما شیعیان فقط چسبیده ایم به ظواهر امر و اصل دین را فراموش کرده ایم. بیائید عذر به درگاه خداوند از این شعار دادنها بیاوریم و طلب بخشش کنیم چرا که علی ع با اینکه بسیاری از نخلستانها از آن ایشان بود چیزی برای خود نداشت و شبانه به فقرا می بخشید و خود از گرسنگی سنگ بر شکم می بست. به هر حال از همه دوستانی که انتظار داشتم ناامید شدم شاید دیگر دلی برای نوشتن نداشته باشم. امیدوارم خداوند هدایت واقعی خودش را شامل ما بگرداند. آمین

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 12:49 |

مشکلی را که شرح میدهم شاید خیلی از هموطنان ما داشته باشند اما این یکی را ما می شناسیم. جوانی که ۲۸ سال دارد و اهل یکی از روستاهای استان فارس میباشد وی که فردی سالم میباشد و به شغل شریف کارگری مشغول است خانواده اش در فقر زندگی می کند پدرش روماتیسم دارد و خانه نشین شده است و این جوان با حقوق کارگری خرج خانواده را میدهد. سال گذشته متاسفانه در اثر ترکیدن کپسول گاز همسرش به ۶۸ درصد سوختگی مبتلا شده است . زنی که تازه ۱۸ سالگی را پشت سر گذاشته و این خانواده هر چه دار و ندارشان بوده خرج کردند تا سلامتی این زن را برگردانند. مرده ای متحرک در گوشه خانه نشسته و فقط توانستند او را از مرگ نجات دهند. سوختگی سر تا سر بدنش او را به سوی مرگی تدریجی سوق میدهد. شوهرش به هرجایی مراجعه کرده تا بتواند هزینه عمل جراحی او را تهیه کند اما همه جا به در بسته برخورده است. پزشکان در بیمارستان اصفهان گفته اند برای عمل ۲۳ میلیون تومان حداقل خرج دارد که این خانواده نان شب را ندارند چه برسد به این مبلغ پول که حتما با خرجهای دیگر مبلغ هنگفتی میشود. زن بیچاره آرزوی مرگ دارد و از خانواده خواسته تا درخواست طلاق بدهد تا در تنهایی خودش بمیرد اما شوهرش حاضر به این کار نبست. این زوج عاشق یکی میخواهد شوهرش از این درد و رنج آزاد کند و به دنبال زندگی خود برود یکی میگوید می مانم تا دم مرگ با همسرم. با دوستان و همکاران تصمیم گرفتیم نسبت به جمع کردن هزینه عمل اقدام کنیم اما متاسفانه مبلغ بسیار اندکی شد که بدرد نمی خورد . دوستان پیشنهاد دادند در وبلاگم این موضوع را مطرح کنم هستند انساندوستانی که توانایی کمک دارند اما دست رسی به فرد نیازمندش را ندارند. هر عزیزی که قصد کمک دارد و میخواهد از صحت و سقم این موضوع مطلع شود میتوانم او را با این خانواده آشنا کنم .در ضمن هر کدام از دوستان که تصمیم به کمک گرفتند برای من پیغام بگذارند و مبلغ و شماره فیش واریزی را اعلام نمایند تا من عینا به فرد مورد نظر تقدیم کنم.

و این را هم میدانم ممکن است مورد تهمت و افترا زیادی قرار گیرم که در راه کمک به سلامتی این زن نیازمند ابایی ندارم و به خداوند بزرگ واگذار میکنم.

شماره حساب کمک به این خانواده نیازمند:  حساب جاری ۶۱۹۸ بانک مسکن شعبه ستارخان شیراز بنام قربانی

 

اجرکم عندالله

خاتون عشق

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:7 |
دوستان عزیز سلام

از اینکه مدتی نبودم منو ببخشید در ایام عید خیلی گرفتار بودم و بعدش هم متاسفانه کسالتی پیش آمد و مدتی در بستر بیماری بودم که به حول و قوه خدا امروز بهتر شدم از اینکه بعضی از دوستان نگران بودند و برای من کامنت خصوصی گذاشتند و یا ایمیل ارسال کردند کمال تشکر را دارم انشا الله به محض بهبودی کامل حتما داستانم را ادامه خواهم داد.

التماس  دعا

خاتون عشق

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:16 |
"

((این مطلب عینا از سایت کانون رهپویان وصال جهت استفاده خوانندگان برداشت شده است ))

بسم ا...

آبي تر از آنيــــــــم كه بي رنگ بميريم

از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم...

شب بيست و چهارم

گزارش كامل اين حادثه را در سايت كانون فرهنگي رهپويان وصال ببينيد .

از عموم نويسندگان و شاعران دعوت به عمل مي آيد كه آثار خود را در رابطه ي با حادثه ي مذكور حداكثر تا تاريخ 31/2/1387 به شرح زير ارسال نمايند :

1-      آثار را درقالب هاي : داستان ، شعر ، متن ادبي ، گزارش ، خاطره ، دست نوشته و عكس ارسال نماييد .

2-      با توجه به اين كه آثار دريافتي در قالب يك كتاب منتشر خواهند شد ، سعي شود كه از كيفيت مطلوبي برخوردار و آثار مكتوب تا حد امكان ويرايش شده باشند .

3-      آثار را به پست الكترونيكي rvshahadat@gmail.com   يا به نشاني « استان فارس – شيراز – صندوق پستي  6 7 1 -  5 5 9 1 7 » ارسال نماييد .

4-      به همراه آثار ، حتماً مشخصات خود را اعم از نام و نام خانوادگي ، پست الكترونيكي و نشاني محل سكونت ارسال نماييد .

اين حركت ، يك حركت خودجوش و مردمي است و براي تحقق اهدافش به ياري خودِ مردم نياز دارد و تبليغ سينه به سينه ي شما را مي طلبد . لطف زيادي كرده ايد اگر ما را در اين امر ياري كنيد .

مي توانيد از لوگوي فراخوان جهت تبليغ در محيط مجازي استفاده كنيد .

منتظر آثار به يادماندنيتان  هستيم .

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 11:10 |
عاشقان عیدتان مبارک باد
+ نوشته شده توسط خاتون عشق در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 0:48 |

رسول اکرم (ص) :

هر کس بشارت ماه ربیع الاول رابه من بدهد من بشارت بهشت را به او میدهم

 حلول ماه ربیع الاول 

ماه عيد بـزرگ آل محمد (ص)

بر تمامی مسلمین و شیعیان جهان تبریک و تهنیت باد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 16:32 |

 

شهادت امام مظلومان امام در غربت حضرت امام رضا بر تمام شیعیان تسلیت باد.

اشکهای رضا آشکارا بر گونه هایش غلطان بود در این همه سال گریه داداش را ندیده بودم. دلم گرفت چون میدانستم اینقدر مشکلات به رضا فشار اورده که گریه میکند . رضا از بی عدالتها در جامعه اسلامی ما گریه میکرد رضا از اینکه بهترین دوستانش شهید شده بودند بخاطر برقراری عدالت رنج میبرد . سرم را روی سینه برادر گذاشتم اشکم جاری شد . هق هق گریه امانم را بریده بود. رضا لیوان ابی که کنار تخت بود را برداشت و به من داد قدری اب خوردم نگاهی به برادر کردم و گفتم : داداش این درد تو تنها نیست من هم رنج می برم بارها در محل کار دیده ام بی عدالتها را ، بارها در محل کار دیده ام انان که دم از دین و ایمان می زنند منافقانی بیش نیستند. کسانی که فقط تظاهر می کنند به دین داری. یادم می اید معاون وزیر می خواست به اداره بیاید مسئولین اداره راه افتاده بودند و به همکاران اجبار می کردند باید بیائید نماز خانه پر شود. داداش همان روز رغبت نکردم بروم و نماز جماعت بخوانم میدانی همکاران چه می گفتند؟ با مسخره می گفتند چهاررکعت نماز ظهر برای پاچه خواری معاون وزیر می خوانیم . داشتم خفه می شدم آخه نفاق تا چه حد. بخدا قسم بارها دیده ام ذره ای به دین اعتقاد ندارند اما مسئولیت می گیرند می شوند جانشین پیغمبر. داداش ریا و تظاهر و تزویر در جامعه حرف اول را می زند. داداش در مراسمی خانواده استاندار را دیدم دخترش نه تنها حجاب نداشت بلکه جزء بدحجابها بود آنوقت همین استاندار میخواهد حجاب را در جامعه بیاورد. وزیر اهل فلان شهر است . فلان قوم و خویش خودش را معاون کرده و به همین ترتیب کلیه مسئولین ان شهر قوم و خویش هستند. کاری ندارند که شایستگی دارد یا نه؟ مدتی پیش میخواستند چند تا نیرو استخدام کنند به کلیه افرادی که در طی چند سال درخواست کار داده بودند تماس گرفته شد آمدند مصاحبه شدند و بهترین ها انتخاب شد به گوش فلان نماینده مجلس و فلان مسئول رسید جلو اعلام اسامی قبول شدگان گرفتند بهانه کردند باید از طریق آگهی عمومی افراد ثبت نام کنند . "رضا گوشت با منه ؟ خوابیدی؟ " رضا که گویا در عالمی دیگر سیر میکرد چشم باز کرد و گفت: داشتم به حرفات فکر میکردم به اینکه چرا باید وقت جوانان ما اینجوری هدر بره خوب بگو بقیه ماجرا را تا ببینیم آقا دزده به کجا میرسه. " با این جمله خنده ای به لب آورد و با اشاره چشم به ناهید فهماند که منتظر شنیدن بقیه ماجرا است" خلاصه آگهی زدند روزنامه خیل بیکاران مدرک دار دانشگاه در امتحان کتبی شرکت کردند و خب بعضی ها را که میخواستند و سوال را از قبل داشتند در امتحان کتبی قبول شدند نوبت مصاحبه حضوری شد در عمل هیچ بلد نبودند و باز چند نفر بهترین انتخاب شدند اسامی را به ریاست دادند هر چند متقاضیان تماس میگرفتند جوابی نداشتیم بدهیم اما چندی بعد متاسفانه افراد سفارش شده و از نظر علمی بیسواد که قبول نشده بودند بعنوان قبولی در امتحان اعلام شدند. داداش من خودم با اینکه ذینفع نبودم داشتم دیوانه میشدم اما کاری از دستم بر نمی آمد. تا چند شب خواب نداشتم خیلی راحت همان کسانی که ادعای مذهبی میکردند همان کسانی که در مسئولیتی قرار گرفتند که عدالت را بر پا کنند منشا تمام بی عدالتی ها در جامعه هستند اگر حرفی بزنی راحت برایت پرونده ای درست می کنند و دیگه بقیه اونهم خودت میدونی .

ناهید همینطور که تعریف میکرد اشک در چشمانش جمع شده بود معلوم بود خیلی رنج میبرد اما چاره ای نداشت می بایست برای گذاران زندگی کار کند. هر جای جامعه بروی همین بود. رو به برادر خندید و گفت : خب دیگه بسه از این حرفها زدن کمی هم از خودمون حرف بزنیم داداش. ببین منیر همکار من است خیلی خیلی دختر خوبی است اجازه بده باهاش صحبت کنم اگر اجازه داد یکی دو جلسه با هم صحبت کنید اگر به درد هم خوردید خب بقیه کارها خدا خودش درست میکنه." ناهید دست برادرش را گرفته بود چشمکی به او زد و خندید " خب نظرت چیه قبوله؟ رضا که هنوز در فکر حرفهای ناهید بود یه دفعه به خود امد و گفت: خواهر من خواهر کوچولوی من نمی گی یه دختر خوب رو پای من بدبخت کنی ؟ آخه من اگر بخواهم یه زندگی خوب برای دوستت درست کنم باید پا روی خیلی از ایده ها و اعتقاداتم بذارم. باید حق کشی کنم و الا جای من در این جامعه نیست. من ادواج کنم کجا میخواد زندگی کنه این خونه دو تا اتاق بیشتر نداره اذیت میشی تازه کدوم دختر حاضره بیاد با خواهر شوهر توی یه خونه زندگی کنه؟ حساب اینها را کردی؟" ناهید همچنان چشم به دهان برادر دوخنه تا کی حرفش تمام شود. به محض اینکه دید رضا ساکت شد گفت": نه منیر از این دخترها نیست . اونم همیشه از مرد زندگیش نان حلال خواسته اونم از این بی عدالتی ها رنج میبره. میدونم با روی باز حاضره با هم در این خونه زندگی کند اما دنبال تجملات دروغینی که از راه نیرنگ و نفاق و ریا بدست امده نباّشه. داداش توی همین اداره خواستگاران زیادی داره اما قبول نمی کنه چون میدونه یک رکعت از نماز طرف قبول نیست . همیشه میگه دزدی که شاخ و دم نداره اونی که از خونه مردم میره بالا یا از جیب و کیف کسی دزدی میکنه شرف داره تا اونی که از بیت المال و ۷۰ میلیون مردم میدزده و رنگ شرعی به اون میده. همیشه میگه اون دزد حداقل از یکی میدزده و آخرت هم به یکی جواب پس میده آینها که از بیت المال می دزدند باید به همه جواب بدهند. داداش اون خیلی حلال و حرام میکنه بخدا دختر خوبیه بذار باهاش صحبت کنم. رضا از روی تخت بلند شد چرخی توی اتاق زد به سقف نگاه کرد که زمستان قبل بر اثر بارندگی آب داده بود و هنوز نتوانسته بود درستش کند. به پای در گچ ناهید نگاه کرد. به طرف تاقچه رفت آینه و شمعدان عروسی مادر و پدرش را دست کشید . قاب عکس مادر و پدر را برداشت نگاهی به چشمان منتظر مادر در عکس انداخت و با او نجوا کرد مادر ببین این دخترت چی میگه؟ کاش بودی و میدانستم اگر ازدواج کنم کسی در کنار ناهید است میدانستم تنها نمی شود اما ناهید با اینکه تا بحال بر زبان نیاورده منتظر نامزدش است . میدانم چشم به راه دوست مفقود شده من است . میدانم دلش پیش اون هست. میدانم هنوز به ناصر فکر میکنه دلم میخواد زودتر ازدواج کنه و از این تنهایی در بیاد . مادر چند روز پیش یکی از همسایه پیشم آمد و ناهید رو برای برادرش خواستگاری کرد خانواده خوبی هستند اما نتوانستم به ناهید حرفی بزنم چون هر وقت بحث ازدواجش پیش آمده به شوخی گفته میخوای از شر من راحت بشی ؟ مادر تو بگو چیکار کنم؟ من توی این دنیا بعد از خدا همین یک خواهر را دارم . اگر ازدواج کردم و همسرم با این فرشته زندگی من نساخت چه کنم؟ نمی دونی چقدر نبود شما را در این برهه از زندگی حس می کنم . چقدر احساس بی پناهی می کنم. رضا دستی به صورت مادر و پدر در قاب کشید و به صورت خودش گذاشت. قاب عکس را سر جایش گذاشت بدون اینکه به ناهید نگاه کنه گفت بذار چند روزی فکر کنم. میخواست از اتاق خارج بشه که ناهید گفت داداش با ازدواج تو روح پدر و مادر هم شاد میشه مطمئن باش. رضا حرفی نزد و از اتاق خارج شد. ناهید همینطور به قاب عکس نگاه کرد به این همه زمانهایی که بدون پدر و مادر این شهری غریب گذرانده بود. به روزهای که ناصر به خواستگاری او آمد . رضا با او صحبت کرد و موافقت خواهر را که دید مراسم خواستگاری اجرا شد. کیفش را از کنار تخت برداشت. حلقه ای از درون کیف بیرون آورد و به انگشتش کرد. سالها بود جز این چند روزی که مریض بود حلقه از دستش خارج نشده بود. آخرین شبی که ناصر برای خداحافظی آمد را فراموش نمی کند. توی حیاط رضا آنها را با هم تنها گذاشت. حرفهای آخر ناصر بیادش بود. " ناهید تو که از جبهه رفتن من ناراضی نیستی ؟" ناهید با همه علاقه ای که به ناصر داشت گفت: برو به وظیفه ات عمل کن من تحمل می کنم. برای اجرای اسلام و عدالت نیاز به هزینه دادن است . من هم دوری تو رو تحمل می کنم انشا الله به سلامت برمیگردی ." نمی دونم تا خدا چی بخواد هر چی قسمت باشه اما اگر اگر خدا منو قابل دونست و شهید شدم میخوام ادامه دهنده راه من باشی ناهید آخرین وصیت من به تو این است که اگر شهید شدم همسری لایق برای خود انتخاب کنی ." این حرفها را ناصر زد و زیر قرانی که دست ناهید بود عبور کرد و رفت. " ناهید این خاطرات را دائم با خود مرور میکرد اما نه جسدی از ناصر آمده بود و نه نشانی از کجا معلوم زنده نباشه. ؟حلقه را در دستش چرخاند و به خود گفت تا جفت این حلقه پیش من برنگرده ازدواج نخواهم کرد.

                                                                                                             ...........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 12:41 |

رضا نگاه آرام و مهربانش را بر من انداخت و پرسشگرانه لبخند زد . من بدون توضیح رو به رضا کردم که حالا حالتی متعجب داشت " نمی دونم وقتی بهش بگم چه حالی میشه خوشحال ؟ ناراحت ؟ بی تفاوت؟ خب اول و آخر بایستی زن بگیره یا نه؟ بهترین موقع است باید برم سر اصل مطلب" دستم را دور گردن برادرم حلقه کردم و گفتم: الهی قربون برادر خوب و دلسوزم برم. میدونم چقدر زحمت منو میکشی اما خب اونم دختر خوبیه فکر کنم تو رو هم دوست داشته باشّّه چرا باید مخالفت کنی هم من از دوستم جدا نمی شم هم تو یه همدم خوب پیدا میکنی بخدا باور کن همیشه زبانزد همه همکاران است.

رضا مات به من نگاه میکرد. نمی دانست  در مورد چی و کی حرف میزنم؟ خمی به گوشه ابرو انداخت و نگاهی حاکی از تعجب به من کرد گیج شده بود دست مرا گرفت و گفت این چیزها که میگفتی خواب دیدی؟ نه مث اینکه راستی راستی مخ آبجی کوچولوی ما عیب برداشته و هذیان میگیه. من که داشتم به دهان رضا نگاه میکردم هنوز متوجه نشده بودم بدون اینکه توضیحی به رضا بدهم و مقصودم را بفهمونم خواستم اونو راضی کنم. روی تخت جابجا شدم و در حالی که یادم رفته بود پایم توی گچ است میخواستم پایم رو روی تخت بگذارم که متوجه سنگینی اون شدم. خنده ام گرفت و رو به رضا گفتم وای تو چطوری این همه سال با یه پای مصنوعی راه رفتی و کار کردی ؟ من همین یک هفته عاجز شدم. گاهی هم یادم میره فعلا نمی تونم راه برم. اما اگر دستم بود بهتر بود میدونی چرا؟ منتظر جواب رضا نشدم و گفتم اگر اذیتم میکردی با همین گچ میزدم توی سرت که کیف کنی خب رضا جوابت چیه؟ رضا دوباره برَ و بر مرا  نگاه کرد و گفت در مورد چی؟من که تازه متوجه شده بودم رضا نمی دونه از چی حرف میزنم روی تخت جابجا شدم و طوری نشستم که رو در روی رضا باشم گفتم ببین داداش من تصمیم گرفتم واست آستین بالا بزنم . دیگه مجردی بسه امروز هم فهمیدم که خیلی کدبانو شدی ميخوام هر چه زودتر سر و سامان بگيري هم به نفع منه هم به نفع خودت تازه مگر حديث نداريم كه با ازدواج نصف دينت رو ادا كرده اي ؟خب تازه من موردش هم پيدا كردم با هم مي ريم خواستگاري خب حرفهاتون رو مي زنيد اگر با هم تفاهم داشتيد بعدش بايد هلهله و شادي كنيم.

رضا همچنان متعجبانه چشم به  دهان من دوخته بود و حرف نمي زد. وقتي مرا ساكت ديد گفت يكي به اين خواهر شيطون ما بگه كسي كه لالايي بلده چرا خودش خوابش نمي بره؟ ببينيد كي به من ميگه نصف دينت رو ادا نكردي؟ بابا اي ول خواهر هم خواهران قديمي... وسط حرف رضا پريدم و گفتم " نشد ديگه من كه نمي تونم برم خواستگاري واسه خودم بايد يه بدبختي پيدا بشه بياد خواهرتو بگيره يا نه؟ اما تو ميتواني از همين فردا صد تا را کاندید کنی من میرم خواستگاری. در ذهنم فکر میکردم که رضا چه احساسی نسبت به حرفهای من پیدا کرده "عشق به رضا باعث شده بود که من هم چون رضا در مقابل او احساس مسئولیت کنم" رضا گویا پای درد دلش باز شده بود دست  مرا گرفت و شروع به حرف زدن کرد. " خواهرم تو میدونی توی این بیست و چند سال گذشته من چی کشیدم تو چی کشیدی؟ لطفا وسط حرفام نپر تا بتونم حرف بزنم . " با لبخندی به من نگاه کرد و ادامه داد" وقتی پدر و مادرمان را از دست دادیم تو تازه ۱۰ سال داشتی من هم به سن نوجوانی رسیده بودم به قولی هنوز ریشم در نیومده بود که به عشق امام و مملکتم به جبهه ها رفتم. هشت سال را تو این طرف و اون طرف آواره بودی و من در جبهه اما دورا دور مواظب تو بودم . جنگ تمام شد و من به عشق خدمت در سپاه مشغول کار شدم . درس خواندم اما هیچ وقت دنبال پست گرفتن نبودم بارها به من پست های بالا پیشنهاد شد اما چون میخواستم همان رضای دوران جنگ باشم خودم را الوده پست و ریاست نکردم. با حداقل زندگی هر دومون زندگی کردیم . خانه اجاره ای ، در آمد کم اما هیچ کدام گله ای از هم نکردیم. همه به من میگفتند رضا تو پاتو توی جنگ از دست دادی حقت هست که این امتیازات را بگیری اما من پایم را هدیه راه خدا کرده بودم و نمی خواستم اجر مادی این دنیا را با آخرت عوض کنم. اما دیدی که چه با من کردند اما به خدا واگذار کردم . شبهای زیادی من و تو پا به پای هم نشستیم درس خواندیم دانشگاه رفتیم بدون استفاده از امتیازاتی که برای خانواده های شّهدا و جانبازان در نظر گرفته شده بود با اینکه همه می گفتند حقتان است اما استفاده نکردیم. بارها دوستان لطف کردند و به من پیشنهاد پست دادند اما سعی کردم هرگز آلوده پست و میز و مقام نشوم. خودت بهتر میدونی چه شبهایی که از ترس اجاره خانه خواب نداشتیم کار کردیم تا توانستیم با همت خودمان این خانه را بخریم. " مکثی کرد و نگاهی به من که غرق در سخنان برادری بودم که سالها اینچنین با هم حرف نزده بودیم. سالها درد دل نکرده بود . هر دو یا مشغول درس خواندن بودیم یا سر کار رفتن. همیشه هم به من سفارش میکرد" ناهید نکنه به خاطر اینکه خانواده شهید هستی حق کسی را ضایع کنی از من و تو بهتر زیاد هستند. کسانی که هیچ شهیدی ندادند اما بواسطه درس خواندن و سوادشون از ما شایسته تر هستند. مطمئن باش اگر حقی ضایع کنی پدر و مادر ما را نخواهند بخشید" همیشه دنبال این بود که دیگری را از خود بهتر بداند. هر وقت به او پستی پیشنهاد میشد میگفت اول بروید ببنید چه کسانی استحقاق بیشتری دارند. او به تمام معنا مرد بود. چه در دوران جنگ چه بعد از دوران جنگ. رضا برای من الگوی صداقت و پاکی و درستکاری بود. لبخندی زدم و گفتم " داداش سخنرانیشون تمام شد؟" گفت نه داشتم فکر میکردم راجع به من چه فکری میکنی ؟ دستی روی شانه اش گذاشتم و با تمام قدرت فشار دادم و گفتم" به اینکه سالها این شانه ها تکیه گاهم در زندگی بوده است به اینکه چقدر خداوند تو را خوب کرده که هرگز طعم سخت یتیمی را نجشیدم. " اشک در چشمان هر دوی ما حلقه زده بود. رضا اینچنین ادامه داد" ناهید بعد رحلت امام خیلی زجر کشیدم هنوز که هنوز است می گویم ای کاش امام زنده بود.  وقتی می بینم بعد از امام نیروهای رزمنده و انقلابی هزار و یک تکه شده اند دلم میگیره. وقتی می بینم بخاطر پست و مقام یکدیگر را دشنام می دهند قلبم درد می گیره . حرف هم نمی تونم بزنم چون متاسفانه نام اغتشاش و ... به من خواهند داد. چند روز پیش یکی از رزمندگان موجی به اداره امده بود. مشکل داشت و او را چند سال در پیچ و خم کاغذ بازی اداری انداخته بودند بیچاره عصبی شده بود و هر چه روی میز رئیس بود به زمین پرتاب کرد و شکست .چند نفر او را گرفتند. نمی توانستند ساکتش کنند حالش بد شده بود عده ای جمع شده بودند و می خندیدند و می گفتند بابا این دیوانه است مشکل روحی روانی داره . بندازینش بیرون . اعصابم به هم ریخته بود. آنها نمی فهمیدند که این بنده خدا با اینکه سالها از جنگ گذشته اما مصیبتهای جنگ باید با او و خانواده او همراه باشد. آمده دنبال کارش نه تنها کار او را انجام نمی دهند او را به باد تمسخر می گیرند. جلو رفتم و گفتم کار درستی نمی کنید . این بنده خدا بخاطر زن و فرزند شما به این روز در آمده حالا شما مسخره اش می کنید خجالت بکشید. ناهید از چی حرف بزنم دلم خیلی پر است. دلم برای دوران جنگ که همه صادقانه می جنگیدند و شهید و مجروح می شدند تنگ شده . "

دوباره ساکت شد . آشکارا گریه میکرد. باز یادم رفته بود که پایم توی گچ است میخواستم بروم و برایش آب بیاورم که دوباره متوجه پایم شدم. دستم را روی اشکهایش کشیدم و گفتم " داداش گریه نکن خدا کریمه یادم افتاد به شعری که چند روز پیش خوانده بودم . فکر کنم شعر مال مرحوم آغاسی شاعر اهل بیت بود که در وصف ظهور مولا سروده بود:

صورت دل منظر تصوير توست

 باز شدم بسته به زنجير توست

 ياد تو در جان و دلم ماندگار

 كوچه اسير عطش انتظار

 كاش صميمانه به ما سر زني

 حلقه ديدار بر اين در زني

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 22:40 |
روزهای سختی را گذرانده بودم . طبيعي بود كه در اين دنيا وابستگي شديدي به برادرم داشته باشم. " ناهيد در عين حال احساس ميكرد آقاي رضوي را جايي ديده يا از قبل او را مي شناخته اما هر چه به مغزش فشار مياورد چيزي به ياد نمي آورد. در دلش قدردان زحمات او بود اما در جامعه اي زندگي ميكرد كه اگر بيش از اين از او حرف ميزد حتي برادرش هم با همه اطميناني كه به او داشت ممكن بود شك كند"

یک هفته در بیمارستان بود و هر روز تنها ملاقات کننده او برادرش بود. پایش بایستی حدود سه ماه در گج باشد و این یعنی دور بودن از محیط کار و خانه نشین شدن. برای ناهید این حالت سخت بود. اما چاره ای نداشت. با عصا پا به درون خانه گذاشت . معلوم بود یه هفته در خانه نبوده گر چه رضا سعی کرده بود خانه را تمیز کند اما ریزه کاریهایی که زنها در خانه انجام میدهند را ندیده بود . ناهید لبخندی زد و گفت : خوبه که من خواهرتم و الا اگر زن داشتی همین حالا از خونه بیرونت میکرد. چهره رضا از هم باز شد و گفت : تو که میدونی چرا هی میگی چرا زن نمی گیری دلت میخواد داداش دست و پا چلفتیت رو از خونه بندازن بیرون؟  هر دو خندیدند .  ناهید نگاهی به اطراف کرد چقدر دلش برای خونه تنگ شده بود چقدر احساس کرد به وجود رضا نیاز داره . با نگاهی مملو ازقدر دانی به رضا روی تختش با کمک رضا دراز کشید . بازم خدایا شکرت که رضا رو برام نگه داشتی و این تشکر را از ته دل از خدا کرد. رضا کتلت درست کرده بود. سفره دو نفره را آورد و پای تخت خواهرش پهن کرد . کلتک را گرم کرد با سبزی و خیارشور و گوجه فرنگی و نان داغ و دوغ و خلاصه همه مخلفات توی سفره چید و با لبخندی به خواهرش گفت ببخشید مث دست پخت تو نمی شه اما مجبوری تحمل کنی. ناهید که براش سورپرایز شده بود گفت: نه مث اینکه داداش بدکش نیست و یه کدباتوست، سفره را رنگین کرده بود و ناهید احساس میکرد وجود زنی که همدم و همراه رضا باشد در زندگی او به چشم میخورددلش میخواست هر چه زودتر رضا ازدواج کند و سر و سامان بگیرد. اما هیچوقت فکر نمیکرد چرا خودش ازدواج نمی کند بیش از سی سال از عمرش می گذشت و هنوز نتوانسته بود خاطرات نامزدش ناصر را فراموش کند که در جنگ مفقود شده بود. احساس میکرد روزی برخواهد گشت و هر چه رضا می گفت اسرا همه برگشتند و پیدا شدن پلاک ناصر مشخص میکند او شهید و مفقودالجسد شده باور نمیکرد. ناهید در کنار رضا نهارش را خورد و با کمک رضا در تخت خوابش دراز کشید تا بعد از چند شب استراحتی درست در خانه اش بکند. پای گچ گرفته او معضلی بود که خانه نشینش کرده . ناهید روزگاری خودش پرستار بوده و در بیمارستان به مجروحان جنگ رسیدگی میکرد. بخاطر می آورد رزمندگانی که از درد رنج می کشیدند اما هیچوقت خم به ابرو نمی آوردند. یادش افتاد به رزمنده ای که میخواست مقداری خون از او بگیرد برای آزمایش . قرار بود به اتاق عمل برود. تمام بدنش بخاطر خون گیری های متعدد زخم بود. یک رگ سالم نداشت. ناهید نمی دانست چیکار کند. باید چندین بار امتحان میکرد تا رگی بیابد و خون بگیرد. ناراحت بود. به کنار تخت رزمنده آمد رو به او میخواست حرفی بزند اما خجالت میکشید. رزمنده رو به او گفت :" خانم پرستار مهم نیست بیا من آماده ام خون بگیر فکر درد جسمی من نکن درد ما از منافقان است . افرادی که خود را ایرانی می دانند و به ما پشت کرده و به دشمنان خاک وطنمان خیانت کرده و خود را به بیگانگان فروخته اند. " دستش را دراز کرد و آماده خونگیری شد. ناهید نمی دانست چه بگوید؟ در مقابل این همه مقاومت و بردباری خجالت می کشید. اگر میخواست خاطرات ان زمان را بنویسد میتوانست چندین کتاب چاپ کند. حال میخواست درد پایش را فراموش کند. به رضا فکر میکرد. با اینکه یکی از پاهاش در جنگ آسیب دیده بود با اینکه بارها شرایط ازدواج برایش پیش آمده بود اما بخاطر او اقدامی نکرده بود. چشمش به قاب کنار آینه افتاد عکس پدر و مادرش بود.با خود گفت اگر بودند حتما برای رضا آستین بالا زده بودند. چقدر خودخواه بود که این همه سال بخاطر او رضا ازدواج نکرده بود. این افکاری بود که برای چند لحظه به فکرش خطور کرد. یادش به منیر همکارش افتاد. بارها از رضا تعریف کرده بود حتما از رضا خوشش می آید بد نیست در مورد با برادرش حرف بزند. دختر خوبی بود. نجیب و با ایمان و خوش اخلاق . اره مورد خوبی است برای رضا . هم دوست خودش است هم میتواند همسر خوبی برای رضا باشد. به سرعت برق این افکار از ذهنش گذشت. قصد داشت زودتر بلند شود و با رضا حرف بزند که در اتاق باز شد و رضا به داخل آمد. لبخند بر لبهای ناهید از دید رضا دور نماند. رضا علت خوشحالی او را پرسید و همزمان در کنار تخت خواهر نشست.

+ نوشته شده توسط خاتون عشق در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 16:45 |